|
روزهای بهتری هم هست... همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور!
| ||
|
هیچ انگیزهای برای نوشتن پست جدید نداشتم، دلیل انگیزه نداشتن؟ دلتنگی از رفتن مامان، ایضاً دلتنگی برای بابا، مادرجون، خاله ها، جوجههای خاله ها، و تعدادی از دوستان مقیم تهران که اسم نمیبرم رپرو نشن! اون شب که بعد از آخرین پست رفتم خونه شب با مامانا رفتیم پارک به قصد لوبیا پلو خوردن که خیلی خوب بود، کلی خاطره گفتیم و خندیدیم و بعد از ترکوندن خودمون با شام، آسمون هم ترکید و یه بارون حسابی اومد که ما رو فراری داد سمت خونه هامون. چهارشنه امین (یکی از فرندز ها) برگشته بود تهران و با خودش برگ مو آورده بود، مامان هم رفته بود یه کم دیگه خریده بود و من که خونه رفتم شروع کردیم با مامان به دلمه پیچیدن که عکس زیر حاوی هنر بنده میباشد! دو تا از دوستای فرندزا هم بودن که دورهمی داشتیم تو خونه اونا به صرف چای و قلیون و بعد خونه ما به صرف شام و باز اونجا تا ۱۲ و آخرشم نخود نخود شدیم رفتیم خانه خود! همون شب امین گفت بیاین فردا شب باز همه اینجا تولد منو بگیریم، خوب همه ما زیاد جدی نگرفتیم قضیه رو!
مامان خریدشو کرد و منم خریدامو!!!
برا جمعه ظهر مامان فسنجون گذاشته بود که دلمون نیومد تنهائی بخوریم و به گیو و فرزاد هم گفتیم بیان، فرزاد با احتساب چهارشنبه و تولد پنجشنبه و نهار و عصرونه جمعه تبدیل شده بود به دکور خونه بچه م!!!
واقعا این بلاگ یه روح تازه دمیده به زندگی من، قبل از نوشتن شبیه جسد کتک خورده بودم، الان مثل بچه خرگوش شدم!!!! [ ٤ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٩ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
از کامنتها فقط و فقط ۲۶ صفحه مونده، یعنی حدودا ۲۶۰ تا به اضافه اونایی که هنوز داره اضافه میشه!! دیروز از ۱۲ رفتم خونه، حالم خیلی بد بود، مامانم تنها بود. خونه که رفتم به لطف حضور مامان خیلی بهتر شدم و حتی قورمه سبزی حرفهای پزیدم و بورانی بادمجون و کرفس درست کردم و با مامان خرید تره بار هم رفتم. یه بلوز خیلی خوش طرح قدیمی رو هم قیچی قیچی کردم که مامان امروز برام دامن کوتاه خوشکل بدوزه!
راستی الان شمایی که تا اینجا اومدی٬ اینجا رو هم رفتی آیا؟! امضا : مهرسا زورگیر!!! [ ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۱ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
اول از همه اینکه اینجا برین رای بدین به وبلاگایی که دوست دارین. (الهی دماغتون دون دون شه اگه به من رای ندین!!
دخترای گلم، پسرای بازیگوشم! باور کنید بنده مثل چی پشیمون شدم از این که میخوام روزی روزگاری رمزی بنویسم، ولی چاهیه که افتادم توش و باید تا آخرش برم!! در اینجا ذکر نکاتی بدون پوشش و لفافه و کادو پیچی الزامی ست!: ۱. من هیچ تحفهای نیستم که اگه خواستم عکسی یا مطلبی بذارم سالی یک بار و اون رمزی باشه یا پست های قبلیمو رمزی کنم کسی چیزی رو از دست بده. ۲. اینقدر تعداد کامنتها و لطف دوستان زیاد هستش که تازه رسیدم صفحه ۱۰ از کامنتها و یه ۵۰، ۶۰ صفحهای هم پیش رومه!! ۳. سامان دادن به این کامنتها دقیقا اینجوریه که آدرس ایمیلش وارد کانتکت یاهو میشه (یا از قبل هست)٬ اطلاعاتش تکمیل میشه ٬ آی پی چک میشه که شیطنتی صورت نگرفته باشه ۴. وقتی غیر از اون پست کامنت گذاشته بشه با عرض شرمندگی خونده نمیشه و از زیر دستم در میره، چون من هر بار فقط کامنتهای همون پست رو باز میکنم و سر و سامون میدم، از اونجایی که شغل اصلی من وبلاگ نویسی نیست! پس وقت برای کارای شرکت و شخصیمم باید بذارم دیگه!! ۵. کامنت میذاری عزیزم، مرسی! ۶. در آخر این که: الامان! الامان! مهلت بدین ملت!!! حالا که بچههای خوبی بودین و اینا رو خوندین کلا بیخیال همش شین و فقط یادتون باشه جاده در دست تعمیر است و من سرگرم کامنتا و شما هم سرتونو با این عکسها گرم کنین!!: بقیه ش اینجاس [ ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٧ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
به گیو میگم برا روز مادر چی بدیم به مامانت؟ میگه مهرسا تو که میدونی به این ایام اعتقاد ندارن و اینا. گفتم عزیز من اعتقادشون به خودشون مربوطه، ولی بالاخره یه بهانهای باید باشه برا قدردانی از یه مادر به این خوبی.
دیشب هم گیو اومد پیشم، یه کم میو میو کردم براش و خودمو لوس کردم، اونم که پااااایه واسه لوس کردن من.
سیب زمینی رو خلال درشت کردم و شستم، تو وب هانی دیده بودم و یه چیزای یادم بود. رزماری از تو خیابون چیده شده و خوب شسته شده! [ ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤٠ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
میخواستم بذارم در هفتمین روز درگذشت پست قبلی پست بذارم، دلم برا بازماندگان سوخت، زودتر اومدم!
بعد از اولین خرید گیو گفت من برم از تو ماشین کارتمو بردارم که بعد پیاده بریم تا فلان جا شام بخوریم، منم گفتم اوکی من میرم طبقه پایین. طبقه پایین رفتن مصادف شد با تلاش برای فرار از دست آقایونی که همسن پسر من بودن!
سه شنبه رفتم خونه ولو شدم و باز این برنامه مخرب "عشق فست فود" پخش شد که این بار همبرگر نشون میداد و منم که شب قبلش وسط قهر و اینا شام نخورده بودم، ندا دادم که:" هان ای گیو، بیا بریم همبر گردی بر بدن زده بیخیال رژیم و این صوبتا شویم!"
از خیلی وقت پیش میخواستم با شاپرک برم ظهر ۵شنبه بعد از کار بیرون که هی نشد، من به شدت مایل بودم و هوا هم که بهاری، بالاخره یه قرار گذاشتیم و با کمی تاخیر رسیدیم سر قرارمون مترو تجریش. اولین بار بود تو زندگیم که یه آدم نتی رو بدون دیدن عکسش رفتم حضوری دیدم. بعد از نهار رفتیم تله سی یژ که من حسابی دور رفتنی رو ترسیده بودم و زیاد دور و برم رو ندیدم، برا برگشتن حالشو بردم، یعنی میشه تو این ارتفاع و ویو بود و لذت نبرد؟ حتما باید یه بار برم اونجا صبحونه بخورم و بعد پیاده بیام پایین. پنجشنبه شب هم که خونه همسایه روبرومون که دو تا پسر مجرد هستن دعوت بودیم! ساختمون سازی میکنن و خیلی خیلی هم بچههای خوبین، ۵ مین از رفتنمون نگذشته بود که حسابی خودمونی شده بودیم. دیدیم چقدر الکی الکی هم اون طفلکا تنها بودن، هم خود ما و بعدش هم داداشمون. الان دیگه با وجود پسرا باز دلمون نمیاد از این خونه بریم،ای خدا! [ ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۳ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
صبح که با وجود خواب کافی شب و بعد از جنگ همیشگی با وجدان کاری
دیشبم رو به آشپزی و سوپ پزی و عوض کردن لاک دست و پا گذروندم و ظرف شستن، لازم بود واقعا این بیرون نرفتن، کلی مفید واقع شدم! راجع به این عکس هم توضیح بدم: گوجههای کوچولو و ترش خوشمزه باغچه که مامان اینا فرستادن چند تاییشون شکاف خورده بودن٬ اونا به همراه مقداری نخود فرنگی که میترسیدم تو یخچال خراب شن!! [ ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٠ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
امروز تو شرکت مهمون داشتیم شیرینی تر آورده با خودش، حالا من دارم ناباورانه به ظرفی نگاه میکنم که خامههای شیرینی توش مونده، برای اولین بار در زندگی من از خامه گذشتم، بعله!
خانوم همکارم که بارداره (همون که غیر از خود زن و شوهر فقط من میدونستم حامله س!!!
دیروز عصر وقتی بعد از خونه رسیدن و غلبه کردن بر وسوسه خوردن شیرینیهای رو میز
یعنی دلم میخواد از پشت مانیتور بکشمتون اینور یه ۱۰۰ تا ماچ تف تفی بکنمتون که واسه من و گیو انرژی مثبت میفرستین. ای مهرسا فدای اون دلای مهربونتون بشه مااااادر!!!! [ ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٥ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
مثل اولین قرار هیجان انگیزت میمونه، دقیقا با همون حس و طپش قلب، با همون نکته سنجی تو ست کردن لباس و عطر زدن و آرایش.
بعد از کمی پارک نشستن با گیو رفتیم یه پیتزا گرفتیم و مثل همیشه دو تائی خوردیمش و خونه لالا. یه مشورت میخوام بکنم که اگه لطف کنین فیضبوک خود را چک کنید بسی خوچحالم میکنید. حالا بیاین بگین برا چی آدرس ایمیل و فیضبوک میگیری از ما؟ [ ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٥:۱٥ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
و این منم٬ زنی با نیش باز٬ انگشترش در دست٬ خوش گذرانده و ترکانده در تعطیلات٬ که قول میدهد در ادامه همین پست همه چیز را همراه با عکس٬ کم کم بنویسد!! بقیه ش اینجاس [ ۱٧ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٤ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
دیگه تقریبا همه تو این مدت فهمیدیم مهرسا کرمو هستش! اینه که شاید مثلا عکسی که منتظرش هستیم رو یه جای تو متن قایم کنه مثلا!! کرم داره دیگه، چیکار میشه کرد؟
فردا صبحش پا شدم و از پنجره که بیرون رو دیدم زدم زیر خنده، چون سفیدی زیبای برف به اون سنگینی کاملا گند زد به برنامه پوششم و عوضش کرد، بعد از ۱۰۰ بار چک کردن همه چیز راه افتادم و رسیدم شرکت. شکر خدا هیشکی هم نیومده بود
به سان ببری که در کمین شکاره در کمین لحظهای بودم که بگم "مامان" و خودم و جماعتی رو راحت کنم!!
نمیدونم چرا هیشکی باورش نمیشد ما مادر شوهر عروسیم!
ناهار بخورم بیام٬ بقیه رو تو ادامه مینویسم، هنوز یه عالمه روده درازی میخوام بکنم! بقیه ش اینجاس [ ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٩ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
امروز مامان گیو رفته انگشتر ببینه، خیلی خیلی نگرانم که بنده خدا با دیدن قیمتها زیادی شوک شه و بلایی سرش بیاد!
دیشب با وجود سرمای زیاد باز با گیو رفتیم پارک و حرف زدیم، صحبت سر سبزه انداختن عید مادرجون بود که من یهو همه حسای خوب دنیا بهم حمله کرد! یاد این افتادم که مادرجون برا هر خونواده، یعنی هر بچه که مزدوج شده و رفته هر سال سبزه میذاره، سبزه قوی و سبز خشگللللللللللللل
راستی اون ۵ تا توله بزی که گفتم، ۳ تا دیگه هم بهشون اضافه کنید!!
ادامه مطلب عکس امروز صبحه، البت هنوزم داره میباره، دیروز اون همکارم که ماموریته و همش منو میرسوند خونه زنگیده، بهش میگم چرا نمیااای؟!
من برم به کارم برسم که اگه کار نکنم میخوام بشینم همه ذهنمو اینجا بریزم بیرون، بقیه ش اینجاس [ ٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٢ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
عید که برم به دیار پدر مادری، چند تا توله بز کوچولو اونجان که من دارم غش میکنم برا دیدنشون از الان!
پسر خالم "ا" ۵ سالشه، زندگی منه٬ هر شب موقع خواب عکسشو میبینم رو اسکرین موبایلمو پر لبخند میشم و صبحا هم با دیدن قیافه شیطونش روزم شروع میشه
خواهر این آقا "ا" گل ما، خانوم "م" همون عسل بانوی چشم درشتی هستش که اردیبهشت به دنیا اومده و من دقیقا به موقع میرم سروقت خوردنش!
این شمع ها رو هم برا سرویس بهداشتی خونه مامی ساختم، اون صورتیه بوی هلو میده به شدت، از این پودر شربتا ریختم تو پارافین در حال جوش! راستی معلومه صورتیه قالبش دنت شکلاتیه؟!
نوشته های پروفایلم (زیر عکسم )عوض شده یه جاهاییش٬ قابل توجه! [ ٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٦ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
چهارشنبه که میرفتم خونه نمیدونم چرا وسط بندری زدن و احترام گذاشتن و آواز خوندن اونقدر گرسنه م شده بود و ضعف کرده بودم، نزدیکای خونه زنگیدم به داداشم که بیا بریم بازارچه خرید، اون دنت رو هم از تو یخچال با خودت بیار!
گیو هم دنبال کاراش بود و وقتی اومد خیلی مفرّح بود واقعا، دو تا جسد رسیدن به هم!!
سر کار تا ۱۲.۵ بدو بدو کارامو کردم و رأس ۱۲.۵ محل جرم رو ترک کردم، فقط به امید خوابیدن! مهندس کارم داشت که گفتم در ازای چند هفته گذشته که تا ۲،۳ اینجا بودم امروز میخوام برم به کار و زندگیم برسم، ایهالناس دم عیده و کولی بازی در آوردم رفتنی شدم دیگه!
بعد از لواسون رفتیم اون ساندویچ چرکولیه شام خوردیم و نخود نخود شدیم رفتیم خانه خود. منم جهت رفع عقده هر شب ۱۲ خوابیدن تا ۲.۵ بیدار موندم و هی کانال بالا پایین کردم و سعی میکردم در سکوت آشپزی کنم، گربه سبزی!!
قبل از اومدن آقای گیو هم نشستم یه دل سیر با مامان تلفنی حرف زدم و مامان گفت: "اینقدر دلم روشنه گیو اینا میخوان بیان، اصلا استرس ندارم، فکر میکنم عمو رضات (یکی از دوستای خانوادگیمون که ۳۵ ساله با بابا دوستن) داره میاد" خوب خدا میدونه که من از ذوق به ابرا رسیدم،
فروردین ۹۲ رو پرینت گرفتم دارم روزا رو تقسیم بندی میکنم با جزئیات کامل، کجاها بریم، کی بریم خونه باغ، چیا بخوریم، کی خواستگاریه باشه، چیا بپوشیم و همه این چیزا، اونوقت ببینم کی میخواد تخطی کنه از این برنامه مهرسا!!!
ببین از کجا به کجا رسیدم، داشتم جمعه رو میگفتما! آقای گیو توت فرنگی و خامه گرفته بود، بعد از ناهار در حالی که فیلم میدیدیم خوردیم و منم هر چی یادم میاومد که بپرسم راجع به اومدنشون میپرسیدم و گفتم واسه نشون من فقط انگشتر میخوام، برندارین چیز الکی بیارین و پول به فنا بدینا!
بعد از فیلم دیگه فقط استراحت کردیم و میوه خوردیم و پای لپ تاپ سر زدیم به خبرای خونه، ۹ اینا من یادم اومده که امشب هم آکادمی داره که، کلی خوشحال شدم که اتفاق هیجان انگیزی در راهه [ ٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٢ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
دیشب زنگ زدم به مامان در یه مورد خریدی باهاش مشورت کنم و خیلی هم ذوق کنان بودم که مامان در جواب همه حرفام گفتش که :" مهرسا اینقد حرف نزن بذار برم به کارم برسم، باید برم آرایشگاه و بعد هم تالار، خودم آخر شب زنگ میزنم دیگه!!"
بابا هم امروز کار داشته رفته سمت بازار و ناهار رو هم سفارش کردم حتما بره مسلم بخوره. من و آقای گیو هم یه کار کوچولو داریم که بعد از کارامون میریم سراغش و شایدم اصلا بندازیم سه شنبه که تعطیله، آخ جون سه شنبه تعطیله و صفا سیتی خلاصه!
این سالادو دیشب درست کردم و به جز سبزیجات آبپز و لبوی دوست داشتنی بیبی اسفناج و گوجه هم داره و سسش روغن زیتون و سرکه و سبزی سالاد بود که معرکه بود، تو یخچال هم برا خودم مقداری احتکار کردم که عصر برم بخورم!
اینه که مهرسا این روزها صبر پیشه کرده و نشسته ببینه این دو تا مرد عزیز زندگیش [ ۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٤ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
امروز عصر با یکی از دوست جونام قرار دارم که چون کم ایران میمونه باید حتما میدیدمش، حسابی هیجانشو دارم.
رنگ قهوهایه کاکائو هستش و صورتیه آب آلبالو. اون که رنگ نداره و رنگ واقعی کوکی هستش پف بیشتری کرد، فچ کنم مال همون چیز دیگه قاطی نداشتن باشه، [ ٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٠ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
اول از همه عکس این شاهکار جدیدم رو بذارم تا یادم نرفته!
سخت بود ولی برا یه ناخن تو هر دست میصرفید. کلا هم من طراحی رو همه ناخنها رو اونم یک شکل دوست ندارم، به نظرم مصنوعیه. این یکی شاهکارم که حاصل دیدن یه عکس تو فیضبوک بود، دلو زدم به دریا و انجامش دادم:
به همین سادگی، به همون خوشمزگی! یه سس درست کردم که سیر بود و قارچ و رب گوجه و آویشن، این گوگولیها رو هم چرخوندم توش و آخرش پنیر هم زدم، زیادی خوشمزه بود!
چهارشنبه شب رو با گیو و سینا رفتیم دنبال یه کاری، ۱۰ آکادمی شروع میشد و میبایست خونه باشیم.
صبح جمعه مست خواب بودم ولی حس کردم یکی داره نیگام میکنه!
[ ۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٦ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
هم دوشنبه هم سه شنبه دیر از شرکت رفتم خونه، دوشنبه که آقای گیو توی مسیر خونه به دادم رسید و از اون سرمای کشنده نجاتم داد. گیو میخواست با سینا بره پیش اون کسی که میخواستن با هم شریک شن، منم پامو کردم تو یه کفش که سرده و من نمیام، خودتون برین برا آخرین صحبت ها. بعد باز خودم رو تحویل گرفتم و جوشونده درست کردم و لم دادم رو مبل و کلارک گیبل عزیزم رو هی دیدم هی لذت بردم!
سه شنبه هم که ۱ ساعتی بعد از تعطیلی شرکت بودم و مثل آدم کارامو انجام دادم در خلوتی و سکوت، در کنارش البت با خاله هم چت میکردم،
میخواستم شب با گیو برم بیرون یا بگم بیاد پیشم و برنامه خاصی هم نداشتیم تا اینکه به صورت یهویی با دو تا از دوستان برای اولین بار رفتیم شام و قلیون، خوش گذشت، دوست داشتیم. یه مساله که دارم این روزا بهش فچ میکنم تولدمه! پارسال تولدم نشستم یه دل سیر تو بغل گیو گریه کردم براش!!! خیلی مفرّح بود واقعا! [ ٢٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٤ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
باورتون بشه یا نه الان ۵ دقیقه س دارم تفکر میکنم ببینم این ۳ روز تعطیلی رو چیکار کردم، در آخر نوشتم رو کاغذ که به ترتیب بگم چیزی جا نیفته!! یعنی حافظه دارم در حد لالیگا! عماد هم اومد و اینقدر این ۲ تا پسر اطلاعات جالب و تاریخی بروز دادن که قرار شد از این به بعد با هم بگیم بیان بس که مصاحبت باهاشون شیرینه. بعد از بازی کردن پو*کر بچهها ۳.۵ رضایت دادن برن خونههاشون و خوابیدیم بالاخره. صبح که پا شدیم گیو سورپرایز عظیمی واسه من داشت. مامانش اینا ظهر میرفتن خونه یکی از دوستاشون و مامی گیو هم با خودش قلیه ماهی میبرد اونجا، منم پریروزش به گیو گفته بودم که یه روز که من میام اونجا باید بگم مامانت برام قلیه درست کنه که حسابی هوس کردم (نه که خودم چلاقم، از اون لحاظ!
برا ناهار برگشتیم خونه که اینجا قارچ پلو به دادمون رسید! بعد هم که خوابیدیم! خورش لوبیا سبز هم درست کردم برا نهار، گیو هم گفته بود مامانش سرما خورده که دست به کار شدم و یه سوپ فوق توپ جوی و قارچ (و در اینجا بالاخره اون یه بسته قارچ تموم شد!!!
به امید تعطیلی فرداش خوابیدیم ساعت ۴ صبح! و هیچ خبری هم از تعطیلی نشد و با سردرد شدیدی بنده اومدم اینجا ٬قیافم اینقدر خسته و خوابآلود بود که همه نگرانم بودن و برام دلسوزی میکردن و نمیدونستن این فقط بازتاب شب زنده داری من هستش و آلودگی هوا بی تاثیره!! [ ۱۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥۱ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
کی بود میگفت عکس غذا و اینا نمیذاری؟ ها؟!
میخواستم مرغ بپزم٬ دیدم به داریم تو یخچال و شاید خراب شه بزودی!!
برای این تعطیلات برنامه زیاد دارم٬ یحتمل خیاطی و کیک شکلاتی پزی و جینگیل جات درست کردن. امیدوارم برسم به این کارا و الکی وقتم حروم نشه. از صبح کارم شده مسج دادن به دوستام که ببینم مردی که گروه خونیش ب منفی باشه پیدا میشه یا نه. خیلی کمه ولی ناامیدی هرگز!
خواهش میکنم این گوشه ذهنتون باشه و فامیل و دوست و آشنا رو که میبینید یه سوالی بپرسید٬ ضرر که نداره٬ نجات دادن جون یه فرشته س و هدیه دادن یه دنیا شادی به یه خونواده. برای من هم کامنت در اون رابطه نذارید حتی المقدور٬ چون شاید تا شنبه نتونم بیام نت و میترسم موردی باشه و از دستمون بره. با خود گیلاس هماهنگ کنین. خیلییییییییییییییی دوستتون دارم٬ میدونستین؟! [ ۱۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٦ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
دیشب قرار بود گیو رو نبینم، مستقیم از سر کار میرفت پیش دوستاش برای صحبت همون کار. منم رسیدم خونه یه جوشونده برا خودم درست کردم و لمیدم رو مبل با جوراب پشمی در حالی که آجیل و خوراکی رو میز گذاشته بودم و چای هم رو شوفاژ بود پتو رو پیچیدم دورم و شروع کردم به فیلم دیدن،
شام هم سالاد خوردم و موقعیتی بود که گیو بیاد پیشم، خیلی خوب بود، اینجوری خبرها رو تازه و تنوری میشنیدم!
امروز هم که ۳ شنبه ست و سینما جان نیم بها و گیو گفت چون اون بار گریه کردی این بار باید بریم یه فیلم خنده دار، میریم بی خود* و بی جهت. تعریفهای جالبی هم ازش نشنیدم ولی خوب فیلمه دیگه، سرمونو که نمیخوان ببرن!
[ ۱٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٧ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
به عمرم آفتاب به این تندی و همزمان سرما به این استخون سوزی ندیده بودم!!
۵شنبه که گفتم ناهارمون مرغ پرتقالی بود، مامانی هم خوشش اومد و فهمید که پرتقالای تحفه ش حروم نشدن!!!
جمعه صبح هم دکی اومد و صبحونه که خوردیم میخواست بره تعمیرگاه که ما چونان چتر! همراهیش کردیم و اومدیم خونه. چون کلی کالری سوزونده بودم تو استخر حس میکردم ۲ روز تعطیل بودیم. قرمه سبزی هم داشتیمبرا ناهار ولی مامی یهو گفت من برم ببینم اگه ماهی هست بخرم، چون دیروز دیده بود که ماهی تازه آورده بودن. دیگه ناهار هم سبزی پلو ماهی بود و بقیه روز هم به حرف زدن گذشت. شب هم گیو یه کاری کرده بود که میخواست نتایجش رو به من نشون بده که من بعد از پوشیدن ۴ لایه ای! رفتم نیم ساعت دیدمش و برگشتم خونه و لالا کردم حتّی ساعت ۱۱ شب!
شنبه اینجا سر کار حسابی سرم شلوغ شد و نیم ساعت آخر میخواستم بنویسم که یکی از مهندسا که هم مسیر منه داشت میرفت و منم حس کردم ۴ لایه هم برا این هوا کمه و باهاش رفتم خونه. خوب اون روز تاریخی هم بود و من از فراموشیم تشکر کردم که نتونسته بودم کادو آقای گیو رو بهش بدم،
امروز به مامان زنگ زدم ببینم راحت رسیده یا نه، گفتم زود تند سریع آمار بده ببینم نظر بابا چیه؟ خوب راستش منتظر بودم بشنوم که مثل همیشه ابراز نگرانی کرده و از شدت همون نگرانی بهونه آورده که مامان گفت خیلی خوشحال شده از برخورد خوب مامانا و در آخر هم گفته من به مهرسا ایمان دارم و میدونم تصمیم اشتباه نمیگیره و خیلی فکر میکنه. امیدوارم خوشبخت بشن و اینا.
راستی این رو بابای گیو پارسال که برا اولین بار میدیدمش تو محل کارشون برام نوشت، این رو گیو قبلش برام مسج کرده بود و حسابی به دل من نشسته بود. وقتی دیدم باباش در حال نوشتنه از فرصت استفاده کردم و گفتم اینو برام بنویسه، الانم قاب شده به دیوار خونه س. یه بار داشتم به گیو میگفتم کارت عروسی رو خودم کم کم مینویسم بدون تاریخ و از ایده هام میگفتم که گیو به نکته توپی اشاره کرد:" بابا که روزی چندین صفحه مینویسه و تمرین میکنه، فکر میکنی اگه ازش بخوایم برامون همه رو نمینویسه؟" گر به همه عمر خویش با تو قرارم دمی حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت... [ ۱٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٢ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
دیروز تو اون سوز وحشتناک پیاده رفتم خونه، شال گردنمو جوری دور سر گردن و پیشونیم پیچونده بودم که دقیقا شبیه لاک پشتای نینجا شده بودم! اصلا یه حس خوب خفن بودن و جنایتکار بودن داشت، خوشم اومد!
با گیو قرار گذاشتم برا ۸/۵ شب، یه روز ندیده بودم بچه مو خووووب! خونه که رسیدم سوپ رو خوردیم و بعد از یک عالمه پر حرفی رضایت دادیم به خواب. امروز هم برا مامان بلیت گرفتم برا شنبه شب و تا الانم سرگرم اسم پیدا کردن بودم برا نینی دختر عمه م که به مامان گفته مکتوب میخواد نظرات پیشنهادی رو. منم هر چی دوست داشتم به جز اسم دختر خودم رو سرچ و تایپ کردم بدم مامان ببره! [ ٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٢ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
کلا مجل دارم با هر چیز سرخ کردنی مگر اینکه قرار باشه بعدش بپرم تو حموم، اهل پیاز داغ درست کردن هم نیستم، یا پیاز چاک خورده میندازم تو غذا، یا از آمادهای که مامان میذاره استفاده میکنم یا کلا بیخیال میشم! گل هاش رو که هر وقت میشد میبافتم، دیگه دوختنشون رو مخمل مشکی و نوشتن اون 1st هم دیشب انجام شد و بالاخره من چیزی ساختم برا اولین سالگرد دوستیمون!
امروز صبح که از خونه میومدم بیرون بارون نم نم میومد و به فاصله ۷ دقیقه که رسیدم شرکت برف گوله گوله!! [ ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٩ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
خودمم حواسم نبود تا شاپرک مسج داد که امروز سالگرد استقلال و بیرون اومدن من از خونه پدری هستش. یحتمل تاریخ رو نمیدونستم والّا ۵ دی برا من یه روز خاصه که مطمئنم تا آخر عمر یادم میمونه، روزی که فکرش رو هم نمیکردم الان اینجا باشم با کلی تجربه و اشک و لبخند و قهقهه و خبری نباشه از اون دختر فوقالعاده راحت طلب بچه ننه!
ما هم سریعاً زنگیدیم نیرو جایگزین که همون فرزاد گوگولی خودمون بود. میخواستم از حال و روز ۴ سال پیش همین روزام بگم، دلم نیومد خوشی این روزام رو کدر کنم. الان که نگاه میکنم هیچی نبوده ولی اون روزا خیلی سخت بود، خیلی. ترجیح میدم مثل همیشه در حال زندگی کنم و بگم امروز و این لحظه رو عشقه...
موهامو ۲ طرف بافته بودم آورده بودم رو سینه. مامان گرم دیدن سریالش بود، میگم مامان من دقیقا شبیه دهاتیای انگلیسی شدم، نه؟! چشم به تیوی سر تکون میده میگه : اوهووم... !!!!! من: [ ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٧ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
همه چیز خیلی عالی پیش رفت! دیگه کرمو نشدم بذارم آخر تعریفیهام بگم، ولی عجب استرسی کشیدما، پوووف!
اونجا هم خیلی خیلی عالی بود، مامان کلی خندید و خدا رو شکر بچهها هم اصلا معذب نشدن. اولش یه چند مینی خشک و رسمی بازی شد ولی طبق معمول یادمون رفت یکی دیگه هم هست، خود منم یه وقتایی میخواستم به گیو ابراز علاقه!
پ.ن.: الان گیو زنگ زده که اگه میشه فردا زودتر بیا خونه و منم زودتر میام شما رو میبرم خونه خودمون که مامانم یه چیزای ابتدائی به مامانت بگه!!! [ ٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٤ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
امشب میخوایم بریم برف بازی، نه که دیشب به اندازه کافی وحشی بازی در نیاوردم اینه که دوس دارم امشبم باز بریم یه جا رو برف سر بخوریم و جیغ جیغ کنیم (کنم!
آخراش ترسیدیم پارک خودمون حسودیش بشه و رفتیم پارک خوجل خودمون رو هم دیدیمو پیش به سمت خونه. امشب هم اگه بروبچ پایه شن بریم یه برف بازی حسابی راه بندازیم. صبح که میومدم شرکت: *حذف شد* گلی که دیشب گیو برام آورد:
[ ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٥ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
زانو میزنم و سر تعظیم فرود میآرم در برابر این همه عشق و امیدواری که به وجود من ریختید، این همه هیجان و انرژی مثبت و دستای مهربون تک تکتون رو میبوسم..
آخر هفته بسیار جیگری داشتم، از اینجا که طبق معمول ۵شنبهها کار از در و دیوار ریخت و دیر رفتم خونه، ناهار خوردم و از بیتا دعوت کردم بعد از تموم شدن کلاسش که نزدیک خونه ما بود بیاد پیش من، چه موقعیتی بهتر از این؟ تا ناهارم رو گرم میکردم سیب زمینی و هویج هم آبپز کردم برا شام که همون شپر دز پای یا لنگ چوپون بود!
صبح جمعه که صبحونه خوردیم، گیو اومد دنبالم و بیتا رو رسوندیم مترو و پیش به سمت خونه دیدن در پر دیس، یه جا رفتیم واحد آماده ببینیم که باز حراست نذاشت و منم گفتم اگه من مهرسام که امروز خونه میبینم!
بعد از ناهار رفتم یه دراز بکشم که تبدیل شد به یک ساعت خواب و وقتی هم گیو با کلی بوس و ناز کشون از خواب بیدارم میکرد شاکی بودم که چرا؟!
برررررررف میادا! اونوقت همین امروز کسی نیست منو برسونه خونه!
[ ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٠ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
۴یا ۵ سال پیش بود که خواب دیدم یه پسر گوگولی دارم، تو خوابم یادمه که مادر خوبی بودم، مهربون و جدی... ولی سر بی احتیاطی من برای پسرکم یه اتفاق بد افتاد...
دیروز عصر به خاطر بارون راه یه ربعه رو ۱ ساعت کامل تو مسیر بودیم و وقتی خونه رسیدم یه کم مایه ماکارونی فریز شده داشتم که پخش کردم کف ظرف و روش هم فقط سیب زمینی و شیر و نمک فلفل پودر سیر، لنگ چوپان پزیدم باز این آخر هفته هم شاید باز بریم خونه ببینیم، شاید من برم خونه یه دوست واسه بهتر شدن اوضاع احوال روحانی و درد دل کردن، شایدم هیچکدام! [ ٢٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٧ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
نصف یه پیاز چاقالو رو ریز خورد کردم و با ۱ قاشق کره و ۱ قاشق روغن حسابی طلاییشون کردم، بعد هم ۱ قاشق زردچوبه و خیلی کم نمک و اون مرغه که ۱ روز با آب نارنج و پیاز و فلفل و نمک مزه دار شده بود رو هم انداختم تو مخلوط و گذاشتم با در بسته با هم تفت بخوره و مزه بگیره، تمر هندی هم خیس میخورد تو آب جوش و نرم میشد، حالا یکی ۲ قاشق شکر به مرغ اضافه میکنیم و دارچین، من چوب دارچین انداختم البت.
این عکس خورش در قابلمه است به دلیل خواب آلودی شدید آشپز: اینجا هم که داره به ظرف شرکت منتقل میشه عکس رو گذاشتم که روغن خوشرنگش رو ببینید، عسل هم گفته بود این رنگی میشه، منم اینو که دیدم فهمیدم راه رو درست رفتم و خود خودشه! الانم با اجازتون از پای بساط بخور بخورش میام!
آقا ما دیشب با داداش گیوتون رفتیم پارک و ایشون باز هم یه خبرهای امیدوار کننده دادن به ما در مورد خونه، اونم کی؟ باز هم وقتی که پوست تخمه تف میکردم جهت ایجاد تنوع در زندگی!!!
گیو میگفت باید مهریه و شرایطت رو باز به من بگی که با هم هماهنگ باشیم و وقتی ازمون میخوان که بگیم گیج بازی در نیاریم، منم باز همه رو گفتم و همین الانم که اینا رو مینوشتم ۳ دانگ از خونه یادم اومد زنگیدم اضافه کردم
حیف که مهرسا تنبل شده و لباسم زیاد گرم نپوشیده و همکارش هم تا سر کوچه میرسوندش، والّا باید قدم زدن زیر این بارون نم نم خیلی خیلی لذت بخش باشه، حیف... [ ٢۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۱ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
صبح که میومدم از خونه بیرون و با اون ۲ تا پسر گوگولی آلمانی خداحافظی میکردم بغضو شده بودم، کلی برا هم آرزوهای خوب کردیم و به هم وعده دیدار دوباره دادیم و من سر در یقه و دست تو جیب اومدم سر کار. حالا یه روز من آروم و بی صدام و کم جیغ جیغ میکنم و اصلا هم سر به سر همکارام نذاشتم. همه شون ۳۰۰ تا پیشنهاد جالب و مفرّح دادن واسه اینکه حال من بهتر شه
محسن زنگ زده که فردا شب بیاین خونه ما و این یعنی آشپزی به عهده خانمهای اکیپ هستش! خدا خیرش بده که همون سالاد ماکارونی رو به من گفت، من با این حال نزارم هیچ غلط دیگهای نمیتونستم بکنم. نمیدونم نتیجه هورمون هاست یا بودن چند روزه گیو کنارم که به شدت احساساتم براش قلنبه شده و دوسش دارم! در حدی که طی یه مسج ابراز علاقه کردم بهش حتّی!
بچه م مثل من بود، قیافه غذا براش مهم بود!! همیشه به گیو میگم من یه دوست G*ay میخوام که باهاش برم خرید و بعد بیائیم خونه آشپزی کنیم و بعد غیبت کنیم و اون از قیافه م تعریف کنه و اینا خلاصه!
الان که برم خونه خاله کوچیکه اونجاست و آماده میشه که بره فرودگاه، منم میخوام با گیو بریم بیرون دو تائی، شایدم بمونیم خونه هی من عشوه خرکی بیام هی اون نازمو بخره! [ ۱٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٤ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
بنده دارم میرم منزل! مهندس تو یه جلسه بود و من مسجی مرخصی گرفتم و شما شتر دیدی ندیدی! از ذوق در حال مرگم الان!
[ ۱٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٤ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
شنبه عصر که رفتم منزل تلفنی با جناب گیو دعوا و قهر کردیم!
شب هم بی شب بخیر گویی صبح شد و صبح یکشنبه به هیییییییییچ وجه حس سر کار اومدن نبود، اصلا ها. پس خونه موندم و یه زنگ هم زدم بروبچ شرکت رو خبر دار کردم و یه ساعتی خوابیدم.
این صورتیه وانیلی هستش. قهوه اییه دارچینیه میخوام بدمش به مامان گیو:
عصر با گیو رفتیم یه منطقه از شهر که قیمت خونهها خیلی مناسبه، یه عالم مغازه تو خیابونای باریک و مردم هم که عمرا اگه یه نفرشون تو خونه ش بود، بعد فک کن من عاشق این شلوغی و برو بیاااااا، هی میگفتم گیییو یه جا پارک کن بریم خیابون گردییییییی!!!
بعد هم که خونه محسن اینا بودیم تا بعد از بفرمائید شام و خونه که رسیدیم مهمون گوگولی آلمانیمون هم رسید و گیو هم به دلیل نداشتن شناخت کافی از ایشون قبلا اولتیماتوم داد بودن که -یا میری خونه محسن اینا یا من شب خونه شما میمونم-
فردا و پس فردام که همه جا تعطیله و ما همچنان در سنگر کاریم. این آلودگی هوا هم که باز زده به تیپ و تاپ من!!
پ.ن.: میدونین چه حس شییییرینیه که یه روز ننویسی و هی مسج بیاد برات که چی شده مهرسایی و خوبی و اینا؟ [ ۱۳ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٥ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
سه شنبه گذشته که بابا برقی تنبیهمون کرد به علت بدقولی!
۵شنبه ظهر خون جلو چشمامو گرفته بود، اینجا جلسه بود ولی من به سرعت هر چه تمام تر خودمو رسوندم خونه و به نهار محبوبم. عصر یه اوچولو خوابیدم و پا شدم دیدم از شرکت میس کال دارم، صحبت که کردیم دیدم مدیران عزیز اینجا هنوز تو جلسه ن و من بسی مشعوف شدم که در موقعیت مناسب پیچیدم به بازی!
جمبه ولی پدر صاب بچه در اومد، صبح پا شدم و به دلیل نبود نون، املت جای خودش رو به این ساندویچ پنیر گوجه خیار داد: بعد دیگه به دلیل احتمال داشتن مهمون در ۴شنبه همین هفته و وقت و جون نداشتن من بعد از کار در طول هفته، عملیات کوزتینگ رو دور فشار بالا آغاز شد! تقریبا ۱ ساعت روی هم استراحت کردم که مال ناهار و چای بود. بعد کشو لباسا اونجور که دوست دارم مرتب شد و نزدیکای ۷ بود که قورباغه رو قورت دادم و بعد از اتمتم همه چیز شالها هم شکل لباس آدمیزاد آویزون شدن!
[ ۱۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٥ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
یه راست برم سر نگفتههای دیروز، این که تو راه آهنگ هایی که با دقت و وسواس انتخاب کرده بودم و ریخته بودم رو CD رو گوش میدادیم و همخونی میکردیم. از تهران هم که خارج شدیم به دلیل کش اومدگی همت تقریبا همون اوایل جاده چا لوس فرود اومدیم و دیدن درختای پائیزی منو به وجد میاورد، البت کلا همه چیز منو به وجد آورد!
رفتیم تا رسیدیم کلار دشت و ۱ ساعتی هم رفتیم تا برسیم به خونهای که گرفته بودیم، راستش هم هوا تاریک بود هم چون ما بار اولمون بود مسیر رو بلد نبودیم یه کم تو ذوقم خورد که آخه ما اگه میخواستیم همش تو خونه باشیم که تهران هم خونه داشتیم
اون شب تا من وسایل رو جابجا میکردم گیو رفت ذغال و نون بخره، منم از فرصت استفاده کردم و کیک رو از قالب در آوردم و دیدم عین دیشبش مونده و کاملا نرم و تازه س. در خونه مون رو باز میکردیم: خونه: صبح که بیدار شدم همه افکار دیشب پرید، دیدن کوه از پنجره خونه در حالی که مه تا وسطاش اومده بود، سبزه چمن حیاط و هوای فوقالعاده تمیز.
از یه پیچ که رد شدیم و تقریبا قله کوه بودیم دریا رو دیدم و دیگه تا خود دریا آواز "لب دریا تک و تنها" سر دادیم (روحت مورد تفقّد زیاد ما قرار گرفت تو این سفر شهرزاد!!! به محض رسیدن به ساحل دست گیو رو ول کردم و شروع کردم بپر بپر کردن و جیغ زنون به ساحل سلام کردم و بوس براش فرستادم، نگو آقای گیو تمام این لحظات رو ثبت و ضبط کرده با دوربینش! مسیر زیبایی که صبح دیدیم با اون مه غلیظ فوقالعاده رویایی تر هم شده بود و باز ما چرپ چرپ از خودمون عکس گرفتیم. یه جا هم نشون کرده بودیم واسه تاب سواری و قلیون که واسادیم و خوردن چای کیک و قلیون میزون تو اون هوا و مه خیلی چسبید.باز من تاب سواری کردم و گیو عزیزم زحمت کشید از من رو در موقعیت های جالب کلی عکس گرفت!
بعد از ناهار عکس آینه شمعدون دیدیم و من یه لحظه طرحی به ذهنم رسید که خیلی خوشمون اومد و گیو قرار شد طراحیش کنه و شروع به کار. نمیدونم چقدر بپر بپر کرده بودم که مثل خرس هم بعد از ناهار کلی خوابیدم، هم برا شب. شنبه صبح هم که نم نمک کارامون رو کردیم و وسیله هامون رو جمع کردیم و راه افتادیم به سمت محمود آباد که از جاده هرا ز برگردیم، تو مسیر هم پر بود از دستههای عزاداری و بساط نذری دادن هم به پا بود. من که کلا به حالت آماده باش نشسته بودم و هر جا که میدیدم ماشینا وایسادن جیغ میزدم و گیو وامیساد میپرید پایین! دیدیم نمیشه لب دریا تک و تنها باشی و قلیون نزنی! رفتیم هتل نارنجستان و زیر بارون شدید بدو بدو کنان رفتیم ساحل و قلیون و عکس و بعد هم یه رستوران کوچیک تو مسیر که ۴۰ تا ماشین پارک بود جلوش. گیو گفت غذاش عالیه و رفتیم مرغ تر ش نار دون خوردیم و اکبر جو جه، آقاهه گفت کته کباب ۴۰ مین طول میکشه و ما گفتیم فک کن ما بتونیم ۴۰ مین صبر کنیم!
مسیر هراز هم که باز بود و نسبتا خلوت، میدونستیم یکشنبه ولی خیلی شلوغ خواهد بود. پلور هم برف درست حسابی میومد و مه غلیظ در حد دیدن فقط ۱ متر با چراغ روشن، آخر هیجان بود!
یکشنبه صبح هم رفتیم یکی از شهرکهای اطراف تهران که بهمون نزدیکه برا دیدن خونه و شرایط، من به خودم که اومدم قیافم ایش کامل بود! از عماد در حضور گیو از شرا یط ضمن عقد پرسیدم و اونم میگفت خودم همه رو برات اوکی میکنم. به گو هم میگفت داریم بیچاره ت میکنیم دوستم!! من: [ ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٧ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
گیو هم میدونست دیروز سالگرد دوستیمون بود، به همین مناسبت ما یه مراسم خیلی خفن داشتیم که همانا اومدن ایشون در خونه ما و دادن سبد پیک نیک دست من بود و یه بوس! این کیک الان تو قالب خودشه و سلفون هم کشیدم روش، ته کوله مه! با کره درست شده، پس فعلا نرم میمونه و هوا هم که گرم نیست، یه شمع ۱۰ سانتی هم برداشتم بذارم وسطش، دنت شکلاتی هم میریزم روش برا تزیین. یعنی گیو بره ۳ مین دست به آب و بیاد من با کیک روشن میرم تو حلقش!!!
اون خونه هه همه چی داره، ولی من یه پتو نرررررم هم برداشتم واسه اینکه بپیچیم دور خودمون وقتی جلو اون شومینه هیزمی هستیم. لباس گرم در حد بترکون برداشتم و خونه که برم تا کیفم جا داشته باشه میچپونم توش. همین الان زنگیدم به مهندس که من از صبح تو این شرکت تنهام و از بس سایتا رو بالا پایین کردم حوصله م سر رفت، گفت برو خونه!!! یسسسسس! [ ٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۱ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
اینقده حرف دارم که نمیدونم از کجاش بگم! روزشمار مینویسم و عکس هم میذارم ادامه مطلب، اینجوری بهتره. یه پست هم به زودی خواهم داشت از سری "پست هایی که پاک میشوند" که کامنت نداره و مال قدیماست و اینا. بقیه ش اینجاس [ ٢۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠۸ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
پارت۱ : حرم با سرویس هتل و بعد از معطلی نیم ساعته رسیدیم حرم، اواخر مسیر میشنیدم که مسافرا و مامان بابا سلام میدن، من ولی نیگا نمیکردم و خیابونا رو نیگا میکردم. وقتی هم رسیدیم همینطوری، میخواستم برسم تو همون صحن که سقا خونه طلائی داره و به گنبد نگاه کنم،
تو یه کاغذ خواستهها و اسماتون بود، نمیدونم چرا برا شماها که دعا میکردم با سوز و گداز و این چشمه اشکم فداش بشم روون!
پارت ۲: مامان اینا! - بابام رو تخت نشسته بود و من رو زمین در حال یاداشت کردن دعاهای دوستان بودم که نیگاش کردمو گفتم: متنفرم از این رسم و رسوم مسخره که دست و پای ما ایرانیا رو بسته و من از همخونگی با کسی که بالاخره انتخابش کردم محرومم، میتونستیم الان با هم باشیم و من شاد باشم که یکی از خوشبختترین زنهای زمینم!!!
- مامانم اینقدر بچه م حاجت داشت که روز دوم ما رو پروند که با فامیل بریم بازار و خودش بعد با بابا بیاد، موندم یعنی طومار خواستههای مامان از مال منم طولانی تر بود آیا؟!
پارت ۳: فامیلا آخ که ما پشت دستمون رو داغ کردیم دفعه بعد بخوایم صرف هتل و زیارت بیائیم و خودمون رو به فامیل لو بدیم!!
پارت ۴: بیتا شنبه شب مامان اینا بعد از شام میرفتن شب نشینی خونه فامیلا که گفتم من دوستم اینجاست و ۲ خیابون پایین تره، میریم اونو ببینیم، شما هم برین بگین ما حرمیم!!
پارت۵: دیروز دیروز صبح سحر رسیدم تهران و چشمامو که باز کردم خیابونای بارون زده رو دیدم و آقای مهماندار که با فلاسک چایی بالا سرم ایستاده بود، اون چای عجب چسبید فی الواقع! از همه اینا مهم تر این که من ۲ شبه نخوابیدم و امشب هم کسی میاد پیشم برا گریه و درددل کردن!! بقیه ش اینجاس [ ٢۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۱ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
یعنی ساعت ۴ بیدار شدن جمعه از ۱۰۰ تا فحش ناموسی سنگین تر بود برا من! ولی خوب میدیدم قراره ۲ تا آخر هفته نباشم با گیو و پائیز هم که بود و فصل شمال رفتن. ۴ بیدار شدم و گیو ۴.۵ اومد و ۵ آرژانتین بودیم و ۶ راه افتادیم!
خلاصه برنامه رقص بود و بازی پانتومیم تا رسیدیم به قلعه، قبلش هم به همه گفتیم ما زانوهامون درد میکنه و عمرا تا بالا نمیریم!
هر چی از خوبی هوا و بوی جنگل بگم کم گفتم، اصلا هوا به طور اتوماتیک عشقولانه بود! اگه تنها هم میرفتی عاشق خودت میشدی!
عکسهای ادامه مطلب هیچ کدوم گویای اون زیبایی که به چشم میدیدم نیست واقعا، حالا عجالتاً همینا هست تا عکسهای دوربین گیو رو هم ببینم چجوری شدن و کدومو میتونم بذارم اینجا. دیشب هم تو اون هوای توپ پارک بودیم و کلی با دوستان حرف زدیم و همین عکس رو نشون بچهها دادم و حسابی سوزوندمشون که نیومدن، یحتمل یه برنامه بریزیم بعد از سفرهای من با بچه ها. امروز هم که برم خونه بعد از سوپ پزیدن و اگه حال داشتم زیتون پرورده درست کردن، باید تو سر زنون بگردم لباس پیدا کنم برا عروسی برادر همکار خواهرم!! بقیه ش اینجاس [ ٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤۳ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
الان که دارم مینویسم صدای برخورد قطرههای بارون میاد به شیشه و غرق لذت هستم. دیروز کنار رودخونه تو اون جنگل رویایی بهشتی، به گیو گفتم این آخر هفته م که پیش تو و در اولین سفرمون به زیبایی هر چه تمام تر گذشت و پر از عشق شدم،
پنج شنبه دقیقا مثل همیشه رأس ۱۲.۵ که من میخواستم برم بیرون و خودمو برسونم به محل قرار کار پیش اومد
۲.۵بود رسیدم خونه و رفتم آشپزخونه و ۵ هم کیک مرغ درست کرده و سوپ پزیده و کیک رو شربت داده پریدم بیرون و رفتم حموم و آماده شدم گیو اومد رفتیم خونه محی عزیزم، محی هم از اول تا آخر که من اینا رو رو میکردم به گیو میگفت : دختر پنجه افتابمون رو بردی خوب شد؟ تو اصلا لیاقت داری؟ و تا آخر شب ۳۰۰ بار گفت پنجه افتابمون رو دادیم ببری!!!! بقیه ش اینجاس [ ٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤٧ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
دیشب قرار بود برم خونه نگار، دختر همسایه ای که هی میخواستیم همو ببینیم هی نمیشد تا دیروز ظهر که قرار شب رو گذاشتیم، منم رفتم خونه و آبی به سر و روم زدم تا گیو اومد رفتیم عکس قبلیشو داد براش بگیرن که صرفه جویی در وقت شد شکر خدا، به خونه نزدیک بودیم که نگار زنگید و گیو هم میگفت نیگاش کن داره از ذوق میمیره، اصلا بهم نمیگه یواش برو!
برا شام هم مرغ ترش پزیده بود که من یه چی میگم شما یه چی میشنویدا! ترششششششش اصل شمالی! نکته ش این بود که برا امروز ناهارمم گرفتم! یه همچین آدم خجالتی هستم من!
پارسال زمستون چند تا از بچههای اکیپ دوستیمون تهران بودن و تولد منم بود، همون بهمن ماه، این محی جیگر هم به اسم دور همی تولد گرفت بچه م و کلی شرمنده کرد عزیزم، آخی همون روزای اول بود که گیو میومد تو جمع ما،
جمعه هم که داریم میریم قلعه رودخان و حلال نمیکنم کسی از اونجا که من خریدمش خریده باشه و همسفرمون باشه و خودشو معرفی نکنه!!!
الانم که برم خونه مرغ بپزم آماده باشه که فردا میرسم خونه بتونم اوکی کنم همه چی رو برا خونه محسن. نامزد هم خونه ایش هم کیک شکلاتی میپزه و باید برا اونم کاکائو و شکلات تخته بخرم، شایدم خودم الان که رفتم خونه پزیدم اصلا، همه چیز بستگی به مود ما در منزل دارد! [ ۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٩ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
همیشه گیو رو دوست داشتم، از همون اولا. یعنی میتونستم خیلی راحت به هر کسی که ازم میپرسید "دوستش داری"؟ بگم :"آره، ولی عاشقش نیستم، دوستش دارم به خاطر همه خوبی هاش" .من قبلا ۲ بار عاشق شدم، یکی در ۱۶ سالگی و اوج خامی که البته اصلا پشیمون نیستم و با وجود همه سختی هایی که کشیدم به خودم میگفتم خوب این باعث میشه رشد کنم و تجربه کسب کنم، یکی دیگه با چشمای کاملا باز ولی ناخواسته تو ۲۵ سالگی (این همون آدمی بود که منو به مستقل شدن تشویق کرد و حامی من بود و اگه نبود من هنوز همون دختر لوسه بابا بودم و ننر و راحت طلب!!)، مسلما جدا شدن از هر شخصی یه سختی داره که به مرور زمان از یاد آدم میره، مخصوصا آدمی مثل من که همیشه سعی میکنه در لحظه زندگی کنه و از همین الانش لذت ببره.
صبح جمعه تو خونه بیتا بهش گفتم که دلم برا گیو تنگ شده!
شاید مسخره باشه از نظر خیلی ها، ولی همون "تجربه" که من عاشقش هستم خیلی جاها نشون داده وصلتی که فقط از روی عشق خشک خالی و بی تفکر صورت میگیره جدایی تلخ داره آخرش. وقتی به رابطههای قبلی خودم فکر میکنم و موقعیتهای ازدواجی که با زیرکی از زیر یکی یکیشون شونه خالی کردم، باز هم ایمان میآرم به تصمیم هام که واقعا در اوج احساساتی بودن زیادم٬عقل رو هم قاطی خواستههای دلم کردم و حالا راضیم. ووی! به آخر و عاقبت بعضی از رابطه هام که فکر میکنم تنم میلرزه که یعنی من الان فلان طور بودم یعنی؟! خدا به دور!
کسی نیاد بهم بگه تو چجوری بدون عشق میخواستی با گیو ازدواج کنی که میزنم لهش میکنم!
پا شم برم سر کارم که دیگه بعد از ناهار مخ منم تعطیل شده و داره خزعبلات میگه. ادامه مطلب هم عکس غذاست، باشد که همه ناهار خورده باشن و منو تف لعن مالی نکنن! بقیه ش اینجاس [ ۳٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠۳ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
وقتی یه پست در همین نزدیکی! مینوشتم به اسم گیو مماخو باید به "کارما" هم فکر میکردم که باعث میشه مهرسا هم تبدیل به مماغو بشه! خدا رو شکر دیروز عصر که میخواستم برم خونه پسرم اومد دنبالمو رفتیم بازارچه خرید سوپی کردیم. من که رسیدم خونه رفتم آشپزخونه و حدودا ۱۰ تا سبزیجات قاطی کردم با هم٬ شد اون سوپی که توی ادامه مطلب میبینید.
برای منم سک سک آورده بود و پفیلا و یامی!!!
هی پردیس خانوم که تو خوابت من طفلکی رو کلی زدی و گیسمو کشیدی و لهم کردی! بقیه ش اینجاس [ ٢٥ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٢ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
دلم برا محسن دوستم خیلی تنگ شده بود، خیلی. پریشب هم قبل از خواب یاد تصادف چند سال پیشش افتاده بودم و به این فکر کردم اگه نباشه چقدر زندگی سخت میشه و چقدر دوستش دارم و کلی گریه کردم بعد خوابیدم!
وقتی محسن یکی یکی لباس هاشو نشونم میداد که نظرمو بدونه برای اینکه تو جلسه مهم فرداش کدوم رو بپوشه یا وقتی که مجبورم میکرد عطر هاش رو بوو بکشم و اونی که مناسبه رو انتخاب کنم، وقتی بهش کمک میکردم برا ادیت نامه ش و زورگویی هم میکردم حتی
وقتی پارسال زمستون میخواستم گیو رو بیارم تو جمع بچهها و بهش گفتم اینا رو هم خونواده من حساب کن، خدا میدونه چی به من گذشت. این که دوستام دوسش نداشته باشن برام خیلی گرون تموم میشد، شاید به قیمت نبودنش...
اینم اولین پرو لباس عر*وس من٬ دیشب. خودم کار زیاد رو سینه شو دوس نداشتم٬ نظرتون چیه؟! بقیه ش اینجاس [ ٢۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤۸ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
یکی از دلایلی که منو خیلی مشتاق میکنه به وبلاگ خونی و معتادش شدم، کسب تجربه س، میشه یه عالمه تجربه کسب کرد که وقتی تو اون موقعیت به خصوص قرار میگیریم ازشون استفاده کنیم و سردرگم نباشیم، من به شخصه به خیلیها مدیونم تو دنیای مجازی، ندیده و نشناخته، دستاشونو میبوسم واسه تقسیم کردن خاطرات و تجربیات و دانستههاشون که عمرها و احساسا صرف میشه برای به دست آوردنشون...
اول عکس جینگولی جات و کفش ببینیم بعد بریم سراغ تعریفی ها، اینام که طلای ۲۴ عیاره جون پسر همسایمون، آخه شماها میدونید من چقدر برام مهمه این چیزا و گفتم از ایتالیا اینا رو برام ساختن و فرستادن!
اولین چیزی که از این عروسی دیدم کارت دعوت بود که همه ش دست نویس بود و روی کاغذ مقوایی A5 که نقاشی عروس داماد هم داشت و به نظرم کار جالبی اومد، این خودش کم کردن هزینه است و دقیقا همون چیزی میشه که میخوای و میشه از خیلی قبل هم آماده ش کرد و جای تاریخ و اینا رو گذاشت واسه بعد
چند جا من بغضو شدم، یکی وقتی مادر داماد شروع کرد رقصیدن باهاش و محکم در آغوشش گرفت و میبوسیدش که اشک داماد هم در اومد، یه جا وقتی عروس داماد تانگو میرقصیدن و با هم آروم و درگوشی حرف میزدن و بوسههای کوچولو میکردن همو
نقش موزیک خیلی کلیدی و حساس و پر رنگ بود! تمام مدت همه چیز به موقع بود، از انتخاب آهنگ و یه وقتایی اجرا کردن مثل زمان زیر لفظی گرفتن و بریدن کیک و از همه مهم تر هدایت موزونگران! همیشه در صحنهای چون خود بنده که بدون هدایت میتونستم همه دم و دسگاشونو با خاک یکسان کنم!
خلاصه اینکه ما خر شدیم و اگه بتونیم مخارج رو مدیریت کنیم و مثل این عروسی دوستان یاری کنن، ما هم دوس داریم جشن داشته باشیم، به این هم فکر میکنیم که خوب باغ رو از خاله گیو اگه بشه گرفت، موزیک هم دوستش، شام هم که دیگه سعی میکنیم مهمونا کم باشن و کلا دل زیبا و خجستهای داریم!
راستی شما احیاناً کسی رو نمیشناسید که خارجه باشه و اینجا خونه ش خالی افتاده باشه و خدای نکرده گذر زمان خونه ش رو شاید از بین ببره؟! [ ٢٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٠ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
دیشب که با مامان تلفنی حرف میزدم ازش پرسیدم مامان واقعا من از کی عروسی نرفتم؟! و واقعا فهمیدم صحبت ۱ سال، ۲ ساله!
آقا من همه کارامو کردم، یعنی همه رو ها! اونم تحت چه شرایطی؟ به جای ۵ همیشگی ۶.۵ رفتم بیرون از شرکت!
خونه که رسیدم یه چیز خوردم و تی وی رو روشن کردم و آروم نشستم پای کارام، کم کم و آروم، اصلا خودمو اذیت نکردم، لاک پامو عوض کردم، اپیلاسیون، لاک دست، خواهرم اومد طراحی کرد و در آخر برداشتن ابرو و وسطاش سوپ خوردن و استراحت و تیوی دیدن و حرف زدن با گیو و چک کردن و ست کردن لباس هم بود. لباس یه کرم تقریبا پر رنگه که طلائی هم داره و کفشم هم سفید کرم، گوشواره گردنبند هم سفید طلائی. الان پشیمونم چرا همون دیشب عکس نگرفتم اینجا بذارم فضولیها ارضا شه!
در ادامه عکس لاک داریم که من یه دستی عکس گرفتم و واقعا همینقدر در توانم بود، دستام خیلی خوب شده و رنگ لباسمه دقیقا ولی تو عکس خوب معلوم نمیشه، ردای گورخریش! سفید و نقرهای هستش رو زمینه طلائی. بقیه ش اینجاس [ ۱٩ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۳ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
یه ۶ ماهی قبل از اینکه مستقل شم، کارم خوردن و خوابیدن بود، مثل دوران قبل از دانشجوئی. از خرداد تا دی ۸۷ علاف بودم و کلا پای MBC۴ پلاس بودم، اون موقع ها به ترتیب دکتر فیل رو نشون میداد که من بهش میگفتم "عمو فیل جونم"
اینقد فک زدم که بگم امروز یه ایمیل داشتم که عمو فیل م! براتون یه تست خودشناسی گذاشته اینجا. اینم نتیجه تست دادن منو عسل بانو، عمه اپرا هم این تست رو تو یکی از برنامه هاش داده و ۳۸ شده. برید خودتون رو بسنجید فرزندانم! عجب روزایی بود ها، داره ۴ سال میگذره و من چقدر به این سبک زندگی عادت کردم حالا، همین روزا بود که من در اوج راحتی و ریلکسی و خوشگذرونی زمزمه مستقل شدن سر داده بودم و تو دوران ۳ ماهه جنگ جنگ تا جدائی بودم٬ از سکون متنفرم٬ اصلا نمیتونم بیکار و علاف باشم و اینطور آدما رو اصلا درک نمیکنم.
خوب از این جو خارج شیم و جونم براتون بگه که دیروز خونه رفتنی یکی از مهندسین که هم مسیریم زنگید از جلسه بیرون که مهرسا ماشین منو بیار تا فلان جا، منم گفتم باشه، به فلان جا که رسیدم یادم اومد من گواهینامم اعتبارش تموم شده و آذر میشه ۱ سال که این باطل شده!
از سری کارهایی که باید تا ۴ شنبه که میرم عروسی انجام بشه، خرید لاک و بیگودی( میخوام از مامان گیو تقلید کنم که میخواد جای بره بیگودی میپیچه تو موهاش بعد از هموم و بعد موهاش خیلی خوب میشه! حالا بریم عکس ببینیم از این مدت، کمه ولی بهتر از بیعکسیه دیگه! بقیه ش اینجاس [ ۱٦ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٥ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
۱.من باب تولد:
[ ٤ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٦ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
دیروز سردرد شدید داشتم، عصبی بود، پشت کله م رو دوس داشتم تخلیه کنم سر صبح از بس درد میکرد. دلیلش هم عصبی شدن سر نپختن پیتزا بود و شب خوب نخوابیدن و صبح علی الطلوع به لطف هستی جان با زنگ ایشون بیدار شدن. این عکس پیتزا قبل از فر رفتن:
اینم وقتی بعد از یک ساعت دق دادن من از فر در اومد:
بچهها همش میگفتن خیلی خوشمزه است ولی باورتون میشه من همش بغض داشتم؟! از ۶ که رسیدم خونه گیو اینا سر پا بودم تا خود ۱ که بعد از تمیز کاری برگشتم خونه بخوابم، گیو طفلک هم همش نگران من بود که اینقدر سخت میگرفتم، ولی خوب این بچهها همش میگفتن پس شام چی شد و اینا، حتی اگه شوخی هم بود منو تحت فشار گذاشت خلاصه. خمیر باگت هم که آقاهه نداشت و شانس ما اون روز پخت نکرد و گیو با خمیر بربری اومد که من چشام سیاهی رفت دیدمش!
۱۱ به بعد بود که بچهها رفتن و گیو طفلک همه ظرفارو شست و منم میز دستمال کشیدم و تمیز کاریا رو کردم که فرداش مامانش میاد سکته نکنه بنده خدا، همه چیز رو مثل اولش کردیم و گیو منو رسوند خونه و من با درد پا و سر رفتم لالا، اینا رو ولش! امروز که خوبم، دیروز به درک!
دیروز عصر رفتم لیزر(هنوز جاش میسوزه!
امشب مهمونی تولد سورپرایزی دعوتیم و امیدوارم مثل دفعه قبل نشه و برسیم به دیدن چشمای گرد متولد!
شنبه شب هم مهمون خارجکی میاد و من باید برم فرودگاه دنبالش، خوب هیجان دارم دفعه اولمه!
از شمال هم مامان گیو برام خوراکی آورده، خوشم میاد همه میفهمن برا من چی حائز اهمیته!
[ ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٩ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
تصمیم ۱: من تصمیم دارم باقیمونده پول رو ( تقریبا ۱،۸۰۰) بدم اینجا، هر کس اعتراضی داره بگه که پول اون رو کنار بذارم و بفرستم تبریز، اینم مد نظر داشته باشه که من بی گدار به آب نمیزنم و از صبح وسط همه کارام تلفن هم دستمه و کلی مشورت کردم. همون لحظه هم که صورت این طفل معصوم رو دیدم که انگار هیچوقت لبخندی ندیده تصمیم ۲ : من تصمیم دارم تنبلی رو بذارم کنار و بعضی وقتا نقبی بزنم به گذشته ها، از قبل از گیو هم بگم که همه فکر نکنن من همیشه اینقد خانوم و خوب و چمیدونم وفادار و این صوبتا بودم! تصمیم ۳ : این که سر کار کمتر حواسم به مسائل جانبی باشه که مثل امروز گوشم پیچونده نشه!!! تصمیم ۴ : وقتم رو میخوام با تعدادی خانوم هم پر کنم!!!! خسته شدم جدیدأ بس که نره غول دیدم دور و برم، دلم جنس لطیف میخواد!(بعد از پیتزای امشب!
بقیه ش اینجاس [ ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۱ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
در ابتدا عذر خواهی میکنم از همه دوستانی که با ارسال ایمیل "عشق اینه نه اون که ما میگیم" دهنشونو به شدت صاف کردم!
رفتیم خونه شون، بی مامانش خونه یه جوری بود، مرتب بودا، ولی معلوم بود خانوم خونه چند روزی نبوده، گیو رو تو آشپزخونه غافلگیر کردم و پرسیدم : دلت برا مامان تنگ شده؟ که زیر لبی گفت : آره. آخی! پسر تودار خودم!
بعد هم که پارک و دیدن بچه ها، قبل از ۱۲ هم رفتم خونه و خوابیدم٬ با این حال صبح با فشار مضاعف از خواب پا شدم! اینجا رو با دقت بخونید لطفا، خصوصأٔ عزیزای مشهدی، وظیفه من بود بگم، امیدوارم کسی که نیاز داره اینجوری بشه بهش کمک کرد که ۲جانبه میشه کمک. بقیه ش اینجاس [ ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱۳ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
داره پاییز میادا! نه که تقویممو نیگا کرده باشما، نه!
اول ببینیم من دیروز ظهر اینجا چی خوردم:
این قیمه پلو از خونه اومده و مواد سالاد شیرازی(البت بدون پیاز ٬جهت رفاه حال همکاران گرام) هم آوردم اینجا و درست کردم با آبلیمو ترش تازه.
دیروز باز رفتم به بازارچه محبوبم و سیر خریدم، صبحش که میومدم شرکت مرغ از فریزر گذاشته بودم یخچال و قصد داشتم مرغ هندی درست کنم، بعد ییهو تو سوپر مارکت خامه میخریدم که آب پرتقال رو دیدم و یاد مرغی که شقا*یق دهقا*ن تو شا*م ایر*انی درست کرد افتادم که همه برا طعمش غش میکردن! رنگش اونقدر قشنگ بود که با وجود اینکه گیو منتظرم بود نتونستم نکشم تو ظرف و براتون عکس نگیرم!
یه فکری کردم!
میخواستم از عر زدنای دیشبم بگم سر اینکه ایمان با آب و تاب میگفت اگه مشکی مشکی رو ببینه چجوری سرشو میبره و پوستشو میکنه که بیخیال شدم!
پ.ن.: هنوز معلوم نیست ۵شنبه تعطیلیم یا نه! بقیه که کار ندارن٬ من طفلکی با این اجنبی ها! [ ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٠ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
هیچی مثل دور زدن تو بازارچه و دیدن اون همه سبزی و میوه و شور و شلوغی بازارچه منو سر حال نمیاره. اصلا این خونه خوبیش همینه، طبقه آخر بودن، نزدیکی به پارک و نزدیکی به بازارچه که برا ریفرش شدن به همه چی نزدیک باشی.
یه شب خیلی عالی داشتم با گیو، بی دغدغه تو آغوش هم کلی حرف زدیم و من باز خیالم از انتخابم راحت شد٬ ممنونم مرد من که همه نگرانیت آسایش منه. [ ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٦ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
هر کار کردم نیام بنویسم نشد!
راستش الان ذوقمرگم که داره ۵ میشه و اگه خدا بخواد میرم خونه و رو تختم دراز میکشم. اصلا برم سراغ خاطرات شاید حالم عوض شه...
۵شنبه خونه که رسیدم اون بادمجون رو بغل کردم و بعد لالا که مخصوص عصرهای ۵شنبه و جمعه و در جهت رفع عقده نخوابیدن طول هفته س! خوب که تفت خورد غلتوندمشون تو شیوید خورد شده تازه. خنک که شد، ما هم آماده شده بودیم که بریم خونه فرزاد به قلیون کشیدن و دور همی. اینا رو هم اونجا خوردیم.
جزئیات نمیدم از رفتن و اونجا ولی خیلی خیلی خوش گذشت و آخرش ۱.۵ بود که پا شدیم بیائیم خونه، از بس خندیده بودیم فکمون درد گرفته بود با این قسمتای آخر قهو*ه تلخ، زیادی اون قسمت تلویزیون و پاسگاهش عالی بود.
بعد از پارک و قبل و در حین و بعد از ناهار هم به یه سری امور خوشکلاسیون پرداختم، ۶ اینا از حموم اومدم و خواستم بخوابم که چون از تایمش گذشته بود بدنم ارور داد و خوابم نبرد!
گیو دیروز میگه چرا کمتر میخندی؟ چرا همش صدا بلند نمیخندی؟ چرا همش شیطونی نمیکنی و جفتک نمیندازی؟! راستی اینم املت صبح جمعه بعد از مدت ها
[ ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٥ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
همونطور که در تصویر مشاهده میکنید من زدم لینکدونیمو به فنا دادم، این از این! خورش بادمجونم دیروز عصر برا امروز ظهر پزیدم تویخچاله با برنج خیس شده که برم بپزم و اینجا هنوز کار هست، اینم از این. حسابدارمونم که تولدش بوده و گفته بودیم ظهر ۵شنبه مجردی همه بی زنو شوهر و گیو! میریم نهار قلیونو بعد یادمون رفته٬ دیروز عصر بعد از دکتر گیو اومد دنبالم و من بعد از خونه رسیدن پریدم آشپزخونه و سرگرم آشپزی شدم و دوش گرفتم، تنها بودم که گیو قبل از پارک اومد پیشم و با هم بودیم و بعد رفتیم پارک. میخواستم سالاد بخورم که گیو اصرار کرد سیر نمیشی، ساندویچ گرفت برام، آخرش اگه منو خیکی نکرد این پسره!
میخواستم وسطای هفته اینجا فراخوان بدم هر کی دورهمی یا مهمونی باحال امن سراغ داره (واقع در مناطق ۱ و ۳، حوصله مسیر و ترافیک نداریم! [ ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳۱ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
دلیل این آپ سحرگاهی! خالی بودن شرکت از هرگونه کارمند میباشد! نه بابا، همشونو نمیتونم بکشم که، فوقش ۲ تا رو!
ساعت ۱۲ ظهره و همه کارامو کردمو چای بیسکویت به دست اومدم سراغ نوشتن و دارم با پوریا هم چت میکنم که همو در زمینه رابطه هامون مشاوره میدیم. مردا روحیه همو بهتر میشناسن و زنا هم همینطور. الان من پاهام رو میزه و تریپ شاهونه مینویسم، ساعت ۴ ام که وقت لیزر دارم، نه به دلتون شک راه ندید که پولدار شدم، از این تخفیفیها خریده بودم
بقیه ش اینجاس [ ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٠ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
خوب امروز اوضاع بهتره و الان که دارم مینویسم غذام تو مایکروفر هستش و همون استانبولی پلو دیروزه که با گوجه تازه ترمیم! شده و گشنمم که بود پسر کوچولوی مهندس با پفیلا پنیریش اومد پیش منو شاهد منهدم شدنش در ۲۰ ثانیه بود! الانم داره با PSP ش بازی میکنه و برا منم از رویاهای شخماتیک بزرگسالیش میگه! شیطونه میگه برم راس راس تو چشماش زل بزنم و بگم بچه جان هیشکدوم اینا اتفاق نمیفته، بفهم!!!
از سری ماجراهای امروز سر کار: - یکی که اینجا کار میکرد و خیلی انرژی منفی بود و همه بچههای اینجا ازشون بدش میومد بس که تهی و خاله زنک بود، آخرشم شوتش کردن اون یکی دفتر و در حقیقت محترمانه دک شد! ۲ بار به من بی احترامی کرد، یه بار همون روزی که پردیس اینجا بود، یه بارم دیروز از اون یکی دفتر. فوقالعاده هم بی حیا و دریده بود، کلا با جو اینجا نمیخوند. منم یک ماه دندون رو جیگر گذاشتم بابت همه بامبول هایی که در میاورد و مودبانه و با سیاست دهنشو سرویس میکردم
- ۲۵،۰۰۰ دلار که فرستادیم خارجه گم شده و من از استرس اینکه مبادا مال بی توجهی من بوده باشه دست چپم درد شدید گرفت و کمرمم خشک شد!
- تمام اینا رو در حالی تایپ میکنم که پسر ۷ ساله مهندس رو پام نشسته و زل زده تو مانیتور و من خوشحالم که تازه امسال میره مدرسه!! مث اینکه این بچه با هیشکی صمیمی نمیشه، ولی نمیدونم چه حکمتیه که از منم کنده نمیشه!!!
دیشب با گیو رفتیم یه سفره خونه وسط دشت تو لواسون، خیلی با مزه بود. گیو کلی آرومم کرد و قلیون میزون و ارزونش! هم کلی حالمو خوب کرد.
برنامه امروز هم میتونه سینما باشه، اگه گیو بتونه برسونه خودشو، چون کار داره تا شب. نشه هم بریم ورزش کنیم که ۲ شبه نرفتیم. من برم دیگه که هم پام شکست، هم بس که از بالا سر این گوگولی سرک کشیدم گردنم درد گرفت!! بقیه ش اینجاس [ ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳۱ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
فکر نکنم قبلا از پسرم عکس گذاشته باشم اینجا.
دیروز بازم زود رفتیم پارک چون میخواستم غروب اونجا باشم و یه کم تنو تکون بدیم ورزش کنیم و خوشکلیای پارکم ببینیم، ۶ خونه بودمو دوش که گرفتم حاضر شدم و با اینکه تنها بودم نگفتم گیو بیاد بالا بابا گیوش براش شیر خرید و اونم کلی خورد و اون وسط هی میومد رو پای منم شیطونی میکرد و خیالش راحت میشد من هستم و باز میرفت شر میخورد. در همین گیر و دار بودیم که یه آقای مسن بسیار متشخص اومد یهو بالا سرمون و گفت : من نتونستم جلو خودمو بگیرم و عذر میخوام که نگاه کردم، یاد یه قصیده افتادم که براتون میخونم، راجع به همین محبت به حیوونا. وای بچه ها، نمیدونید چقدر جالب بود این شعر، آخرشم اینجوری تموم میشد که وقتی حیوون با محبت اینجوری وابسته و رام و خوشحال میشه، چرا ما آدما از هم دریغش میکنیم و اینا.
اینم مینویسم که یاد خودم بمونه: از سری ماجراهای "م" و "ا" اینکه باز قهر کردن و "ا" اومد خونه ما خوابید بعد از اجرای یه فیلم هندی و مثل همیشه خوشحال شدم که تو این جریان دخالتی نداشتم، از اونجا که زن و شهر دعوا کنن ابلهان باور کنند معروف!!
مرخصی گرفتم ۴.۵ برم خونه که بعد با گیو و به احتمال زیاد مامانش بریم پیش مامان بزرگش، خدا کنه من آدم باشم و گریه م نگیره!! رااااستی این کلیپ جدید گوگوش چقدر معرکه س لعنتی!! هر دفعه دیدم اشکم در اومد، فوقالعاده است، فوقالعاده... [ ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤۱ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
خوب الان ساعت ۳.۵ عصر شنبه هستش و من امروز صبح رسیدم و خواب هم موندم البت!
۴شنبه ساعت ۴ از اینجا رفتم، ۷.۵ هم بلیت داشتیم. خلاصش این که به موقع رفتیم ولی آقای راننده حسااااس بود و تا مقصد یه ۳۰۰ باری به چندین بهونه نگه داشت!!
فردا صبحش ۹ اینا بیدار شدم، اصولاً به خواب در سفر اعتقاد زیادی ندارم، از اونجا که تو خونه خودش آدم میتونه تا میخواد بخوابه و عمر سفر کوتاهه( نه که من خونه خودمو میترکونم، از اون لحاظ!!!
اگه فک کردین من الان از بیرون رفتن میگم سخت در اشتباهید و بدانید که اتوبوس به اتوبوس چسبوندم و هییییچ جایی نرفتم! عصر هم یه چرت زدیم و بعد جوجه کوچیکه نقاشی شو نشونم داد که ما ۴ تا دختر خاله بودیم، عزییییییییییز دلم، نمیدونم همه بچههای ۴ ساله از این هنرا داران یا دست و پای سوسک ما بلوریه؟!
این نقاشی این گوشه من هستم با شوهرم!! سمت راست خونه مونه و سمت چپ ماشین شاسی بلندمون!!!
امروز سالگرد فوت مادر بزرگمه که نمیدونم این داغ لعنتی چرا کهنه نمیشه؟ چرا همیشه میخوامش و هنوز دلم آغوششو میخواد بعد از ۱۵ سال از رفتنش؟ تو یه ۱۱ شهریور لعنتی از سال ۷۶، خونه مادر جونم بودیم و سرگرم بازی با خالهها که یه تماس تلفنی مادر جونو به هم ریخت و لباسشو با پیراهن مشکی عوض کرد و رفتیم سمت خونه ما که خیلی شلوغ بود، خیلی غمگین بود... میخوام فردا با گیو برم دیدن مادر بزرگش که آلزایمر داره و خانه سالمندانه، نمیدونستم برا این روز چیکار کنم، همین به ذهنم رسید. دوستای گلم میشه این موضوع همینجا تموم شه و به کامنت دونی نرسه؟ اگه طلب مغفرت و آمرزش هم میکنید تو دل پاک مهربونتون لطفا، مرسی بقیه ش اینجاس [ ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱۸ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
یکی از بچهها پرسیده بود یعنی شف مهرسا این چند روز غذا درست نکرده؟!
اینم عکس اون شب بارونی، وقتی هنوز بارون وحشی نشده بود و میشد عکس گرفت! حذف شد. دیروز اضافه کار مونده بودم و آخراش با یکی از خاله کوچولوها حرف میزدم نیم ساعتی که گیو اومد پشت خطم و فهمیدم داره میاد، ولی دلم نمیاومد قطع کنم. مخصوصا که خاله داشت گزارش شیطونیای نینی درونشو میگفت که الهی فداش بشم پسرک جیگرم که قراره شیطون و مودب و جیگر باشه!
نمیدونم چرا دوش گرفتن من مثل بقیه آدما ۱۰ مین نمیشه و زیر ۲۰ مین رضایت نمیدم بیام بیرون! تازه همینم رو خودم کار کردم و نیم ساعت شده ۲۰ مین! خوب آب بازی دوس دارم... از صبح دارم بلیت اصفهان سرچ میکنم و کائنات رو زوری مجبور میکنم ما تعطیل شیم، کاش تعطیل شیم...
دیروز با پردیس (همون که خونه شون نزدیک شرکت ماست) که چت میکردم گفت یه کرم شکلاتی مثل دنت درست کرده که تعریف میکرد من دهنم آب افتاده بود اصفهانیای عزیز، لطفا خوندنتون که تموم شد اون عکس بغلو نیگا کنین (سعی کنین فقط منو نیگا کنین، گیو نمیاد!
بعدا نوشت ۳.۵ عصر: پردیس اومد اینجا و اینو برام آورد:
وای چه دختر مهربون جیگری بود، چشم قشنگو ناز، چام چام هم که داره بلاگ رو دستکاری میکنه و امکانات جدید بهم میده که منم متمدن شم! ممنون دختر مهربون واسه این چند روزی که افتادی تو زحمت، جبران کنم ایشالا. کاش بیام اضافه کنم که : ۴. دارم میرم اصفهان بقیه ش اینجاس [ ٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٩ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
اول از همه یکی از دوستای جیگرمون اینو برام نوشتو سر صبحی منو بغضو کرد! الهی من فدای اون دل پاکت بشم عزیزم که قطعا همون باعث این برکت شده دوست گلم
سلام مهرسایی
-------------------------------------------------------------------------------------------- جونم براتون بگه که دیروز ساعت ۶ از شرکت رفتم بیرون و با اینکه میدونستم کلی کار دارم و باید به خودم برسم یهو بیخیال شدم و گفتم چرا خودمو اذیت کنم وقتی هنوز وقت دارم برا خوشکلاسیون؟!
وقتی دیدم از تبریز رفتن و خرید کردن من خبر دارن - با گیو برین آنتالیا، بعد یه فیلم بگیر بفرست برا دوستات که لب ساحل دراز کشیدی و میگی: وای مرسی بچه ها، همه خستگی از تنم در رفت، چقدر این سفر برا تقویت روحیه م لازم بود!!!! - همه جمیعا بریم زمینی یه جایی، همین کشورای نزدیک!! - شماره حساب میدادی روش دست چک میگرفتی!! یا اصلا بیا از این به بعد شماره کارتای مارو بده! - عروسی بگیرید، بعد عکس ضمیمه نامه کنید که ممنون که اجازه دادین دو تا کفتر عاشق به هم برسن!!! و... کلی چرت پرت دیگه که از بس خندیدیم روده هامون اومد تو حلقمون! اون بارون آخر هم که خیس خاکشیرمون کرد عالی بود، این ۲ تا چندین سال با من بودن، میبینمشون دلم میلرزه، چقدر خاطره... یه سری توضیحات: من اینجا که شروع کردم به نوشتن دوست داشتم خیلی سکرت باشم، حتی وقتی گیلاس عزیزم واسه یه روز لینکم کرد سریع بهش مسج دادم که دستم به دامنت، اونو بردار.
تو فیس بوکم استاتوس زده بودم که "پر از فکر و استرس" چند نفر مسجی احوالپرسی کردنو ۲ تا خاله کوچولوهام زنگ زدن که تا چند مین پیش با ته تغاریه صحبت میکردم، همون که ویزاش ریجکت شده و باز داره تلاش میکنه برای دیدن عشقش بعد از ۹ ماه. توصیه هایی داشت که تجربه شده برای اون و به من انتقال داد. تجربهای که من فقط شنیدم ولی اون با گوشت و پوستش درک کرده و درد کشیده.
پ.ن.: دارم با یکی از خواننده هام چت میکنم که وبلاگم داره. عکسشو فرستاده همش هم میگه من زشتم! باز کردم میبینم یه دختر باریک قد بلند زیبا!!!
پ.ن۲: این گوگل پلاس منه فقط هنوز هیچیشو بلد نیستم [ ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٥ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
نکاتی در باب سفر اخیر: - تبریز رو بسیاااار زیبا دیدم!
- کاملا حس میکردم تو یه کشور دیگه ام! بابا کلی با راننده آژانسی که ما رو میبرد پیش مهرداد که خریدها رو بهش بدیم، فارسی صحبت کرد اونم کلی به ترکی جواب داد! چقددددددددر کمک کردن و همراهی برا خرید بازاریا، ایشالا خیر ببینن - همدان رفتیم گنجنامه که خوندن اون کتیبه فقط حسرت میذاره به دلم آدم... تو مسیر پر بود از این کدو قرمزها که خریدیمو منتظر راهنمایی شما عزیزان در مورد نحوه طبخ هستم! برای دسر ترجیحا. یادم نمیاد کی گفت بریم رستوران ساعی، هر کی گفت دمش گررررررم، عجب ناهار توپسی زدیم، مرسی عزیز دلم. حاشیه شهر باغچه بود پر از سبزی تازه که مامان اینا داشتن میخریدن و منم رفتم فضولی که دیدم یه عالم خرفه اونجا رو زمین هستش چیده نشده. به آقاهه گفتم نمیچینید اینا رو؟ پاکت داد دستم با چاقوی خودش، گفت بفرمایید هرچقدر میخواید بچینید. نازی آقاهه آخرش پول اینا رو هم نگرفت،
مامان اینا دیشب رفتن، بعد از چند روز با هم بودن و خوشی و تعمیر همه وسیله برقیها و خیاطی و پر کردن یخچال فریزر تا خرتناق!!
میشه خواهش کنم اینقدر از من تشکر نکنین؟!
نکته جالب میدونید چیه؟ این که من میخواستم هیشکی از این وبلاگ من با خبر نشه و خوب الان رسوای عالم شدم!
نکته جالبتر میدونین چیه؟ این که من ۱،۳۰۰ باید بدم به کسی و دارم از خجالتش میمیرم و توی حسابم ۱،۸۰۰ پول هستش که اصلا جرات نمیکنم به کارتش دست بزنم!!!
خواهش میکنم کسی که ۸۷۶،۳۰۰ تومن ریخته به حسابم خودشو معرفی کنه!
اینم خورشت کدو حلوایی دیروز ناهار٬ دلتون برا عکس آشپزی تنگ شده بوده مث اینکه! قبل از عمل:
بعد از عمل:
[ ٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٩ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
خالق من "بهشتی" دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ... "دوزخی" دارد، به گمانم کوچک و بعید. و در پی دلیلیست که ببخشد ما را، گاهی به بهانه یک دعا در حق دیگری. دعا گویتان هستم، دعا گویم باشید... دیدن این مسج همچنان اشک میزنه به چشم من، دعام کردین بچه ها؟
پی نوشت: چند نکته: - گلفروش سر چارراه زنده است! اون هفته دیدمش و بازم زورکی یه شاخه گل داد دستم. - امیدوارم امروز یا فردا اون پول رو به حسابم بریزن، امروز شماره کارت دادم. - این روزا زیادی ذوق مرگم، مامان بابا داران میان که بریم مسافرت، ایشالا چارشنبه صبح اینجان. - امروز یه عکس از سفره هفت سین که ۵ نفری هستیم رو دادم پرینت رنگی گرفتن، معرکه شده. - مثل اینکه برنامه همدان و تبریز داریم، کسی پیشنهادی واسه جاهای دیدنی داره؟ - دیشب بیدار بودم تا ۱ و دمپخت گوشت پختم واسه امروز، بعد که رفتم تو تختم در سکوت محض و آرامش نامه نوشتم به فرشتههای مهربون، احیا نرفتم چون امروز رو از دست میدادم. - خانومی که ازت بی خبرم، نگران شدم و نمیخوام مزاحم باشم. دوست داشتی یه خبر به من بده. - خوشحالم که خونه تمیزه، تا اومدن مامان اینا فقط کارای سطحی رو اوکی میکنیم. - از این همکار جدیده که عادت داره تو مانیتورها رو نگاه میکنه بدم میاد! - خیلی عاشق دوستای خوبمم که دعام کردن، منم دعاتون کردم جیگرا! - دیروز این زولبیا رو خریدم و فهمیدم تا الان زولبیا نمیخوردم!! و این برشتههای جیگر نقطه عطفی در زندگی زولبیایی من شدن!
[ ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٤ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
همه تون رو دعا کردم!
۵شنبه به زور همکارمو راهی کردم که با اون برم خونه زودتر برسم. خونه که رسیدم ناهار خوردم (خیلی زیاد!)، بعد کاری هم نداشتم، هم خونه تمیز بود، هم ۳شنبه لباسامو شسته بودم، دیدم بیکارم رفتم خوابیدم! ساعت ۳ به گیو مسج دادم که عزیزم من میخوابم، بیدار شدم خبر میدمو چشم بند زدمو لالا. این لالا تا ساعت ۷ طول کشید!
منوش یه تبلت بود، که من ۴۰۰ بار ورق زدمو ذوق تکنولوژیک از خودم در کردم!
حالا یه فلش بک بزنیم به ظهر، بعد از ناهار. لمیده بودم و سر خوش از برنامه شب میگفتم که خواهرم گفت انگار اصلا ختم قرآن نداری که اینقد خیالت راحته، منم سیخ نشستم که کدوم ختم؟
ساعت ۳ خواستیم بیائیم خونه که بهمون سحری هم دادن (قیمه) که همراه با سالاد شیرازی آورده شده اینجا برا ناهار امروز. تا ۵ صبحم مجله خوندم و اذان که تموم شد خوابیدم،تا ۱۰.۵ که بیدار شدم مثل فنر میپریدمو به دلایل مختلف بیدار میشدم، بیدارم که شدم قرار بود برم خونه گیو اینا ناهار که خونه یه ته بندی کردم که میزو نخورم باز!
ناهار تهچین مرغ بود و مخلفات، اینو زدم. بستنی هم روش، عصرونه همسایشون آش رشته آورد، اونم بعله! میوه و چندین بامیه (۸ یا ۱۰ تا!) با چندین چای و... اوکی دیگه نمیگم، خودمم الان یهجوری شدم!
این دستور رو یه خواننده گل با معرفت برام فرستاده ، عزیییییییییییزم بقیه ش اینجاس [ ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٤ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
به زودی در این مکان گزارش بازدید از جشن*واره ییلاق عشا*یر ایران همراه با عکس نصب میگردد! ۳:۵۰ عصر: هررررررچی نوشته بودم پرید!!!!
این شیرینی رومانتیک رو اون صبح که میرفتیم محضر آقای گیو برام خریده بود که از گشنگی غش نکنم، منم هم بغض داشتم هم اینو تند تند میبلعیدم!
دیروز خونه که رسیدم آستینا رو زدم بالا و لوبیا پلو رو استاد کردم، ترجیح میدم جای رب از گوجه تازه استفاده کنم، هم خوش قیافه تره میشه به نظرم و هم مزه گوجه تو برنج رو عاشقم!
اینم لوبیا پلو آماده که دارم میکشم تو ظرف شرکت که بیارمو امروز هم با سالاد شیرازی خوردم اینجا. میخواستم قبل از اینکه باز برم خونه گیو اینا مامانشو بیرون ببینم، به چندین دلیل.
اینم غذایی که ما خوردیم با ریحون و نون و دوغ محلی، مثل کباب کوبیده بود ولی تو مشت گلوله میکردن تو اون منقل مخصوصه کباب میکردن، مزه ش هم خیلی خوب بود.
اینم ورودی ۵ تومنیش که وقتی پرسیدیم مگه چه خدمات اضافی میدین؟ گفتن رقص آذری برگزار میشه که اگه شما دیدین ما هم دیدیم!!!
خیلی حرف دارم بزنم ولی ایشالا یه وقت دیگه... بچهها لطفا لطفا پیلیز! واسه من دعا کنین ممنون دوستای گلم...
[ ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٦ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
پنجشنبه با همکارم رفتمو مستقیم رفتم خونه به دلیل گرسنگی مفرط، خدا رو شکر کردم که وسیله برا کیک خریده بودم دیشبش چون اون لحظه فقط میخواستم برم خونه و ناهار قورمه سبزی مامان پز که تو فریزر گذاشته بودو بغل کنم! از این به بعد رو روزه دارا نخونن که بعد بیان منو فحش بدن، آفرین دختر گلم! ببند صفحه رو بعد از افطار بیا دور هم باشیم!
آقا ما ناهارو زدیمو به سرعت نور شروع کردیم، اول فیله مرغها رو از پاکت در آوردم و فقط یه کم نمک زدم گذشتم تو تابه بپزه،مزه دار بود دیگه که اینجوری شد:
گذاشتم خنک شه و رفتم سراغ کیک، یه جایی دیدم نمیتونم وایسم نشستم کف آشپزخونه و یه سینی که گذاشتم تو فر یهو به ذهنم رسید که بقیشو قهوهای کنم. منم که کله خر! کاکائو زدم بهش و یه ۲،۳ قاشق شیر و اون که از فر در اومد اینو جایگزین کردم: اینجا هم که مرغها خنک شده نگینی کردم با یه اوچولو فلفل دلمه نارنجی نگینی، اونم که کیک اسفنجی ساده اس که داره خنک میشه. خواستم یه کرم موز اختراع کنم واسه وسط کیک ها بعد کیک ساده و در آخر مربا شاتوت. کلا هم کیک رو کم شیرین کردم که زیاد شیرین نشه اینجوری، اینم یه عکس از خونه محسن اینا که نور افتضاحه والا خوش رنگو خوش قیافه بود و همه ش خورده شد و دوستمون پریسا گفت این کرم چیه؟ چقدر خوشمزه است، بعد من یادم نمیاومد
یادم که اومد بهش گفتم. زیاد از مهمونی نمیگم چون الان به شدت حالم بده!
۱۵ نفری بودیم، این محسن خر هم ماکارونیها رو ساده گرفته بود و وقتی محکم زدمش در دفاع گفت همین مدل رو داشته، پسره گشاد!
بچه فرداش مسجی تشکر کرد واسه زحمتا که من واقعا با اینکه اذیت شدم ( عینکم رو نبرده بودم، چشام آفتاب خورده بود. سردرد شده بودم و حالت تهوع داشتم، دستامم میلرزید! در این حد چشمای من به آفتاب حساسه و همه سیستمم ارور میده
شوهر خاله کوچیکه من از همین بچهها بود، بود یعنی هست ولی الان کاناداست، آذر پارسال رفت. رفت که خاله هه تا عید بره پیشش، زیاد عاشقن این زوج، یه دوستی که از سال ۸۲ تا الان ادامه داره. تفاهم و عشق و هر چیز خوبی که فکرشو کنید تو این رابطه شون هست. فقط این که این دوری دیگه داره از پا میندازدشون.
اگه تا الان نوشتن طول کشید واسه این بود که باز سردردو لرزش دست و... خلاصه میخواستم بهتر شم که بتونم بنویسم و عکس بذارم. شما ببینید عمق فاجعه چقدره که اشتهای من کور شده و هنوز سراغ فسنجونی که دیروز پختم نرفتم!!!
راستی این آخر هفته جمعه هم داشتا، از صبحش نمیگم که یادم نمونه، فقط اینقد تو آشپزخونه وایسادمو تمیز کاری کردم که هنوز کف پای راستم درد میکنه! ولی همین که بعد از رفتن مامان هنوز همه جا تمیزه و تمیزی زیاااااااااد به من آرامش میده باعث میشه دردم یادم بره!
این ماجرا خاله که پیش اومد زنگیدم به گیو و خبرو که بهش دادم بهش میگم: تو بدون من هیچ جا نمیری!!!
اینم یه تعدادی از پانتومیم های اجرا شده :
فلونه دختر دکتر ارنست، جوان مرد قصاب، احتمالا دارم عاشقت میشم،حال نزار، پرونده سازی، تمشک، لیزینگ خودرو، بی همگان به سر شود - بی تو به سر نمیشود، اداره امور اتباع خارجه، میعادگاه، یاخته، بروکراسی، عمو مجید قناد و قلقلی، جاده و اسب محیاست بیا تا برویم، مار غاشیه٬ یبوست و ...
[ ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٢ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
در ابتدا باید تشکر کنم از نانازی عزیزم که دیروز وبلاگ منو ترکوند طبق شواهد زیر! منم میخوام سو استفاده کنم و از اونجایی که به دعا و فرستادن انرژی، حالا به هر زبونی که باشه، اعتقاد دارم خواهش کنم از هر کسی که الان اینجا رو میخونه که یه لحظه چشماشو ببنده و با لبخند دعا کنه که آقای "ف" پول من رو بعد از یک سال بده که لازمش دارم، مرسی دوستای خوبم. ( الان بهش زنگ زدم گفتم شنبه میام، گفت بیا ببینیم چی میشه، کّل انرژیم الان فروکش کرد!
خدمت شما عارض شم که امشب مهمونی محسنو! هستش که دستش درد نکنه بچهها رو دعوت کرده دورهمی و ۱۴،۱۵ نفری میشیم. محسن هم مثل خودم کارمنده و از اونجا که خیلی آدم فس فسی هستو آخرش خودمون خانوما همه کاراشو میکنیم و همین که خونه شو میده که بچهها دور هم باشیم لطف میکنه، ما گفتیم غذا رو درست میکنیم.
اگر فک کردید میدونم " چی بپوشم " سخت در اشتباهید!! فقط صبح یه نیگا کردم دیدم دوس دارم شلوار بنفش بپوشم یا قرمز! مهم تر از اون که لباس باشه هنوز در هاله ای از ابهام هستش و اینم میدونم که بعد از مدتها میخوام موهامو فکل گنده کنمو بالا بزنم، از فر و صاف و کج و معوج اینا خسته شدم دیگه. حالا از ۲ تقریبا تا ۵ اینا وقت دارم به کارام برسم، بعد یحتمل لاک عوض کردن این ناخونای دراز رو هم باید فاکتور بگیرمو به ترمیم اکتفا کنم!
الان اون خاله بارداره مسج داد که چه اسمی واسه پسریمان پیشنهاد میکنی؟ از اسمایی که گفته بود یکیو بهش گفتم و دلم لرزید و بغض کردم! [ ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٩ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
الان که دارم مینویسم کفشامو در آوردم و پاهامو شستم دمپاییهای یکی از بچههای حسابداری که نیومده رو پوشیدمو ۴زانو نشسته روی صندلی در خدمتتونم،
این بلیت دیروز سوخت شد! چون اصلا حوصله نداشتم زود بریم اونجا بعد بگن نشده و این حرفا، اصلا لذت رزرو اینترنتی به همین بی دردسر بودنشه. اینه که خونه موندم و در عرض جیک ثانیه یه کم از سیب زمینی آب پز شده واسه کوکو اون شب تو یخچال گذشته بودم، نگینی کردم با یه ورق ژامبون (دیگه تموم شد به خدا!!!
دیشب ۲تائی بودیم دیگه، همش هم در حالت دراز کش حرف زدیم و من کلی از دوستای جدید وبلاگیم براش گفتم، البته ۱ ماه پیش اینا بهش گفتم یه جا همه چیو مینویسم و آدرس هم بهت نمیدم!
اون دفعه که محسن دورهمی دعوتمون کرده بود، زنگ زدم بهش که میخوای چی درست کنی؟ گفت ماکارونی، گفتم نه اونجوری همش باید تو آشپزخونه باشی آخرش هم خدا میدونه خوب در بیاد یا نه، میرزا قاسمی درس کن!
باز ۴شنبه هست ها!
پ.ن. ساعت ۱.۵ قبل از ناهار (زرشک پلو)!: میخوام یه متن عشقولانه بنویسم واسه گیو فکس کنم! الان به شدت هیجان زده ام از این فکر ناگهان خطور کرده به ذهنم!!! عکسشم میذارم!
تو رودربایستی گیر کردم! تازه کلی ادیتش کردم این شد٬ سو ساری که اینقد لوسه!
[ ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٠ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
الان که میخوام بنویسم هنوز اشک جمع میشه تو چشمم ولی امیدوارم تا تموم شدن این متن حالم بهتر شه. قرار بود امروز راجع به پیشی ملوسی که دیشب گیو از پارکینگ خونه خودشون آورده بود تو پارک آزاد کنه که گربه خودشون کمتر بزندش بنویسم، اسم عنوان هم قرار بود باشه: پیشیهای ملوس!
امروز صبح که پا شدم باز هی خدا رو شکر کردم که اینقدر هوا عالیه و تمیز و چقدر هم گل هست تو تراس همسایهها که ما هم چشممون نوازش میشه. سر کوچه به سمت خیابون یه پسر تقریبا گنده کچل تو یه ۲۰۷ رد شد که زد رو ترمز و وایساد، خوب این چیزا طبیعیه ، طبق معمول بی توجه رد شدم ولی نگاه عصبانی شو تو آینه دیدم یه لحظه. یه ۳،۴ مین هی وایساد و اشارههای عصبی و دستوری میگم بیا اینجا و اینا میکرد، منم که ترسیده بودم ولی خودمو حفظ کردمو پریدم تو اولین تاکسی٬ بعد دیدم از دست راست اومده و باز یه چیزهایی میگه! خلاصه کنم تمام مسیر اومد پشت ماشین و سر یه چارراه من از تاکسی پیاده شدم و اون طرف چراغ قرمز باز شکر خدا سریع یه تاکسی گرفتمو نزدیک شرکت بودم دیگه ( از این چراغ قرمز همیشه متنفر بودمو فک میکردم اینجا جاش الکیه، ولی امروز عاشقش شدم!) ۲ مین به شرکت مونده زنگ زدم به همکارم (اون که خیلی معتقده و منم خیلی دوستش دارم) و با صدای لرزون گفتم لطف کن بیا سر کوچه، جلو کوچه از تاکسی پریدم پایین و بعد از در اومدن از زیر یه موتور و یه ماشین! دیدم همکارم داره با سرعت میاد سر کوچه، بغض که داشتم از خوشحالی گریه م گرفت! بدو بدو رفتم پیشش. اون بیچاره هم اشک منو دیده بود، با چشم گرد منو نیگا میکرد، حسابی هم نگران شده بود. رسیدیم شرکت دیدم بچهها اومدن دم در استقبالم! پریدم بغل پریسا و اشکم در اومد دیگه، بعد که براش تعریف کردم میگه کاشکی پلاک ماشین رو برمیدشتی حداقل، گفتم برو بابا! من خودمو خیس کرده بودم. پلاک بردارم بگم چی؟ اینجا ایران هستش عزیزم! مردیکه مزاحم زن متأهل بچه دار میشه، هیشکی هیچی بش نمیگه و قاضی یه تعهد نامه زپرتی میگیره فقط، من بیام بگم این آقا منو ترسوند؟!
بامزه اون یکی همکارم هست که پریسا گفته بود بچه ها فک کنم یکی مزاحم مهرسا شده و این گفته آخه کی جرات داره مزاحم اون بشه؟! میزنه لهش میکنه!
الان خوبم، بهترم یعنی، آخه گریه که میکنم سر درد سرگیجه میگیرم. ولی خاله کوچیکه آنلاین شد و کلی خبر خوب بهم داد، بهترم. حالا از اون حالو هوا در بیائیم و بریم سراغ شکم! خواهرم میخواست برا امروز ماکارونی درست کنه که یه قارچ و یه ورق ژامبون بهم چشمک زدن که ما رو هم محشور کن با کوکو! منم اوکی دادم بهشونو گذاشتمشون قاطی کوکو و در آخر یه چیز خوشمزه شد.
تیکه کردم بردم پارک خوردیم، گیو هم کتلت آورده بود. ۲،۳ تا از بچهها هم اومدن که یکیشون زنگ زدن بهش که خواهرت با روغن داغ سوخته و رفت! میگفت جدی نیست، امیدوارم.
ناهار امروز که ماکارونی هست، امیدوارم کسی اشاره نکنه به موضوع صبح چون میخوام فراموشش کنم و همینجوریشم این حالت تهوع و سر درد بهم میگه که یه اتفاق شوک کننده برام افتاده. مرسی واسه همراهی و مهربونی همیشگیتون. [ ٩ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۸ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
من بالاخره به آرزوم رسیدم و دیروز که اینجا زیاد تر موندم مستر گیو اومد دنبالم و یادم نیست سر چی٬ گفتم حالا که اینطور شد باید برام زولبیا بگیری! دوستان ما رو ردیابی کردن و ۱ پیس هم نصیب ۲ تا از بچهها شد، ببینین من چقدر مهربونم!
خواهر هستی زنگ زد که شب بیاین خونه من،میام دنبالتون. من میخوام امشب اون یکی دوست جونمو ببینم خوب...
پ.ن.:یکی از دوستامون هست که تا میاد کلا خودش حرف میزنه و خیلی هم اکتیو و باحاله، هی میگه هی خودش میخنده، اطلاعات هم در حد و اندازه عماد و کلا خیلی آدم جالبیه. بعد این مادرش فوق فوق مذهبیه و باباش اینا ریلکسسس. دیشب از چالشهای بچگیش میگفت، [ ۸ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٦ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
آخر هفته خوبی داشتم، تقریبا پر انرژی شدم و امیدوارم هفته خوبی رو شروع کنم
۵شنبه بعد از رسیدن دیر هنگام به خونه در ساعت ۲ و بغل کردن خورش بامیه عزیزم به همراه سبزی خوردنو تمیز کاری آشپزخونه و درس کردن موهیتو و یه اوچولو مربا و شربت شاتوت، ساعتای ۳.۵ بود رفتم یه چرتی بزنم .چرت تبدیل شد به خواب عمیق تا ساعت ۵.۵ که با زنگ موبایلم بیدار شدم، خواهر هستی جااان!! بود که میگفت همو ببینیم،
جمعه صبح بعد از خواب تا ساعت ۱۰.۵ و به علت ضیق وقت خوردن تخم مرغ آب پز به جای املت و یه اوچولو تمیز کاری مهمونی دیشب، صاحب خونه اومد که خونه رو ببینه برای تعمیرات و حساب کتاب کرایهها که چون خودش ایران نیست حالا که اومده ببینه چجوریاس. چقدر این مرد انسان بود، زیاد! ناهار خورش بادمجون بود که مثل همیشه خوشمزه بود، با کلی مخلفات، منم که لازم نیس بگم ترکوندم
راستی هم اون شب که پارک بودیم، هم فردا صبحش باز هامون و خواهر هستی گیر دادن برا دیدن که حواله شدن به دیوار! بابا خانوادگی حال کنین با هم دست از سر ما بردارید، والا!!
شب هم بعد از تعویض لباس من٬ ماکارونی دیشب که ماشالا یه پاتیل بود و ازش مونده بود، بغل کردیم رفتیم پارک که خلوت کنیم حرف بزنیم. یه جا تو ظرف یک بار مصرف زولبیا بامیه میفروختن که گیو یه دونه پر نشونم داد و من ذوق کنون گفتم آره میخوام، خریدیم و وقت خوردن با چای که رسید دیدم این ظرفه فقط بامیه داشته!!! اینم ۳ تاش!
این که هر چی پیش میاد تو دستم رو رها نمیکنی، عشق از چشمات نمیره، مهربونی از صدات میباره منو به این نتیجه میرسونه که انتخابم درست بوده، کاش رو چیزی که دیشب گفتم جدی فکر کنیم، کاش اصلا لازم نبود به این قضیه فکر کنیم! کاش یه جای دیگه به دنیا اومده بودیم... [ ٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۸ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
در این ثانیههای بیکاری که معمولا از ثانیه ۱۰ تجاوز نمیکنه میام مینویسم امروز! تازه عکس هم داریم یکم. دیروز تا ۵.۵ سر کار بودم و شکر خدا آقای گیو اومد دنبالم والّا از فشار کار تو راه کلی واسه خودم گریه میکردم!!
۱ ساعتی درد دل بود و تبادل تجربه و گفت و شنود از گذشته و حال. بعد من نمیدونم چرا دقیقا مثل یه قرار اول استرس داشتم و یه جاهایی خجالت میکشیدم!!! رفتیم سمت ماشین که بریم دوستم اینو بهم داد، ووی! فک کن برای من شکمو چی بهتر از این؟
خونه که رسیدم ریختمش رو تخت و بعد از سیر نگاه کردنشون! بردم گذاشتم یخچال که صبحها با خودم بیارم سر کار بخورم که قبل از ناهار اینقد قورباغههای تو شکمم تو سر و کله هم نزنن! شب هم خوابم نمیبرد و صبح هم قبل از زنگ موبایل بیدار شدم، فک کنم به زودی برا همیشه خاموش شم!!! اینم یه شربت تقدیم به همه روزه داران عزیز برای افطار
طرز تهیه شربت نعناع من درآوردی بیسیااار خوشمزه: میریم نعناع میچینیم یا میخریم، با چاقو ریز ریز میکنیم میریزیم تو لیوان و هرچقد آب جوش که میخوایم شربتمون باشه میریزیم روش، یه ظرف هم میذاریم رو لیوان تا دم بکشه به اصطلاح، قند یا شکر هم همینجا میریزیم، بعد خنک که شد و این رنگی شد میایم نعناع هاش رو در میاریم و چند قطره آب لیمو ترش تازه میزنیم بهش و میذاریم یخچال یا اگه مثل من عجله دارین فریزر و خوب که خنک شد میزنیم بر بدن، من اینو سر کار درست کردم خوردم و کاملا ریفرش شدم. فعلا هیچ برنامه خاصی واسه این آخر هفته نداریم ولی امیدوارم مثل بقیّه ویکندها خوب باشه و پر از تفریح. میخوام دوستامو ببینم تا جایی که بشه. این هفته به جان خودم لیاقت یه آخر هفته خوب رو دارم!
ادامه مطلب رو گذاشتم واسه بعد از افطار، مسئولیت دیدن و غش کردن هم پای خودتونه، نیاید یقه منو بگیریدا، گفته باشم! بقیه ش اینجاس [ ٥ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٧ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
دوستانی که خصوصی و عمومی از آپ روزانه که دیر میشه شکایت میکنین، خدمتتون عارض شم که جدیداً کار من یکم زیاد تر شده و من از صبح فقط تونستم کار غیر اداری که انجام بدم جواب دادن به کامنتا و فوروارد چنتا ایمیل بوده!!
اینم از دیروز و دیشب بگم که همون طور که حدس میزدم هستی و هامون وارد گود شدن! و رفتیم دربند واسه قلیون. خوب اونجا که خوش گذشت و خندیدیم کلی، قبلش هم که گیو اومد خونه نیم ساعتی پیشم بود، بچه مو دیدم خلاصه.
بریم سراغ عکس بازی که خیلی وقته اینجا عکس نداشته.
این الان رنگ موی من که بادمجونی توشه، البته این که به نظر من مشکیه، بادمجونشم که تو یخچاله!
اینم یه عکس از مهمونی تولد اون شب که کلی هم روش کار کردم اینقد روشن شده!
این یه فسنجونه که قدیما پختم، قبل از رب انار زدنشه اینجا، با مغز پسته درست شده و نکته ش همینه، رنگ سبز روغن رو داشته باشید.
ناهار امروز استانبولی پلو مامان پز احتکار شده ست. میخوام باز برم " خوابم میاد" رو ببینم، فیلم بسیار متفاوتی بود، مثل فیلمای فرانسوی بود، دوس دارم. یحتمل ۷ بریم اون رو ببینیم که گیو رو هم ببینم، بعد با یکی از دوست جدیدام برم بیرون که میاد سمت خونه ما واسه افطار. اون یکی دوست جدیده رو هم میخوام اگه بشه پارک ببینم همو بزنیم تریپ ورزشکاری از اول! سلام هانی! [ ۳ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٤ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
نمیدونم چرا تا همه وبلاگا رو نخونم دستم به نوشتن نمیاد! بعدش هم سرم شلوغ میشه! اینه که جدیداً جای ۹ صبح قبل از ناهار آپ میکنم. امروز هم که یه موضوعی پیش اومده که خوب آخرش درستش میکنم، مربوط به کاره.
بریم سراغ روزانه نویسی خودمون، بیخیال دنیا و مافیها... این شد که به این ترتیب که در تصویر ملاحظه میکنید دست به کار شدم.
نتیجه رضایت بخش بود که به همراه الویه که پزیدیم بردیم پارک و زدیم بر بدن همراه با قلیون و مخلفات. یه بار منو گیو رفتیم پیاده روی و تنها بودیم حرف زدیم، یه بارم مامان اینا ما رو تنها گذاشتنو رفتن قدم زدن. تابلو شد امروز خستهام و حال پر حرفی کردن ندارم؟!
تو ادامه مطلب عکس استخر رو میذارم و شما به من حق میدین واسه اون همه جانب احتیاط رعایت کردن من با وجود این شیرجه زنای بی مخ! اون که جلیقه سبز فسفری داره منم٬ تاری عکاس رو هم به لرزش دستش ببخشید بقیه ش اینجاس [ ٢٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٥ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
مثل بچه آدمیزاد رفتم ۵،۶ تا کاری که باید انجام میدادمو اوکی کردمو اومدم سر نوشتن.
صبح زنگ زده بودم به هستی واسه خبر ماساژ که گفت میاد عصر و من باورم نمیشد وقتی با مامان لمیدیم داریم حرف میزنیمو چشامونم داره خواب میگیره اونی که زنگ درو میزنه و میاد ییهویی اون باشه!
صبح هم که ۱۱.۵ من بیدار شدم املت زدم، بعد این خواهره برداشت زنگید به هستی که بیا ما رو ببر خونت، اونم بعد از ناهار ما اومد بردمون که گفتیم حالا که مامان هست آش درست کنه برامون. کلا قرار گذاشتیم مامانا هروقت که میان آش رو استاد کنیم.
آش مامان پز رو هم عصر خوردیم نزدیکای غروب که عجب فازی داد، من ۴ تا کاسه خوردم
ناهار امروز پلو مرغ احتکار شده در فریزر شرکته که کم کم باید برم سراغش. امروز دلم میخواد گیو رو ببینم، دلم تنگ شده واسه با هم بودن خوب! چیرا ما کفترای عاشق رو از هم جدا میکنن؟ [ ٢٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٤ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
خوب من الان ذوقمرگم که من که میومدم سر کار مامان در راه خونه بود،
از دیروز بگم که عجب دهنی ازم سرویس شد (با عرض معذرت از همه فرهیختگان مجلس، واقعا اینطور شد آخه!! اینم که خورش کنگر مذکور که دارم میمیرم تا وقت ناهار برم سراغش! چون میدونستم مامان بیاد کلی گوشت به شیکممون میبنده و میگه اینا رو من آوردمو میدونیم چه گوشتیه و اینا، این خورش رو با عصاره گوشت گوسفند درست کردم. غوره محبوبمم ریختم توش و گوجههای فسقلی ترش خوشمزه. بعد از مدتها با جناب گیو خان کچل الدوله!
یه ماساژ خریده بودم از این سایتای تخفیفی که امروز وقت گرفتم ۵شنبه بریم، خودمو مامانو هستی. آبجی که چلاق شده جاشو داد به مامان. به شدت استرس رویارویی مامان جونم و مامان جون گیو رو دارم،
امشب هم میخوایم بریم پارک و گیو رو بذارم تو موقعیتی از پیش تعیین شده! [ ٢٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٧ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
کم کم میگم چی شد که من به طور کل سوختن خودم یادم رفتو الان که کامنتا رو خوندم یادم اومدو باز جاش سوخت!
لباسمو که عوض کردم پریدم پای گاز( اینجا جواب سوال توست عسل بانو: من کلا اعتقاد دارم اگه بیفتم دیگه نمیتونم پا شم! حالا هر کسی یجوریه، ولی من تا ایستادم همه کارامو میکنم، بشینم دیگه بلند کردنم با جرثقیل و امثالهم امکان پذیره!
این الان کدو یه اوچولو آب پزه شده و گوجه سفت و خیارشور و هویجو سیب زمینیه که با خیلی کم سس، فلفل سیاه، پودر سیر، آبلیمو و روغن زیتون مزه دار شده و ماکارونیشم داره میجوشه که بهش اضافه شه.
یکم برنج پخته هم داشتیم که یه گوجه بزرگ نگینی کردم با یکم از همین سیب زمینیو هویجو کدو تفت دادمو برنج رو ریختم توشو شیوید، برا امروز ظهر. اینم یه تیر، ۲ نشون!
اینجا هم که قاطی کردم سالادو گذاشتم یخچالو گاز هم وصل شد!!!!
رفتم خونه عابر بانکمو برداشتمو دفترچه بیمه شو که دیدم اعتبارش تموم شده و باز برگشتم دفتر خودمو برداشتم (بعله! مهرسای خلافکار!
مامان میخواد بیاد فکر کنم، دیشب به گیو گفتم مامان تو که پایه پیک نیکه، مامانی من که اومد دو تاشونو میبریم پیکنیک که گفت منم به همین فکر میکردم دقیقا.
میخواستم این متن رو براتون ایمیل کنم ولی اینقدر قشنگ بود که دیدم نامردیه و خاموشای عزیز هم بهره ببرن. حتی اگه واقعی هم نباشه داستان قابل تامل و دوس داشتنی هستش( ادامه مطلب) بقیه ش اینجاس [ ۱٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٠ ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
میبینم که ساعت ۱۲ شده و من تنبلیم میاد بنویسم باز! خیار شورو قارچ خورد کردم، اندازه هم( قارچ فقط اون قسمتش که سفید سفید بود) سس هم زدم که مزهها قاطی شه و ماکارونی پیچ پیچی رنگی! هم آماده کردمو گذاشتم تو یخچال تو آب سرد (تجربه کردم که اینجوری هم یکم نرمتر میشه، هم اینکه هروقت میخوای استفاده کنی یه آبکش کردنو مواد زدنه دیگه)، ناهار برا امروزم هم قارچ پلو پزیدم٬ ماست خیار هم گذاشتم و یه ماشین هم لباس شستم
بچهها شاید خیلی از شماها همینکارو میکنید، ولی من خودم این جور لباس تا کردن رو از برنامه Perfect Housewife از شبکه MBC4 دیدم!
بعد دیگه وقت رفتن به خونه گیو اینا بود، پریدم تو حمومو موهامم معمولی کجکی کردمو یه تیشرت سفید پوشیدمو شلوار جین، به همین راحتی!
خلاصه اینکه ۶ به بعد که داشتیم میومدیم بیرون، به مامانش گفتم چرا سالاد ماکارونی که گفتین میدینو نمیدین؟!
داشت یادم میرفت، موقع خداحافظی رفتم حیاط که از بابای گیو خداحافظی کنم، یه گلدون شمعدونی هم گرفتم که فرق نذارم بین مامان باباش! گیو میگفت بعضی از این بچه هارو دیگه وقت پیکنیک خبر نمیکنیم که منم کاملا موافقم، آخه آدمی که اکیپی میره جایی نباید تک بیفته یا بگه من بازی نمیکنم مثلا، خوب بمون خونه عزیز من تیوی ببین، چیکارت به پیکنیک!؟
فعلا این پست رو آپ کنم برم به کارام برسم که در وقت اضافه از کارای عجیب غریب جوونا که بسیاااار پشیمونم چرا فیلم نگرفتم در ادامه مطلب بنویسم. بقیه ش اینجاس [ ۱٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۳ ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ]
[ چای میخوری؟ () ]
دیروز ساعت ۴ جیم شدم اومدم خونه و سر راه سوسیس خریدم، خونه که رسیدم سوسیسها رو نگینی ریز خورد کردم، همینطور سیب زمینی و قارچو فلفل دلمه، خواستم مواد اسنک درس کنم که اگه خواستیم فرداش (امروز) بریم جایی و من زیاد خوابیدم یا کار دیگه داشتم اینش آماده باشه. اون وسط مسطا اپیلیدی و ابرو برداشتنو کارامل درست کردنو چی بپوشم هم بود | ||