روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

این تعطیلات اینقدر قشنگ کش اومد که دیروز صبح با خیال راحت خوابیده بودم و فکر می‌کردم تازه جمعه شده، گیو اما با تماس صبحگاهیش من رو از رویای خوبم بیرون کشید و پا شدم سرمو انداختم پایین اومدم سر کار...منتظر سه‌ شنبه‌ای که گذشت بعد از کلاس یوگامون رفتیم خرید برای چهارشنبه که بریم پیکنیک. فرزاد مدتیه با یه خانومی دوست شده که تریپشون ازدواجه و خدا می‌دونه استرس من یکی‌ شاید بیشتر از خواهر واقعی‌ فرزاد بود برای اینکه ببینم عروس آینده چجوریه و آیا ما فرزادیمون رو از دست میدیم یا اینکه نه همچنان دوست و یار غار میمونیماسترس یکی‌ دو باری همدیگه رو بیرون دیدیم، یه بارش همون شب که تی‌ وی خریدیم، قبل از هایپر رفتن و دفعه دومم فکر کنم آخر همون هفته بود که شام رفتیم پرپروک سعادت آباد. کاملا از دید خواهر شوهری پسندیدمش و اونم بیشتر منو پسندیده شکر خدا! هورایعنی‌ هر کدوم از این پسرا میخوان ازدواج کنن گوشت تن من آب میشه هااااا! زباندیگه قرار شد برا بار سوم یه پیکنیک هم بریم که نیمچه سفری باشه و کامل هم رو اسکن کنیم !!!نیشخند حالا که پیکنیکو رفتیم دیگه داریم خدا خدا می‌کنیم زودتر این بچه‌ها رسمی‌ شن که بتونیم ددر دودور‌های طولانی تری با هم بریم...خیال باطل

 

صبح چهارشنبه قشنگ خوابیدیم تا ۸.۵، بعد پا شدیم صبحونه خوردیم و گیو هم از خونه شون راه افتاد بیاد، وقتی‌ رسید زنگ زد و من در رو براش باز کردم که دوباره زنگ زد و گفت سریع یه قابلمه بفرست پایینوقت تمام داداشمو با لباس خونه پرتاب کردم تو پله ها!!! نگو همسایمون داشته تو کوچه آش نذری میداده! من و این همه خوشبختی؟! آش تو اون هوای آش طلب؟! نگرانبه فرزاد اینا ملحق شدیم و راه افتادیم سمت فشم، یه جایی رو ۱۵ فروردین امسال رفته بودیم و اینقدر به جونمون چسبیده بود که بازم حاضر شدیم اون کوچه‌های تنگ و باریک و جاده پر از گل و شل رو تحمل کنیم تا به اون باغ زیبا برسیم که آقاهه یه منقل هم درست کرده و سایه بون و کتری و وسایل هم داره، اون بار خود آقاهه هم بود و کلی‌ بهش تعارف کردیم و آخر سر کتری ش رو شسته و تر و تمیز تحویلش دادیم. این بار هم که می‌رفتیم همه زباله هامونو بردیم و اون جایگاه کوچولوش رو هم کلی‌ براش تر و تمیز کردیم که توبه کار نشه از اجازه دادنش.ابله

 

 

تا رسیدیم قابلمه آش رفت رو آتیش و بارون هم شروع کرد به باریدن، چه باریدنیییییییییی. بعد هم که تگرگ! زبانیعنی‌ اگه اون سایه بونه نبود که باید جمع میکردیم برمیگشتیم تهران!!! بفرمائید آش گرم خوشمزه در باران پائیزی...

 

 

بعد از اونم که بساط چای آتیشی رو بر پا کردیم، برای اینکه بارون نخوره به آتیشمون خاموش شه، چشمای تیز‌بین مهرسا یه دیش غیر قابل استفاده رو رؤیت کرد و آتیشمون هم سایه بون دار شد حتی!عینک

 

برا ناهار هم جوجه داشتیم با مخلفات، یه ظرف بنایی هم اونجا بود که ذغال اضافه‌ها رو ریختن بچه‌ها توش و تبدیل شده بود به آون!! می‌گفتیم بذارین آماده‌ها تو آون گرم بمونه!!! خندههمین آون رو بعد از نهار پر از ذغال کردیم و گذاشتیم وسط نشستیم دورش حالشو بردیم حسابی‌، عروسمونم یه تارت خوشمزه عالی‌ آورده بود که دیگه حسابی‌ پسندیدیمش!! نیشخندآخرشم عکس گرفتیم و تو راه برگشت یه جا وایسادیم انار دون کرده عروس پز! خوردیم و نخود نخود شدیم.

 


بقیه ش اینجاس
[ ٢٦ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز تو کلاس یوگا گیو رفت روبروی من واساد و هی‌ برا هم چشم و ابرو میومدیم و لبخند رد و بدل میکردیم چشمککلاس مثل همیشه جدی بود، بعد اونا که روبروی ما بودن پشت به ما شدن و رو به دیوار و من در حال انجام حرکات سخت و نفس گیر کششی توجّهم به دو تا آقای مسن و میانسال کناریم جلب شد که یواشکی حرف میزدن و خیلی‌ با مزه بودن، از این مردای سن بالای باحال و خوشتیییییپ!ماچ وقتی‌ جاهامونو با گیو اینا عوض کردیم من افتادم بین این دو تا آقا، پاهامونو زده بودیم به دیوار و با زانوی کاملا سفت حرکتو انجام می‌دادیم که مربی‌ از کلاس رفت بیرون و من یواشکی و تند زانومو شل کردمشیطان، آقا مسنه سریع بهم گفت:" آخ جون بیا تقلب کنیم!!!!"نیشخندوای اینقد طرز گفتن و شیطنت بچه گونه ش با مزه بود که من هلاک شده بودم از خنده.خندهخلاصه کلاس آروم ما کم کم تبدیل شد به خنده بازار و بقیه هم شروع کردن به شیطنت و تیکه انداختن٬ دیگه آخریا نگاهمون که به هم میخورد میزدیم زیر خنده!! قهقههگیو هم به من میگه مهرسا باز رفتی‌ تو جلد بقیه؟!خنثی خوب بابا جان اینجا من واقعا بی‌ تقصیر بودم و خودشون پسر بچه‌های درونشون رو ول کردن که بازی و شیطونی کنن بوخودا !نگران

 

بارها گفتم اگه خدا اینجوری که حاجت شکم منو میده حاجت جیبمو میداد من الان به جای اپرا وینفری بودم، در این حد پولدار یعنی‌!!!ابله دیشب بعد از کلاس دم در خونه که میخواستم پیاده شم به گیو گفتم بیا بریم یه جایی من آش بخورم، حسابی‌ هوس کردم. از کوچه که پیچیدیم بیرون دیدیم ایستگاه چای صلواتی استثنائا داره آش میده!!هیپنوتیزم امروز هم پیش خودم می‌گفتم دیگه باید برم از این آشپزخونه ‌هه شله زرد بگیرم که از ماه رمضون نخوردم تا حالا. با گلی‌ تو وایبر حرف میزدیم که گفت فردا شب شله زرد میدیم و بیا ببر!!!! از خود راضیخلاصه هر کی‌ حاجتی داره که میخواد فوری بهش برسه کافیه بگه اگه حاجت روا شم به مهرسا چلو کباب میدم مثلا!!! نیشخندراستی‌ مرسی‌ از آدرساتون برای بستنی طلاب و حلیم بادمجون، به وصال جفتشون رسیدم.بغلماچ

 

معلومه جدیدأ خیلی‌ خیلی جلو خودمو میگیرم از تغییرات بزرگ زندگیم بگم و نمیگم!؟ متفکردارم سعی‌ می‌کنم تا وقتی‌ که کامل انجام نشده چیزی نگم؟! حناق نگیرم یهو!!!آخ

[ ۱٩ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

چهارشنبه شب با گیو رفتیم پارک، اما ورزش نکردیم و فقط راه رفتیم و حرف زدیم و برنامه ریختیم. آخرش که نشستیم رو نیمکت، سرمو تو بغلش قایم کردم و در حالی‌ که فقط چشمامو میدید بهش گفتم" گیییییییییییو، من یه کاری کردم که میخوام برات اعتراف کنم،مژه توام باید مثل همیشه پسر خوبی‌ باشی‌ و دعوام نکنی‌ که من اعتمادمو بهت از دست بدم و دیگه هیچی‌ بهت نگم!!!"نیشخند اونم لبخند زد و گفت: "باز چیکار کردی چشم سفید؟"ابرو آخه چشمای به این مشکی‌ من نمیدونم کجاش سفیده که گیو همش منو چشم سفید میبینه؟! والا! چشمخلاصه اینکه به جای حرف زدن عکس شاهکارمونو نشونش دادم و ایشونم با یه لحن ملایمی کلی‌ سرزنشم کرد و وجدان منو به چالش کشید و تمام مدتم سعی‌ کرد از خنده منفجر نشه و به این ترتیب پرونده این شیطنت هم به سلامتی و دل خوش بسته شد!!!از خود راضی

 

پنجشنبه بعد از ناهار یه چرت زدم و بعدش یه کوچولو مرتب کاری کردم و یکی‌ دو شاخه کرفس هم رنده کردم با سیر و نعنا خشک قاطی کردم گذاشتم یخچال که برا فردا ظهرش ببرم خونه گیو اینا، شب هم قرار بود دوستامون رو ببینیم برا شام که از وقتی‌ برنامه کلاس یوگامون عوض شده ندیده بودیمشون. رفتیم شام خوردیم و کلی‌ هم گفت و شنود و بعد از اونم رفتیم از ایستگاه‌های صلواتی چای گرفتیم خوردیم و پیش به سمت خونه. چهارشنبه که با مامان گیو تلفنی صحبت می‌کردم (با وایبر! i love you optimusماچ!!) مامانش از کارای روز جمعه ش میگفت که من پریدم وسط و گفتم من میخوام مرغ پرتقالی بیارم براتون، شما فقط برنج بذارین. خیلی‌ وقت بود که میخواستم درست کنم ببرم براشون ولی‌ هی‌ نمی‌شد، اینجوری خودمو تو کار انجام شده گذاشتم که مجبور باشم انجامش بدم!آخ گیو می‌تونست پیش من بمونه پنجشنبه رو، مرغ و پرتقال خریدیم بردیم خونه و من رفتم آشپزخونه افتادم به جون مرغ جان و به اون مواد بورانی هم ماست اضافه کردم و نزدیکای ۱۲ بود که مرغها با آبغوره و سیر و پیاز تو یخچال مزه دار می‌شدن و منم آروم تو بغل گیو عزیزم خوابیده بودم...خواب

 

از اونجا که دخترای خوبی‌ بودین و برای من دعا کردین و قراره همچنان برای بهترین حالت خونه هنوز دعا کنینخیال باطل منم از مراحل پخت عکس گرفتم و میریم که مرغ پرتقالی به روش مهرسا رو در ادامه مطلب ببینیم!:نیشخند


بقیه ش اینجاس
[ ۱۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

عرضم حضور انور حضور دوستان که دیشب سینما نرفتیم! من از سر کار رفتم لیزر و بعد هم گیو وسطای راه بهم رسید و رفتیم یوگا که کلاس خیلی‌ خلوت بود و حسابی‌ کش اومدنامون چسبید به جونمون، اون ریلکس کردن آخر هم خیلی‌ طولانی و دلچسب بود و دیگه فبها شد! قلببعد از یوگا هم داشتیم می‌رفتیم خونه من لباس عوض کنم که فهمیدیم فرزاد و داداش با هم بودن و دارن شام میان خونه، دیگه سینما رو همچین قشــــنگ پیچوندیم و نشستیم به دورهمی با فرزاد جونی و شام هم ماکارونی و سالاد و بورانی کرفس خوردیم، یعنی‌ من این هفته قشنگ شکل ماکارونی شدم دیگه، از اونجا که ناهار امروزم ماکارونی بود باز!منتظر

 

امروز سر کار یه شیطنتی کردم که اگه گیو بفهمه قطعاً پوست از کله م میکنه! آخاز اونجا که همیشه وقتی‌ خانوما پچ پچ می‌کنن یعنی‌ توطئه‌ای در راهه، امروز هم از آشپزخونه شرکت صدای پچ پچ ۳ تا خانوم می‌اومد که یکیشون مهرسا جون بودش!مژه اون توطئه هم الان انجام شده و رفته پی‌ کارش و همه آثار جرم هم پاک شده و مصداق بارز "نه شاهی‌ اومده، نه شاهی‌ رفته" هستش.از خود راضی حالا یه وقتی‌ که گیو نتونه دعوام کنه باید بهش بگم! ابلهمیدونم نباید بیشتر از این کرم بریزم و باید بگم به شما، اصلا شما‌ها که منو دعوا نمی‌کنین که، پس با خیال راحت میگم!زبان

 

ساعت داشت ۳ میشد و همه عناصر ذکور شرکت برای شرکت در مراسم ختمی عازم می‌شدن که عناصر اناث تصمیم گرفتن قلیون بکشن تو شرکت!!!!! نیشخند از خونه ما که نزدیکه یک عدد قلیون با تنباکو پیک شد به شرکت و یکی‌ از خانوما هم رفت از سوپر ذغال گرفت اومد و یک ساعتی تو اون پارتیشن پشتی‌ که ویو به حیاط داره(همونجا که اولین بار همو دیدیم پردیس...قلب) نشستیم به حرف زدن و چای خوردن و اینا! اصلنم عذاب وجدان نگرفتیم چون یحتمل به زودی باز کاری پیش میاد که مجبوریم ۳ تائی‌ ۸ تا دست قرض بگیریم و کارای شرکت رو بکنیم! ابرواینگدهههههه حال داد این کار یواشکیمون که من اصلا این نیشم بسته نمی‌شه! نیشخندحالا اگه گیو بفهمه میگه همه ش زیر سر تو بوده و تو هر جا میری آدما رو شیطون میکنی‌ و شیطان درونشون رو بیدار میکنی‌!!! زباننمیدونه من فقط یه ساقی طفلکی معصوم بودم!!!مژه

[ ۱٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نزدیکای ظهر سالاد میخورم که دیرتر گشنم شه، در همین راستا ساعت ۱ نشده اپرای قورباغه‌ها آغاز میشه! ابرودیشب فرصتی بود که می‌تونستم با گیو تنها باشم تو خونه، اصلا هم دوست نداشتم برم بیرون و هوای گرم خونه رو از دست بدم! خمیازهکار هم داشتم که به گیو گفتم سر راهش انجام داد و قبل از اومدنش بعد از رد شدن از خوان "چی‌ بپوشم" رسیدم به مبحث شیرین "چی‌ بپزم"!!منتظر یادم اومد خمیر فیلو خریده بودم برای روز مبادا و مهمون یهویی، یه کم قارچم که از ماکارونی دیروز مونده بود. پس تا گوشت یخش باز میشد خونه رو مرتب کردم و چای رو گذاشتم و موهام رو هم ول کردم به امون خدا موّاج خشک شن، دلبری شن! زبانوقتی‌ گیو رسید اولش من هنوز یه کم سرسنگین بودم ناخوداگاه، ولی‌ از بس این بچه با محبته منم گوشام دراز شد کم کم و در حالی‌ که چای شیرینی‌ می‌خوردیم خیلی‌ عادی یه خبر خیلی‌ خوب بهش دادم و اینقدر ذوقمرگ شد قیافش که منم دیگه نیشم باز شد و زندگی‌ شیرین شد!خنده

 

بعد از اون خواستیم جشن بگیریم! تشویقگیو کارای قلیون و سالاد رو میکرد و منم پیراشکی ها، در همه حال هم با خاله کوچیکه تو وایبر در تماس بودیم و عکس مرحله به مرحله می‌دادم و اون توصیه‌های آشپزیش رو میگفت، I love you Optimus !!!!ماچ پیراشکی‌ها رو پیچیدم گذاشتم تو فر با دمای کم که بریم سراغ قلیون. وقت قلیون کشیدنم برا فرزاد عکس فرستادم که بچه کلی‌ آرزوی خوشی کرد و درخواست پیکنیک برا هفته دیگه داد، ما هم که پایه! بازندهدلم لک زده برا یه پیکنیک تو هوای سررررد کنار یه آتش گررررم!!خوشمزه شام هم خوردیم که حسابی‌ خوشمزه شده بود و بعدشم باز قلیون و درد دل و منم کارای خورده ریزم رو کردم که امروز بعد از کار هم یوگا دارم هم لیزر هم سینما! ابلهخواستیم فیلم ببینیم دیدیم ساعت ۱۱.۵ شده، هی‌ زود دیر میشه! خوابیدیم دیگه.خنثی

 

بچه‌ها من اگه چیزی نمیگم ازتون تشکر نمیکنم بی‌ ادب نیستما، واقعا نمیدونم باید در جواب کامنت‌ها و دعاها و حرفای زیباتون چی‌ بگم که عمق خوشحالیمو از داشتنتون نشون بدم، داشتن تک تکتونقلب بعضی‌ از کامنت‌ها رو بارها خوندم و باز برمی‌گردم میخونم و از خوشی‌ بغض می‌کنم، واقعا نمیدونم چه جوابی بدمماچ راستی‌ بفرمائید شام در ادامه مطلب!:


بقیه ش اینجاس
[ ۱٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

از صبح تا الان ۱۰۰ بار نوشتم و پاک کردم! خوب دلم نمیاد بیام اینجا غر بزنم، اونم برای کیا؟ کسانی‌ که با دعاهاشون اشک شوق میارن به چشمت؟ بغلقلبفقط ترکش‌های غرغر هام به تابان و ممول و خاله کوچیکه اصابت کرد و کم محلی به جناب مستطاب گیو!بازنده (دلمم میخواد تابان خانوم!!!زبان) گفتم تا بد قول نشدم بیام عکس تیپ اون روزمو بذارم، البت که این عکس مال یه پارک رفتن دیگه اس ولی‌ لباسای همون روز مهرسا شمسی‌ هستش، موهامم کات کردم که مرتب بودنش منحرف نکنه اذهان رو! نیشخندجان من اون تیپ گوگولی صورتی‌ کجا و این لباسای پفو کجا؟!؟!کلافه

 

همونطور که تو خصوصیا بهم گفتین و حدس زدین، بنده بیسیـــاار سر دو راهی‌ و ۴راهی‌ و اینا هستم با احساسات متناقض... ابلهدر اومدن از این وضعیتم مثل همیشه فقط از عهده خودم بر میاد و خودم باید یه کاری بکنم، فعلا در راستای تجدید روحیه قدم زدن امروز زیر بارون رو خدا گذاشته تو برنامه مژهو خودمم بلیت سینما گرفتم برای فردا شب، که بعد از یوگا و آژانس املاک بریم فیلم ببینیم.اوه همچنان محتاج دعاها و انرژی مثبت‌ها هستم و واقعا تا عمر دارم این روزا و این لطف‌ها رو یادم نمیره.قلب حالا بریم سراغ همون چیزی که باید باهاش سرگرم شیم و بی‌خیال احساسات قر و قاطی مهرسا شیم!!!چشمک


بقیه ش اینجاس
[ ۱۳ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

فکر کنم دیگه همه دنیا می‌دونن من آدمی‌ هستم که خیلی‌ وقتا با کله میرم تو دل ترس و سعی‌ می‌کنم جزو اون دسته نباشم که پیش داوری می‌کنن و نتیجه رو پیش بینی‌ می‌کنن و جلو نمیرن!ابله یه مدت کوتاهی هستش که میخواستم اینجا از شماها چیزی رو بخوام، روم نمی‌شد! البت یه بار قبلا گفتم، پارسال، ولی‌ کاملا شوخی‌ بود و تصور نمیکردم روزی جدی شه! اوههی‌ می‌گفتم خوب خودمون داریم تلاش می‌کنیم و یه کاریش می‌کنیم و اینا. بعد امروز به خودم گفتم مهرسا از کی‌ خجالت میکشی؟ از کسانی‌ که همه زیر و بمت رو بهشون میگی‌؟ از کسانی‌ که مگو‌ترین راز‌های زندگیشون رو میگن بهت؟ از دوستای مجازی مهربونت؟! ماچاشتباه میکنی‌ عشقم!بازنده شما بپرس، خونه پرش اینه که کسی‌ نمی‌تونه کمکت کنه خوب، میشه همین وضعیت الآنت که خودت و گیو باید پله پله برین جلو!گاوچران

 

روده درازی نکنم دوستان! من و گیو داریم دنبال خونه میگردیم برای رهن و اجاره، ترجیحا با کمترین قیمتی که میشه و حتما تو این محدوده که تو ادامه مطلب مشخص کردم. خوب من که خودم دارم همه جا سرچ می‌کنم، چرا به شما گفتم؟!سوال چون شاید شما بشناسید کسی‌ رو که خونه خالی‌ داره یا مبله، و خارج از ایران یا شهرستانه، و از اون جایی که ما این خونه رو چند ماهی‌ بیشتر نمیخوایم تا عروسیمون، میتونه به این زوج تمیز مرتب بی‌ دردسر گوگولی کارمند که فقط شبا برا خواب میان خونه اعتماد کنه و ما تا سر و سامون دادن به بقیه مراحل زندگی‌ تو خونه ایشون باشیم و پول سیو کنیم. بازندهآخیش! اوهبالاخره قورباغه‌ رو قورت دادم، برا این پست شماره نذاشتم که اگه یه وقت خجالت کشیدم خواستم پاکش کنم دستم باز باشه!نیشخند

 

پ.ن.۱: محدودیت مکانیمون به دلیل محل های کار خودم و گیو هستش لبخند

پ.ن.۲: پست بعدی با عکس و تعریفی آخر هفته٬ امروز هم که یوگا داریم.


بقیه ش اینجاس
[ ۱۱ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

قابل توجه اون دسته از دوستان چشم قشنگی که منو ورزشکار و خوش تیپ دیده بودن: کلاس دیروز پیچونده شد!!! نیشخندعوضش کلی‌ روز پر بارتری شد و اصلا اصلنش عذاب وجدان نگرفتمگاوچران چیرا؟ الان میگم! کلاسی که ما می‌رفتیم مال ترم دومی‌‌ها بود، یکشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها و ما چون میخواستیم با دوستامون بریم پیه سختی‌ حرکات رو به تنمون مالیدیم و رفتیم ۳ جلسه. این جلسه آخر (یکشنبه) یهو من قاطی کردم دیگه و اینقد قیافم تابلو پر از ناراحتی بود که مسئول کلاسا پیشنهاد داد بریم کلاسای شنبه سه‌ شنبه.اوه من نازنازی نیستم، ولی‌ قرار بود هروقت هورمونی هستیم به مربی‌ بگیم که یه سری حرکات رو به ما بگه انجام ندین. منم که روز اول و داغون، به مسئول کلاس گفتم و ایشون یادش رفته بود به مربی‌ بگه!!! عصبانیاون اواخر که داشت گیر میداد مهرسا چرا این کارو نمیکنی‌ و جلسه قبل میکردی، وضعیتم رو گوشزد کردم و یادش اومد بدو بدو رفت گفت به مربی‌ و بنده فقط پنج دقیقه از مزایای هورمونی بودن بهره مند شدم!!منتظر کلّ بدنم رو ویبره بود یعنی‌، بغض هم داشتم!!نگران بد تر از همه این که کلاس اون ترمی‌ها خیلی‌ شلوغ شده و مثلا این جلسه آخری٬ گیو کلا تو اون یکی‌ اطاقه بود و نمیدیدیم همو، منم میخواستم آخر کلاس موقع ریلکس کردن دست گیو رو بگیرم و کنار اون بخوابم که جا نبود و یه دختره اخمو اونجا بود که ازش نخواستم جاشو با من عوض کنه!!!گریه آخه آدم اخمو و گنده دماغ رو چه به یوگا؟ زبانمن نمی‌فهمم!!

 

این چنین شد که ما قراره شنبه٬ سه شنبه‌ها بریم و این کلاس هم همه زوج هستن و ساعتش هم برای ما بهتره، دیگه ۸ تموم میشه و منم ترجیحا از سر کار میرم کلاسلبخند دیروز هم که به گیو گفتم من هنوز نتونستم ریکاوری شم از جلسه قبلزبان این جلسه با این که شاید حرکات ملایم تر باشه ولی‌ من نمیام، تو برو. ایشونم فرمودن منم تنهائی نمیرم قهر، دیگه بعد از گیس و گیس کشی‌ وقتی‌ دیدم واقعا نمیره گفتم پس بریم پیش فرزاد که کارت داشت. بعد هم بریم هایپر ببینیم جریان این مسجه چی‌ بود. عکسی که در ادامه مطلب مشاهده می‌کنید واقعا مسیری هستش که من و گیو دیشب رفتیم (خط مشکیه) و برگشتیم(خط قرمزه)، میدونم حتی تصورش هم سخته!ابله ولی‌ ما این کارو کردیم، البت دلیل نصف دور زدن بیخودمون هم طبق معمول گوش ندادن آقای گیو به حرف اینجانب بود!!! چشمصبحش برا گیو مسج اومده بود که هایپر LED سامسونگ ۳۲ اینچ رو حراج کرده برا ۲ روز، حدود ۱۰۰ و خورده‌ای زیر قیمت بازار. وقتی‌ رفتیم هایپر دیدیم بدون اغراق هر خانواده یکی‌ تو زنبیل خریدش داره!نیشخند ما هم برا همین تا اونجا رفتیم که ببینیم چجوریاس، وقتی‌ که فرزاد توضیحات داد برامون و مقایسه امکانات و مدل و اینا کرد گیو پس از مشورتی با خانواده تصمیم به خرید گرفت.

 

نکته اینجا بود که گیو ظهرش کارتش رو خالی‌ کرده بود و برای خرید دست به دامن کارت من شدیم که چون اول ماهه و هنوز کرایه خونه داده نشده به میزان کافی‌ پول داشت والّا شرمنده روی گل گیو جان میشدم! بازندهحالا پول دادیم و تو صف تحویل و مهر برگه‌ هاییم، بهش میگم: پسرم داره جهیزیه میخره؟ماچ میگه: کی‌ میگه؟ خودت خریدی، پولشم دادی!!! شیطانکارتش و کارت قرعه کشی‌ رو هم به نام من گرفت!نیشخند دلم میخواد برنده شم پا شم برم برزیل جام جهانی‌ کلی‌ از راه دور بهش بخندم که منو حرص داد!!! گاوچرانبعد از خرید هم رفتیم خونه فرزاد به صرف چای و ساعت ۱ هم لالا نمودیم. اصلا نمیتونم میزان خوشحالی خودم رو از اینکه روز کاری ۴شنبه داره تموم میشه و به آخر هفته رسیدیم توصیف کنم، اصلا!!!گریه البت میدونم یحتمل هفته و هفته‌های سخت و پر کاری رو پیش رو خواهیم داشت به دلیل تصمیماتی که داریم میگیریم، ولی‌ دلم خوشه که همدیگرو داریم و درک متقابلمون رو...قلب

 


بقیه ش اینجاس
[ ۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز عصر قرار بود گیو ۶.۵ بیاد دنبالم که بریم کلاس، از وقتی‌ رسیدم خونه تو همون نیم ساعت برنج و ماش نم دادم، یه کم مرغ سوپی پزیدم، برای فرزین که کلید نداشت و اومده بود خونه ما چای دم کردم و ازش پذیرائی کردم، داداشمو گفتم بره رو صندلی‌ از بالای کمد بخونه رو کارتنا چی‌ نوشتم و کاپشن بارونی ورزشیمو پیدا کنه بده و در آخر وقتی‌ گیو زنگ زد که بیا بریم پریدم تو اتاق لباسامو پوشیدم و سوار ماشین شدم رفتیموقت تمام حالا یه مقایسه اجمالی‌ داریم به چیزایی که تو جلسه دیروز پوشیده بودم و لباسای جلسه قبلش و در آخر می‌پردازیم به دلیل این توضیحات!بازنده

 

تو کلاس زانو‌های همه باید معلوم باشه که مربی‌ ببینه همیشه پاهامون کشیده است و زانو‌ها سفتهاوه برا همین معمولان آقایون شو*رت ورزشی می‌‌پوشن و خانوما اکثرا ساق‌های تنگ. جلسه قبل من یه رکابی بنفش بلند پوشیدم و ساق مشکی‌، موهام چتری بود تو صورتم و بقیه ش گوجه‌ای بالای سرم بسته بودم، چون حوصله‌ تو صف لباس عوض کردن ایستادن رو ندارم و مهم تر اینکه سرمایی هستم روی همونا سویی شرت شلوار نرم حوله‌ای صورتی‌ هم پوشیدم با شال صورتی‌ سفید بنفش و کفش سفید. یعنی‌ به حدی از خودم خوشم می‌اومد که جلو آینه از خودم عکس هم گرفتم که تو ادامه مطلبه! نیشخنددیروز اما یه رکابی سفید قرمز پوشیدم و روی ساقم یه شلوار گرم قرمز و کاپشن کوتاه مشکی‌ با راه‌های قرمز و شال مشکی‌ هم روش. موها؟ ژولی پولی‌ و افتضاح! خمیازهقیافه؟ روز اول هورمونی بودن، با قیافه از صبح مونده سر کاری! خنثیچشما؟ قرمز و خون گرفته و افتاده بدون یه اپسیلون ریمل حتی! نگرانرسیدیم و من پریدم تو دست شویی، موقع شستن دستام خودمو تو آینه دیدم وحشت کردم! بعد به خودم گفتم حالا خوشتیپیتم دیدن، یه روزم اینجوری باش، اصلا مگه مهمه؟ تو ورزش و حال خودتو بکن.ماچ بعد یکی‌ در زد و چون بار دوم بود که در زده میشد، در رو که باز کردم به اون آقا پسر فوق‌العاده با شخصیت برگشتم گفتم: خیلی‌ عجله دارین، نه؟!ابرو

 

تا چرخیدم اینوری دیدم گیو داره از روبوسی با یه خانوم جدا میشه!!!!تعجب منو میگییی؟؟؟؟عصبانی نه بابا غیرتی نشدم که! زبان فقط عزادار شدم! در عرض ۱ ثانیه سریع تجزیه و تحلیل کردم که خوب این خانوم یه آشنا یا فامیله و الان قراره من معرفی‌ شم و چرا امروز و چرا این شکلی‌؟ اییییییییی خدا کلافهکه مصیبت اتفاق افتاد و ما به هم معرفی‌ شدیم! دختر عموی مامی بود اون خانومهخنثی وقتی‌ گفتم پس ما تو مراسم ختم همو دیدیم؟ و گفت آره، یه کم خیالم راحت شد که قشنگیامم دیده پس!!!چشم تمام اون ۲ ساعتی که ما زور زدیم و کش اومدیم رو ٬اون خانوم با لبخند نظاره گر ما بود تا ببینه خوشش میاد بیاد کلاس یا نه!گریه و آیا فکر می‌کنید بد شانسی‌‌ها همینجا خاتمه یافت؟! خیر! گاوچرانفرزاد برای بابای‌ گیو یه تبلت خریده بود و بعد از کلاس مستقیم رفتیم اونجا، ۱۱.۵ تو راه برگشت خونه بودیم که داشتم برا گیو می‌گفتم اون پسر خوش تیپه با شخصیت هست که همش لبخند میزنه، من امروز پاچشو گرفتم! از خود راضیگفت چرا خوب؟ گفتم من دسشویی بودم ۲ بار در زد به فاصله ۱ دقیقه، من که الاکلنگ بازی نمیکردم اون تو، کار داشتم خوب! زبانگیو گفت آخه دفعه اولیه که من بودم، در زدم ببینم چیزی نمیخوای!!!!!خنثی

 

نه، این آخر ماجرا نبود! ۱۱.۵ رسیدم و تا ۱۲.۵ ناهار امروز رو  پزیدم و در همون حال دستی‌ به صورت و ابروا کشیدم و هی‌ دیدم داداشم خوابیده نگاهش کردم و آه حسرت کشیدم! افسوسموقع خواب هم از شدت خستگی خوابم نمی‌برد ولی‌ به زور خودمو خوابوندم. ساعت ۵ صبح هم داداشم بیدارم کرد که مهرسا پاشو پاشو پنبه گوش پاک کن تو گوشم گیر کرده، اون تو مونده!!!!!!!منتظر جون که نداشتم، با زبون اشاره گفتم موچین رو بده از اونجا و همونجوری که سرم رو بالش بود توکل کردم و پنبه رو در آوردم! کار خدا بود نزدم گوشش رو بترکونما!مژه دارم کم کم به این شک میفتم که نکنه وقتی‌ آدم هورمونی میشه علاوه بر این که خلقیاتش به هم می‌ریزه، شاید یه انرژی بدی هم از خودش ساطع میکنه که منجر میشه به بدشانسی‌ و اینا، ها؟! یول امروز از اینجا مستقیم میرم آفیس محی‌ جونی، کارش دارم یه ۴ ساعتی. فردا هم باز مستقیم از اینجا میرم کلاس یوگا. با این حساب فقط می‌تونم دلمو خوش کنم به آخر هفته، از وسطش که خیری ندیدیم!!زبان


بقیه ش اینجاس
[ ٦ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

تو این هوای بارونی زیبا اصلا میشه ننوشت؟! مژهخوب خوب خوب از کجا شروع کنم؟! آهان از اون سفر رویایی عالی‌... خیال باطلچهارشنبه رسیدم به مقصد و با اولین تاکسی‌ رفتم خونه خاله کوچیکه ۱، مامان رو هم بابا قبل از به مقصد رسیدن اومد دنبالش و رفتن خونه باغ. منم قبلا شرط و شروط گذاشته بودم که تا جمعه نبینم بیاین سروقت من ها، این چند وقته خیلی‌ دیدمتون، میخوام با قبیله حال کنم فقط!نیشخند با این حال وقتی‌ برا بابا دست تکون می‌دادم از پشت شیشه اتوبوس به معنی‌ سلام و خداحافظ توأمان!زبان ناباورانه نگاهم میکرد و از مامان می‌پرسید واقعا با ما نمیاد؟! سوالآخه ما بچه‌ها چه تحفه‌ای هستیم که پدر مادر سیر نمیشن از دیدنمون؟! خمیازهخلاصه این که رسیدم و با خاله مشغول پرحرفی شدیم و پسرک شیرینش هم مریض بود و داشت دوران نقاهتش رو میگذروند که بعد از بیدار شدن دیدیم کلی‌ انرژی خرج میکنه و میذوقه و میزون شده بود دیگه عزیز دلمون، خاله هم به پاقدم من ربط داد و بنده خر کیف شدم دیگه!!گاوچران خاله مرتب کاری میکرد و منم ناهار ژیگو با گوشتی که هنوز گرم بود پزیدم که عجب چیزی شد! فقط نمیدونم من دوربین به دست چرا عکس نگرفتم از شاهکارم!منتظر بعد از ناهار هم چرت زدیم و خسته سفر که نبودم ولی‌ دیگه کلا میزون شدم.

 

خاله کوچیکه ۲ قرار بود عصر بیاد پیشمون که رفته بود خونه مادرجون و با هماهنگی قرار شد با هم بیان و مادرجون و بابابزرگم سورپرایز شن، قیافه مادرجونم یادم نمیره با اون بهت و خوشحالی همزمانش عزیز دلممممممممممممممم!!ماچبغل دور هم بودیم تا وقت خواب شد و از مادرجونم اصرار که بیا بریم خونه ما بخواب و از من انکار که من میخوام همینجا بخوابم. چیرا؟ چون با خاله کوچیکه ۲ که خونه ش همون حوالیه قرار استخر صبحگاهی داشتم! بازندهمادرجون اینا رفتن و ما هم به شدت قصد داشتیم حتما یه شیرینی‌ چیزی بپزیم و هنر نمایی کنیم، گیر داده بودیم به خودمون!خنده عصر هم که خوابیده بودیم و خوابمون نمیومد دیگه، اون جوجه هم پایگی میکرد و هی‌ شیطونی میکرد و منم که خوش سوار گیر آورده بود کلا خرسواری میکرد!!!قلب ساعتای ۳ بود که کوکی پختیم، بعله!

 

 *******************************************************


بقیه ش اینجاس
[ ٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب