روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

همسران خجسته شاید اسم مناسبی برای من و گیو باشه! متفکرچیرا؟ چون اولا در آستانه دو هفته شدن ازدواجمون هنوز مدارکی دال بر همسریت ما در دستمون نیست! ایشالا امروز دیگه شاخ غول رو بشکنم و برم بگیرمشونابرو ثانیا بنده دارم به مدت ۴، ۵ روز سفر میرم اونم مجردی!!نیشخند البت که اسمش سفره شما بخونید سفر به سمت خانواده با اعمال شاقه! مامان قربونش برم از همین الان برنامه ریخته کجا‌ها بریم خرید و گرفتن چیزایی که سفارش داده شده ٬ برای دید و بازدید فامیلی توام با کار و خیاطی و اینا هم برنامه ریخته!! ابلهآخه مامان، من خیر سرم تازه عروسم، خسته از تشکیل زندگانی‌!! میخواستم فرار کنم بیام استراحت کنم نه این که بیام زحمت مضاعف بکشم و بشم راننده شخصی‌ و مأمور خریدت که!!!چشم

 

والّا تا یه جاهایی از روزای اول زندگانی‌ رو نوشتم پشت همون کاغذه که تا روز عقدو نوشته بودم، بعدا یا کاغذه گم شد یا من یادم نمیومد دیروزش چیکار کردم!!! آخبه صورت هویجوری یه روزنگار ۲ هفته‌ای انجام میدم و غر میزنم! نیشخندتا برم و برگردم ایشالا مثل قدیما هر روز هرچند کوتاه بنویسم و ثبت کنم این روزا رو، البت همین روزا هم می‌تونستم کم کم بنویسم اما ترجیح دادم جواب کامنتای پر از لطف و محبت و مهربونیتون رو بدم که خوندنشون همیشه لبخند پت و پهن رو پخش میکرد رو صورتم!قلب خیلی‌ خیلی‌ شیرینه ببینی‌ دوستانی رو که هرکاریشونم کردی روشن نشدن، روشن شن و بیان کلی‌ ابراز لطف و محبت کنن بهت!!نیشخند یعنی‌ فک کنم باید هی‌ سالگرد بگیرم از این به بعد و عکس بذارم تا بیشتر بشناسم خواننده هامو!! خندهیه سری‌ها هم اوایل بودن و بعدش نبودن، فکر می‌کردم دیگه منو نمیخونن، حالا با دیدن کامنتاشون ذوقمرگ شدم خوب!ماچ اگه حس خوبی‌ می‌گیرید طبق گفته خودتون٬ مال این همه عشقیه که به نویسنده اینجا میدین، بابا توپ هم بود می‌ترکید!!!زبانبغل

 

شب عقدمون بعد از اینکه همه خوابیدن خونه گیو اینا، ما هم رفتیم خونه خودمون و گفتیم ما صبح ساعت ۹ میایم دور هم صبحونه بخوریمبازنده بابام که بنده خدا صبح خیلی‌ زود از همونجا رفته بود فرودگاه و برگشته بود ٬داداشمم رفته بود سر کارش. من و گیو هم زود بیدار شدیم و کارامونو کردیم منتظر موندیم مامان اینا بیدار شن بریم پیششون، هوا عالی‌ بودقلب رفتیم دورهمی صبحونه خوردیم و بعد هر چی‌ مامی اصرار کرد بمونیم گفتیم نه و مامان و خواهرم رو برداشتیم رفتیم خونه بچه ها، گیو هم رفت سری به کارگاه بزنه و ما ۳ تا خانوما دور هم بودیم دیگه، برا ناهار هم مامان یه کشک بادمجون دبش بار گذاشت، گیو که اومد خوردیم و کم کم عزم رفتن کردیم٬ دلم یه خواب عصرونه توپ می‌خواست رو تخت خودمون. آآآآآما رسیدن به خونه همون و ۳ دور لباس شستن و مرتب کردن خونه همون!!!نیشخندآقای گیو هم رفت شیرینی‌ گرفت برام که فردا ببرم شرکت، منم مواد گوشتی رو آماده کردم. بنابرین اولین ناهاری که در دوران متأهلی پختم اسپاگتی شد! زبانبعد هم حساب کتاب کردیم، میزان بودجه و اینا رو حساب کردیم و کمی‌ تا قسمتی‌ هم ذوق کردیم که هم عقد شیک و پیکی داشتیم، هم کلی‌ تو هزینه‌ها صرفه جویی کردیمتشویق یکشنبه بعد از ظهر جایی با مامی قرار گذاشتم٬ از سر کار رفتم سر قرار و رفتیم خونه بچه‌ها پیش مامان من، اونجا مامان یه آش رشته‌ای درست کرده بود که بوش مرده رو زنده میکرد واقعا!خوشمزه گیو هم اومد و آش رو خوردیم و گفتیم و خندیدیم و برگشتیم خونه دوباره من لباس شستم! نیشخنددوشنبه صبح گیو که پتو رو دور من محکم پیچید و راه‌های ورود‌ هوا رو بست!ماچ و رفت مامان اومد قبل از اینکه از خونه برم بیرون، صبحونه خوردیم و من بعد از کلی‌ سفارش کردن به مامان که :نبینم بری چیزی بخری بذاری فریزر٬ کلا این بازارچه رو بی‌خیال شو بشین تی‌ وی ببین استراحت کنکلافه رفتم سر کار. عصر که برگشتم دیدم مامان واقعا چقدرررررررر برای حرفائی که من زدم ارزش قائل شده، اصلا اشک شوق تو چشمم حلقه زد وقتی‌ دیدم کشو‌های فریزر دیگه تقریبا جایی ندارن!!!خنثی

 

سه‌ شنبه مامان میرفت پیش بابا، رفتیم رسوندیمش که  بره. از اون طرفم رفتیم خونه مامی اینا، کلا قرار شده یکشنبه سه‌ شنبه شب‌ها بریم اونجا و ناهار جمعه‌ها هم که سر جاشه، اگه هم ما نتونستیم بریم یا اونا نخواستن بریم به هم خبر بدیملبخند اونجا بودیم فرزاد زنگید که میخوایم ۵شنبه بیایم خونه تون‌ ( با دوست دخترش که همین فردا هم دارن می‌رن خواستگاریش٬ هووراااااا!!!هوراتشویق) هر ساعتی راحتین و گیو هم خونه هست بگین ما بیایم. یه حساب سرانگشتی کردم دیدم ساعت ۴ خوبه دیگه. مامی گفت شما که ظرف و ظروف ندارین، می‌خواین بدم ببرین؟ منم جوگیر شدم گفتم نه، ما کلا خاکی هستیم، دوستامونم مثل خودموننگاوچراناینجوری تازه کلی‌ صفا می‌کنیم و میخندیم!! آمااا ۴شنبه که خریدا رو کرده بودیم دیدم هیچ جوره ظرفایی که دارم جوابگو نیست و سرمون رو انداختیم پایین رفتیم ظروفی که لازم داشتیم رو گرفتیم!! خجالتپنجشنبه هم بچه‌ها به موقع اومدن و ذوقمرگ بودن که هم اولین مهمونای مان و هم اولین مهمونی‌ بوده که با هم رفتن!!خنده جز چای میوه شیرینی‌ و نسکافه و اینا چیزی به عقلم نرسیده بود بیاریم بخوریم، ولی‌ این رو وقتی‌ از سر کار رسیده بودم درست کرده بودم که حسابی مورد استقبال قرار گرفت، فرزاد قبلا تو تولد گیو هم خورده بود و باز خوشحال شد! بادمجون کبابی هم داشتم که بورانی کردم و با چیپس خوردیم، دوست دخترش برای شام دعوت بود و دیگه رفتن، شب هم یادم نیست چی‌ خوردیم یا کجا رفتیم. فچ کنم همون شبی‌ بود که رفتیم از طبقه دوم بزرگراه صدر دیدن کنیم و خیالمون راحت شه که نمیریزه!!!نیشخند

 

جمعه ظهر مهمون عموی گیو ناهار دعوت بودیم جایی که میشد همه شهر رو دید، اینقدررررررررررر هوا تمیز بود که با بهت به منظره‌ها نگاه میکردیم و بقیه مردم هم مثل خودمون هی‌ عکس میگرفتن از همه چیز!! خندهنم نم بارونم که میزد، بعد از صرف ناهار خوشمزه مون ناگهان صاحب کادوی پاگشا شدیم که همانا ۳ شاخه گل نقره بود، الان تو یکی‌ از اون قابان که روی اون دیوار سبزه هالهقلب بعد از ناهار رفتیم برای خوردن چای خونه عموش، اونجا کلی‌ عتیقه‌‌ دیدیم که این عتیقه‌‌ دیدن یکی‌ از لذت بخش‌ترین کارای دنیاس برا منبغل بابا بزرگ خدا بیامرز گیو هم خیلی‌ این کار رو دوست داشته و الان تو خونه بچه هاش کلی‌ چیز میزای اینجوریه، با یه عالمه عکس خیلیییی قدیمی‌قلب وقتی‌ عکس‌های نی‌نی بودن بابای گیو رو دیدم که با نی‌نی بودن بابابزرگ گیو و خود بچگی های گیو خیلی‌ شبیه همن، به شدت امیدوار شدم که نی‌نی ما هم شبیه گیو میشه و از بس خوردنی و گوگولی میشه روزی ۵ وعده میخورمش!!!شیطان

 

و اما هفته‌ای که گذشت... شنبه پردیس جونی لپ تاپ در کیف! اومد دنبالم رفتیم خونه عکس‌های همدیگه رو دیدیم و ذوق کردیم و کیک شکلاتی خوردیم (پردیس تا همین دیشب از کیکت می‌خوردم، برا خودم جیره بندی کرده بودم!!!خنده) قلیون کشیدیم و کلی‌ فک زادیم برا همدیگه، روز عالی‌ ای بودقلب یکشنبه هم که پست عقد رو نوشتم (اگه تاریخش مال شنبه است واسه اینه که شنبه مقداریشو پیش‌نویس کرده بودم) تا همین الان که در خدمت شمام فقط خمیاز کشیدناش یادم مونده!! آخنمیدونم این چه مرضیه که گرفتم، ۲ شب که کلا بدون بوس شب بخیر دادن خوابم برد، اوضاع در این حد بحرانیه! وقت تماممنی‌ که ۶ ساعت خواب کفایتم میکرد، الان از ۱۱ می‌خوابم تا ۷.۵ که گیو به زور زنگ تلفن بیدارم میکنه. این که با بوس صبحگاهی و سر و صدای گیو موقع رفتن بیدار میشدم که کلا به خاطره‌ها پیوسته!!!خنثی

 

پنجشنبه میام سر کار و بعد میرم سمت مامان اینا، شنبه و یکشنبه رو مرخصی گرفتم. میشه یک روز از آذر و یک روز از دی! شیطانهمه دلخوشیمم اینه که بتونم تو چند روز باقیمونده تا آخر هفته ش وسیله مسیله‌ها رو بچینم که اکثرش هم مال آشپزخونه استخیال باطل خیالم از بابت گیو هم راحته٬ هم ناهارشو مامانش براش میفرسته٬ هم شب یلدا پیششونه و هم اون دوستش که کوچه پشتیمونه اومده ایران سرش گرم میشهبازندهگیو هم قول داده کلی‌ کمد خلوت کنه و جا برای اون حجم عظیم باز کنه، ۲ تا انباری‌ها رو هم روشون حساب کردیم. مامانم که آب پاکی رو ریخت رو دستم گفت باید همه رو یک جا ببری که من بتونم نفس بکشم دیگه!!! ابرونگو اینا تا حالا رو قفسه سینه مامان بودن و ما نمیدیدیم!!! خندهماچخلاصه اینکه حلال بفرمائید و دعا بفرمائید ما تو زمانبندی به مشکلی‌ بر نخوریم و با مامان گیس و گیس کشیامون ختم به کلانتری نشه!!! اوهچرا؟ خوب معلومه دیگه، هی‌ از مامان اصرار که نه اینم میخوای و هی‌ از من انکار که مامان جان٬ من به خدا‌ حی و حاضر و زنده٬ اینجا در کمال صحت عقل و جسم، شهادت میدم که نمیخوام و لازم ندارم و تو میگی‌ میخوای؟! مغز نداشته منو میخونی‌؟!؟!؟چشم  دوربین کم کم که میره بالا سرمون سرش اون‌و‌ری میچرخه و جمعیت زیاد بازار رو در رفت و آمد نشون میده در حالی‌ که هنوز صدای جیغ جیغای ما میاد...

 

پ.ن : دوستای گلم اگه عکسای یه پست رو نمیبینید٬ باید از بالای صفحه سمت چپ٬ همون پست رو انتخاب کنید (مثلا برای همین پست: ۳۲۳. متاهلی) که فقط پست جدید باز شه و اینجوری همه عکسای اون پست نشون  داده میشهماچ

 

پ.ن.۲: از احوالات بنده اگر جویا باشید باید از ۱ که میرسم خونه تا ۵ که از خونه میرم بیرون هم کوله سفر خودمو ببندم٬ هم شام و خوردنی جات برای گیو و دوستاش درست کنم٬ هم آیه چی بپوشم بخونم!!!نیشخند

[ ٢٧ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

صبح پنجشنبه با صدای گیو بیدار شدم که دعوتم میکرد بیام پشت پنجره و برف ریزون تماشایی رو ببینم، واااای، دونه‌های پنبه‌ای درشت!! بغلهوا خوب بود، اونقدری که فکر می‌کردم سرد نبود، رفتیم و مهیای صبحونه خوردن شدیم و بعد از خوردن آخرین صبحونه مجردی رفتیم سراغ لیستی که کارای اون روز من و گیو توش جداگونه مشخص بود، گیو باید میرفت دنبال گل و شیرینی‌ برا تو محضر. وقتی‌ رفت من بالاخره بغض از صبح مونده م ترکید و همش به این فکر می‌کردم که واقعا من دارم ازدواج می‌کنم؟! نگرانبه خودم می‌گفتم مهرسا ازدواج با دوستی‌ فرق داره ها، درسته شما ۲ تا همش تو حلق هم بودین و کلی‌ همو میشناسین ولی‌ همین که میرین زیر یه سقف مسئولیت‌ها چندین برابر میشه و خستگی‌ها بیشتر ها... ابرواز اون طرفم مهرسای بی‌خیال و ماجراجوی درون میگفت: حالا دیگه وقت محضر گرفتین و بیعانه هم دادین، پول حروم نکن زود خودتو جمع و جور کن که کلی‌ کار داریم بابا!!!خنده

 

در حالی‌ که من سعی‌ می‌کردم ناخونامو فرنچ کنم و ابروهامو مرتب، گیو چند باری زنگ زد برا اندازه و سایز شمع و گل و شیرینی‌!!!ابرو وقتی‌ اومد دیدم چقدر گلایی که خریده خوشگلنقلب ۵ تا رز بزرگ ناز قرمز، گفته بودم بهش که خودم تو خونه تور دارم نمیخواد خدا تومان پول بدی، بخر بیار همینجا یه کاریش می‌کنیم! نیشخند وقتی‌ رسید تازه نشستم فکر کردم ببینم اون توره کجاست! خنثیتور یافت شد و یه روبان آماده هم داشتم بستم دور تور و گل و با همکاری آقای گیو در هرس کردن کامل گل!زبان صاحب یه دسته گل ناز شدم که تا نگفتم کسی‌ نفهمید خودمون درست کردیم و تو عکس‌ها هم خیلی‌ شیک افتاده بودبازنده با گل و حلقه‌ها هم عکس هنری گرفتیم و آقای گیو رفت که بره خونه مامانش اینا ریش رو بریزه پایین و کت و شلوارشو بپوشه و بیاد آرایشگاه دنبال من. من اما نه دوش گرفته بودم، نه خبری از ناهار بود و نه لباسم رو آماده کرده بودم!!! نیشخندگیو که رفت پریدم تو حموم و بیرون که اومده بودم داشتم از گشنگی میمردم، اون یخچال به قاعده ‌خرس هم که خالی‌، البت که منتظر غذای مامان پز بودمبازنده

 

 حالا مگه مامان اینا میومدن؟ چشمبندگان خدا ۲ ساعت قبل از پرواز بیدار بودن و تا ۹ که رسیده بودن خونه نخوابیده بودن، منم ۱۰ زنگ زدم مامان بیدار شد!!آخ مثل اینکه بابا کلی‌ دست و پاش درد گرفته بود (بیشتر عصبی بود) و خیلی‌ سخت حموم کرده بود.نگرانخلاصه من که باید ۳ آرایشگاه می‌بودم، ۳.۵ که میرفتم سوار آژانس شم دیدم اونا رسیدن، البت که بارش برف سنگین و ناگهانی هم تو دیر رسیدنشون تاثیر داشته، یه پاچه گیری کوچولو کردم و رفتم سوار آژانس شدم و تا رسیدم آرایشگاه با کله فر فری پریدم زیر دست میکاپ کار، گفتم میان خواستگاریم امروز، شیک و ساده باشه! دروغگونزدیکای ۱ ساعت شد که این بنده خدا هی‌ مالید به ما! اوهمنم به ‌اسب درونم مهار زده بودم که لگد نندازم و نظر ندم، ولی‌ آخرش دیگه ‌اسب لگد زد و در مورد رنگ رژ و رژگونه م خودم نظر دادم و خندون و راضی‌ میخواستم برم برا براشینگ که آقای گیو زنگ زد من دم درم، بقیه هم دارن میرسن محضر!! وقت تمامساعت ۵ و ربع، من هنوز فرفری، از ۵ هم وقت گرفته بودیم، ولی‌ خیالم از این بابت راحت بود که ماه صفر بود و کسی‌ وقت نداشت بعد از ما، تایم اونجا کلا مال ما بوداز خود راضی شانس بازم یاری کرد و کار براشینگم به سرعت و خیلی‌ خوب تموم شد، همونجا رفتم تو یه اتاق و لباسمم پوشیدم، پالتو مو انداختم رو دوشم و حمله به سوی گیو، رسیدم تو پیاده رو دیدم از آسمون آبشار میاد جای بارون، روسریم رو در آوردم چتر سرم کردم بدو بدو رفتم سمت ماشین.

 

تا نشستم تو ماشین، گیو با یه نگاه تعجب زده و شاد و پرسش گر میگه: وااای مهرسا چرا این شکلی‌ شدی؟ هیپنوتیزمگفتم زشت شدم؟ میگه نه شبیه عروسا شدی! ماچگفتم خوب عروسم خیر سرم! عزیزم شما راه بیفت بریم که ایشالا برسیم به مراسم!! منتظروقتی‌ رسیدیم مامان بابا‌ها هم چند مین قبل از ما رسیده بودن و بعد از ماچ و بوسه، آقای عاقد ( که الهی من براش بمیرم! از بس زنگ زده بودم و همه چیز و سفارش کرده بودم فقط خدا خدا میکرد ما زودتر ازدواج کنیم راحت شه!!خنده) درخواست شناسنامه‌ها رو داد و بابا‌ها و مامانا و داداشم هم کلی‌ امضا زدن٬ مشخصاتمون رو نوشت و آدرس و اینا رو گرفت، بعد گفت حالا عروس و داماد بمونن. این حرکتش عالی‌ بود که مهریه رو از خودمون دو تا پرسیدبازنده شروع کرد به توضیح دادن بند هایی که باید امضا میکردیم. حالا من دلم همش بیرونه که می‌شنوم مامانا داران از فرصت به دست اومده استفاده می‌کنن با سفره کلی‌ عکس میگیرن!!!ابرو جای منم خالی‌!! در اینجا من هنوز پالتوم تنم بود و میخواستم گیو که میاد بیرون اونوقت تو لباسم ببیندم. مهریه رو که پرسید خودم بدو بدو جواب دادم، حفظ کرده بودم آخه!عینک : یک جلد دیوان حافظ نفیس، یک شاخه نبات، آینه و شمعدان چوبی و ۱۳۶۲ شاخه گل رز سرخ طبیعیبازندهشرط‌های ادامه تحصیل و تعیین مکان زندگی‌ و کار رو هم که گفت همینجا امضا می‌کنین تو دفترچه و اگه هم بخواین می‌تونین ثبت محضری کنین. من دیدم حالا این همه پول بدیم چه کاریه؟! اینا زیاد برام مهم نبود و البت میدونم که گیو هم خودش کلی‌ مشوق کار و اینا هست. شرط طلاق رو هم گفت هم ته سندتون مینویسم، هم باید بعدا محضریش کنین. برا حضانت هم که چون هنوز بچه‌ای نیست دنگ و فنگ داره که ایشالا هر وقت بچه ‌هه اومد اونم اوکی می‌کنیملبخند

 

گیو امضا میزد، منم بی‌تاب و بیکار! دلم می‌خواست برم بیرون گفتم میشه من امضاهای سند رو زودتر بزنم؟! نیشخندعکس باحالی‌ شده یکی‌ از عکس‌ها که من و گیو داریم جداگونه امضا می‌کنیم و کاملا غرق کاغذاییم! البت که وقتی آخر مراسم میخواستیم از اونجا بریم صدام زدن که عروس خانوم یه امضا جا انداخته!!زبان بعد این آقاهه خیلی باحال بود٬ یه جا رو به من گفت اینو امضا نکن به نفعت نیست!! خدا خیرش بده که گفت من که فقط میزدم پشت هم میومدم پایین!!ابله باز کار من زودتر از گیو تموم شد و در جواب گیو که: مهرسا الان عجله کجا رو داری؟ منتظرگفتم میخوام برم عکس بگیرم خووووب!!! زبانرسیدم به جایگاه و پالتومو انداختم یه گوشه و ده بگیر عکس!مژه

 

گیو هم اومد بیرون و سمت من، تازه فهمیدم پسرکم چه خوشتیییییییییپ شده عشقمخوشمزهدیگه از اینجا رو اگه فیلم و عکس نبود هیچی‌ یادم نمونده بود از بس فکرای قاطی پاتی تو ذهنم بود و سعی‌ می‌کردم بغضم شکوفا نشه! نشستیم کنار هم و آقای عاقد شروع کرد به خوندن خطبه، مامانا دیدن یه تور و قند هم اون گوشه استهورا دوتایی دور تور رو گرفتن و بالا سر ما وایسادن و خواهرمم شروع کرد به سابیدن قند، منم نگران که موهامون قندی نشه!نیشخند آقای عاقد شروع کرد و من سرم پایین بود، یا للعجب!متفکر گیو هم که با لبخند داره ایشونو نگاه میکنه، سرکار خانوم مهرسا مستقل من وکیلم شما رو به عقد (خیلی‌ خیلی‌ اصرار داشتم از کلمه "نکاح" استفاده نشهبازنده) آقای گیو گیویان با مهریه (همونا که گفتم) در بیا‌ورم؟ وکیلم؟ گفتم با اج... که مامانا نذاشتن بگم و گفتن عروس رفته گل بچینه!!! خندهحالا گیو هم شاکی‌، میگه چرا نمی‌ذارین حرفشو بزنه؟! زبانخلاصه بعد از گیر کردن عروس در ترافیک برای بار دوم!! بار سوم گفتم: با اجازه بزرگترا بعله!لبخند اینقدر هم آروم گفتم که فقط بله آخرش با گوش غیر مسلح شنیده میشه!!! دیگه همه به افتخار عروس و داماد دست زدن و بعد از رد و بدل شدن دوباره ماچ و بوسه‌‌ها گفتن روبروی هم بایستید تا سوگند آریائی رو اجرا کنیم، میدونستم خیلیا وقتی‌ این کارو میکردن مث خارجکیا گریه شون در اومده، ولی‌ من پیش خودم گفتم من که ۱۰۰ بار از رو متنش خوندم و دیگه برام عادی شده...گاوچران

 

دسته گلم رو محکم گرفتم توی دستم، به خودم مسلط شدم و روبری هم ایستادیم، گیو مثل همیشه با یه لبخند مطمئن و نگاه پر از عشق با اون چشمای گنده مهربونش زل زده بود تو چشمای من که آقای عاقد گفت آقا دوماد بعد از من تکرار کنید لطفا: 

به نام نامی یزدان٬

تو را من برگزیدم از میان این همه خوبان ،

برای زیستن با تو میان این گواهان ،

بر لب آرم این سخن٬

با تو وفادار تو خواهم بود٬

در هر لحظه هر جا ،

پذیرا میشوی آیا ؟

چشماش نمناک شده بود و دستشو آورد بالا خیلی‌ آروم اشکای منو از تمام صورتم پاک کرد... حالا نوبت من بود:

پذیرا میشوم... بغضم ترکید!

مهر تو را از جان٬

هم اکنون باز میگویم میان انجمن٬

با تو وفادار تو خواهم بود٬

در هر لحظه هر جا لبخند

گیو اومد جلو گونه م رو آروم بوسید و بغلش کردم٬ بعد دیدم داداشم داره دستمال کاغذی رو جلو همه میگیره که اشکاشونو پاک کنن!نگران اون فیلم رو بارها دیدم و هنوز بغضو میشم وقتی‌ میبینمش...

 

پ.ن.: دوست دارم با جزییات بنویسم، در عین حال تند تند، نمی‌شه! ناراحتهم این پست عکس و ادامه خواهد داشت هم پست قبل، فقط زمان میخوام یه کملبخند می‌خوام از اولین هفته زندگی‌مون بنویسم تو پست بعدی که مهمون داشتیم مهمونم شدیم، از با هم بودن بگم که خیلی‌ شیرینه، از خستگی‌های گهگاه بگم و انرژی گرفتن‌های حسابی‌... امیدوارم یه کم وقت آزادم بیشتر شه بنویسم تا برسم به زمان حال که خودم به شدت مشتاق ثبت کردن خاطرات و احوالات این روزامم...

 

پ.ن۲: از سانسور عکسا شدیدا شرمنده م و هممونم میدونیم چاره ای جز این نیست! بازنده اگه هم عکس گذاشتم واسه اینه که خودم با دیدن عکسا از مراسما حساااابی حال میکنم و لذت میبرم٬ خواستم دل خواننده های مهربونمو به دست آورده باشمماچ عکسا بعد از مدتی حذف میشه


بقیه ش اینجاس
[ ٢۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان زنگ زدم به گیو میگم : یعنی‌ ما واقعا با هم ازدواج کردیم؟! متفکربعد هر و کر خندیدیم و قرار شد امروز عصر به جای رفتن و گرفتن سند ازدواجمون بریم پیش مامان من آش بخوریم!!!نیشخند

 

تو همین پست میخوام بنویسم از ۲ هفته‌ای که گذشت و من و گیو دست دعاها رو می‌دیدیم که ما رو همه جا همراهی می‌کنن و بهترین از هر کار و هر ایده و هر چیزی رو جلو رومون قرار میدنقلب فقط تا پایان نوشتن این مثنوی هفتاد من کاغذ کامنت دونی بسته می‌مونه و تموم که شد باز میشهبازنده والا دیگه دستام دارن از حال می‌رن! یه پام اینوره، یه پام فیضبوک، یه دستمم به آپتیموسه و دست دیگه به سینک و آشپزی!!!!مژه

 

قضیه از اینجا شروع شد که خواهر و برادر من ناگهان تصمیم گرفتن از خونه ای که توش ساکن بودیم برن و جای دیگه زندگی‌ کنن. درسته من شوک بودم ولی‌ هیچی‌ نگفتم و از اونجا که دنبال خونه بودیم و دیر یا زود عقد میکردیم و از اونجا میرفتم سکوت کردم و همش گفتم من مهمون یکی‌ دو ماهم، هر چی‌ میشه بشه دیگه٬ مث همیشه سپردم به دست تقدیر افسوسگیو اما بسیار بسیار ناراضی‌ بود و روزانه مقدار زیادی غر میزد که: از من دور میشی‌، از محل کارت، کم همو میبینیم، نمیتونیم برنامه بریزیم، نمیتونیم کلاس یوگا بریم کلافه کلی‌ غر یواشکی و آروم که من فقط می‌تونستم سکوت کنم و بهش حق بدم و بگم که عزیزم اینم یکی‌ دو ماه دیگه است و میریم خونه خودمون و اینا...ماچ اینکه نمی‌تونستم تو اون خونه هم بمونم به دلیل کرایه سنگینش بود که تنهائی اگه میخواستم بدم کمرمو میشکست.ابله

 

خلاصه اینکه من روزا سر کار بودم و عصر که می‌رسیدم خونه با بی‌ میلی کامل وسیله پک می‌کردم و اصلا هم دست و دلم به کار نمی‌رفت و همش به بچه ها میگفتم فلان چیزو بذارین من خودم می‌آرم با گیو و فلان چیزو نبریم و اینا. حدود یک هفته ده روز این قضیه‌ها طول کشید و من شدیدا اعصابم ضعیف شده بود، روزی یک وعده گریه در راه منزل رو حتما در برنامه کاریم داشتم!!زبان رسیدیم به پنجشنبه ۳۰ آبان و قصدمونم اثاث کشی‌ برای شنبه ۲ آذر بود، اون شب دختر دایی گیو می‌اومد خونه شون و شونصد بارم با من هماهنگ کرده بود که منم باشم و قول هم گرفته بود تیپ گشت ارشادیمو بزنم که خیلی‌ دوس داره!!! خنده ظهر پنجشنبه که رفتم خونه یه کارتن وسیله جمع کردم و روش لیبل زدم: "مهرسا، بازگشایی در منزل خودم!" خیال باطل یه چرت هم زدم و بعد از خوشگلاسیون منتظر شدم گیو بیاد دنبالم، یادمه که یه بارون نازم می‌اومد. تو مسیر گیو خواست چیپس بخره که بهش نشون دادم چیپس برداشتم، به حرف من گوش نکرد و بهونه‌ آورد این کمهمنتظر رفت چیپس خرید و بعد در صندوق باز و بسته شد و وقتی‌ نشست تو ماشین یه جعبه گذاشت رو پام که وقتی‌ از شوک در اومدم دیدم یه جعبه کفشه که یه دسته گل کوچولوی گوگولی روش چسبونده شدهتشویق از شیشه‌های بخار گرفته سو استفاده کردم و همون وسط خیابون کلی‌ ماچ مالیش کردمماچ بعد از دیدن کتونی‌ها که اتفاقاً با دو تا از ‌ست‌های ورزشیم هماهنگ بود، اینقدر نیشم باز شده بود که همش می‌گفتم الان رو صورتم دو تا چروک عمیق می‌افته تو همین چند دقیقه!!! نیشخندبچه م به مناسبت سالگرد دوستیمون سورپرایزم کردقلب منم که پارسال تو خونه شمال سورپرایزش کرده بودم. البت این در مقایسه با سورپرایز فرداش هیچی‌ نبود...بازنده

 

این پست کلی عکس خواهد داشت٬ اندکی صبر! چشمک هر چیزی رو تا جایی که صلاح بدونم باید توضیح بدم همینجا توضیح میدم٬ اگه چیزی رو پرسیدی و جوابشو ندادم واسه اینه که فکر میکردم همینقدر توضیح کفایت میکنه دوستم ماچ تا فردا


بقیه ش اینجاس
[ ۱٧ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

صبح پنجشنبه بعد از یه دل سیر خوابیدن با صدای آقای گیو بیدار شدم که میگفت مهرسا بیا ببین چه برفی میاد!!!تعجب بیدار شدم و رفتم پای پنجره دیدم دونه‌های پنبه‌ای درشت، گفتم از بس ته دیگ می‌خوری ببین روز عقدمون چه به سر آسمون آوردی! ماچبازم خدا رو شکر کردیم که تمام این ۲ هفته که خونه رو رنگ و مرتب میکردیم و به هوای تازه احتیاج داشتیم هوا خوب بود و کلی‌ به روند کار ما کمک شد. یه نیمرو خوردیم و آقای گیو رفت سراغ خریدن گل و شمع و شیرینی‌، منم به مامانم اینا زنگ زدم و اصرار کردم ساعت ۱ خونه من باشین که من قبل از آرایشگاه رفتن ببینمتون. بعد از اون رفتم سراغ لیستم که کارامو بر اساس الویت نوشته بودم و افتادم به جون ابروهام و بعد به پاهام لاک زدم و دست آخر فرنچ سخت ناخونام بود که نتیجه بسیار رضایت بخش بوداز خود راضی. آقای گیو هم با گل رسید و خودم با تور سفیدی که تو جابجایی وسایل پیداش کرده بودیم پیچیدمش و یه روبان سبز هم بهش زدم.قلب یادم اومد لباسمو هنوز چک نکردم!!وقت تمام درسته از ۲ سال پیش که خریده بودمش استفاده نشده بود ولی‌ اگه اصلا مورچه خورده بودش چی‌؟! نیشخندلباس و کفشم رو هم چک کردم و از اونجایی که نمیخواستم گیو تنم ببینه قایم کردم تو کیفم و گفتم ایشالا که تنم میره!!ابله

 

میدونم گفتنی‌ها خیلی‌ زیاده... لبخندبه اندازه لحظه لحظه تمام این ماراتون نفس گیر دو هفته ای، ولی‌ من موندم و هزاران کامنت فیضبوکی که باید جواب بدم و کار شرکت و ...اوه اگه نمیتونم تک تک تبریکا رو جواب بدم همینجا قبلا عذرخواهی می‌کنم و قول میدم همه چیزو با جزییات بنویسم، چون زیادی همه چیز شیرین بود و میخوام که حتما ثبت بشهچشمک ما عقد کردیم و تو یه خونه ساکن شدیم تا با خیال خیلی‌ راحت تری به جشن عروسی‌ فکر کنیم و کاراشو انجام بدیم. خیلی‌ خیلی‌ زود می‌آم با یه عالمه تعریفیییییییییییی بغل

 

[ ۱٦ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

میخوام ۳۲۰ مین پستم خیلی خاص باشه٬ پس تا اون روز که امیدوارم به یک ماه آینده نرسه...بغلماچ

پ.ن.۱: عروسی نمیکنم تو این یه ماه قطعا بدون کمک گرفتن از شماها!!نیشخند

پ.ن.۲: من و گیو داریم تقریبا پر دغدغه ترین روزهای زندگیمون رو میگذرونیم در کنار پر کار و برنامه بودن و دلمون به لبخندها و آغوشای گرممون خوشه و دعای اطرافیان...لبخند

پ.ن.۳: همه تون رو میخونم و عااااااااااشقتونمقلب

[ ۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب