Daisypath Friendship tickers Daisypath Vacation tickers Daisypath Happy Birthday tickers عکس - روزهای بهتری هم هست...

روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگم
نويسنده

هیچ انگیزه‌ای برای نوشتن پست جدید نداشتم، دلیل انگیزه نداشتن؟ دلتنگی از رفتن مامان، ایضاً دلتنگی برای بابا، مادرجون، خاله ها، جوجه‌های خاله ها، و تعدادی از دوستان مقیم تهران که اسم نمی‌برم رپرو نشن!ابرو درد در مچ دست چپ و افکار احمقانه داخل مغز راست! و از این قبیل مرض ها!چشم بعد تو کیفم یه نسکافه پیدا کردم و گفتم این رو که بخورم جون میگیرم واسه نوشتن! خلاصه خودمو تلقین کاری کردم و بعد از چند روز غیبت مقصود دار برگشتم! این بار مقاصد اما شیطانی نبود، بلکه خیلی‌ هم انسانی‌ بودفرشته نمینوشتم که کامنت جدید نیاد بتونم قبلی‌‌ها رو سر و سامون بدم! الان که رو به این مانیتور گنده چشام بابا قوریه باید خدمتتون عارض شم که همه همه رو لیست کردم و می‌تونم با خیال آسوده چشم از دنیا ببندم الان!!مژه البت گندش وقتی‌ در میاد که پست رمزآلود بذارم و شاکیانی که همه مشخصاتشون رو دادن هوار بی‌ رمزی بکشن بر سر منآخ که امیدوارم اینجوری نشه و سرعت افتضاح اینترنت و گیج زدن‌های یاهو کار دست من ندن!!استرس این هم تعداد رمز بگیران :

 

اون شب که بعد از آخرین پست رفتم خونه شب با مامانا رفتیم پارک به قصد لوبیا پلو خوردن که خیلی‌ خوب بود، کلی‌ خاطره گفتیم و خندیدیم و بعد از ترکوندن خودمون با شام، آسمون هم ترکید و یه بارون حسابی‌ اومد که ما رو فراری داد سمت خونه هامون. چهارشنه امین (یکی‌ از فرندز ها) برگشته بود تهران و با خودش برگ مو آورده بود، مامان هم رفته بود یه کم دیگه خریده بود و من که خونه رفتم شروع کردیم با مامان به دلمه پیچیدن که عکس زیر حاوی هنر بنده میباشد!از خود راضی

 

دو تا از دوستای فرندزا هم بودن که دورهمی داشتیم تو خونه اونا به صرف چای و قلیون و بعد خونه ما به صرف شام و باز اونجا تا ۱۲ و آخرشم نخود نخود شدیم رفتیم خانه خود! همون شب امین گفت بیاین فردا شب باز همه اینجا تولد منو بگیریم، خوب همه ما زیاد جدی نگرفتیم قضیه رو!نیشخند ۵شنبه ظهر رفتم خونه و با مامان بقیه دلمه‌ها رو با مخلفات زدیم بر بدن و حتی چرت عصرونه هم زدیم و تمیز کاری کردیم و تصمیم گرفتیم بریم تجریش مامان مانتو بخره. آماده شده بودیم که امین زنگید بیا کمک کن من لیست دارم مینویسم برا خرید امشب!!وقت تمام در اینجا من فهمیدم که طفلک دیشب کلی‌ جدی بوده برا جشن تولد!! رفتم کلی‌ چیز الکی‌ از لیستش خط زدم و چیز‌های واجب مفید اضافه کردم از خود راضیو اعلام کردم رو کمک من حساب نکنه که با مادر گرام مشرف به بازارم، وا رفت طفلک! منم سریع یادآوری کردم دیروز که با دوستات بیرون بودی من اینجا رو تمیز کردم و وسیله پذیرائی آماده کردم و چقدر من ماهم و اینا!فرشته البت نگفتم من به این دلیل ۱ ساعت تو اون خونه بودم که دلم بغل گیو می‌خواست واونم اومده بود من به وصال یار رسیده بودم!!!شیطان

 

مامان خریدشو کرد و منم خریدامو!!!خجالت کردم و کلی‌ چیز هم نشون کردم که مامان که نیست برم سراغ‌شون چون فیلترینگ خرید مامان تعداد زیادی از اون چیزا رو "بی‌ مصرف" میپنداشت!!خندهماچ گیو هم اصرار داشت تو اون شلوغی بیاد دنبالمون که آخر هم کار خودشو کرد و اومد دنبالمون با دو تا شاخه گول رز قرمز خشگللللللللللل برا من.ماچ فکر کنم برا تبریک روز مرد بود دیگهآخ خوب اگه عکس این قضیه اتفاق میفتاد درست بود، منم که پایه م، حالا فکر می‌کنیم من به اون گل دادم، ها؟!نیشخند خونه که رسیدیم من سریع یه تاپ آبی‌ فیروزه‌ای پوشیدم با یه شلوار جین و پریدیم رفتیم خونه بچه‌ها به ترکوندن و خوردن و نوشیدن و رقصیدن به مسخره‌ترین شکل‌های ممکن و قهقهه زدن با آخرین توان!!! جدیدأ خودمونو ترکوندیم با این نوشیدن، باید یه فکری به حال خودمون بکنیم با شکم هایی که عنقریب قلنبه خواهند شد!!!!ابله

 

برا جمعه ظهر مامان فسنجون گذاشته بود که دلمون نیومد تنهائی بخوریم و به گیو و فرزاد هم گفتیم بیان، فرزاد با احتساب چهارشنبه و تولد پنجشنبه و نهار و عصرونه جمعه تبدیل شده بود به دکور خونه بچه م!!!خندهماچ اون قورمه سبزی تاریخی خودمم که تو فریزر بود رو هم گرم کردم و ناهار که خوردیم گیو رفت دنبال کاراش که عصر هم با مامانش بیان واسه آش رشته خوردن، ما هم با فرزاد نشستیم به هفت خبیث بازی کردن که خیلی‌ عالی‌ بود، کلی‌ خنده دار میشد هی‌! آش مامان په هم آماده شد ، گیو و مامانش هم اومدن و مامانا اختلاط کردن و بعد بردیم مامان رو رسوندیم برا رفتن پیش بابا و رفتیم که مامان گیو رو برسونیم خونه، گفتیم بریم یه تبریک هم بگیم به بابای‌ گیو. رفتن همانا و تا ۹.۵ شب ماندن همان. تازه اینقدر سرخوش بودیم که بعدشم رفتیم یه مغازه باز پیدا کردیم برا گیو کفش هم خریدیم که کادو روز مرد بودنش رو هم دریافت کرده باشه پسرم.از خود راضی میخواستیم برا باباش کراوات بگیریم که آقاهه با گفتن اینکه قیمتش از فلان شروع میشه ما رو کلا منصرف کرد! بعد یه تماس جاسوسانه با مامی گیو گرفتم و پیام دریافت شد که بابای‌ گیو سیخ پیپ میخواد. حالا امروز بعد از شرکت میرم آرایشگاه که سمت تجریشه و از همون جا می‌خرم ایشالا.بازنده

 

واقعا این بلاگ یه روح تازه دمیده به زندگی‌ من، قبل از نوشتن شبیه جسد کتک خورده بودم، الان مثل بچه خرگوش شدم!!!!نیشخند

[ ٤ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

از کامنت‌ها فقط و فقط ۲۶ صفحه مونده، یعنی‌ حدودا ۲۶۰ تا به اضافه اونایی که هنوز داره اضافه میشه!!خنثیبعد تازه باید برگردم دوره کنم کسی‌ جا نمونه ناراحت شهاوه زندگی‌ شیرین است کلا!!! خندهالان به شدت کمر درد و دست درد و چشم درد و حتی ناخن دردم! این رو اضافه کنید به مشکلات هورمونی بودن!افسوس ولی‌ شارژ شارژم در این لحظه، خوندن کامنت‌های پر مهر و اعتمادتون مگه خستگی میذاره واسه آدم؟ماچبغل آخه چجوری بگم از داشتن این همه دوست٬ دارم از شدت ذوق مرگی میترکم؟!هورا غیر از ابراز شادمانی اومدم عکس غذای ظهرمم نشون بدم، ایناهاش:

دیروز از ۱۲ رفتم خونه، حالم خیلی بد بود، مامانم تنها بود. خونه که رفتم به لطف حضور مامان خیلی‌ بهتر شدم و حتی قورمه سبزی حرفه‌ای پزیدم و بورانی بادمجون و کرفس درست کردم و با مامان خرید تره بار هم رفتم. یه بلوز خیلی‌ خوش طرح قدیمی‌ رو هم قیچی قیچی کردم که مامان امروز برام دامن کوتاه خوشکل بدوزه!زبان با گیو هم بیرون نرفتم و موندم خونه پای تی‌ وی واسه خودمون سرگرم بودیم. بقیه وقتم هم درگیر کانتکت ساختن تو یاهو بودم. امروز میخواستیم با مامانا بریم سینما که مامان گیو پیشنهاد داد بیاد خونه ما سریالشو ببینه چون مال خودشون قطعه٬ بعد بریم پارک از اون لوبیا پلو مشهوراش بخوریم، چه پیشنهاد هیجان انگیزی! چرا که نه؟!تشویقخوشمزه

 

راستی الان شمایی که تا اینجا اومدی٬ اینجا رو هم رفتی آیا؟!ابرونیشخند

امضا : مهرسا زورگیر!!!گاوچران

[ ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

 اول از همه اینکه اینجا برین رای بدین به وبلاگایی که دوست دارین.فرشته

(الهی دماغتون دون دون شه اگه به من رای ندین!!زباننیشخند)

 

دختر‌ای گلم، پسرای بازیگوشم!بغل

باور کنید بنده مثل چی‌ پشیمون شدم از این که میخوام روزی روزگاری رمزی بنویسم، ولی‌ چاهیه که افتادم توش و باید تا آخرش برم!! در اینجا ذکر نکاتی‌ بدون پوشش و لفافه و کادو پیچی‌ الزامی ‌ست!:بازنده

۱. من هیچ تحفه‌ای نیستم که اگه خواستم عکسی یا مطلبی بذارم سالی‌ یک بار و اون رمزی باشه یا پست های قبلیمو رمزی کنم کسی‌ چیزی رو از دست بده.یول

۲. اینقدر تعداد کامنت‌ها و لطف دوستان زیاد هستش که تازه رسیدم صفحه ۱۰ از کامنت‌ها و یه ۵۰، ۶۰ صفحه‌ای هم پیش رومه!!اوه

۳. سامان دادن به این کامنت‌ها دقیقا این‌جوریه که آدرس ایمیلش وارد کانتکت یاهو میشه (یا از قبل هست)٬ اطلاعاتش تکمیل میشه ٬ آی پی‌ چک میشه که شیطنتی صورت نگرفته باشهعینک و در آخر وقتی‌ کامل بود میره تو یه لیست که ساختم و اسمش Pass هست، که اگه خواستم ایمیل گروهی برا رمز بدم به راحتی‌ انجام بشه.

۴. وقتی‌ غیر از اون پست کامنت گذاشته بشه با عرض شرمندگی خونده نمی‌شه و از زیر دستم در میره، چون من هر بار فقط کامنت‌های همون پست رو باز می‌کنم و سر و سامون میدم، از اونجایی که شغل اصلی‌ من وبلاگ نویسی نیست! پس وقت برای کارای شرکت و شخصیمم باید بذارم دیگه!!زباننیشخند

۵. کامنت میذاری عزیزم، مرسی‌!ماچ بعد تو ۲ صفحه بعد باز آدرس وبتو میدی که به هیشکی نمیدی؟ بازم مرسی‌! باز ۳ صفحه بعد یادت میاد عکس هم میخوای ایمیل کنی‌؟ باز ترم مرسی‌! بعد همه این اطلاع رسانی‌ها در یک کامنت بی‌ هیچ آدرسی و پرسش از اینکه اونا رسید؟!؟؟! کلافهمنو چی‌ فرض کردین؟! باهوش؟!قهقهه اینقدر هم از من کچل شده نپرسید رسید، نرسید؟ آخه بازم منو چی‌ فرض کردین؟ هشت پا؟!ابرو

۶. در آخر این که: الامان! الامان! مهلت بدین ملت!!!وقت تمام

حالا که بچه‌های خوبی‌ بودین و اینا رو خوندین کلا بی‌خیال همش شین و فقط یادتون باشه جاده در دست تعمیر است و من سرگرم کامنتا و شما هم سرتونو با این عکس‌ها گرم کنین!!:مژهزبان


بقیه ش اینجاس
[ ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

به گیو میگم برا روز مادر چی‌ بدیم به مامانت؟ میگه مهرسا تو که میدونی‌ به این ایام اعتقاد ندارن و اینا. گفتم عزیز من اعتقادشون به خودشون مربوطه، ولی‌ بالاخره یه بهانه‌ای باید باشه برا قدردانی‌ از یه مادر به این خوبی‌.منتظر این چنین شد که منم میخوام با یه تیر دو نشون بزنم: جهت سورپرایز کردن گیو امشب میخوام برم پیش مامانش تا به کلک فیضبوک بازی بریم تو اتاق من عکس غذا‌ها رو نشون بدم و صحبت کنیم،زبان از اون طرف با مانتویی که قراره بریم بخریم خود مامی رو هم برا روزش سورپرایز کنیم!بازنده امیدوارم بتونم همه رو انجام بدم. پریشب هم با پسران همسایه رفتیم هایپر، من جز ۲،۳ تیکه کوچولو خرید که برا خودم کردم بقیه ش برا تولد آقای گیو بود، اونم جوری که ضایع نشه،اوه همه ظرف یک بار مصرفاشو گرفتم، ۷ بسته هم ترد ‌نمکی و سوسیس. حالا گیر داده تو که هیچوقت سوسیس نمی‌خوری برا چی‌ خریدی؟خنثی یا میگه این همه ظرف ۱ بار مصرف؟ مگه چقدر میریم پیکنیک ما؟چشم گفتم آقا جان ارزونه دلم میخواد بخرم انبار کنم اصلا!زبان

 

دیشب هم گیو اومد پیشم، یه کم میو میو کردم براش و خودمو لوس کردم، اونم که پااااایه واسه لوس کردن من.ماچ بعد باید میرفت خونه کارش داشتن. کلی غر زد که من الان میرم تو حوصله‌ ت سر میره!ابله منم قسم و آیه که نه به خدا، به کارام می‌رسم و تی‌ وی میبینم. همینطورم شد، همه سریالا رو دیدم و برا خودم از این سیب زمینی‌ها درست کردم و با سس کچاپ خوردم و حسابی‌ لذتشو بردم، بیشتر از اینم نمی‌تونستم بذارم برشته شن، گشنه م بود!خجالت

سیب زمینی‌ رو خلال درشت کردم و شستم، تو وب هانی دیده بودم و یه چیزای یادم بود. رزماری از تو خیابون چیده شده و خوب شسته شده!نیشخند رو خیلی‌ ریز کردم با نمک و فلفل و پودر سیر و خیلی‌ کم روغن زیتون و یه گوجه کوچولو ریز شده همه اینا رو با سیبا قاطی کردم و تو فویل رفت تو فر. من برم عکس غذا‌ها رو بریزم رو سی‌دی برا مامی و تلفنی به گیو برنامه امشب رو خبر بدم. روز همه خانوما مبارک.بغل

[ ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

میخواستم بذارم در هفتمین روز درگذشت پست قبلی‌ پست بذارم، دلم برا بازماندگان سوخت، زودتر اومدم!عینک آقا ما اون پست قبل رو هوا کردیم و هنوز ۵ ساعت از ابراز علاقه مون به جناب گیو نگذشته بود که طوفانی به پا شد دیدنی‌!آخ البت که من به عنوان یه پای قضیه نباید بذارم این اتفاق بیفته و خدای نکرده حرمت‌ها از بین بره، باید بتونم جلو زبون و عصبانیتمو بگیرم. گیو هم که تو عصبانیت سکوت میکنه و چی‌  بهتر از اینجور دعوا کردن در سکوت و آرامش؟!زبان ها؟ چی‌؟ جونم بالا بیاد بگم چی‌ شد؟ چشمممممم، میگم ننه جون!یول گیو بعد از کارش اومد پیش من و کلی‌ تو بغلش کیف کردم. بعد من خوشگل موشگل کردمو تریپ خانومی مانتو دامن کفش پاشنه دار هم پوشیدم که بریم خرید. خرید چی‌؟ خوب فعلا نمیتونم لو بدم!چشمک رفتیم یکی‌ از مراکز خرید و من یکی‌ از خرید هامو انجام دادم. تا اینجا گیو با من بود و خوش و خندون و خرّم. یه جا هم که از حرف گیو راجع به پنکیک خنده م گرفته بود رسما پخش زمین شده بودم کف پاساژو گاز میزدم! پنکیکم تموم شده، بعد گیو گفت ععععع مهرسا از اینا که میخوای.بازنده میگم کدوما؟ میگه همینا که میکوبونین به صورتتون!!!!قهقههقهقهه

 

بعد از اولین خرید گیو گفت من برم از تو ماشین کارتمو بردارم که بعد پیاده بریم تا فلان جا شام بخوریم، منم گفتم اوکی من میرم طبقه پایین. طبقه پایین رفتن مصادف شد با تلاش برای فرار از دست آقایونی که هم‌سن پسر من بودن! چشمو پناه بردن به مغازه‌ای که شبیه بهشت بود، چون پر از بدلیجات بود! هیپنوتیزمگوشیم رو هم روشن کردم اگه گیو بزنگه پیداش کنم و خودمو سپردم به دریای بدلیجات و غرق شدم... به گیو هم میزنگیدم ولی‌ شارژ نداشتم، این شد که تا هم رو پیدا کنیم به جای ۳مین ۲۰ مین طول کشید و گیو که من رو یافت عصبانی بود و خلاصه کنم که شب موقع خواب مسجمون خلاصه شد به : شب  بخیر.   افسوس  فردا صبحش گیو مسج داد که : تو که عذرخواهی بلد نیستی‌، همینجوری عذرخواهیتو قبول می‌کنم، روز خوبی‌ داشته باشی‌. منم جواب دادم :برا کدوم اشتباه باید عذرخواهی کنم؟متفکر و یه کم کل کل مسجی تا اینکه بالاخره تا اتمام ساعت کاریم باز خوب شده بودیم، ناگفته نماند که من همون شب که اومدم خونه هورمونی شدم و فهمیدم با اینکه می‌تونستم همون شب همه چیز رو درست کنم چرا مثل سنگ تا خونه نشستم و بعد از اون هم موقع پیاده شدن حرفامو زدمو در خونه رو هم که میبستم یه نیم نگاه هم به گیو ننداختم.ساکت یعنی‌ بمیرن این هورمونا که اینقدر تو زندگی‌ ما خانوما تاثیر میذارن! کاش آقایون اون چند روز خودشون رو آماده کنن برا یه سری رفتارا و سعی‌ کنن به جای جبهه‌ گرفتن فقط حمایتگر باشن تا خانما این بحران رو رد کنن، باز گل و بلبل بشن!مژه

 

سه‌ شنبه رفتم خونه ولو شدم و باز این برنامه مخرب "عشق فست فود" پخش شد که این بار همبرگر نشون میداد و منم که شب قبلش وسط قهر و اینا شام نخورده بودم، ندا دادم که:" هان‌ ای گیو، بیا بریم همبر گردی بر بدن زده بی‌خیال رژیم و این صوبتا شویم!"گاوچران ایشون هم که پایگی نمودن و رفتیم. شیرین‌ترین بخش این بیرون شام خوردنا برداشتن اضافه غذاست برای اون طفلک هایی که نیمه شب دارن سطل زباله رو می‌گردن، اون لحظه‌ای که چشمام در حال شکار کردن سوژه است برا دادن غذا رو دوست دارم، یه هیجان شیرین داره،خیال باطل لبخند و خوشحالی اون آدم بعد از گرفتن غذا هم که در وصف نگنجد!هورا فردا شبش هم رفتیم خونه یکی‌ از دوستای سینا، قرار بود از اونجا فقط برای چند مین استفاده کنیم جهت مقاصد کاری، شد تا ۲.۵ به صرف خوردن و قلیون کشیدن و آخراش کاری!خنثی

 

از خیلی‌ وقت پیش میخواستم با شاپرک برم ظهر ۵شنبه بعد از کار بیرون که هی‌ نشد، من به شدت مایل بودم و هوا هم که بهاری، بالاخره یه قرار گذاشتیم و با کمی‌ تاخیر رسیدیم سر قرارمون مترو تجریش. اولین بار بود تو زندگیم که یه آدم نتی رو بدون دیدن عکسش رفتم حضوری دیدم.متفکر بهم گفت شالش زرده، منم عینک به چشم از دور شکارش کردم و خیلی‌ معمولی‌ از کنارش رد شدم بعد برگشتم زدم سر شونه ش و تا چرخید بغلش کردم جیغ جیغ کنان به هم سلام کردیم.از خود راضی همون لحظه گفتم بریم دربند که دوستم پایگی کرد، دخترونه گی‌‌ کردیم با خریدن لاک و بدلیجات و هر و کر تو صف تاکسی‌ و دو نفره جلو نشستن و انتخاب جا برای ناهار و خلاصه همه جوره بهمون خوش گذشت.قلب وقت ناهار شاپرک کلی‌ برام تعریفی‌ داشت و من فقط شنیدم و لذت بردم، از خانومی و عاقلی دوستم و از نگاه کردن به چشمای درشت قشنگش. خداییش همین شکلی‌ هستیا، بیخود این عکس پروفایلت نیست عزیزم!ماچ

 

بعد از نهار رفتیم تله سی‌ یژ که من حسابی‌ دور رفتنی رو ترسیده بودم و زیاد دور و برم رو ندیدم، برا برگشتن حالشو بردم، یعنی‌ میشه تو این ارتفاع و ویو بود و لذت نبرد؟ حتما باید یه بار برم اونجا صبحونه بخورم و بعد پیاده بیام پایین.

 

پنجشنبه شب هم که خونه همسایه روبرومون که دو تا پسر مجرد هستن دعوت بودیم! ساختمون سازی می‌کنن و خیلی‌ خیلی‌ هم بچه‌های خوبین، ۵ مین از رفتنمون نگذشته بود که حسابی‌ خودمونی شده بودیم. دیدیم چقدر الکی‌ الکی‌ هم اون طفلکا تنها بودن، هم خود ما و بعدش هم داداشمون. الان دیگه با وجود پسرا باز دلمون نمیاد از این خونه بریم،‌ای خدا!چشم جمعه هم که بعد از املت زدن و برا پسرا فرستادن، مشغول آشپزی شدم که همانا خورشت ریواس بود برا امروز ظهر، ریواسه اگه بازم میموند فکر کنم جوونه میزد ازش ریواس جدید خارج میشد کم کم!!خنده بعد از ظهر جمعه هم با گیو رفتیم بیرون و بعد هم شام و خونه. امروز صبح گیو برام مسج داد فروش مانتوهای تک با ۷۰% تخفیف. گفتم من که نمیتونم تا شب برم، فرستادم برا پردیس که نزدیکه، و این چنین شد که مهرسا می‌خواست وبلاگ بنویسه به جاش ۱ ساعت مرخصی گرفت رفت مانتو خرید برگشت.نیشخند از این مانتو خانومی بلندا که من فقط یکی‌ دیگه دارم، اونم چون خودم دوختم زیاد اعتماد به نفس پوشیدنشو ندارم!خجالت تو ماشین وقتی‌ مامان پردیس گفت که منو میخونه من کفمرگ شدم!!!!تعجبتعجب وای خدا چقدر خندیدیم! چقدررررر مامی پردیس دوست داشتنی بود و خنده رو و با دیسیپلین، از این مامانیه که همچین دختری تربیت میشه دیگه!ماچ اونجا هم مانتویی که من میخواستم رو یه خانومه برد پوشید اصلا بهش نمیومد، من و پردیس هم فکر میکردیم میخواد ببره مانتو رو، من واقعا دلم تو مانتو ‌هه بود و حرصصصی بود که می‌خوردم، خلاصه چه خوب شد خوشمون شد مانتو مال خودمون شد شدیم دو تائی!!!خنده پردیس که مانتوش رو پرو میکرد (برا اولین دیدار رسمی‌ خونواده خودش با خونواده دوست پسرش خرید مانتو روخیال باطل) داشتم ذوقمرگ میشدم و کم کم داشتم میرفتم سمت بغضو شدن که سخن نغزی بر زبان راندم:" ایشالا با هم بریم خرید سیسمونی نینیت عزیزم!!!!!"

[ ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

صبح که با وجود خواب کافی‌ شب و بعد از جنگ همیشگی با وجدان کاریاوه پا شدم نمیدونستم قراره تو آینه یه مهرسا دیگه ببینم، مهرسا یه چشم! خنثیصورتمو که از کف صابون می‌شستم توجّهم جلب شد به حماقت پشه‌ محترمی که فکر کرده جا قحطه و پلک چشم راست من مثل اینکه آدرس سر راست تری داشته براش!!! بدین ترتیب من روزمو این شکلی‌ آغاز کردم: ولی‌ گفتم عمرا بذارم این قضیه اعصابمو خط خطی‌ کنه تو صبح به این زیبائی. کلی‌ جلو آینه به خودم خندیدم و خودمو فیلم کردم!زبان بعد با گریم سعی‌ کردم موضع رو پوشش بدم که کمی‌ هم موفق بودم. اینجا سر کار هم باز یکی‌ از همکارا از شمال برام کلوچه آورده!چشم خوب همکار گرامی‌ من که نمیتونم رو پیشونیم بنویسم: Mehrsa is on diet!!! بد تر از اون این که نمیتونم جلو خودمو بگیرم وقتی‌ این همه کلوچه بهم چشمک میزنن!مژه

 

دیشبم رو به آشپزی و سوپ پزی و عوض کردن لاک دست و پا گذروندم و ظرف شستن، لازم بود واقعا این بیرون نرفتن، کلی‌ مفید واقع شدم!از خود راضی داداشم ۱ هفته پیش مامان اینا بود و دیروز برگشته بود خونه، با خودش هم محصولات باغچه آورده بود که طبق دستور مامان برا گیو اینا هم جدا کردم. گیو نزدیکای ۱۲ اومد من رو تو ماشین دید و محموله رو هم برد. چقدر حس می‌کنم گیو رو بیشتر از قبل دوست دارم، حالا یا مال این آب و هواست!زبان یا اینکه میبینم عزیز دلم چه تلاشی میکنه، تازه هی‌ از من عذرخواهی میکنه که کار داره! منم هی‌ قسم و آیه که من نصف روز بیرون بودم، به یه شب بیرون نرفتن نمی‌میرم و اصلا کلی‌ حال میده خونه و... ولی‌ باز میفهمم که ته دلش راضی‌ نیست بچه.ماچ من که پایه پیشرفتشم، حتی اگه دلم هم بگیره مثل همیشه شاد و شنگول خواهم بود که گیو هم خیالش راحت باشه و به کارش برسه که به امید خدا باعث آسایش بیشتر خودمون بشه.خیال باطل

 

راجع به این عکس هم توضیح بدم: گوجه‌های کوچولو و ترش خوشمزه باغچه که مامان اینا فرستادن چند تاییشون شکاف خورده بودن٬ اونا به همراه مقداری نخود فرنگی که می‌ترسیدم تو یخچال خراب شن!!نیشخند و یه تیکه مرغ و چاشنی‌‌ها تبدیل شد به یه خورش من در آوردی بیسیااااار خوشمزه که در پی‌ شکایات متعدد دوستان از عکس نذاشتن اینجانب٬ گذاشتم اینجا دست از سر کچل من بردارن!ماچ

[ ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

امروز تو شرکت مهمون داشتیم شیرینی‌ تر آورده با خودش، حالا من دارم ناباورانه به ظرفی نگاه می‌کنم که خامه‌های شیرینی‌ توش مونده، برای اولین بار در زندگی‌ من از خامه گذشتم، بعله! از خود راضیشاید کسی‌ متوجه نشه این چه حرکت خفنی بود، ولی‌ من خوب میفهمم دارم چی‌ می‌کشم!نگران امروز بسی‌ ذوقمرگ بودم، دیشب که خوب خوابیدم. صبح هم با اون آقا پیرمرد مهربونه اومدم که میاره نزدیک شرکت پیادم میکنه پولم نمی‌گیره، همون که وقتی‌ بعد از ۱ ماه دیدمش بهم گفت هم برات نگران بودم، هم خوشحال. نگران که شاید زبونم لال دیگه کار نمیکنی‌، خوشحال برا این احتمال که ماشین خریدی. عزیزمممممممممبغلماچ

 

خانوم همکارم که بارداره (همون که غیر از خود زن و شوهر فقط من میدونستم حامله س!!!زبان) تو ظرفی‌ که براش چیز کیک فرستادم این رو گذاشته فرستاده:

 

عاشقش شدمقلب تو اوج شلوغی کار امروز هی‌ گذاشتم جیبم بردم دستشویی انداختم گوشم تو آینه خودمو دیدم ذوق کردم!!خنده یعنی‌ این بدلیجات منو بیشتر از هر چیزی ذوقمرگ میکنه. اینم که دست ساز خودش هست و نی‌نی تو دلیش! ووی! ماچراستی‌ گلی‌ تا اینجا رو میخونی‌ اعتراف کنم که اون گوشواره‌ها که از اونور آب با زحمت فراوان برام آورده بودی همون شب که دادی بهم یکیش گم شد! آخمنم اون یکیش رو تغییر کاربری دادم به یه آویز فوق زیبا که تمام عید گردنم بود و بهم انرژی میداد هر وقت می‌دیدمش.قلب ازم ناراحت نشیا دوستی‌.بغل

 

دیروز عصر وقتی‌ بعد از خونه رسیدن و غلبه کردن بر وسوسه خوردن شیرینی‌‌های رو میز اوهدراز کشیده بودم تی‌ وی میدیدم گیو زنگید که من دیر می‌آم، اگه بیکاری یه زنگ بزن برو پیش مامان اشکال این فیلتر شکنش ببین چیه. گفتم خوب مامی خودش بزنگه!شیطان اصلا شاید نخواد من برم و اصلا شاید اینا!زبان دیگه گیو گفت اوکیییییی، خودم صحبت می‌کنم!منتظر و بعد از مدتی‌ عکس مامان جینگیلی افتاد روی گوشیم و دعوت کردن از اینجانب!از خود راضی منم پریدم دوش گرفتم، آماده که میشدم گیو زنگ زد که من کارم تموم شده، خودم می‌آم میبرمت. چی‌ بهتر از این؟هورا هوا روشن بود که رفتیم، چقدرررر خیابونا خوشگل شدن. اونجا هم تا گیو دوش می‌گرفت من و مامی بستنی سنتی‌ و فالوده زدیم و تا مامی گیو با تلفن صحبت میکرد من و گیو بستنی فالوده زدیم!! خجالتبعد دیگه باباش اومد و طبق معمول این اواخر من در رو باز کردم. وقتی‌ میبینم با دیدنم ذوق می‌کنن کلی خوشحال میشم و اگه یه وقتی‌ هم چیزی میگن که باید بهم بربخوره برنمی‌خوره! لبخندمیگم خوب تو که میبینی‌ اینهمه احترام و علاقه رو، فک کن بابای‌ خودت گفته، ناراحت میشی‌؟ نه! پس خفه شو، شامتو بخور!!!قهقهه

 

یعنی‌ دلم میخواد از پشت مانیتور بکشمتون اینور یه ۱۰۰ تا ماچ تف تفی بکنمتون که واسه من و گیو انرژی مثبت می‌فرستین.‌ ای مهرسا فدای اون دلای مهربونتون بشه مااااادر!!!!ماچبغل

[ ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

مثل اولین قرار هیجان انگیزت می‌مونه، دقیقا با همون حس و طپش قلب، با همون نکته سنجی تو ‌ست کردن لباس و عطر زدن و آرایش.مژه هر دفعه با یه دوست صمیمی‌ نزدیک قرار دارم این حس رو تجربه می‌کنم و خدا رو شکر کهنه نمی‌شه. پردیس با ۱۰ مین زودتر رسیدن بهم نشون داد هنوز گول ساعت ماشینشو میخوره و این کار واقعا تاثیر داره تو روند زندگی‌!!!خنده منم که مثل همیشه لاک زدن رو گذاشته بودم آخرین مرحله و با ناخون‌های خیس بدو بدو پریدم تو ماشین بغلش کردم و اونم که ۳ سوت فهمید من داشتم لاک میزدم!!آخ به دلیل کمبود وقت خلاصه کنم که کلا فک ما جنبید! تو مسیر تا کافی‌ شاپ، تو اون کافی‌ شاپ خفن که به ما به جرم خانوم بودن قلیون ندادن!منتظر از اونجا تا چینی‌ فروشی، تو چینی‌ فروشی، وقتی‌ پردیس داشت برا من کتاب می‌خرید و من نمیدونستم قراره یکی‌ از کاو‌های تولدم باشه، وقتی‌ منو پارک پیاده میکرد برم پیش آقای گیو. هیپنوتیزمیه سری حرفا هست اونقدر پیش خودت نگه میداری و رو دلت سنگینی‌ میکنه ٬نه میتونی بنویسی‌ نه تلفنی بگی‌. تا وقتی‌ که دوستت رو با لبخندش میبینی‌ و همه رو میگی‌ و می‌شنوی و راحت میشی‌.لبخند دوست خوشگلم که  وقتی‌ حرف میزنه محو ترکیب بندی صورت و ادا اصولش میشی‌خیال باطل و اون غروره نمی‌ذاره چاپلوسانه قربون صدقش بری و باید مثل من شانس داشتن وبلاگ داشته باشی‌ تا بتونی‌ بریزی حست رو بیرون و بهش بگی‌ :"ای خوشگل خوش ادا با نمک چشم سیاه! دوستت دارم.بغلماچ همینجا هم بگم که مرسیییییییییی دوست جون گلم که بهم کتاب به اون خوبی‌ دادی و پول نقد که برا خودم کادو بخرم هر چی‌ دوست دارم.قلب خوب همینجا هم بگم که پول همراه با عیدی‌ها امروز رفت تو حساب بانکی! میخوام عروسی‌ کنم خووو، نگهش میدارم بزنم به یه زخمی مادر!!!خجالت

 

بعد از کمی‌ پارک نشستن با گیو رفتیم یه پیتزا گرفتیم و مثل همیشه دو تائی خوردیمش و خونه لالا. یه مشورت میخوام بکنم که اگه لطف کنین فیضبوک خود را چک کنید بسی‌ خوچحالم می‌کنید. حالا بیاین بگین برا چی‌ آدرس ایمیل و فیضبوک میگیری از ما؟ابرو خوب بود از فضولی سکته می‌کردین زبونم لال؟! نیشخند اصلن هم چیز مهمی نیست فیضبوک نداران عزیز٬ یه آدرس میخوام بگیرم ماچ


[ ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

و این منم٬

زنی با نیش باز٬

انگشترش در دست٬

خوش گذرانده و ترکانده در تعطیلات٬

که قول میدهد در ادامه همین پست همه چیز را همراه با عکس٬ کم کم بنویسد!! نیشخند


بقیه ش اینجاس
[ ۱٧ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیگه تقریبا همه تو این مدت فهمیدیم مهرسا کرمو هستش! اینه که شاید مثلا عکسی‌ که منتظرش هستیم رو یه جای تو متن قایم کنه مثلا!! کرم داره دیگه، چیکار میشه کرد؟ خنثیتحمل می‌کنیم!! چهارشنبه بعد از آگاهی‌ از سرنوشت اون مظنون که تحویل پلیس دادم رفتم خونه! زبانمن که میگم این حس ششم بد چیزیه، نگو آقاهه که من معرفی‌ کردم سابقه دار بوده و از کیوسک بردنش ستاد! استرسرفتم خونه و به گیو زنگیدم که من هزار تا کار دارم، بیرون نمیام، اگه میخوای تو برا آکادمی بیا، که با سینا رفتن دنبال کاراشون و بعد هم رفت خونه. منم ابرو برداشتم، زرشک پلو مرغ پزیدم برا فردا ظهرش که داداشم می‌اومد خونه، اپی لیدی و لاک و یه طراحی‌ شخماتیک و یه کم مرتب کاری، پایین موهام رو هم که ۲ بار روشن کرده بودم بنفش رنگ زدم که الان بادمجونی شده ،فکر برای لباس پوشیدنمم کردمو حموم و لالا...لبخند

 

فردا صبحش پا شدم و از پنجره که بیرون رو دیدم زدم زیر خنده، چون سفیدی زیبای برف به اون سنگینی‌ کاملا گند زد به برنامه پوششم و عوضش کرد، بعد از ۱۰۰ بار چک کردن همه چیز راه افتادم و رسیدم شرکت. شکر خدا هیشکی هم نیومده بودچشم. همه ترسم از این بود که مامی گیو کنسل کنه خرید رو. نزدیکای ۹ زنگ زد و من کلی‌ خوشحال شدم، بعد از سلام احوالپرسی گفتش که " مهرسا با این وضعیت هوا"... من انگار سطل آب یخ ریختن روم! افسوسادامه داد که :" من دیگه ماشینمو نمیدم تعمیرگاه، میرم بانک و مستقیم میریم بازار!" نیشخندقرارمونم مترو شد، تا به هم رسیدیم ۱۱ شد و بعد از خرید‌های مترویی رسیدیم بازار.چقدرررررر سرد بود و بر خلاف انتظار ما شلوغ، یعنی‌ من تو اوج لذت بودم، همراهی با یه مامان پایه و دیدن شور و شوق مردم و سر شلوغی کاسبا. قلبرفتیم بازار زرگرا، اون مغازه‌ها که بهم معرفی‌ شده بودن چیزی که من میخواستم نداشتن، من نمیخواستم کامل سفید باشه انگشترم، کلا ۲ رنگ دوست دارم، از این پر نگینا هم نمیخواستم، رینگ هم که مال عروسیمونه. تصمیم گرفتیم گزینه‌ها رو محدود کنیم و منم گفتم که یا از این سوراخ سوراخیا! میخوام یا شکل گل.بازنده

 

به سان ببری که در کمین شکاره در کمین لحظه‌ای بودم که بگم "مامان" و خودم و جماعتی رو راحت کنم!!اوه(سلام عسل!) یه انگشتر دیدم که چشمامو گرفت و همونطور که کله م تو ویترین بود به مامی گیو که مغازه کناری بود گفتم :"ماماااان" سرمو که آوردم بالا دیدم مامی میگه "جااااانم؟لبخند" و اومد پیش من، بگم برا هزارمین بار حسرت خوردم که چرا دختر نداشتن؟!افسوس یه چیزی که خیالمو راحت کرد این بود که اصلا هیچ نشونه‌ای از این که بخواد چیزی رو صرفاً به خاطر قیمت مصوب (که نمیگمش و اصلا هم مهم نیست) رد یا تائید کنه ندیدم، واقعا اون که به دستم می‌اومد رو تائید میکرد و ذوق میکرد. البت منم پامو از اون حد فراتر نمیذاشتم و مراعات می‌کردم و از کنار کارائی که ۲،۳ برابر اون قیمت تعیین شده بود سه‌ سوته رد میشدم، یه جور توافق دو طرفه!بازنده ۳، ۴ تا کاری رو هم که پسندیدیم کارت مغازه رو میگرفتیم وزن و قیمت و نشونه ش رو می‌نوشتم که راحت باشیم واسه تصمیم نهایی.

 

نمیدونم چرا هیشکی باورش نمی‌شد ما مادر شوهر عروسیم!متفکر جاهایی هم که میگفتن مامانتون یا دخترتون ما به روی خودمون نمیاوردیم جریان چیه!مژه ولی‌ یه جا یه گل گنده کردم دستم، بعد به مامی گفتم :نه٬ این گوشه هاش میگیره به همه جا اذیت میشم. آقاهه گفتش : خوبه دیگه، مثل پنجه بکس می‌مونه، میزنی‌ زیر چونه شوهر و مادر شوهر!!!قهقهه گفتم آقاااا مادر شوهرمن ایشون!!! آخمامی هم گفتش چییییییی؟ پسر منو بزنه؟! تعجبوای خدا اینقد خندیدیم، طفلک آقاهه به شدت گرخیده بود و هی‌ میگفت آخه اصلا بهتون نمیاد، بعد هی‌ من و مامی تعارف تیکه پاره کردیم که از بس تو خوبی‌ و از بس شما خوبی‌!نیشخند در آخر همون که به شدت دلمون رو برده بود خریدیم با حدود ۲۵% بیشتر از رقم مصوب! اینقدر هم ذوق میزد مامی که هی‌ من انگشتر رو در میاوردم هی‌ میگفت باز دستت کن ببینم. منم که پایه!!!خنده اینم انگشترم، هر کی‌ هم میگه زشته، خودش زشته! اصلا چشاش زشت میبینه! نیشخندسفید هم بود کلا که دادیم همونجا گل بالا رو آب طلا زد و همونطور که حدس میزدیم از طلای سفید یک دستش و زرد یک دستش که داشت و دیدیم بهتر شد این دختر خوشگل من! ماچهمیشه عاشق این انگشترا بودم که اون غلافه به هم وصل نیست و میشه تنگ و گشادش کرد و قسمت زیادی از انگشت رو هم میگیره.قلب

 

ناهار بخورم بیام٬ بقیه رو تو ادامه مینویسم، هنوز یه عالمه روده درازی میخوام بکنم!گاوچران


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

امروز مامان گیو رفته انگشتر ببینه، خیلی‌ خیلی‌ نگرانم که بنده خدا با دیدن قیمت‌ها زیادی شوک شه و بلایی سرش بیاد! چشمدست گیو خانم درد نکنه که دیشب تمام اطلاعات سلیقه‌ای من رو که طی این ۱ سال و اندی گذشته فهمیده٬ گذاشته کف دست مامانش!! مثلا اینکه من انگشتر هایی که سوراخ سوراخن رو دوس دارم! اسمشو نمیدونم خووو،خجالت ولی‌ میشه همینایی که کنده کاری داره!! بعد انگشت از اونورش پیداست!نیشخند یا گفته اینا که فقط یه نگین تک دارن، نمیدونم چرا من اینهمه حلق خودمو پاره پاره کردم که فقط رینگ ساده بچه م نرفت تو ذهنش!منتظر دوست دارم هر انگشتری برا عقد خریدیم رو استفاده نکنم! به جاش رینگ ساده باشه، به به... خیال باطلنمیدونم چرا اینقدر حرفم میاد این چند روزه، بیش فعالی‌ گرفتم، این چیزی که مینویسم ۲۰% اون حرفائی هستش که تو سرم چرخ می‌خوره، خدا رو شکر کنید که وقت ندارم والّا همه مون عینکی میشدیم.ابله

 

دیشب با وجود سرمای زیاد باز با گیو رفتیم پارک و حرف زدیم، صحبت سر سبزه انداختن عید مادرجون بود که من یهو همه حسای خوب دنیا بهم حمله کرد! یاد این افتادم که مادرجون برا هر خونواده، یعنی‌ هر بچه که مزدوج شده و رفته هر سال سبزه میذاره، سبزه قوی و سبز خشگلللللللللللللماچ، اونم تو خاک به جای پنبه و اینا، از وقتی‌ من برا خودم جدا شدم برا منم میذاره...قلب برا گیو توضیح می‌دادم که درسته کاری که من کردم خیلی‌ عجیب بود از دید بقیه (غیر از خونواده فوق‌العاده ساپورتیوم) و تو کل طایفه پدری یا مادری کسی‌ این کارو نکرده بود، ولی‌ مامان بابای‌ من با نشون دادن حمایتشون دهن همه رو بستن و همیشه گفتن که وقتی‌ می‌دونیم چجوری بچه مون رو بزرگ کردیم و کامل میشناسیمش اجازه میدیم راهش رو خودش انتخاب کنه. یادمه که خودمم وقتی‌ تو خونه بودم و میجنگیدم واسه جدا شدن هی‌ از این حربه استفاده می‌کردم که :"بابا مگه شما به من اطمینان ندارین؟!"گریه و بابا که همش میگفت: " من میدونم شیری که خوردین و نون حلالی که من بهتون دادم و تربیت من و مادرتون چیزی نمی‌ذاره واسه اطمینان نداشتن ما، ولی‌ جامعه چی‌؟" ابروو از این دست صحبت‌ها که اگه بخوام بگم باید ۳ روز بشینم به نوشتن٬ جالبه که در همون حالم جلو بقیه مث همیشه بودن و هیچکس از اون اختلاف نظرا بویی نبرد.ساکت بعد از یکی دوسال مث اینکه دو سه نفر این کار رو تکرار کردن و شاید اونام از حربه من استفاده کرده باشن!!شیطان آهان از ساپورت عاطفی می‌گفتم، بعد از مادرجون جیگرم یادمه که داییم گوشت نذری پخش میکرد و علاوه بر گوشتی که به مامان اینا داده بود برا منم جدا داده بود، ووی داشتم از ذوق هلاک میشدم!هورا یا مثلا خاله بزرگه م (تنها خاله‌ای که بهش میگم "خاله" و اسم کوچیکش رو صدا نمیزنم٬ چون به جوونی بقیه نیستو تقریبا همسن مامانه) وقتی‌ میوه باغچه ش رو می‌چید و سهم همه رو میداد واسه منم جدا فرستاده بود بغلو از این قبیل گوگولی بازیاشون که من هر روز به داشتن پشتیبانی همه شون دلگرمتر میشدم. اون خاله کوچیکه هم که زیاد با هم دوستیم و برام مهمه همیشه به هر مناسبتی که مسج میده به این نکته اشاره میکنه که به من افتخار میکنه، این زیاااااااادی برای من انرژی زا و مهمه.خجالت

 

راستی‌ اون ۵ تا توله بزی که گفتم، ۳ تا دیگه هم بهشون اضافه کنید!! آخکه از اونجایی که بچه دایی هستن به شیرینی‌ بچه خاله نیستن خوب!! خنثیاره آقا، من بدجنس! ولی‌ خوب حسه دیگه، منم که اینجا حس پنهانی‌ ندارم!چشم گیو هی‌ می‌خواست بهم تلقین کنه من این طفلکا رو هم همون‌قدر میخوام که آب پاکی رو ریختم رو دستش و گفتم تو که بچه خاله داشتن رو نچشیدی تا حس منو بفهمی، بذار من تو حس خودم شناور باشم!!خنده

 

ادامه مطلب عکس امروز صبحه، البت هنوز‌م داره می‌باره، دیروز اون همکارم که ماموریته و همش منو میرسوند خونه زنگیده، بهش میگم چرا نمیااای؟!ناراحت میگه: چیه، سرد شده؟! ابرومیگم: علاوه بر اون همش می‌باره، بیا دیگه!!نیشخند دوست داشتم بعد از رفتن گیو اینا، مثلا همون دهم٬ یازدهم یه سر اصفهان یواشکی هم برم، یواشکی واسه اینکه اون خاله که اصفهان زندگی میکنه اگه بفهمه وقتی‌ اون اصفهان نیست و خونه مادرجونه من می‌خوام برم اونجا قاطی میکنه خوب!استرس میخواستم برم ۲ تا از دوستای گلی که به برکت این وب باهاشون دوست شدم رو ببینم، بغلولی‌ میگم باشه بعد از تعطیلات، در اولین تعطیلی‌ بعدش قول میدم بیام بچه ها، تو رو خوداااااا دعوام نکنین و ناراحت هم نشین.ماچ آخه میخوام بمونم خونه هم با مامان بابا صحبت کنم راجع به مسائلی‌ که پیش میاد و اینا، هم اینکه برم توله بز‌ها و ماماناشون رو ببینم که باز باید برای یه همچین دورهم جمع شدنی که همه از اقصی نقاط ایران یه جا جمع میشیم ۱ سال دیگه صبر کنم.خیال باطل هر چی‌ فحش هم بدین خودتونین اصلنشم!نیشخند

 

من برم به کارم برسم که اگه کار نکنم میخوام بشینم همه ذهنمو اینجا بریزم بیرون،وقت تمام اونوقت از اینی هم که نوشتم آش شله قلمکارتری میشه!


بقیه ش اینجاس
[ ٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

عید که برم به دیار پدر مادری، چند تا توله بز کوچولو اونجان که من دارم غش می‌کنم برا دیدنشون از الان! بغلیه دخی ۹ ساله داریم "ک" که از بس ما رو دور هم در حال بافتن یا یه کار دستی‌ دیده بچه م عقده‌ای شده و دستبند بافی‌ یاد گرفته دختر قشنگم! قلاب بافی‌ هم می‌خواست بکنه که اندر خم یه زنجیره‌ زدن مونده هنوز فکر کنم!!! خندهبا این که تفاوت سنیمون زیاده ولی‌ حس میکنه چون من دختر خالشم پس دختر خاله ایم دیگه!!ابرو به شدت هم مودبه و من از کل کل کردن باهاش سیر نمیشم! عکس دستبندی رو که بافته بود گذاشتم اینجا، همون سفر اخیر به اصفهان. خواهر کوچولوش "د" ۴ سالشه، یه گربه ملوس به تمام معناسماچ و یه آبان ماهی‌ سیاست مدار که همیشهههه می‌دونه چطوری به خواسته هاش برسه و من به شدت عاشقشم و امیدوار به آیندش، این همونه که نقاشی من و شوهرم رو کشیده بود و هممون تو کفیم از استعداد عجیبش. یه روز مامانشون زنگید و وسط حرفاش گفت بچه‌ها اسمتو آوردن گفتم بزنگم احوالتو بپرسم، پرسیدم دارن چیکار می‌کنن؟ گفت لاکاشون رو آوردن "ک" داره لاک سفید می‌زنه رو ناخون "د" بعد نوکاشونو قرمز میکنه ، میگه الان دیگه خود ناخنای مهرسا شد و "د" هم از ذوق غش غش میخنده!!!منتظر آخه خاله جان من کی ناخونامو شکل کولی‌ها درست کردم آخه؟!خنثی

 

پسر خالم "ا" ۵ سالشه، زندگی‌ منه٬ هر شب موقع خواب عکسشو میبینم رو اسکرین موبایلمو پر لبخند میشم و صبحا هم با دیدن قیافه شیطونش روزم شروع میشه قلب وقتی‌ برا تولدم زنگ زد بهم تبریک گفت دنیا رو بهم دادن، خود پدر سوخته شم می‌دونه می‌میرم براش، ۲ سال قبل تو مهد همه پز خواهر برادراشونو میدادن و این بچم تنها بود اون موقع، برمی‌گرده جلو همه میگه: "منم یه خواهر دارم، اسمشم مهرسائه!" لازم به ذکر نیست که وقتی‌ اینارو مامانش بهم میگفت من چه خر کیفی بودم!!هورا یا میگفت یه روز که زیادی شیطونی کرده بهش گفتم مامان دیگه دوست نداره، بچه م با قیافه متعجب پرسیده:" بابا هم دوسم نداره؟" و وقتی‌ مامانش گفته نه، بعد از چند ثانیه فکر شونه هاشو انداخته بالا و گفته :" طوری نیس، مهرسا که دوسم داره!!! " قهقههو باز رفته سراغ آتش سوزوندنش!!! ماچالهی من پیش مرگت بشم پسرم که با ۳ تا عمو در فاصله زمانی‌ ۳ ماه بردمت بیرونخجالت و به هیییییییشکی حتی مامانت آمار نمیدادی و من و خاله‌ها رو تو کف گذاشته بودی واسه اینکه بدون این که من ازت خواسته باشم خودت می‌فهمیدی این از اون مواردی نیست که بدو بدو تا رفتی‌ خونه یا هر جای دیگه با آب و تاب تعریفش کنی‌ عشق باهوش من!ماچ

 

خواهر این آقا "ا" گل ما، خانوم "م" همون عسل بانوی چشم درشتی هستش که اردیبهشت به دنیا اومده و من دقیقا به موقع میرم سروقت خوردنش!خوشمزه از اونجا که این خانوم هم واسه راه افتادن و شیطنت عجله داشته، به نظر من دیگه بوی نوزاد نمیده! حالا نوزاد از کجا بیاریم؟ متفکرخوب معلومه خاله کوچیکه مهر ماه آقا "آ" ! رو به دنیا آوردن و ما میریم می‌افتیم روش هی‌ بوش می‌کشیم، هی‌ بوش می‌کشیم این جیگرمون حال میاد! هی‌ پخ پخیش می‌کنیم و اون غش غش می‌خنده ما ذوقمرگ میشیم!خیال باطل وای خدا من می‌میرم برا این نی‌نی‌های خوش خنده خوش رو، بچه از تو وبکم هم که میبینه فک و فامیل رو خوشحال میشه و می‌خنده ذوق میکنه! خندهخلاصه اینکه من امروز حسابی‌ یاد این بچه‌ها افتادم، بعد به ذهنم رسید برا عیدیشون، (البت عیدی اون بزرگا که می‌فهمن، اون جقله‌ها هم بزرگ شدن در خدمتیم!زبان) شمع درست کنم، داشتم نت رو برا ایده می‌گشتم که یادم اومد اینجا یه کاغذ کادو باب اسفنجی خیلی‌ خوب هستش تو یکی‌ از کشو‌ها که ۱ ساله دلیل وجودش رو نفهمیدیم! امروز ولی‌ من فهمیدم این قراره بره دور قالب شمع و شمع جیگولی بچگونه بشه برا توله بزای شیرین که حسابی‌ باهاش حال کنن و خاله مهرسا شونم وسط این همه کااار!!!ساکت به زحمت زیاد نیفته!!عینک

 

این شمع ها رو هم برا سرویس بهداشتی خونه مامی ساختم، اون صورتیه بوی هلو میده به شدت، از این پودر شربتا ریختم تو پارافین در حال جوش! خندهاون یکی‌ هم که ‌ست هست با ‌ست بهداشتیش و روشم که برق میزنه صدف داره:

راستی معلومه صورتیه قالبش دنت شکلاتیه؟! زبان

نوشته های پروفایلم (زیر عکسم )عوض شده یه جاهاییش٬ قابل توجه! بازنده

[ ٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

چهارشنبه که میرفتم خونه نمیدونم چرا وسط بندری زدن و احترام گذاشتن و آواز خوندن اونقدر گرسنه م شده بود و ضعف کرده بودم، نزدیکای خونه زنگیدم به داداشم که بیا بریم بازارچه خرید، اون دنت رو هم از تو یخچال با خودت بیار! از خود راضیدیگه رفتیم بین اون همه رنگ و بوی گیاهیقلب خریدمون رو کردیم و خونه هم که رسیدیم داداشمو گفتم ظرفا رو بشوره و خودمم واسادم به آشپزی. کی‌ میگه ماکارونی درست کردم ساده س؟! ساده  وقتیه که مایه آماده تو فریزر داشته باشی‌،نه مثل من طفلکی دقیقا ۱.۵ ساعت پای گاز وایسی!!!نگران عوضش مایه ماکارونیه خیلی‌ باحال شد و یه کم هم اضافه اومد که یه بار دیگه عقده این زحمت کشی‌ رو خالی‌ کنم با ۳ سوت پزیدنش!نیشخند تو مایه ماکارونی هم بازارچه سبزیجات رو خالی‌ کردم: هویج خلالی، قارچ، فلفل دلمه، ذرت، گوجه رندیده،جعفری... فکر کنم بازم بودا، فعلا یادم نمیاد!!!متفکر

 

گیو هم دنبال کاراش بود و وقتی‌ اومد خیلی‌ مفرّح بود واقعا، دو تا جسد رسیدن به هم!!خنثی یه جا گیو از آشپزخونه در اومد دید من پاهامو دادم داداشم ماساژ بده، میگفت به تو بد نگذره یه وقت عزیزم!ابروتازه شم سالادم داداشم درست کرد، خوووو چیه من خسته بودم خوو!! آکادمی رو هم دیدیم و به شدت از بهتر شدن بعضی‌ اجراها کف کردیم و به شدت هم لذت بردیم از اجرای بدی که کاملا انتظارش میرفت!!شیطان با اون همه خستگی اون شب یکی‌ از بدترین خواب‌های عمرم رو داشتم، تا ۴ صبح ۱۰ مین یه بار پا شدم از شدت سوزش و خوابیدم، کلافهصبح که شکل مرده از قبر پا شده آماده میشدم بیام سر کار پشه‌‌ای دیدم و با همین دستای خودم ۲ نصفش کردم این جیگر سوخته م خنکککککککک شد!!!اوه

 

سر کار تا ۱۲.۵ بدو بدو کارامو کردم و رأس ۱۲.۵ محل جرم رو ترک کردم، فقط به امید خوابیدن! مهندس کارم داشت که گفتم در ازای چند هفته گذشته که تا ۲،۳ اینجا بودم امروز میخوام برم به کار و زندگیم برسم، ایهالناس دم عیده و کولی بازی در آوردم رفتنی شدم دیگه! زبانصبح که میومدم برنج خیس کرده بودم و ۲ تا رون مرغ که ۸۰۰ سال تو فریزر مونده بود رو در آورده بودم و یه نارنج هم گذاشته بودم بغلش، از سر کار به داداشم زنگیدم که اون مرغ رو با نمک و نارنج مزه دار کنه تا من برم یه زرشک پلو مشتی‌ بذارم. نزدیکای ۲ بود که ناهار زدیم با ترشی و سالاد حسابی‌. بعد هم من لباس شستم و یه کم جمع و جور کردم و یه ۲ ساعتی توپ خوابیدیم. مژهبه داداشم گفته بودم میریم بیرون، همش دوست داشت ۵شنبه بریم بیرون که یا من کار داشتم یا خودش سر کار بود، این بار دیگه تونستم به قولم وفا کنم و گیو گفت ۸ میاد که با سینا اومد و خیلی‌ خوب شد، رفتیم لواسون تو یه محفظه پلاستیکی! لب رودخونه و هی‌ قلیون کشیدیم هی‌ گفتیم خندیدیم. ۴ نفر بودیم و سر قلیون دعوا بود که من پیشنهاد تایمر گذاشتن رو دادم که استقبال هم شد و بسیار کاربردی شد!!خنده

بعد از لواسون رفتیم اون ساندویچ چرکولیه شام خوردیم و نخود نخود شدیم رفتیم خانه خود. منم جهت رفع عقده هر شب ۱۲ خوابیدن تا ۲.۵ بیدار موندم و هی‌ کانال بالا پایین کردم و سعی‌ می‌کردم در سکوت آشپزی کنم، گربه سبزی!!نیشخند برا ناهار جمعه و ناهار شنبه خودم اینجا و داداشم که میرسه خونه. ۱ ساعتی که قل ریز زد خاموش کردم خوابیدم. صبح هم ۹.۵ پا شدم و افتادم به تمیز کاری سینک و آشپزخونه و هال، خورش هم رفت رو گاز که تا ۲ ظهر جا بیفته حسابی‌... خوشمزهسالاد شیرازی هم درست کردم و یه دوش گرفتم، گیو هم نزدیکای ۳ اومد، غذا رو که روی گاز دیده برگشته به من میگه: "کی‌ اومده نهار پخته رفته؟!" جااان!؟؟!؟!!؟تعجب گفتم آخه تو واقعا فکر میکردی من بلد نیستم قورمه سبزی بپزم؟! چیییییرا واقعا؟افسوس البت که مقادیر زیادی نیشگون نوش جون کردن ایشون به عنوان پیش غذا!ابرو نور برا عکس گرفتن هم خوب بود، ولی‌ واقعا ترسیدم  بذارم باز فحش بخورم که زن حامله از اینجا رد میشه! نگرانبعد هم هر پست یه عکس، چه خبره مگه؟!نیشخند

 

قبل از اومدن آقای گیو هم نشستم یه دل سیر با مامان تلفنی حرف زدم و مامان گفت: "اینقدر دلم روشنه گیو اینا میخوان بیان، اصلا استرس ندارم، فکر می‌کنم عمو رضات (یکی‌ از دوستای خانوادگیمون که ۳۵ ساله با بابا دوستن) داره میاد" خوب خدا می‌دونه که من از ذوق به ابرا رسیدم،تشویق حال و روز مامان زیاااد برام مهمه.قلب یه سری چیزا هم میخواستم از مامان بپرسم که داره یا نه، یادم اومد خونه ما همیشه شکل انبار شرکت تعاونی‌ها بوده! می‌شده سبد خرید به دست بری تو انباریش خرید کنی‌، البت که خودم بارها به صورت مجانی‌ خرید کردمو با خودم آوردم! بازندهعزیزمممم، مامانم مثل خودم به پذیرائی و اینا فکر کرده بود و میگفت میخوام پیراشکی بپیچم بذارم فریزر و یه کله پاچه بگیرم همونجور که خودم دوست دارم حسابی‌ تمیزش کنم. اتفاقاً شب قبلش به گیو می‌گفتم به مامان بگم یه کلپچ بده بخورین که فرق اوریجینالشو با این آب مغزی که تو تهران به حلق خلق الله می‌ریزن بفهمی!چشم

 

فروردین ۹۲ رو پرینت گرفتم دارم روزا رو تقسیم بندی می‌کنم با جزئیات کامل، کجاها بریم، کی بریم خونه باغ، چیا بخوریم، کی‌ خواستگاریه باشه، چیا بپوشیم و همه این چیزا، اونوقت ببینم کی‌ میخواد تخطی کنه از این برنامه مهرسا!!!عصبانی مامانم که با اون دل پاکش میگفت کلا از اول هتل نرن و بیان خونه خودمون برن طبقه بالا راحت باشن، ولی‌ من و گیو به این نتیجه رسیدیم که شب اول رو برن هتل که فرداش بیان خونه و بتونن هم اونجوری که دوست دارن مرتب باشن، چون علاوه بر خودش مامان باباش هم بیسیییییاار به پوشششون(چقدر ش!!!زبان) حساسن. بعد که اومدن نمیذاریم برن دیگه، می‌رن اتاق روزگار نا مستقلی بنده که تقریبا از خونه جداست و راحتن طبقه بالا. اوایل خیلی‌ هیجان بد داشتم واسه اومدنشون، نگران بودم. الان هر چی‌ نزدیک تر میشیم بهتر میشم، اون حرف مامان هم که آب رو آتیش بود. اوهمن و گیو هم که همه حرفامون رو زدیم، مامان باباشم که کلا ما رو زن و شوهر می‌دونن و من مطمئنم این سفر رو بیشتر دارن تریپ تفریحی میان!! خندهمی‌مونه پدر بنده که تا قبل از اومدن گیو اینا همه جوره توجیهشون می‌کنم، منظورم اینه که اینقدر حرف میزنم تا سرشون بره و بگن هر چی‌ تو میگی‌!!!خنده

 

ببین از کجا به کجا رسیدم، داشتم جمعه رو میگفتما! آقای گیو توت فرنگی و خامه گرفته بود، بعد از ناهار در حالی‌ که فیلم می‌دیدیم خوردیم و منم هر چی‌ یادم می‌اومد که بپرسم راجع به اومدنشون می‌پرسیدم و گفتم واسه نشون من فقط انگشتر میخوام، برندارین چیز الکی‌ بیارین و پول به فنا بدینا!ابرو از حساسیت هامم می‌گفتم برا خوش گذشتنشون که گیو گفت سخت نگیر عزیزم، گفتم چییییییییییییییی؟! تعجبخدایی حقشه تو خونه شما با من مثل پرنسس‌ها رفتار میشه و اینقدر هوامو دارن، من سخت نگیرم برا راحتیشون؟! منتظرحالا نه که ما بخوایم خودکشی کنیما، ولی‌ دوست دارم حسابی‌ بهشون خوش بگذره و حس کنن خونه خودشونن، همونطور که همه مهمون‌های مامان اینا این حس رو دارن و میگن٬ هر وقت هم میگیم بیاین خونه مون بدو بدو میان!خنده

 

بعد از فیلم دیگه فقط استراحت کردیم و میوه خوردیم و پای لپ تاپ سر زدیم به خبرای خونه، ۹ اینا من یادم اومده که امشب هم آکادمی داره که، کلی خوشحال شدم که اتفاق هیجان انگیزی در راهههورا، گیو هم رفت تن‌ ماهی‌ بخره تا باز اون ساندویچه رو درست کنیم. برنامه که شروع شد ما هم داشتیم ساندویچامونو می‌خوردیم که خدا رو شکر قبل از اعلام نتایج تموم شد خوردنمون و به جای دسر هم که من فقط حرص خوردم و تعجب و شوک قورت دادم!!!!چشم ۱۲ هم لالا کردیم و صبح حسابی‌ سر حال اومدم سر کار و تا اینجا که شنبه خوبی‌ بوده. سر کار هم با آهو جونم چت می‌کردم که حقوق امروز ۲ تامون حلالمون آهو واقعا!! خندهمن عاشق این زوج‌های موفقم، یعنی‌ ترجیح میدم تجربه از موفق‌ها بگیرم، خیلی‌ خیلی‌ ترجیح میدم اگه قرار باشه درسی‌ بگیرم از طریق مثبت باشه تا ناله و آه. از همه دوستان گلی که اینجا رو می‌خونن خواهش می‌کنم سر سفره هفت سین من رو هم دعا کنن، مچکرم!بازنده

[ ٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیشب زنگ زدم به مامان در یه مورد خریدی باهاش مشورت کنم و خیلی‌ هم ذوق کنان بودم که مامان در جواب همه حرفام گفتش که :" مهرسا اینقد حرف نزن بذار برم به کارم برسم، باید برم آرایشگاه و بعد هم تالار، خودم آخر شب زنگ میزنم دیگه!!"خنثی و بدین ترتیب چشمه ذوق  ما خشکید و رفتیم تو آشپزخونه مشغول سالاد درست کردنمون شدیم. باید میرفتم عابر بانک و پول می‌ریختم برا کرایه خونه، به آقای گیو که گفتم مسج داد که جلو بابات زشته و حالا امشب همو نمی‌بینیم.تعجبچشم منم قاااطی کردم و هی‌ پیش خودم گفتم جووونم اعتماد به نفس آقای گیو!!! عصبانیخلاصه اگه دم دستم بود که ریش ریشش می‌کردم، ولی‌ شانس آورد که من تو خونه ۴۸ متری نمی‌تونستم جیغ جیغ کنم و مجبور بودم کظم غیظ کرده به دادن مسج بسنده کنم و تو مسج لعنتی هم که نمیشه سر طرف داد کشید که، اه! کلافهاین کانال جم هم که وصل شده باز و بابا داشت سریالی که دنبال میکرد رو می‌دید و هر چی‌ هم من گفتم خسته م، کم خوابم و فردا پول میدم بابا گفت نه، همین امشب میریزی و باید زودتر میریختیو این حرفا. این شد که من تا بانک رو در سرازیری رفتم ولی‌ برگشتن رو عمرا اگه جون داشتم و آقای گیو شکر خدا در راه خونه سینا بود که من رو هم رسوند خونه٬ اون موقع هیچی نگفتم ولی امروز روشنش کردم که مگه من خودم موقعیت رو نمیفهمم و پاچه ش رو گرفتم تا زانو اومدم بالا که دهنم خشک شد و بیخیال بقیه ش شدم!!ابرو تو خونه هم بابا یه سوالاتی در لفافه راجع به گیو و خونوادش ازم پرسید که تابلو بود مامان همه آمارا رو داده!!! قهقههالهی فدای مامان بشم که طفلک همیشه واسطه بوده بین ما و بابا، همیشهههههههههه!!خنده

 

بابا هم امروز کار داشته رفته سمت بازار و ناهار رو هم سفارش کردم حتما بره مسلم بخوره. من و آقای گیو هم یه کار کوچولو داریم که بعد از کارامون میریم سراغش و شایدم اصلا بندازیم سه‌ شنبه که تعطیله، آخ جون سه‌ شنبه تعطیله و صفا سیتی خلاصه! هورا

 این سالادو دیشب درست کردم و به جز سبزیجات آب‌پز و لبوی دوست داشتنی بیبی‌ اسفناج و گوجه هم داره و سسش روغن زیتون و سرکه و سبزی سالاد بود که معرکه بود، تو یخچال هم برا خودم مقداری احتکار کردم که عصر برم بخورم!خوشمزه مامان خانومم که تلفن جواب نمیده و یحتمل خوابیده که شب باز مراسم دعوته و بعد از خواب هم آرایشگاه و دوباره آخر شب میتونیم حرف بزنیم که در حلق پدر مربوطه قرار داریم!!وقت تمام گیو و بابا هم که دو تاشون حرف دلشون رو نمی‌زنن، من کاملا حس می‌کنم گیو میخواد بابا رو ببینه و فکر میکنه بابا نمیخواد ببیندش و هی‌ غیر مستقیم یه چیزایی از من می‌پرسه و سریع ماس مالیش میکنه!ماچ از اون طرف هم بابا یادمه چند سال پیش که یه نفر داشت براش تعریف میکرد که قبل از خواستگاری اصلی‌ خود پسره رفته بود با بابای‌ دختره صحبت کرده بود و حرفاشو زده بود خیلی‌ خیلی‌ خوشش اومد و احسنت  آفرین گفت و من اینو گوشه ذهنم نگه داشتم برا روز مبادا!بازنده گیو هم چند وقت پیشا بدون این که من ازش بخوام بهم گفت خیلی‌ دوست دارم قبل از هر خواستگاری رسمی‌ (متنفرم از این رسوم مسخره دست و پاگیر!سبز) با بابات صحبت کنم خودم و من تو دلم قند آب شد که خودش اینو گفته و البت به شهامتش هم احسنت گفتم!اوه

 

اینه که مهرسا این روز‌ها صبر پیشه کرده و نشسته ببینه این دو تا مرد عزیز زندگیشقلب چه میکنند بالاخره و مثل یابو نمیدوه تو افکار و تصمیماتشون!! فرشتهالبت تا جایی که طاقت بیاره و افسارش از شدت کش اومدن ناشی از رم کردن پاره نشه!!! نیشخند

[ ۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

امروز عصر با یکی‌ از دوست جونام قرار دارم که چون کم ایران می‌مونه باید حتما می‌دیدمش، حسابی‌ هیجانشو دارم.بغل گیو هم میره پارک ورزش میکنه میاد دنبال من و یحتمل برا دیدن آکادمی بریم خونه محسن اینا که خونه خودمون فقط میتونیم ۱۰ مینش رو ببینیم بعد قطع میشه. زبانحالا همکارمم نیست منو برسونه، این یعنی‌ نزدیکای ۶ میرسم خونه. ۷،۱۵ هم کافی‌ شاپ قرار دارم و بعد هم اگه بخوایم بریم خونه محی‌ اینا من باید به یه نتایجی در زمینه چی‌ بپوشم همیشگی هم برسم و البت ترس اینم داشته باشم که حالا که با ماشین نیستم پس گزینه هام خیلی‌ محدود میشه از اونجا که من کلا تریپ مهمونی‌ جابجا میشم! چشماز این کوکی‌ها هم باید ببرم هم با گلی جونم بخورم هم ببرم برا حسین که تطمعیش کردم اگه بذارن ما از تی‌ وی شون استفاده کنیم براشون کوکی می‌آرم!خنده

 

رنگ قهوه‌ا‌یه کاکائو هستش و صورتیه آب آلبالو. اون که رنگ نداره و رنگ واقعی کوکی هستش پف بیشتری کرد، فچ کنم مال همون چیز دیگه قاطی نداشتن باشه، متفکردر هر صورت ۳۶ تا شد، دقیقا از هر رنگ ۱۲ تا و یک ساعت کامل من منتر این گوگولیای خوشمزه بودم. ابلهبعد دوش گرفتم و ۹ گیو اومد دنبالم. میخواستم بهش پیشنهاد بدم بریم اونجا کثیفه (بنده خدا به اون تمیزی و گلی!خجالت) ساندویچ بخوریم که خودش زودتر پیشنهاد داد و بنده رو دوباره به کفی‌ غلیظ فرو برد! قلبشب که زنگیده ازم معذرت خواهی‌ میکنه که این هفته اصلا تفریح نکردی و حوصله‌ ت سر رفت! گفتم خوب عزیزم عوضش با هم بودیم، همیشه هم که نمیشه تفریح کرد و یه زمانایی کار ارجحیت داره!! نیشخندتازه ش هم هفته که تموم نشده هنوز و تو ذهنم میخواستم یه کار فان برا امروز بکنم که امروز دیدن دوست گلم به ذهنم رسید و اوکی شد، اینم از این. فردا هم که ۵شنبه دوست داشتنی من هستش و باز دیدار دوستان و پر از انرژی شدن...

[ ٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

اول از همه عکس این شاهکار جدیدم رو بذارم تا یادم نرفته!

سخت بود ولی‌ برا یه ناخن تو هر دست میصرفید. کلا هم من طراحی‌ رو همه ناخن‌ها رو اونم یک شکل دوست ندارم،  به نظرم مصنوعیه. این یکی‌ شاهکارم که حاصل دیدن یه عکس تو فیضبوک بود، دلو زدم به دریا و انجامش دادم:یول

به همین سادگی، به همون خوشمزگی! یه سس‌ درست کردم که سیر بود و قارچ و رب گوجه و آویشن، این گوگولی‌ها رو هم چرخوندم توش و آخرش پنیر هم زدم، زیادی خوشمزه بود!خوشمزهکلافه

 

 چهارشنبه شب رو با گیو و سینا رفتیم دنبال یه کاری، ۱۰ آکادمی شروع میشد و می‌بایست خونه باشیم. وقت تمامخونه که رسیدم پخش شدم جلو تی‌ وی و شب هم خیلی‌ راحت خوابیدم. پنجشنبه هم ۲ ساعتی اضافه شرکت موندم، تو راه خونه هم آقای گیو تلفنی گفت که لیلا دعوت کرده شب دورهمی.هورا خونه که رفتم میخواستم از شدت گرسنگی دیوارا رو قورت بدم، ولی‌ به زرشک پلو مرغ خوردن بسنده کردم!زبانبعد از غذا اسفناج پختم و بادمجون و سیر کباب کردم، مواد بورانی‌ها رو گذاشتم سرد شه و پیاز داغ پزیدم. بعد دیگه یه چرت کوتاه زدم و حموم رفتم، موهامو فر کردم یه گل بافتنی صورتی‌ هم زدم توشون، تاپ صورتی‌ و دامن کوتاه و ساق مشکی‌ و بوت صورتی‌ پوشیده منتظر موندم تا گیو اومد و رفتیم پیش بچه ها، اونجا همه سرگرم تفریحات بودن و من مثل خانوما بورانی هم میزدم!نیشخند دیگه گفتیم و شنیدیم و نوشیدیم و خوردیم و ۲.۵ هم پا شدیم بیایم خونه که بچه‌ها اصرار کردن بمونیم ولی‌ گیو خیلی‌ خوابالو بود و اونجا خوب نخوابیدیم دفعه قبل. فرداش هم من می‌خواستم باهاش برم محل کارش، این شد که برگشتیم خونه ما. راستی‌ اونجا کلی جنگا بازی کردیم و از هر ۱۰ بار٬ ۸ بار نوبت آقای گیو که بود برجمون فرو می‌ریخت!!!خنده ۳.۵، ۴ بود که دیگه بی‌هوش شدیم.

 

صبح جمعه مست خواب بودم ولی‌ حس کردم یکی‌ داره نیگام میکنه! نگرانچشامو یهو باز کردم که با قیافه پر لبخند گیو شاخ به شاخ شدم! عزیزمممممممم!ماچ نیم ساعت بیدار بوده ولی‌ دلش نیومده منو بیدار کنه. آمده شدم رفتیم با هم محل کارش و همونجا صبحونه زدیم بر بدن و بعدش هم یه فیلم دیدیم. باباش هم سرما خورده بود که خونه رفتنی قارچ خریدم و تو خونه مقدمات سوپ جو و قارچ مهیا کردم، برنج گذاشتم و ماست خیار درست کردم تا گیو کباب خرید آورد و ناهار که خوردیم باز مهرسا خانوم لالا کرد توپس!اوه بعد دیگه گیو سوپ رو برد خونه شون و منم به سرم زد اون ماکارونی در سوسیس رو اجرا کنم که هر چی‌ بگم از مفرّح بودنش کم گفتم! تشویقهم خیلی‌ پروسه جالبی‌ بود، هم وقتی دست آدم راه بیفته سریع و خیلی‌ هم خوشکل میشه. بعد از اون رفتیم پارک، هوا به نسبت گرم تر بود و رفتیم ورزش کردیم، دیشب هم ۱ ساعتی ورزش کردیم، دیگه باید شروع کنیم که تا عید این شیکمای گوگولی که در آوردیم رو بفرستیم برن تعطیلات.خجالت باز یه عکس دیگه هم دیده بودم تو اینترنت که اون رو هم دیشب درست کردم و از قیافه و مزه ش حسابی‌ خوشم اومد، سبزیجات آب پزه با ادویه و پنیر فتا تو فلفل دلمه. این دفعه اگه دورهمی باشه هم اون ماکارونی رو اجرا می‌کنم هم این، فقط این بار پنیر پیتزا میزنم بهش، زیادی هم مقرون به صرفه بود!بازنده

[ ۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هم دوشنبه هم سه شنبه دیر از شرکت رفتم خونه، دوشنبه که آقای گیو توی مسیر خونه به دادم رسید و از اون سرمای کشنده نجاتم داد. گیو می‌خواست با سینا بره پیش اون کسی‌ که میخواستن با هم شریک شن، منم پامو کردم تو یه کفش که سرده و  من نمیام، خودتون برین برا آخرین صحبت ها. بعد باز خودم رو تحویل گرفتم و جوشونده درست کردم و لم دادم رو مبل و کلارک گیبل عزیزم رو هی‌ دیدم هی‌ لذت بردم! قلب از غذای مسلم هم که با خودمون آورده بودیم یه غذای دیگه در آوردم برا فرداش و بعد هم که golden globe نشون میداد چهارچشمی مشغول تی‌ وی دیدن بودم، خواستم یه استفاده از خونه موندنم بکنم که یه النگو شیشه‌ای دیدم رو میز و زیر میز هم کاموا، با هم ترکیبشون کردم و شد این:


سه شنبه هم که ۱ ساعتی بعد از تعطیلی‌ شرکت بودم و مثل آدم کارامو انجام دادم در خلوتی و سکوت، در کنارش البت با خاله هم چت می‌کردم، گاوچران ازش پرسیدم پشیمون نیستی‌ بعد از ۷ سال بچه دار شدی؟ گفت نه، با اینکه خیلی‌ خیلی‌ شیرینه ولی‌ پشیمون هم نیستم برای صبر قبلش. اگه میگفت پشیمونم و کاش زودتر این کار رو کرده بودم میشد جواب دلخواه من!!!نیشخند سر میز صبحونه خونه لیلا٬ سینا گفتش بچه‌ها بیاین یه هدف بذاریم که براش تلاش کنیم، مثلا بیاین پول جمع کنیم که ۲ سال دیگه بریم فلان جا، من با دهن پر سریع گفتم نععععععععع سینااااا، اون موقع من بچه دارم!!!خنده اینگده خندیدیم. بعد از اون بین فیلم و ناهار آقای گیو رفته بود خرید و وقتی‌ برگشت دید من دارم از ترتیب و سنّ بچه هام میگم!خنثی بیچاره کاملا گرخیده بود، چون فهمید ۲ تا پسر دوقلو خیلی‌ تخس داره و یه دخملی شیطون نانازی!!مژه قسمت بوده دیگه، خدا خواسته!!نیشخند

 

میخواستم شب با گیو برم بیرون یا بگم بیاد پیشم و برنامه خاصی‌ هم نداشتیم تا اینکه به صورت یهویی با دو تا از دوستان برای اولین بار رفتیم شام و قلیون، خوش گذشت، دوست داشتیم. یه مساله که دارم این روزا بهش فچ می‌کنم تولدمه! پارسال تولدم نشستم یه دل‌ سیر تو بغل گیو گریه کردم براش!!! خیلی‌ مفرّح بود واقعا! خنثیراستش اون تلاش کرد تا منو خوشحال کنه، ولی‌ متأسفانه من بهمن ماهی‌ هستم و تیز! سورپرایز که نمیشم هیچ، پیش‌بینیش هم می‌کنم! بازندهبعد از اونم محسن عزیزم با کیک و کادو و جمعی‌ از دوستان اومدن خونه مون و کلی‌ ترکوندیم. امسال من هچکدوم از اینا رو نمیخوام! در حقیقت حتّی نمیدونم چی‌ میخوام! ولی‌ اینم میدونم که اونا رو هم نمیخوام،خنثی میخوام متفاوت باشه، خیلی‌ متفاوت. چه جوریشم نمیدونم، میدونم فقط که نمیدونم و میخوام و نمیدونم و نمیخوام!!!آخ خیر ببینی‌ امن یجیب رو بلند تر بخون!!

[ ٢٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

 باورتون بشه یا نه الان ۵ دقیقه س دارم تفکر می‌کنم ببینم این ۳ روز تعطیلی‌ رو چیکار کردم، در آخر نوشتم رو کاغذ که به ترتیب بگم چیزی جا نیفته!! یعنی‌ حافظه دارم در حد لالیگا! نیشخنداول از همه اینکه من از همون عصر ۴شنبه گیو رو از مامانش دزدیدم و چون نمیدونستم شنبه تعطیله جمعه پسش دادمو باز شنبه که تعطیل شد ربودمش!! ۴شنبه که رفتم خونه به گیو گفتم بدو بیا و خودم پریدم تو حموم، بعد گفتیم حالا که فردا تعطیله چیکار کنیم؟ ۸ اینا زنگ زدیم به فرزاد که میای اینجا چای قلیون؟ که اونم پایه تر از ما راه افتاد که بیاد.خنده دیدیم وقت شامه، گیو رفت سراغ خرید ماکارونی و قارچ. منم با گوشت و سویا مواد ماکارونی رو آماده کردم و ماست و خیار، یه کم هم به اوضاع خونه رسیدگی کردم تا گیو اومد و فرزاد هم مثل همیشه با تاخیر اومد و باز با خودش یه عالم نشاط و خنده و اخبار آورد.بغل ۹ بود که عماد(همون دوست فوق با سواد گیو که وکیله) زنگ زد و گفتیم پا شو بیا اینجا، یه کم تعارف کرد فک کنم چون دفعه اولش بود، ولی‌ بعد گفت دیروقت میادش. ما هم شام خوردیم و من خودم به شدت تو کف ته‌دیگ غذام بودم که اینقد حفظ آبرو‌ بود و برشته میزون. بعد فرزاد هم که عکس گرفت و رنگ رو تو گوشی اون دیدم کلا دپرس شدم و فهمیدم چشم من ایراد نداره و غذاهام واقعا خوشرنگه، مجل از دوربین گوشی عزیزمه!!!منتظر (چطوری صمیم؟!بغلماچنیشخند)

 

عماد هم اومد و اینقدر این ۲ تا پسر اطلاعات جالب و تاریخی بروز دادن که قرار شد از این به بعد با هم بگیم بیان بس که مصاحبت باهاشون شیرینه. بعد از بازی کردن پو*کر بچه‌ها ۳.۵ رضایت دادن برن خونه‌هاشون و خوابیدیم بالاخره. صبح که پا شدیم گیو سورپرایز عظیمی‌ واسه من داشت. مامانش اینا ظهر میرفتن خونه یکی‌ از دوستاشون و مامی گیو هم با خودش قلیه ماهی‌ می‌برد اونجا، منم پریروزش به گیو گفته بودم که یه روز که من میا‌م اونجا باید بگم مامانت برام قلیه درست کنه که حسابی‌ هوس کردم (نه که خودم چلاقم، از اون لحاظ!نیشخند)، گیو هم به مامانش گفته بود اتفاقا مهرسا هم می‌خواست. کلی سر جامون موندیم و با هم حرف زدیم و تنبلی کردیم تا بالاخره پا شدیم صبحانه خوردیم و دیگه ظهر بود که رفتیم خونه گیو اینا و دیدم به به مامانش قلیه مشتی‌ برامون گذاشته.خوشمزه بعد از ناهار هم که باز چرت (همون خواب طولانی!!خنثی) زدیم و واسه شب هم رفتیم دنبال سینا که بریم پارک که یکی‌ از دوستای گیو زنگ زد که ما پارکیم و بالاخره از دوس دخترش رونمایی کرد!هورا باز رفتیم خونه ما برا خواب، قبلش ۱ ساعتی من قارچ پلو پزیدم و لباس شستم که اگه جمعه خونه نبودیم کارای شنبه م اوکی باشه. فرداش که جمعه بود و من هم با گیو رفتم سر کارش. صبحونه هم بردیم با خودمون و تریپ پیکنیکش کردیم!

 

برا ناهار برگشتیم خونه که اینجا قارچ پلو به دادمون رسید! بعد هم که خوابیدیم!خمیازه پس همونطور که در تصویر مشاهده می‌کنید من هیچ کار هنری انجام ندادم و خوردم و خوابیدم فقط. شب هم رفتیم خونه محسن اینا که خودش نبود و مهمون خارجیاش برادر زاده ش و دوستش) بودن که از بس فارسی‌ رو با مزه صحبت میکردن من داشتم غش می‌کردم براشون، ماچشاید اونا رو هم دعوت کنیم خونه مون به زودی. اونجا حرف از تعطیلی‌ بود و همه میگفتن بابا فردا تعطیلی‌ و منم انکار که عمرا!!افسوس صبح شنبه که پا شدم دیدم مسج دارم از حسابدارمون که میگه فردا شرکت تعطیله.خنثی زیاد هیجانی‌ نشدم که خوابم نپره، دس شویی هم نرفتم به همون دلیل!زبان فقط چشامو بستم و ۱۰ پا شدم. خیلی‌ بی‌ حس بودم که با آهنگ گذاشتن حسام هم میزون شد و یه کیک شکلاتی بدون تخم مرغ پزیدم (به جان خودم منم مثل شما‌ها دستور رو از اینترنت میگیرم و از شکم مادرم اینا رو بلد نیستم، لطفا از اساتید اینکاره بپرسید دستورات آشپزی رو!!!!نیشخند) که همونطور که پزنده گفته بود اینقدر نرم و شکننده میشه که تا من منتقلش کردم به ظرف این شکلی‌ شد!!!!:

 

خورش لوبیا سبز هم درست کردم برا نهار، گیو هم گفته بود مامانش سرما خورده که دست به کار شدم و یه سوپ فوق توپ جوی و قارچ (و در اینجا بالاخره اون یه بسته قارچ تموم شد!!!قهقهه)هم پزیدم با آب مرغ خورش، بعد هم نشستم به فیلم دیدن. از حموم که اومدم گیو هم رسید و سوپ رو زدیم زیر بغل و رفتیم عیادت مریض که دیدیم مریضی در کار نیست و اون گرفتگی صدا مال صبح زود بوده!نیشخند مامی گیو هم گفتش که سوپ خیلی‌ خوشمزه شده.از خود راضی اگه به من بود که ته ظرف رو هم می‌لیسیدم ولی‌ نشد متأسفانه! باباش هم اومد و یه کم دور هم حرف زدیم و برا کار گیو مشورت کردیم و ۹ هم پا شدیم بریم دیگه پی‌ خوابمون که گفتیم قبلش سینا رو ببینیم (ماهه این پسر، جدیداً دوس دخترش پیچوندتشزبان و ما بیشتر از گذشته هواشو داریم)، بهش که زنگ زدیم گفت کاملا به موقع زنگ زدین و پاشین بیاین خونه لیلا دور هم باشیم، منم چون خونه گیو اینا بودیم قبلش مرتب بودم مژهو پایه شدیم رفتیم که این رفتن شد رسیدن اردلان یکی‌ دیگه از دوستاشون و ۲۱ بازی کردن تا ۳.۵ شب!!!خجالت لیلا فوق‌العاده مهربون و باحال بود، ارمنی هستش. من عاشق ارامنه هستم. تازه یه درخت کریسمس هم داشتن که کلی باهاش عکس گرفتیم. تازه میخواستم باهاش ازدواج کنم! چون همش به من میگفت خانوم زیبا، ووی خر کیف میشدم من!!!نیشخند

 

به امید تعطیلی‌ فرداش خوابیدیم ساعت ۴ صبح! و هیچ خبری هم از تعطیلی‌ نشد و با سردرد شدیدی بنده اومدم اینجا ٬قیافم اینقدر خسته و خواب‌آلود بود که همه نگرانم بودن و برام دلسوزی میکردن و نمیدونستن این فقط بازتاب شب زنده داری من هستش و آلودگی هوا بی‌ تاثیره!! زباندیروز عصر خونه که رسیدم از تاریکی هوا کمال سؤ استفاده رو کردم و یکی‌ ۲ ساعتی خوابیدم تا ۸ که گیو اومد رفتیم ساندویچ خوردیم و زود رفتیم خونه هامون بخوابیم، من که باز تا ۱۲ پای تی‌ وی بودم ولی‌ گیو مثل اینکه ۱۰ اینا خوابید شکر خدا. و این منم، زنی‌ با کلی عکس گرفته شده از اینترنت برای کاردستی درست کردن در تعطیلات و دست‌هایی خالی‌ به دلیل خوردن و خوابیدن و ددر دودور پیوسته!!!نیشخند

[ ۱۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

کی بود میگفت عکس غذا و اینا نمیذاری؟ ها؟!عصبانی بفرما! حالا خوب شد؟!نیشخند

میخواستم مرغ بپزم٬ دیدم به داریم تو یخچال و شاید خراب شه بزودی!!زبان چند تا آلو هم انداختم پاش و زعفرون هم زدم. بیسیااااار خوچمزه شد.خوشمزهبرنج و ته چینش مال همین امروز و پخته شده در شرکته!!! خلاصه باید یه سو استفاده میکردم از نبودن مدیر در مملکت!خنثی

 

برای این تعطیلات برنامه زیاد دارم٬ یحتمل خیاطی و کیک شکلاتی پزی و جینگیل جات درست کردن. امیدوارم برسم به این کارا و الکی وقتم حروم نشه. از صبح کارم شده مسج دادن به دوستام که ببینم مردی که گروه خونیش ب منفی باشه پیدا میشه یا نه. خیلی کمه ولی ناامیدی هرگز! بازنده دوستای گلم میشه از اطرافیانتون بپرسید؟ گیلاسی اینجا نوشته برا چی میخوان٬ خون نمیخوانا٬ فقط پلاکت. برای یه دختر کوچولوی ۴ ساله سرطانی که منتظر این پلاکتاس تا عمل شه و برگرده به دنیای شیرین کودکانه ش٬ دنیایی که تنها ناراحتیش باید زخم شدن دست عروسکش باشه نه نزدیک شدن این فرشته کوچولو به انتها... (خدای نکرده)نگران

 

خواهش میکنم این گوشه ذهنتون باشه و فامیل و دوست و آشنا رو که میبینید یه سوالی بپرسید٬ ضرر که نداره٬ نجات دادن جون یه فرشته س و هدیه دادن یه دنیا شادی به یه خونواده. برای من هم کامنت در اون رابطه نذارید حتی المقدور٬ چون شاید تا شنبه نتونم بیام نت و میترسم موردی باشه و از دستمون بره. با خود گیلاس هماهنگ کنین. خیلییییییییییییییی دوستتون دارم٬ میدونستین؟! بغلماچ

[ ۱۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیشب قرار بود گیو رو نبینم، مستقیم از سر کار میرفت پیش دوستاش برای صحبت همون کار. منم رسیدم خونه یه جوشونده برا خودم درست کردم و لمیدم رو مبل با جوراب پشمی در حالی‌ که آجیل و خوراکی رو میز گذاشته بودم و چای هم رو شوفاژ بود پتو رو پیچیدم دورم و شروع کردم به فیلم دیدن،عینک فیلم اول خیلی‌ مسخره بود اسمشم یادم نیس. فیلم دوم ولی‌ عالی‌ بود، ۵ مین آخر یه شوک بزرگ میداد به بیننده و دهن سرویس میکرد.نگران یعنی‌ اشک می‌ریختم گوله گوله و فحش می‌دادم به زمین و زمان، اسمش هم بود :remember Me

 

شام هم سالاد خوردم و موقعیتی بود که گیو بیاد پیشم، خیلی‌ خوب بود، اینجوری خبر‌ها رو تازه و تنوری میشنیدم! بازندهاومد و خبر‌ها رو داد. تو صحبتامون نمیدونم چی‌ شد که بحث رفت طرف اینکه گیو خواهر برادر نداره و اون گفت:" حیففففف"افسوس منم گفتم نه کجاش حیفه؟! خیلی‌ هم خوبه! اولا که میشم دختر مامان بابات، ثانیا خواهر شوهر ندارم، ثالثا جاری ندارم،شیطان بعد شروع کردم به حمله به خواهر شوهر و جاری فرضی‌ و دیگه داشت گیس و گیس کشی‌ میشد که گیو منو از معرکه کشید بیرون!!‌خندهای رفقا از من به شما نصیحت که این جنایت تک فرزند بودن رو در حق بچه تون نکنین!چشم نمونه ش گیو طفلک که دارم میبینمنگران . گاهی‌ واقعا لازم داره خواهر داشته باشه یا برادر، آخه من تا کی می‌تونم نقش همه رو بازی کنم؟!گریه

 

امروز هم که ۳ شنبه ‌ست و سینما جان نیم بها و گیو گفت چون اون بار گریه کردی این بار باید بریم یه فیلم خنده دار، میریم بی خود* و بی جهت. تعریف‌های جالبی‌ هم ازش نشنیدم ولی‌ خوب فیلمه دیگه، سرمونو که نمیخوان ببرن!ابرو راستی‌ دیشب که فیلم میدیدم دیدم حیفه خونه باشم و کاری نکنم، اینه که مجله رو از زیر میز کشیدم بیرون و صفحه هاشو پاره می‌کردم و چشمم که به تی‌ وای بود اونا رو رول می‌کردم و نتیجه این شد که به زور نگهش داشتم و با چسب تفنگی محکمش کردم آخر سر. ایشون شدن زیر لیوانی جدید بندهقلب:

 

 

[ ۱٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

به عمرم آفتاب به این تندی و همزمان سرما به این استخون سوزی ندیده بودم!! چشمچهارشنبه شب که با گیو یه سر رفتم بیرون بهش گفتم این شلوار که پامه چهارمین لایه از لباسایی هستش که زیرش پوشیدم! فچ کنم همون موقع از انتخابش پشیمون شد طفلک! کلا این روز‌ها من واقعا ۵ مین لباس می‌پوشم صبح‌ها و ۵ مین هم وقتی‌ می‌رسم خونه در می‌آرم، یه وقتایی خسته میشم خداییش!!! ها؟! چی‌؟! خفه شم برم سراغ تعریفی آخر هفته و رفتن مامانی؟ چشم...خنثی

 

۵شنبه که گفتم ناهارمون مرغ پرتقالی بود، مامانی هم خوشش اومد و فهمید که پرتقالای تحفه ش حروم نشدن!!!خنده من برنامه م بود با گیو بریم بیرون و جمعه بریم خونه هستی‌ که گیو خبر داد تا ۹ کار داره . ما هم اول خوابیدیم تپل، بعد زنگ زدیم خونه هستی‌ و اونم پا شد اومد پیش ما تا معلم پسرش از خونه بره و بعد رفتیم خونه ش و من با عکسی که از برنامه استخر گرفته بودم از رو برد ساختمانشون شیطانو محاسبه‌ای که کرده بودم با مشقّت! میدونستم ۵شنبه عصر و جمعه صبح مال خانوماس! بازندهاینه که با امکانات کامل رفتیم، دخترک هم که آویزووووون خاله بریم استخر، خاله هم که از خدا خواسته! رفتیم و باز من اون منظره زیبا رو دیدم، کسی‌ نبود و کل چراغا خاموش بود، بعد که روشن کردم یهو همه جا نورانی شد و آب تمیز استخر که برق میزد و کاملا بی‌ حرکت بود... البت تا ۵ ثانیه بعدش که من شیرجه زدم توش!!!نیشخند از جکوزی به استخر و بالعکس اینقدر تکرار شد تا حس کردم پوستم داره ترک می‌خوره! بعد با وجود شیطنت‌های زیاد دخترک کمی‌ ریلکس کردم و حسابی‌ انرژی مثبت فرستادم برا خواسته هامو برا خواسته‌های دوستامم همینطور. ماچمامان منم دست گلش درد نکنه، ۲،۳ بار مچش رو گرفتم که داشت با ایما اشاره به دخترک یاد میداد چجوری بپره رو سر ما و پدرمون رو در بیاره!!! خندههر کار هم کردیم نیومد تو آب خودش و تماشاچی بود و مشوّق!! بعد دیگه رفتیم بالا شام خوردیم و چون حوصله‌ خونه اومدن نداشتیم همون‌جا خوابیدیم!خمیازه

 

جمعه صبح هم دکی اومد و صبحونه که خوردیم می‌خواست بره تعمیرگاه که ما چونان چتر! همراهیش کردیم و اومدیم خونه. چون کلی کالری سوزونده بودم تو استخر حس می‌کردم ۲ روز تعطیل بودیم. قرمه سبزی هم داشتیمبرا ناهار ولی‌ مامی یهو گفت من برم ببینم اگه ماهی‌ هست بخرم، چون دیروز دیده بود که ماهی‌ تازه آورده بودن. دیگه ناهار هم سبزی پلو ماهی‌ بود و بقیه روز هم به حرف زدن گذشت. شب هم گیو یه کاری کرده بود که می‌خواست نتایجش رو به من نشون بده که من بعد از پوشیدن ۴ لایه ای! رفتم نیم ساعت دیدمش و برگشتم خونه و لالا کردم حتّی ساعت ۱۱ شب!مژه

 

شنبه اینجا سر کار حسابی‌ سرم شلوغ شد و نیم ساعت آخر میخواستم بنویسم که یکی‌ از مهندسا که هم مسیر منه داشت میرفت و منم حس کردم ۴ لایه هم برا این هوا کمه و باهاش رفتم خونه. خوب اون روز تاریخی هم بود و من از فراموشیم تشکر کردم که نتونسته بودم کادو  آقای گیو رو بهش بدم،بازنده این شد که قرار شد مامی رو ببریم مترو و خودمون بریم شام بیرون، دلیلشم به گیو نگفتم. مامان گیو هم برا مامی از این باقلوا‌های ترکی‌ فرستاده بود که میخواستم همونجا تو ماشین یه کم بخورم که گیو آرومم کرد و گفت عزیزم خودم برات می‌خرم، آروم باش!خنده مامان رو رسوندیم و ۱ ساعتی چرخ زدیم برا یافتن رستوران محبوب من که پاستاش خوب بود با آهنگ زمینه پت و مت!خنثی هرچی‌ می‌رفتیم ‌گم تر میشدیم که مامان زنگید که من تجریشم!!! تعجبمنم خشکم زده بود که من الان چجوری خودمو برسونم از اینجا تجریش و هی‌ به مامانم می‌گفتم اشتباه سوار شدیییییی و الانم که بری به بلیت خودت نمیرسیکلافه که مامان جان از خنده غش کردن و فرمودن من دیگه الانا راه میفتم! تشکر کن و خوش بگذره و اینا! منتظربعد من فچ کنم کرمو بودن هم ارثی باشه ها!!!نیشخند رستوران محبوب من و حتّی اون یکی‌ محبوب من درشون تخته بود!!! این چنین شد که به نامحبوب راضی‌ شدیم و رفتیم پیتزا خوردیم و من اونجا از سورپرایزم پرده برداری کردم. نگاه پر محبت و قدردانی‌ گیو منو برد به اوج آسمونا و بوسیدن یواشکی دستم وقتی‌ منو میرسوند خونه لبریزم کرد از عشق... شب باز ۱۱ خوابیدم، یا للعجب!!متفکر

 

امروز به مامان زنگ زدم ببینم راحت رسیده یا نه، گفتم زود تند سریع آمار بده ببینم نظر بابا چیه؟ خوب راستش منتظر بودم بشنوم که مثل همیشه ابراز نگرانی‌ کرده و از شدت همون نگرانی‌ بهونه‌ آورده که مامان گفت خیلی‌ خوشحال شده از برخورد خوب مامانا و در آخر هم گفته من به مهرسا ایمان دارم و میدونم تصمیم اشتباه نمی‌گیره و خیلی‌ فکر میکنه. امیدوارم خوشبخت بشن و اینا.نگران شاخ رو سرم در اومد ولی‌ هم من هم مامان بغض داشتیم و دوتامون ناشیانه بحث رو عوض کردیم و تموش کردیم.

 

راستی‌ این رو بابای‌ گیو پارسال که برا اولین بار می‌دیدمش تو محل کارشون برام نوشت، این رو گیو قبلش برام مسج کرده بود و حسابی‌ به دل من نشسته بود. وقتی‌ دیدم باباش در حال نوشتنه از فرصت استفاده کردم و گفتم اینو برام بنویسه، الانم قاب شده به دیوار خونه س. یه بار داشتم به گیو می‌گفتم کارت عروسی‌ رو خودم کم کم مینویسم بدون تاریخ و از ایده هام می‌گفتم که گیو به نکته توپی‌ اشاره کرد:" بابا که روزی چندین صفحه می‌نویسه و تمرین میکنه، فکر میکنی‌ اگه ازش بخوایم برامون همه رو نمینویسه؟"نیشخندهورا

گر  به همه عمر خویش

با تو قرارم دمی

حاصل عمر آن دم است

باقی ایام رفت...

[ ۱٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز تو اون سوز وحشتناک پیاده رفتم خونه، شال گردنمو جوری دور سر گردن و پیشونیم پیچونده بودم که دقیقا شبیه لاک پشتای نینجا شده بودم! اصلا یه حس خوب خفن بودن و جنایتکار بودن داشت، خوشم اومد!عینک مامی می‌خواست سوپ درست کنه که حسابی‌ هم میچسبید تو اون هوا، سبزیجاتش رو براش خورد کردم و مرغ در آوردم خوابوندم تو پیاز و آب نارنج و سیر. پرتقال هم آماده کردم که برا مامی مرغ پرتقالی درست کنم بخور بچه م، برگشته میگه اینا پرتقال باغچه س، کمتر بریز، حروم نکن!!! خندهاتفاقا اینقدم خوشمزه شده که حد نداره،  حالا برم ناهار خونه میگم مامان خانوم اینا نتیجه حروم کردن پرتقاله ها!از خود راضی

 

با گیو قرار گذاشتم برا ۸/۵ شب، یه روز ندیده بودم بچه مو خووووب!چشم قرار گذاشتیم بریم آبمیوه بخوریم. تو یکی‌ از ایمیلای جوک خونده بودم که "آرزو به دلمون موند مثل فیلما بریم تو کافه و وقتی‌ گارسون پرسید چی‌ میل دارین؟ بگیم سفارش همیشگی..." وقتی‌ خواستیم سفارش بدیم گیو می‌خواست مال منم بگه که گفتم وایسا، بذار من بگم. آقا یه معجون انبه برا ایشون و منم سفارش همیشگی! مژهپسره خیلی‌ خوشرو هستش و من و گیو دوستش داریم، حس خوبی‌ میده به آدم، برگشت گفت‌هات چاکلت با خامه فراوون، خودمم درست می‌کنم.هورا وای خدا ما رو میگی‌ از بس خندیدیم سیاه شدیم، منم ذوق کرده بودم نیشم داشت جر می‌خورد و می‌گفتم میبینی‌ گیو مثل فیلما شد!!!نیشخند هوورااا! اینکه گفت خودم درست می‌کنم مال اینه که دفعه قبل که رفتیم خودش پای صندوق بود و یه نفر دیگه درست کرد برام، منم دیدم مزه همیشه رو نمیده، موقع خداحافظی آروم بهش گفتم : "دستپخت شما خوشمزه تره"چشمک بنده خدا اینقد ناراحت شد که من ناراضیم، میگفت بده عوض کنم از اول خودم بزنم براتون، که منم اصرار کردم همین خوبه ولی‌ شما که درست میکنی‌ بهتره. گیو میگفت چی‌ بهش گفتی‌ که اونجوری گرخید بنده خدا؟! خندهاگه همه اینجوری هوای مشتری‌هاشون رو داشتن چقدر عالی‌ بود...خیال باطل

 

خونه که رسیدم سوپ رو خوردیم و بعد از یک عالمه پر حرفی‌ رضایت دادیم به خواب. امروز هم برا مامان بلیت گرفتم برا شنبه شب و تا الانم سرگرم اسم پیدا کردن بودم برا نی‌نی دختر عمه م که به مامان گفته مکتوب میخواد نظرات پیشنهادی رو. منم هر چی‌ دوست داشتم به جز اسم دختر خودم رو سرچ و تایپ کردم بدم مامان ببره!شیطان

[ ٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

کلا مجل دارم با هر چیز سرخ کردنی مگر اینکه قرار باشه بعدش بپرم تو حموم، اهل پیاز داغ درست کردن هم نیستم، یا پیاز چاک خورده میندازم تو غذا، یا از آماده‌ای که مامان میذاره استفاده می‌کنم یا کلا بی‌خیال میشم! نیشخنداگه هم درست کنم مال وقتایی هست که حتما بعدش حموم در پیشه. خوب سرخ کردنی وقتی‌ تعطیل باشه تو خونه عقده کتلت می‌مونه به دل‌ آدم دیگه! افسوستو این ۴ سال که مطمئنم درست نکردم، هر چی‌ هم خوردم بیرون بوده. دیروز که رفتم خونه به مامی پیشنهاد دادم که کتلت درست کنم شام. نمیدونم چرا فکر می‌کردم پروسه سیب‌زمینی رنده کردن خیلی‌ طاقت فرساست، چون اصلا نبود و مواد رو قاطی کردم و مزه ش رو میزون کردم گذاشتم یه گوشه و رفتم سراغ قورمه سبزی پزیدن برا امروز ظهر و با آقای گیو هم صحبت کردم، گفت پاشین بریم سینما که گفتم میخوام خونه پیش مامان باشم چون همش یا جایی بودیم یا کسی‌ اینجا بوده. نتیجه این خونه نشینی هم شد این:

 

گل‌ هاش رو که هر وقت میشد میبافتم، دیگه دوختنشون رو مخمل مشکی‌ و نوشتن اون 1st هم دیشب انجام شد و بالاخره من چیزی ساختم برا اولین سالگرد دوستیمون!اوه اون 1st هم همون لحظه به ذهنم رسید که بدوزم، چون میخوام همینجوری برم تا 50th ایشالا! با مامی هم کلی حرفیدم و از نقشه هام گفتم. برا سرخ کردن کتلتا مامان گفت پا شو سرخ کن که گفتم ماااااااااامی من اون همه زحمت کشیدم موادشو میزون کردم، بقیهٔ ش دست خودتو میبوسه!زبان دیدن مامان پای سرخ کردن کتلت خیلی‌ نوستالژیک بود، مثل قبلنا هی‌ من جای کتلت‌ها رو عوض می‌کردم و جا باز می‌کردم، هی‌ مامان هر جا دلش می‌خواست جا باز میکرد و کتلت بعدی رو میذاشت عزیزمممممممممممم!! خندهماچاینقدر هم حریص بودم برا خوردنش که عکس یادم رفت بگیرم.

 

امروز صبح که از خونه میومدم بیرون بارون نم نم میومد و به فاصله ۷ دقیقه که رسیدم شرکت برف گوله گوله!! ابرواین شهرم ۴ فصلیه برا خودش. میبینم که به ۵شنبه دوست داشتنی من نزدیک میشیم و مامان می‌خواست هستی‌ رو ببینه که خواهش کردم بذاره جمعه صبح که ۵شنبه عصرمون به فنا نره! چشمکشایدم خر شدم و ترتیب یه دیدار دیگه هم برا مادرا دادم و شاید هم برای رفع استرس و نگرانی‌ کلا بیخیالش شدم!شیطان

[ ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خودمم حواسم نبود تا شاپرک مسج داد که امروز سالگرد استقلال و بیرون اومدن من از خونه پدری هستش. یحتمل تاریخ رو نمیدونستم والّا ۵ دی برا من یه روز خاصه که مطمئنم تا آخر عمر یادم می‌مونه، روزی که فکرش رو هم نمیکردم الان اینجا باشم با کلی تجربه و اشک و لبخند و قهقهه و خبری نباشه از اون دختر فوق‌العاده راحت طلب بچه ننه! خیال باطلبگذریم... دیروز باز من دیر از اینجا تونستم فرار کنم، ولی‌ حساب کردم دیدم تا اومدن بچه‌ها یه ساعتی وقت هست. گفتم اینهمه استرس برا چی‌ واقعا؟ پرفکت بودن جلو دوستانی که سالهاس همو می‌شناسیم؟یول این شد که هندزفری به گوش و دست در جیب رفتم سمت خونه و از هوای تمیز هم تا تونستم بلعیدم. خونه هم بعد از دوباره ناهار خوردنخجالت و کلی پر حرفی‌ کردن برا مامان راضی‌ شدم برم حموم، بچه‌ها هم خبر داده بودن و عذرخواهی کرده بودن که نمی‌تونن بیان به دلیل ابتلا به آنفلانزا خوکی گاوی مرغی شدید!!

 

ما هم سریعاً زنگیدیم نیرو جایگزین که همون فرزاد گوگولی خودمون بود. ماچگیو اومد و فرزاد هم با تاخیر همیشگی فراوان. بهش نگفته بودیم که مامان هم هست که رم نکنه! خندهولی‌ خدا رو شکر باز خودش بود و کلی حرف زد و ما رو خندوند و جدیدترین جوک‌ها و اخبار و اطلاعات رو گذاشت کف دستمون. بعد از شام هم نشستیم به حکم بازی کردن که داشت از ساعت ۱ میگذشت و من در حال فوت بودم، یعنی‌ چشما کاملا نیمه باز دیگه.خمیازه بالاخره به آقایون باختیم و فرستادیمشون برن خونه‌هاشون بخوابن. فرزاد یه سورپرایز فوق‌العاده برامون داشت که همانا ترشی بود، اونم ساخت تبریز. خوشمزهیه بار که فرزاد تبریز بود و ازش پرسیده بودیم چجوری درست میشه مامانش بنده خدا یادش مونده بود و این دفعه گفته بود این رو هم ببر برا دوستات،‌ای جااااااان‌!بغل منم برا خواهر زده خیلی‌ جیگرش دیشب این گل رو بافتم که مامانش بزنه تو موهای عسل خانوم:

 

میخواستم از حال و روز ۴ سال پیش همین روزام بگم، دلم نیومد خوشی این روزام رو کدر کنم. الان که نگاه می‌کنم هیچی‌ نبوده ولی‌ اون روزا خیلی‌ سخت بود، خیلی‌. ترجیح میدم مثل همیشه در حال زندگی‌ کنم و بگم امروز و این لحظه رو عشقه...بازنده

 

موهامو ۲ طرف بافته بودم آورده بودم رو سینه. مامان گرم دیدن سریالش بود، میگم مامان من دقیقا شبیه دهاتیای انگلیسی‌ شدم، نه؟! چشم به تی‌وی سر تکون میده میگه : اوهووم...

!!!!!

من:  خنثیگیو: نیشخند

[ ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

همه چیز خیلی‌ عالی‌ پیش رفت! دیگه کرمو نشدم بذارم آخر تعریفیهام بگم، ولی‌ عجب استرسی کشیدما، پوووف!اوه ۵شنبه ساعت ۱ دیگه رسیدم خونه، بال بال زنون خودمو پرت کردم تو بغل مامانی و قبل از این که ناهار بخوریم اون دسر انار رو درست کردم که ازش عکس ندارم!نیشخند گذاشتم یخچال و بعد رفتم سراغ ژله هندونه و از اونجا که بستنی نخریده بودم با ژله درست کردمش.بازنده بعد پشمک قالب زدم و خوردنیهای میز پذیرائی رو چیدم و مامان هم تمام مدت مشغول آش رشته ش بود. دیگه ۵ تمیز کاریا هم تموم شد و من پریدم تو حموم. تا موهامو سشوار کشیدمو لباس پوشیدم ( تاپ کرم٬ روش یه کت تا زیر سینه کرم مشکی با دامن کوتاه و ساق مشکی٬ گل موهامم بافتنی کرم مشکی) اولین تک زنگ گیو رو شنیدم، یعنی‌ از خونه راه افتادن، میکاپ در حد رژ داشتم که تک زنگ دوم یعنی‌ نزدیکم و بعد صدای زنگ در!!!کلافه قلبم تو دهنم بود رسما، ثانیه‌های آخر یه گیره زدم به موهام و پریدم در رو باز کردم. گیو گوگولی و مامانیش با یه لبخند بزرگ و یه جعبه شیرینی‌!!نیشخند اومدن تو و از همون ثانیه اول احساس کردم استرسم بی‌خود بوده، چون  جو کاملا صمیمی‌ بود و پذیرائی  کردیم و گفتیم  و خندیدیم و آش مامان هم مثل همیشه عالی‌ شده بود که زیاد درست کرده بود به خونه محسن اینام برسه اونو هم خوردیم و دیگه مامانش اینا باید میرفتن مهمونی‌ که گیو برد برسونه مامانش رو و ما یه کم دراز کشیدیم و تجدید قوا کردیم.مژه مامان گفت من نمیام خونه محسن، شما برید. خوب هنوز حرفش تموم نشده بود که دید پاچه ش گرفته شده و من عنقریبه که به زانو برسم!! عصبانیآماده شدیم و ژله و آش  و بورانی اسفناج به بغل رفتیم خونه بچه ها.

 

 

 اونجا هم خیلی‌ خیلی‌ عالی‌ بود، مامان کلی خندید و خدا رو شکر بچه‌ها هم اصلا معذب نشدن. اولش یه چند مینی خشک و رسمی‌ بازی شد ولی‌ طبق معمول یادمون رفت یکی‌ دیگه هم هست، خود منم یه وقتایی میخواستم به گیو ابراز علاقه!زبان کنم که شکر خدا سر بزنگاه یادم میومد مامی هم هست!!آخ پرخوری کردیم و رقصیدیم و خندیدیم و بازی کردیم و ساعت ۲.۵ هم رضایت دادیم بریم خونه هامون بخوابیم. بچه‌ها از بورانی و ژله خیلی‌ تعریف کردن و کلی با مزه‌هاشون حال کرده بودن که فچ کنم راز خوشمزگی زیاد بورانی برگ‌های تازه سیری بود که توش ریخته بودم.متفکر این از شب یلدا که شکر خدا خیلی‌ خوب و عالی‌ بود، جمعه هم که ۱۰ اینا بود بیدار شدیم و جای صبحونه نون خامه ای خوردیم و گفت و گو کردیم و ناهار که خوردیم مامی رفت خوابید و منم نشستم پای گل‌ بافتنی بافتن که کارت گیو رو یک ماه بعد از سالگرد دوستیمون بهش بدم بالاخره!زبان ساعتای ۷ هم گیو خبر داد که بریم بیرون قلیون و شام؟ که من اوکی دادم و اومدن دنبالمون رفتیم درکه چای قلیون .مامان من که فقط تماشاچی بود عزیزم! ماچبعد هم آپادانا پیتزا خوردیم و ۱۲ رفتیم خونه هامون، بوس سلام رو که وقتی‌ همه از پله‌های چایخونه میرفتن پایین اجرا کردیم یواشکی و تند!وقت تمام بوس خداحافظی رو هم وقتی‌ مامانا از ماشین پیاده شدن با یادآوری گیو انجام دادیم و نمیدونم چرا دل دو تامون گرفته بود. موقع خواب تو تختم بودم که گیو زنگید و وسط صحبتاش گفت مهرسا دلم برات تنگ شده! ناراحتدیدم منم همین حس رو دارم، درسته با هم بودیم این ۲ شب ولی‌ خودمون دو تائی نبودیم و فهمیدم چقدرررررر عادت کردیم به صحبت کردن و خندیدن و راحت بودن با هم. صحبتمون که تموم شد مسج حاوی دوستت دارم دادم بهش و چشمامو بستم تا یه خواب آروم و راحت داشته باشم که... خیال باطلزهی خیال باطل آرزوی محال!!!! تا ۲.۵ در خدمت گوسفندای عزیز بودیم و هر چی‌ شمردیم تموم نشدن جونورا!!منتظر این بود انشای شب یلدای امسال ما٬ برم شب یلداهای بقیه رو بخونم و کامنت جواب بدم٬ عاااااااشقتونم دوستای گلم که به یادم بودینماچبغل

 

پ.ن.: الان گیو زنگ زده که اگه میشه فردا زودتر بیا خونه و منم زودتر میا‌م شما رو می‌برم خونه خودمون که مامانم یه چیزای ابتدائی به مامانت بگه!!!نگران من لال شدم و گیو هم که سه‌ سوت می‌فهمه من چه مرگمه! میگه مهرسا دوستم نداری؟ شک داری با من خوشبخت میشی‌؟ناراحت منم گفتم اگه شک داشتم الان با هم حرف نمیزدیم! و در جواب همه سؤالای دیگه ش و دلیل تردید و بغضم هم گفتم دخترا همه همینجوری میشن، طبیعیه! خنثیولی‌ طبیعی نیست، میدونم! مشکل اینجاس که اینجا ایرانه و درسته ما به شدت همو میخوایم و به هم اطمینان داریم ولی‌ از یه مرحله به بعد باید حرص اینو بخوریم که نکنه مامانم  چیزی بگه که بد شه، نکنه باباش چیزی بگه که به بابام بر بخوره و یه سری از این نگرانیای مسخره که واقعا هم جای نگرانی‌ داره چون بارها دیدم که رو رابطه‌ها تاثیر میذاره.چشم حالا درسته این بار دو طرف ماجرا مثبت هستن و منم میدونم مامانی طفلی من هر چی‌ من بخوام میگه و چیزای که دوست نداشته باشم نمیگه ولی‌ بازم نگرانم دیگه، نمیدونم این بغضی که از دیشب دارم رو کی و کجا خالی‌ کنم.افسوس دوست نداشتم ناله کنم، ولی‌ من اینجا خود خودمم، من این روزها زیر چهره شادش یه چهره نگران داره...

[ ٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

امشب میخوایم بریم برف بازی، نه که دیشب به اندازه کافی‌ وحشی بازی در نیاوردم اینه که دوس دارم امشبم باز بریم یه جا رو برف سر بخوریم و جیغ جیغ کنیم (کنم!نیشخند) دیروز راه ۲۰ مینه رو ۱.۵ ساعت رفتیم با یکی‌ از مهندسا، اینقدر گفتم مهندس شما کی میری خونه که قاطی کرد گفت :مهرسا کار دارم ولی‌ بیا تو رو ببرم از دستت راحت شم!!!قهقهه ماشینا هم هی‌ لیز می‌خوردن و آروم میرفتن و ترافیکم در حد لالیگا! خونه که رسیدم بساط سوپ قارچ به پا کردم و عدس پلو و ظرفای جمعه رو شستم و ۹ هم گیو اومد سوپش رو خورد و رفتیم بیرون. حالا برف هم میومدددد، گفتیم بریم یه جا بلال بخوریم که رفتیم جمشیدیه، آقا بلالیه نبود، ولی‌ سکوت و تمیزی برف خیلی‌ وسوسه کننده بود،هیپنوتیزم این شد که رفتیم داخل. از در که می‌رفتیم تو برگشتم سمت گیو و خیلی‌ آروم و منطقی گفتم: ببین گیو جونم، به سمت من برف پرت نمیکنی‌ و صورتمو خیس نمیکنی‌ عزیزم، والّا وحشی میشم دعوامون می(پووووف)شه!!! خنثینامرد نذاشت من حرفم تموم شه و گوله برف قایم کرده ش رو زد به هیکل من!!!!ابرو دیگه بدو بدو کردیم و جیغ زنون و برف پرت کنون. بعد هم من رو یه کم رو برفا کشید و سر خوردم و رفتیم فردوس‌ هات چاکلت داغ زدیـــم بـــر بـــدن (چطوری مینو جون؟!از خود راضی)

 

آخراش ترسیدیم پارک خودمون حسودیش بشه و رفتیم پارک خوجل خودمون رو هم دیدیمو پیش به سمت خونه. امشب هم اگه بروبچ پایه شن بریم یه برف بازی حسابی‌ راه بندازیم.بازنده یه خونه هم با شرایط خوب پیدا کردیم تو آگهی‌‌ها ولی‌ جواب نمیده طرف! خنثیخوب منم آدم شدم و میگم همونی که قسمت ما هست میشه. فقط کاش تا خونه‌ها گرون تر نشدن بشه که بشه!نیشخند

صبح که میومدم شرکت:

*حذف شد*

گلی که دیشب گیو برام آورد:


[ ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

زانو میزنم و سر تعظیم فرود می‌آرم در برابر این همه عشق و امیدواری که به وجود من ریختید، این همه هیجان و انرژی مثبت و دستای مهربون تک تکتون رو می‌بوسم..قلب. حالا خودمونیما، چه حالی‌ داد این لوس شدن و ناز شدن توسط دوستان!نیشخند من و همون مهرسای قبل تصور کنید و کلی هم پر انرژی تر و امیدوار تر، الان به خودش میگه تو میتونی‌، تو و گیو می‌تونین و بقیه ش هم خودش درست میشه، کم کم، نم نم...خیال باطل

 

آخر هفته بسیار جیگری داشتم، از اینجا که طبق معمول ۵شنبه‌ها کار از در و دیوار ریخت و دیر رفتم خونه، ناهار خوردم و از بیتا دعوت کردم بعد از تموم شدن کلاسش که نزدیک خونه ما بود بیاد پیش من، چه موقعیتی بهتر از این؟ تا ناهارم رو گرم می‌کردم سیب زمینی و هویج هم آب‌پز کردم برا شام که همون شپر دز پای یا لنگ چوپون بود!زبان بعد هم جارو و عود و شمع روشن کنون و مواد گوشتی آماده کردن. موهام از حموم خیس بود هنوز که بیتا جونی از راه رسید و شب ما به درد دل و خنده و قلیون و شام و چای و عشق گذشت... چقدرررر خدای من مهربونه.قلب

 

صبح جمعه که صبحونه خوردیم، گیو اومد دنبالم و بیتا رو رسوندیم مترو و پیش به سمت خونه دیدن در پر دیس، یه جا رفتیم واحد آماده ببینیم که باز حراست نذاشت و منم گفتم اگه من مهرسام که امروز خونه میبینم!عصبانی آخرش هم از برف و بوران ناگهانی و دید کم کارگرا استفاده کردیم و با تشویق من گیو پادتک زد به جاده و رفتیم نزدیک یکی‌ از ساختمونا. از ماشین پیاده شده بودم و میدویدم و گیو رو هم تشویق می‌کردم که بدو بیا تا مچمون رو نگرفتن!وقت تمام تو ساختمون در حال بررسی‌ نقشه بودیم که یکی‌ از نگهبانا رسید و کلی ما رو توجیه کرد که بریم بیرون اینجا خطرناکه، منم که حرف گوش کن!مژه گفتم آقا بیا چند تا سوال ازت بپرسم تا هستی‌!!!خنده رفتیم تو خونه همه چی‌ رو نشون داد و بعد یه ماشین نگهبانی دیگه هم اومد و ما هم گفتیم آخه ما فکر کردیم این ساختمون نمونه س واسه دیدندروغگو و اونا هم اصلا شک نکردن از بس ما موجه بودیم. آخرش هرو کر کنان و خوشحال از این که بالاخره کار خودمون رو کردیم راه افتادیم به سمت تهراناز خود راضی و رفتیم خونه گیو اینا به صرف مرغ پرتقالی، مامیش نیم پزه کرده بود تا من رفتم و فیله پرتقال اضافه کردم.خوشمزه

 

بعد از ناهار رفتم یه دراز بکشم که تبدیل شد به یک ساعت خواب و وقتی‌ هم گیو با کلی بوس و ناز کشون از خواب بیدارم میکرد شاکی‌ بودم که چرا؟!خمیازه بعد موقعیت رو بررسی‌ کردم و دیدم اینجا خونه ما نیست و‌هی وای من!!آخ از اتاق که اومدم بیرون مامانش گفت ساعت خواب، خوب خوابیدی؟لبخند که من خجالت زده گفتم قرار بود فقط چرت زدن باشهخجالت و تقصیر گیو هستش که بیدارم نکرد اصلا!از خود راضی داشتیم با گیو یه کار اینترنتی میکردیم که منم صفحه نظراتم رو باز کردم و کامنت می‌خوندم که دیدم ۲ تا چشم گنده دیگه هم در حال خوندن هستن! ماچگذاشتم بخونه و دیدم اونم مثل من لبخند به لبش اومد و چشماش پر امید و خوشحالی شد...

 

برررررررف میادا! اونوقت همین امروز کسی‌ نیست منو برسونه خونه!خنثی کلاهم رو که یادم رفته بیارم٬ لااقل عکسشو بذارم ببینید٬ این همونه که مث کلاه گیو هستش٬ منتهی همه ش رو شطرنجی کردم:

 

 

 

 

[ ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

۴یا ۵ سال پیش بود که خواب دیدم یه پسر گوگولی دارم، تو خوابم یادمه که مادر خوبی‌ بودم، مهربون و جدی... ولی‌ سر بی‌ احتیاطی من برای پسرکم یه اتفاق بد افتاد...دل شکسته هفته‌ها با یادآوری اون خواب گریه می‌کردم، یادمه که برای مامان هم تعریف کردم و مامانم که ما بغض کنیم اون اشکش زودتر از ما در میاد!!!!چشم از مامان پرسیدم:" یعنی‌ تو هم اینقدر حساس بودی؟" مامان گفت:" تو که هنوز نمی‌‌دونی بچه خود آدم چیه و فقط خوابشو دیدی اینجوری شدی! حالا می‌فهمی چرا وقتی‌ یه بار که بد خوردی زمین من غش کردم؟!" دیشب بعد از تجربه کردن چندین حس که قویترینشون "همذات پنداری با همه شخصیت ها" بود وقتی‌ فیلم تموم شد و گیو خواس پا شیم، یادم اومد چند دقیقه س دست من رو گرفته و انگشتم رو از لای دندونام در آورده و آروم نازش میکنه، منم که دیدم این طفلک طاقت اشک منو نداره اشکامو پاک کردم و سرش غر زدم و لوس بازی که نمیخوام اینجوری تموم شههههه!! بی‌ تا درست گفته بود که فیلم رو که ببینی‌ همه حس‌ها رو تجربه میکنی‌. "مـــن مـــادر هســـتم" رو شاید دیگه نرم ببینم، هیچوقت. نمیخوام برام شکل فیلم باشه و در دسترس، میخوام فکر کنم یکی‌ برام قصه زندگیشو تعریف کرد و من مثل همیشه گوش خوبی‌ بودم و همدردی کردم و تمام...

 

دیروز عصر به خاطر بارون راه یه ربعه رو ۱ ساعت کامل تو مسیر بودیم و وقتی‌ خونه رسیدم یه کم مایه ماکارونی فریز شده داشتم که پخش کردم کف ظرف و روش هم فقط سیب زمینی‌ و شیر و نمک فلفل پودر سیر، لنگ چوپان پزیدم بازبازنده، ولی‌ اصلا اصلا مثل اون دفعه نشد، اون دفعه تو سیب زمینیش هم هویج زدم هم پنیر، خیلی‌ اون رو بیشتر دوس داشتم، راجع به این هم میدونم خودم، تزیینم تو حلقم!!خنثی لازمه بگم این مال قبل از فر رفتنه؟ یول

 

  این آخر هفته هم شاید باز بریم خونه ببینیم، شاید من برم خونه یه دوست واسه بهتر شدن اوضاع احوال روحانی و درد دل کردن، شایدم هیچکدام!نیشخند امیدوارم هیچ مادری اذیت نشه به خاطر بچه ش، در رأس همه مادر بی‌ همتای خودم.قلب امیدوارم کسانی‌ که مادر میشن لیاقت فرشته هایی که امانت دستشون سپرده میشه رو داشته باشن. امیدوارم خدا به من یه ریزه عقل (و خیلی‌ زیاد پول!!زبان) بده که اینقدر واسه دیدن یه فیلم به هم نریزم و هی‌ تو فکر نرم و خیره نشم به دور دست ها، الهی آمین!!!نیشخند

[ ٢٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نصف یه پیاز چاقالو رو ریز خورد کردم و با ۱ قاشق کره و ۱ قاشق روغن حسابی‌ طلاییشون کردم، بعد هم ۱ قاشق زردچوبه و خیلی‌ کم نمک و اون مرغه که ۱ روز با آب نارنج و پیاز و فلفل و نمک مزه دار شده بود رو هم انداختم تو مخلوط و گذاشتم با در بسته با هم تفت بخوره و مزه بگیره، تمر هندی هم خیس میخورد تو آب جوش و نرم میشد، حالا یکی‌ ۲ قاشق شکر به مرغ اضافه می‌کنیم و دارچین، من چوب دارچین انداختم البت. بازندهبعد از اونم تـمر (تمـبر؟!) هندی. هر جا هم عشقمون کشید دیگه بسشه و وقت خوردنه! نیشخندمن که بیسیاااار با مزه جدید و جالبش حال کردم، مرسی‌ عسل جیگرم که با زحمت این دستور رو به من فهموندی!!!بغل

 

این عکس خورش در قابلمه است به دلیل خواب آلودی شدید آشپز:

 

اینجا هم که داره به ظرف شرکت منتقل می‌شه عکس رو گذاشتم که روغن خوشرنگش رو ببینید، عسل هم گفته بود این رنگی میشه، منم اینو که دیدم فهمیدم راه رو درست رفتم و خود خودشه! تشویق

 

الانم با اجازتون از پای بساط بخور بخورش میا‌م!از خود راضی میخواستم اول تست کنم ببینم چی‌ شده، سسش که خوب دیشبم خوردم و ترش و شیرین بود که این کاملا دست آشپزه هر جور که دوس داره در بیاره. مرغش هم یه مزه خوب میداد، مثل جوجه کباب، که مال همون خوابوندن تو آب نارنج و پیاز بوده یحتمل، و این مرغ و سس کنار هم غوغا کردن! خوشمزهالان انگیزه کافی‌ دادم واسه پزیدنش؟!نیشخند نکنه فکر کردین من گرفتاریای دیگه دارم نمیام شکم همه رو به قار و قور بندازم؟! نخیر!شیطان

 

آقا ما دیشب با داداش گیوتون رفتیم پارک و ایشون باز هم یه خبر‌های امیدوار کننده دادن به ما در مورد خونه، اونم کی؟ باز هم وقتی‌ که پوست تخمه تف می‌کردم جهت ایجاد تنوع در زندگی‌!!!خنده یعنی‌ شما دعا کنید ما خونه که چه عرض کنم سوراخ موش بخریم، من اینجا یک شیرینی‌ بدم ۴۰ ستون ۴۰ پنجره!بغل امشب هم که میریم سینما، همه هم گفتن آخر این فیلم اشکت در میاد، خوب بیاد! من که باید یه سری استرس‌ها رو تخلیه کنم، اینم یه راهه دیگه!گاوچران دیشب تلفنی همه چی‌ رو برا مامان گفتم و خواستم شب یلدا بیاد پیشمون. بعد تو پارک هم با گیو بحث سر این بود که مامان اومد با مامان اون کجا ببریمشون؟!آخ آخرش هم دیدیم گزینه‌ای جز درکــه دربنــد نداریم برای اینکه راحت باشن و معذب نباشن. آدمیزاد هم زود پوستش کلفت میشه ها، من داشت یادم میرفت مامان بابا هم گیو رو دیدن و اون موقعه هم یه سری نگرانی‌‌ها بوده...متفکر

 

گیو میگفت باید مهریه و شرایطت رو باز به من بگی‌ که با هم هماهنگ باشیم و وقتی‌ ازمون میخوان که بگیم گیج بازی در نیاریم، منم باز همه رو گفتم و همین الانم که اینا رو مینوشتم ۳ دانگ از خونه یادم اومد زنگیدم اضافه کردم خنثیو اونم گفت وقتی‌ اموال نصف میشه اینم هست آی کیو جان که بنده در جواب عرض کردم اینم میذاریم دلخوشی مامان من، نخوای هم بعد میریم برش می‌داریم که ایشون فرمودن حرفی‌ ندارن. شروط رو هم قبلا گفتم و دیگه حال ندارم بگمخمیازه، ایشالا عقد که کردیم و اوکی شد باز میگم چیا بود.

 

حیف که مهرسا تنبل شده و لباسم زیاد گرم نپوشیده و همکارش هم تا سر کوچه میرسوندش، والّا باید قدم زدن زیر این بارون نم نم خیلی‌ خیلی‌ لذت بخش باشه، حیف...زبان

[ ٢۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

صبح که میومدم از خونه بیرون و با اون ۲ تا پسر گوگولی آلمانی خداحافظی می‌کردم بغضو شده بودم، کلی برا هم آرزو‌های خوب کردیم و به هم وعده دیدار دوباره دادیم و من سر در یقه و دست تو جیب اومدم سر کار. حالا یه روز من آروم و بی‌ صدام و کم جیغ جیغ می‌کنم و اصلا هم سر به سر همکارام نذاشتم. همه شون ۳۰۰ تا پیشنهاد جالب و مفرّح دادن واسه اینکه حال من بهتر شهمنتظر، کاش می‌تونستم رو یه کاغذ بنویسم :"خطر برخورد شدید با هورمون!!" و بچسبونم تو پیشونیم که حساب کار دستشون بیاد و بدونن که یه امروز باید مهرسا رو اخمو تحمل کنن!ابرو

 

محسن زنگ زده که فردا شب بیاین خونه ما و این یعنی‌ آشپزی به عهده خانم‌های اکیپ هستش! خدا خیرش بده که همون سالاد ماکارونی رو به من گفت، من با این حال نزارم هیچ غلط دیگه‌ای نمیتونستم بکنم. نمیدونم نتیجه هورمون هاست یا بودن چند روزه گیو کنارم که به شدت احساساتم براش قلنبه شده و دوسش دارم! در حدی که طی یه مسج ابراز علاقه کردم بهش حتّی! مژهراستی‌ بیدار که شدم دیدم Max برای صبحونه این بساط رو برپا کرده بود:

بچه م مثل من بود، قیافه غذا براش مهم بود!! همیشه به گیو میگم من یه دوست G*ay میخوام که باهاش برم خرید و بعد بیائیم خونه آشپزی کنیم و بعد غیبت کنیم و اون از قیافه م تعریف کنه و اینا خلاصه!خنده این که G*ay باشه برا اینکه مرد باشه و هیچ حس کششی نداشته باشه!! یعنی‌ تو از بودن باهاش اصلا معذب نباشی، مثل دوستای پسر خودم! ولی‌ خوب اونا که پایه کارای زنونه نیستن که.متفکر دیروز به این آرزوم رسیدم، خونه که رفتم با Nikita که دراز کشیده بود کف هال و کتاب می‌خوند، شمع دارچینی درست کردیم براش، بعد چای دم دادیم و من براش غذا گرم کردم خورد و از خواننده های عجق وجق آمریکایی بدگویی کردیم و کلی حرف زدیم، اینگدههههههههه خوب بود!!!!نیشخند

 

الان که برم خونه خاله کوچیکه اون‌جاست و آماده می‌شه که بره فرودگاه، منم میخوام با گیو بریم بیرون دو تائی، شایدم بمونیم خونه هی‌ من عشوه خرکی بیام هی‌ اون نازمو بخره!

[ ۱٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

بنده دارم میرم منزل! مهندس تو یه جلسه بود و من مسجی مرخصی گرفتم و شما شتر دیدی ندیدی! از ذوق در حال مرگم الان!

 

 


[ ۱٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

شنبه عصر که رفتم منزل تلفنی با جناب گیو دعوا و قهر کردیم!خنثی. بعد هم رفتیم خونه هستی‌ و شب هم برگشتیم خونه برا خواب. دلیل عجله هستی‌ برا دعوت کردن رو هم دقیقا درست حدس زده بودیم، خرید وسایل جدید برای منزل!!!!قهقهه کاش به جای اون خرج‌ها یه کتاب تو اون خونه پیدا میشد!!! یا خودش به جای چشم دوختن به تک تک سریالای ترکی‌ یه بار قصه شب بخیر میگفت واسه دخترک جیگرش که بچه آرزو به دل‌ نباشه. اونجوری آدم تصور میکرد همه چیز جای خودشه و این خرج هم خوب از سر دارائی هستش لابد نه از سر کور کردن چشم کسایی که شاییییید روزی بیان تو اون خونه!!!ابرو

 

شب هم بی‌ شب بخیر گویی صبح شد و صبح یکشنبه به هیییییییییچ وجه حس سر کار اومدن نبود، اصلا ها. پس خونه موندم و یه زنگ هم زدم بروبچ شرکت رو خبر دار کردم و یه ساعتی خوابیدم.فرشته ۱۰ اینا به غرورم غلبه کردم به گیو مسج معذرت خواهی‌ دادم که زنگ زد و آشتی‌ کردیم، به همین راحتی‌! خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه واقعا!خنده بعد رو تختی و رو بالشی رو سپردم به ماشین لباس شویی که برام تمیز و خوش بوش کنه و خودم رفتم سراغ پختن خورش به آلو و شمع سازی، میوه خشک‌ها رو هم ریختم ظرفشون و سلفون کشیدم. اینم عکساشون:

 

این صورتیه وانیلی هستش. قهوه اییه دارچینیه میخوام بدمش به مامان گیو:

عصر با گیو رفتیم یه منطقه از شهر که قیمت خونه‌ها خیلی‌ مناسبه، یه عالم مغازه تو خیابونای باریک و مردم هم که عمرا اگه یه نفرشون تو خونه ش بود، بعد فک کن من عاشق این شلوغی و برو بیاااااا، هی‌ می‌گفتم گیییو یه جا پارک کن بریم خیابون گردییییییی!!!هورا نتیجه این رفتن طولانی تا اونجا شد خرید برا خودمون و محض قسم خوردن یه دونه بنگاه هم نرفتیم،نیشخند قیمت‌ها هم که نصف یا یک سوم اون چیزی که ملت خوش انصاف اینجا می‌کنن تو پاچه هم، ما هم حسابی‌ از خجالت خودمون در اومدیم و خوشحال و خندان روونه خونه محسن اینا شدیم! به این نتیجه هم رسیدیم خونه نمی‌خریم اونجا (نه که پول نقد داریم یه عالمه و همه گزینه‌ها رو میتونیم خودمون انتخاب کنیم!!!!قهقهه) ولی‌ چند وقت یه بار واسه خرید میریم اونجا، هی‌ قیمت‌ها رو بشنویم و سعی‌ کنیم به هم نگاه نکنیم که خنده مون نگیره!!نیشخند کلا هر جا که اینجوری بوده وقتی‌ دقت می‌کنم میبینم به شدت فراوونی نعمت بوده، حرص زدن رو که آدم کم کنه هم سودش میره بالا هم خدا رو خوش میاد.یول

 

بعد هم که خونه محسن اینا بودیم تا بعد از بفرمائید شام و خونه که رسیدیم مهمون گوگولی آلمانیمون هم رسید و گیو هم به دلیل نداشتن شناخت کافی‌ از ایشون قبلا اولتیماتوم داد بودن که -یا میری خونه محسن اینا یا من شب خونه شما میمونم-گاوچران که چون این پسرک مو بور زودتر از موعد رسید گیو هم همونجا موند. صبح که میومدم شرکت پسرک داشت مدیتیشن میکرد، تازه دیشبم از غذام خورد و گفت دستپختت خوبه ها! مژهبهش یاد دادم با غلظت بگه :"عزیزززززززم"!!! خندهحالا تا خونه ما هست کلی چیز یادش میدم!!شیطان ایشون هم مهمون یکی‌ از دوستای خواهرم بوده که چون خودش ییهو میرفته جایی٬ میاد خونه ما. مثل همون که واسه تولد گیو هم بود. از این جوونان که یه مبلغ کمی‌ پس انداز می‌کنن و با همون مبلغ کم میتونن کلی کشور که مثل ما پولشون بی‌ ارزش هستش رو بگردن و ولخرجی کنن و با کلی خاطره خوش برگردان سر درس و زندگی‌شون.افسوس

 

فردا و پس فردام که همه جا تعطیله و ما همچنان در سنگر کاریم. این آلودگی هوا هم که باز زده به تیپ و تاپ من!! چشمهم سرگیجه دارم و هم یه حس خفقان تو گلوم، پارسالم همینجوری شده بودم، امیدوارم با این خلوتی که به وجود میاد یه کم اوضاع بهتر شه. نگرانبرم که یه روز نبودم همه زندگی‌ منو همکاران عزیز به هم ریختن. فردا پس فردا یحتمل روزهای کم کاری باشه، میا‌م به تعریف کردن از مهمون‌های جقله دوس داشتنیمون و یه کم هم وبلاگ بخونم که حسابی‌ عقب افتادم، راستی‌ خاله کوچیکه ۴شنبه میاد و شوهرش هم بالاخره بعد از ۱ سال در راهه...تشویق

 

پ.ن.: میدونین چه حس شییییرینیه که یه روز ننویسی و هی مسج بیاد  برات که چی شده مهرسایی و خوبی و اینا؟خجالت خدا خیلی مهربونه که به من دوستای جدید و مهربون داده٬ دوستایی که نبودنتو میفهمن و نگرانت میشن و لوست میکننقلب

[ ۱۳ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

سه‌ شنبه گذشته که بابا برقی تنبیهمون کرد به علت بدقولی!زبان ۴شنبه صبحم که دیر بیدار شدم دیر رسیدم شرکت، تو دسشویی بعد از در آوردن قیافه م به شکل آدمیزاد زل زدم تو آینه و به خودم گفتم "امروز دیروز نیست عزیزم، امروز به زیبایی تموم میشه." لبخندهمین طور هم شد.عصر که رسیدم خونه اول رفتم سراغ پختن مرغ پرتقالی برا ناهار ۵شنبه، اونم پرتقال باغچه خونه خودمون، قلبزیادی لذیذه این غذا، یه مزه خیلی‌ همایونی و اشرافی داره، نمیدونم چرا!خوشمزه بعد هم لاک زدم که با دستام احساس غریبگی نداشته باشم!!خنده شب هم با دوستای گیو رفتیم بام، خیلی‌ هم خوب و خوش و خرم! منم شیشکی کشیدم برا اون وروجکایی که شب قبلش به من خندیده بودن!از خود راضی

 

۵شنبه ظهر خون جلو چشمامو گرفته بود، اینجا جلسه بود ولی‌ من به سرعت هر چه تمام تر خودمو رسوندم خونه و به نهار محبوبم. عصر یه اوچولو خوابیدم و پا شدم دیدم از شرکت میس کال دارم، صحبت که کردیم دیدم مدیران عزیز اینجا هنوز تو جلسه ن و من بسی‌ مشعوف شدم که در موقعیت مناسب پیچیدم به بازی! گاوچراندوش گرفتم و گیو میرفت سمت غرب کاری داشت که با هم رفتیم، مامانیش هم برام پیتزا خونگی فوق‌العاده ش رو فرستاده بود که از گیو اصرار که همش رو نخور و از من انکار که بابا این که چیزی نیست، شام هم میخورم! نگران نباشبازنده، از شام من سالاد خوردمو یه اوچولو کنتاکی‌، فچ کنم ظرفیت معده م خدای نکرده داره کم میشه!!!نگران سینا دوست گیو پارک بود که ما رو تشویق کرد به پارک رفتن و دیدن هم که دهنش سرویس که ما اون‌قدر لرزیدیم!!چشم کلی هم فخر فروختم و شمالمون رو تو سرشون زدم که میگفتن پر خرج میشه و ریز هزینه اومدیم براشون تا هی‌ بشینن حسرت بخورن که اینقدر همه چی‌ رو سخت میگیرن!!نیشخند ولی‌ خوب اینم بگم که ما به محض راه افتادن به این نتیجه رسیدیم که خیلی‌ خوبه که اولین سفر فقط خودمان دو تاییم، آقا یکی‌ بیاد منو از کف این سفر در بیاره!!!خنده

 

جمبه ولی‌ پدر صاب بچه در اومد، صبح پا شدم و به دلیل نبود نون، املت جای خودش رو به این ساندویچ پنیر گوجه خیار داد:

 

بعد دیگه به دلیل احتمال داشتن مهمون در ۴شنبه همین هفته و وقت و جون نداشتن من بعد از کار در طول هفته، عملیات کوزتینگ رو دور فشار بالا آغاز شد!اوه از آشپزخونه و کابینت زیر ظرفشویی هم شروع کردم که قشنگ خیالم راحت باشه به دلیل خستگی از قلم نمیفته! ابرویه سری هم به یخچال زدم و دیدم این میوه‌ها به اضافه خرمالو هستش که تبدیلشون کردم به آجیل زمستونی و هنوز‌م رو بارن!:

 

تقریبا ۱ ساعت روی هم استراحت کردم که مال ناهار و چای بود. بعد کشو لباسا اون‌جور که دوست دارم مرتب شد و نزدیکای ۷ بود که قورباغه‌ رو قورت دادم و بعد از اتمتم همه چیز شال‌ها هم شکل لباس آدمیزاد آویزون شدن!اوه اینم توفیق اجباری شد، چون گیو گفت جای ۸ ساعت ۹ می‌رسه به من. دوست گیو امشب برمیگرده کانادا و به همین مناسبت دیشب رفتیم درکه به صرف چای قلیون و کادوهاشو گرفتو امین هم رفت تا سال دیگه. هستی‌ امروز چندین بار زنگ زد و من که بالاخره گوشیمو جواب دادم شیطانگفتش که بیاین اینجا، میخواستیم ببینیم اول ساعت استخر چه جوریه که خوب گفتیم بعد از ۱ ماه که پسرکش دستشو عمل کرده بریم ببینیم بچه زنده س یا نه!خنثی بعد برای اینکه زیاد هم همکلامی و اینا پیش نیاد بافتنی می‌بریم میبافیم!!!نیشخند من که نقشه گل‌ گرفتم میخوام به تعداد گل‌ بافتنی هام اضافه کنم، شایدم جو گیر شدم یه مدل شال گردن زیادی آسون که دیدم رو شروع کنم حتّی!زبان آدمیزاد در یه همچین موقعیت‌هایی میشه همون دانشجوئی که تو فرجه‌ها همه هنرهاشو بروز میده و اصلا شکوفا میشه ولی‌ سمت کتاب نمی‌تونه بره!!خنده

 

[ ۱۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یه راست برم سر نگفته‌های دیروز، این که تو راه آهنگ هایی که با دقت و وسواس انتخاب کرده بودم و ریخته بودم رو CD رو گوش می‌دادیم و همخونی میکردیم. از تهران هم که خارج شدیم به دلیل کش اومدگی همت تقریبا همون اوایل جاده چا لوس فرود اومدیم و دیدن درختای پائیزی منو به وجد میاورد، البت کلا همه چیز منو به وجد آورد!خنده میوه پوست گرفتم خوردیم، چای ریختم، کامنت‌هاتون رو راجع به پول گذاشتن و وام گرفتن خوندم براش (آخه شماها چرا اینقدر خوبین؟! هان؟!ماچ)و من تمام مدت تو ذهنم اینو داشتم که اون کیک رو خدا کنه بتونم به موقع آماده کنم و از تصور دیدن قیافه اون موقع گیو کلا سرخوش بودم برا خودم. تو راه هم هر جا من خیلی‌ جیغ جیغ کردم و قربون صدقه طبیعت و هوا رفتم واسادیم عکس گرفتیم. یه جا هم که مه‌ شد (عکسشو دیروز گذاشتم) اونجام هم من وسط جاده اصرار داشتم عکس بگیرم و آقای گیو هم هی‌ می‌خواست بچه تخس! (به قول خودشمژه) رو ببره تو ماشین که عکساش تار شد!منتظر

 

رفتیم تا رسیدیم کلار دشت و ۱ ساعتی هم رفتیم تا برسیم به خونه‌ای که گرفته بودیم، راستش هم هوا تاریک بود هم چون ما بار اولمون بود مسیر رو بلد نبودیم یه کم تو ذوقم خورد که آخه ما اگه میخواستیم همش تو خونه باشیم که تهران هم خونه داشتیم نگرانو یه سری افکار مأیوس کننده که دیدن خونه گوگولی یه کم از بار غصه م کم کردو‌ بعد به خودم دلداری دادم که خوب تو که میخواستی یه بار دریا رو ببینی‌ فردا میری میبینی‌ و این سری شعار‌های دلگرم کننده و واقعا تصورش رو هم نمیکردم که به اون شدت فرداش و پس فرداش خوش بگذره و کلی دریا جونم رو ببینم.قلب

 

اون شب تا من وسایل رو جابجا می‌کردم گیو رفت ذغال و نون بخره، منم از فرصت استفاده کردم و کیک رو از قالب در آوردم و دیدم عین دیشبش مونده و کاملا نرم و تازه س. بازندهحالا دنته یخ زده بود طفلک! یه کم آبجوش زدم بهش و رو حرارت کتری گذاشتمش. شمع رو هم چسبوندم به ظرف زیر کیک و صدای ماشین که اومد دنت رو چپه کردم رو کیک، گذاشتمش رو میز و رفتم دم در. یه سلام بلند کردم و خودمو پرت کردم تو بغلش که اونم از پشت سرم کیک رو دید و میتونید دو تا چشم درشت رو تصور کنید که درشت تر هم شدن و یه عالم برق خوشحالی هم توشون هست، عزیزممممممم.ماچ گفت چیکار کردی و اینا که گفتم فقط همینه فدات شم، از کادو خبری نیست! نیشخنددیگه کیک رو با چای خوردیمو عکس گرفتیم، گیو هم رفت سراغ ذغال و باربکیو. ما یه سینه مرغ خریدیم و فرداش ماهی‌ و بادمجون ولی‌ کلا صاحب‌خونه ما رو پای این باربکیو دید!! به گیو می‌گفتم روز آخر اینو میذاره تو ماشین میگه شما که واسه این اومدین شمال، دیگه نمیخواد بیاین، اینو ببرین تهران!!! قهقههشام هم که سالاد سبزیجات داشتیم و جوجه‌های استخونی رو هم کباب کردیم زدیم بر بدن و بعد هم چپیدیم زیر پتو فیلم گشت ار شاد دیدیم. چقدر من این فیلم رو دوست داشتم، دقیقا بر پایه افکار من ساخته شده بود:"می بخور، منبر بسوزان، مردم آزاری نکن!"لبخند

 در خونه مون رو باز میکردیم:

خونه:


صبح که بیدار شدم همه افکار دیشب پرید، دیدن کوه از پنجره خونه در حالی‌ که مه‌ تا وسطاش اومده بود، سبزه چمن حیاط و هوای فوق‌العاده تمیز.بغل املت معروف صبح جمعه درست شد و زدیم بر بدن و پیش به سوی دریا جونم. مسیرمون به عباس آباد اینقدر بهشتی‌ و زیبا بود که یه وقتایی فقط با بهت می‌گفتیم چه قشنگههههههه! هیپنوتیزماون همه درخت با تمام رنگای جعبه مداد رنگی... رودخونه ها، راه‌های سبز فرعی جاده و نگاه کردن یواشکی به کسی‌ که دوستش داری به بهونه‌ دیدن مناظر اون طرف! چشمکتو مسیر کلی استراحت گاه دیدیم که تاب تارزانی هم داشتن و نقشه کشیدیم برگشتنی وایسیم برا قلیون و چای و بقیه کیک. اینم من در جنگل زیبا:

 

از یه پیچ که رد شدیم و تقریبا قله کوه بودیم دریا رو دیدم و دیگه تا خود دریا آواز "لب دریا تک و تنها" سر دادیم (روحت مورد تفقّد زیاد ما قرار گرفت تو این سفر شهرزاد!!!خنده) من که عین این نی نیا که می می میخوان و حرص از قیافشون میباره شده بودمخوشمزه تا رسیدیم سر این کوچه و پیش به سوی آبی‌ بزرگ:

 

به محض رسیدن به ساحل دست گیو رو ول کردم و شروع کردم بپر بپر کردن و جیغ زنون به ساحل سلام کردم و بوس براش فرستادم، نگو آقای گیو تمام این لحظات رو ثبت و ضبط کرده با دوربینش! ابرواین عکس بالای پروفایل هم از هموناس، تو هیچ کدوم از عکسا پاهام رو زمین نیست! نیشخندعاشق یکی‌ از عکسام شدیم که من با حرص فراوون همه صورتم تو دماغم جمع شده و واقعا نمیدونم اون لحظه از شدت خوشحالی و حرص چیکار داشتم می‌کردم!!! خندهبعد هم که صدف جمع کردیم که من شمع "خاطرات شمال" درست کنم. میخواستیم برا ناهار یه جا تو همون دهی‌ که بودیم ماهی‌ بخریم ولی‌ تو مسیر برگشت یه بازار ماهی‌ فروشا دیدیم که همون موقع بر پا شده بود، رفتیم پایین ماهی‌ بخریم که دیدم خیلی‌ از ماهی‌‌هاشون هنوز دهنشونو باز و بسته میکردن.نگران اتفاقا برا کبابی عالی‌ بودن ولی‌ خوب ما دلمون نیومد، تازه من کلی از ماهیا معذرت خواهی‌ هم کردم و به فروشنده شون گفتم آقا ما قبول داریم اینا صید امروزن و تازه ن، اینقد آب روشون نریزید بذارید بمیرن طفلکا! چشم۲ تا ماهی‌ مرده! هم خریدیم و باز اون مسیر بهشتی زیبا...

 

  مسیر زیبایی که صبح دیدیم با اون مه‌ غلیظ فوق‌العاده رویایی تر هم شده بود و باز ما چرپ چرپ از خودمون عکس گرفتیم. یه جا هم نشون کرده بودیم واسه تاب سواری و قلیون که واسادیم و خوردن چای کیک و قلیون میزون تو اون هوا و مه‌ خیلی‌ چسبید.باز من تاب سواری کردم و گیو عزیزم زحمت کشید از من رو در موقعیت های جالب کلی عکس گرفت!ابرو بادمجون و گوجه هم خریدیم برا میرزا قاسمی شب و پیش به سوی منزل. ماهی‌‌ها رو دو نفری تمیز کردیم!از خود راضی خوب چیه؟ دوتامون دفعه اولمون بود و آخرشم گفتیم خوب همش کباب میشه دیگه، می‌خوریم!!خنثی من برنج گذاشتم و سالاد درست کردم. ماهی‌ رو هم با سیر و نمک و آب نارنج مزه دار کردم، اینم گیو در حال قوام آوردن ذغالا و ماهی‌‌های خوشمزه ما:

 

بعد از ناهار عکس آینه شمعدون دیدیم و من یه لحظه طرحی به ذهنم رسید که خیلی‌ خوشمون اومد و گیو قرار شد طراحیش کنه و شروع به کار. نمیدونم چقدر بپر بپر کرده بودم که مثل ‌خرس هم بعد از ناهار کلی خوابیدم، هم برا شب.یول دیگه بیدار که شدم هوا تاریک بود و همه جا رو هم که دیده بودیم، جایی نرفتیم. دوش گرفتم و کم کم رفتیم سراغ پزیدن شام و درست کردن کرسی که برا شب مثل دیشبش یخ نزنیم و اینگونه شد که جمعه هم تموم شد.

 

شنبه صبح هم که نم نمک کارامون رو کردیم و وسیله هامون رو جمع کردیم و راه افتادیم به سمت محمود آباد که از جاده هرا ز برگردیم، تو مسیر هم پر بود از دسته‌های عزاداری و بساط نذری دادن هم به پا بود. من که کلا به حالت آماده باش نشسته بودم و هر جا که میدیدم ماشینا وایسادن جیغ میزدم و گیو وامیساد می‌پرید پایین!عینک الحق که  همه چیزاشون هم خوشمزه بود، یه چیزی شبیه شله  زرد دادن بهمون که اسمش رو آقاهه گفت الان یادم نیست، معرکه بود.خوشمزه آش هم خوردیم و این شله  زرد رو به عنوان دسر میدادن، ما به غذاش نرسیدیم.زبان باز تو مسیر یکی‌ دو جا واسادیم روبوسی با دریا،بغل یه جایی که فقط صدای دریا بود، من پر بودم از انرژی مثبت خالص، دست عشقم هم تو دستم بود، برای شادی و آرامش همه دوستام دعا کردم، خواسته‌هاتون رو از خدا خواستم و آخرش هم گفتم شادی و آرامش برای همه خواننده‌های مهربون گلم.قلب

 

دیدیم نمیشه لب دریا تک و تنها باشی‌ و قلیون نزنی‌! رفتیم هتل نارنجستان و زیر بارون شدید بدو بدو کنان رفتیم ساحل و قلیون و عکس و بعد هم یه رستوران کوچیک تو مسیر که ۴۰ تا ماشین پارک بود جلوش. گیو گفت غذاش عالیه و رفتیم مرغ تر ش نار دون خوردیم و اکبر جو جه، آقاهه گفت کته  کباب ۴۰ مین طول میکشه و ما گفتیم فک کن ما بتونیم ۴۰ مین صبر کنیم! وقت تمامدیگه بعد از اون هی‌ من سمت راستمو نیگا می‌کردم می‌گفتم جنگل، سمت چپ می‌گفتم دریا، می‌ترسیدم گیو که رانندگی میکنه فکر کنه الان تو بیابونیم!!خنده

 

مسیر هراز هم که باز بود و نسبتا خلوت، می‌دونستیم یکشنبه ولی‌ خیلی‌ شلوغ خواهد بود. پلور هم برف درست حسابی‌ میومد و مه‌ غلیظ در حد دیدن فقط ۱ متر با چراغ روشن، آخر هیجان بود!نیشخند مسیر رو کلا بدون عجله و آروم اومدیم و هر جا عشقمون کشید واسادیم، دیگه ۸ خونه بودم و دو تا از دوستامونم خونه ما بودن که من نمیدونم چه جونی داشتم که با هم رفتیم خیابون گردی به نیت نذری گرفتن٬ موفق هم بودیم.گاوچران شب که می‌خوابیدم همش فکر می‌کردم همه اینا خواب و رویا بوده بس که همه چی‌ عالی‌ بود.خیال باطل راس میگن آدما تو سفر خود واقعی‌ شون رو نشون میدن، گیو به من نشون داد که "غیرت" به این معنا نیست که روسری زنتو وحشیانه بکشی جلو ، اینه که تمام تلاشتو بکنی‌ که کسی‌ که تو رو مرد خودش میدونه از بودن با تو حس امنیت داشته باشه و تو هر لحظه تلاش کنی‌ برای بقای این حس. نشونم داد که "دوست داشتن" همون محدود کردن نیست و دیدن شادی کسی‌ هست که دوستش داری، این که حتّی اگه هیچ وقت نذری نگرفتی به خاطر کسی‌ که دوستش داری کلی به زحمت میفتی تا اون دلش شاد شه و بخنده. من دیگه ۲۰۰% مطمئنم که میخوام بقیه لحظه‌های عمرم رو با این مرد تقسیم کنم، دعا کنید همیشه همینطور خوب بمونیم برای هم.لبخند

 

یکشنبه صبح هم رفتیم یکی‌ از شهرک‌های اطراف تهران که بهمون نزدیکه برا دیدن خونه و شرایط، من به خودم که اومدم قیافم ایش کامل بود!خنثی گیو هم گفت اگه دوست نداشته باشی‌ و بتونیم بخریم میدیم رهن و خودمون میریم تهران. میگن خواسته‌های آدم تمومی نداره همینه دیگه، الان هم هدف ما همینه. مامان گیو هم زنگید که نذری آوردن بیاین اینجا باهم بخوریم٬ خودمون هم قبل از خونه رفتن باز رفتیم نذری گرفتیم و هی‌ تو ماشین زدیم بر بدن. اینجوری بود که من برای اولین بار گنجیشکی غذا خوردم تو خونه شون!!مژه اونجا هم کامنت‌ها رو چک کردم و چیزایی که گفته بودین رو نوشتم که مامان گیو بره بپرسه از بانکا، امروز هم گیو گفت همه اون شرایط وام دیگه نیستن!ناراحت شب هم از همونجا میخواستیم تو پارک دوست وکیلمون رو ببینیم که دیدم شمع روشن می‌کنن، گیو هم سریع برام شمع خرید که به قول خودش بعدن نگی تو جلوی احساسات منو گرفتی‌!خنده ۵ تا شمع روشن کردم که این مال حاجت خواننده هام بود، کلی هم بعد از روشن شدن هر شمع ذوق می‌کردم که گیو میگفت آرووووم،ساکت گفتم من میخوام پر از خوشحالی دعا کنم، کی‌ میگه فقط با ضجه مویه دعا میره بالا؟ دعای خوشحالی من خیلیم زودتر میره بالا تازه!نیشخند

 

از عماد در حضور گیو از شرا یط ضمن عقد پرسیدم و اونم میگفت خودم همه رو برات اوکی می‌کنم. به گو هم میگفت داریم بیچاره ت میکنیم دوستم!! من: نیشخندعماد: شیطانگیو:خنثی گفتم میخوام تو مهریه م هیچ گونه اسم پول نباشه، حتّی جمله "فلان چیز به ارزش فلان تومان" که گفت بعضی‌ دفترخونه‌ها گیر میدن که باشه ولی‌ بیا پیش آشنای خودم میریم که هر چی‌ می‌خواین انجام بده، اوه یس!بازنده بعد هم ازش پرسیدم که بیای عروسیمون کادو چی‌ میاری؟ میخوام ببینم می‌صرفه بیای یا نه،زبان که گفت و دیدم می‌صرفه!!!خنده بعد هم رفتیم چای خوردیم و شمع روشن کردن دیدیم و خونه که می‌رفتیم کلی نذری گرفتیم. همه رو وعده وعده جدا کردم گذاشتم اینجا تو فریزر شرکت که روزایی که غذا ندارم از بیرون نگیرم، خلاصه ما باید در هزینه‌ها صرفه جویی کنیم دیگه کم کم!نیشخند

 

[ ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

گیو هم می‌دونست دیروز سالگرد دوستیمون بود، به همین مناسبت ما یه مراسم خیلی‌ خفن داشتیم که همانا اومدن ایشون در خونه ما و دادن سبد پیک نیک‌ دست من بود و یه بوس!زبان خوب از اول میگم، از اینجا که رفتم خونه مشغول کیک شدم، سروش دوستم زنگ زد، منم میدونستم چرا بعد از ۲ ماه یاد من افتاده. گفتم جون من زنگ زدی تغییر relationship فیضبوکو فضولی کنی‌؟! اونم گفت آرهههه، زود برام بگوخنده! گفتم بابا جان همون گیو خان خودمونه و اونم شاکی‌ که چرا من هنوز ندیدمش؟ بدون تائید و اجازه من میخوای چه غلطی بکنی‌؟!نیشخند که گفتم زن تو اگه از خرداد امسال امتحاناش به سلامتی تموم شد، ما رو دعوت کن ببینش!زبان کثافت میگه من ببینمش این اشتباه بزرگی‌ که میخواد بکنه رو بهش گوشزد می‌کنم!!!نیشخند بعد دیگه مجبورش کردم بره  کامنت چرت و پرتشو پاک کنه که مامان گیو نبینه، عجب غلطی کردیم در فضای مجازی با هم دوست شدیما! اینم یه تجربه: "در فیضبوک با مادر ایشان دوست نشوید!"خنثی

 

این کیک الان تو قالب خودشه و سلفون هم کشیدم روش، ته کوله مه! با کره درست شده، پس فعلا نرم میمونه و هوا هم که گرم نیست، یه شمع ۱۰ سانتی هم برداشتم بذارم وسطش، دنت شکلاتی هم می‌ریزم روش برا تزیین. یعنی‌ گیو بره ۳ مین دست به آب و بیاد من با کیک روشن میرم تو حلقش!!!نیشخند سالاد سبزیجات هم درست کردم سسش هم جدا، برا شام امشب. تخم مرغ محلی و گوجه هم برداشتم برا املت فردا صبح جمعه. خوب چیه؟!نگران ذوق دارم، سفر ۲ تائی‌ اولمونه، میخوام همه چیز خوب باشه و اونجا خیالم راحت باشه همه چیز همراهمه و جایی که نمی‌شناسیم خرید نریم، بگم کاهو و مواد سالاد هم حتّی برداشتم خیلی‌ ضایع س؟!خجالت

 

اون خونه ‌هه همه چی‌ داره، ولی‌ من یه پتو نرررررم هم برداشتم واسه اینکه بپیچیم دور خودمون وقتی‌ جلو اون شومینه هیزمی هستیم. لباس گرم در حد بترکون برداشتم و خونه که برم تا کیفم جا داشته باشه میچپونم توش. همین الان زنگیدم به مهندس که من از صبح تو این شرکت تنهام و از بس سایتا رو بالا پایین کردم حوصله‌ م سر رفت، گفت برو خونه!!! یسسسسس!هورا گیو هم که راه افتاده داره میاد دنبال من که بریم خونه وسیله‌ها رو برداریم و بزنیم به جاده. از اونجا که من به مامانم گفتم من و گیو و پردیس و شوهرش داریم میریم شمال!!!دروغگو به انرژی مثبت هر کسی‌ که اینجا رو می‌خونه به شدت نیاز دارم! پردیس جونم ساری که زود شوهرت دادم، بالاخره شتریه که دیر یا زود در خونه تو هم میخوابه دوستم، حالا امروز نشد سال دیگه!!!قهقهه

[ ٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

اینقده حرف دارم که نمیدونم از کجاش بگم! روزشمار مینویسم و عکس هم میذارم ادامه مطلب، اینجوری بهتره. یه پست هم به زودی خواهم داشت از سری "پست هایی که پاک میشوند" که کامنت نداره و مال قدیماست و اینا.چشمک


بقیه ش اینجاس
[ ٢۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

پارت۱ : حرم

با سرویس هتل و بعد از معطلی نیم ساعته رسیدیم حرم، اواخر مسیر میشنیدم که مسافرا و مامان بابا سلام میدن، من ولی‌ نیگا نمیکردم و خیابونا رو نیگا می‌کردم. وقتی‌ هم رسیدیم همینطوری، میخواستم برسم تو همون صحن که سقا خونه طلائی داره و به گنبد نگاه کنم، خیال باطلمیخواستم ببینم بعد از این همه تغییر افکار و باور هنوز می‌تونم مثل ۳ سال پیشم با دیدن گنبدش دلم بلرزه و اشکم بیاد؟ مامان می‌پرسید خوب چرا مثل خلا اینجوری میکنی‌؟ سرتو بالا بگیر!چشم که گفتم نه ، میخوام خودمو سورپریز کنم! از اون در قشنگ بزرگ رد شدم و سرمو بالا آوردم و نمیدونم چی‌ شد که به هق هق افتادم، آخ که نمیدونستم اینقدر دلتنگ بودم، اینقدر نیازمند و پر خواهش و شرمنده...

 

تو یه کاغذ خواسته‌ها و اسماتون بود، نمیدونم چرا برا شماها که دعا می‌کردم با سوز و گداز و این چشمه اشکم فداش بشم روون! ابرواون که تموم شد مشغول تماشای در و دیوار شدم و به هیچی‌ فکر نکردم و از انرژی موجود در فضا به مقدار زیادی سیو کردم واسه روز مبادا! بعد یادم اومد منم خواسته هایی دارمبازنده، دیگه اینجا کاملا جدی و منطقی شدم و به دلیل کثرت انواع زبان‌ها و گویش‌ها همه خاسته هامو انگلیسی‌ گفتم که قاطی نشه و فقط یه بار خانومی که یه ربع به زبون کردی برا من درد دل کرد و منم اوهوم اوهوم می‌کردم و به حرفش گوش می‌دادم٬ نگاه‌های پر فحشی بهم انداخت!!! نیشخندکلی از امام رضا معذرت خواهی‌ کردم واسه ریکوئست‌های قبلی‌ و خواستم اونا همه رو از فایل "درخواست‌های مهرسا" پاک کنن و این جدید‌ها رو جایگزین کنن! مژهگفتمم که خوب من بچه بودم و خام بودم و حالا بزرگ شدم این یکی‌ خواسته م کاملا عقلانیه و لطفا جلو بندازید اینو!از خود راضی هر چی‌ از حرم و نظم و زیبایی ش و اون همه انرژی مثبت سیال در فضا بگم کم گفتم و اونایی که دیدن می‌دونن چیز زیادی در وصف نمیشه گفت، باید بود و دید...قلب

 

 پارت ۲: مامان اینا!

- بابام رو تخت نشسته بود و من رو زمین در حال یاداشت کردن دعا‌های دوستان بودم که نیگاش کردمو گفتم: متنفرم از این رسم و رسوم مسخره که دست و پای ما ایرانیا رو بسته و من از همخونگی با کسی‌ که بالاخره انتخابش کردم محرومم، می‌تونستیم الان با هم باشیم و من شاد باشم که یکی‌ از خوشبخت‌ترین زن‌های زمینم!!! خنثیبعد پا شدم رفتم پی‌ کارم و کلّ روز رو به این فکر کردم که من این حرفا رو چرا و از کجام در آوردم و بابام الان داره راجع به من و فلسفه وجودی بچه و فیثاغورث چه فکری میکنه!خنثی

 

- مامانم اینقدر بچه م حاجت داشت که روز دوم ما رو پروند که با فامیل بریم بازار و خودش بعد با بابا بیاد، موندم یعنی‌ طومار خواسته‌های مامان از مال منم طولانی‌ تر بود آیا؟! متفکرکلی با مامی درد دل کردم و دلگرمش کردم و راهنمایی خواستم ازش. از امام رضا هم خواستم بابام راضی‌ شه بیاد اینجا که مامان گلم پیشم باشه. همش به مامان میگم من ازدواج که کنم زارت بچه دار میشمدروغگو و یه بارم نمی‌آرم ببینیش تا از فراقش دق کنی‌!!شیطان یکی‌ نیست به این بابای ما بگه تو که ۳۰ سال پیش پا شدی به خاطر مامان بابات از اینجا رفتی‌ اونجا! حالا به خاطر بچه‌هات برگرد اینجا! والا!!!چشم

 

پارت ۳: فامیلا

آخ که ما پشت دست‌مون رو داغ کردیم دفعه بعد بخوایم صرف هتل و زیارت بیائیم و خودمون رو به فامیل لو بدیم!! کلافهالبت اول قرار نبود لو بدیم، یه مراسم سالگرد بود که رفتیم و دیده شدیم و به فنا رفتیم! از زنگ زدن مرتب و داد و هوار و کولی‌ بازیشون که بگذریم فوق‌العاده دوس داشتنی هستن و ایشالا همینجوری عمر نوح کنن ما هی‌ بریم حالشو ببریم!نیشخند تازه اولین بار تو عمر ۲۸ ساله م رفتم زیر کرسی که یکیشون تو خونه باغش داشت و یه خواب ۵ مین توپ کردم و الان دلم کرسی میخواد!!!خیال باطل ووی خیلییییییییی خوب بود،بغل عجب چیزی رو به دلیل وجود بخاری گازی لوس از دست دادیم،اه!!زبان

 

پارت ۴: بیتا

شنبه شب مامان اینا بعد از شام میرفتن شب نشینی خونه فامیلا که گفتم من دوستم اینجاست و ۲ خیابون پایین تره، میریم اونو ببینیم، شما هم برین بگین ما حرمیم!! از خود راضیخلاصه به دلیل اشتباه در تخمین مسیر کلی پیاده روی کردیم و رسیدیم دفتر بیتا خانوم که از من هم حاج خانوم تر بود با اون مانتو مقنعه تریپ اداریش!!خندهماچ خلاصه کمی‌ که نشستیم بچه شام نخورده گفت بریم شام و قلیون که میو میو عوض شد و با بیتا فشن رفتیم یه جایی همون نزدیکی‌ و چقدررررر همه چیش عالی‌ بود، اون آخرا که بین ور ور حرف زدنمون توجهمون به در و دیوار هم جلب شد دیگه ریسه می‌رفتیم از خنده با تفسیر وقایع اتفاقیه!قهقهه چقدر خوبه داشتن یه دوست پایه مهربون که حتّی سفرش هم باهات همزمانه و به جای تهران شلوغ جای همو ببینین که آرامش محض داری و دغدغه‌هات تقریبا صفر شده. اگه قبیله عزیز اجازه میدادن حرم هم با هم می‌رفتیم که خوب نشد.افسوس عکس در و دیوار سفره خونه اینجاست، تفسیر با شما!!!نیشخند

 

پارت۵: دیروز

دیروز صبح سحر رسیدم تهران و چشمامو که باز کردم خیابونای بارون زده رو دیدم و آقای مهماندار که با فلاسک چایی بالا سرم ایستاده بود، اون چای عجب چسبید فی الواقع! از خود راضیآقای گیو رو هم دیدم که با چشای پف کرده منتظرم ایستاده و بال بال زنون رفتم سراغشقلب، تا خونه کلی وراجی کردم و بعد هم بی‌ هیچ استراحتی مهرسای طفلکی اومد سر کار و تا خود ۵ مثل تراکتور کار کردبازنده، به دلیل نبود خواهر شب گیو میومد پیشم، رسیدم خونه لباس شستم و مابینش چای گذاشتم و سالاد ماکارونی درست کردم و دوش گرفتم. گیو که اومد شروع کردیم به صحبت راجع به مسائل موهوم آیندوی زندگانی‌!عینک و در حال سالاد ماکارونی خوردن که گیو زغال می‌ذاشت برا قلیون گفتم میای شمع درست کنیم؟!نیشخند عصر تو مسیر برگشت از اون پیچ‌های زیبای بغل خیابون برگ چیده بودم، چسبوندم با پارافین مایه بغل قالب (همون ظرف بستنی خودمون!زبان) و پارافینی که رو بخار کتری آب شده بود ریختم روش و اینقدر انگولکش کردم و سرما بهش دادم تا راضی‌ شد از قالب در بیاد و بشه عزیز دل مامان!!!ماچقلب

 

از همه اینا مهم تر این که من ۲ شبه نخوابیدم و امشب هم کسی‌ میاد پیشم برا گریه و درددل کردن!!خنثی و یحتمل دیر بخوابم. فقط همه خوشحالیم اینه که ۲ روز از هفته رو نبودم سر کار و این برا من خود خوشبختی محاله! هورادیگه مخم نمی‌کشه از چی‌ بنویسم!! هر کی‌ میخواد بره زیارت مجازی بره ادامه مطلب و اگه دلتون لرزید من رو لطفا فراموش نکنید، اصلا مگه میتونید فراموش کنید من که اینقدر واستون دعا کردم و آب بدنم تموم شد؟!ابرو


بقیه ش اینجاس
[ ٢۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یعنی‌ ساعت ۴ بیدار شدن جمعه از ۱۰۰ تا فحش ناموسی سنگین تر بود برا من! ولی‌ خوب میدیدم قراره ۲ تا آخر هفته نباشم با گیو و پائیز هم که بود و فصل شمال رفتن. ۴ بیدار شدم و گیو ۴.۵ اومد و ۵ آرژانتین بودیم و ۶ راه افتادیم! چشممن که یه بالش انسانی‌ به اسم گیو داشتمنیشخند و تا سکوت برقرار میشد سر روی بازوی گیو و لالا. تا قبل از صبحونه هم سکوت محض بود و چرت زدیم، صبحونه که خوردیم خواستیم سوار شیم دیدیم اتوبوس تبدیل به دیسکو متحرک شد و همراه با راه افتادن و بسته شدن پرده‌ها همه ریختن وسط و تو اون تنگی جا تا تونستن قر دادن. میخواستم بیشتر تماشاگر باشم ولی‌ گیو کشون کشون بردم به رقصیدن و البت بعدش باید یکی‌ میومد می‌گرفت منو میشوند سر جام!!نیشخند

 

خلاصه برنامه رقص بود و بازی پانتومیم تا رسیدیم به قلعه، قبلش هم به همه گفتیم ما زانوهامون درد میکنه و عمرا تا بالا نمیریم! عینکنم نمک رفتیم چند تائی‌ پله رو بالا، بعد دیگه زدیم به دل رودخونه و جنگل و عکس هنری و عجیب غریب گرفتن، یه خانومه عکاس حرفه‌ای هم با تور ما بود که داشت عکس می‌گرفت، ازش خواستم از ما عکس بگیره و همون طور که حدس میزدمشیطان با دوربین خودش هم از ما عکس گرفت که دیروز برام ایمیل کرد، این هم از اون موقعه شده بک گراند گوشیم:

 

هر چی‌ از خوبی‌ هوا و بوی جنگل بگم کم گفتم، اصلا هوا به طور اتوماتیک عشقولانه بود! اگه تنها هم میرفتی عاشق خودت می‌شدی!زبان آخرین جایی که قلیون چایی میدادن یه جای با ویو عالی‌ رو به پله‌ها و رودخونه بود که رفتیم نشستیم به قلیون کشیدن و چای خوردن، یعنی‌ عجب چای توپی‌ بود، چای بهاره.خوشمزه اینقدر خوشمزه بود که از خودش خریدیم و تازه دم دادنش رو هم یادمون داد. پایین اومدنی هم چوچاق خریدم یه کیسه، الان تو فریزره برا قورمه سبزی و غذای شمالی‌ ایشالا، ناهار هم فومن خوردیم ۵ بعد از ظهر! نگرانبعد هم زیتون خریدیم منجیل و از اونجا رو دیگه من تا تهران ساعت ۱ یادم نیست زیاد، یه خواب مشتی‌ زدم تو رگ.بازنده

 

عکس‌های ادامه مطلب هیچ کدوم گویای اون زیبایی که به چشم میدیدم نیست واقعا، حالا عجالتاً همینا هست تا عکس‌های دوربین گیو رو هم ببینم چجوری شدن و کدومو می‌تونم بذارم اینجا.


دیشب هم تو اون هوای توپ پارک بودیم و کلی با دوستان حرف زدیم و همین عکس رو نشون بچه‌ها دادم و حسابی‌ سوزوندمشون که نیومدن، یحتمل یه برنامه بریزیم بعد از سفر‌های من با بچه ها. امروز هم که برم خونه بعد از سوپ پزیدن و اگه حال داشتم زیتون پرورده درست کردن، باید تو سر زنون بگردم لباس پیدا کنم برا عروسی‌ برادر همکار خواهرم!!ابرو همش خوشحال بودم هفته پیش بوده و پیچیدم و خواهرم یادش رفته، نگو فردا شبه، نمیخوااااام خوب!!کلافه آخه عروسی‌ که مختلط نباشه حال نمیده، ولی‌ فچ کنم باز بشینیم هر و کر کنیم و کلی بخندیم، امیدوارم.مژه


بقیه ش اینجاس
[ ٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان که دارم مینویسم صدای برخورد قطره‌های بارون میاد به شیشه و غرق لذت هستم. دیروز کنار رودخونه تو اون جنگل رویایی بهشتی، به گیو گفتم این آخر هفته م که پیش تو و در اولین سفرمون به زیبایی هر چه تمام تر گذشت و پر از عشق شدم،ماچ هفته دیگه هم میرم پیش نی‌نی‌ها و مامان اینا و مادر جون و خاله‌ها و فول لاو میشم و هفته بعدش هم که مشهد، نترکم با این فوران عشق یهو!خنده سفر نامه رو ایشالا فردا خواهیم داشت به روایت تصویر و باید منتظر عکس‌ها بمونم، امروز میریم سراغ ۵شنبه و تولد.

 

پنج شنبه دقیقا مثل همیشه رأس ۱۲.۵ که من میخواستم برم بیرون و خودمو برسونم به محل قرار کار پیش اومد منتظرو ساعت ۱ رفتم پیش پردیس، دیدم بچه م مقنعه پوشیده مثل من! عزیزمممممم.ماچبه زیبایی هم منو خر کرد برد همون بوف بغل پارک و ناهار خوردیم و کلی پر حرفی‌ کردیم و از خاطرات و خطرات گفتیم!نیشخند بعدش هم سورپرایزم کرد با ماشین آوردنش و منو بعد از یه خرید کوچولو رسوند خونه. رفته خونه مسج داده که وای ما چقدر به هم نزدیکیم، خیلی‌ دلم گرم شد... میدونید کسائی که تو شهری که زندگی‌ می‌کنن غریب هستن فقط حال منو می‌فهمن که وقتی‌ یه همجنس اهل اون شهر باشه که بتونی‌ رو بودن و داشتنش حساب کنی‌ خیلی‌ خوبه. حالا شکر خدا من از این دوستان جدید که میبینم فوق‌العاده راضیم و اعتراف می‌کنم باعث شدن شور و اشتیاق مضاعف داشته باشم.مژه

 

 

۲.۵بود رسیدم خونه و رفتم آشپزخونه و ۵ هم کیک مرغ درست کرده و سوپ پزیده و کیک رو شربت داده پریدم بیرون و رفتم حموم و آماده شدم گیو اومد رفتیم خونه محی‌ عزیزم، محی‌ هم از اول تا آخر که من اینا رو رو می‌کردم به گیو میگفت : دختر پنجه افتابمون رو بردی خوب شد؟ تو اصلا لیاقت داری؟ و تا آخر شب ۳۰۰ بار گفت پنجه افتابمون رو دادیم ببری!!!!قهقهه


بقیه ش اینجاس
[ ٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیشب قرار بود برم خونه نگار، دختر همسایه ای که هی‌ میخواستیم همو ببینیم هی‌ نمی‌شد تا دیروز ظهر که قرار شب رو گذاشتیم، منم رفتم خونه و آبی‌ به سر و روم زدم تا گیو اومد رفتیم عکس قبلیشو داد براش بگیرن که صرفه جویی در وقت شد شکر خدا، به خونه نزدیک بودیم که نگار زنگید و گیو هم میگفت نیگاش کن داره از ذوق میمیره، اصلا بهم نمیگه یواش برو!خنده خلاصه من رفتم و کلی‌ توصیه خوش گذرونی هم کردم بهش و اینکه بره از این هوای فوق‌العاده تو پارک لذت ببره و خودم پریدم تو بغل دوستم! بازندههمونطور که حدس میزدم فوق‌العاده خون گرم و مهربون و خانوم، اینقدر هم حرف زدیم که به هیچ کار دیگه نرسیدیم!زبان

 

برا شام هم مرغ ترش پزیده بود که من یه چی‌ میگم شما یه چی‌ میشنویدا!

 

ترششششششش اصل شمالی‌! نکته ش این بود که برا امروز ناهارمم گرفتم! یه همچین آدم خجالتی هستم من! مژهبرا خواب قرار شد برگردم خونه و گیو هم از پارک اومد رفتیم خونهقلب. واسه ۲ تا سفری که تو ۲ هفته آینده دارم همش استرس داشتم و حس زشت کارای عقب افتاده!زبان امروز به خودم آرامش دادم و دیدم اوضاع در اون حدی که فکر می‌کنم هم داغون نیست! فردا ظهر که با پردیس میرم بیرون و یحتمل ناهار، فردا شب هم میخوام کیک مرغ بپزم ببرم خونه محسن اینا برا تولد مردادش!زبان خو چیه، سورپرایز همون موقع که سورپرایز نیست که! تی‌ شرت Polo هم از این حراجی‌های اینترنتی خریدم براش که کلی حال کنه با مارک و قیمت نپرداخته ش!!!از خود راضی پریروز پست برده در خونه و این چنین شد که خواستم این ۵شنبه کادشو بدم تا قبل از تولد خودم!خنده

 

پارسال زمستون چند تا از بچه‌های اکیپ دوستیمون تهران بودن و تولد منم بود، همون بهمن ماه، این محی جیگر هم به اسم دور همی‌ تولد گرفت بچه م و کلی شرمنده کرد عزیزم، آخی همون روزای اول بود که گیو میومد تو جمع ما،خیال باطل شایدم اولین جلسه بود، یادم نیست، فقط یادمه گیو و پوریا که شوخی‌ میکردن من ذوقمرگ میشدم که پوریا دوستش داره و باهاش حرف میزنه و پاچشو نمی‌گیره!!!خنده

 

جمعه هم که داریم میریم قلعه رودخان و حلال نمیکنم کسی‌ از اونجا که من خریدمش خریده باشه و همسفرمون باشه و خودشو معرفی‌ نکنه!!!ابرو من نگاه خونیم حرف نداره، اگه بفهمم و نگی‌ میام از بالا قلعه پرتت می‌کنم پایین!! خلاصه حواستو جمع کن همسفر!یول

 

الانم که برم خونه مرغ بپزم آماده باشه که فردا میرسم خونه بتونم اوکی کنم همه چی‌ رو برا خونه محسن. نامزد هم خونه ایش هم کیک شکلاتی میپزه و باید برا اونم کاکائو و شکلات تخته بخرم، شایدم خودم الان که رفتم خونه پزیدم اصلا، همه چیز بستگی به مود ما در منزل دارد!بازنده

[ ۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

همیشه گیو رو دوست داشتم، از همون اولا. یعنی‌ می‌تونستم خیلی‌ راحت به هر کسی‌ که ازم می‌پرسید "دوستش داری"؟ بگم :"آره، ولی‌ عاشقش نیستم، دوستش دارم به خاطر همه خوبی‌ هاش" .من قبلا ۲ بار عاشق شدم، یکی‌ در ۱۶ سالگی و اوج خامی که البته اصلا پشیمون نیستم و با وجود همه سختی هایی که کشیدم به خودم می‌گفتم خوب این باعث میشه رشد کنم و تجربه کسب کنم، یکی‌ دیگه با چشمای کاملا باز ولی‌ ناخواسته تو ۲۵ سالگی (این همون آدمی‌ بود که منو به مستقل شدن تشویق کرد و حامی‌ من بود و اگه نبود من هنوز همون دختر لوسه بابا بودم و ننر و راحت طلب!!)، مسلما جدا شدن از هر شخصی‌ یه سختی داره که به مرور زمان از یاد آدم میره، مخصوصا آدمی‌ مثل من که همیشه سعی‌ میکنه در لحظه زندگی‌ کنه و از همین الانش لذت ببره.لبخند

 

صبح جمعه تو خونه بیتا بهش گفتم که دلم برا گیو تنگ شده!خنثی همون روز تصمیمی گرفتم که اصلا به مغزمم خطور نمیکرد بتونم بگیرم ( گیو رو به چیزی ترجیح دادم که همیشه فکر می‌کردم این کار رو برای هیچ کس نمیتونم انجام بدم)، دیروز به عسل بانو نشونه‌ها رو میگم و اونم تشخیص داد من عاشق شدم به سلامتی! آخاین عشق خوش آب و رنگ و جدید رو به خودم و همه هم میهنان عزیز خصوصا خانواده آقای رجبی تبریک عرض می‌کنم خلاصه!!!نیشخند

 

شاید مسخره باشه از نظر خیلی‌ ها، ولی‌ همون "تجربه" که من عاشقش هستم خیلی‌ جاها نشون داده وصلتی که فقط از روی عشق خشک خالی‌ و بی‌ تفکر صورت میگیره جدایی تلخ داره آخرش. وقتی‌ به رابطه‌های قبلی‌ خودم فکر می‌کنم و موقعیت‌های ازدواجی که با زیرکی از زیر یکی‌ یکیشون شونه خالی‌ کردم، باز هم ایمان می‌آرم به تصمیم هام که واقعا در اوج احساساتی بودن زیادم٬عقل رو هم قاطی خواسته‌های دلم کردم و حالا راضیم. ووی! به آخر و عاقبت بعضی‌ از رابطه هام که فکر می‌کنم تنم می‌لرزه که یعنی‌ من الان فلان طور بودم یعنی‌؟! خدا به دور!استرس

 

کسی‌ نیاد بهم بگه تو چجوری بدون عشق میخواستی با گیو ازدواج کنی‌ که میزنم لهش می‌کنم! گاوچراناونقدر عاشقی و شیطونی کردم که بدونم باید چشم عقل رو بینا تر از عشق نگاه داشت واسه یه عمر زندگی‌ و انتخاب کردن پدر بچه م. اگه هم اون توله بز بهم بگه:" مامانی‌ چرا زن فلانی‌ نشدی که من الان بچه مایه دار باشم؟"چشم با عشق نگاش می‌کنملبخند و بعد یه پس گردنی محکمش میزنم و از معایب رابطه هام و آدماش بهش میگم و آخرش یحتمل کلی‌ با هم هرهر کرکر هم بکنیم سر خراب کاریا و شیطونیا و سوتی‌های من!!خیال باطل

 

پا شم برم سر کارم که دیگه بعد از ناهار مخ منم تعطیل شده و داره خزعبلات میگه. ادامه مطلب هم عکس غذاست، باشد که همه ناهار خورده باشن و منو تف لعن مالی‌ نکنن!نیشخند


بقیه ش اینجاس
[ ۳٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

وقتی‌ یه پست در همین نزدیکی‌! می‌نوشتم به اسم گیو مماخو باید به "کارما" هم فکر می‌کردم که باعث میشه مهرسا هم تبدیل به مماغو بشه! خدا رو شکر دیروز عصر که میخواستم برم خونه پسرم اومد دنبالمو رفتیم بازارچه خرید سوپی کردیم. من که رسیدم خونه رفتم آشپزخونه و حدودا ۱۰ تا سبزیجات قاطی کردم با هم٬ شد اون سوپی که توی ادامه مطلب می‌بینید.ابله خوردم و رفتم دوش گرفتم و ۹.۵ بود که به گیو زنگ زدم بیا اینجا با هم بفرمائید شام ببینیم. اونم پارک ورزش کرد و یه کاری داشت انجام داد اومد در حالی‌ که من هنوز هوله به تن تلفنی با بیتا حرف میزدم و فکر می‌کردم چقدر زود اومد، نگو ۴۰ مین ما داشتیم فک میزدیم!!به من زنگ بزن

 

برای منم سک سک آورده بود و پفیلا و یامی!!!خنده عزیززززززززم، هر چی‌ من دوس داشتم آورده بود که من خوشحال شم زود خوب شم! تقریبا هر ۵ مین می‌پرسید بریم دکتر؟ منم سعی‌ می‌کردم سر سنگینمو بلند کنم و تو صورتش نگاه کنم و با چشم گرد بگم: "نععععععع!" که خوب البته نمی‌شد و می‌گفتم: دععععع‌!زبان اونم زیر لب یه لجباز یا چش سفید میگفت و باز می‌پرسید و این پروسه تا رفتنش ادامه داشت. وقتی‌ رفت من به بیتا زنگ زدم و کلی‌ حرف زدیمو دیدیم حرفامون تموم نمیشه گفتیم همو ببینیم شاید سیر شیم!ساکت و رضایت دادیم به خوابیدن. صبح واقعا به زور اومدم سر کار ولی‌ از ترس ۲ روز مرخصی که تو آبان میخوام بگیرم برا مشهد٬ اسم رفتن رو هم نمی‌آرم. اصلا من با سرما خوردگی هم حال می‌کنم! خلسه و بیحالیشم باحاله!نیشخند ولی‌ متاسفانه وقتی‌ اومده سراغ من که یه مهمون دیگه هم دارم!زبان

 

هی‌ پردیس خانوم که تو خوابت من طفلکی رو کلی زدی و گیسمو کشیدی و لهم کردی!نیشخند قول امشب و فردا شبت یادت نره، ترجیحا امشب!مژه


بقیه ش اینجاس
[ ٢٥ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دلم برا محسن دوستم خیلی‌ تنگ شده بود، خیلی‌. پریشب هم قبل از خواب یاد تصادف چند سال پیشش افتاده بودم و به این فکر کردم اگه نباشه چقدر زندگی‌ سخت میشه و چقدر دوستش دارم و کلی‌ گریه کردم بعد خوابیدم!ساکت دیروز هم زنگ زدم همه اینا رو براش تعریف کردم!خنثی کلی تشکر کرد از آینده نگری منخنده و چون میدونم بچه م مدیر عامل شده و سر شلوغ و نمی‌تونه بیاد خونه ما، گفتم شب می‌آم پیشت، میخاستمم از اینجا برم مستقیم، ولی‌ دیدم حال نمیده با لباس اینجا و قیافه بدبختا. رفتم خونه و کمی‌ استراحت کردم بعد گیو ۸ اومد دنبالم رفتیم خونه شون.

 

وقتی‌ محسن یکی‌ یکی‌ لباس هاشو نشونم میداد که نظرمو بدونه برای اینکه تو جلسه مهم فرداش کدوم رو بپوشه یا وقتی‌ که مجبورم میکرد عطر هاش رو بوو بکشم و اونی‌ که مناسبه رو انتخاب کنم، وقتی‌ بهش کمک می‌کردم برا ادیت نامه ش و زورگویی هم می‌کردم حتیگاوچران و با دقت جمله‌ها رو پس و پیش میکردیم تا بیشترین تاثیر رو بتونه متن رو خواننده بذاره، همون لحظه که یهو چلوندمش، پر بودم از حس ناب خواهری،قلب خدا رو شکر کردم برا داشتن این دوست عزیزم و بقیه دوستای چندین ساله م که خیلی‌ خیلی‌ با دقت گلچین و غربالشون کردم و حالا دارم از وجودشون، حضورشون و موفقیتشون غرق لبخند و غرور میشم...خیال باطل

 

وقتی‌ پارسال زمستون میخواستم گیو رو بیارم تو جمع بچه‌ها و بهش گفتم اینا رو هم خونواده من حساب کن، خدا میدونه چی‌ به من گذشت. این که دوستام دوسش نداشته باشن برام خیلی‌ گرون تموم میشد، شاید به قیمت نبودنش...افسوس منم که این همه سال کسی‌ رو نبرده بودم تو این جمع تقریبا بسته و عکس العمل‌ها رو هم دیده بودم موقع ورود آدم جدیدچشمو کاملا حق داشتم واسه همه استرس ها، همین محسن عزیزم بود که از همه نرم تر بود و برادری رو در حق من تموم کرد، الهی فداش شمماچ (الان باز اشکم در میاد، به ز‌ر ز‌ر میافتم تو شرکت!نیشخند)

 

اینم اولین پرو لباس عر*وس من٬ دیشب. خودم کار زیاد رو سینه شو دوس نداشتم٬ نظرتون چیه؟!


بقیه ش اینجاس
[ ٢۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یکی‌ از دلایلی که منو خیلی‌ مشتاق میکنه به وبلاگ خونی و معتادش شدم، کسب تجربه س، می‌شه یه عالمه تجربه کسب کرد که وقتی‌ تو اون موقعیت به خصوص قرار میگیریم ازشون استفاده کنیم و سردرگم نباشیم، من به شخصه به خیلی‌‌ها مدیونم تو دنیای مجازی، ندیده و نشناخته، دستاشونو می‌بوسم واسه تقسیم کردن خاطرات و تجربیات و دانسته‌هاشون که عمرها و احساسا صرف میشه برای به دست آوردنشون...قلب

 

اول عکس جینگولی جات و کفش ببینیم بعد بریم سراغ تعریفی‌ ها، اینام که طلای ۲۴ عیاره جون پسر همسایمون، آخه شماها میدونید من چقدر برام مهمه این چیزا و گفتم از ایتالیا اینا رو برام ساختن و فرستادن!دروغگو به خدا مدیونید اگه فکر کنید لباس و کفشو از حراجی خریدم و اینا هم بدل هستش! گفته باشم!خنثی

 

اولین چیزی که از این عروسی‌ دیدم کارت دعوت بود که همه ش دست نویس بود و روی کاغذ مقوایی A5 که نقاشی عروس داماد هم داشت و به نظرم کار جالبی‌ اومد، این خودش کم کردن هزینه است و دقیقا همون چیزی میشه که میخوای و میشه از خیلی‌ قبل هم آماده ش کرد و جای تاریخ و اینا رو گذاشت واسه بعدبازنده. مورد بعد تالار بود که واقعا واقعا پدر ما در اومد تا رسیدیم بس که بد مسیر و جای عجیب غریب بود، ولی‌ خوب میخواستن مختلط باشه که خوب در همون محدوده میشه فقط اینجوری عروسی‌ گرفت. مثلا خود ما با اینکه ۲.۵ ساعت تو مسیر بودیم ولی‌ به محض ورود به تالار همه چیز یادمون رفت!هیپنوتیزم همه خوش گذشتن اون شب مال دی جی فوق‌العاده عالیش بود که دوست دانشگاهی داماد و گیو هم هستش، اون تمام تلاشش رو کرد و الحق و والانصاف که حسابی‌ ترکوند. مهمونا در حد ۱۰۰ نفر بودن که خوب هم هزینه میاد پائین، هم کیفیت میره بالا اینجوری، اکثرا هم که مثل من سرخوش بودن و اون وسط میترکوندن!از خود راضی یه جاهایی که از شدت دود رینگ رقص - که اتفاقاً هر وقت من بهش می‌رسیدم به صورت اتوماتیک یه عالم دود تو حلقو چشو چار من میکرد!!منتظر- پناه می‌بردیم به گوشه سالن و من به سرگرمی خودم - تماشا کردن آدما و دیدن عکس العملشون تو مواقع خاص!خیال باطل- می‌رسیدم، میدیدم که واقعا اکثر مدعوین دوستای عروس داماد هستن و دارن به شدت از شاد‌ترین شب زندگی‌ دوست‌شون لذت میبرن. چی‌ بهتر از این واقعا؟لبخند

 

چند جا من بغضو شدم، یکی‌ وقتی‌ مادر داماد شروع کرد رقصیدن باهاش و محکم در آغوشش گرفت و میبوسیدش که اشک داماد هم در اومد، یه جا وقتی‌ عروس داماد تانگو می‌رقصیدن و با هم آروم و درگوشی حرف میزدن و بوسه‌‌های کوچولو  میکردن هموقلب و آخری هم یه کلیپ ازشون گذاشتن بعد از شام که نفس همه رو گرفت. فوق‌العاده تأثیر گذار و زیبا بود. فکر می‌کنم همین سادگی و فکر کردن به خوشگذرونی مهمون بود که من عاشق این عروسی‌ شدم، عروس داماد هم که پایه، یه بارم دیدیم بالای جایگاه دی جی هستن و داران رقاصا رو رهبری می‌کنن!!!خنده شام هم باقالی پلو و زرشک پلو بود، سالاد و ژله و اینا، همه چی‌ هم به اندازه و کاملا اقتصادی، حالا دیگه من قضیه رو زیاد باز  نمیکنم.

 

نقش موزیک خیلی‌ کلیدی و حساس و پر رنگ بود! تمام مدت همه چیز به موقع بود، از انتخاب آهنگ و یه وقتایی اجرا کردن مثل زمان زیر لفظی گرفتن و بریدن کیک و از همه مهم تر هدایت موزونگران! همیشه در صحنه‌ای چون خود بنده که بدون هدایت می‌تونستم همه دم و دسگاشونو با خاک یکسان کنم!گاوچران یعنی‌ برا هر چی‌ حاضر نباشم پول بدم این موزیک خوب رو نمی‌شه گذشت.

 

خلاصه اینکه ما خر شدیم و اگه بتونیم مخارج رو مدیریت کنیم و مثل این عروسی‌ دوستان یاری کنن، ما هم دوس داریم جشن داشته باشیم، به این هم فکر می‌کنیم که خوب باغ رو از خاله گیو اگه بشه گرفت، موزیک هم دوستش، شام هم که دیگه سعی‌ می‌کنیم مهمونا کم باشن و کلا دل زیبا و خجسته‌ای داریم!خنثی امید هم چیز خوبیه دیگه، ما هم که جوونیم و امیدوار!!! خیال باطل

 

راستی‌ شما احیاناً کسی‌ رو نمیشناسید که خارجه باشه و اینجا خونه ش خالی‌ افتاده باشه و خدای نکرده گذر زمان خونه ش رو شاید از بین ببره؟!نیشخند بعد خونه ش رو بهتر نیست بده دست یه زوج جوون بی‌ سر و صدا با سلیقه و مورد اعتماد که هوای خونه ش رو داشته باشن؟! خیلی‌ ثواب داره ها! از ما گفتن!چشمک

[ ٢٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیشب که با مامان تلفنی حرف میزدم ازش پرسیدم مامان واقعا من از کی عروسی‌ نرفتم؟! و واقعا فهمیدم صحبت ۱ سال، ۲ ساله!خنثی حالا درسته مهمونی‌ و اینا بوده ولی‌ لباس عروس که نداشته، عروس داماد که با هم نرقصیدن، از اون نگاه عشقولانه‌ها که نکردن و مهم تر از همه شام همیشه فست فود بوده و از شام عروسی‌ خبری نبوده!!!نیشخند

 

آقا من همه کارامو کردم، یعنی‌ همه رو ها! اونم تحت چه شرایطی؟ به جای ۵ همیشگی ۶.۵ رفتم بیرون از شرکت!افسوس بغض کرده و قطره اشکی هم فشانده، هم از استرس یه کاری، هم از ترس این که به هیچ کاری نمی‌رسم. تو مسیر ولی‌ باز با خودم صحبت کردم و خودمو آروم کردم، تازه میخواستم گل هم بخرم برا خودم که یادم اومد آقای گیو اون شب که میومد برام گل خریده بود، به جاش خودمو ناز کردم!نیشخند یه سربازه هست که وقتی‌ میبینمش از سر کوچه براش احترام نظامی میزارم جدیدأ!! اونم مثل خودم پایه! از کیوسکش میاد بیرون و احترام میده و بعد من در حالی‌ که از خنده غش کردم به راهم ادامه میدم و اونم هرهر کنون میره سر پستش، عزیییییییییزم!ماچ

 

خونه که رسیدم یه چیز خوردم و تی وی رو روشن کردم و آروم نشستم پای کارام، کم کم و آروم، اصلا خودمو اذیت نکردم، لاک پامو عوض کردم، اپیلاسیون، لاک دست، خواهرم اومد طراحی‌ کرد و در آخر برداشتن ابرو و وسطاش سوپ خوردن و استراحت و تی‌وی دیدن و حرف زدن با گیو و چک کردن و ‌ست کردن لباس هم بود. لباس یه کرم تقریبا پر رنگه که طلائی هم داره و کفشم هم سفید کرم، گوشواره گردنبند هم سفید طلائی. الان پشیمونم چرا همون دیشب عکس نگرفتم اینجا بذارم فضولی‌ها ارضا شه!نیشخند فقط الان مشکل موئی دارم و امیدوارم این ۴ تا شیوید مطیع من باشن و مثل موی آدم باشن و منو دق ندن!!منتظر نه که نصفشون سر رنگ کردن این دفعه آخری ریخت، میترسم بقیه لج کنن باهام!!!آخ

 

در ادامه عکس لاک داریم که من یه دستی‌ عکس گرفتم و واقعا همینقدر در توانم بود، دستام خیلی‌ خوب شده و رنگ لباسمه دقیقا ولی‌ تو عکس خوب معلوم نمیشه، ردای گورخریش! سفید و نقره‌ای هستش رو زمینه طلائی.


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یه ۶ ماهی‌ قبل از اینکه مستقل شم، کارم خوردن و خوابیدن بود، مثل دوران قبل از دانشجوئی. از خرداد تا دی ۸۷ علاف بودم و کلا پای MBC۴ پلاس بودم، اون موقع ها به ترتیب دکتر فیل رو نشون میداد که من بهش می‌گفتم "عمو فیل جونم"قلب و بعد از اون اوپرا وینفری بعد هم یا مسابقه رقص بود یا یکی‌ از سریالای محبوبم، آخری‌ها هم که اون مسابقه خیلی‌ خفن راستگویی "Moment of Truth" هیپنوتیزم.مامان بابای‌ طفلکی هم مینشستن و نیگا میکردن و من هر جا که لازم میدیدم و بد آموزی نداشت ترجمه می‌کردم.از خود راضی موقع اون مسابقه ولی‌ بغل مامان مینشستم که بتونم در گوشش یواشکیا رو بگم،ساکت خوب بعد از ترجمه من صوت تعجب مامان بلند میشد یا می‌خندیدیم و داداشم شاکی‌ میشد که به ما هم بگو و من خیلی‌ جدی می‌گفتم نمیشه، اونم قاطی میکرد و میرفت تو اتاقش پای کامپیوتر. مامان هم یحتمل بعدا برا بابا ترجمه میکرد موقع خواب!چشمک

 

اینقد فک زدم که بگم امروز یه ایمیل داشتم که عمو فیل م! براتون یه تست خودشناسی گذاشته اینجا. اینم نتیجه تست دادن منو عسل بانو، عمه اپرا هم این تست رو تو یکی‌ از برنامه هاش داده و ۳۸ شده. برید خودتون رو بسنجید فرزندانم!فرشته


عجب روزایی بود ها، داره ۴ سال می‌گذره و من چقدر به این سبک زندگی‌ عادت کردم حالا، همین روزا بود که من در اوج راحتی و ریلکسی و خوشگذرونی زمزمه مستقل شدن سر داده بودم و تو دوران ۳ ماهه جنگ جنگ تا جدائی بودم٬ از سکون متنفرم٬ اصلا نمیتونم بیکار و علاف باشم و اینطور آدما رو اصلا درک نمیکنم.ابرو بابا هم وعده وعید میداد که برات ماشین می‌خرم و من میدونستم مثل همیشه حرف بزنه پاش می‌‌ایسته ولی‌ من هیچی‌ جز رو پای خودم ایستادن راضیم نمیکرد، فکر می‌کردم یه عمر تو ناز و نعمت خونه بابا بودم و هیچ وقت نفهمیدم نداشتن یا نشدن یعنی‌ چی‌، همیشه همه چیز رو پدر و مادر مهربونت فراهم کنن برات حتی هوس‌های ناگهانی کودکانه، آخرش چی‌؟ باید همش بشینم تا تامین شم؟ اگه روزی کسی‌ نبود که تامینم کنه چی‌؟ پدر مادر منتی ندارن، همه که اینطوری نخواهند بود.چشمک مامان هم نرم نرم باهم صحبت میکرد و آخریا تریپ قهر هم داشتماچ، الللللهی فدای دل‌ تنگ مهربونش بشم من.قلب من ولی‌ ثابت قدم بودم، مثل همیشه، مشوقی هم داشتم که خوب خیلی‌ موثر بود، کسی‌ که بعد از ۲ سال که ازش جدا میشدم ۲ تامون کلی‌ رشد کرده بودیم و بزرگ شده بودیم و هی‌ از هم تشکر میکردیم برای تغییراتمون، که آخرین بار دیدار از پشت شیشه  قطار، اونقدر ضجه زدم که داشتم غش میکردم و اون وقتی‌ عینکشو برداشت چشاش سرخ خونی بود. که مسول کوپه خیلی‌ جدی میگفت خانوم میخوای اونم بیاد باهامون؟! در رو باز کنم؟! که ۲ ماه یواشکی هر گوشه خلوتی٬ از دلتنگیش زار زدم و بارها تو خیال در آغوشش کشیدم؟ که تا خیالم از خوشبختیش راحت نشد آروم نگرفتم، که هنوز میتونه مثل الان چشامو خیس اشک کنه و این بغض گنده رو بذاره تو گلوم. که یکی‌ از بهترین دوستامه و با اینکه ازش خبری ندارم پشتم به حمایتش گرمه و میدونم هر وقت بخوام برام هر کاری می‌کنه، آآآآآآآآآآخ...

 

خوب از این جو خارج شیم و جونم براتون بگه که دیروز خونه رفتنی یکی‌ از مهندسین که هم مسیریم زنگید از جلسه بیرون که مهرسا ماشین منو بیار تا فلان جا، منم گفتم باشه، به فلان جا که رسیدم یادم اومد من گواهینامم اعتبارش تموم شده و آذر میشه ۱ سال که این باطل شده! نیشخنددوست گیو که میخواستیم همو ببینیم دوس دخترش نبود و منم پامو کردم تو یه کفش که نمیام و شما برین بدون ما درد دل‌ کنین و حرفای خصوصی بزنین. هر چی‌ هم گیو اصرار کرد که نه ما حرفامونو تلفنی می‌زنیم من راضی‌ نشدم و مرتب کردن لباسامو بهونه‌ کردم و گفتم نمیام، گیو هم گفتش پس من می‌آم سوپ میخورم، اومد ۱ ساعتی هم بود و یه اوچولو هم سرما خورده که جوشونده هم دادم به بچه و روونه ش کردم با دوستش رفتن بام، خودمم تنها اقدام مفیدم ماکارونی درست کردن بود و از جلو تی‌وی تکون نخوردم، هوا تاریک که هست هیچ غلط تمیز کاری نمیتونم بکنم، نمیدونم چرا! گیو هم برگشتنی خیلی راضی بود از این دیدار مردونه! و منم کلی حال کردم که بهش خوش گذشته ماچ

 

از سری کارهایی که باید تا ۴ شنبه که میرم عروسی‌ انجام بشه، خرید لاک و بیگودی( میخوام از مامان گیو تقلید کنم که میخواد جای‌ بره بیگودی میپیچه تو موهاش بعد از هموم و بعد موهاش خیلی‌ خوب می‌شه!نیشخند) و هر چه زودتر خرید کردن با کارت تخفیفی که دیروز گرفتم (از وین) تا جنس خوباشو نبردن و رنگ آمیزی دوباره دم موهام و یه سری کار دیگه که یادم نیست هستشخنثی، اگه امروز این وین رو برم عالی‌ میشه، شاید حتی برگشتنی تجریش هم برم و علاوه بر خرید جینگیل جات لوازم شمع سازی هم بخرم، کلاس یوگا امروز هم مالید چون واقعا تا ۴ شنبه وقتی‌ نمونده، قول قول قول که هفته دیگه میرم، قول!بازنده

حالا بریم عکس ببینیم از این مدت، کمه ولی‌ بهتر از بی‌عکسیه دیگه!چشمک


بقیه ش اینجاس
[ ۱٦ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

۱.من باب تولد:


برا خودمم عجیب بود،ولی‌ زود آماده شدم میخواستیم قبل از ۹ اونجا باشیم و برا اولین بار ببینیم چشم گرد سورپرایز شده چه شکلیه! به موقع رسیدیم و بعد از عملیات تحت پوشش پارک کردن ماشین‌ها در جای مخفی‌ و آندرکاور بودن!عینک رفتیم داخل و منتظر شدیم متولد بیاد. من استرس داشتم، خیلی‌ ها!وقت تمام تو راه هم در حد دو کلمه حرف زدم، فقط می‌خواستم برسیم زود. اونجا دیگه اخلاقم در عین مسترس بودن نباتی شد و کلی‌ از خجالت شکم در اومدم و گیو رو هم تشویق کردم در این راه دشوار یار و یاورم باشه!مژه بالاخره متولد اومد و "م"(دوس دخترش) به بهونه‌ بستن زیپ لباسش کشوندش تو خونه! نیشخند(مثلا قرار بوده برن خونه یکی‌ از دوستاشون) خلاصه اینکه بعد از باز کردن در و سلام کردن "م" ما ۱۰،۱۲ نفری پریدیم و جیغ زنون گفتیم تولدت مبارککککککککک هورا( وای! الان باز گر گرفتم از هیجان!!) بنده خدا به شدت هر چه تمام تر سورپرایز شد در حدی که عرق کرد اصلا! من که بغضو شدم، در این حد فضا رومنس شد ییهو، عزیززززززززم...بغل
 
چند تا نوشیدنی‌ رو کانتر اپن بود با یخ و آب میوه‌های مختلف. منم که ماشالا خدای اعتماد به نفس، بعد از اولین بار که یکی‌ از بچه‌ها سرو کرد برامون، رفتم گفتم میشه خودم درست کنم؟ و شروع کردم به میکس کردن مزه‌ها و نمیدونم چرا اینقد خوشمزه و خوش خوراک میشدن اینا، ۸ باری درست کردم برا خودم فک کنم حتی! خجالتبرای اینکه فک نکنم فقط به دهن خودم خوشمزه س کلی‌ هم به حلق گیو و دوستاش ریختم که با نظر من موافق بودن و من اعلام کردم میخوام "بار وومن" بشم، از اونجا که امکانات لازم "بارمن" بودن رو ندارم!!!نیشخند


۲.من باب روز جمعه


صبح شنگول از جیغ ویق و خوردن نوشیدن دیشبش پا شدم، از ساعتای ۹ تا ۱۲ خودمو مشغول کردم تو آشپزخونه که کلی حال کردم، برا ناهار خورش کرفس پزیدم و بعد فکر کردم کم میشه، میرزا قاسمی هم زدم تنگش،خوشمزه برا ناهار شنبه هم بروکلی پلو ، بعد هم که کلاً تی‌وی دیدن و تنبلی کردن، شب هم نمیدونستیم چیکار کنیم که به فرزاد گفتیم بیا پیش ما، اونم خرمون کرد گفت من شام می‌پزم شما بیاین که ما هم پایه و مرام و این صوبتا،گاوچران رفتیم اونجا و فچ میکردیم دوست فرزاد همونی هست که اون دفعه بود و دیدیم نه عوض شده! فرزاد شیطون بلا!نیشخند ماکارونی زدیمو قلیون کشیدیم و باز هم قهوه تلخ دیدیم که کلی خندیدیم و اینم از تعطیلات این هفته.

 
۳.من باب فرودگاه رفتن


شنبه که میرفتم شبش فرودگاه٬ گیو از صبح دهن منو صاف که چه عرض کنم، ماله کشی‌ و سیمان مالی‌ و بتن ریزی کرد که: کی میری؟ چه جوری میری؟ من بیام؟ با خواهرت میری؟ از خودشون کسی‌ نمیاد؟منتظر که بنده قاطی فرموده گفتم : مگه من بچه م یا ترسو؟ که در جواب فرمودن : ما از همین کله خر بودن شما میترسیم!! من؟! آخخلاصه ازش قول گرفتم که زنگ نزنه هی و بذاره من کارمو بکنم، منم زنگ زدم تاکسی‌ اومد و خیلی‌ راحت با کولر روشن و آهنگ‌های جدید و آروم خوب رفتم، دقیقا وقتی‌ رسیدم که دیدم این آقای نردبون!زبان داره از پله‌ها میاد پایین. منم قبلش اون کاغذرو شرکت جا گذاشته بودم، تو خونه با ماژیک اسمشو نوشتمو اونجا که دیدمش اصلا خودمو به اون راه زدم که حرکاتشو ببینم، خیلی‌ با مزه بود ، هول بود اساسی‌، فقط می‌خواست زود بیاد بیرون، به محض بیرون اومدن رفتم پیشش، منو دید ذوق مرگ شد! حالا ما دستای همو گرفتیم هی‌ چاق سلامتی می‌کنیم، هی‌ آقایون اسمشو نبرساکت حرص میخورن! رفتیم یه آب پرتقال خوردیم و سوار بر تاکسی رفتیم هتل، من فچ می‌کردم خودم پر حرفم، این داداشمون رو دست من زده بود! چشممگه یک ثانیه ساکت شد من تمرکز کنمو نگاه کنان بر دشت تاریک دعا کنم برا خالم؟! نگراندیگه سوالاشو از سایز تهران شروع کرد و بعد برج میلاد و عرض اتوبان و بال مگس و دمب خرو...فقط آخرش از سایز خودم نپرسید!!!خنده نزدیک هتل گیو میومد دنبالم که تا این بچه ‌هه فرم پر کرد گیو هم رسید و مهندس به من گفت بهش پول بده تا بعد باهم حساب کنیم، رفتیم براش پول گرفتیم که من دیروز خوشبختانه معادل دلاریشو وقتی‌ داشت با مهندس حساب کتاب میکرد ازش دریافت کردم، دلاری ۲،۴۰۰، الآنم کلا ذوق مرگم که دلار ۲،۶۵۰ شده!!خنثی بعدش تو اتاق هتلش بهم همون سوغاتی رو داد و من و گیو هم که اومدیم خونه دیگه. خدمتکار هتل تو آسانسور میگه این آقاهه چرا اینقد درازه؟متفکر گفتم این صبحا نون و پنیر و نبردبون میخوره، اومدم از آسانسور بیرون، میبینم از خنده ضعف کرده چسبیده به میله!!ابرو


۴. من باب شام یکشنبه


عجب حالی‌ داد!از خود راضی رفتیم ۸.۵ دنبال دیوید که بسیار حاضر و آماده نشسته بود تو لابی هتل منتظر ما و رفتیم فرحزاد، یه جای عالی‌ که غذاش خیلی‌ خیلی‌ خوب بود و قیمت عالی‌، منو دیوید که هم پای هم خوردیم، در این حد خورد!خنده یعنی‌ همه تفکرات من به فنا رفت که فکر می‌کردم اینا کم خوراکن! همه چیز رو هم از رو دست من نیگا میکرد که مثل ما غذا بخوره، عزییززززم زباناینقد کاراش بامزه بود و قیافش بعد از تست کردن مزه‌های جدید جالب بود که خدا می‌دونه. هی‌ به گیو میگم بیا حرف مثبت هیجده بزنیم،شیطان میگه نه زشته!خنثی میگم بابا این که فقط سلام بلده! خلاصه آقای اخلاق، گیو خان، این تفریح رو هم از ما گرفتن!افسوس موقع حساب کردن از مدیریت اجازه گرفتیم رفتیم تنور رستوران رو هم بهش نشون دادیم! آخر غذاش هم گفتیم ماست موسیر و نون و سبزی بخور که پایگی کرد و خلاصه بالاخره سیر شد،اوه اینقدم با دوغ و کباب حال کرده بود که اصلا باورم نمی‌شد، فهمیدم من که عشق چلو کبابم ذائقه م اینترنشناله!!!بازنده بعد از اون هم قلیون کشیدیم و چای نبات خوردیم که این بچه کلا علامت سوال بود و همه چیز براش تازگی داشت، کاش می‌تونستم عکس قلیون کشیدنش رو بذارم که لپ هاشو تا آخرین نفس باد میکرد ولی‌ اندازه یه دود سیگار هم دود تو دهنش نبود،خنده کلی خندیدیم، به گیو هم میگفت شبیه ناصرالدین شاهه!!! منم گفتم آره این شاه منه!ماچ


۵. من باب جلسه دوشنبه


سابقه ترجمه همزمان من در حد فیلم اکشن برا بابا ترجمه کردنه که خوب زیاد دیالوگ نداره و تازه بعد از دیدن سی‌ دی اول میپیچیدم به بازی و می‌گفتم بابا من اولشو گفتم، بقیه ش دیگه تابلوئه که! نیشخنددیروز صبح ولی‌ من و دیوید و مهندس رفتیم برا جلسه محرمانه سری!ساکت ۴ ساعت کامل فک زدم، آخری دیگه داشتم ریپ میزدم و به تته پته میفتادم که خدا رو شکر اون جای دیگه قرار داشت و بردیم رسوندیمش. ابلهناهار هم کلم پلو داشتم که شب قبل پزیده بودم بعد از اومدن از فرحزاد. مهندس شیرازیه و میگفت خود کلم پلو شیرازی شده، از مامان تشکر کن!خنده منم گفتم چشم، حتما میگم بهشون!!دروغگو خونه که رفتم کیک شربتی درست کردم که ببرم پارک، چون دفعه اولم بود مواد رو نصف کردم ولی‌ عجب چیزی میشه خدایی،خوشمزه برداشتم ۹ تا پیس بردم پارک که دقیقا ۹ نفر شدیم و همه خوردن و تبریک گفتن برا نی‌نی، اینم مال شما جیگرا، درست کنین حالشو ببرین!ماچ


۶. من باب امروز


خوب صبح که طبق معمول پائیز به ضرب و زور پا شدم و اومدم شرکت، از صبح هم دارم تیکه تیکه هر وقت تایم آزاد پیدا می‌کنم اینجا مینویسم. ناهار هم زبونم لال شه که قورمه سبزیمو با یکی‌ از همکارا سر یه تعارف شریک شدم!نیشخند منی‌ که هیچوقت تعارف نمی‌کردم!!!آخ مثل اینکه من هی‌ فیل*تر‌ میشم هی‌ خشک میشم! خودم که هر وقت باز کردم وبمو دیدم اوکی هستش چیمیدونم!متفکر دیگه کم کم برم واسه گل پسر یه وبلاگ درست کنم بدم دست مامانش که دفتر خاطرات برا پسریمون درست کنه.ماچ


- چهارشنبه ۲۶ م عروسی‌ دعوتیم و اگه من میدونستم یه روز برم همه لباسام رو پرو کنم عروسی‌ پیش میاد هر آخر هفته این کارو می‌کردم!!!نیشخند


- فکر نمیکردم روزی بیاد که بخوام یه تجربه تقریبا تلخ گذشته رو برا یکی‌ از دوستای گیو بگم، ولی‌ دیشب داشتم با "ا" جریان کوچیکی دنیا، پارت "پردیس" !!!زبان رو تعریف می‌کردم و بعد دیدم چقدر طفلک سردر گم شده، پا شدیم رفتیم نیمکت بغلی و کلی براش وراجی کردم، گیو جیگرم هم لبخند میزد وقتی‌ نیگاش می‌کردم، عزیزززز مامان! بغلخلاصه حرفامونم این بود که "ا" میگفت من دلم براش می‌سوزه (دوس دختری که به خاطر دلسوزی باهاش مونده "ا" مدتیه)و منم با دلیل برهان و خاطره گویی بهش فهموندم که داره اون آدم رو از بین میبره، حالا خواه پند گیرد، خواه ملال!بازنده میدونم مبهم گویی شد ولی‌ فعلا ثبت در تاریخ بود تا بعد بیام مثل آدم این ۲ تا جریان با مزه رو بگم.


- گیو نجیبم کمال همکاری رو با من کرد تا من سر کارم برام مشکلی‌ پیش نیاد و بتونم این مهمون داری رو به خاطر مشغله مدیران٬ خودم به عهده بگیرم، از همین تریبون محکم ماچمالی تف تفی می‌کنم ایشون رو!نیشخند

[ ٤ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز سردرد شدید داشتم، عصبی بود، پشت کله م رو دوس داشتم تخلیه کنم سر صبح از بس درد میکرد. دلیلش هم عصبی شدن سر نپختن پیتزا بود و شب خوب نخوابیدن و صبح علی الطلوع به لطف هستی‌ جان با زنگ ایشون بیدار شدن.منتظر اینجا یه ژلوفن از بچه‌ها گرفتم و چه حال خوشی‌ بود بعدش، چه سرگیجه خوبی‌، مثل وقتایی که آرایشگر موهاتو کوتاه میکنه چقدر خوبه و سر آدم مور مور میشه، من اونجوری بودم کلا،خیال باطل الان قطع به یقین میدونم این یه چیز رو کسی‌ با ژلوفن تجربه نکرده و مال بدن عتیقه‌‌ منه!!!خنده

این عکس پیتزا قبل از فر رفتن:


اینم وقتی‌ بعد از یک ساعت دق دادن من از فر در اومد:


بچه‌ها همش می‌گفتن خیلی‌ خوشمزه است ولی‌ باورتون میشه من همش بغض داشتم؟! از ۶ که رسیدم خونه گیو اینا سر پا بودم تا خود ۱ که بعد از تمیز کاری برگشتم خونه بخوابم، گیو طفلک هم همش نگران من بود که اینقدر سخت میگرفتم، ولی‌ خوب این بچه‌ها همش می‌گفتن پس شام چی‌ شد و اینا، حتی اگه شوخی‌ هم بود منو تحت فشار گذاشت خلاصه. خمیر باگت هم که آقاهه نداشت و شانس ما اون روز پخت نکرد و گیو با خمیر بربری اومد که من چشام سیاهی رفت دیدمش!نگران اون دفعه که خودمون درست کردیم خوب سینی مال ۲ نفر بود، این دفعه ۲ تا سینی بزرگ برا ۹ نفر که دقیق ۱ ساعت پخش خمیر داشتماوه. مثل همون پیتزاهه دقیقا درست کردم، سس مارینارا برا زیر و سوسیس، فلفل قارچ هم روش، ژامبون هم گذاشتم و بیبی‌ گوجه فقط نداشتیم.

 

۱۱ به بعد بود که بچه‌ها رفتن و گیو طفلک همه ظرفارو شست و منم میز دستمال کشیدم و تمیز کاریا رو کردم که فرداش مامانش میاد سکته نکنه بنده خدا، همه چیز رو مثل اولش کردیم و گیو منو رسوند خونه و من با درد پا و سر رفتم لالا، اینا رو ولش! امروز که خوبم، دیروز به درک!زبان فقط این که همه چیز واسه آدم تجربه می‌شه، همون سردرد دیروز به من یاد داد که با بعضی‌ آدما باید مثل خودشون رفتار کرد و وقتی‌ میبینی‌ به هییییییییییچ کدوم از خواسته‌هات احترام نمیذارن و کوچک‌ترین اصول اجتماعی رو نمی‌فهمن، اونوقت میگن فلان کارو برام بکن٬ مثل خر نپری کارشون رو بکنی‌!!خنثی

 

دیروز عصر رفتم لیزر(هنوز جاش میسوزه!نیشخند) و خونه که رسیدم پخش شدم جلو این سریاله و گیو هم از کرج اومده بود و حسابی‌ خسته، قرار شد ۹ بیاد دنبال من، ولی‌ ۸:۲۰ زنگید که من راه افتادم، منم تا تک زنگ "بیا پایین" رو زد هنوز جلو تی وی بودم، فقط یه رژ زدم و جوراب و کش مو به دست پریدم تو ماشین!از خود راضی مثل اینکه گیو خسته بوده٬ رفته یه درازی بکشه و مامانش صدا بلند قربون صدقه گربه شون میرفته و باهاش بازی می‌کرده که گیو نتونسته بخوابه و زود اومد دنبال من، شیطونه میگه یه بچه بیارم بدم بغلشون سرگرم بچه من شن، بچه م که بزرگ میشه و منم کارامو که کردمو سر خونه زندگیم که رفتم و بچه که خواستم، میرم میگیرم می‌برمش خونه خودم! به همین راحتی‌!!مژه

 

امشب مهمونی‌ تولد سورپرایزی دعوتیم و امیدوارم مثل دفعه قبل نشه و برسیم به دیدن چشمای گرد متولد!هورا قضیه چی‌ بپوشیم هم دیشب حل شد و زود از پارک اومدیم رفتیم من فشن شو برا گیو راه انداختم و یه تاپ آبی‌ روشن خوشرنگ انتخاب شد و سر شلوار کوتاهه سفید یا بوتکات سفید، بوتکات آقای گیو پیروز شد و وقتی‌ هم میخواد حرف خودش رو به کرسی بنشونه بچه م ۱۰۰ تا دلیل علمی‌ و قانونی و پزشکی‌ و زیبایی شناسی‌ می‌آره و منم که به حرفش گوش دادم میگه: البته هر کدوم که خودت دوس داری عزیزم! ابروخلاصه هر کی‌ فکر میکنه گیو حرف منو خیلی‌ گوش میده و حرف من خیلی‌ برو داره و حرف حرف منه٬ خیلی‌ خره!خنده ( کما اینکه من متنفرم از این آدما که نمی‌فهمن تفاهم یعنی‌ چی‌ و زندگی‌ رو میدون جنگ حساب می‌کنن که یکی‌ باید ببره و یکی‌ ببازه و غلام حلقه به گوش اون یکی‌ باشه!!!چشم)

 

شنبه شب هم مهمون خارجکی میاد و من باید برم فرودگاه دنبالش، خوب هیجان دارم دفعه اولمه!خجالت این یکی‌ مترجم نداره و یحتمل من باید همش حواسم بهش باشه، فعلا که همینو میدونم. میخواستم اون کلک اقتصادی با مترو تا فرودگاه امام رفتن رو بزنم، حالا گیو دیشب میگه ندزدنت! بیا با هم میریم،خنده حسابدارمونم میگه با گیو برو، از یه آژانس میپرسیم چقدر میشه پولش رو میدیم به خودت. همین الآنم مهندس میگه میخوای با ماشین خودم بری؟تعجب بابا لاااااارج!!!!

 

از شمال هم مامان گیو برام خوراکی آورده، خوشم میاد همه می‌فهمن برا من چی‌ حائز اهمیته!زبان ایشالا یه آخر هفته تپل جیگر داشته باشین، خدافظی!بغل

 

[ ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

تصمیم ۱: من تصمیم دارم باقیمونده پول رو ( تقریبا ۱،۸۰۰) بدم اینجا، هر کس اعتراضی داره بگه که پول اون رو کنار بذارم و بفرستم تبریز، اینم مد نظر داشته باشه که من بی‌ گدار به آب نمیزنم و از صبح وسط همه کارام تلفن هم دستمه و کلی‌ مشورت کردم. همون لحظه هم که صورت این طفل معصوم رو دیدم که انگار هیچوقت لبخندی ندیدهافسوس، یاد پول شما افتادم و تو دلم گفتم پول ما میره اینجا، فقط هر کی‌ راضی‌ نیست مبلغ واریزیش رو بگه که من بفرستم برا زلزله، این از این.لبخند


تصمیم ۲ : من تصمیم دارم تنبلی رو بذارم کنار و بعضی‌ وقتا نقبی بزنم به گذشته ها، از قبل از گیو هم بگم که همه فکر نکنن من همیشه اینقد خانوم و خوب و چمیدونم وفادار و این صوبتا بودم! ابلهمیخوام کاری کنم که هیچ آدم قضاوت کننده و سطحی نگری اینجا رو نخونه، میخوام ریزش مخاطب ایجاد کنم! ( خدا میدونه همین الانشم خیلی خیلی خوشحالم که هیچ آدم بدجنسی تا حالا اینجا نبودهماچ) البت که این روند روزانه نویسی کاملا سر جاشه و اگه بخوام چیزی بنویسم جداست و بدون شماره و کامنت و بعد از مدتی‌ هم رمزی میشه، اینم از این.بازنده


تصمیم ۳ : این که سر کار کمتر حواسم به مسائل جانبی باشه که مثل امروز گوشم پیچونده نشه!!! خنثییه چیز مهم گذاشته بودم رو میزم و رفته بودم گلاب به روتون که مهندس صدام کرد: مهرساااااعصبانی، اومدم پشت میزم خیلی‌ شیک میگه سرتو بیار جلو، فک کردم باز میخواد حرف سیکرت بزنه که کسی‌ نفهمه. نامرد از رو مقنعه مکان گوش ما رو تشخیص داد و همچین کشیدش که دادم رفت هوا، بعد هم گفت مگه ۱۰۰ دفعه نگفتم اینا رو کسی‌ نباید جز من و تو ببینه؟! منم دیدم حرفش حقّه، هیچی‌ نگفتم! (مظلوم مهرسا!آخ) بعد زنگ زدم خودمو واسه آقای گیو لوس می‌کنم که اینجوری شده، میگه خوب عزیزم، راس میگن، حواستو جمع کن!!!منتظر اینم از این.


تصمیم ۴ : وقتم رو میخوام با تعدادی خانوم هم پر کنم!!!! خسته شدم جدیدأ بس که نره غول دیدم دور و برم، دلم جنس لطیف میخواد!(بعد از پیتزای امشب!نیشخند) البت کسائی که مثل خودم فکر کنن و در یک راستا باشیم.

 


بقیه ش اینجاس
[ ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

در ابتدا عذر خواهی‌ می‌کنم از همه دوستانی که با ارسال ایمیل "عشق اینه نه اون که ما میگیم" دهنشونو به شدت صاف کردم!نگران طوری نیس، منم دهنم صاف شد!خنثی مهرسا خانوم گل گلاب الان خوبه و همه کارای شرکتیشو کرده، کامنتاشو جواب داده، با گلی اس‌ام‌اس بازی کرده، فیضبوک همه رو اد کرده، براتون ایمیل دهن صاف کنی‌ فرستاده، ناهار خورده٬ با پردیس چت کرده، آها! آخه آدم باید چقدر زور باشه که به دوست وبلاگ نویسش بگه تا من میرم بیرون و میام ببینم پست گذاشتی با عکس غذا؟منتظر آخه دوست منطقی من!نیشخند من که خونه نبودم چجوری عکس بذارم برا شما ننه؟یول الان میخوای نیمرو درست کنم بذارم؟! خو حالا چرا من خونه نبودم؟ اممممممم عرضم به حضورتون که من از ۴شنبه پیش تقریبا خونه نبودم، شرح ماوقع هم که هستش اینجا، دیروز هم باز رفتنی فوق‌العاده عصبی شدم و اصلا دلم نمیخاس برم خونه خودمون به هیچ وجه، گیو که اومد دنبالم گفتم بریم خونه شما.بازنده

 

رفتیم خونه شون، بی‌ مامانش خونه یه جوری بود، مرتب بودا، ولی‌ معلوم بود خانوم خونه چند روزی نبوده، گیو رو تو آشپزخونه غافلگیر کردم و پرسیدم : دلت برا مامان تنگ شده؟ که زیر لبی گفت : آره. آخی! پسر تودار خودم! ماچبساط بخور بخور تا ۸ برقرار بود، از کیک و شربت آبلیمو بگیر تا میوه و بستنی و پیراشکی و ... بعد بهش میگم : حالا درکت می‌کنم شبایی که میگی‌ اشتها ندارم مال چیه، رژیم نیست، مال این پرخوری عصرونه س جیگرم! ابروبعد هم گیو ورزش میکرد و من چرپ چرپ عکس میگرفتم ازش، با اون خلاقیت بچه م با صندلی‌ اپن و لوازم خونه برا خودش باشگاه بدن سازی ساخت، خیلی‌ باحال بود!خنده از خونه که می‌رفتیم بیرون باباش بالا پله‌ها بود، داشت میومد خونه. فک کنم منو با مقنعه دید کپ کرد بنده خدا! گفت: بد قدم بودم؟ رفتین؟ منم پر پر زنون گفتم: نهههههه، ما داشتیم می‌رفتیم پارک. تازه شم مثل دخترای خوب همه ظرفایی که کثیف کرده بودیم رو شستم، بعله!از خود راضی

 

بعد هم که پارک و دیدن بچه ها، قبل از ۱۲ هم رفتم خونه و خوابیدم٬ با این حال صبح با فشار مضاعف از خواب پا شدم!خمیازه یعنی‌ عجب هوائی شده پائیز ها، الان هم باد ملایم خنک میاد و صبح هم که هوا عالی‌ بود. خدا کنه کار گیو زود تموم شه و بتونیم قال اون پیتزا رو بکنیم، نشه هم که میرم خونه غذایی می‌پزم و لاک لب پرم! رو عوض می‌کنم و لباسام که از ۴شنبه همین‌جور هی‌ هی‌ دارن خشک میشن رو جمع و جور می‌کنم!نیشخند اینم یه غذا که اخیرا درست کردم، فقط چیزی نگفتم تا سورپرایز شین!!!دروغگو الان راضی‌ شدی پردیس؟! خندهماچ(مدیونین اگه فک کنین از اینجا کش رفتم عکس رو!)

 

اینجا رو با دقت بخونید لطفا، خصوصأٔ عزیزای مشهدی، وظیفه من بود بگم، امیدوارم کسی‌ که نیاز داره اینجوری بشه بهش کمک کرد که ۲جانبه میشه کمک.


بقیه ش اینجاس
[ ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

داره پاییز میادا! نه که تقویممو نیگا کرده باشما، نه!یولاز اینکه شبا ۷ ساعت ، ۷ ساعت و نیم کامل و مفید می‌خوابم و باز صبح زورم میاد پا شم و خشک شدن پوست دستم فهمیدم پاییز داره میاد!بازنده اینکه امروز زود اومدم بنویسم فقط بخاطر گل‌ روی مژی جونمه که ایمیل داده من همیشه قبل از خواب عصر میخوندمت و منم خواستم امروز زودتر آپ کنم دل مادر و پسر شاد شه! ماچاز ۹ تا ۱۱ میدویدم، یعنی‌ دویدن واقعی تو شرکت! یه محموله تو راهه که اگه شل میزدیم بیچاره میشدیم، یعنی‌ میشدن! منم که وجدانی!عینک تقریبا الان بیکارم و از گوشه همین صفحه حواسم به مکاتباتم با این خنگول خانم همکار واقع در بلاد فرنگ هستش!زبان

 

اول ببینیم من دیروز ظهر اینجا چی‌ خوردم:


این قیمه پلو از خونه اومده و مواد سالاد شیرازی(البت بدون پیاز ٬جهت رفاه حال همکاران گرام) هم آوردم اینجا و درست کردم با آبلیمو ترش تازه.خوشمزه این از این. دیروز با اون همکار بی‌ ادبه یه گرد و خاک کردیم شنیدنی! چون تلفنی بود!نیشخند باز حرف زور زد و من گفتم "من از طرف مهندس فلانی مجوز دارم اگه شما درست صحبت نکنید یا خواسته غیر معقول داشته باشید تلفن رو روتون قطع کنم". دیوانه چاله میدونی برگشته میگه: "اون‌وقت من میام اونجا هر چی‌ از دهنم در بیاد میگم"!!!! تعجبمنم گفتم "البته از شما هوچی بودن بعید نیست، ولی‌ اصالت من اجازه نمیده همکلام شم با شما"نیشخند و گوشی رو گذاشتم! حواسم نبود یکی‌ از مهندسا پایینه، یهو شنیدم یکی گفت ایووووول، خوشم اومد! ( این همونه که میگفت تو قلب شرکتی!!!!)خنده حالا از دیروز کاراشو میگه بقیه میخوان و منم هر جا بفهمم پای اون وسطه بعد از کلی معطلی راش میندازم.تشویق آخه احمق! تو با منو حسابداری لج کردی یعنی‌ لنگ شدن همه کارای خودت گاگووووول!گاوچران

 

دیروز باز رفتم به بازارچه محبوبم و سیر خریدم، صبحش که میومدم شرکت مرغ از فریزر گذاشته بودم یخچال و قصد داشتم مرغ هندی درست کنم، بعد ییهو تو سوپر مارکت خامه می‌خریدم که آب پرتقال رو دیدم و یاد مرغی که شقا*یق دهقا*ن تو شا*م ایر*انی درست کرد افتادم که همه برا طعمش غش میکردن!متفکر این‌گونه شد که خامه پس داده شد و آب پرتقال و کره خریده شد. مرغه رو با نمک و کره تفت دادم و یه سیر کوچولو هم انداختم بغلش، فلفل، یه کم کاری، بدون یه قطره آب. در قابلمه رو هم گذاشتم، شربتم رو که خوردم و با گیو تلی حرف زدم آب پرتقال ریختم توش، دفعه اولم بود و غذامو قسم می‌دادم تو این گرونی خوشمزه شه که نمیتونم بریزمش دور و مجبوریم بخوریمش!نیشخند عالی‌ شد، اصن یه وضی! غیر قابل توصیف!خیال باطل

 

رنگش اون‌قدر قشنگ بود که با وجود اینکه گیو منتظرم بود نتونستم نکشم تو ظرف و براتون عکس نگیرم! مژهاون رنگ زرد گوشه ظرف رنگ کل غذا بود که تو عکس نمی‌افتاد و چند تا عکس گرفتم که بتونم این رنگ رو توش نشون بدم. اصلا این مرغ اگه نبود آشپزی لنگ بود، ۸۰۰ تا مزه میتونی‌ بهش بدی! من قبلا با آب انار طبیعی هم مرغ پزیده بودم، آخر پخت مثل رب انار شده بود سسش، مرغه هم مشکی‌!خوشمزه با آلو و آلبالو و سیب هم که پزیده بودم، با قره قروت هم که معرکه میشه. اینم یه تجربه عالی‌ بود. فقط هر کی خواست درست کنه حتما حتما با آب پرتقال خونگی یا بیرونی طبیعی که پالپ هم داشته باشه ( برای غلظت سسش و حس شدنش تو خوردن) درست کنه.بازنده

 

یه فکری کردم! یولمن که مثل خوشحالا عکس میذارم هر روز براتون، شما اگه از این غذاها درست کردین برام عکس میگیرین بفرستین لطفا؟ کلی ذوق مرگ میشما! مهشید و پردیس و آریانا این کارو کردن و منو خیلی‌ خوشحال کردن.بغل

 

میخواستم از عر زدنای دیشبم بگم سر اینکه ایمان با آب و تاب میگفت اگه مشکی‌ مشکی‌ رو ببینه چجوری سرشو می‌بره و پوستشو می‌کنه که بی‌خیال شدم!خنثی امروز رو عشق است با چشمای پف کرده!چشم شاید شب بریم خونه ایمان اینا دور همی‌ (اگه باباش بره شمال) دیشب باورش نمی‌شد من دارم گریه می‌کنم، کلی هم معذرت خواهی‌ کرد طفلک، خوب من برم میترسم باز اشکم در بیاد!ماچ

 

 

پ.ن.: هنوز معلوم نیست ۵شنبه تعطیلیم یا نه! بقیه که کار ندارن٬ من طفلکی با این اجنبی ها!نیشخند کار دارم٬ خدا کنه تعطیل شیم که من هیچکدوم از کتابایی که براتون ایمیل کردم رو خودم هنوز نتونستم نگاشون کنم!زبان

[ ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هیچی‌ مثل دور زدن تو بازارچه و دیدن اون همه سبزی و میوه و شور و شلوغی بازارچه منو سر حال نمیاره. اصلا این خونه خوبیش همینه، طبقه آخر بودن، نزدیکی‌ به پارک و نزدیکی‌ به بازارچه که برا ریفرش شدن به همه چی‌ نزدیک باشی‌.خیال باطل دیروز عصر خونه که میرفتم به نیت سیر خریدن رفتم بازارچه که شب اون خوراک بادمجون ایتالیایی رو درست کنم، نداشت، هیچ‌کدوم از غرفه ها!چشم یه کلم بروکلی کوچولو گرفتم و یه کم پیازچه. خونه لباسامو در آورده و نیاورده رفتم آشپزخونه و سرگرم شدم، میدونستم بعدش خیلی‌ بهتر میشم. بروکلی و قارچ و پیازچه و گوجه رو با ادویه و مخلفات با هم پزیدم و باهاش سبزیجات پلو! از خود راضیدرست کردم و باقی‌ مونده ش رو با پنیر فتا و پنیر پیتزا قاطی کردم گذاشتم فر برای اینکه شام خوشمزه م بشه و رفتم با خیال راحت جلو تی وی چای به دست. به دلیل عجله آخر ساعتی عکسا رو باهم میزارم.


یه شب خیلی‌ عالی‌ داشتم با گیو، بی‌ دغدغه تو آغوش هم کلی حرف زدیم و من باز خیالم از انتخابم راحت شد٬ ممنونم مرد من که همه نگرانیت آسایش منه.قلب تو پارکم دیدن همه دوستا و اون پسر نروژی‌ها خیلی‌ خوب بود، منم که باز جفتک میپروندم و گیو حال میکرد!!!ابرو

[ ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هر کار کردم نیام بنویسم نشد! خمیازهیعنی‌ حتی دیگه دست به دامن تمیز کاری دسک‌تاپ هم شدم و همه کارای عقب افتادمم رسیدم و به گیو هم زنگیدم و ناهارم خوردمو دیگه دیدم نه، نمیشه! باید بیام بنویسم و اگه تو دنیای واقعی لوس و بی‌ حوصله‌ شدم اینجا باید بچه خوبی‌ باشم و مثل آدم بشینم بنویسم. من خنده م کم شده و سکوتم زیاد و حوصله‌ مم کم، دلیلش هم احساس ترس هستش، همون چیزی که همه جوونای ایرانی تو این سن و موقعیت دارن، همه مون. نمی‌دونیم شب میخوابیم فردا صبح آیا همه چیز کن فیکن شده یا به قوت خودش باقیه؟!چشم

 

راستش الان ذوقمرگم که داره ۵ میشه و اگه خدا بخواد میرم خونه و رو تختم دراز می‌کشم. اصلا برم سراغ خاطرات شاید حالم عوض شه...

 

۵شنبه خونه که رسیدم اون بادمجون رو بغل کردم و بعد لالا که مخصوص عصر‌های ۵شنبه و جمعه و در جهت رفع عقده نخوابیدن طول هفته س! بازندهقبل از اون، ناهار که آماده میشد، سیب زمینی‌ گذاشتم آب پزه شه، بیدار که شدم درشت نگینی کردم و روغن زیتون ریختم تو تابه و اینا رو ول دادم توش با نمک پاش هم نمک زدم و اصلش که فلفل سیاه هستش رو اضافه کردم، تو روغنش هم پودر سیر زده بودم.

 

خوب که تفت خورد غلتوندمشون تو شیوید خورد شده تازه.

 

خنک که شد، ما هم آماده شده بودیم که بریم خونه فرزاد به قلیون کشیدن و دور همی‌. اینا رو هم اونجا خوردیم.

 

جزئیات نمیدم از رفتن و اونجا ولی‌ خیلی‌ خیلی‌ خوش گذشت و آخرش ۱.۵ بود که پا شدیم بیائیم خونه، از بس خندیده بودیم فکمون درد گرفته بود با این قسمتای آخر قهو*ه تلخ، زیادی اون قسمت تلویزیون و پاسگاهش عالی‌ بود.خنده فردا صبحش هم بیدار شدم و به گیو زنگ زدم که پارک بود. گفت تو هم میای؟ منم که پایه! خیلی‌ عالی‌ بود، یه عالمه خانم آقای مسن در حال ورزش، بچه‌ها در حال آخرین ترکوندن قبل از مدارس و زوج هایی که معلوم بود فقط همین آخر هفته رو دارن برا با هم بودن.لبخند یه جا هم دیدم یه پیرمرد مهربون برا گربه‌ها غذا آورد که گربه‌ها بالاخص مشکی‌ مشکی‌ از ذوق جفتک مینداختن! خیالم از بابت این بچه هم راحت شد.اوه

 

بعد از پارک و قبل و در حین و بعد از ناهار هم به یه سری امور خوشکلاسیون پرداختم، ۶ اینا از حموم اومدم و خواستم بخوابم که چون از تایمش گذشته بود بدنم ارور داد و خوابم نبرد!زبان گیو هم مسج داد بریم بیرون که باز منم پایه، رفتیم لواسون همون جای قبلی‌ با دوستامون. خوب بود. آخر هفته مو دوس داشتم، خوش گذشت، خونه کامل تمیز شد، لباسام، خودم... فقط کاش ذهنمم می‌تونستم جارو کنم و این همه استرس رو ازش بیرون بریزم.آخ

 

گیو دیروز میگه چرا کمتر میخندی؟ چرا همش صدا بلند نمیخندی؟ چرا همش شیطونی نمیکنی‌ و جفتک نمیندازی؟!تعجب پس بدانید و آگاه باشید فقط الاغ جفتک نمیندازه!منتظر

راستی‌ اینم املت صبح جمعه بعد از مدت هاقلب

[ ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

همونطور که در تصویر مشاهده می‌کنید من زدم لینکدونیمو به فنا دادم، این از این! خورش بادمجونم دیروز عصر برا امروز ظهر پزیدم تویخچاله با برنج خیس شده که برم بپزم و اینجا هنوز کار هست، اینم از این. حسابدارمونم که تولدش بوده و گفته بودیم ظهر ۵شنبه مجردی همه بی‌ زنو شوهر و گیو! میریم نهار قلیونو بعد یادمون رفته٬آخ خوجل کرده اومده و من دلم تو خونه و برنامه نداشته عصره، اینم از این!

 

دیروز عصر بعد از دکتر گیو اومد دنبالم و من بعد از خونه رسیدن پریدم آشپزخونه و سرگرم آشپزی شدم و دوش گرفتم، تنها بودم که گیو قبل از پارک اومد پیشم و با هم بودیم و بعد رفتیم پارک. میخواستم سالاد بخورم که گیو اصرار کرد سیر نمیشی‌، ساندویچ گرفت برام، آخرش اگه منو خیکی نکرد این پسره!گریه یکی‌ دیگه از دوستای گیو هم داره از ایران میره و این یعنی‌ تقریبا دوستی‌ تو ایران نمی‌مونه براشدل شکسته، همه هم اصرار بهش که تو با این سابقه کاری و مهارت و فلان هر جا بخوای میتونی‌ بری، مهرسا تو راش بنداز و به من حمله ور شدن.خنثی منم قاطی کردم که من ۳ روزه میگم به دختر عموش زنگ بزنه یه جایی رو برا ما رزرو کنه گوش نمی‌کنه، چی‌ میگین شماها!؟عصبانی کلا قاطی و ساکت بودم دیشب. تو ماشین میپرسه مهرسا دوس داره بره استرالیا؟ منم گفتم حالا ببینیم چی‌ می‌شه...

 

میخواستم وسطای هفته اینجا فراخوان بدم هر کی‌ دورهمی یا مهمونی‌ باحال امن سراغ داره (واقع در مناطق ۱ و ۳، حوصله‌ مسیر و ترافیک نداریم!زبان) برا آخر هفته ندا بده که از توشون یه جای خوب انتخاب کنمیول، دیگه الان خیلی‌ دیره، این آخر هفته بعد از مدتها مثل قبل شده و نه سفریم نه مامان اینا هستن، ببینم می‌تونم به تمیز کاری و کاردستی ساختن برسم یا خدای نکرده به خواب و غفلت طی میشه؟!متفکر

[ ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دلیل این آپ سحرگاهی! خالی‌ بودن شرکت از هرگونه کارمند میباشد! نه بابا، همشونو نمیتونم بکشم که، فوقش ۲ تا رو!نیشخند همه مأموریت و مرخصی تشریف دارن و منم و یه خانم کم حرف. دلم میخواد از همه چی‌ بگم، یعنی‌ خودمو بترکونم بس که حرف بزنم. اول بگم که من رفتم اینو خریدم که به گیو شام حقوقمو بدم، اولین بار بود میدیدم می‌شه با خرید٬ غذا رو هم انتخاب کرد، منم پریدم روش! دیگه چی‌ بگمممممم؟ آهان! دیروز تو ماشین یکی‌ از مهندسا که می‌رفتیم خونه بهم گفت اون خانومه یا هر کی‌ دیگه بخواد اذیتت کنه و آرامش تو رو به هم بریزه من خونه خرابش می‌کنم!!! تو قلب شرکتی !!!تعجب برم بهشون بگم بچه‌ها به خدا من خوبم، کوتاه بیاین شما!!وقت تمام همین الآنم اینو خریدم که آخر ماه یه حالی‌ به این پوست بیچاره بدم.مژه

 

ساعت ۱۲ ظهره و همه کارامو کردمو چای بیسکویت به دست اومدم سراغ نوشتن و دارم با پوریا هم چت می‌کنم که همو در زمینه رابطه هامون مشاوره می‌دیم. مردا روحیه همو بهتر می‌شناسن و زنا هم همینطور.بازنده ناهار امروزم زرشک پلو با مرغ هستش که به خودم میگم کیه این ساعت ۱.۵ می‌شه؟!خوشمزه دیشبم گیو تا دیروقت کار داشت و ۱۰ به  من رسید. منم خونه رفتنی سبزی خریدم از این آقا گاریا! کوکو سبزی پزیدم در حد لالیگا، تره ۲ دسته، جعفری مقداری، نعنا و شنبلیله در حد ۸ پر، خورد کردم و با تخم مرغ و پودر سیر و زرشک گذاشتم تو تابه( این تابه ‌هه جهانی‌ شد!خنده) و خوردم، البت نصفشو، بقیشو آوردم اینجا بخورم باز حال کنم بس که مزه ش به دلم نشست. بعد رفتم به میک آپ و با خواهرم رفتیم قدم زدیم که خدا رو شکر گیو همون جایی که من از کت و کول افتاده بودم اومد و رفتیم پارک. تو پارک هم دعوا شد که نزدیک زمین بازی بچه‌ها بود و فحش هایی شنیده شد که نباید میشد!!!ساکت

 

الان من پاهام رو میزه و تریپ شاهونه مینویسم، ساعت ۴‌ ام که وقت لیزر دارم، نه به دلتون شک راه ندید که پولدار شدم، از این تخفیفی‌ها خریده بودم چشمککه کارم تموم شه میگم تجربیاتم رو خدمت دوستان گرام. گیو میگه امشب بریم اون باغچه ‌هه، اگه کارش اوکی شه زود٬ یحتمل بریم. کتف دست چپم هنوز درد میکنه،نمیدونم چرا، البت که دیشب به خاطر صدایی که اومد و با وحشت خیلی‌ خیلی زیاد از خواب پریدم تپش قلب گرفتم، شاید مال همون باشه. یحتمل یه قانون -ساعت خاموشی- هم برای آسایش بذاریم. دیگه حرفم نمیاد٬ اومد میام میگم.



بقیه ش اینجاس
[ ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب امروز اوضاع بهتره و الان که دارم مینویسم غذام تو مایکروفر هستش و همون استانبولی پلو دیروزه که با گوجه تازه ترمیم! شده و گشنمم که بود پسر کوچولوی مهندس با پفیلا پنیریش اومد پیش منو شاهد منهدم شدنش در ۲۰ ثانیه بود! الانم داره با PSP ش بازی میکنه و برا منم از رویاهای شخماتیک بزرگسالیش میگه! شیطونه میگه برم راس راس تو چشماش زل بزنم و بگم بچه جان هیشکدوم اینا اتفاق نمیفته، بفهم!!!نیشخند

 

از سری ماجراهای امروز سر کار:

- یکی‌ که اینجا کار میکرد و خیلی‌ انرژی منفی‌ بود و همه بچه‌های اینجا ازشون بدش میومد بس که تهی و خاله زنک بود، آخرشم شوتش کردن اون یکی‌ دفتر و در حقیقت محترمانه دک شد! ۲ بار به من بی‌ احترامی کرد، یه بار همون روزی که پردیس اینجا بود، یه بارم دیروز از اون یکی‌ دفتر. فوق‌العاده هم بی‌ حیا و دریده بود، کلا با جو اینجا نمیخوند. منم یک ماه دندون رو جیگر گذاشتم بابت همه بامبول هایی که در میاورد و مودبانه و با سیاست دهنشو سرویس می‌کردماز خود راضی!!! بی‌ احترامی دیروزش خیلی‌ برام گرون تموم شد و صبر نامحدودم سر اومد! دیشب کلی گیو آرومم کرد که بازم چیزی نگم ولی‌ این دفعه رو کور خونده بود خانوم دیوانه!! به قول "بامداد خمار" محبوب نوجوونیم: نجابت زیادی کثافته! امروز همه چی‌ رو آروم برا مدیر عامل توضیح دادم و گفتم اینجوری گفته، مدیرمونم منو میشناسه که کرم ندارم، دارما سر کار که هستم ندارم!!!زبان خیلی‌ هم آدم خونسردیه، جوش آورده بود بیا و ببین.کلافه گفت از این به بعد اگه زنگ زد بگو من دستور دارم اگه مودبانه با من صحبت نکنید و خارج از ضوابط٬ تلفن رو روتون قطع کنم، شکایتی هم دارید به خود مهندس بگید!! ‌هه ‌ههشیطان نکته جالب اینجاس که رئیس مستقیم اون خانم از طرفدارای اصلی‌ من هستش و حسابی‌ هوامو داره.

 

- ۲۵،۰۰۰ دلار که فرستادیم خارجه ‌گم شده و من از استرس اینکه مبادا مال بی‌ توجهی‌ من بوده باشه دست چپم درد شدید گرفت و کمرمم خشک شد! تعجبمدارک رو که بررسی‌ کردیم دیدیم نه، مشکل از انتقال دهنده‌ها بوده، حالا من چشما پر اشک!! حسابدارمون یه جا دلداریم داده که: چته مهرسا؟! دیوانه این اصلا به تو مربوط نیست و درست میشه و اینا. بعدم  مدیرمون کلی لوسم کرده، بعد از لوس کردن سر ماجرای بالا. گام بعدی لوس کردن مال رئیس مستقیم اون خانم بود که میگفت من تحسین می‌کنم این روحیه مسئولیت پذیر و نگرانت رو!از خود راضی

 

- تمام اینا رو در حالی‌ تایپ می‌کنم که پسر ۷ ساله مهندس رو پام نشسته و زل زده تو مانیتور و من خوشحالم که تازه امسال میره مدرسه!! مث اینکه این بچه با هیشکی صمیمی‌ نمی‌شه، ولی‌ نمیدونم چه حکمتیه که از منم کنده نمی‌شه!!!چشمخدا رو شکر با اینکه خیلی‌ ترسیدم امروز، ولی‌ همه چی‌ ختم به خیر شد، البت  به مدد ۱ لیوان آب قند و یه لیوان نوشابه!!نیشخند

 

دیشب با گیو رفتیم یه سفره خونه وسط دشت تو لواسون، خیلی‌ با مزه بود. گیو کلی‌ آرومم کرد و قلیون میزون و ارزونش! هم کلی‌ حالمو خوب کرد.لبخند عصر خونه که میرفتم دیدم به دلیل اعصاب داغونم یه چیز چرب چیلی میخوام که پنیر پیتزا هم داشته باشه! بادمجون و گوجه خریدم و قارچ و پنیر که غذای آریانا که براتون گذاشته بودم رو درست کنم که تو خونه هرچی‌ گشتم ندیدمش تو ایمیلم و بی‌خیال شدم و به ترتیب عکسی که در ادامه مطلب می‌بینید سرو تهش رو هم آوردم، خوشمزه شد و گیو هم اومد بالا اینو عجله‌ای خوردیم بعد رفتیم قلیون.

 

برنامه امروز هم میتونه سینما باشه، اگه گیو بتونه برسونه خودشو، چون کار داره تا شب. نشه هم بریم ورزش کنیم که ۲ شبه نرفتیم. من برم دیگه که هم پام شکست، هم بس که از بالا سر این گوگولی سرک کشیدم گردنم درد گرفت!!


بقیه ش اینجاس
[ ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

فکر نکنم قبلا از پسرم عکس گذاشته باشم اینجا.متفکر همیشه از گربه سیاه می‌ترسیدم و چندشم میشد و تو دلم فحششون هم می‌دادم! تا وقتی‌ گیو یه شب یه گربه از پارکینگ خونه شون آورد پارک و گفت چون گربه خودشون این طفلکی رو میزده آوردتش پارک ولش کنه، در جعبه رو که باز کرد و اون گلوله نرم مشکی خالص براق رو که دیدم یهو دلم براش سوخت،نگران اصلا فک کنم مامان باباهای ما واسه همین دوستمون دارن! چون بی‌ پناه بودیم و ضعیف و اونا پناه ما بودن، چون طفلکیو گوگولی بودیم، هوم؟!ابرو ۲، ۳ شب اول مرتب دیدیمش و کلی‌ غذا خورد و ناز شد پسرم، هر دفعه هم میومد رو پام میخوابید. یه مدت طولانی ندیدیمش که من همش غصه میخوردم و گیو دلداریم میداد که حتما یکی‌ برده ش خونه و شاید منطقه شو عوض کرده. منم دلم راضی‌ نمی‌شد، یه شب هم که ایمان کرم ریخت و گفت بوی گربه مرده میاد،شیطان من دلم ریخت و فشار دست گیو بهم فهموند که خودمو کنترل کنم!

 

دیروز بازم زود رفتیم پارک چون میخواستم غروب اونجا باشم و یه کم تنو تکون بدیم ورزش کنیم و خوشکلیای پارکم ببینیم، ۶ خونه بودمو دوش که گرفتم حاضر شدم و با اینکه تنها بودم نگفتم گیو بیاد بالاشیطان ( تو تنبیه بود واسه یه حرفقهر) و نزدیک پارک بهش گفتم و وقتی‌ شاکی‌ شد گفتم مال اون حرفته و در جواب این که خوب پس لج و لجبازیه؟ گفتم که نه و اون قضیه الان تموم شد دیگه عزیزم!!!مژه تو پارک جوگیر ورزش شده بودیم و میدویدیم که چشمم به مشکی‌ مشکی‌ افتاد و کلی‌ ذوق کردم چلوندمش و باز رفتیم ورزشو دیگه ندیدمش. وقتی‌ با دوستامون داشتیم صحبت میکردیم یهو دیدم از زیر پام در رفت و پا شدم رفتم بگیرمش که مثل همیشه دستمو بود کرد و نیگام کرد و شروع کرد میو میو کردن عزیز دلم، مامانشو میشناسه.قلببغل

 

بابا گیوش براش شیر خرید و اونم کلی‌ خورد و اون وسط هی‌ میومد رو پای منم شیطونی میکرد و خیالش راحت میشد من هستم و باز میرفت شر میخورد.ماچ بعد هم اومد تخت خوابید رو پام در یه وضعیت جیگر که هی‌ میخواستم بچلونمش، میخواستیم ۱۰.۵ بریم خونه که به کارای امروز ( آسایشگاه سالمندان رفتنم) برسم که خوب دلم نمی‌اومد بچه رو بیدار کنم. آخرشم باباش با لطافت بیدارش کرد و حالا هی‌ من میذارمش رو زمین، هی‌ اون از اون طرف میپره بالا رو پام و می‌چسبه به من.بغل

 

در همین گیر و دار بودیم که یه آقای مسن بسیار متشخص اومد یهو بالا سرمون و گفت : من نتونستم جلو خودمو بگیرم و عذر میخوام که نگاه کردم، یاد یه قصیده افتادم که براتون می‌خونم، راجع به همین محبت به حیوونا. وای بچه ها، نمیدونید چقدر جالب بود این شعر، آخرشم اینجوری تموم میشد که وقتی‌ حیوون با محبت اینجوری وابسته و رام و خوشحال می‌شه، چرا ما آدما از هم دریغش می‌کنیم و اینا.چشمبعد یهو از من پرسید کدوم یکی‌ از آقایون همسرتون هستن؟!؟! آخمنم با نیش باز گیو رو نشون دادم!! یعنی‌ اون لحظه هنگ هنگ بودم که نگفتم هیچ‌کدوم، یا نگفتم اینا دوستامن ، یا بگم ایشون دوس پسرمن،شیطان اون لحظه افکار شیطانیم کاملا خفه شده بودن و محو صحبت‌های این آقا بودم.فرشته رو کرد به گیو که: شما باید خیلی‌ قدر خانومتون رو بدونین، اینقدر انرژی مثبت داره که جذب میکنه، این حیوون رو ببین، هی‌ میره هی‌ برمی‌گرده و جذب محبت شده. خلاصه آقاهه هی‌ هندونه داد و هی‌ ما گرفتیم گذاشتیم زیر بغلمون و خر کیف شدیم!خنده

 

اینم مینویسم که یاد خودم بمونه: از سری ماجراهای "م" و "ا" اینکه باز قهر کردن و "ا" اومد خونه ما خوابید بعد از اجرای یه فیلم هندی و مثل همیشه خوشحال شدم که تو این جریان دخالتی نداشتم، از اونجا که زن و شهر دعوا کنن ابلهان باور کنند معروف!! بازندهاین خط اینم نشون که یه روزی "ا" خسته میشه و می‌بره که خیلی‌ خیلی‌ دیره و نمیدونم زندگی‌ که قبل از شروع شدن٬ چند وقتی‌ یه بار توش کلی‌ بی‌ حرمتی میشه و اسم جدایی میاد چجوری قراره سالها با خوشی‌ و لذت دووم بیاره؟!؟!متفکر

 

مرخصی گرفتم ۴.۵ برم خونه که بعد با گیو و به احتمال زیاد مامانش بریم پیش مامان بزرگش، خدا کنه من آدم باشم و گریه م نگیره!! رااااستی این کلیپ جدید گوگوش چقدر معرکه س لعنتی!! هر دفعه دیدم اشکم در اومد، فوق‌العاده است، فوق‌العاده...خیال باطل

[ ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب الان ساعت ۳.۵ عصر شنبه هستش و من امروز صبح رسیدم و خواب هم موندم البت! آخناهار از خونه خاله شام دیشب رو آورده بودم، مرغ و بادمجون( یه همچین آدم پیگیری هستم من!!!) خوردم و حالا اگه خدا بخواد یکم سرم خلوت تره. در حال نوشتنم دارم عکسارو ادیت می‌کنم که بذارم با توضیحات تو ادامه مطلب.

 

۴شنبه ساعت ۴ از اینجا رفتم، ۷.۵ هم بلیت داشتیم. خلاصش این که به موقع رفتیم ولی‌ آقای راننده حسااااس بود و تا مقصد یه ۳۰۰ باری به چندین بهونه‌ نگه داشت!! چشمحتی این آخری اگه یه ستاره تو آسمون کم نور میشد با نگرانی‌ پیاده میشد که ببینه چی‌ شده و با شاگردش چرا و چگونگی‌ این ماجرا رو خیلی‌ متفکرانه و عمیق بررسی‌ میکردن! ابرو۳ بود که رسیدیم و تاکسی گرفتیم رفتیم خونه. خاله بیدار بود و ۲ تا جوجه‌ها مثل اینکه چند مین پیشش خوابشون برده بود،قلب تو همون هیر و ویر سلام احوالپرسون ما کوچیکه بیدار شد و مثل گربه خودشو انداخت تو بغل ما‌ها و خوابوندمش باز سر جاش و رفتیم با خاله تا ۴.۵ حرف زدیم و یه نخودچی خورون اساسی‌ راه انداختیم که جیگگگگرمون حال اومدنیشخند و همه حرفای قلنبه شده رو که گفتیم و دیگه خبر و نخودچی نموند رضایت دادیم بخوابیم.

 

فردا صبحش ۹ اینا بیدار شدم، اصولاً به خواب در سفر اعتقاد زیادی ندارم، از اونجا که تو خونه خودش آدم میتونه تا میخواد بخوابه و عمر سفر کوتاهه( نه که من خونه خودمو میترکونم، از اون لحاظ!!!خنثی) پا شدم رفتم سراغ چرخ خیاطی خاله و تا جوجه بزرگه از کلاس برگرده کش مو برا خودم دوختم، چند تا هم گل برا رو لباس یا شال از پارچه اضافه ها، خاله هم شروع کرد به آماده کردن بساط قورمه سبزی خفنش، جوجه بزرگه هم اومد و دیدم تحت تأثیر جو ماها، دستبند بافتن یاد گرفته حتی!تعجب یعنی‌ اگه به من می‌گفتن دلار اومده پایین راحت تر این قضیه رو هضم می‌کردم تا ببینم این بچه ‌هه از این کارا میکنه، بس که بی‌ دست و پاست!!ماچ خیلی‌ خوشحالم که تقلید میکنه این چیزای مثبت رو، منفیشم که آرایش کردن باشه رو مامانش از بچگی توجیهش  کرده که "آرایش فقط مال مامانا و خاله هاست!!!"شیطان

 

اگه فک کردین من الان از بیرون رفتن میگم سخت در اشتباهید و بدانید که اتوبوس به اتوبوس چسبوندم و هییییچ جایی نرفتم! عصر هم یه چرت زدیم و بعد جوجه کوچیکه نقاشی شو نشونم داد که ما ۴ تا دختر خاله بودیم، عزییییییییییز دلم، نمیدونم همه بچه‌های ۴ ساله از این هنرا داران یا دست و پای سوسک ما بلوریه؟!نیشخند (همه عکس‌ها با توضیح تو ادامه مطلبه) جقله میره کتاب داستاناشو میذاره جلوش از روشون نقاشی می‌کشه، خدا رو شکر خیلی‌ گربه ملوسه و همیشه پایه این هست که بچلونیمش و خودشو لوس کنه. بغلشام هم کشک بادمجون پزیدم براشون با بادمجون کبابی که خداییش معرکه شده بود. قبل از اون نقطه عطف این سفرم اتفاق افتاد که همانا حموم رفتن من بود! بازندهاصلا هم پوزخند زدن نداره! چون این حموم یه چیز خاص بود که بعله من ایش هستم و میگم!! اونا که حموم کیسه سفیداب سنتی‌ رفتن می‌دونن من چی‌ میگم و از چه لذت وافری حرف میزنم الان!خیال باطل یعنی‌ افتادم به جون خودم ۱ ساعت و به شدت احساس ریفرش شدن و تازگی کردم که تا الان اون حس پابرجاست!!از خود راضی

 

این نقاشی این گوشه من هستم با شوهرم!! سمت راست خونه مونه و سمت چپ ماشین شاسی بلندمون!!!خنده خدایا ما و خواسته هامونو بی‌خیال شو ولی‌ به دل این بچه نگاهی‌ بنداز! نیشخند بگذریم، من جمعه صبح که از خواب بیدار شدم دیدم اوضاع معده داغونه آقا، له‌ له‌! نگرانفک کنم ویروسی شده بودم، تا عصر کلا میرفتم دستشویی که خودمو تو آینه ش نیگا کنم!دروغگو کار دیگه‌ای نداشتما! دیگه واقعا برا ناهار در حال مرگ بودم، یعنی‌ فقط منتظر موندم خاله اینا ناهار بخورن که اگه کارمون تو اورژانس زیاد طول کشید گرسنه نمونن، به زور هم ناهار خوردم با کلی‌ نوشابه که بعد از ناهار کم کم بهتر شدم شکر خدا، البت دوا کاری‌های خاله مثمر ثمر بود خیلی‌ چون الان اوضاع بر عکس شده!!خنثی خوب از این بحث ایش بیائیم بیرون. شبش هم دختر خاله مامانم اومده بود اصفهان و داشت شام میومد اونجا که اصلا من رفتم برا آشپزی حالم خوب شد! ماست خیار حرفه ای درست کردمو بادمجون کنار مرغ، بقیه شم خاله. شام که زدیم بر بدن رفتیم به سمت اتوبوس و این دفعه شکر  خدا دختر خاله‌ها به خاطر داشتن همبازی (نوه‌ خاله‌های مامان) مراسم اپرای اشک و آه خداحافظی همیشگی رو اجرا نکردن!!!اوه

 

امروز سالگرد فوت مادر بزرگمه که نمیدونم این داغ لعنتی چرا کهنه نمیشه؟ چرا همیشه میخوامش و هنوز دلم آغوششو میخواد بعد از ۱۵ سال از رفتنش؟ تو یه ۱۱ شهریور لعنتی از سال ۷۶، خونه مادر جونم بودیم و سرگرم بازی با خاله‌ها که یه تماس تلفنی مادر جونو به هم ریخت و لباسشو با پیرا‌هن مشکی‌ عوض کرد و رفتیم سمت خونه ما که خیلی‌ شلوغ بود، خیلی‌ غمگین بود...

میخوام فردا با گیو برم دیدن مادر بزرگش که آلزایمر داره و خانه سالمندانه، نمیدونستم برا این روز چیکار کنم، همین به ذهنم رسید. دوستای گلم میشه این موضوع همینجا تموم شه و به کامنت دونی نرسه؟ اگه طلب مغفرت و آمرزش هم می‌کنید تو دل پاک مهربونتون لطفا، مرسی‌لبخند


بقیه ش اینجاس
[ ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یکی‌ از بچه‌ها پرسیده بود یعنی‌ شف مهرسا این چند روز غذا درست نکرده؟!زبان که باید خاطر نشان کنم که خوب مامی جون تا جمعه که بود‌و‌ من با آشپزخونه بای بای کرده بودم، شنبه ماکارونی شام جمعه رو خوردم، یکشنبه هم که لوبیا پلو مشهورعینک (دیدار پدر و گیو) رو اینجا احتکار داشتمو خوردم، دوشنبه خواهرم بامیه درست کرده بود و دیشب که نوبت من بود ماش پلو استاد کردم همونطور که در تصویر ملاحظه میفرمائید:

اینم عکس اون شب بارونی، وقتی‌ هنوز بارون وحشی نشده بود و میشد عکس گرفت!

حذف شد.

دیروز اضافه کار مونده بودم و آخراش با یکی‌ از خاله کوچولو‌ها حرف میزدم نیم ساعتی که گیو اومد پشت خطم و فهمیدم داره میاد، ولی‌ دلم نمی‌اومد قطع کنم. مخصوصا که خاله داشت گزارش شیطونیای نی‌نی درونشو میگفت که الهی فداش بشم پسرک جیگرم که قراره شیطون و مودب و جیگر باشه!ماچ بعد به گیو شاکی‌ زنگ زدم و وسط راه به هم رسیدیم و منو رسوند خونه. گیو با اینکه اصلا مثل ما رابطه نزدیک و عشقولانه اینجوری خانوادگی نداره٬ ولی‌ خدا رو شکر منو همه دغدغه هامو دلتنگیامو درک میکنه.اوه خلاصه خونه که رسیدم میخواستم بی‌خیال آشپزی شم و موکول کنم به آخر شب که یه لحظه گفتم اگه شب دیر بیایم و حال نداشته باشم (که همینطورم شد!بازنده) و فردا بی‌ عکس برم دار زده میشم! گوشت ریش کردم و برنج هم با آب مرغ (نمیگم استاک، خوبه؟!نیشخند) جوشید و ماش نیم پز هم اضافه شد و عصاره زعفرون و خیلی‌ کم شیوید و گذاشتم دم بکشه، خونه یه کوچولو تمیز کاری و پریدم تو حموم.

 

 نمیدونم چرا دوش گرفتن من مثل بقیه آدما ۱۰ مین نمیشه و زیر ۲۰ مین رضایت نمیدم بیام بیرون! تازه همینم رو خودم کار کردم و نیم ساعت شده ۲۰ مین! خوب آب بازی دوس دارم...خجالت سر همین جریان که من به گیو گفته بودم ۹ بیا و دم در مونده بود منتظر من و خوب اعصابش واسه اون همه تاخیر من خورد شده بود، منم دم رفتنی دیدم تلفن زنگ میخوره، شماره خونه خاله "ن" که اصفهانه بود، دختر بزرگ ش بود(۱۰ سالشهقلب) من ذوق مرگ شدم، گفت سلام مهرسا، خوبی‌؟ ما الان از بیرون اومدیم گفتم یه زنگ بزنم احوالتونو بپرسم!!!!دروغگو( نه که کار همیشه شه!) آهان راستی‌! مگه تهران تعطیل نیست؟ شما نمیاین اینجا؟خندهماچ (کلا خونوادگی مرض غرور داریم!!) منم ۸۰۰ تا قربون صدقش رفتمو گفتم فردا معلوم میشه و اگه تعطیل شدیم فردا شب میایم، گوشی رو که خواس بده به مامانش گوشی رو انداختم تو بغل خواهرم و گوله رفتم پایین، بچه حساسه و دلش میشکنه اگه حرف نزنم باهاش، مامانش که موقعیت حساس رو درک میکرد!!چشمک حالا اون جوجه جالب بود که می‌خواست ما هم معذب نشیم اگه نرفتیم ولی‌ مامانش آمار داده بود که میشینن با خواهر کوچولوی ۵ ساله شون با انگشت میشمارن که چند شب بخوابن بیدار شن ما میریم خونه شون!بغل تا پارک با گیو سر سنگین بودیم و اونجا وقتی بهم گفت: بلال میخوری؟لبخند و من جواب دادم: من کوفت بخورم!!چشم (مهرسا کولی!) خنده مون گرفت و قضیه ختم به خیر شد!!!خنده


از صبح دارم بلیت اصفهان سرچ می‌کنم و کائنات رو زوری مجبور می‌کنم ما تعطیل شیم، کاش تعطیل شیم...خیال باطل

 

دیروز با پردیس (همون که خونه شون نزدیک شرکت ماست) که چت می‌کردم گفت یه کرم شکلاتی مثل دنت درست کرده که تعریف میکرد من دهنم آب افتاده بودخوشمزه و بعد گفت میخوای برات پیک کنم؟ مدیونین اگه فک کنین من اون موقع مثل الان نیشم جر خوردنیشخند گفتم بیا خودتم ببینم! (پررو نیستم، شکمو ام!بازنده تازه عکسشم دیده بودم و از گیت امنیتی با چراغ سبز رد شده بود!!!عینک) حالا امروز میگه من ۱.۵ میارم برات. به خدا خجالت می‌کشم! واقعا!خنثی میگم بذار بیرون همو ببینیم که نه تو زحمت بکشی نه من خجالت!! میگه کاری نداره و نزدیکیم و اینا...خجالت حالا خدا کنه خوشمزه باشه!!نیشخند

اصفهانیای عزیز، لطفا خوندنتون که تموم شد اون عکس بغلو نیگا کنین (سعی‌ کنین فقط منو نیگا کنین، گیو نمیاد!ابرو) بعد منو تو تصورتون رو نقشه بکشید سمت خودتون! مرسی‌ماچ

 

بعدا نوشت ۳.۵ عصر:

پردیس اومد اینجا و اینو برام آورد:خجالت

وای چه دختر مهربون جیگری بود، چشم قشنگو ناز،مژه از اینا که چشماشونم مهربونه. اینو برا من درست کرده بود و آورده بود با خودش،خجالت از غذای منم یکم خورد، منم که ماشالا دو لپی میخوردمو باهاش حرف میزدم.البت اجازه دادم اونم ۲ کلمه حرف بزنه ها!بازنده بعد میبینم رفته خونه پی‌ ‌ام داده : اینقدر با ذوق از غذا گفتی‌ که رسیدم خونه آستینا رو بالا زدمو نودل با فیله مرغ پزیدم! عکسشم برام میل کرد. عزیززززززززززززززم!!!(ایکون چلوندن در حد تیم ملی‌!!)بغل

 

چام چام هم که داره بلاگ رو دستکاری میکنه و امکانات جدید بهم میده که منم متمدن شم! ممنون دختر مهربون واسه این چند روزی که افتادی تو زحمت، جبران کنم ایشالا. ماچخوب ذوق مرگم واقعا الان به این دلیلا: ۱. دیدن پردیس و اینکه باز من به حسم اعتماد کردمو جواب گرفتم.قلب ۲. لینکدونیم ژیگولی میشه. عینک۳. تنها همکار بد اخلاق و "فتنه" مون رفت از اینجا یه دفتر دیگه، درست همون موقع که پردیس اینجا بود! شیطانباز اینجا همون محیط عشقولانه بی‌ تنش می‌شه، خدا رو شکر...

کاش بیام اضافه کنم که : ۴. دارم میرم اصفهانخیال باطل


بقیه ش اینجاس
[ ٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

اول از همه یکی‌ از دوستای جیگرمون اینو برام نوشتو سر صبحی‌ منو بغضو کرد! الهی من فدای اون دل‌ پاکت بشم عزیزم که قطعا همون باعث این برکت شده دوست گلمبغل

 

 سلام مهرسایی
خوبی ؟
یه چیزی بگم بهت ؟ شاید هم اصلا باید بدون این که از من اسم ببری بذاری تو وبلاگت  تا بقیه ببینن کار تو و نیت تو و  اون زحماتت چقدر ارزش داشت ..
مهرسا من شرمنده ام  ولی فقط تونستم 14 هزار تومن به نیت 14 معصوم و  ارزوی  صبر واستقامت و ارامش برای  اون زلزله زده ها   برات بریزم.اون روز  همین مقدار  برام مقدور بود .بعد میدونی  چی شد ؟ یک هفته بعدش  خدا 700 هزار تومن بهم داد .. دوتاییش  مبالغ کمی هست زیاد  ینست اصلا   ولی  یک نیت که توواسطه خیرش بودی و یک بازگشت 50 هزار برابری ...باورت میشه ؟
فقط خواستم بدونی که چقدر این کار  تو  و نیت های زیبایی که داشتی  تکون دهنده و  فوق العاده معنوی بود .
ازت ممنونم

میبوسمت .

لبخند

--------------------------------------------------------------------------------------------

جونم براتون بگه که دیروز ساعت ۶ از شرکت رفتم بیرون و با اینکه میدونستم کلی‌ کار دارم و باید به خودم برسم یهو بی‌خیال شدم و گفتم چرا خودمو اذیت کنم وقتی‌ هنوز وقت دارم برا خوشکلاسیون؟!بازنده پیاده هم رفتم خونه و خونه که رسیدم افتادم رو روزنامه و تی‌وی هم روشن کردم برا خودم ایجاد سرو صدا کردم! گیو هم بعد از رد کردن چند تا ایس*ت بازر*سی رسیده بود خونه(برا همین اج*لاس سران) و گفتم بدو بیا اینجا که با استقبال شدید ایشون مواجه شد و منم پریدم دوش گرفتم. اومد و نیم ساعتی پیش هم بودیم و بعد آماده شدیم شام بریم بیرون و بنده هوس کباب ترکی‌ کرده بودم (خدا به داد اون روزی برسه که من حامله شم!!!) خندهوسط راه دیدم نهههههه دلم اون پیتزای فوق‌العاده خودمونو میخواد که میبینم چجوری درست میشه و کلی‌ از اول تا آخرش ذوق می‌کنم. رفتیم گرفتیم زدیم بر بدن و بعد هم رفتیم پارک، چقدر دلم برا دوستامون تنگ شده بود ها.

 

وقتی‌ دیدم از تبریز رفتن و خرید کردن من خبر دارن ابروکلی‌ از اونجا براشون تعریف کردمو از اینجا به بعد یک ساعت بچه‌ها مسخره بازی در آوردن و اینقدر خندیدیم که خدا می‌دونه. چند تا از پیشنهادا واسه بقیه پولا اینا بود:

- با گیو برین آنتالیا، بعد یه فیلم بگیر بفرست برا دوستات که لب ساحل دراز کشیدی و میگی‌: وای مرسی‌ بچه ها، همه خستگی از تنم در رفت، چقدر این سفر برا تقویت روحیه م لازم بود!!!!نیشخند

- همه جمیعا بریم زمینی‌ یه جایی، همین کشورای نزدیک!!زبان

- شماره حساب میدادی روش دست چک میگرفتی!! یا اصلا بیا از این به بعد شماره کارتای مارو بده!منتظر

- عروسی‌ بگیرید، بعد عکس ضمیمه نامه کنید که ممنون که اجازه دادین دو تا کفتر عاشق به هم برسن!!!خنده

و... کلی‌ چرت پرت دیگه که از بس خندیدیم روده هامون اومد تو حلقمون!

اون بارون آخر هم که خیس خاکشیرمون کرد عالی‌ بود، قلبهی‌ می‌خندیدیم می‌گفتیم الان تموم میشه که دیدیم نه نشد! یکی‌ از بچه‌ها پیراهنشو در آورد چتر کردیم کم اومد!! شال منم چتر شد که خوب سه‌ سوت خیس شد، پارک در عرض ۵ مین خالی‌ شده بود و فقط جوونا مونده بودن. بعد دیدیم خیلی‌ اوضاع استوایی شده، بدو بدو جیغ زنون و خر کیف رفتیم سمت سایبون که بعد از رفتن ما پر شد و ما با نیش باز فخر جامونو میفروختیم به کسائی که جا میخواستنو نبود! شیطانبعد هم کارتن گرفتیم رو سرمونو کلی‌ مسخره بازی ۱۲ اینا رفتیم خونه.

 

این ۲ تا چندین سال با من بودن، می‌بینمشون دلم می‌لرزه، چقدر خاطره... افسوساینا رو قرار شد مهرداد بده به یه کوچولو که لباس میگیره، یعنی‌ میشه؟ الان یکی‌ از آرزوهام دیدن اینا تو دست یه بچه هست.قلب

یه سری توضیحات:

من اینجا که شروع کردم به نوشتن دوست داشتم خیلی‌ سکرت باشم، حتی وقتی‌ گیلاس عزیزم واسه یه روز لینکم کرد سریع بهش مسج دادم که دستم به دامنت، اونو بردار.کلافه بعد این جریان زلزله شد و من کلا بی‌خیال همه چیز شدم، ولی‌ نه چیزی رو رمزی کردم نه برداشتم، نمیخوام زندگیمو پاک کنم، رمزی هم که چون یه وقتائی رفتم یکیو از اول بخونمو به در بسته خوردمو میدونم چقدر بده حس اون لحظه آدمچشم، فعلا قصدی ندارم. این که بعضی‌‌ خواننده های گل قصد دیدار حضوری دارن (حالا منم خر مهمی‌ نیستماسبز)٬ خوب میدونید که من اصلا تعارف ندارم و اگه جوابی نمیدم یعنی‌ تمایلی ندارم، درک بفرمائید لطفا.ماچ ترجیحا کسی‌ رو خواهم دید که مثل من همه چیزش رو دایرهّ باشه یا خونده باشمو بشناسمش نه یه ایمیل فقط. باور بفرمائید که دوره زمونه زیاد جالبی‌ نیست...لبخند

 

تو فیس بوکم استاتوس زده بودم که "پر از فکر و استرس" چند نفر مسجی احوالپرسی کردنو ۲ تا خاله کوچولوهام زنگ زدن که تا چند مین پیش با ته تغاریه صحبت می‌کردم، همون که ویزاش ریجکت شده و باز داره تلاش میکنه برای دیدن عشقش بعد از ۹ ماه. توصیه هایی داشت که تجربه شده برای اون و به من انتقال داد. تجربه‌ای که من فقط شنیدم ولی‌ اون با گوشت و پوستش درک کرده و درد کشیده.ناراحت ممنون همبازی همیشگی مهربونمبغل

 

 

پ.ن.: دارم با یکی‌ از خواننده هام چت می‌کنم که وبلاگم داره. عکسشو فرستاده همش هم میگه من زشتم! باز کردم میبینم یه دختر باریک قد بلند زیبا!!! تعجبمیگه همه بهم میگن بخور نشکنی و نمیری و اینا!!!منتظر آخه واقعا حسودی تا اینجا که آدم حس بد بده به یکی‌؟ اونم برا چیزی که واقعیت نداره و اونقد تو مخش کنی‌ که باورش شه؟! عجب!چشم

 

پ.ن۲: این گوگل پلاس منه

فقط هنوز هیچیشو بلد نیستمنیشخند لینکدونی هم توسط چام چام عزیزم در دست تعمیره و امیدوارم منم مث شماها بشم که هر کی آپ میکنه ببینم که روزی ۴۰ بار لینکامو سر نزنمخنثی

[ ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نکاتی‌ در باب سفر اخیر:

- تبریز رو بسیاااار زیبا دیدم! قلبخیلی‌ خیلی‌ نسبت به سال ۷۹ که دیده بودمش بزرگ تر و زیبا تر شده بود، البت که من اون موقع فقط آدما، اونم یه جنس خاص و سنّ خاص رو نیگا می‌کردم!خجالت خلاصه جوونی‌ و جاهلی بود دیگه!!چشمک پارک ائل گلی رفتیم و بوستان کتاب خیابون ولیعصر اون دو شب رو، تو ائل‌ گلی فریزبی سوار شدیم با خواهرم، تا وقتی‌ که فقط جلو عقب میرفت ما جوگیر هی‌ واسه اوپراتور ادا در می آوردیم که دور زدنو شروع کنه، ولی‌ وقتی‌ شروع کرد از بس جیغ زدیم هلاک شدیم، از هیجان نه، از ترس!نگران ببین چی‌ بوده که من عشق هیجان از ترس مرده بودم و بعد دیگه شستامون سو پایین شده بود!! ولی‌ آقاهه با نیش باز به نتیجه شیطنتش نظاره میکرد!!منتظر

 

- کاملا حس می‌کردم تو یه کشور دیگه ام! بابا کلی‌ با راننده آژانسی که ما رو می‌برد پیش مهرداد که خرید‌ها رو بهش بدیم، فارسی‌ صحبت کرد‌‌ اونم کلی‌ به ترکی‌ جواب داد!خنثی بابا گفت با من که ترکی‌ حرف زدی طوری نیس، ولی‌ بچه هامم مثل من ترکی‌ بلد نیستن !!!خنده البته این تعصب رو زبون رو یکی‌ از بچه‌ها قبلش بهم گوشزد کرده بود.بازنده سال ۷۹ هم خواهر زن داییمو به عنوان مترجم می‌بردیم بیرون با خودمون، البت که اکثر جاها اون خجالت می‌کشید ترجمه کنه یه سری الطفات ها رو !بعدشم ما از اون خجالت میکشیدیم!!!!نیشخند

چقددددددددر کمک کردن و همراهی برا خرید بازاریا، ایشالا خیر ببیننبغل

- همدان  رفتیم گنجنامه که خوندن اون کتیبه فقط حسرت میذاره به دلم آدم...افسوس

تو مسیر پر بود از این کدو قرمز‌ها که خریدیمو منتظر راهنمایی شما عزیزان در مورد نحوه طبخ هستم! برای دسر ترجیحا. یادم نمیاد کی‌ گفت بریم رستوران ساعی‌، هر کی‌ گفت دمش گررررررم، عجب ناهار توپسی زدیم، مرسی‌ عزیز دلم.ماچ

حاشیه شهر باغچه بود پر از سبزی تازه که مامان اینا داشتن میخریدن و منم رفتم فضولی که دیدم یه عالم خرفه اونجا رو زمین هستش چیده نشده. به آقاهه گفتم نمیچینید اینا رو؟ پاکت داد دستم با چاقوی خودش، گفت بفرمایید هرچقدر میخواید بچینید.نیشخند معلومه که من با نیش باز استقبال کردم رفتیم افتادیم به جون باغچه مردم، البت با رعایت اصول انسانی‌ و باغبانی،گاوچران همونطور که در تصویر مشاهده می‌کنید!

نازی آقاهه آخرش پول اینا رو هم نگرفت، قلببابا میگفت از خداشم بوده شما باغچه ش رو هم تمیز کردین! یه مدت به شدت دلم ترشی ساقه خرفه می‌خواست که کائنات عزیز  بازم لبیک گفت!بازنده این ترشی کاملا اختراع مامانیه که جز با آب و سنگ ترشی از همه چی‌ در آورده!!! ولی‌ عجب چیز خوبی‌ شد این ترشی ابتکاری (جهت جواب ندادن تو کامنت دونی بگم که :ساقه خرفه ترجیحا صورتی‌ شده ش که ترش میشه + سرکه قرمز + نمک + تخم شیوید و یه اوچولو زردچوبه.)

 

مامان اینا دیشب رفتن، بعد از چند روز با هم بودن و خوشی‌ و تعمیر همه وسیله برقی‌ها و خیاطی و پر کردن یخچال فریزر تا خرتناق!!نیشخند از امشب باز من موندم و گیوی که دیشب نمی‌تونست خوشحالیشو پنهان کنه از رفتن مامان اینا!!خنده از صبح که بیدار شدم و دیدم نه از سفره صبحونه خبری هست نه از کتری روی گاز و مامان بابای خوابالو،ماچ به خودم گفتم مهرسا خانم وضعیت جدید رو پذیرا باش و باهاش خوشی‌ کن و لذت ببر و جای حسرت خوردن جای خالی‌ مامان بابا به خاطره‌های خوشش فکر کن.خیال باطل

 

میشه خواهش کنم اینقدر از من تشکر نکنین؟!کلافه واقعا معذب میشم، استرس میگیردم! خوب اگه لطف و اعتماد شماها نبود که سفر من صرفاً دیدار از خانواده میشد و تفریح. واقعا میگم که لطفا منو بیش از این خجالت ندین، دیدین که اصلا آدم اهل تعارفی نیستم و خیلی‌ خیلی‌ رک هستم، پلیز ولم کنین!ماچ اون مبلغ باقیمانده هم مونده تا وقتی‌ که آبا از آسیاب افتاد و همه فراموش کردن اون طفلکا رو بریم به دادشون برسیم حالا هرچقدر هم که بشه.

 

نکته جالب میدونید چیه؟ این که من میخواستم هیشکی از این وبلاگ من با خبر نشه و خوب الان رسوای عالم شدم!آخ علی الحساب اون همه آدمی‌ که پول دادن اسم فامیل اصلی‌ منو می‌دونن الان و از اونجا که بسیار عتیقه‌ هست و همین یه دونه تو دنیا هست از این اسم فامیلابله، شاید الان تعداد زیادی آشنا اینجا رو می‌خونن که از همین‌جا دستاشونو میبوسمو خواهش می‌کنم چیزایی که اینجا می‌خونن رو به خانواده یا دوستان محترم منتقل نکنن و نخودچی خورون منو راه نندازنابرو و به این خواسته من احترام بزارن.بغل

 

نکته جالبتر میدونین چیه؟ این که من ۱،۳۰۰ باید بدم به کسی‌ و دارم از خجالتش می‌میرم و توی حسابم ۱،۸۰۰ پول هستش که اصلا جرات نمیکنم به کارتش دست بزنم!!! خنثییعنی‌ خنده م میگیره به این بازیای روزگار به جای اینکه عصبانی شم یا حسرت بخورم، فقط هی‌ به خودم میگم عجب دنیای شخمی!قهقهه

 

خواهش می‌کنم کسی‌ که ۸۷۶،۳۰۰ تومن ریخته به حسابم خودشو معرفی‌ کنه! عینکمی‌خوام انگیزه شو بپرسم واسه اون پول اضافه و خورده، آخه منو خانواده و گیو و حسابداریمون ۴،۵ روزه تو کفیم و نمی‌فهمیم دلیل این کار رو!نیشخند جان من، این تن بمیره پرده از چهره بگشای که من کفمرگ شدم!!!!بغل

 

اینم خورشت کدو حلوایی دیروز ناهار٬ دلتون برا عکس آشپزی تنگ شده بوده مث اینکه!

قبل از عمل:

 بعد از عمل:

[ ٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خالق من "بهشتی" دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ...

"دوزخی" دارد، به گمانم کوچک و بعید.

و در پی‌ دلیلیست که ببخشد ما را، گاهی‌ به بهانه یک دعا در حق دیگری.

دعا گویتان هستم، دعا گویم باشید...

دیدن این مسج همچنان اشک میزنه به چشم من، دعام کردین بچه ها؟لبخند

 

پی‌ نوشت:

چند نکته:

- گلفروش سر چارراه زنده است! اون هفته دیدمش و بازم زورکی یه شاخه گل داد دستم.

- امیدوارم امروز یا فردا اون پول رو به حسابم بریزن، امروز شماره کارت دادم.

- این روزا زیادی ذوق مرگم، مامان بابا داران میان که بریم مسافرت، ایشالا چارشنبه صبح اینجان.هورا

- امروز یه عکس از سفره هفت سین که ۵ نفری هستیم رو دادم پرینت رنگی گرفتن، معرکه شده.

- مثل اینکه برنامه همدان و تبریز داریم، کسی‌ پیشنهادی واسه جاهای دیدنی‌ داره؟

- دیشب بیدار بودم تا ۱ و دمپخت گوشت پختم واسه امروز، بعد که رفتم تو تختم در سکوت محض و آرامش نامه نوشتم به فرشته‌های مهربون، احیا نرفتم چون امروز رو از دست میدادم.

- خانومی که ازت بی‌ خبرم، نگران شدم و نمیخوام مزاحم باشم. دوست داشتی یه خبر به من بده.

- خوشحالم که خونه تمیزه، تا اومدن مامان اینا فقط کارای سطحی رو اوکی می‌کنیم.

- از این همکار جدیده که عادت داره تو مانیتور‌ها رو نگاه میکنه بدم میاد!سبز

- خیلی‌ عاشق دوستای خوبمم که دعام کردن، منم دعاتون کردم جیگرا!بغل

- دیروز این زولبیا رو خریدم و فهمیدم تا الان زولبیا نمیخوردم!! و این برشته‌های جیگر نقطه عطفی در زندگی‌ زولبیایی من شدن!


[ ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

همه تون رو دعا کردم! بغلحتی سیوتون کردم تو اپرای موبایلم و بردم از تو موبایلم خوندمتون و براتون دعا کردم! دعای خودم و گیو و اینا رو کلا یادم رفت، فرداش یادم اومد!!نیشخند میخوام این پست حسابی‌ روده درازی کنم ( نه که قبلا نمیکردم، از اون لحاظ!زبان) تازه دستور آشپزی عکس دار هم داریم در ادامه مطلب.

 

۵شنبه به زور همکارمو راهی‌ کردم که با اون برم خونه زودتر برسم. خونه که رسیدم ناهار خوردم (خیلی‌ زیاد!)، بعد کاری هم نداشتم، هم خونه تمیز بود، هم ۳شنبه لباسامو شسته بودم، دیدم بیکارم رفتم خوابیدم! ساعت ۳ به گیو مسج دادم که عزیزم من می‌خوابم، بیدار شدم خبر میدمو چشم بند زدمو لالا. این لالا تا ساعت ۷ طول کشید!تعجب اصلا نمیدونم چرا و چگونه این همه خواب خرسی کردم! ولی‌ برای شب زنده داری مفید بود. باز مثل ۵شنبه‌ها که هوس پاستا می‌کنم این هوس اومد سراغمو قرار شد شام بریم یه جایی! (عاشق برنامه ریزی مدون و دقیقم شدین، نه؟!عینک) دوش گرفتمو آماده شدم که گیو اومد. تازه تو ماشین از فیدیلیو پرسیدیم کجا بریم و از اونجا که شمال غلغله میشه گفتیم بریم سمت مرکز. رفتیم پاویلیون تو سهروردی، یه جای دنج خلوت که ۹۰ افتتاح شده. تو منوش پنه مرغ نداشت ولی‌ من حوصله‌ دور زدن اضافی رو نداشتمو مضاف بر اون دوتامون به شدت گرسنه بودیم، من که چشم خوابو در آورده بودم و عصرونه نخورده بودم، گیو هم که بیکار بوده و چشم ورزش رو کور کرده بود!مژه

 

منوش یه تبلت بود، که من ۴۰۰ بار ورق زدمو ذوق تکنولوژیک از خودم در کردم!از خود راضیبعد دیدم نوشته پنه مرغ و NEW هم زده بود تنگش! اینم یه اثبات دیگه از همراهی کائنات با شکم من! بازندهوای از مزه ش نگم که عالی‌ بود خدایی، من آخرش با یه دونه پاستا ته ظرفمم تمیز کردم که زبونم لال چیزیو از دست نداده باشم!! چشمکگیو هم پیتزا خورد. راضی‌ بودیم خلاصه، بعد یه دور هم تو پارک زدیم و من ۱۲ خودمو رسوندم خونه که برم احیا، خونه همسایمون که هم نزدیک بود، هم خونواده خوبین و همیشه تو خونه شون یا مولودی هستش یا عزاداری، هم حسم به اینجا عالی‌ بود. بلندترین مانتوم رو پوشیدم (تا سر زانو!!چشم) همه موهامم گذاشتم تو و شالمو عربی‌ بستم، آرایشمم پاک کردم و رفتیم دیگه.

 

حالا یه فلش بک بزنیم به ظهر، بعد از ناهار. لمیده بودم و سر خوش از برنامه شب می‌گفتم که خواهرم گفت انگار اصلا ختم قرآن نداری که اینقد خیالت راحته، منم سیخ نشستم که کدوم ختم؟تعجب گفت مال صمیم دیگه. خندیدم گفتم نه بابا! من فقط خواسته بودم دعام کنن ملت، من که قرآن نمی‌خونم. اونم نشونم داد اسم و رسمو جزئی که باید بخونم رو، حالم خیلی‌ گرفته شد که شاید اجر کار بقیه رو من ضایع کنم نگرانولی‌ دیدم همون‌جا هم بعضی‌‌ها گفتن که فارسی‌ می‌خونن و خوب نظر خودم همیشه این هستش که نیت مهمه. اونجا که رسیدیم من دنبال قران می‌گشتم که یه خانومه مال خودش رو به من داد و من جز خودمو که پیدا کردم چی‌ دیدم؟ ترجمه فارسیش به شعر بود، وای خدای من، اونم ۲ تا سوره که خوندنشون حس خیلی‌ خوب میداد بهت.بغل کامنت‌های خودم و صمیم رو هم برده بودم که دعا کنم برای کسانی که خواسته بودن، دیگه یه جا هم گفتم برا حاجت دل‌ همه خواننده‌ها کمپلت! نیشخندخودمو راحت کردم! واقعا یادم رفت برا خودم و گیو دعا کنم! فرداش که یادم اومد خودمو دلداری دادم که عوضش بچه‌ها برام دعا کردن که میدونم همینطورم هست.قلبماچ

 

ساعت ۳ خواستیم بیائیم خونه که بهمون سحری هم دادن (قیمه) که همراه با سالاد شیرازی آورده شده اینجا برا ناهار امروز. تا ۵ صبحم مجله خوندم و اذان که تموم شد خوابیدم،تا ۱۰.۵ که بیدار شدم مثل فنر میپریدمو به دلایل مختلف بیدار میشدم، بیدارم که شدم قرار بود برم خونه گیو اینا ناهار که خونه یه ته بندی کردم که میزو نخورم باز! خجالتدوش گرفتمو یه بلوز آبی‌ فیروزه ای پوشیدم که مامان گیو هم همون رنگی تنش بود‌و‌ اون از آبی‌ من تعریف کرد، من از آبی‌ اون!خنده باز هم دستامو گرفتم تو دستام بردم!خنثی عوضش خدمات آرایشی انجام دادم، میگم حالا.

 

ناهار ته‌چین مرغ بود و مخلفات، اینو زدم. بستنی هم روش، عصرونه همسایشون آش رشته آورد، اونم بعله! میوه و چندین بامیه (۸ یا ۱۰ تا!) با چندین چای و... اوکی دیگه نمیگم، خودمم الان یه‌جوری شدم!سبز مامانش اینا یه مراسم ختم میخواستن برن که کم کم آماده میشدن، من دیدم مامانش داره ابروهاشو برمیداره با عینک و دقت و اینا، دیدم سختشه، گفتم بیاین اینجا من بردارم، خلاصه آبروها رو که کمون کردمو چشم مامانش بسته بود گفتم: زحمت کشیدین، مرسی‌، خداحافظ! نیشخندکه دیدم مامانش خیلی‌ راضیه و لازم نبود در برم! بعد با کمک گیو موهاشو که بیگودی پیچ بودن رو هم تازه سشوار کشیدیم که من برا اینکه گیو با نگاهش منو نکشه که مجبورش کردم بیاد واسه من سشوار بگیره! اصلا نگاش نمیکردم!مژه خلاصه مامان باباش کلی‌ جینگیل و خوشگل کردنو رفتن، ما هم دیدیم دیگه نمی‌تونیم چیزی بخوریم رفتیم پارک بلکه یه کم چربی‌ بسوزونیم. دوستامونم دیدیم و ۱۲ اینا اومدیم خونه. امروزم با درخواست افزایش حقوقم موافقت شد که الهی فداتون شم منو دعا کردین جیگرا! بغلماچ

 

این دستور رو یه خواننده گل با معرفت برام فرستاده ، عزیییییییییییزمماچ، نمیتونم بگم اون لحظه که ایمیلت رو دیدم چقدر ذوق کردم که واسم وقت گذاشتی، منم با اجازت میذارم اینجا تا بچه‌ها هم استفاده کنن، بوووووووس.


بقیه ش اینجاس
[ ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

به زودی در این مکان گزارش بازدید از جشن*واره ییلاق عشا*یر ایران همراه با عکس نصب میگردد!

۳:۵۰ عصر:

هررررررچی نوشته بودم پرید!!!!خنثی پس فقط یه گزارش تصویری میدم و میرم که امروز اصلا نمیخوام اضافه کار وایسم.

 

این شیرینی‌ رومانتیک رو اون صبح که می‌رفتیم محضر آقای گیو برام خریده بود که از گشنگی غش نکنم، منم هم بغض داشتم هم اینو تند تند میبلعیدم!نیشخند


دیروز خونه که رسیدم آستینا رو زدم بالا و لوبیا پلو رو استاد کردم، ترجیح میدم جای رب از گوجه تازه استفاده کنم، هم خوش قیافه تره میشه به نظرم و هم مزه گوجه تو برنج رو عاشقم!قلب


اینم لوبیا پلو آماده که دارم می‌کشم تو ظرف شرکت که بیارمو امروز هم با سالاد شیرازی خوردم اینجا.خوشمزه

میخواستم قبل از اینکه باز برم خونه گیو اینا مامانشو بیرون ببینم، به چندین دلیل.ساکت به گیو گفتم یا بریم جشنو*اره عش*ایر یا پیکنیک با مامانت. که رفتیم جشنواره (مرسی‌ گلی عزیزم که گفتی‌ اینجا رو رفتی‌ و خوب بوده، پیشنهادت عالی‌ بودماچ) جای شکم چرونی بود بیشتر تا دیدن زندگی‌ عشایر!گاوچران ولی‌ جالب بود، اینا هم تعدادی از غرفه ها.

 

اینم غذایی که ما خوردیم با ریحون و نون و دوغ محلی، مثل کباب کوبیده بود ولی‌ تو مشت گلوله میکردن تو اون منقل مخصوصه کباب میکردن، مزه ش هم خیلی‌ خوب بود.


اینم ورودی ۵ تومنیش که وقتی‌ پرسیدیم مگه چه خدمات اضافی میدین؟ گفتن رقص آذری برگزار میشه که اگه شما دیدین ما هم دیدیم!!!منتظر

 

خیلی‌ حرف دارم بزنم ولی‌ ایشالا یه  وقت دیگه...لبخند

بچه‌ها لطفا لطفا پیلیز! واسه من دعا کنینبغل، اگه مثل مژی نی‌نی دارین بگین اون فرشته کوچولو هم برا من دعا کنه که بی‌ گناهن و خیلی‌ عزیزقلب. ۳،۴ سال اخیر شب قدرو به الواطی گذروندم و امسال میخوام با یکی‌ از دوست جدیدا برم یه جای با صفا واسه دعا. خدا کنه بشه، من به دعا، حالا به هر زبونی، و اون انرژی که می‌فرسته اعتقاد شدید دارم، پس اگه از من یه خاطره خوب هم دارید یا حس خوبی‌ از اینجا گرفتید بدونید که منتظر دعاهاتون هستم.ماچ

ممنون دوستای گلم...

 

[ ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

پنجشنبه با همکارم رفتمو مستقیم رفتم خونه به دلیل گرسنگی مفرط، خدا رو شکر کردم که وسیله برا کیک خریده بودم دیشبش چون اون لحظه فقط میخواستم برم خونه و ناهار قورمه سبزی مامان پز که تو فریزر گذاشته بود‌و‌ بغل کنم! از این به بعد رو روزه دارا نخونن که بعد بیان منو فحش بدن، آفرین دختر گلم! ببند صفحه رو بعد از افطار بیا دور هم باشیم!ماچ

 

آقا ما ناهارو زدیمو به سرعت نور شروع کردیم، اول فیله مرغ‌ها رو از پاکت در آوردم و فقط یه کم نمک زدم گذشتم تو تابه بپزه،مزه دار بود دیگه که اینجوری شد:

گذاشتم خنک شه و رفتم سراغ کیک، یه جایی دیدم نمیتونم وایسم نشستم کف آشپزخونه و یه سینی که گذاشتم تو فر یهو به ذهنم رسید که بقیشو قهوه‌ا‌ی کنم. منم که کله خر! کاکائو زدم بهش و یه ۲،۳ قاشق شیر و اون که از فر در اومد اینو جایگزین کردم:

 

اینجا هم که مرغ‌ها خنک شده نگینی کردم با یه اوچولو فلفل دلمه نارنجی نگینی، اونم که کیک اسفنجی ساده اس که داره خنک میشه.

 

خواستم یه کرم موز اختراع کنم واسه وسط کیک هامتفکر، شیر گذاشتم جوش بیاد یه پیمونه، نصف ژلاتین لیمویی هم ریختم توش، بعد گذاشتم تو یخچال یکم سفت شد ریختم تو ۱،۲،۳ با یه موز قاطی‌ کردمو یکم پودر شکر. چیز خوشمزه‌ای شد! به جون خودم!!نیشخند کیک کاکائو که خنک شد اینو ریختم روشو صاف کردم:

 

بعد کیک ساده و در آخر مربا شاتوت. کلا هم کیک رو کم شیرین کردم که زیاد شیرین نشه اینجوری، اینم یه عکس از خونه محسن اینا که نور افتضاحه والا خوش رنگو خوش قیافه بود و همه ش خورده شد و دوستمون پریسا گفت این کرم چیه؟ چقدر خوشمزه است، بعد من یادم نمی‌اومدخنده!!

یادم که اومد بهش گفتم. زیاد از مهمونی‌ نمیگم چون الان به شدت حالم بده! افسوسفقط اینکه چون جا کم بود من همش مجبور بودم رو پا گیو بشینم، مجبور بودم! میفهمی؟!بازنده تا ساعت ۲.۵ هم بودیم که ۲ ساعتی پانتومیم بازی کردیم که مینویسم چیا رو در آوردیم که ثبت شه و بعدا یادم بیاد عجب آدمای هنرمندی هستیم ما واقعا!خنثی

 

۱۵ نفری بودیم، این محسن خر هم ماکارونی‌ها رو ساده گرفته بود و وقتی‌ محکم زدمش در دفاع گفت همین مدل رو داشته، پسره گشاد!زبان

بچه فرداش مسجی تشکر کرد واسه زحمتا که من واقعا با اینکه اذیت شدم ( عینکم رو نبرده بودم، چشام آفتاب خورده بود. سردرد شده بودم و حالت تهوع داشتم، دستامم می‌لرزید! در این حد چشمای من به آفتاب حساسه و همه سیستمم ارور میدهابله)

 

شوهر خاله کوچیکه من از همین بچه‌ها بود، بود یعنی‌ هست ولی‌ الان کاناداست، آذر پارسال رفت. رفت که خاله ‌هه تا عید بره پیشش، زیاد عاشقن این زوج، یه دوستی‌ که از سال ۸۲ تا الان ادامه داره. تفاهم و عشق و هر چیز خوبی‌ که فکرشو کنید تو این رابطه شون هست. فقط این که این دوری دیگه داره از پا میندازدشون.افسوس منی‌ که به رفتنش فکر می‌کردم اشکم میومد، حالا فقط می‌خوام بره، چون منم از همون آذر پارسال فهمیدم دوباره که وقتی‌ یکیو دوس داری کنارش آرومی دوری ازش خیلی‌ خیلی‌ سخته. من لوس نیستم و همیشه هم ادعا کردم وابستگیم کمه، ولی‌ وقتی‌ خونه محسن اینا منتظر بودم گیو از خونه بیاد و دلم بی‌ طاقت شده بود و میخواستم اگه شده ۱۰ مین زودتر بیاد،دیدم خاله چقدر سختشه... بمیرم برا دلت عزیزم. حالا امروز فهمیدم که ویزاش ریجکت شده!!!!!! دنیا رو سرم خراب شد، گوشی تو دستم بود و شوک بودم، به خودش که زنگ زدم شروع کرد به من روحیه دادن و راهکارا رو یکی‌ یکی‌ آروم توضیح داد، منم اینور اشکام میومد. امیدوارم درست شه، دعا کنید برا این زوج بچه ها، لیاقتشون بهترینه.

 

اگه تا الان نوشتن طول کشید واسه این بود که باز سردردو لرزش دست و... خلاصه می‌خواستم بهتر شم که بتونم بنویسم و عکس بذارم. شما ببینید عمق فاجعه چقدره که اشتهای من کور شده و هنوز سراغ فسنجونی که دیروز پختم نرفتم!!!

 

راستی‌ این آخر هفته جمعه هم داشتا، از صبحش نمیگم که یادم نمونه، فقط اینقد تو آشپزخونه وایسادمو تمیز کاری کردم که هنوز کف پای راستم درد میکنه! ولی‌ همین که بعد از رفتن مامان هنوز همه جا تمیزه و تمیزی زیاااااااااد به من آرامش میده باعث میشه دردم یادم بره!لبخند این که صبح پا میشم همه جا تمیزه باعث میشه روزمو خیلی‌ خوب شروع کنم. همه کارام که تموم شد یه چرت هم زدم و بعد گیو اومد رفتیم خونه شون، مامانش اینا مهمونی‌ بودن، ما هم تی‌وی دیدیم، شام خوردیم، به پیشی شون غذا دادیم. گیو هم کلی‌ قربون صدقه م رفت و پاهام رو ماساژ داد، خدا خیرش بده که اگه ماساژ نداده بود من عمرا می‌تونستم بیام سر کار امروز.

 

این ماجرا خاله که پیش اومد زنگیدم به گیو و خبرو که بهش دادم بهش میگم: تو بدون من هیچ جا نمیری!!!خنده اگه این پست درهم برهم یا طولانی‌ شد ببخشید، هم تیکه تیکه نوشتم هم اوضاع روحی‌ به هم ریخته بود، فقط خواستم بنویسم که بچه هایی که هر روز می‌خونن دست خالی‌ بر نگردنماچ. لطفا دعا کنید، هم برای خودم‌٬هم خاله کوچولوم که با اینکه صداش آروم بود ولی‌ هم بغض داشت هم واسه دیدن عشقش خیلی‌ خیلی‌ مصمّم بود...

 

اینم یه تعدادی از پانتومیم های اجرا شده :

 

فلونه دختر دکتر ارنست، جوان مرد قصاب، احتمالا دارم عاشقت میشم،حال نزار، پرونده سازی، تمشک، لیزینگ خودرو، بی‌ همگان به سر شود - بی‌ تو به سر نمی‌شود، اداره امور اتباع خارجه، میعادگاه، یاخته، بروکراسی، عمو مجید قناد و قلقلی، جاده و ‌اسب محیاست بیا تا برویم، مار غاشیه٬ یبوست و ...

 

[ ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

در ابتدا باید تشکر کنم از نانازی عزیزم که دیروز وبلاگ منو ترکوند طبق شواهد زیر!


منم میخوام سو استفاده کنم و از اونجایی که به دعا و فرستادن انرژی، حالا به هر زبونی که باشه، اعتقاد دارم خواهش کنم از هر کسی‌ که الان اینجا رو می‌خونه که یه لحظه چشماشو ببنده و با لبخند دعا کنه که آقای "ف‌‌‌" پول من رو بعد از یک سال بده که لازمش دارم، مرسی‌ دوستای خوبم. ( الان بهش زنگ زدم گفتم شنبه میام، گفت بیا ببینیم چی‌ می‌شه، کّل انرژیم الان فروکش کرد!خنثی!!انرژی مثبت فراوون پیلیز!)

 

خدمت شما عارض شم که امشب مهمونی‌ محسنو! هستش که دستش درد نکنه بچه‌ها رو دعوت کرده دورهمی و ۱۴،۱۵ نفری میشیم. محسن هم مثل خودم کارمنده و از اونجا که خیلی‌ آدم فس فسی هستو آخرش خودمون خانوما همه کاراشو میکنیم و همین که خونه شو میده که بچه‌ها دور هم باشیم لطف میکنه، ما گفتیم غذا رو درست می‌کنیم.لبخند من قرار شد سالاد ماکارونی رو اوکی کنم و خواهرم همون گوجه بادمجون. بعد من دیدم مرغ سالاد رو پختن زیاد شاید کار نداشته باشه و برای پر کار شدن خودم (نه که وقتم زیاد دارم از اون لحاظ!چشم) میخوام کیک اسفنجی هم درست کنم در یه سطح وسیع، یعنی‌ تخت باشه، بعد با ژلاتینو شیر و موز یه کرم مانند درست کنم بذارم وسطش و رو لایه بعدی هم مربا شاتوت که اون روز عصر درست کردم بکشم، کلا بشه مثل همون که اون روز قبل از سینما برا گیو درس کردم!! نیشخندمیدونم، خودمم الان عاشق آدرس دادن خودم شدم! آهان، پیداش کردم! این شکلی‌ میخوام بشه با رنگهای مختلف ولی‌. مرغ هم از دیروز که خریدم تو آبلیمو تازه خوابیده تا خوب مزه دار شه.

 

 

اگر فک کردید میدونم " چی‌ بپوشم " سخت در اشتباهید!! فقط صبح یه نیگا کردم دیدم دوس دارم شلوار بنفش بپوشم یا قرمز! مهم تر از اون که لباس باشه هنوز در هاله ای از ابهام هستش و اینم میدونم که بعد از مدت‌ها میخوام موهامو فکل گنده کنمو بالا بزنم، از فر و صاف و کج و معوج اینا خسته شدم دیگه. حالا از ۲ تقریبا تا ۵ اینا وقت دارم به کارام برسم، بعد یحتمل لاک عوض کردن این ناخونای دراز رو هم باید فاکتور بگیرمو به ترمیم اکتفا کنم!نیشخند  برم که سرم شلوغ شد طبق معمول آخر ساعت ۵شنبه ها!

 

الان اون خاله بارداره مسج داد که چه اسمی واسه پسریمان پیشنهاد میکنی‌؟ از اسمایی که گفته بود یکیو بهش گفتم و دلم لرزید و بغض کردم!قلب الهی فدات شم جوجه که نیومده عاشقتم وروجک!ماچ بچه‌ها کسی‌ می‌دونه داروی تسریع زایمان چیه بدیم زائو بخوره به جای اواخر شهریور تعطیلات عید فطر بچه دار شه که منم بتونم برم ببینمش؟!شیطان بعله من فکرم خیلی‌ شیطانیه، ولی‌ مجبورم! می‌فهمی؟!زبان

[ ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان که دارم مینویسم کفشامو در آوردم و پاهامو شستم دمپایی‌های یکی‌ از بچه‌های حسابداری که نیومده رو پوشیدمو ۴زانو نشسته روی صندلی‌ در خدمتتونم، از خود راضیتا رئیس روسا نیومدن واسه خودم دارم حال می‌کنم.

 

این بلیت دیروز سوخت شد! چون اصلا حوصله نداشتم زود بریم اونجا بعد بگن نشده و این حرفا، اصلا لذت رزرو اینترنتی به همین بی‌ دردسر بودنشه. اینه که خونه موندم و در عرض جیک ثانیه یه کم از سیب زمینی‌ آب پز شده واسه کوکو اون شب تو یخچال گذشته بودم، نگینی کردم با یه ورق ژامبون (دیگه تموم شد به خدا!!!خنده) نگینی کردم با فیله مرغ استخراج شده از استریپس دیشبش!زبان و خیار شور و گوجه سفت، یه سالاد درست کردم با آب یه لیمو تازه و یه کم سس مایونز. چون تو پارک مراحل آخرش انجام شد و خیلی‌ کم نور بود اونجا عکس نگرفتم دیگه والّا خیلی‌ خوش قیافه بود.خوشمزه

 

دیشب ۲تائی‌ بودیم دیگه، همش هم در حالت دراز کش حرف زدیم و من کلی‌ از دوستای جدید وبلاگیم براش گفتم، البته ۱ ماه پیش اینا بهش گفتم یه جا همه چیو مینویسم و آدرس هم بهت نمیدم! نیشخندخدا رو شکر اونم به خواسته م احترام میذاره و کنکاش نمیکنه. چند باریم که خونه شون کامنت جواب دادم با Private browsing از Mozillaرفتم که آثاری از آثارم نمونهعینک حالا دیشب که میگم بچه‌ها از مزاحمت‌ها اینا رو تعریف کردن میگه: مهرساااا، چرا کولی بازی در آوردی تعریف همه رو نگران کردی آخه؟!تعجب ببینین بچه م به فکر احساسات شماس!!!خنده

 

اون دفعه که محسن دورهمی دعوتمون کرده بود، زنگ زدم بهش که میخوای چی‌ درست کنی‌؟ گفت ماکارونی، گفتم نه اونجوری همش باید تو آشپزخونه باشی‌ آخرش هم خدا می‌دونه خوب در بیاد یا نه، میرزا قاسمی درس کن! نیشخندکه درست کرد‌‌ خوب بود، البت که همه زحمتش رو نامزد اون یکی‌ محسن کشیده بود! حالا دیروز باز زنگ زدم بهش که چی‌ میخوای بپزی و اذیت نشی‌ که گفت الویه می‌خوام درس کنم با ژامبون، گفتم نععععع، تلخ میشه! بازندهبا خود مرغ درست کنیم و از اونجایی که خرد کردن مواد هم زحمت بر هستش سالاد ماکارونی درس کن. استقبال کرد و همه مواد لازم رو هم براش مسج کردم، طفلک دوستم خیلی‌ کار میکنه نمیخوام زیاد زحمت بکشه تو خونه واسه مهمونی، اینجوری میتونیم همش بشینیم دور هم فقط بگیم بخندیم. اصلا همین الان جوگیر شدم زنگ زدم که مرغ رو خودم می‌پزم میارم بقیه شو تو اوکی کن که کنسرو هستش! آخه میترسم مرغ رو خوشمزه درست نکنه گند بزنه به مزه ش!آخ حالا اصرار میکنه که پولشو میگیریا، منم گفتم خیالت تخت، فک کردی من طلا بی‌ فاکتور می‌خرم؟!خنده

 

باز ۴شنبه هست ها!خیال باطل باز من خوشحالم که آخر هفته می‌شه و دوستامو میبینم و خستگی یه هفته پر کار از تنم در میره، خیلی‌ دوس دارم برم خونهٔ گیو اینا واسه ظهر جمعه ولی‌ فکر می‌کنم اینجوری زیاد زیاد می‌شه، میذارم واسه هفته دیگه و این جمعه رو روز تمیز کاری اعلام می‌کنم و آشپزی برای طول هفته آینده!لبخند راستی‌ چرا من امروز فقط ۳ تا ایمیل از شماها داشتم؟! بدو بدو، زود، تند، سریع واسم ایمیل بفرستید!منتظر

 

پ.ن. ساعت ۱.۵ قبل از ناهار (زرشک پلو)!: میخوام یه متن عشقولانه بنویسم واسه گیو فکس کنم! الان به شدت هیجان زده ام از این فکر ناگهان خطور کرده به ذهنم!!! عکسشم میذارم!نیشخند

 

تو رودربایستی گیر کردم! تازه کلی ادیتش کردم این شد٬ سو ساری که اینقد لوسه!خجالت

[ ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان که می‌خوام بنویسم هنوز اشک جمع میشه تو چشمم ولی‌ امیدوارم تا تموم شدن این متن حالم بهتر شه. قرار بود امروز راجع به پیشی‌ ملوسی که دیشب گیو از پارکینگ خونه خودشون آورده بود تو پارک آزاد کنه که گربه خودشون کمتر بزندش بنویسم، اسم عنوان هم قرار بود باشه: پیشی‌‌های ملوس!

 

امروز صبح که پا شدم باز هی‌ خدا رو شکر کردم که اینقدر هوا عالیه و تمیز و چقدر هم گل هست تو تراس همسایه‌ها که ما هم چشممون نوازش می‌شه. سر کوچه به سمت خیابون یه پسر تقریبا گنده کچل تو یه ۲۰۷ رد شد که زد رو ترمز و وایساد، خوب این چیزا طبیعیه ، طبق معمول بی‌ توجه رد شدم ولی‌ نگاه عصبانی شو تو آینه دیدم یه لحظه. یه ۳،۴ مین هی‌ وایساد و اشاره‌های عصبی و دستوری میگم بیا اینجا و اینا میکرد، منم که ترسیده بودم ولی‌ خودمو حفظ کردمو پریدم تو اولین تاکسی٬ بعد دیدم از دست راست اومده و باز یه چیزهایی میگه! خلاصه کنم تمام مسیر اومد پشت ماشین و سر یه چارراه من از تاکسی پیاده شدم و اون طرف چراغ قرمز باز شکر خدا سریع یه تاکسی گرفتمو نزدیک شرکت بودم دیگه ( از این چراغ قرمز همیشه متنفر بودمو فک می‌کردم اینجا جاش الکیه، ولی‌ امروز عاشقش شدم!) ۲ مین به شرکت مونده زنگ زدم به همکارم (اون که خیلی معتقده و منم خیلی دوستش دارم) و با صدای لرزون گفتم لطف کن بیا سر کوچه، جلو کوچه از تاکسی پریدم پایین و بعد از در اومدن از زیر یه موتور و یه ماشین! دیدم همکارم داره با سرعت میاد سر کوچه، بغض که داشتم از خوشحالی گریه م گرفت! بدو بدو رفتم پیشش. اون بیچاره هم اشک منو دیده بود، با چشم گرد منو نیگا میکرد، حسابی‌ هم نگران شده بود. رسیدیم شرکت دیدم بچه‌ها اومدن دم در استقبالم! پریدم بغل پریسا و اشکم در اومد دیگه، بعد که براش تعریف کردم میگه کاشکی‌ پلاک ماشین رو برمیدشتی حداقل، گفتم برو بابا! من خودمو خیس کرده بودم. پلاک بردارم بگم چی‌؟ اینجا ایران هستش عزیزم! مردیکه مزاحم زن متأهل بچه دار میشه، هیشکی هیچی‌ بش نمیگه و قاضی یه تعهد نامه زپرتی میگیره فقط، من بیام بگم این آقا منو ترسوند؟!

 

بامزه اون یکی‌ همکارم هست که پریسا گفته بود بچه ها فک کنم یکی‌ مزاحم مهرسا شده و این گفته آخه کی‌ جرات داره مزاحم اون بشه؟! میزنه لهش میکنه!خنده بعد من که اومدم میگه آخه کی‌ تونسته تو رو اذیت کنه واقعا؟ بهش میگم من همش از اون نگاه بدام بهش کردم که همه میگرخن میرن، ولی‌ نگو تمام مدت عینک چشمم بوده که طرف تحت تاثیر واقع نشده!! (سلام گیلاس!! یادته توام میخواستی‌ آقاهه رو از پشت عینک متاثر کنی‌؟!؟!دوستیم دیگه!!!ماچ)

 

الان خوبم، بهترم یعنی‌، آخه گریه که می‌کنم سر درد سرگیجه میگیرم. ولی‌ خاله کوچیکه آنلاین شد و کلی‌ خبر خوب بهم داد، بهترم. حالا از اون حالو‌ هوا در بیائیم و بریم سراغ شکم!خوشمزه من دیروز خونه که رفتم افتادم باز رو زولبیا بامیه ها! بعد گیو هم زنگید هی‌ میگفت پاشو شام درست کن بخور، هر چی‌ می‌گفتم من دیگه اشتها ندارم ( کی‌ گفت زکی؟!منتظر) میگفت نه، پا شو! بعد شروع کرد پیشنهاد دادن که من گزینه کوکو سیب‌زمینی رو که شنیدم اشتهام باز شد و گفتم اوکی. رفتم سیب زمینی‌ گذاشتم آب پزه شه و آماده که شد له‌ کردم با ۲ تا تخم مرغ و نمک فلفل سیاه و پودر سیر و ریحون خرد شده قاطی کردم، کف تابه رو چرب کردمو پهن کردم که بپزه.

 

خواهرم می‌خواست برا امروز ماکارونی درست کنه که یه قارچ و یه ورق ژامبون بهم چشمک زدن که ما رو هم محشور کن با کوکو! منم اوکی دادم بهشونو گذاشتمشون قاطی کوکو و در آخر یه چیز خوشمزه شد.

تیکه کردم بردم پارک خوردیم، گیو هم کتلت آورده بود. ۲،۳ تا از بچه‌ها هم اومدن که یکیشون زنگ زدن بهش که خواهرت با روغن داغ سوخته و رفت! میگفت جدی نیست، امیدوارم.نگران در جریان پیشی‌ ول کنون این گربه ‌هه همش بین منو گیو خوابیده بود یا یه کارائی میکرد که گیو راستی‌ راستی‌ داشت حسودیش میشد بهشماچ!!! بعد که گربه ‌هه رو که اسمش رو "مشکیه مشکی‌" گذاشتم (از بس مثل زغال سیاه بود ولی‌ نرم بود و خیلی‌ کوچولو) ول کردیم من اداشو در میاورمو خودمو میچسبوندم به گیو میو میو می‌کردم براش، اونم میخندید میگفت کووووفت!!!خنده

 

ناهار امروز که ماکارونی هست، امیدوارم کسی‌ اشاره نکنه به موضوع صبح چون میخوام فراموشش کنم و همینجوریشم این حالت تهوع و سر درد بهم میگه که یه اتفاق شوک کننده برام افتاده. مرسی‌ واسه همراهی و مهربونی همیشگیتون.بغل

[ ٩ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

من بالاخره به آرزوم رسیدم و دیروز که اینجا زیاد تر موندم مستر گیو اومد دنبالم و یادم نیست سر چی‌٬ گفتم حالا که اینطور شد باید برام زولبیا بگیری!نیشخند بعد از خرید هم ( الان دهنم آب افتاد یهو!) هی‌ تو ماشین میزدم بر بدن و هی‌ گیو حرص میخورد که ماشین رو میخوابونن بچه! خلاصه تا خونه هم زولبیا زدم هم گوش فیل هم بامیه، تو خونه هم باز با چای خوردم!خجالت می‌خواستم برا شام سالاد گیاهی هم درست کنم که گیو گفت من نمی‌خورم شام با اون همه زولبیا که خوردم و من رفتم سراغ ناهار واسه امروز. مرغ برداشتم تیکه کردم از سینه (ما پولدار نیستیم مرغ بخریما، تو فریزر داشتیم، منم یه کف دست بیشتر برنداشتم!!!!خنده) ۳ تا هویج بزرگ هم خلالی درشت خورد کردم و یه مرغ زرد نارنجی خوش‌رنگ پزیدمو ۸.۵ آماده شدم رفتیم پارک. قبل از رسیدن گیو یکم طالبی داشتیم از ۵شنبه، یکم آجیل، پشمک و اینا که برداشتم بذارم تو ماشین جای شام بخوریم و تفریحی. نشستم تو ماشین دیدم مامان گیو پیتزا پزیده و طبق معمول برا منم فرستاده، اونم ۴ تا پیس گنده! یکیشو که تو ماشین زدم، ۲ تا بقیّه رو هم تا نشستیم. هر کی‌ بگه کوفت بخوری و معده تو مگه مثل معده گاو کش میاد؟ من راضی‌ نیستم!!!قهر

 

دوستان ما رو ردیابی کردن و ۱ پیس هم نصیب ۲ تا از بچه‌ها شد، ببینین من چقدر مهربونم!مژه یکی‌ از بچه‌ها هم اومد که جدیداً از مصاحبه کانادا برگشته بود و قبول شده، اونم برا بقیّه بستنی خرید و من که جا نداشتم به یخ در بهشت رضایت دادم! چقدر براش خوشحال شدیم و ابراز شادمانی کردیم، عزیزم!قلب محسن هم دیروز زنگ زد دعوت کرد واسه ۵شنبه شب این هفته خونه شون، کاشکی‌ همیشه اینجوری مثل اعضای خانواده بمونیم برا هم...

 

خواهر هستی‌ زنگ زد که شب بیاین خونه من،میام دنبالتون. من میخوام امشب اون یکی‌ دوست جونمو ببینم خوب...کلافه

 

پ.ن.:یکی‌ از دوستامون هست که تا میاد کلا خودش حرف میزنه و خیلی‌ هم اکتیو و باحاله، هی‌ میگه هی‌ خودش می‌خنده، اطلاعات هم در حد و اندازه عماد و کلا خیلی‌ آدم جالبیه. بعد این مادرش فوق فوق مذهبیه و باباش اینا ریلکسسس. دیشب از چالش‌های بچگیش میگفت،از خود راضی چقدر خندیدیم خدا می‌دونه. یه خاطره هم با لحن جالب خودش گفت که ریسه میرفتیم ما، میگفت اون موقع که فیلم زورو پخش می‌شده و همه پسر بچه‌ها جوگیر بودن، برا اینم باباش لباس و نقاب زورو خریده. اینم پوشیده رفته خونه مادربزرگش که مراسم دعا بوده و همه خانم بودن، شمشیر پلاستیکیشو خونه جا گذاشته بوده، میره آشپزخونه یه چاقو بزرگ برمیداره و میپره وسط پذیراییو میگه زورو اوووووومدگاوچران و شمشیر بازی میکنه و وقتی‌ همه زنا جیغ میزننو به هم میریزه همه جا، خانم روضه خونه میگه برو بچه تو اینجا چیکار میکنی‌؟ اینم جو گیر فیلم بوده، با چاقو اشاره میکنه بهش میگه: ساکت شو‌ای خوک کثیف!!!!!قهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

[ ۸ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

آخر هفته خوبی‌ داشتم، تقریبا پر انرژی شدم و امیدوارم هفته خوبی‌ رو شروع کنملبخند، البته شروع خوبی‌ داشته، تاکسی پیدا کردن سر کوچه که جزو محالاته و سلام کردن به این خانوم پیرزنه که عشق منه میاد صبحها جلو خونه ش رو میشوره(لباس پوشیدنش شبیه مادر جونمه با این تفاوت که مادرجون من جوراب داره و روسری وقتی‌ بیرون خونه وایمیسه و این خانومه نداره!نیشخند) و من که داشتم میومدم تو شرکت دیدمشو بهش با صدای بلند سلام کردم، اونم بلند جوابمو داد و چقدر خوشحال شد که تا میومدم تو داشت قربون صدقه م میرفت. قلبخوشحال کردن بقیّه به خصوص سالمندهای دل‌ نازکمون خیلی‌ خیلی‌ ساده هست...

 

۵شنبه بعد از رسیدن دیر هنگام به خونه در ساعت ۲ و بغل کردن خورش بامیه عزیزم به همراه سبزی خوردنو تمیز کاری آشپزخونه و درس کردن موهیتو و یه اوچولو مربا و شربت شاتوت، ساعتای ۳.۵ بود رفتم یه چرتی‌ بزنم .چرت تبدیل شد به خواب عمیق تا ساعت ۵.۵ که با زنگ موبایلم بیدار شدم، خواهر هستی‌ جااان!! بود که میگفت همو ببینیم،منتظر منم گفتم دوستم از انگلیس اومده (که واقعا اومده و قراره همو ببینیم) میخوام اونو ببینم، اصلا حاضر نبودم آخر هفته پیش یه آدم جیغ جیغو و خالی‌ مغز بگذره! زباناونم این هفته که گذشت و من کلا سر کار میدویدم! قرارمون این بود که با گیو بریم بی‌ بی‌ کیو چیکن من پاستا بخورم که به شدت هوس کرده بودم، بعد هم بریم خونه دوستمون فرزاد یا اون بیاد خونه ما به صرف قلیون. فرزاد من که حموم بودم گفته بود ۸.۵ میاد، منم بیرون که اومدم به گیو زنگ زدم که ژامبون نوشابه با کنسرو سبزیجات بگیره که سالاد ماکارونی رو استاد کنم. گیو زود اومد و منم بقیّه کارامو کرده بودم و زود سالاد هم اوکی شد، فرزاد هم اومد و با خودش کیک خوشمزه هم آورده بود که من اول ذوق مرگ شدم فک کردم زولبیا بامیه س. این از ناکامی شماره ۱ در زولبیا! افسوسخلاصه بعد از پذیرائی خونه گفتم پا شین شم بریم پارک، وسیله‌ها رو جمع کردیم رفتیم پارک ، اونجا هم ۲ تا دیگه از بچه‌ها هم اومدن و خلاصه خوش گذشت خیلی‌، تا ۱ اینا پارک بودیم و بعد خونه و شیرجه در تخت!خواب

 

جمعه صبح بعد از خواب تا ساعت ۱۰.۵ و به علت ضیق وقت خوردن تخم مرغ آب پز به جای املت و یه اوچولو تمیز کاری مهمونی‌ دیشب، صاحب خونه اومد که خونه رو ببینه برای تعمیرات و حساب کتاب کرایه‌ها که چون خودش ایران نیست حالا که اومده ببینه چجوریاس. چقدر این مرد انسان بود، زیاد!قلب صبحی‌ هم دیدمش تو کوچه که منتظر بود کارگرا بیان و کار رو از پشت بوم شروع کنن. ناهار جمعه خودمو خونه گیو اینا دعوت کرده بودم که ساعت ۲ طبق معمول هول هولی آمده شدم و ریمل و چسبوندن طراحی‌ ناخونا هم که موند برا تو ماشین.زبان خونه گیو اینا رو دوس دارم، آرومه آرومه و صدای خنده‌های مامانش روح زندگی‌ جاری میکنه تو فضای خونه. قلبداشتم صحبت می‌کردم با مامیش که دیدم تو یه ظرف بامیه اس، پریدم پررو پررو درشو باز کردم که دیدم فقط بامیه است و زولبیا نداره، اینم شماره ۲!!!افسوس

 

ناهار خورش بادمجون بود که مثل همیشه خوشمزه بود، با کلی‌ مخلفات، منم که لازم نیس بگم ترکوندمخجالت، تازه شم ماست خیار هم درس کردم که خوشمزه شداز خود راضی برای گیو از اون شکلات‌ها که گلی‌ داده بود بردم که فک کنم ۳ تا خورد!منتظر منم گفتم من هی‌ زنگ میزنم بهت میگم من هنوز از اون شوکولاتا دارمو تو نداری! زبانبچه م به شکلات و بستنی نه نمیگه! یهو بعد از ناهار پا شد بره بستنی بگیره که در این فاصله باباش هم اومد. بستنی ولی‌ عجب چسبیدا، بستنی سنتی‌ با فالوده و آب لیمو ترش تازه، ووی! منم الان گشنه اینجا نشستم دارم پر حرفی‌ می‌کنم در حالی‌ که ناهارم که همون بامیه عزیز باشه منتظره که برم بخورمش!

 

راستی‌ هم اون شب که پارک بودیم، هم فردا صبحش باز هامون و خواهر هستی‌ گیر دادن برا دیدن که حواله شدن به دیوار! بابا خانوادگی حال کنین با هم دست از سر ما بردارید، والا!!کلافه تازه یه چرت هم هامون گفت وقتی‌ ۵شنبه شب گفتم ما با چند تا از دوستامون پارکیم که تا جوابشو با سیاست ندم آروم نمیشینم، این خود مائیم که به بقیّه نشون میدیم چجوری باهامون برخورد کنن،بعله! گاوچرانمامان گیو هم قرار شد یه بار خورش بامیه درس کنه ۲ تائی بزنیم تو رگ، چون گیو و باباش زیاد دوس ندارن ولی‌ دوس داره مامانش و منم که اعلام پایگی کردم!عینک

 

شب هم بعد از تعویض لباس من٬ ماکارونی دیشب که ماشالا یه پاتیل بود و ازش مونده بود، بغل کردیم رفتیم پارک که خلوت کنیم حرف بزنیم. یه جا تو ظرف یک بار مصرف زولبیا بامیه میفروختن که گیو یه دونه پر نشونم داد و من ذوق کنون گفتم آره می‌خوام، خریدیم و وقت خوردن با چای که رسید دیدم این ظرفه فقط بامیه داشته!!! اینم ۳ تاش!چشم خونه رفتنی می‌خرم که اینقد چشم بچه م چپ نشه! ما غرق صحبت بودیم که یهو چشم باز کردیم دیدیم با ۵ تا از دوستان در حال گفتمانیمابرو، البت من که به دلیل خستگی ناشی‌ از دراز نکشیدن تو خونه گیو اینا کلا رو سایلنت بودم و یه مساله دیگه هم پیش اومده بود که یه اوچولو دلخور بودم. دیگه تو ماشین گیو دستم رو محکم گرفت و بوسید، رفع کدورت کردیم! اینم از این آخر هفته. منم از گشنگی سیاه شدم!نیشخند

 

 این که هر چی‌ پیش میاد تو دستم رو رها نمیکنی‌، عشق از چشمات نمیره، مهربونی از صدات می‌باره منو به این نتیجه می‌رسونه که انتخابم درست بوده، کاش رو چیزی که دیشب گفتم جدی فکر کنیم، کاش اصلا لازم نبود به این قضیه فکر کنیم! کاش یه جای دیگه به دنیا اومده بودیم...

[ ٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

در این ثانیه‌های بیکاری که معمولا از ثانیه ۱۰ تجاوز نمیکنه میام مینویسم امروز! تازه عکس هم داریم یکم. دیروز تا ۵.۵ سر کار بودم و شکر خدا آقای گیو اومد دنبالم والّا از فشار کار تو راه کلی‌ واسه خودم گریه می‌کردم!!زبان تازه برام شله زرد هم خرید که رسیدم خونه زدم تو رگ. یکی‌ از دوست جدید هامم زنگ زد که قرار شد پارک هم رو ببینیم و چون اون افطار دعوت بود میشد ۹.۵ اینا. منم خونه یه کار از شرکت برده بودم تموم کردم، ابرو برداشتم و ترکش‌های مهمونی‌ دیشبش رو جمع آوری کردیم که باز خونه جدید جیگرمون تمیز بمونه و زحمت‌های مامان عزیزم هدر نرهقلب. بعد دیدم بیکارمو ۸ شده، به گیو گفتم بیا بریم پارک دوستمم همون‌جا میبینم. رفتیمو یکی‌ از دوستای گیو اومد، در حال پاپ کورن خوردن بودم که زنگ زد گلی‌ خانومو رفتیم پریدیم تو بغل هم، فقط گلی‌ گفت چقدر با تصوراتم متفاوتی که خوب فهمیدم فک می‌کرده من خوشکلم!!!قهقهه

 

۱ ساعتی درد دل‌ بود و تبادل تجربه و گفت و شنود از گذشته و حال. بعد من نمیدونم چرا دقیقا مثل یه قرار اول استرس داشتم و یه جاهایی خجالت می‌کشیدم!!! رفتیم سمت ماشین که بریم دوستم اینو بهم داد، ووی! فک کن برای من شکمو چی‌ بهتر از این؟ نیشخندخوب منم که دستامو گرفته بودم تو دستم و برده بودم پارک!خجالت ایشالا جبران کنم.بغل

 

خونه که رسیدم ریختمش رو تخت و بعد از سیر نگاه کردنشون! بردم گذاشتم یخچال که صبح‌ها با خودم بیارم سر کار بخورم که قبل از ناهار اینقد قورباغه‌های تو شکمم تو سر و کله هم نزنن! شب هم خوابم نمی‌برد و صبح هم قبل از زنگ موبایل بیدار شدم، فک کنم به زودی برا همیشه خاموش شم!!!خنثی

اینم یه شربت تقدیم به همه روزه داران عزیز برای افطارماچ

طرز تهیه شربت نعناع من درآوردی بیسیااار خوشمزه:

میریم نعناع میچینیم یا می‌خریم، با چاقو ریز ریز می‌کنیم می‌ریزیم تو لیوان و هرچقد آب جوش که میخوایم شربتمون باشه می‌ریزیم روش، یه ظرف هم میذاریم رو لیوان تا دم بکشه به اصطلاح، قند یا شکر هم همینجا می‌ریزیم، بعد خنک که شد و این رنگی شد میایم نعناع هاش رو در میاریم و چند قطره آب لیمو ترش تازه می‌زنیم بهش و میذاریم یخچال یا اگه مثل من عجله دارین فریزر و خوب که خنک شد می‌زنیم بر بدن، من اینو سر کار درست کردم خوردم و کاملا ریفرش شدم. مژهنوش جونبغل

فعلا هیچ برنامه خاصی‌ واسه این آخر هفته نداریم ولی‌ امیدوارم مثل بقیّه ویکندها خوب باشه و پر از تفریح. میخوام دوستامو ببینم تا جایی که بشه. این هفته به جان خودم لیاقت یه آخر هفته خوب رو دارم!نگران

 

ادامه مطلب رو گذاشتم واسه بعد از افطار، مسئولیت دیدن و غش کردن هم پای خودتونه، نیاید یقه منو بگیریدا، گفته باشم!نیشخند


بقیه ش اینجاس
[ ٥ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دوستانی که خصوصی و عمومی‌ از آپ روزانه که دیر میشه شکایت می‌کنین، خدمتتون عارض شم که جدیداً کار من یکم زیاد تر شده و من از صبح فقط تونستم کار غیر اداری که انجام بدم جواب دادن به کامنتا و فوروارد چنتا ایمیل بوده!! زبانبعد هم که عکس ادیت کردمو الان در خدمت شمامماچبغل

 

اینم از دیروز و دیشب بگم که همون طور که حدس میزدم هستی‌ و هامون وارد گود شدن! و رفتیم دربند واسه قلیون. خوب اونجا که خوش گذشت و خندیدیم کلی‌، قبلش هم که گیو اومد خونه نیم ساعتی پیشم بود، بچه مو دیدم خلاصه.لبخند

 

بریم سراغ عکس بازی که خیلی‌ وقته اینجا عکس نداشته.


این الان رنگ موی من که بادمجونی توشه، البته این که به نظر من مشکیه، بادمجونشم که تو یخچاله!منتظر

 

اینم یه عکس از مهمونی‌ تولد اون شب که کلی‌ هم روش کار کردم اینقد روشن شده!


این یه فسنجونه که قدیما پختم، قبل از رب انار زدنشه اینجا، با مغز پسته درست شده و نکته ش همینه، رنگ سبز روغن رو داشته باشید.از خود راضی

 

 ناهار امروز استانبولی پلو مامان پز احتکار شده ‌ست.قلب

  میخوام باز برم " خوابم میاد" رو ببینم، فیلم بسیار متفاوتی بود، مثل فیلمای فرانسوی بود، دوس دارم. یحتمل ۷ بریم اون رو ببینیم که گیو رو هم ببینم، بعد با یکی‌ از دوست جدیدام برم بیرون که میاد سمت خونه ما واسه افطار. اون یکی‌ دوست جدیده رو هم میخوام اگه بشه پارک ببینم همو بزنیم تریپ ورزشکاری از اول! سلام هانی!ماچنیشخند

[ ۳ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نمیدونم چرا تا همه وبلاگا رو نخونم دستم به نوشتن نمیاد! بعدش هم سرم شلوغ میشه! اینه که جدیداً جای ۹ صبح قبل از ناهار آپ می‌کنم. امروز هم که یه موضوعی پیش اومده که خوب آخرش درستش می‌کنم، مربوط به کاره.چشمک

 

بریم سراغ روزانه نویسی خودمون، بی‌خیال دنیا و مافیها... ساکتدیروز گیو جان اومد دنبالم برا خونه رفتن، نشستم تو ماشین با یه لحن محکم، طلبکار و در عین حال لوس میگه: بوسم کن! خندهماچهی‌ هم بهم گفت بی‌ ادب! خجالترفتم خونه ناهار امروز که بامیه بود رو گذاشتم یخچال، البت که بعد از انگولک زدن. خوشمزهگیلاس زیاد داشتیم خونه، مامان پریشب کمپوت درست کرده بود باهاشون، منم تو نت عکس کیک گیلاس دیدم و خوب تا درست نمیکردم آروم نمی‌گرفتم که!

این شد که به این ترتیب که در تصویر ملاحظه می‌کنید دست به کار شدم.


نتیجه رضایت بخش بود که به همراه الویه که پزیدیم بردیم پارک و زدیم بر بدن همراه با قلیون و مخلفات. یه بار منو گیو رفتیم پیاده روی و تنها بودیم حرف زدیم، یه بارم مامان اینا ما رو تنها گذاشتنو رفتن قدم زدن. تابلو شد امروز خسته‌ا‌م و حال پر حرفی‌ کردن ندارم؟!آخ

 

تو ادامه مطلب عکس استخر رو میذارم و شما به من حق میدین واسه اون همه جانب احتیاط رعایت کردن من با وجود این شیرجه زنای بی‌ مخ! اون که جلیقه سبز فسفری داره منم٬ تاری عکاس رو هم به لرزش دستش ببخشیدچشمک


بقیه ش اینجاس
[ ٢٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

مثل بچه آدمیزاد رفتم ۵،۶ تا کاری که باید انجام میدادمو اوکی کردمو اومدم سر نوشتن. بغل۵شنبه که رفتم خونه دیدم نه تنها مامان بادمجون درخواستیمو پزیده، بلکه حتی تبدیلش کرده به قیمه بادمجون،خوشمزهمن مثل بچه‌های قحطی زده غذا خوردم رسما. عکسشم گرفتم که خوب بیل بیلک مربوطه رو فردا میارمو در خدمتم( الان رفتم یه رم ریدر گرفتم از برو بچ، کارمو رو راه انداختم خلاصه!)

 

صبح زنگ زده بودم به هستی‌ واسه خبر ماساژ که گفت میاد عصر و من باورم نمی‌شد وقتی‌ با مامان لمیدیم داریم حرف میزنیمو چشامونم داره خواب میگیره اونی‌ که زنگ درو میزنه و میاد ییهویی اون باشه!وقت تمام در هر صورت مهمون بود‌و‌ احترام واجب، مخصوصاً که یه کیک کاکائو هم آورده بود که زییییییاد خوشمزه بید!نیشخند تا ۷ موندن و ابروهاشم براش برداشتم که عالی‌ شد، فکر نمیکردم اصلا تغییر کنه چون به نظر فقط یه تمیز کاری بود، اما خودمو خودش از نتیجه لذت بردیم.از خود راضی ساعات ۷ هم رفتن٬ خواهرش گفت میاد این دفعهچشم. شام ماکارونی‌ پزیدیم و اونم اومد خوردیم و در حالی‌ که ۱۲ می‌رفتیم بخوابیم بدون ددر رفتن٬ سر درد دل این بنده خدا و نالیدنش از هستی‌ و مامانش باز شد و ما ۳ نفر تا ۳.۵ چشم به دهان ایشون دوخته بودیم و مفکور و متعجب بودیم.ابله

 

صبح هم که ۱۱.۵ من بیدار شدم املت زدم، بعد این خواهره برداشت زنگید به هستی‌ که بیا ما رو ببر خونت، اونم بعد از ناهار ما اومد بردمون که گفتیم حالا که مامان هست آش درست کنه برامون. کلا قرار گذاشتیم مامانا هروقت که میان آش رو استاد کنیم. بازندهرسیدیم خونه سانس استخر آقایون بود که البت منم وقتی‌ دیدم فقط داداش خودمو پسر هستی‌ و پسر خاله کوچولوشن(الان ۲۰ سالشه، ولی‌ تا ۵ سال پیش همش رو پا و تو بغل خودم بود) منم که مایوم مناسب بود، بدو رفتم خودمو رسوندم و به دلیل هجوم پسرا و مسابقه گذاشتنشون و اجرای انواع اقسام شیرجه‌ها و زیر آبیای عجیب غریبو احتمال غرق شدن خودم هنگام ترسیدن!زبان با یک عدد جلیقه نجات پریدم تو ۴ متریو ۱ ساعتی حالی‌ به حولی.نیشخند عکساشو فردا میزارم، تو گوشی داداشیه.

 

آش مامان پز رو هم عصر خوردیم نزدیکای غروب که عجب فازی داد، من ۴ تا کاسه خوردم خجالتو اصلا هم دل دردهای بعدش باعث نشد من از کارم پشیمون شم!مژه ۱۰ اینا اومدیم خونه و منو گیو به دلیل بی‌ توجّهی  من(از نظر ایشون) و درک نکردن موقعیت من از طرف اوشون٬ آسمونمون ابری بود که این ابرها صبح هم خودنمایی میکردن در آسمون! نگراناز وقتی‌ هم بیدار شدیم مسج بازی کردیم پر از گله و شکایت که همونجوری که به آینه زل زده بودمو سعی‌ می‌کردم پف چشمامو یجوری بخوابونم به این فکر کردم که یا این قضیه امروز و قبل از بستن در خونه به خوبی‌ تموم میشه یا کلا بی‌خیال همه چیز میشیم دیگه! خنثیبا آخرین مسج تیر خلاصی رو زدم و وقتی‌ در خونه رو می‌بستم آسمون آفتابی بود کامل...خیال باطل

 

ناهار امروز پلو مرغ احتکار شده در فریزر شرکته که کم کم باید برم سراغش. امروز دلم می‌خواد گیو رو ببینم، دلم تنگ شده واسه با هم بودن خوب! چیرا ما کفترای عاشق رو از هم جدا می‌کنن؟کلافه آخه چیرا؟!قهقهه

[ ٢٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب من الان ذوقمرگم که من که میومدم سر کار مامان در راه خونه بود،هورا میدونم وقتی‌ برمی‌گردم خونه مامان اونجاس، داداشم هم اومده و بابا جیگره مونده که به کاراش برسه. الآنم ناهارو گذاشته بپزه و دراز کشیده استراحت میکنه(به صورت آنلاین در اتمسفر خونه هستم بنده!)یول

 

از دیروز بگم که عجب دهنی ازم سرویس شد (با عرض معذرت از همه فرهیختگان مجلس، واقعا اینطور شد آخه!!خجالت) خونه که رسیدم دیدم این سینک تا سقف پر ظرفه، آستینا رو زدم بالا. لپه گذاشتم بپزه که خورش کنگر درست کنم (اون دفعه با نعنا جعفری درست کرده بودم، خواستم تنوع بدم به قضیهزبان) سوپ هم پزیدم که آبجی گفت تند شده من نمی‌خورم! منم خوردم تا تهش که نوش جونم. زبانشیر هم گذاشتم جوش بیاد که هم شیر کاکائو درست کردم هم اون شیر چای مخصوص که به خودم جایزه داده باشم! مژههی‌ ظرف می‌شستم، هی‌ به این کارا می‌رسیدم. برنج هم کته ای درس کردم با شیوید برا امروز.سالاد شیرازی رو هم استاد کردم. ساعت ۸ دیگه همه چی‌ آرومه شد اوهو منم غذامو کشیدم گذاشتم یخچالو افتادم رو مبل که شیرچاییمو بخورم، پشت ساق و رون پام از بس ایستاده بودم تیر می‌کشید، طفلک مهرسا!افسوس اینم عکس سوپ:

 

اینم که خورش کنگر مذکور که دارم می‌میرم تا وقت ناهار برم سراغش! چون میدونستم مامان بیاد کلی‌ گوشت به شیکممون می‌بنده و میگه اینا رو من آوردمو می‌دونیم چه گوشتیه و اینا، این خورش رو با عصاره گوشت گوسفند درست کردم. غوره محبوبمم ریختم توش و گوجه‌های فسقلی ترش خوشمزه.خوشمزه (نور بدترکیب آشپزخونه ما رو به خوبی خودتون ببخشید دیگه!)ماچ

 

بعد از مدت‌ها با جناب گیو خان کچل الدوله!زبان تنها بودیم تو پارک، رفتیم نشستیمو مامانش برامون یه چیز خوشمزه داده بود، ترکیبی‌ از شیوید، سیب‌زمینی و سس مایونزم یکم که من خیلی‌ دوس داشتم. بازی کردیم، چای خوردیم، در ۱۰۰ تا پوزیشن مختلف آسمونو نیگا کردیم، عشقولانه شدیم، جدی شدیم، نگران شدیم، مهربون شدیم... خلاصه خلوت خوبی‌ بود.خیال باطل واقعا خستگی اون همه کار در رفت، انگاری حیاط خونه خودمون بود اینقدر که همه چی‌ دوس داشتنی بود. نکته مثبت این بود که ۱۲ رفتم تو تخت که خوب زود خوابم برد و اصلا از صبح خمیازه نکشیدم!از خود راضی

 

یه ماساژ خریده بودم از این سایتای تخفیفی که امروز وقت گرفتم ۵شنبه بریم، خودمو مامانو هستی‌. آبجی که چلاق شده جاشو داد به مامان. به شدت استرس رویارویی مامان جونم و مامان جون گیو رو دارم،نگران میخوام بزنم به بیخیالیو انرژی مثبت بدم که همه چی‌ همونجوری که ما ۲ تا بچه خوب دوس داریم پیش بره!بازنده

 

امشب هم میخوایم بریم پارک و گیو رو بذارم تو موقعیتی از پیش تعیین شده!شیطان بدینصورت که مامان اینا رو بگم یه جا بشینن بعد گیو رو یهو ببرم تو حلقشون! میخوام بچه کمتر استرس داشته باشه و یهو بره تو دل شیر!نیشخند آخه خودم یادمه اولین باری که میرفتم خونه شون چقددددد استرس داشتم و به محض دیدن مامان باباش چقد همه چی عوض شد و راحت شدم... لبخند

[ ٢٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

کم کم میگم چی‌ شد که من به طور کل سوختن خودم یادم رفتو الان که کامنتا رو خوندم یادم اومدو باز جاش سوخت! آخخونه که میرفتم گیو زنگید که من میام دنبالت، ازش خواهش کرده بودم که بره سلمونی! از عید که چشم منو دور دیده بود‌و‌ یه سرباز صفر کچل تحویل من داده بود دیگه موشو کوتاه نکرده بود پسرم!زبان دیروز هم دیدم کچل شده باز، بعد با اون ریش پرفسوریو عینک آفتابی دقیقا شبیه جنایتکارا شده بود! عینکمسیرمون از سمت بازارچه شد که منم فرصت رو غنیمت شمردمو خواستم باز شب غذای سالم بخوریم. رفتم سیب‌زمینی، گوجه، هویج، کدو، خیار خریدم، گیو هم شیر خریده بود، اومدم تو ماشین دیدم فالوده بستنی سنتی‌ دستشه، ووی! خوشمزهاونا رو هم زدیم به بدنو منو رسوند خونه.

 

لباسمو که عوض کردم پریدم پای گاز( اینجا جواب سوال توست عسل بانو: من کلا اعتقاد دارم اگه بیفتم دیگه نمیتونم پا شم! حالا هر کسی‌ یجوریه، ولی‌ من تا ایستادم همه کارامو می‌کنم، بشینم دیگه بلند کردنم با جرثقیل و امثالهم امکان پذیره!اوه خونه که میرسم حتما غذای فردا ظهرم رو اوکی می‌کنم، چون نمیدونم شب کی میام یا اصلا چه اتفاقی می‌افته، پس تا قبل از بیرون رفتن شام شبو ناهار فردا رو آماده می‌کنم) که دیدم گاز قطع شده،‌ای بااااااباااااا! کلافهولی‌ من غذای سالم میخاستمو هیچی‌ نمیتونس جلومو بگیره،بازنده پس پلو پز رو زدم به برق‌و آب ریختم توش! نیشخندجوش که اومد یه سیب‌زمینی متوسط، یه هویج انداختم. میخواستم سالاد گیاهیمو درس کنم، ولی‌ گفتم ماکارونی درس می‌کنم که باز مهشید ببینه بره درست کنه غذای تکراری بخورن مثل دیروز!!قهقههشیطان


این الان کدو یه اوچولو آب پزه شده و گوجه سفت و خیارشور و هویجو سیب زمینیه که با خیلی‌ کم سس، فلفل سیاه، پودر سیر، آبلیمو و روغن زیتون مزه دار شده و ماکارونیشم داره می‌جوشه که بهش اضافه شه.

 


یکم برنج پخته هم داشتیم که یه گوجه بزرگ نگینی کردم با یکم از همین سیب زمینیو هویجو کدو تفت دادمو برنج رو ریختم توشو شیوید، برا امروز ظهر. اینم یه تیر، ۲ نشون!مژه

 

اینجا هم که قاطی کردم سالادو گذاشتم یخچالو گاز هم وصل شد!!!!منتظر رفتم دوش گرفتم آماده شدم بریم پارک. گیو اومد چای و میوه هم آورده بود. رفتیم جای جدید به قول بچه‌ها "پاتوق" نشستیم و میوه خوردیم بازی کردیم که عماد اومد، گفت میخواستم بدوم که دیدم جا برا نشستن هست بی‌خیال شدم!از خود راضی می‌خوایم همه اکیپ رو چاق کنیم به یاری زیر اندازمون! شیطانجمع ۲ نفره مون ۶ نفره شده بود‌و‌ بازی به راه بود که دوستم زنگید که آبجیت خونه ما افتاده از پله‌ها و بیا ببریم تا یه بیمارستان.تعجب در اون لحظات من که دیدم اوضاع زیاد اورژانسی نیستو صدای زنجموره نمیاد، دقیقا مثل جو*رج بو*ش که خبر کله پا شدن برج‌*های دوقلو رو دادن بهش داشت با بچه‌ها آواز می‌خوند! به بقیهٔ بازیم ادامه دادم!خنثی یه همچین مدیر بحران داغونی هستم من!افسوسشام رو که به خورد بچه ها دادم به زور و روی دور تند، معذرت خواهی‌ کردم که من باید برم سر صحنه!sorry!بازنده

 

رفتم خونه عابر بانکمو برداشتمو دفترچه بیمه‌ شو که دیدم اعتبارش تموم شده و باز برگشتم دفتر خودمو برداشتم (بعله! مهرسای خلافکار!بازنده) رفتیم بیمارستان. پذیرش که میخواستم بگیرم کلی‌ با پرستار تریاژ هرهر کرکر کردیم و تصویرسازی که این چجوری قل خورده پله‌ها رو اومده پایین!!!خنده آبجی هم مرتب از حس انسان دوستی‌ ما تشکر میکرد منم گفتم خوب این خانومه مثل منه، هم دلش می‌سوزه هم وقتی‌ یکی‌ میخوره زمین نمیتونه جلو خودشو بگیره از خنده!زبان در آخر اینکه آرنجش مو برداشته و آتل بستن ساعت ۱ اومدیم خونه. چقد اونجا سر همه چی‌ مسخره بازی در آوردیمو آدم آرنج بسته رو من با ویلچر!!! اینور اونور بردمو شیطونی کردیم بماند، مثنوی هفتاد من کاغذ میشه...

 

مامان میخواد بیاد فکر کنم، دیشب به گیو گفتم مامان تو که پایه پیک نیکه، مامانی من که اومد دو تاشونو می‌بریم پیکنیک که گفت منم به همین فکر می‌کردم دقیقا.متفکر اینم از این روز پر ماجرای ما.

 

می‌خواستم این متن رو براتون ایمیل کنم ولی‌ اینقدر قشنگ بود که دیدم نامردیه و خاموشای عزیز هم بهره ببرن. حتی اگه واقعی هم نباشه داستان قابل تامل و دوس داشتنی هستش( ادامه مطلب)بغل


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

میبینم که ساعت ۱۲ شده و من تنبلیم میاد بنویسم باز!خمیازه پیک نیک‌ ۵شنبه رو تو ادامه مطلب میذارم. جمعه که شبش تا ۳ اینا بیدار بودم، صبح ۱۰ پا شدم و حوصله املت زدن نداشتم، پس یه کره مربا آماده کردمو رفتم سراغ سالاد ماکارونی.                        

  خیار شورو قارچ خورد کردم، اندازه هم( قارچ فقط اون قسمت‌ش که سفید سفید بود) سس هم زدم که مزه‌ها قاطی شه و ماکارونی‌ پیچ پیچی‌ رنگی‌! هم آماده کردمو گذاشتم تو یخچال تو آب سرد (تجربه کردم که اینجوری هم یکم نرم‌تر میشه، هم اینکه هروقت می‌خوای استفاده کنی‌ یه آبکش کردنو مواد زدنه دیگه)، ناهار برا امروزم هم قارچ پلو پزیدم٬ ماست خیار هم گذاشتم و یه ماشین هم لباس شستم اوهو رفتم تو اتاق جالباسی رو از تخت به کشو‌ها انتقال دادم!زبان همونطور که در عکس ملاحظه می‌کنید:

 

بچه‌ها شاید خیلی‌ از شماها همینکارو می‌کنید، ولی‌ من خودم این جور لباس تا کردن رو از برنامه Perfect Housewife از شبکه MBC4 دیدم!از خود راضی قبلش لباسهامو تا میکردم رو هم میذاشتم، بعد موقع خوندن آیه "چی‌ بپوشم" سردرگم تر میشدم. اون خانومه گفت لباساتون رو عمودی بذارید تا از رنگش بفهمید کدومه، منم به همه دورو بریام یاد دادمو چقد دعام کردن!خنده

 

بعد دیگه وقت رفتن به خونه گیو اینا بود، پریدم تو حمومو موهامم معمولی‌ کجکی کردمو یه تی‌شرت سفید پوشیدمو شلوار جین، به همین راحتی‌! مژهاونجا که رسیدیم ناهار هم کلم پلو بود که من دوس دارم این کلم پلو مامان گیو رو، البته اون بنده خدا فکر میکرد دفعه اوله من این غذاشو میخورم،فرشته در حالی‌ که یه بار که مهمونی‌ بودنو ازش واسه گیو درس کرده بود و خوب قاعدتا من اونجا بودم، خرده بودم!!! شیطانمامانش سه سوت فهمید من موهام تغییر کرده، قابل توجه من که تو مهمونی‌ ۴شنبه سوری تغییر به اون فاحشی راجع به موهاش رو متوجه نشده بودم!!!آخ سر ناهار دیدم همون سالاد ماکارونی من با مخلفات بیشتر که من می‌خواستم برگشتنی بخرم ببرم قاطی کنم اومد سر میز! جیرینگ!هورا همون‌جا شروع کردیم با گیو صحبت راجع به سالاد و من مطمئن بودم بقیهٔ این سالادا نصیب خودمون میشه و کمتر خوردم،خجالت بیشتر سالاد فصل زدم!! ناهار هم میدونین که من کم خوراکم!!!دروغگو فقط چون مامان پز بود خیلی خودمو ترکوندم و به مامانش هم گفتم گیو منو اذیت میکنه!! میگه تو اندازه من غذا میخوری!!نیشخند مامانش هم گفت تو که چاق نمیشی هی بخور که به سن من میرسی دلت نسوزه نخوردی!! عاشقتم خوب که!! بغلظرف‌ها رو هم که با اصرارو من بمیرم تو بمیریو نه نمیشه و گیو بیا بین ماها صلح ایجاد کن، خود لیمو شیرینم شستم!مژه خلاصه اینکه باباش هم اومد و یه چه عجب از این طرفای غلیظ هم تحویل ما دادو از گرما بنده خدا کلافه شده بود، ولی‌ این کراواته رو باز نمیکرد!!خنده اینقدر از این آقا مسن‌ها که به کراواتشون وفادارن خوشم میاد!!ماچقلب

 

خلاصه اینکه ۶ به بعد که داشتیم میومدیم بیرون، به مامانش گفتم چرا سالاد ماکارونی‌ که گفتین میدینو نمیدین؟! قهقههمامانش هم بنده خدا گفت آرههههه، داشت یادم میرفت، گفتم من که یادم نمیره!نیشخند راستی‌ ناخوناشم طراحی کردم با پیشنهاد خودم و چشمای گرد گیو که عجب جونوری هستی‌ تو! که بر عکس همیشه اصلا خوب نشد! زباننه که من عادت به طراحی‌ ناخونای خودم دارم که مثل بیل مکانیکین، ناخن کوتاه راس دستم نیست!! چشمخلاصه سالادی که نخود فرنگی‌ و مرغ هم داشتو زدیم زیر بغل، خوشحال و هپی رفتیم خونه با سالاد خودم قاطی‌ کردیمو پیش به سوی پیکنیک، قرار بود ۵ نفر باشیم که به ۹ نفر افزایش پیدا کردیم، ولی‌ خوش گذشت سالاد هم یه بشقاب میوه خوری سهم هرکسی شد که خوب بچه‌ها هله هوله آورده بودنو لنگ نموندیم، قلیون هم که زدیمو و رق بازی هم کردیمو ۱۲ خونه و لالا.خواب

 

 

داشت یادم میرفت، موقع خداحافظی رفتم حیاط که از بابای گیو خداحافظی کنم، یه گلدون شمعدونی هم گرفتم که فرق نذارم بین مامان باباش!زبان اگه گل داد عکسشو میذارم اینجا، گربه شون هم بابا شده که نینیهاش هی‌ میومدن پشت پنجره و من براشون ورجه وورجه می‌کردم، عجب جیگرایی بودن!قلب

گیو میگفت بعضی‌ از این بچه هارو دیگه وقت پیکنیک خبر نمی‌کنیم که منم کاملا موافقم، آخه آدمی‌ که اکیپی میره جایی نباید تک بیفته یا بگه من بازی نمیکنم مثلا، خوب بمون خونه عزیز من تی‌وی ببین، چیکارت به پیکنیک!؟قهر

 

فعلا این پست رو آپ کنم برم به کارام برسم که در وقت اضافه از کارای عجیب غریب جوونا که بسیاااار پشیمونم چرا فیلم نگرفتم در ادامه مطلب بنویسم.بای بای


بقیه ش اینجاس
[ ۱٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز ساعت ۴ جیم شدم اومدم خونه و سر راه سوسیس خریدم، خونه که رسیدم سوسیس‌ها رو نگینی ریز خورد کردم، همینطور سیب زمینی‌ و قارچو فلفل دلمه، خواستم مواد اسنک درس کنم که اگه خواستیم فرداش (امروز) بریم جایی و من زیاد خوابیدم یا کار دیگه داشتم اینش آماده باشه. اون وسط مسطا اپیلیدی و ابرو برداشتنو کارامل درست کردنو چی‌ بپوشم هم بود