روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

دوشنبه بعد از شرکت پریدم تو اولین مجتمع تجاری و یه تی‌ شرت شیک خریدم برا گیو و با بقیه پولشم براش لباس زیر همون مارکو خریدم که پوله تموم شه! خندهسر راه خونه مامی اینا کیک شکلاتی گرفتم و با دستانی دردناک و پر بار رسیدم بالاخرهاوه راستی‌ همون روز شاهکار پروانه عزیز هم برای تولد مامی به دستم رسید و بسیار خوشم اومد، مرسی‌ عزیزمبغل تولد مامی اواخر خرداده و اینجوری خیالم کاملا راحته که دیگه نباید بدو بدو کنیم برا کادو.بازنده

 

 پیش مامی که رسیدم شروع کردیم به پیراشکی پیچیدن، مامی کشک بادمجون و سالاد ماکارونی حرفه ای هم درست کرده بودخوشمزهکارامون که تموم شد رفتیم به خودمون رسیدیم و بعدشم گیو و پسر دائی رسیدن، ما هم که هیچ نشونی از تولد بازی نذاشته بودیم، کیک رو با مهارت کامل تو یخچال جاسازی کرده بودیم و کادو ها هم تو اتاق مامی اینا بودن، گیو برای برداشتن نوشیدنی‌ به یخچال سر زد و هیچی‌ هم ندیدشیطان من و مامی هم که ذوقمرگ از نتیجه دادن پنهان کاریامون! یه کم که دور هم بودیم آهنگ گذاشتیم و د برقص!! هوراعزیزمممم، مامی و بابای‌ گیو اون‌قدر رقصیدن که من داشتم برای کمر بابا نگران میشدم دیگه! خندهدقیقا هم مثل فیلم فارسی‌‌ها٬ رقص‌های تو کلوپشون!‌ ای جااااان...بغل

 

قبل از شام بعد از اشارات چشم و ابرو برای پسرم تولدت مبارک خوندیم و کادو هاشو دادیم بهشماچ بدین ترتیب گیو دارای پوشاک و افترشیو و کتاب و گوشی شد، کادوی بنده هم که همچنان محفوظه گاوچران بعد از شام کیک رو آوردیم خوردیم و در حالی‌ که به شدت خمیازه می‌کشیدیم برگشتیم سر خونه زندگیمون و آماده شدیم برای روز کاری فردا، پسر دایی هم که طبق معمول با اینکه جلسه داشت فرداش و بسیار خسته بود اول سریالاشو تماشا کرد بعد خوابیدابرو منم تا صبح خواب دیدم باز دارم با گیو همون‌جور که دوست داریم و تریپ خاص خودمونه می‌رقصیم و نگاه عشقولانه میکنیم به هم!!ابله آقا چی‌ میشد گیو دی جی بود ما کلا شبا کارمون رقصیدن بود؟! هم لاغر میشدیم هم کلی‌ لذت می‌بردیم بوخودا...خیال باطل

 

 سه‌ شنبه صبح ماشینو آوردم تا گالری و هر چی‌ گیو گفت تو که ۱۰ مین اومدی ۲۰ مین بقیه شو هم برو، گفتم: no way ! کم کم!بازنده بعد از کارم باز رفتم اونجا و دیدم پسر دایی هم اون‌جاست. وقت رفتن٬ گیو من و پسر دایی رو ۳شنبه بازار عزیزم پیاده کرد و خودش رفت یه سری وسیله بذاره خونه و بیاد، ما هم بازار رو درو کردیم با قیمت و کیفیت باور نکردنی، یعنی‌ هر چی‌ چشممون دید دلمون خواست و جیبمم اوکی داد!! نیشخندآخرین خریدمونم ۷ تا ماهی‌ کوچولو بود، خونه که رسیدیم پسرا مثل همیشه درگیر کارای فنی‌ شدن، نمیدونم مستأجر قبلی‌ واقعا از کدوم کلید پریزو لامپ استفاده می‌کرده، هودی هم که صاحب‌خونه بهشون داده بود نصب نکرده بودن، ما خودمون روز اول نصب کردیم!! متفکریعنی‌ بیخیالی و ریلکسی در حد بنز!! خندهدر همون فاصله باقالی پلو با گوشت هم پزیدم برای فرداش و گیو هم رفت منقل خرید آورد که تراس رو مزیّن کنیم به بوی خوش کباب. پسر دایی شام رو به عهده گرفت ٬با سبزیجاتی که توسط نمک و فلفل و سیر و سویا سس مزه دار شده بودن و کباب کردنشون غوغایی به پا کردتشویق عالی‌ شده بودن، در کنارشون ماهی‌ کباب شده هم زدیم تو اون هوای بارونی که خود زندگی‌ بود، حتّی گیو که در مقابل پروفسورای بو شناسی‌ من سیکل هم نداره! اذعان کرد چه بوی شمالی‌ میاد تو خونه!!!نیشخند

 

 امروز صبح هم با ماشین اومدم تا گالری و فهمیدم راننده درونم همون اشتر مست ۱۸ سالگیمه! آخبرای آخر هفته هم فعلا هیشکی هیچ خبری نداده با اینکه من اقدام پیشگیرانه کرده بودم و از وسط هفته قصد هماهنگی داشتم. هوا امروز هم همچنان عالیه و امیدوارم همینجوری بمونهقلب پسر دایی هم امشب دیر میاد و این فرصتی برای من و گیوه که باز بتونیم بعد از کار کلی‌ همو بغل کنیم و با هم حرف بزنیم. حالا اینقدرم به پسر دایی عادت کردیم که نباشه انگار کم داریم، میخوام به گیو آدرس بدم میگم فلان چیز همون‌جا تو اتاق پسر دایی یه!! خندهبنده خدا کلی‌ کمکمون کرده، به اندازه تمام سالهایی هم که همدیگرو ندیدیم برای هم حرف زدیم و از بزرگ شدن خودش و افکارش کلی‌ لذت بردمقلب امیدوارم به اونم کنار ما خوش بگذرهماچ


بقیه ش اینجاس
[ ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

شنبه از شرکت که رفتم بیرون سوار تاکسی‌ شدم آقاهه اتفاقی تا سر اتوبان میرفت، گفتم منم برم ببینم مردم از اینجا چجوری می‌رنمتفکر خیلی‌ شانسی‌ سوار یه ماشین تر تمیز شدم که پردیس میرفت و بنده تنها مسافر بودم، در کمال آرامش و سکوت راننده و صدای موسیقی‌ با هوای عالی‌ رفتم تا گالری گیو اینابغل گیو میگه با عبوری‌ها نرو، فقط کرایه! بازندهمیگم آخه کرایه‌ها علاوه بر بویی که میدن، فقط رادیو گوش می‌کنن، دوس ندارم!! قهربعدم با ۸۰ سال سن میفهمم کدوم ماشین خوبه کدوم بد پسر نگران دلسوزم! ماچاز شنبه هم از بس این پسره منو ناز کرد و هر شب بهم گفت گناه داری از فردا نمیخواد بری سر کار پدر منو در آورده هاوقت تمام از اون نگاه‌ها که توش هم دلسوزی هست هم عذاب وجدان بهم میکنه میگه نرو! همینجا یه کاری بکن٬ تو که بیکار نمیمونی آخرشناراحتمیگم عزیز من به خدا سختم نیست، هر وقت سختم شد دیگه نمیرممژه حالا بین خودمون بمونه چون هیچ شبی‌ کافی‌ نخوابیدم از وقتی‌ رفتیم اونجا یه کم سر کار خوابم میگیره، ولی‌ خوب میدونم مهمونمون که بره و خونه کاراش تموم شه رو روال بیفتیم باز ساعت خوابمون تنظیم میشه و بدنمون عادت میکنه، تازه کلی ذوقمرگم که گیو بعد از ۱۰ سال تقریبا هر روز این مسیر رو رفتن و اومدن مسیرش جیک ثانیه شده و کلی‌ خوشحالم برا این قضیههورا ها داشتم میگفتمنیشخند رفتم پیش گیو و دیدم دارن با پسر دایی کاتالوگا رو نگاه می‌کنن و مشغول ایده دادن هستن. کارشون که تموم شد رفتیم سمت خونه. پسرا مشغول برق کاری شدن و گیو هم صبحش صندلی‌ و عسلی آورده بود اونا رو جابجا کردن، منم نهار فردامون رو پختم و یه دستی‌ به سر و گوش آشپزخونه کشیدم، بعد خواهر و برادرم اومدن، تراس رو آقایون در جیک ثانیه تبدیل کردن به یه مکان رویایی جهت قلیون کشیدن!! گاوچرانشام هم پیتزا و مخلفات از بیرون گرفتیم، وقتی خواستیم پول بدیم دیدیم همش اندازه دو تا پیتزا تهران شد قیمتش!!نیشخند

 

یکشنبه با یه ماشین اومدم که اگر چه خیلی‌ ملو میومد ولی‌ بازم خلوت بود و چون از سر کوچه خودمون برا تهران سوار شده بودم یه مقدارم ارزون تر برام در میاد، میدونستم هر جور شده این هزینه رفت و آامد رو کمتر می‌کنم! متفکرحالا گیو در کنار همه گیراش میگه بیا با ماشین برو! گفتم بذار کم کم تو همین پردیس برم و بیام بعد به جاده هم میرسمابرو صرف نظر از انرژی که میگیره روزانه از آدم، من دیگه اون ۱۸ ساله‌ای نیستم که عملیات محیرالعقول انجام میداد جای رانندگی و مسیر‌های پیچ پیچی‌ ۲۰ دقیقه‌ای رو ۷ دقیقه تایم میزد! شکر خدا هر چی‌ پیر تر میشه آدم محتاط تر میشه!!اوه البت وقتی‌ میشه این نظریه رو اثبات کرد که ببینم ۲ ماه دیگه هم مثل الانم فکر می‌کنم که محتاط تر شدم یا نه!نیشخند

 

عصر از سر کار دیر راه افتادم، تا رسیدم خونه گیو زنگید که میخوای بریم تره بار خرید؟ دیدم این پسره ددری تا نرم بیرون که دست از سرم برنمیدارهابرو رفتیم و چقدرم تره بارای اونجا رو دوست داشتم، محصولات همه تازه و خوشگل و قیمت‌ها خوب، در حد سیب زمینی‌ پیاز خرید کردم و بقیه رو گذاشتم برا ۳شنبه بازار عزیزم!! خوشمزهتو راه خونه به گیو گفتم پسر دایی که دیر میاد، بیا تا کسی‌ نیست فوران کنیم! قرار شد من همه کارتنامو بذارم یه گوشه اتاق مهمان و بعدا سر حوصله بفرستم اونایی که نمیخوام رو انبار یا زیر تختبازندهاینجوری شد که تا ۹ ما تقریبا خونه کاملا تمیز داشتیم و من میرزا قاسمی رو هم برا ناهار فردا درست کردم و پریدم تو حمومگاوچران علاوه بر جدید بودن محیط و آب و هوا و آدما که حس سفر میده این آب دوشم که بوی هتل میده کلی‌ موثره تو دید من!!!خنده

 

 امشب میخوایم به کلک دعوت مامی اینا از پسر دایی من٬ برای گیو یه تولد کوچولو تو خونه شون بگیریمتشویق دیروز با مامی مشورت کردیم برا کادوی گیو، من قرار شد پیرا‌هن شلوار رسمی‌ براش بگیرم و مامی گفت میخواد براش گوشی بخره و ازم پرسید چجوری باشه گفتم خودم الان درستش میکنم. ۵ دقیقه بعد زنگیدم به مامی که گوشی خریداری شده و فردا به دستم می‌رسه میارم با خودم!!! گاوچرانفرزاد که از مشتریان اصلی‌ دیجی کالاست برام خرید و الان که دارم مینویسم گوشیه کادو و روبان پیچ شده تو پاکت اینجاست، پسر داییمم امروز پول داده براش تی‌ شرت بخرم، فقط من امشب دست خالیم! نیشخندبه من چه؟ یه روز زود بیاد تا بریم براش بخرم، والا!! قهر برم به کارام برسم که زودتر تموم شه بعد از ساعت کار برم تی‌شرت و کیک بخرم برم پیش مامی کمکش بدمبای بای

[ ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

پسر دائی بزرگه دو سه‌ روزی تهران جلسه داره و اومده، این همون موقعیّت زن زاید و مهمان ز در آید میتونه باشه، ولی‌ نیست! چون از بس مهمونمون رو دوست داریم خودمون رفتیم هتل منتظر موندیم میتینگش تموم شد کشون کشون بردیمش خونه خودمون!نیشخند آقا یه چیز مهم، پرده سبز پیدا شد!!!!هورا یعنی‌ دقیقا همون رنگ و جنسی‌ که تو عکس بودا، حتّی در کنارش مخمل سرخ دقیقا همون رنگ تاج تختمونم پیدا شد که پرده اتاق خواب بشه، من فقط پارچه پرده رو نبوسیدم تو مغازه، هی‌ بهش می‌گفتم تو کجا بودی عزیز دل من؟! قلبپنجشنبه بعد از کار رفتم بازار و ناهار مسلم و خرید و بعد با مترو و اتوبوس رفتم پردیس، برا وقتایی که عجله ندارم گزینه خوبی‌ بودمتفکر گیو با دوستش و نامزدش برا شب قرار گذاشته بود که من دیدم جون برام نمونده، بهش گفتم بندازه برا فردا شب که از خونه مامی اینا بریم سر قرار. شب به تمیز کاری گذشت و خونه همچنان کار دارهابله

 


بقیه ش اینجاس
[ ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دوشنبه صبح یک ساعت مرخصی گرفته بودم برا اثاث کشی‌، چقدرم مفید واقع شدم واقعا!!ابرو عصر هم ۲ ساعت مرخصیمو گرفتم که کاملا استفاده وافی از مرخصی روزانم برده باشم و رفتم سمت خونه جدید، از اونجا که کلید نداشتم (هنوز‌م ندارم!نیشخند) گیو گفتش که بیا پیش من با هم میریم. رفتم پیش بابای‌ گیو تا کار پسرمون تموم شد و حرکت کردیم به سمت خونه، دیدم خدا رو شکر کارگرا با نظارت گیو کارتنا رو جاهای خوبی‌ گذاشتن و لوازم آشپزخونه هم که سر جای خودش بود. گیو هم صبر کرده بود یخچالو به برق زده بود و بعد رفته بود، چیز میزای فریزر طوریشون نشده بوداوهتا گیو رفت سراغ گاز و لباسشویی منم رفتم لباسام رو آویزون کردم و هر چی‌ کارتن کفش و کیف و لباس بود رو فعلا چپوندم تو کمدم تا یه روزی روزگاری وقت بشه همه رو مرتب کنم! خمیازهگیو میگفت قسمت اعظم بار همینا بوده!!!ابرو گفتم خوب که چی‌؟! مگه مامی نمیگه ما خانوما هر چی‌ لباس داشته باشیم کمه؟ قهر گفتش آخه تو اثاث کشی‌ باید نه جفت کفش ازت پیدا کنیم که ۲ ساله استفاده نکردی و زندگیتم مختل نشده٬ بعد با خودمونم باز بیاریمشون؟! منتظر گفتم خوب عزیز من الان نمیگی دیگه این ۹ جفتو نمی‌خرم؟!نیشخند و اینگونه شد که بحث خاتمه یافت رفتیم پی‌ کارامون، دوش آخر شب و خوابیدن رو تخت خودمون باعث شد دیگه باور کنم اینجا واقعا خونه ماست!تشویق

 

صبح سه‌ شنبه املت قارچ و گوجه درست کردم رو گاز جدید گوگولیم، صبحونه رو خوردیم و آماده شدیم برا تهران رفتن، رفتیم خونه قبلی‌ رو جارو زدیم و کف خونه رو تمیز کردیم از باقی‌ مونده‌های اثاث کشی‌، قرار بود مستأجر جدید بیاد که خونه رو تحویلش بدیم و پول بگیریم ولی‌ از اونجا که آقای خوش قول املاکی سر قولش نموند ما یه کم با وکیل صاحب‌خونه اختلاط کردیم و از اونجا که این آقا ساکن پردیس هستن با خونواده کلی‌ تجربه پردیسی ازش کسب کردیم و برا ناهار هم رفتیم خونه مامی اینا خورش بادمجون لذیذ خوردیم ٬ کمی استراحت و صحبت کردیم و سر شب برگشتیم خونه لباس شستیم و بقیه کارا رو کردیم و آماده شدیم برای روز کاری فردااوه به بابا‌ها هم زنگ زدیم روز پدر رو تبریک گفتیم. به باباها گفتم بهترین بابای‌ دنیایین. دو تاشون پرسیدن مگه ما چیکار کردیم؟! مژهقوربونشون برم که دلشون میخواد بشنون و از زیر زبون بچه‌های مغرورشون حرف بکشن!!! خندهماچگفتم بهشون همین که همیشه ساپورتمون می‌کنین و بهمون آزادی عمل و میدون میدین بهترین کاره، همیشه هم که لطفتون شامل حالمون میشه، فقط سالم بمونید که دیگه همه جوره ما تامین میشیم...قلب

 

چهارشنبه فقط با ۱۰ دقیقه تاخیر رسیدم سر کار، کم کم یاد میگیرم زمان رو چجوری تنظیم کنم که به وقت بیام و برممتفکر بعد از سر کار هم رفتم سمت خونه قبلی‌ که برا آخرین بار خونه رو ببینم، فقط خوشحال بودم گیو نمی‌آد و به جاش مامی میاد، اینجوری من خجالت می‌کشیدم و باز اشکو نمیشدم!! مستأجر جدید اومد، چک رو گرفتم کلید خونه رو بهشون تحویل دادم و شرایط رو براشون توضیح دادم، وقتی‌ آقایون داشتن وسیله میبردن تو ماشین مامی و جز من و خانم مستأجر کسی‌ بالا نبود موقع خداحافظی باز من بغضو شدم به دختره گفتم ایشالا اینجا شاد باشین، من که اینجا خیلی‌ حالم خوب بود... گریهگفت من ۱۰ روزه مادر ندارم، نه گریه می‌کنم نه هیچی‌، فقط حس می‌کنم روح تو تنم نیست...ناراحت محکم بغلش کردم بهش گفتم اینجوری نکن، گریه کن، ضجه بزن، اینجا خونه آرومیه کسی‌ بهت کاری نداره، عزاداری کن و اجازه نده اینجوری پیش بری، خلاصه اشک بنده خدا رو در آوردم و خداحافظی کردم رفتم. پله‌ها رو که پایین میرفتم دیگه دلم نمی‌سوخت که دیش و شلف و یه کابینت اضافه رو اونجا جا گذاشتیم، خوشحالم که گیو با لجاجت تمام نذاشت من کار خودمو بکنم!!!خجالت

 

امروز ظهر که از سر کار برم شاید برم پرده ببینم و یه کم مترو سواری کنم، این هفته به احتمال زیاد برنامه آخر هفته آن چنانی نداشته باشیم و بیشتر خونه رو روبراه کنیم. فردا یه سر بیایم تهران که هم پیش مامی اینا سر بزنیم هم وسیله‌های باقیمونده رو بگیریم ببریم، امیدوارم رو روال بیفتیم و برای آخر هفته‌های دیگه بتونیم برنامه ریزی‌های خوب و مفرّح داشته باشیمهورا گیو میگه آب و هوای اینجا مثل شماله، خیابونا هم سر سبز و خونه‌ها ویلایی و شیروونی خوشگل، آدم همش فکر میکنه تو تعطیلاته!!!خنده هوا اینقدر خنکه که شبا پنجره‌ها رو می‌بندیم، امروز صبحم دلم نمیخواست از زیر پتو بیام بیرون، هوا کاملا سرررررد بود!! راستی‌ سه‌ شنبه رفتم سه‌ شنبه بازاری که اونجا بود و کلی‌ چیز میز پلاسکویی که میخواستم خریدم و وقتی‌ میوه سبزیجات رو دیدم دلم داشت غش میرفت براشون، ولی‌ کافی‌ بود با سبزیجات و کار اضافه برم خونه تا گیو با ساطور از وسط نصفم کنهاسترس هر چی‌ من دلم میخواد آروم تر کارامو انجام بدم گیو اصرار داره سریع تر تمومش کنیم و بالطبع بسیار کوشا تر از منم هست!!نیشخند


بقیه ش اینجاس
[ ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

کلی‌ سر و صدا کرد تا از خونه بیرون رفت، وقتی‌ برگشت هم با سر و صدای مضاعف شیر کاکائو و کیکش رو خورد و سعی‌ کرد با نوازش کردن صورتم بیدارم کنه، نمی‌دونست من از ۵ صبح بیدارم، اولش به بهونه‌ کشتن پشه‌ای که می‌ترسیدم اذیتش کنه بیدار شده بودم و بالا سرش نشسته بودم، بعدش خیره شده بودم به همه وسیله هامون که دورمون کارتن شده بودن و جای ما یه تشک گوشه هال شده بود، از خودم راضی‌ نبودم! این همه عجله رو دوست نداشتم. به جز لباسام تقریبا همه چی‌ رو گیو پک کرده بود، حتّی خورده ریزه‌های آشپزخونه، من آخه کی بتونم همه این چیزا رو سر جاهاش بذارم؟ اصلا من چجوری از اینجا دل بکنم؟ میدونم همه دردم همینه!! همه علاقه‌ای که به این "کلبهٔ عشق" دارم. به گیو نگاه کردم که از حالت خوابیدنشم میشد فهمید چقدرررر خسته اسقلب کاش می‌تونستم بچلونم و ببوسمش، دلم نیومد! فکر می‌کنم این موجود عجیب غریب چرا اینقدر منو میفهمه؟! از کجا میدونه کی باید چی‌ بگه که آبی‌ رو آتیش درونم باشه؟ از کجا میفهمه فلان موقع چه حسی دارم که غافلگیرم کنه و همون چیزی که اون لحظه میخوام بشنوم رو بهم بگه... بغل تا وقت رفتنش بین خواب و بیداری بودم، میدونستم الان دیگه باید ساعت ۸ باشه و ممکنه ماشین و کارگرا برسن و وقتی‌ برای ناز کردن صبحگاهی نمی‌مونه، با همون چشمای بسته خزیدم تو بغل گیو و شنیدم همه اون چیزایی که دلم میخواستخیال باطل بعد پا شدم صورتمو شستم که ماشین رسید، پناه بردم به اتاق خواب درو بستم، اتاق خوابی‌ که فقط میز توالت توش مونده بود و لباسای کار من. شلوار و مانتو پوشیدم که اگه کارگرا اشتباهی درو باز کردن با یه انسان اولیه روبرو نشن، مشغول کرم زدن به صورتم شدم و مرتب از پنجره چک می‌کردم که چی‌ رو چجوری میبرن داخل ماشین، وقتی‌ دیدم همه چیز رو پتو پیچ می‌کنن خیالم کلی‌ راحت شد. در حین آرایش شیر کاکائو کیکم رو خوردم و به همه لحظه‌های خوشی که اینجا داشتم فکر کردم و این بار لبخند زدم، دیگه چشمامم اشکی نشد... به خودم گفتم : it's for the best baby بازنده

 

دیشب به مامان گفتم فردا میا‌ن اثاثمون رو میبرن، گفت مهرسااااااا!!!تعجب چرا اینقدر تو سرتقی آخه؟! مگه نمی‌‌دونی ما فردا اینجا وقت دکتر داریم؟ عصبانیو بعد ناگهان استدلال کرد که: آهااان! شما همگی‌ دست به دست هم دادین آمار غلط به ما دادین؟! خنثیگفتم آفرین مامان، کاملا درست حدس زدی!بازنده بهش گفتم همه دوستام گفتن ما میایم کمک، گفتم بهشون قلم پاتونو خورد می‌کنم اگه بیاین!نیشخند بوخودا اذیت نمیشم تنهایی، گیو خیلی‌ کمک میکنه. بعد هم تصمیم داریم بسیار آهسته و پیوسته کار کنیم که اذیت نشیم، همه وسایل رو می‌ریزیم تو اون یکی‌ خوابه، نم نم برمی‌داریم میذاریم سر جاهاشون. کلی‌ منطقی‌ دلیل آوردم، مامانم که قانع شده بود گفت: پس ما دکترمون رو که رفتیم بعدش میاییم!!! خنثیگفتم چی‌ بگم والا!؟ خود دانید، من که خونه خودم راهتون نمیدم، برید خونه بچه ها!قهر

 

 دوستان مثل ماهم نذاشتن تو اون مود بدم بمونمبغل خواسته و ناخواسته باعث شدن بهتر شم و اجازه ندم احساسم برام زیادی تصمیم بگیره، در هر صورت تغییر سخته ولی‌ به قول دوست عزیزی این که دیگه سخت تر از دل کندن از خونواده نیست... اوهبگذریم! امروز صبح تنها کار مفیدی که کردم خالی‌ کردن مواد یخچال تو یه سبد بود و وقتی‌ هم که دیدم میخوان اثاث آشپزخونه رو از پله‌ها ببرن پایین به گیو گفتم تحمل این استرس رو ندارم، من رفتم سر کار، خدافظ! وقت تمامگیو با آغوش باز از این ایده استقبال کرد، چون احتمالا اصلا حوصله‌‌ بال بال زدن و توصیه‌های ایمنی منو نداشت!!خنده حالا بعد از ظهر از اینجا میرم پردیس به خونه جدید و این خونه رو هم فردا یه جارو می‌زنیم تحویل میدیم که صاحب جدیدش بیاد توش، دقیقا همونایی که من اصلا ازشون خوشم نیومد!!!زبان


بقیه ش اینجاس
[ ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

چشم گیو دیگه همرنگ اون یکی‌ چشمش شدهاوه این رو کسی‌ میگه که دیشب در حال چت کردن و آشپزی و تی‌ وی دیدن و خلاصه در هر حالتی‌ که بوده می‌رفته دو طرف صورت گیو رو میگرفته با دقت خاصی‌ تو چشماش ذل میزده و بعد به ادامهٔ کارش می‌پرداخته! یول سه‌ شنبه از سر کار که میرفتم خونه قارچ هم خریدم که برای شام پسرا ساندویچ مرغ و قارچ درست کنم. پسر داییم میخواست از همون وقتی‌ که رسیده بود بره مهرآباد و برگرده به دیار، خوب در اون صورت ما به وصال وافلهایی که نامزدش برامون فرستاده بود نمیرسیدیمخوشمزه سرش قاطی کردم که خوب پاشو برو خونه ما٬ الان گیو هم میاد پیشت دور هم باشیم شب بروبازنده رفتم خونه پسر داییم هر چی‌ که می‌خواست برام تعریف کنه قبلش میگفت برا گیو هم گفتم فلان... بعد به ما خانوما میگن پر حرف!!! اینا که تو ۱ ساعت کلا از احوال دو هفته هم باخبر شده بودن که!!منتظر شام از اونجایی که باید زود میرفت که به پرواز بعدیش برسه قورمه سبزی های عزیز رو از فریزر در آوردم گرم کردم و برنج جوشونده آماده رو هم دم کردم٬ سالاد درست کردم. سر شام پرسیدم دوس داشتی؟ گفت چی بگم والا؟! فقط میتونم بگم خوش به حال گیو!!! خندهماچ شب بردیمش فرودگاه و تا اون دنبال کاراش میدوید من مسابقه حدسی بازی راه انداخته بودم و مثل همیشه موفق بودم! از خود راضیبه این ترتیب که از ظاهر آدما می‌گفتم مال کدوم شهره و کانتر که باز میشد طرف میرفت سمت شهر درست و من در مسابقه با خودم برنده میشدم گیو تشویقم میکرد کلی‌ خوشحال میشدم!!!تشویق

 

دیشب تو خونه نشستیم کلی‌ آدم اومد خونه رو دید، به یمن بازدید کننده‌ها خونه مون یه هفته اس کاملا تمیزه!! نیشخند آخرین زوجی که اومدن خیلی‌ به دلم نشستن با این که بسیار زیاد با ما تفاوت ظاهری داشتن، کاش بیان جای ما کلی‌ عشقولانه داشته باشن تو خونه عزیز ما... نگران برا ناهار امروز این خوشمزه رو درست کردم که بیسیاااار زیاد عالی‌ شد، باز من افتادم به ثانیه شماری که ناهار برم خونه قابلمه رو بغل کنمبغل میخواستم برم پردیس که گیو گفت من امروز خیلی‌ کار دارم و بهت نمیرسم برا تمیزی یا تعمیر اون خونه، تو برو خونه ناهار بخور، لالا کن! ماچخنثیبرا شب هم هنوز برنامه‌ای نداریم. شاید فردا صبح اگه گیو نره سر کار بریم دستی‌ به سر و روی خونه بکشیم، باید به مامی هم بزنگم ببینم برنامه مهمونی‌ فرداش سر جاشه یا نه. اینم از این هفته که وقتی‌ شروع شد "خر است" بود و امیدوارم عالی‌ تموم شهقلب


بقیه ش اینجاس
[ ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیشب از بوس و بغل قبل از خواب خبری نبود، فقط سریع پشتمو کردم به گیو و خوابیدم، حتّی پریشب گیو رفت تو هال خوابید و از راه دور به هم شب بخیر گفتیمخنثی قبلشم که کلی‌ اشک ریزون کرده بودم... خوب از اونجایی که امروز زیاد تو مود کرم ریختن نیستم تعریف کنم که چی‌ شد که این شد!

 

شنبه بعد از کار گیو اومد دنبالم رفتیم اجاق گازی که یک هفته تحقیقات براش انجام داده بودم رو بخریم، با یه تخفیف عالی‌ خریدیمش و گیو گذاشتش تو انباری خونه که فردا با خودش ببردش برای کارای قبل از نصب و اینا. از اونجایی که فردا شبش خونه مانا اینا دعوت بودیم من برای نهار فرداش خوراک مرغ و پس فرداش هم اسپاگتی‌ درست کردم که اگه دیروقت از مهمونی‌ اومدیم کاری نباشه انجام بدماوه گیو میگفت چشمم یه چیزی رفته توش، میخاره. فقط ازش خواستم چشمشو نماله و خوابیدیم. یکشنبه ظهر که با گیو صحبت می‌کردم گفتش که چشمش اشک میزنه و اذیتش میکنه، باید زودتر بیاد بره دکتر، فکر کردم با یه شستشو قضیه حل میشه دیگه. اما عصر که زنگ زدم ببینم چی‌ شده و گفت فلان بیمارستان منتظر دکتره فهمیدم قضیه مهم تر از این حرفاس. چون گیو مثل بابام و باباش و اکثر آقایون نیست که برا سرما خوردگی شون باید ماما بیاریابرو تا کارد به استخونش نرسه یه آخ هم نمیگه...

 

همکارم داشت تا نزدیکی‌ اون بیمارستان میرفت، سریع مرخصی گرفتم و با همکارم رفتم، من که رسیدم کار گیو تموم شده بود، دکتر گفته بود چشمت عفونت کرده و مال این فصله و این روزا این موردو داشتیم، قطره و پماد داده بود و خواسته بود اگه تا ۱ هفته خوب نشد باز بره پیشش، و گفته بود مسریه و حواسش باشه. وقتی‌ گیو عینکش رو برداشت دیدم چی‌ شده... الهی من بمیرم مادر... گریهچشم چپش کاملا متورم و قرمز، مرتبم اشک میزد.

 

 پیش خودم می‌گفتم اگه من بودم الان چه کولی بازی راه مینداختما ولی‌ این بچه رو ببین، با این چشم اشکی چه معصوم و مظلوم اینجا نشسته به منم نگاه عشقولانه میکنه یه چشمی!نگران قرار شد به مانا بزنگم و شرح احوالات بدم، بهش گفتم از اونجایی که به شدت مشتاقیم همو ببینیم منتظر میمونیم ببینیم اگه گیو بهتر شد میایم هر چند کوتاه دور هم باشیم. بعد از چند دقیقه که شوهرش به گیو زنگ زد احوالپرسی کنه من رفتم تو اتاق افتادم رو تخت و چشمه جوشان اشک‌های مهار شده فوران کرد!گریه صحبتشون که تموم شد اومدم بیرون و به گیوی که متعجبانه نگام میکرد گفتم: " چرا  مریض شدی بی‌ شعور؟! خیلی‌ بی‌ ادبی‌! تو نمی‌فهمی نباید مریض شی‌؟" عصبانیبعد از بیان نطق گهربارمم برگشتم تو اتاق و ادامهٔ اشک فشانی...خنثی

 

خیلی‌ متعجب بودم که به گیو بی‌ احترامی کردم ولی‌ واقعا دست خودم نبود، خودشم میدونست الان حال من چجوریه، دلداریم داد و با حفظ فاصله مطمئنه نوازشم کرد و گفت مهرسا که قویه، محکمه... گفتم نیستم، برای تو نیستم!گریه وقتی‌ میبینم درد می‌کشی دیوونه میشم. اونم گفت من اشک تو رو که میبینم درد خیلی‌ بیشتری داره برام تا درد چشممناراحت خلاصه کلی‌ اوضاع فیلم هندی شده بود. تصمیم گرفتیم پا شیم بریم و زودم برگردیم، اگه خونه میموندیم احتمالا من تا وقت خواب اشک می‌ریختم و آب بدنم تموم میشد!!!! آخدوش گرفتم کله رو فر کردم، تی‌ شرت شلوار جین پوشیدم، قطره‌های گیو رو هم زدیم و راه افتادیم. تو جو صمیمی‌ خونه دوستامون اینقدر حالمون خوب شد که دیگه چشمه اشک منم خشکید و کلی‌ خندیدیم دور همی‌، یکی‌ از بهترین شب‌های بعد از تاهل رو داشتیم، ممنون دوستای گلم...ماچبغل

 

دیشب خونه مامی اینا بودیم و قبلشم برای لوس کردن مریضم ازش پرسیدم چی‌ میخواد که بعد از کلی‌ اصرار و التماسم زرشک پلو خواست، درست کردم براش و الانم باید برم ناهارمو گرم کنم بخورم. چشم گیو هم بهتره عزیز دلمقلب

[ ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

همین الان رفتم سر کیفم از شکلاتی که ثمانه داده بیارم با چاییم بخورم، یادم بود که دیشب از تو ظرف شکلات‌های متنوع یه مشت شکلات ریختم تو کیفم. وقتی‌ ناباورانه همه کیفمو گشتم و از اونا ندیدم یادم اومد این شکلاتا رو تو ذهنم برچسب "استفاده طولانی مدت" زدم و قایمشون کردمآخ مثل اون شکلات زنجبیلی‌های نایاب که بابا به سختی پیدا کرده بود و ته کشو لباسام قایم کردم، یا پشمک هایی که تو یخچال خاموش اتاق خوابن برای اینکه گیو تازه شو به اندازه خودش خورد و من که دوست دارم پشمکم خشک و چوبی شه باید یه جایی از دید پنهانش کنم!نیشخند فقط خدا کنه خونه که میرم یادم بیاد کجا گذاشتمشون که این شنبه رو به عشق اونا آغاز کردم!قلب

 

پنجشنبه به خودم قول دادم به خر درونم افسار بزنم و ببندمش یه گوشه به یه میخی‌ چیزی که نتونه جفتک بندازه برام! ابرو بعد از خونه رسیدن و تناول ناهار دبشی که عکسش رو در اینستا مشاهده فرمودین در عرض دو دقیقه اجاره نامه و کارت بانکی رو از یه جایی شبیه انبار آذوقه هام پیدا کردم! خجالت ساعت ۳ به گیو گفتم می‌خوابم، نزدیکای ۵ بود حس کردم یکی‌ داره میاد تو تخت... بغلبه گیو گفتم خوشحالم که اومدی والّا من احتمالا همونجوری خواب به خواب میرفتم!!! خندهبعد از کلی‌ عشوه شتری اومدن پا شدم و کیک چای خوردیم رفتم دوش گرفتم و آماده شدم که بریم اطل-س پود شهر ک غر ب، بر و بچ کاناداییمون هم مثل اینکه تا آخر تابستون هستن و این یعنی‌ فرصت دیدار بسیار است (البته امیدوارم!زبان) درسته واقعا دلتنگ همیم، ولی‌ ترجیح میدیم با یه ذهن باز و راحت ببینیمشون یا برای دیدارمون مجبور به بدو بدو کردن و فشرده کردن برنامه هامون نباشیم. فرزاد میخواست بیاد خونه مون با نامزدش که گفتیم داریم میریم دنبال پرده و سمت خودتونم میایم، اگه بیرون بودین شام میتونیم با هم باشیم و راه افتادیم.

 

چقدر شیرینه که هوا کلی‌ روشن می‌مونه و دیر تاریک میشه، این خیابونا خوشگل و درختها همه سبز مغز پسته ای، به به! ماچبا چه ذوق و شوقی از رو نقشه راهنمایی که پرینت گرفته بودم خودمونو به مکان مورد نظر رسوندیم و دریغ از یه رنگ یا پارچه حتّی شبیه به این چیزی که میخوام، همه رنگی‌ اونجا بودا ولی‌ بی‌ جون بودن، کلا هم که تو تریپ سفید و کرم و شیری و بقیه رنگا هم در یه طیف زیر اینا قایم شده! افسوس البته می‌گفتن الان ۲ تا حراجی بزرگ رو پشت سر گذاشتیم و اینا ... من از اون دوست عزیزم که در اون سازمان دستی‌ بر آتش دارن درخواست دارم به درد دل بنده رسیدگی کنن!!!نیشخند بعد همون‌جا منتظر شدیم تا فرزاد اینا هم اومدن رفتیم باگت سعادت آباد شام خوردیم.

 

صبح جمعه بعد از صبحانه وسایل تمیز کاری رو از انبار در آوردیم و رفتیم سمت پردیس که خونه جدید رو تمیز کاری کنیم، باز روز از نو روزی از نو! زبان گیو تغییر دکوراسیون آشپزخونه رو به عهده گرفت و منم پنجره‌ها رو باز کردم هی‌ از این‌ور پریدم اون ور برا آب و هوا و آفتاب ذوق کردم و یه جایی دیگه احساس کردم باید مفید واقع شم! خنثی سرویس بهداشتی خودمونو شروع کردم تمیز کاریاشو، گیو هم گیر داده آخه این چه کاریه، حالا بذار بعدا. گفتم الان که هیچ کار دیگه ای نمیشه کرد تا پایان رنگ و تمیز کاری٬ اتفاقاً این که الان کامل تمیز شد درشو می‌بندیم برا اثاث  کشی‌ و تمیز کاری خونه از سرویس مهمان استفاده می‌کنیم، وقتی‌ ساکن میشیم جون تو تنمون نیست دیگه، کی‌ تمیز کنه جای به این بزرگی‌ رو؟ مال مهمان نیم وجبه سه‌ سوت تموم میشهبازنده اتاق خوابمون ۲ تا کمد داره که بالاخره بعد از کلی‌ زبون ریزی و قیاس با کمد فعلیمون گیو رو راضی‌ کردم بزرگه مال من باشه کوچیکه مال اون و سه‌ سوت بعدش داشتم رو کاغذ نقشه می‌کشیدم چجوری فضای زیر لباس هام رو میخوام برام در بیاره!!!نیشخند

 

سرویس رو که حسابی‌ تمیز کردم دلم نمی‌اومد ازش دلم بکنم بس که برق میزد!!از خود راضی گیو هم تقریبا کاراشو انجام داده بود و نقشه های تو سرمونم بیان کردیم و راه افتادیم سمت خونه مامی اینا، ناهار چی‌ بود؟ شیرین پلو! خوشمزه مامی تو هفته قبل یه روز گفت من قدیما پرده خریدم از فلان بندر و استفاده هم نکردم٬ سبز و صورتی‌، یادتون باشه بهتون نشون بدم، ما فکر کرده بودیم منظور مامی راه راه‌های سبز و صورتیه که کلا بهش فکر هم نکردیم، اما دیروز که مامی نشونمون داد دیدیم دو تا پرده سبز جدا، یه دونه هم صورتی‌. سبزش همون سبز که من میخوامه یک راهش اون یکی‌ راهش کم رنگ تر با چین اتو شده و براق هم هستتشویق حالا نمیدونم چجوری توصیف کنم، قرار شد فعلا همین رو نصب کنیم خیالمون راحت شه بعدا هر وقت اون چیزی که میخوام رو دیدم عوضش کنیم، وای خدا! اینقدر خوشحال شدم که این یه کار رو دیگه نداریماوه امروز عصر هم باید بریم گاز رو تا گرون تر نشده بخریم و به این ترتیب کلک خرید‌ها کنده شه به فکر جابجایی باشیم. بعد از ظهرم با مامی رفتیم برای تسلیت گفتن به یکی‌ از دوستاش، خیلی‌ از خانومایی که اونجا بودن اولین بار بود منو میدیدن، اینقدر ازم تعریف کردن و مامی تائید کرد که من باد کرده بودم داشتم میترکیدم آخریا!خنده همه اصرار داشتن گیو رو از طرفشون ببوسم، منم تو ماشین به مامی گفتم پسر لجبازتو نمیبوسما مامی، دیدی آخرش نیومد؟ قهر به منم میگفت من میدونم میری بهت خوش نمیگذره! آخه مگه همه جا باید فان باشه و خوش بگذره؟ تازه اگه منم که همه جا به خودم خوش می‌گذرونم گاوچران بعد شروع کردم به تعریف کردن مواردی که مامی ندیده بود و براش شرح جزییات دادم روانمون شاد شد!از خود راضی

 

چقده من ذوق دارم برای عکسای قبل و بعد خونه جدید٬ دعا میکنم زودتر برای این خونه مستاجر بیاد پولمون رو برداریم د برو خونه جدیییییییدخیال باطل

[ ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

از دیروزم اصلا راضی‌ نیستم، جدیدا وقتی‌ از خودم زیاد کار می‌کشم به جای اینکه از خودم راضی‌ باشم حس می‌کنم به خودم جفا کردم یا وقتی‌ رو که می‌تونستم کار مفید تری انجام بدم رو از خودم گرفتم. مثلا دیروز از تره بار سبزی قلیه خریدم و مرغ و یه سری سبزیجات. خونه که رسیدم مرغا رو شستم فریزر گذاشتم و سبزی رو سرخ کردم بسته بندی کردم، مربا توت فرنگی‌ پزیدم، شیر جوشوندم، برنج برا امروز پختم، لباس شستم، صورتمو اصلاح کردم، شام پیتزا نونی درست کردم... خوب چه خبرته آدم عاقل؟ وقت تمامحالا مرض داری مگه به اون فریزر در حال انفجار هی‌ چیز اضافه میکنی‌؟ دور روز دیگه اثاث کشی‌ داری خوب! چشمبه جای اینا نمیتونستی اون کارتی که پول توش هست رو پیدا کنی‌ که خیلی‌ واجبه؟ یا دنبال اجاره نامه خونه فعلی‌ بگردی؟ ابرومهم تر از همه اینکه بشینی بغل گیو بچسبین به هم حرف بزنین یا تی‌ وی نگاه کنین یا همفکری کنین برای کارای جدید خونه؟ خلاصه که دیروز خر درونم حکم‌فرما بود و مهرسا فقط ازش فرمون می‌برد و کار میکرد براش... افسوس

 

امروز صبح وقتی‌ رسیدم به در ساختمان و خواستم عینکمو از کیفم در بیارم دیدم که همراهم نیست و کی‌ بره اون همه راه رو تا بالا؟! خمیازهبا چشمان نیمه بسته اومدم نصف مسیر رو بعدشم هوا ابری شد، الانم که ساعت ۹.۵ صبحه یه بارون نم نم جیگر میاد و امیدوارم این هوا تا ظهر طاقت بیاره بمونه که هلاک قدم زدن تو این هوام قلب برا امشبم برنامه خاصی‌ نداریم، کانادایی ها هنوز خبر ندادن از قرار خونه یا بیرون٬ شاید بریم اطلس پود یا جاهای دیگه پارچه پرده ببینیم و گاز هم باید ببینیم، فردا صبح اگه بشه بریم خونه جدید رو دستی‌ به سر و گوشش بکشیم و بعد از ظهر هم یکی‌ از دوستای مامی مراسم ختم داره بریم تسلیت بگیم. امروز خوبما، ناهار خورش کنگر و ریواس تو خونه در انتظارمه و گیو هم گفته باید بخوابی و استراحت کنی‌ بعد بریم بیرون برا دیدن چیز میز، دوش آبگرم هم که تو برنامه س و یه براشینگ قشنگ احتمالاقلب اما اون ته مهای دلم هنوز از دست خودم و خر درونم و جفتکاش عصبانیم. امیدوارم درس بگیرم و دیگه نخوام تکرار کنم این شیرین کاری دیشب روبازنده چه معنی‌ میده آدم با پا درد بگیره بخوابه؟!منتظر

[ ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

پریروز که حال بابا خوب نبود مستقیم از سر کار رفتم خونه بچه‌ها پیشش، شکر خدا بهتر بود، خواهرم دیزی پخته بود، گیو هم اومد و دور هم بودیم. برا خواب خمیازه کشون خودمونو رسوندیم خونه و ده بخواب! بغلدیروز بعد از کارم رفتم تره بار که فقط از بوی سبزیجات و میوه‌ها انرژی بگیرم قلبولی‌ با ۴ تا پاکت گوجه سبز و چاقاله بادوم و توت فرنگی و ریواس اومدم بیرون! آخبابا و داداشم خبر گرفتم با هم حرکت کرده بودن به سوی دیار. خونه که رسیدم توت فرنگی خوشکلا رو واسه خوردن جدا کردم، بقیه رو مربایی کردم، با ریواسا و کنگر خورش درست کردم منتقل کردم آرامپز و چاقاله خوردنیا و خورشیا رو هم جدا کردم، همین طور گوجه سبز ها، چای دم کردم و در حال انتظار برای اومدن گیو بودم که از بنگاه زنگ زدن یکی‌ میخواد بیاد خونه ببینهوقت تمام گیو که رسید در عرض ۱۰ مین چنان خونه‌ای مرتب کردیم که با ۱۰ روز تمیز کاریم این شکلی‌ نمی‌شد، البت مشتری نیومد!خنثی

 

امروز میرم آرایشگاه و بعد اگه وقتی‌ بود پارچه پرده میبینم تجریش و از همون‌جا میرم خونه مامی و گیو هم که از سر کار میاد. راستی‌ یه نکته، سرویس خواب ما رو که دیدین اینجا، هر کی‌ خواستش بگه بفرستم براش، با اینکه نو هست ولی‌ گیو گفت ۱۵% زیر قیمت اولیه میدیم و شوما فکر کنین من برای دوستام نتونم بیشتر تخفیف بگیرم!شیطان اگه کسی خواست که هیچی٬ اگه نخواست همینو میبریم و من میتونم بعدها اون یکی تخت جدید ساخته شده دلخواهمو داشته باشم!نیشخند برای این خونه الآنمون هم میخوام بگم به اطرافیانتون پیشنهاد کنید اگه کسی‌ خواست، ولی‌ حالا یه کم صبر کنیم ببینیم املاکیا چه می‌کنن...متفکر اینقدر عجله دارم برا رفتن به خونه جدید که خدا میدونه!افسوس حالا احتمالا پنجشنبه یا جمعه اون زوج دوست داشتنیمون که از کانادا میا‌ن رو دعوت کنم، از ۳شنبه هفته بعد اون یکی‌ پسر دایی بزرگه شاید برا طراحی‌ خونه خواهرش بیاد که با گیو کار کنه، کوچیکه هم که از سفر برمی‌گرده، قبل از اونا یکی‌ دو جا دورهمی هم باید بریم، پرده و گاز و خورده ریز هم باید خریداری شه، تمیزی خونه جدید جهت جابجایی هم هستابله از همه اینا مهم تر این که چه کسی‌ چه وقتی‌ میخواد خونه رو جمع کنه و اثاث کشی‌ کنه؟!نیشخند یعنی‌ زپلشک آمده و زنم زائیده و مهمون رسیده پشت در داره در میزنه!!!خنده

[ ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

پنجشنبه من اینطور گذشت که هی‌ تلفنی با خواهرم و پسر داییم که خونه من بودن صحبت کردم و گفتم همه چیز هست صبحونه بخورین و از خودتون پذیرائی کنید و فلان، برا ناهار هم گفتم دست به چیزی نزنین تا خودم بیام. وقتی‌ نیم ساعت بعد از رسیدنم به خونه میز ناهار رو چیدم، دیس شیرین پلو همراه با ماست و سالاد و سبزی خوردن و ترشی و دوغ چشمکی بود که به حضار میزدهیپنوتیزم این بچه چند سال فرنگ بوده کمالات جدید ما رو ندیده بود، یهو برگشته میگه: مهرسا تو واقعا برا خودت کدبانویی شدیا، چجوری؟! تعجبنهار دیروزتم عالی‌ بود، من کلی‌ انرژیک شدم قبل از امتحان... میگم خوب تو که توقع نداشتی من تا آخر عمرم مثل شتر از دیوار صاف بالا برم و زمین و زمان از دستم عاصی‌ باشن؟ ابروالان برا خودم نیم قرن عمر کردما!بازنده نهار رو زدیم و بعد راهی‌ شدیم سمت خونه بچه‌ها چون برا شب قرار جوجه خوری داشتیم. گیو هم یه کم بعد از ما رسید و با استقبال گرم من روبرو شدبغلپسر داییم میگفت این مهرسا بوت می‌کشه ها، طبق یه شواهدی از غیب میگه الان گیو میاد بعد تو واقعا میای!!خنده

 

رفتیم تو تراس خونه شون، هوا هم تقریبا سرد بود. کباب پز رو گذاشتیم وسط٬ جوجه‌ها کباب می‌شدن ما هم گرم میشدیمچشمک مثل همه دورهمی هامون کلی‌ بهمون خوش گذشت و تبادل خاطره کردیم، جای بقیه بچه هایی هم که نبودن رو خالی‌ کردیم.

 

جمعه صبح زود رفتیم پسر داییمو رسوندیم تا جائی و بعد رفتیم ترمینال منتظر شدیم بابا برسه، بابا که اومد رسوندیمش خونه بچه‌ها که استراحت کنه برای کارای اداری فرداش آماده باشه، بعد رفتیم گالری گیو اینا منتظر یکی‌ از دوستان شدیم که بیان سفارششونو ببیننقلب باز طبق معمول وقتایی که من میرم یه مشتری اومد سفارش خوب داد، بعد من به گیو میگم به من بگو "قدم خیر" میگه نه اسم خودت خوبه!! نیشخندبعد از رفتن بچه‌ها رفتیم خونه مامی اینا که عموش اینا هم اونجا بودن، تا عصر هم بودیم و باز رفتیم برا تولد یکی‌ از دوستای گیو دعوت اون باگت شام خوردیم و خوب که خیالمون از وزن گرفتن آخر هفته مون راحت شد خونه گرفتیم خوابیدیم!!خنثی

 

 شنبه بعد از کار رفتم از تره بار میگو خریدم خیلی‌ کم، در جواب غر غر آقاهه گفتم آخه دو نفر آدم چرا باید زیاد بخرن وقتی‌ میتونیم تازه تازه هم مصرف کنیم؟!زبان سریع یه میگو پلو برا امروز پختم و خونه رو مرتب کردم دوش گرفتم، گیو اومد رفتیم با بابا خونه مامی اینا، باز دیشب کلی‌ یواشکی با مامی داشتیم ماچ برای اینکه کمرش هم درد میکنه گفتم : مامانا، باباها! حواستون باشه اگه طوریتون بشه من نمیام ازتون مراقبت کنم، حالا خود دانید، مراقب خودتون باشین!!! شیطانشب رفتیم خونه ما خوابیدیم و صبح که میومدم سر کار دیدم بابا باز پاهاش ورم کرده و درد داره! ناراحتبا این حال بیرون کاراشو انجام داده و رفته خونه بچه ها، حالا من بعد از کارم میرم اونجا و گیو هم میاد بعد برمیگردیم خونه مون، امشب ایشالا زود بخوابیم که من تبدیل شدم به خمیازه متحرک!!!

 

این دقیقا رنگ و مدل و جنس پرده‌ای هست که برای خونه جدید میخوام بدوزم، فقط نمیدونم از کجا بخرم، عمرا هم دو قدم این‌ور اون‌ور نمیخوام برم خمیازهترجیح میدم به جای مولوی رفتن از سمت خونه خودمون بخرم با تخفیف و چونه زدن چون متراژش خیلی‌ پایینه. مدد!بغل

[ ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

این روزا پست ۳۵۰ و ۳۵۱ رو تکمیل کردم، اگه روزانه ننوشتم مال این بوده. عکسهای پیکنیک رو هم به آخر پست قبل اضافه کردملبخند

 

شنبه این هفته بعد از کار یه خرید کوچولو کردم و برای فردا و پس فردا نهار درست کردم تا گیو اومد بدو بدو رفتیم خونه مامی اینا که از یکشنبه ندیده بودیمشون، به مامی گفتم یکی‌ از دوستان چه کمک هایی کرده برای گرفتن خونه م (کاش اجازه داده بودی عظمت روح دوستمو به همه نشون بدم عزیز دلمماچ) وقتی‌ مامی تعجب کرد فقط گفت آخه چرا؟ تعجبگفتم والا در جواب بهم میگن تو به ما انرژی میدی، همین! متفکربعد مامی گیر دادهِ  پس منم میخوام بخونمتمژه گیو تو میخونیش؟ ابروگفتم نه گیو نمیخونه، منم آدرس نمیدم، اگه تونستین خودتون پیداش کنینشیطان من اونجا کلی‌ از مادر شوهر غیبت می‌کنم آدرس بدم برا چی‌؟! نیشخندیکشنبه بعد از کار رفتم پردیس با گیو رفتیم سارا خانم و مامان فوق‌العاده مدیر و مدبر و جیگرش رو دیدیم و قرارداد بستیم برا خونهقلب در حالی‌ که حدودا یک پنجم پول پیش رو داده بودیم و قرار شد بقیه ش رو فردا بریزیم و هروقت پرداخت کامل شد کلید رو از آقا بنگاهی تحویل بگیریم، البته دوست گلم مشکلی‌ نداشت با اینکه همون لحظه تحویل بگیریم ولی‌ ما گفتیم اینجوری ما هم راحت تریم و چقدرم اتفاقاً خوب شد!اوه


بقیه ش اینجاس
[ ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب