۲۶۲. انگیزه

هیچ انگیزه‌ای برای نوشتن پست جدید نداشتم، دلیل انگیزه نداشتن؟ دلتنگی از رفتن مامان، ایضاً دلتنگی برای بابا، مادرجون، خاله ها، جوجه‌های خاله ها، و تعدادی از دوستان مقیم تهران که اسم نمی‌برم پررو نشن!ابرو درد در مچ دست چپ و افکار احمقانه داخل مغز راست! و از این قبیل مرض ها!چشم بعد تو کیفم یه نسکافه پیدا کردم و گفتم این رو که بخورم جون میگیرم واسه نوشتن! خلاصه خودمو تلقین کاری کردم و بعد از چند روز غیبت مقصود دار برگشتم! این بار مقاصد اما شیطانی نبود، بلکه خیلی‌ هم انسانی‌ بودفرشته نمینوشتم که کامنت جدید نیاد بتونم قبلی‌‌ها رو سر و سامون بدم! الان که رو به این مانیتور گنده چشام بابا قوریه باید خدمتتون عارض شم که همه همه رو لیست کردم و می‌تونم با خیال آسوده چشم از دنیا ببندم الان!!مژه البت گندش وقتی‌ در میاد که پست رمزآلود بذارم و شاکیانی که همه مشخصاتشون رو دادن هوار بی‌ رمزی بکشن بر سر منآخ که امیدوارم اینجوری نشه و سرعت افتضاح اینترنت و گیج زدن‌های یاهو کار دست من ندن!!استرس این هم تعداد رمز بگیران :

 

اون شب که بعد از آخرین پست رفتم خونه شب با مامانا رفتیم پارک به قصد لوبیا پلو خوردن که خیلی‌ خوب بود، کلی‌ خاطره گفتیم و خندیدیم و بعد از ترکوندن خودمون با شام، آسمون هم ترکید و یه بارون حسابی‌ اومد که ما رو فراری داد سمت خونه هامون. چهارشنه امین (یکی‌ از فرندز ها) برگشته بود تهران و با خودش برگ مو آورده بود، مامان هم رفته بود یه کم دیگه خریده بود و من که خونه رفتم شروع کردیم با مامان به دلمه پیچیدن که عکس زیر حاوی هنر بنده میباشد!از خود راضی

 

دو تا از دوستای فرندزا هم بودن که دورهمی داشتیم تو خونه اونا به صرف چای و قلیون و بعد خونه ما به صرف شام و باز اونجا تا ۱۲ و آخرشم نخود نخود شدیم رفتیم خانه خود! همون شب امین گفت بیاین فردا شب باز همه اینجا تولد منو بگیریم، خوب همه ما زیاد جدی نگرفتیم قضیه رو!نیشخند ۵شنبه ظهر رفتم خونه و با مامان بقیه دلمه‌ها رو با مخلفات زدیم بر بدن و حتی چرت عصرونه هم زدیم و تمیز کاری کردیم و تصمیم گرفتیم بریم تجریش مامان مانتو بخره. آماده شده بودیم که امین زنگید بیا کمک کن من لیست دارم مینویسم برا خرید امشب!!وقت تمام در اینجا من فهمیدم که طفلک دیشب کلی‌ جدی بوده برا جشن تولد!! رفتم کلی‌ چیز الکی‌ از لیستش خط زدم و چیز‌های واجب مفید اضافه کردم از خود راضیو اعلام کردم رو کمک من حساب نکنه که با مادر گرام مشرف به بازارم، وا رفت طفلک! منم سریع یادآوری کردم دیروز که با دوستات بیرون بودی من اینجا رو تمیز کردم و وسیله پذیرائی آماده کردم و چقدر من ماهم و اینا!فرشته البت نگفتم من به این دلیل ۱ ساعت تو اون خونه بودم که دلم بغل گیو می‌خواست واونم اومده بود من به وصال یار رسیده بودم!!!شیطان

 

مامان خریدشو کرد و منم خریدامو!!!خجالت کردم و کلی‌ چیز هم نشون کردم که مامان که نیست برم سراغ‌شون چون فیلترینگ خرید مامان تعداد زیادی از اون چیزا رو "بی‌ مصرف" میپنداشت!!خندهماچ گیو هم اصرار داشت تو اون شلوغی بیاد دنبالمون که آخر هم کار خودشو کرد و اومد دنبالمون با دو تا شاخه گل رز قرمز خشگللللللللللل برا من.ماچ فکر کنم برا تبریک روز مرد بود دیگهآخ خوب اگه عکس این قضیه اتفاق میفتاد درست بود، منم که پایه م، حالا فکر می‌کنیم من به اون گل دادم، ها؟!نیشخند خونه که رسیدیم من سریع یه تاپ آبی‌ فیروزه‌ای پوشیدم با یه شلوار جین و پریدیم رفتیم خونه بچه‌ها به ترکوندن و خوردن و نوشیدن و رقصیدن به مسخره‌ترین شکل‌های ممکن و قهقهه زدن با آخرین توان!!! جدیدأ خودمونو ترکوندیم با این نوشیدن، باید یه فکری به حال خودمون بکنیم با شکم هایی که عنقریب قلنبه خواهند شد!!!!ابله

 

برا جمعه ظهر مامان فسنجون گذاشته بود که دلمون نیومد تنهائی بخوریم و به گیو و فرزاد هم گفتیم بیان، فرزاد با احتساب چهارشنبه و تولد پنجشنبه و نهار و عصرونه جمعه تبدیل شده بود به دکور خونه بچه م!!!خندهماچ اون قورمه سبزی تاریخی خودمم که تو فریزر بود رو هم گرم کردم و ناهار که خوردیم گیو رفت دنبال کاراش که عصر هم با مامانش بیان واسه آش رشته خوردن، ما هم با فرزاد نشستیم به هفت خبیث بازی کردن که خیلی‌ عالی‌ بود، کلی‌ خنده دار میشد هی‌! آش مامان پز هم آماده شد ، گیو و مامانش هم اومدن و مامانا اختلاط کردن و بعد بردیم مامان رو رسوندیم برا رفتن پیش بابا و رفتیم که مامان گیو رو برسونیم خونه، گفتیم بریم یه تبریک هم بگیم به بابای‌ گیو. رفتن همانا و تا ۹.۵ شب ماندن همان. تازه اینقدر سرخوش بودیم که بعدشم رفتیم یه مغازه باز پیدا کردیم برا گیو کفش هم خریدیم که کادو روز مرد بودنش رو هم دریافت کرده باشه پسرم.از خود راضی میخواستیم برا باباش کراوات بگیریم که آقاهه با گفتن اینکه قیمتش از فلان شروع میشه ما رو کلا منصرف کرد! بعد یه تماس جاسوسانه با مامی گیو گرفتم و پیام دریافت شد که بابای‌ گیو سیخ پیپ میخواد. حالا امروز بعد از شرکت میرم آرایشگاه که سمت تجریشه و از همون جا می‌خرم ایشالا.بازنده

 

واقعا این بلاگ یه روح تازه دمیده به زندگی‌ من، قبل از نوشتن شبیه جسد کتک خورده بودم، الان مثل بچه خرگوش شدم!!!!نیشخند

/ 50 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوبه

پناه برخدا..پناااااااااااااااااه... ايشاله هرچي كه خيره.. خودمو سپردم دست خودت.. هر چي حكمتته.. خدايا جوابمو بده منم تايييد شدم؟[نیشخند]

مهبان

ممنونم مهرسا جان، اخه فكر مي كردم بايد ايميل يا درخواست دوستي فيض بوق[ساکت] دريافت كنم ازتون، اگر يافت نشد يعني رد صلاحيت[چشمک] ممنون بابت اعتمادتون عزيزم[قلب]

حمیرا

جای مامان خالیه خالی نباشه عزیزم.خسته هم نباشی از سر و سامون دادن به این سیل عظیم کامنت ها.دلمه رو هم که نخوردم مثه اون کیک مرغت دلم قیلی ویلی رفت.اگه من حامله بودم یه چند تایی کشته داده بودی ها بچه خرگوش!!! [چشمک]

سما

جای مامانت خالی نباشه[قلب] اوووووووووه یعنی واقعا 432 نفر جزو رمز بگیران شدن؟این همه خواننده خاموش[خنثی]

صدیقه

دوسسسسسسسسسسست دارم مهرساجونم قربون اون قلب پاکت عزیزم [ماچ‏]‏

ح-جیمی

بچه خرگوش من 23سالمه بم رمز بده..هار هار [نیشخند]

آهو

آهااااااای آهااااااااااااااااااااااای آهای آهیا ننههههههههههههههههههه من گشنمههههههههههه دلم دلمه می خواد . با مامان مهربون . با فرندز . و با آقای شوهر خوب . و و و ... پدر شوهر مهربون البته شب که برم خونه خیلی هاش منتظرند . خدا رو شکر چطططوریایی مهرسا چی ؟ [ماچ]

نویده

دیشب بخاطر ذوقیدن مفرط یادم رفت مفصل واست بنویسم جای مامانیت خالی نباشه عزیزم [بغل]منم چند سال پیش تنهایی زندگی میکردم هر دفعه که مامی میومد من کلی هوایی میشدم باز تا حالم بیاد سر جاش چند روزی تو خودم بودم.گفتم که بدونی حالت رو میدونم ولی خدا سایه گیو خان را مستدام بدارد که گرد ملال از رخت فرو میشوبد[نیشخند] راستی من شماره چندم تو کانتکت لیستت؟[شیطان][زبان]

paryy

سلام مهرسا جونم ميشه منم بدونم ايا تاييد شدم يا اگر مداركم ناقصه مجدد ارسال كنم[پلک]

paryy

پس يعني قبولم ديگه؟/[نیشخند][سوال]