روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

این سه تا پست کم کم نوشته و پر میشن٬ چون طول و تفصیل داره خواستم هم حجم نگیره زیاد٬ هم خودم و بقیه خسته نشیم چشمک

[ ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

این سه تا پست کم کم نوشته و پر میشن٬ چون طول و تفصیل داره خواستم هم حجم نگیره زیاد٬ هم خودم و بقیه خسته نشیم 

[ ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

سه‌ شنبه ۲۷ اسفند که شبش چهارشنبه سوری بود شرکت به دلیل خطر انفجار پیش از موعد ساعت ۳ تعطیل شد و بنده که کارای آرایشی رو جیره بندی کرده بودم جهت انجام آخرین گام در راستای هلو شدن راهی‌ آرایشگاه شدم. وای ماشالا به این همت خانوما!!! مورد بود که از ۶ صبح اومده بود و ۹ شب کارش تموم میشد میرفتوقت تمام چقدرم ناراضی‌ بودن همه و غر میزدن که از کله سحر اونجان، خوب خواهر من روزی یه کار کن یا تایمت رو درست استفاده کن، روز آخر و همه کارها؟!ابرو یا للعجب! چقدر اونجا خدا رو شکر کردم که اکثر کارهام رو خودم میتونم انجام بدم و صرفا از روی تنبلی یا اجبار میرم آرایشگاه نیشخند منم چون با شخص خاصی‌ میخواستم کارم انجام شه از ۴ تا ۵.۵ منتظر نوبتم بودم، مدت انتظارمم از اونجا که یه نی‌نی از خواب بیدار شده شیر خورده در محل بود که مامانش برا ناخوناش رفت و نمیتونست بغلش کنه، بنده این امر خطیر نی‌نی بغل کردن و چلوندن رو انجام دادم و کلی‌ سرم گرم شد هورا وقتی‌ نوبتم شد شاکی‌ هم بودم که میخوام برم نی‌نی رو باید بدم یکی‌ دیگه!زبان بعد از آرایشگاهم رفتم خونه دوش گرفتم و با گیو به سرعت راهی‌ پارک شدیم یا بهتره بگم خط اول مقدم جبهه‌! ابلهاز در خونه که اومدیم بیرون که بوی گوگرد میومد، اون هیچ! صدای انفجارهای ثانیه به ثانیه ش واقعا این حس رو بهت میداد که منطقه جنگیه! ۲ تا از دوستای گیو رو هم زنگ زدیم اومدن تا پاسی از شب شاهد رقص و پایکوبی و انفجارهای پیاپی بودیم و از رو آتیش‌های متعدد هم پریدیم و پلیس که اومد با کلی هیجان پاکسازی کرد یکی یکی مناطق رو نیشخند رضایت دادیم به خونه رفتن٬ اجساد رو به تخت رسوندیم خوابیدیم برای آخرین روز کاری سال ۹۲ شیرین...قلب

 

چهارشنبه ۲۸ اسفند مثل همه روزای آخر سال یهو یه عالمه کار پیش بینی‌ نشده ریخت سرمون ولی‌ تونستیم ساعت ۱ فلنگه رو ببندیم به سوی پونزده روز بخور و بخواب...هورا به محض رسیدن به خونه لحاف رو بغل کردم و دو ساعتی خوابیدم، بعد به گیو گفتم بیا که یخچال داره لخت میشه، رفتیم تره بار خرید کردیم و تو خونه بعد از جابجا کردن خریدا و کمی‌ استراحت بعد از غروب راهی‌ تجریش شدیم که بساط دم عیدشون واقعا دیدنیه و خیلی‌ صفا دارهخیال باطل مامان اینا هم راه افتاده بودن و قبل از خوابم که زنگ زدم تو مسیر بودن٬ فاصله شونم تقریبا زیاد بود، همون‌جا زنگ زدم بهشون که ببینم اگه میا‌ن خونه ما ما حواسمون باشه زودتر بریم و اینا که دیدم رسیدن نزدیکای خونه بچه ها!! وقت تمامفهمیدم بابا به رسم چند سال پیش که حسابی‌ سالم بود جاده رو تبدیل به باند فرودگاه کرده و پرواز کرده اومده! منتظر البت شوق دیدن بچه‌هاشون فکر کنم واقعا بهشون بال داده بوده... قلب شام هم از هایدا ساندویچ پر سس گرفتیم و وعده دادیم بعد از تعطیلات هر روز میریم می‌دویم!!!دروغگو با خیال راحت از اینکه فردا قرار نیست بریم سر کار تا دیر وقت بیدار بودیم و بعد هم تو خونه مرتب کاری و لباس شویی و آماده کردن لباس‌ها و مقداری هم سفره هفت سین و یه خواب آروم خوشحال به خودمون هدیه دادیم!لبخند

 

پنجشنبه ۲۹ اسفند ما که سحرخیز بودیم متأسفانه همون ساعت ۷ بیدار شدیم! منتظرمن دیدم حالا یه بارم در طول تاریخ زودتر از گیو پا شم، به همین دلیل به گیو که آماده بلند شدن بود گفتم من میرم بیرون، در اتاقم می‌بندم وقتی‌ صبحانه آماده شد صدات می‌کنم بیای بیرون، تو الان فقط استراحت کن! ماچمژهرفتم با تمام قوا مشغول به آشپزی شدم و دیگه آخراش فکر کنم داشت خیلی‌ طول می‌کشید که گیو از اتاق هی‌ میگفت بذار من بیام کمکت کنم یا چای بذارم و ایناابله بالاخره از صبحانه هیجان انگیز رونمایی کردم و نشستیم دولپی خوردیم، املت قارچ بود با یه سوسیس سرخ شده وسطش و املت معمولی‌ تو فلفل دلمه که تو فر پختمش٬ البت بحث سلامت رو هم رعایت کردم و کلا دو تا تخم مرغ استفاده کردم چشمک


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

تعطیلات بیسیار بیسیار بیسیار عالی‌ بود و خوش گذشت. کلی‌ روزای هیجان دار٬ دید و بازدیدهای شیرین٬ گشت و گذارهای لذت بخش و کلی‌ عاشقانه آرام...قلب

 

باید بیام با تفصیل بنویسم، فقط نمیدونم چرا تو این هوای عالی‌ آفتابی خوش رنگ و بو من اینقدر بچه تنبلی شدم؟! تنبل نشدما، ذهن و فکر و چشمم درگیر تصمیمای آتی و کارامونه ... ولی‌ دلمم نمی‌آد اولین عید متاهلیمونو مکتوب نکنم با جزییاتبازنده ممنون از همه فرشته مهربونایی که پای هفت سین برامون دعا کردنبغل روزای خوبی‌ رو داریم می‌گذرونیم، روزای آروم و عاشقونه بهاری، ممنونم...


بقیه ش اینجاس
[ ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

توجه! توجه! یه پست طولانی در هم بر هم آخر سالی‌!ابله


سه‌ شنبه هفته پیش که خونه مامی اینا بودیم و زیاد یادم نیست چی‌ شد، یحتمل به رسم اخیرمون سریال دیدیم!متفکر بارونم میزد و پنجره‌ها باز بود و بوی خاک باغچه میومد تو کلی‌ هوای خونه شون خوب بود.قلب شب موقع خوابم مثل اینکه باز دو تا لحاف رو کشیده بودم سمت خودم و سریع هم پامو گذاشته بودم روشون که کسی‌ ازم پس نگیره!!ابرو احساس کردم یکی‌ اومد تو تخت، پا شدم نگاه کردم دیدم گیو رفته از هال پتو نازکی که میندازیم رو پاهامون رو آورده داره می‌کشه رو خودش! نگرانلحافشو پس دادم و یه کم نازش کردم و ده بخواب! نیشخنددلیل این کارای من چی‌ بود؟ فرداش داشتم هورمونی میشدم! خنثیباز من هی‌ بگم ایهالناس جدی بگیرید این هورمونی شدن لعنتی رو، باز جدی نگیرید!

 

چهارشنبه حالم زیاد خوب نبود و زودتر رفتم خونه، البت سر راهم کیف و کفش آخر رو هم خریدم و با دلی‌ شاد تر رفتم خونه و خوابیدم!!نیشخند احتمالا شبش هم مثل اکثر شبای همون موقع ها رفتیم مرکز شهر و تو ترافیک بصورت له برگشتیم که خوب یادم نیست! پنجشنبه ظهر که رفتم خونه گوجه پلوم رو خوردم و خوابیدم، گیو که اومد یه خونه تکونی حسابی‌ کردیم که خودمون بعدا تو کف این دانشمنگ بودنمون موندیم! مهمون داشتیم جمعه شب اونم سه‌ تا پسر، خونه تکونیمون چه صیغه‌ای بود نمیدونم!منتظرهمون شب با مامی قرار گذاشتیم فرداش خونه اونا شیرینی‌ پزون عید راه بندازیم، منم که پایه!تشویق برا مهمونی‌ فردا شب هم مرغ نیم پز کردم، بادمجونم از فریزر گذاشتم یخچال، مواد بورانی رو هم درست کردم، برنج آبکش کردم گذاشتم یخچال و رفتیم خوابیدیم.خواب

 

جمعه صبح نیمرو زدیم و گیو رفت، منم یه سری خورده کاری کردم و غذا رو تو آرامپز جاسازی کردم٬ دوش گرفتم آماده شدم تا مامی که رفته بود خرید بیاد دنبالم بریم خونه شون. خیلی‌ کیف داد شیرینی‌ پزی، منم به رسم دوران بچگی کلی‌ خمیر خوردم، عجب کیفی میده هنوزم! نیشخند از ۱۱ تا ۵.۵ که میرفتم خونه ۴ مدل شیرینی‌ درست کردیم، استراحت و گپ زدن و نهار خوردنم داشتیم، آهنگ‌های عالی‌ هم پخش میشد و خونه اوپرایی بود برا خودش!! خندهتازه کلی‌ هم از شوهرامون برا هم غیبت کردیم!ساکت البت از اون غر زدنا که توش کلی‌ مهر و محبت نسبت به طرف غر الیه هم مشهوده! بغلخیلی‌ لذت میبرم میبینم مامی مثل مامان خودم برام درد دل میکنه و خیلی‌ لذت بخش تر اینه که مثل دو تا دوست با هم حرف می‌زنیم و هم رو قضاوت نمی‌کنیم و میدونیم هیچ کدوم از ما این حرف رو بعد‌ها چماق تو سرمون نمیشه! به شدت به حرف بابام ایمان آوردم که همیشه میگفت باید با کسانی‌ وصلت کنیم که اصالت دارن...قلب

 

شیرینی‌ چیا درست کردیم؟ گردویی پفکی که عکسش رو نگرفتم! از این نمیدونم چی‌ چی‌ دو رنگا:


گل نیلوفر:


با سفیده‌های باقیمونده هم مرنگگاوچران

به این نتیجه رسیدم عجب شکوفه زن قهاریم برا خودم، کلی‌ دستم روون بود. حتّی شاید جوگیر شم فردا یا همون صبح عید باز شیرینی‌ یواشکی درست کنم! بازندهالان ۴ تا شیرینی‌ خونگی عزیزمون تو یخچالن و حتّی دست هم بهشون نزدیم، چنین بچه‌های گل و سنبلی هستیم ما! از خود راضیراستی‌ اون آخرای شیرینی‌ پزی که دیگه آدم خسته میشه گیو هم رسیده بود و ناظر نقادمونم به جمع اضافه شده بود!! ابروداشتم قالب میزدم همین نیلوفری‌ها رو، اومده شاکی‌ میگه: بشین قالب بزن، کمرت درد میگیره شبم میخوای مهمون داری کنی‌ ها! ناراحتمامی همون‌جور که سرش پایین بود گفت‌ ای جااااان، پسر خوبه...قلب اینجوری شد که آقای مغرور خان سریع خودشو به جلو تی وی منتقل کرد و ما از زیر نگاه ریزبینش خلاص شدیم.خنده


بقیه ش اینجاس
[ ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز ساعت ۴ سرم کاملا خلوت شد گفتم از آخر هفته بنویسم، نزدیکای ۴.۵ داشتم پست رو بازدید نهایی می‌کردم که برق رفت!!خنثی چشمان زل زده به مانیتور و دستان بر کیبورد خشک شده رو جمع کردم رفتیم نشستیم با همکارا صحبت کردن راجع به برنامه‌های عیدمون. حالا از همون هفته پیش و آخر هفته شیرینم بگم که خوش تر است!

 

چهارشنبه همون طور که دوست داشتم بیشتر به تمیز کاری گذشت و نهار فردامونم که آماده بود، لباس شستم و گیو جارو کشید و با هم "شوخی‌ کردم" دیدیم و شام سالاد خوردیم. پنجشنبه صبح تو شرکت خیلی‌ اعصابم خورد شد و از شرکت که بیرون اومدم برا خودم اشکو هم شدمنگران به گیو زنگیدم که طبق معمول آب رو آتیشم شد و کلی‌ آرومم کرد پسرمماچ بعد منم بهش خبر خوب دادم : برا شب که هیچ برنامه‌ای نداشتیم، قراره با ثمانه اینا بریم بیرون تشویق کلی‌ دو تائی آوای خوشی‌ ساطع کردیم از خودمون. خونه که رسیدم سریع ناهارمو خوردم و همه کارامو موکول کردم به بعد از خواب، بعدم تلفن از پریز کشیده شد و موبایل سایلنت، سلام لالا !!!بغلاز خواب که بیدار شدم پردیس عکسشو برام فرستاده بود٬ خوشگلللللللللل خرررر! نیشخند اون روز هم برای پردیس هم برای مانا روز بزرگی بود و منم خر کیف! هورا امیدوارم تا ته ته تهش عااااااشق بمونین و همیشه لبتون بخنده دوستای گل مهربونم٬ شما لایق بهترین هاییدماچ

 

گیو که اومد یه کوچولو استراحت کرد و دوش گرفتیم رفتیم سمت قرار، حس میکردیم خیلی‌ تو راه باشیم که نیم ساعتم زودتر رسیدیم و کاملا حفظ آبرو شد، ما و زود سر قرار رسیدن؟! ابلهتا چرخی تو مرکز خرید زدیم ساعت ۹ شد، به سمانه گفتم من کت قرمز پوشیدم و اونا هم رسیده بودن، داشتیم قدم زنان از تمیزی تعجب برانگیز هوا لذت می‌بردیم که شنیدم یه خانومی پشت سرمون گفت فکر کنم خودشون باشن!نیشخند عاشق این تیکه از اولین دیدار‌ها هستم که همدیگرو له‌ می‌کنیم و میچلونیم!!!زبان رفتیم شام خوردیم و به خودمون اومدیم دیدیم آقایون کم حرفمون ماشااللّه چقدر حرف داشتن بزنن برا هم، اسم ما خانم ها بد در رفته!! وقت تمامبعد من که کلا ذوقمرگ بودم، فکر کنم قیافمم تابلو بود، دیدن این زوج‌های عااااشق مهربون همییییییشه سر ذوقم میاورده و می‌آره، بعد این که بدونی اون خانومه که جلوت نشسته یه نی‌نی قد گردو هم تو دلش داره دیگه هیچی‌!!!هورا روم نشد بگم تو رو خدا درش بیار من باهاش بازی کنم بعد دوباره قورتش بده!!! خیال باطلحس می‌کردم گیو هم خیلی‌ دوستشون داره (آقای نکته سنج باریک بینیان!چشم) همین بود که خیلی‌ حس خوبی‌ بهم میداد، حالا این که اون بنده‌های خدا هم ما رو دوس داشتن یا نه دیگه به خودشون مربوط بود، ۵۰ درصد ما که اوکی بود!!! خندهنکته جالبی‌ که ثمانه قبلا بهم گفته بود شبیه بودن حلقه هامون بود که اینم جالب بود، مال من و ثمانه ساده با یه ردیف نگین روش و مال آقایون رینگ کاملا سادهلبخنددوست گلم شرمندم کرده بود و برا عقدم بهم کادو هم داد، چیزی که واجب بود و باید به زودی می‌خریدم و الان یه تیک اضافه شد به کارای انجام شده م!!!شیطانبعد از رستوران رفتیم فرحزاد، چقدرم اون شب هوا تمیز و عالی‌ بود. حسابی‌ لذت بردیم. من و گیو مرغ که تازگی‌ها ۱۱.۵ دیگه خوابیدیم ۱۲.۵رسیدیم خونه شاد و پر انرژی!! متفکرتمام مسیر و قبل از خوابم بحث دوستای جدیدمون بود، مثل اینکه حسابی‌ بهمون چسبیده بود!بغل

 

من اگه تو یه ورزشگاهم نشسته باشم و تو جمعیت زیاد یکی‌ بهم زل بزنه متوجه میشم و یهو نگاش می‌کنم، فکر می‌کنم از بس بدم میاد بهم زل بزنن ییهو میفهمم!آخ جمعه صبح در حالی‌ از خواب پریدم که گیو نیم متری صورتم داشت تماشام میکرد (آخه آدم خوابم دیدن داره پسر خوب؟!منتظر) بعد من جیغ و تررررررس!!!گریه بچه پشیمون شد کلی‌ معذرت خواهیم کرد!! نیمرو که خوردیم گیو رفت و قرار شد ظهر بیاد بریم مهمونی‌، این در حالیست که واقعا من هیییییچ فکری نکرده بودم برا پوشیدن. گیو که رفت منم پریدم رو تلفن و بعد از ۱.۵ ساعت فک زدن با پردیس از زمین و زمان و تمامی جزییات عقدش رضایت دادم برم دنبال کارامماچ ظرفا رو شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم، لباسای خشک شده هال رو هم چپوندم تو کمد اتاق خوابو! پریدم تو حمومنیشخند موهامو محکم بالا سرم بستم، اجازه دادم دمب موهام خودش فرفری و خشک شه٬ کشوی لباسو که بیرون کشیدم بهم الهام شد چی بپوشم٬ یه بلوز توری سرخابی مشکی پوشیدم با شلوار مشکی و لاک سرخابی٬ آماده شدیم رفتیم. وقتی‌ رسیدیم مامی بعد از ما اومد و همگی‌ رفتیم جلو در استقبالش تبریک گویی برا همون جائی که رای آورده، منم براش احترام گذاشتم گفتم جهت عرض پاچه خواری نایب رییس بزرگ!!خنده

 

بعد از ناهار ساعت ۴ برگشتیم خونه و فرزاد و دوست دختر سابق و نامزد فعلی‌ اومدن و تا ۸ هم بودن، حالا باز فرزاد شاید این هفته یه شب خونه خودش دعوت کنه. منم دوست دارم ثمانه اینا رو تا تعطیلات شروع نشده بگم بیان اون غذایی که براشون تعریف کردم رو بهشون بدم نی نی هم بخوره کیف کنه٬ ووی! ماچ راستی‌ تا یادمه یه چیزی رو از همین تریبون اعلام کنم که همه دوستام بشنون، به بقیه دوستامم حضوری عرض می‌کنم! بازندهآقا یعنی‌ چی‌ وقتی‌ من میگم فلانی‌ امروز بیا خونه من میگه : نه تو بیا اینجا یا  بریم بیرون. تو تازه عروسی‌!!!خنثی من درک نمیکنم این دلیل و منطق رو. خوب خواهر من برادر من، اصلا من تازه عروس، زایمان که نکردم!!!منتظر الان چه تغییر شگرفی در زندگی‌ من رخ داده که من شکل تازه عروسا باشم؟! سر و شکلم؟ نوع زندگیم؟ از خونه بابا ناگهان به خونه شوهر رفتنم ؟ ابروخوب اگه این‌جوریه من ۵ ساله عروس شدم: از خونه بابام که اومدم بیرون، آشپزی و اینام که خودم می‌کنم، هم خونه هم که داشتم... یعنی‌ دقیقا مثل الانم. الانم همخونه دارم (درد و بلاش بخوره تو سرم!نیشخند) سر کارمم میرم، کارای خونه رو هم می‌کنم. مگه جرم کردم که اونجوری میگین؟!نگران یعنی‌ من فقط یه بار دیگه این جمله رو بشنوم...عصبانی

[ ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب به سلامتی اولین قدم جهت خط زدن موارد لیست "کارهایی که باید تا عید انجام شن" هم برداشته شد و من از قیافه سه‌ در چهارم عکس گرفتم!! یول دیگه بهونه‌ عکس نداشتن رو نمیتونم بیارم و یحتمل فردا صبح کله سحر هم برم دنبال کارای گواهینامه، گذرنامه هم باشه برا بعد از عید، فعلا اعتبار داره.ساکتتازه شم از اونجایی که دیشب از این بیسکویت‌ها درست کردم الان خیالم راحته که دیر هم برسم خونه عصرونه آماده است با چای بزنیمخوشمزه 

 ریشه موهامم پریشب خودم رنگ کردم و موهام همرنگ شده و یه دست رنگ روی اصلی‌ میخواد! البت که همه مو رو نتونستم ریشه گیری کنم و همین جلو سرم که دستم  می‌رسید و چشمم میدید رو انجام دادم که خوب همینم مهمه دیگه! زبانرنگ موی اصلی‌ رو امروز صبح تو کیفم گذاشتم که عصر بدم یه آرایشگر برام بزنه، ولی‌ مامی گفت خودم فردا شب رنگ می‌کنم برات، تو هم موهای منو رنگ کنبازنده یحتمل پنجشنبه هم با هم بریم کات کنیم و کلک کله کنده شه به سلامتی!! ابلهجهت ثبت در تاریخ برا خودم بگم که مامی تو اون انتخابات نفر دوم شد بین ۱۲ تا مرد و همگی‌ از شنیدن این خبر ذوقمرگیم الان! عاشق روحیه و انرژیتم مامی!ماچقلب

 


بقیه ش اینجاس
[ ۱۳ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نمیدونم چه حکمتیه که تا میام بنویسم٬ نتی که مثل آدم به سازم میرقصیده ییهو قطع میشه!!ابرو تا قطع نشده سریع بگم و برم، آقا ما همون ۴شنبه شب در حالی‌ که ریلکس کرده بودیم جلو تی‌ وی و داشتیم یه چیز نوشیدنی‌ به حلقوم میریختیم تلفنی دعوت رسمی‌ شدیم برا مهمونی‌ و فردا شبشم جینگیل مستون کرده پا شدیم رفتیم (جهت ثبت در حافظه شخماتیک خودم بگم که چیا پوشیده بودم دیگه تکرار نشه!!: بوت قرمزا، ساپورت مشکی‌، دامن سفید مشکی‌، بلوز سفید مشکی‌ قرمزه، گوشواره سفید، رژ قرمز!!!) از اونجا که دفعه قبل دست خالی‌ رفته بودیم از بس این پسره منو عجله میده، این بار خلاقیت به خرج داده با خودم کاردستی خوردنی بردم:مژه

 

ورمیچلی پاکستانی تفت داده شده به همراه شیر عسلی و کاکائو مذابم که برا خوشکلی داره.عکسشم بد شده چون وقتی سلفون کشیدم عکس گرفتم ابله

 

اونجا هم دور بار به خودم گفتم لعنت بر دهانی که بی‌ موقع باز شود، یه‌بار وقتی‌ به یکی‌ از مهمونا گفتم دفعه بعد که بیایم خونه تون براتون دستور کیک مخصوص دیابتی‌ها رو می‌آرم که ایشون با لبخند همیشگیش گفت: خود کیک یا دستورشو؟!!لبخند منم گفتم ایشالا خودشو!! خنثیدفعه دوم هم شوهر این خانم از فلان غذا تعریف میکرد که گفتم من خوردم و خیلی‌ خوشمزه ‌ست تشویق گفت اینو باید ظهرا خورد، شما طول هفته ظهرا سر کارین، آره؟ گفتم بله ولی‌ جمعه ظهرا همیشه در خدمتیم!!!نیشخند این شد که این جمعه ظهرم نهار مهمونی‌ رسمی‌ دعوتیم و خدا شاهده از همون ثانیه تا الان به این نتیجه نرسیدم که "چی‌ بپوشم" حالا اون تو سرم بخوره، من خیر سرم عروسم! با این موی دو رنگ کات نخورده کجا پا شم برم آخه؟! کلافهپردیس الان وقت عقد کردن بود لامروت؟! بیا منو دریاب!!!گریه

 

جمعه گیو از بنده دل کند و من خونه موندم تا کارامو بکنم، اول از همه چرخ خیاطی رو گفتم بذاره رو میز ناهار خوری که من خیاطی کنم هوراحالا اگه فقط یه جفت جوراب دوختم دیگه مال کمبود تایمه و مشکل من نیست!! زبانبعد افتادم به جون کمد اتاق خواب که دیگه واقعا از بس توش چپونده بودم شکل کمد آقای ووپی شده بود، لباس‌های خیلی‌ زمستونی رو آوردم بیرون و تجربه میگفت اینا رو کارتن نکنیا، بوران میاد! چشماینه که فعلا افتادن رو یخچال اتاق خواب تا تکلیف هوا معلوم شه! الان یه کمد خلوت گوگولی دارم که هی‌ درشو باز می‌کنم لذت میبرم خر کیف میشم! قلبدیروزم که شنبه بود و روز پر کار هفته... شنبه‌ها معمولا ۶ پیمونه برنج آبکش می‌کنم میذارم یخچال برا مصرف ناهاری طول هفته و در کنار غذایی که برا فرداش درست می‌کنم یه خورشت نیم پز هم میذارم آرامپز بپزه (راستی اون دوستی که پرسیده بودی مارک آرامپزم چیه٬ من گفتم تکنو ولی بقیه شو دیشب دیدم ادامه داره:Tecnokit خجالت)دیشب ولی‌ بعد از خرید حسابی‌ که از تره بار کرده بودیم فقط تونستم خریدا رو جابجا و فریزری کنم و برای شام که هوس فست فود کرده بودیم یه فست فود تقریبا سالم درست کنم، پیتزا میخواستیم و خمیری هم در دسترس نبود، جون درست کردنشم نبود!خمیازه نون باگت رو از وسط نصف کردم و محکم فشار دادم تا صاف شه سطحش بعد ژامبون و سبزیجات و پنیر ریختم روش گذاشتم تو فر ۱۰ دقیقه، تا اونا آماده میشد سالاد هم درست شد. خوشمزهعاشق قیافش شدم من با اون نون کرانچچچچچچچی! :

 حالا امروز که برم باید کارای طول هفته رو هم بکنم، مخصوصاً که بنده جو گیر شدم خیلی‌ زیاد و میخوام خودم برای عید شیرینی درست کنم وقت تماماصلا هم نمیخوام قبول کنم اون لیست کارایی که تا عید باید انجام بدم و اندازه طومار شده هنوز هیچ کدوم از مواردش تیک نخورده!!!مژه


بقیه ش اینجاس
[ ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

همون سه‌ شنبه پیش که داشتم اینجا فرت فرت پست می‌نوشتم خوب؟ بعدش رفتم سراغ کارامو ییهو دیدم ۴.۵ شده و من هنوز چیزی به عنوان سی‌ دی رایت شده در دست ندارم! وقت تمامسریع وارد عمل شدم و یه کاور خیلی‌ خوبم درست کردم از پرترهٔ خواننده‌های آهنگا و شد جلد سی‌ دی و آهنگ‌ها رو به ترتیب‌شون دست نویس شماره گذاری کردم و بدو بدو  روونه منزل شدم، گیو که اومد دوش گرفت٬ نزدیکای ۸ بود که رفتیم و همش خدا خدا میکردیم بابا نیومده باشه خونه، گل هم خریدیم، اولش خیلی‌ هول بودیم که زودتر بریم برسیم ولی‌ آقای مهربون گلفروش اینقدر حرفای قشنگ قشنگ زد که کلی‌ حالمون خوب شد و با لبخند واساده بودیم اونجا و اختلاط میکردیم، انگار نه انگار که متولد هر لحظه امکان رسیدنش بود!مژه بالاخره از آقای گلفروشه دل کندیم و اونم یه تخفیف تپل و یه دسته گل خیلی‌ زیبا تحویلمون داد قلب رفتیم رسیدیم خونه مامی اینا و بابا نیومده بود. به محض رسیدن کار تزیین کیک به من واگذار شد و کارم که تموم شد بابا هم رسید، رفتیم تولدت مبارک بخونیم که خنده مون گرفت وسطش قضیه کات شد دیگه. زبانبقیه شب هم به کادو بازی و ماچ بازی و شمع فوت کنون بازی و پیتزا بازی گذشت!هورا

 

چهارشنبه که رفتم خونه به سرم زد از این همه دستور شیرینی‌ که میبرم خونه یکیشو به مرحله اجرا برسونم، یه کوکی نارگیل و کشمش بود تو دستورای قدیمی‌ که دیدم همه موادشو دارم، دست به کار شدم که آخر کار یادم اومد از اونجا که من فر نداشتم سینی فری هم ندارم! خنثی نمی‌تونستم هم بذارمشون کف سینی مایکروفر چون باید از کف بالاتر میبودن و به ذهنم رسید که سر و ته قضیه رو با فویل هم بیارم! دو ورق فویل رو گذاشتم رو هم و شبکه مایکروفر رو پوشوندم، تو طول پختم مرتب چک می‌کردم که نسوزه، خدا رو شکر نسوخت و کاملنم خوشمزه شد با نسکافه زدیم بر بدنخوشمزه برای فردا ظهرشم که گیو استثنائاً ناهار رو با من می‌خورد گوشت گذاشتم تو آرامپز و برنجم هم آبکش کردم آماده گذاشتم تو یخچال و رفتیم بخوابیم.