روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

کیک قهوه و قهوه م رو خوردم که خودمو کافیین کش کنم بتونم به همه کارای امروزم برسم قشنگ! ااوهینجا نشستم رو کاناپه لپ‌تاپ به بغل از نسیم خنک لذت می‌برم و فکر نکنم حالا حالا‌ها لازم باشه کولر رو راه بندازیم. از شنبه سر کار نرفتم دیگه، شنبه ۱۱ به بعد بود که بیدار شدم، اصلا از دیر بیدار شدن خوشم نمیا‌د، یه جورایی روزمو خراب میکنه. رفتم هم ناهار پیش مامان اینا بودم هم سوغاتی‌های رنگارنگمو گرفتمخوشمزه

 به این تصاویر یه دبه زیتون فرد اعلا و کلی‌ تمشک هم اضافه کنید!سیر‌های تازه رو همون روز حلقه حلقه کردم برای خشک کردن و یه مقداری هم گذاشتم فریزر و کلا کار خاصی‌ نکردم اون روز. یکشنبه اما هم زودتر بیدار شدم و خورشت کدو پختم، هم اینکه رفتم باشگاه ثبت نام کردم، هم استخر برای اینکه یک روز در میون برم، رنگ مو هم خریدم و موهامو رنگ کردم و کلی‌ از خودم راضی‌ شدم! از خود راضیدوشنبه قرار بود برم شرکت و کار تحویل بدم که این پروسه قطعاً طولانی تر از این یکی‌ دو روز میشه، کارمند جدید کاملا آماتوره بنده خدا، مثل ۲ سال پیش خودم! نیشخندرفتم شرکت و دیدار تازه کردم و دعوت ناهار مهندسم رد کردم چون با پردیس قرار داشتیم. رفتیم یه رستوران سنتی‌ که تازه باز شده همون ته خیابون یاسر، کلی‌ حرف زدیم برا هم و سبک شدیم و بعد ناهار خوردیم سنگین شدیم زبان چای ذغالی تقدیمی مدیریت رو هم نوش جان کردیم (چون هنوز تجهیزات قلیون نداشتن، بهمون باج دادن راضی‌ بریم بیرون!!شیطان)

بعد از اونجا من رفتم سراغ کارای ارایشگاهیم و بعد هم گیو رو تومسیر دیدم، رفتیم سمت خونه مامی اینا تا بابا هم برسه و مامی رو برا تولدش سورپرایز کنیم. گل و کیک  هم خریدیم اما هنوز کلی‌ وقت داشتیم،ماشین رو که توی کوچه پارک کردیم خواستیم بشینیم حرف بزنیم تا بابا بیاد دیدیم مامی خیلی‌ متعجبانه کنار ماشین داره ما رو نگاه میکنه!! خنثیوقتی‌ بهش تبریک گفتیم و بوس بغلش کردیم طفلک تازه از شوک در اومد، گفت داشتم میرفتم گوجه بخرم ماشینتونو دیدم، پیش خودم گفتم اینا چرا اینجان؟ متفکرنکنه دعواشون شده! نگرانگفتم آخه مامی ما میایم اینجا دعوا کنیم!؟ فکر کردین اومدم پسرتونو پس بدم برم؟!خنده


بقیه ش اینجاس
[ ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هم اکنون که ساعت ۱ ظهر هست، با دست و روی نشسته و از منزل در خدمت شما هستم! از خود راضیدیروز و امروز رو کلا سر کار نرفتم و فردا رو هم که میخوام برم سر بزنم به عشق دیدن پردیس میخوام برم و بعدش هم کارای آرایشگاهی برای مراسم عروسی‌ دوست گیو که ۴شنبه هستآخ از خواب که بیدار میشم ساعت ۱۰!!! خجالتنمیدونم باید چیکار کنم و برا خودم تو این خونه که کلی‌ کار داره گیج میزنم. دیروز که با همین اوضاع رفتم پیش مامان اینا و صبحانه ناهار در خدمتشون بودم و گیو که اومد شام هم همچنین! نیشخندمضاف بر همه اینها این لپتاپ فارسی‌ نویس نداره فعلا و همینا رو هم با سایت بهنویس دارم مینویسم و یحتمل پر از غلط غولوط باشه!! هیچی‌ دیگه اومدم بگم در این مرحله از زندگانی‌ هستم، گیجی بعد از ترک کار! بازندهیه باشگاه خوب پیدا کردم که باید به زودی ثبت نام کنم و برنامه خواب و بیداری رو هم تنظیم کنم که صدای اعتراض گیو بلند نشه، راستی‌ نمیدونم چرا دو برابر وقتی‌ که سر کار هستم دلم برای گیو تنگ میشه!! خجالتنمیدونم آخر عمری این عشق چی‌ بود گریبان گیر ما شد!! خندهمثلا اومدم یه خط بگم تا لپ‌تاپ درست نشه نمیتونم بیام و خوبم و اینا!! ابروراستی‌ امروز نسبت به دیروز پیشرفت داشتم و یه کارایی کردم، قبض گاز رو اینترنتی پرداخت کردم و به قالیشویی زنگ زدم اومده قالی برده و خورشت کدو پختم شوت کردم تو ارامپز و الان هم میخوام برم پیش مامانم به جای اینکه کمدمو مرتب کنم! نیشخندقول میدم تا قبل از اینکه گیو بیاد و ببینه تخت تبدیل به تپه شده برگردم و یه کارایی بکنم، قول مدت دار!!شیطان

 

[ ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

مامان اینا امروز صبح رفتن شمال و برنامه شون اینه که آخر هفته برگردن و برن سر خونه زندگیشون بعد باز برن اصفهان عروسی‌ و شاید قبلشم برن مشهد، شایدم بعد از عروسی‌!ابله من تو کف انرژی بر و بچ موندم به مولا! متفکر ۲ تا ظرف گنده به مامان دادم جهت آوردن روغن زیتون کاملا بودار یا به قول خارجکیا e.v.o.o !! و زیتون شور، کاش زود بیان! خوشمزهامروز صبح گیو که بیدارم کرد، خواهش کرد از رو تخت پا شم ولی‌ من گفتم خوب بیدار شدم دیگه! دروغگوتا اومدم پا شم تلپ افتادم و باز خوابم برد و از خود ۷ تا ۹ هر ۵ مین یه بار گوشی آلارم داد و من قطعش کردم خوابیدم!خواب بعد زنگ زدم به مهندس بگم که من نمیام، گفت مهرسا تو نرفتی شرکت؟! تعجببدو بدو آماده شو برو که امروز کلی‌ کار داری، منم نیستم اصلا نمیشه نباشی‌! میخواستم بگم مرد مؤمن پس اون افه " میتونی‌ از فردا نیای سر کار" ت چی‌ بود؟! ابرودیگه پوشیدم و تا خود تهرانم با آقای راننده که بازنشسته شده بود و پردیس خونه خریده بود تبادل اطلاعات کردیم و یه بند حرف زدیم ٬ هر چیم اصرار کردم بنده خدا ازم پول نگرفت و پیش بینی‌ کرد من و همسرم به هر جائی که بخوایم میرسیم چون همو خیلی‌ دوست داریم و با هم دوستیم و دلامون هم سوئه!متفکر

 

گیو گفت به مامی زنگ بزن ببین شب میریم خونه شون، زنگیدم دیدم مامی پردیسه، سریع یه نقشهٔ شیطانی کشیدم و گفتم مامی برین خونه ما قشششنگ استراحت کنین، بعد من میام میریم ۳شنبه بازار و شب هم پیش ما باشین، فردا که ۴شنبه اس برین سر کارتون و بعد برین تهران خونه خودتون، ۵شنبه ام که نمیاین سر کارنیشخند مامی هم گفت آخه بابا...ناراحت گفتم بابا اینجوری کم کم قانع میشن بیان، این خط این نشون! شیطاننقشه جواب داده و من که برم برسم میریم دنبال خرید هفتگی و بعد هم خونه ایشالا استراحت و گفتمان. دعا کنید برام... بغلدارم یه نقشه هایی برای کار می‌کشم که دوست دارم اگه به صلاحم نیست یه نشونه ببینم و بی‌خیال شم، نا سلامتی من برای آرامش بیشتر دارم ترک کار می‌کنم، اگه قرار باشه ازمون سلب آسایش بشه اصلا میخوام نشه! قهر ولی‌ شما دعا کنید بشه، خوبم بشه!نیشخند

[ ٢٠ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یه همچین روزی رو می‌دونستیم میاد و از قبل هم جفتمون آمادگی داشتیم براش، یعنی‌ یه نقشه ای داشتیم تو ذهنمون که اگه روزی برای یه مدت زندگی‌ رفتیم پردیس من سعی‌ کنم همونجا‌ها کار پیدا کنم متفکر آقای گیو هم از اولین شبی‌ که رفتیم تو این خونه، قبل از خواب حین ماساژ دادنم جهت رفع خستگی اصرار کرده که فردا برو بگو دیگه نمی‌آمناراحت ولی‌ از اونجا که آدمیزاد حریصه! من هی‌ پیش خودم گفتم حالا این ماه برم فلان چیز بخرم، ماه بعد برم فلان چیز بخرمهیپنوتیزم اما الان به همون نقطه رسیدم که ترجیح میدم خونه م گرم تر باشه تا جیبم پر تر، اصلا نمیخوام دیر به این نتیجه برسمبازندهچه معنی‌ میده مهرسای پر انرژی هم تو خونه خمیازه بکشه هم تو محل کار، بعد اعصاب معصابشم ضعیف شه و نزدیک هورمونی شدنش که میشه کلا تبدیل شه به یه آدم دیگه؟!قهر

 

خوب بنده همین الان از اتاق مهندس اومدماسترس در حالی‌ که بهش گفتم دیگه نمیخوام بیام و اولین حرفی‌ که مهندس بعد از شوک گفت این بود که: عه! خوب دلمون برات تنگ میشه که! ناراحتبعد من گفتم خواهش می‌کنم اشک منو در نیارید!نگران وقتی‌ مهندس خواست دلایلمو بگم، گفتم: ترجیح میدم خونه م گرم تر باشه تا جیبم پر تر... بعد که نالیدم از اوضاع زندگی‌ مهندس قانع شد و گفت ما دوست داریم تو راحت باشی‌ و آرامش روانی‌ داشته باشی‌، اصلا اگه صلاح میدونی‌ از همین فردا نیا، فقط کارای ما لنگ می‌مونه...افسوس گفتم من تا وقتی‌ نیروی جدید بیاد و همه چیز رو یادش بدم می‌مونم، چون خودم وقتی‌ اومدم قبلیه بی‌ خبر گذاشته بود رفته بود و من کلی‌ طول کشید تا همه چیز دستم بیاد. نمیخوام اونی‌ که بعد از من میاد اون شکلی‌ شروع کنهگاوچران خلاصه اینکه قورباغه‌ رو قورت دادم! اگه میدونستم قراره این مکالمه اینقدر دوستانه و عالی‌ پیش بره نمیدونم چرا ۲۰ روز بود گیر رفتن و گفتن بودم؟!ابله

 

از اونجایی که کمابیش به فکر کار‌های دیگه هم بودم در همین فرصت تصمیم گیری، بیکار نخواهم بود. آخ که دلم میخواد بعد از تقریبا ۶ سال کار کردن مداوم صبحا فقط نیم ساعت بیشتر بخوابم و بعد به زندگیم برسم، زندگی‌ که همشو زور چپونی قایم کردم زیر آرایشی از مرتب بودن!! نیشخندخوب دیگه خودم میدونم خیلی‌ سخت تصمیم میگیرم و معمولا از تصمیمام پشیمون نمیشم، امیدوارم این یکی‌ هم بره بغل بقیه و بعد که نگاه می‌کنم ببینم چه خوب شد که فلان موقع فلان کار رو کردما...خیال باطل


بقیه ش اینجاس
[ ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

سه شنبه رفتیم پیک نیک یه جایی همون اطراف گالری٬ خیلیییییییی خوش گذشت٬ بودن با دوستانی چون آب روان همیشه خوبه٬ بعد از پیک نیک با دوستامون رفتیم سه شنبه بازار و بعد هم خونه ما به صرف چای٬ آی حال میده با دوستات تعارف نداشته باشی و وقتی دارین بلال کباب میکنین تو تراس یادت بیاد ماهی مزه دار شده هم تو فریزر هست که میشه خوردش الان!!خنده اگه دوستایی دارین که باهاشون هیچ تعارفی ندارین و نمیذارن نه به شما سخت بگذره نه به خودشون سخت میگیرن٬ عمرا از دستشون ندین!!قلب

چهارشنبه و پنجشنبه باز چشم سفیدی کردم و ماشین رو فقط تا گالری بردم! از خود راضیقرار بود ظهر جمعه مامی اینا بیان خونه مون برا ناهار٬ مامان اینای خودم پنجشنبه ظهر رسیدن و بدین ترتیب ناهار جمعه رفتیم خونه مامی اینا!!شیطان اینجوری منم کمتر خجالت میز ناهار خوری نداشتنمو میکشم!!! ای گیو امروز اگه ببینمت!!!عصبانیبالاخره که باید همه رو دعوت کنم پسر بد!!!!کلافه

 

شنبه صبح مرخصی گرفتم و بعد از خواب وافی و چک ایمیل کاری رفتم پیش مامان اینا صبحونه خوردم و لنگر انداختم تا عصر با کمک مامانم پرده دوختیم و فعلا نیمه کاره س دوتاش٬ شام هم با گیو پیش مامان اینا بودیمبازنده

امروزم با ماشین اومدم تا تهران و بالاخره شاخ غولو شکستم! خدافظ! نیشخند

[ ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

چهارشنبه صبح بازم ماشینو تا گالری آوردم و باز هم در جواب اصرار گیو که میگفت برو گفتم: کم کم عزیزم، دنیا رو به صبر ساختن!بازنده بعد از فاصله اونجا تا تهران نشستم پیچا رو شمردم و کاملا زمانبندی کردم که با چه سرعتی چه ساعتی میرسم و کلی‌ محاسبات دیگه! نیشخندبا خودم قرار گذاشتم از فرداش با ماشین بیام، چه هواییم بود اون روز صبح...خیال باطل عصر که برگشتم خونه دیدم برق نیست، پسر دایی هم گفته بود دیر میاد، به گیو زنگ زدم که چه نشسته‌ای پسرم؟ من در خانه تنهام! بدو بیا! بغلگیو به سان زورو سوار بر تورنادو! خودشو رسوند خونه و مثل همیشه با هم عصرونه خوردیم و محکم همدیگرو بغل کردیم رفع خستگی‌ کردیمقلب بارون نم نم میومد و گیو پیشنهاد داد بریم قدم بزنیم، چرا که نه؟! تشویقتا سوپر مارکت رفتیم و به امید برق اومدن فیلم هم خریدیم، بعد تو اون سکوت و آرامش دم غروب با وسیله ورزشی‌های کنار خونه هم ورزش کردیم و کلی‌ لذت بردیم از بودن تو اون هوا، خواستیم منتظر پسر دایی بشینیم فهمیدیم دیر میاد و این شد که ۴ طبقه بی‌ آسانسور باز رفتیم بالا٬ شمع روشن کردیم ببینیم چی‌ میپوشیم و رفتیم خونه بچه‌ها که شام همون‌جا باشیم پسر دایی هم خودش میومد، برق هم آخر شب اومد و منم که دیدم عمرا نتونم فردا برا ۴ ساعت برم شرکت و مهم تر از اون اینکه به استراحت نیاز داشتم٬ مسجی مرخصی فردا رو گرفتم و با خیال راحت خوابیدمخمیازه

 

پنجشنبه طبق معمول بقیه صبحا با صدای زنگ بیدارباش گیو بیدار شدم، داشتم به خودم فحش می‌دادم که چرا باید برم سر کار که یادم اومد امروز مرخصی دارم و گیو هم گفت ساعت داره ۱۰ میشه، نگرانت شدم که زنگ زدم ببینم داری چیکار میکنی‌ خبری ازت نیست! منتظرفکر کردم پسر دایی رفته، ولی‌ دیدم خونه است و دوش گرفته بود آماده شده بود بره که مثل شیطان رفتم تو جلدش، قید جلسه شو زد و نشست تو خونه ور دل مننیشخند یه صبحونه دبش با هم خوردیم، بعد اون رفت سراغ تراس و کارای فنی‌، منم هی‌ کارتن آوردم آشپزخونه چپوندم تو کابینتا و اون کارتونا رو برد انبار، ناهار از دیروزش باقالی پلو بود، بچه‌ها هم اومدن و فسنجون آوردن. قبل از ناهار آقای مخابراتی اومد و اینترنت رو هم وصل کرد و اینجانب بسی‌ خوش به حالم شد با داشتن اینترنت پر سرعت که البته تبعاتشو تو اینستاگرام مشاهده فرموده اید!! از خود راضیگیو که اومد پسر دایی هم یه کم بود و بعد خداحافظی کرد بار و بندیلشو برداشت رفت و ما بی‌ بچه شدیم! ناراحت گیو کلی‌ تغییر دکوراسیون داد و بالاخره هال رو تبدیل کردیم به مکانی آبرومند اگه یکی بیاد. حالا صندلی‌ اصلی‌‌ها و نهار خوری و صندلیهاشم بیان و پرده ش دوخته شه می‌فهمیم قیافه واقعیش چه شکلیهنیشخند فعلا که فقط قیافه آشپزخونه تقریبا کامل شده، البت بعد از گردگیری امشب بنده!بازنده

 

جمعه صبح با فرزاد اینا قرار گذاشته بودیم بریم پیک‌نیک، همون‌جا که قبلا رفتیم، بعد از فشم. فرزاد گفت دفعه قبلی‌ رو شما خرید کردین و کاراشو کردین این بار ما می‌کنیم باز دونگی بازی، این شد که ما صبحونه مون رو خوردیم سوار ماشین شدیم و پیش به سوی طبیعت، هوا که عالی‌ بودخیال باطل اونجایی که ما بودیم هم محصور شده بودیم بین درختای انبوه و رودخونه، یه جای کوچیک برا نشستن داشتیم و یه جا برا آتیش، این پنبه هایی که از درختها میریزن و قاصدکا و صدای چهچهه پرنده‌ها و صدای رود پر از آب خروشان حس تو بهشت بودن میداد به آدمقلب اصلا یه جاهایی مسخ بودم، یکی‌ میدید فکر میکرد مستم! نیشخندروز خوبی‌ بود، قبل از ترافیک و تاریکی هم برگشتیم و دود‌ها رو از تنمون شستیم خوابیدیم!


بقیه ش اینجاس
[ ٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب