روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

دیشب بابا زنگ زده به مامان صحبت می‌کنن، منم مثل فرفره دورش می‌چرخم و اشاره می‌کنم: مامان تایگر! ببین تایگر چطوره! کلافهمیدیدم مامان هی‌ داره خنده شو کنترل میکنه و کلی‌ هم قند تو دلش آب میشه... معلوم شد که تایگر خانوم کاملا محیط جدید رو دوست داره و از راه نرسیده یه کاناپه رو به تملک خودش در آورده و شبم رفته زده رو دست بابا که میخوام برم زیر پتو بخوابم!!!خنده الهی فدات شم مادر انقده تو گوله ‌نمکی!! ماچبابا به مامان گفته بود " من و تایگر داریم شام می‌خوریم! " نیشخنداین یعنی‌ تایگر جای خودشو حسابی‌ تو دل مامان بابا باز میکنه، کلی‌ هم سرگرمشون میکنه و اصلا لازم نیست من ذره ای عذاب وجدان داشته باشم برا آخر و عاقبت این بچه، دخترم سفید بخت میشه!!تشویقهورا

 

دیشب رفتم برا پسر خاله ۵ ساله ‌ست پلیسی‌ خریدم و میخواستم برا دخی ۲ساله و عسل پسر ۱ سالمون چیزی نگیرم تا وقتی که معنی هدیه رو بفهمن ولی هر چی‌ فکر می‌کنم میبینم دلم نمیاد و یحتمل یه سر تا شهر کتاب میرم ببینم چه چیز مفید آموزشی می‌تونم براشون بگیرممتفکر دو تا خاله کوچیکا هم تو آماده باشن که من برم برسم اونقدر حرف بزنیم تا جونمون در آد! اوهگیو هم هی‌ میگه میری خوش می‌گذره و کیف میکنی‌ ولی‌ کاملا میفهمم دوست داشت من همینجا باشم ور دل خودش! شیطاننیشخندراجع به مصاحبه با مامان بگم که واقعا وقت نشده!! صبح تا عصر که سر کارم، وقتی‌ هم میرم خونه مامان ایـــــنقدر تعریفی‌ داره و ایـــــنقدر آمار گیری می‌کنیم از همه که وقت برا مصاحبه نمونده تا الان! زبانولی‌ حتما سعی‌ می‌کنم امشب که بغل هم تنهاییم و بیکار باهاش صحبت کنم.

 

خودتون که وضعیت امنیت جانی در راه‌های زمینی‌ هوایی ریلی مملکت دستتونه، حلال بفرمائید!بغلماچ

[ ٢۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

کاش از روز اول تایگری نبود که حالا بابا برده باشدش خونه باغ و من مثل یه مادر نگران همش بخوام بدونم حالش خوبه، چیزی خورده؟ افسرده نشه، با جای جدید غریبگی نکنه و ۱۰۰ تا فکر دیگه... نگرانوقت رفتن بابا داشتم با بغض سفارششو می‌کردم که بابا با یه حالتی‌ گفت: این که گربه است و چند ماه بیشترم نیست دارینش، ببینین من و مادرتون چی‌ می‌کشیم از دوری و فکر و خیال شما!خنثی

 

می‌تونم اونقدر از شیرین کاریا و باهوش بودن این بچه بنویسم که ۳ ساعت خوندنش طول بکشه، چه فایده؟ هم من ناراحت میشم و دوباره اشکم در میاد، هم دل مهربونا میگیرهماچ همه دلخوشیم اینه که از این قفس ۴۸ متری رفته به یه محوطه ۱۰۰۰ متری و میتونه امپراطوری کنه و حالشو ببره و برا شیطونیاشم کلی‌ آپشن جدید داره! بگذریم...

 

فردا با مامی عازم هستیم و الان میرم خونه یه دوش میگیرم و کوله میبندم که فردا بعد از کار سریع بریم دیگه. برم که دل تو سینه بی‌ قراره!قلب تایگر رو هم میبینم و خیالم از بابتش کلی‌ راحت میشهبغل با اینکه مامان اینجاست ولی‌ دیشب هم با گیو رفتم پارک و ورزشمون رو کردیم تا عذاب وجدان ۲ شب پرخوری نداشته باشیم دیگه!نیشخند یادم باشه از سفر که اومدم بیام بهتون بگم جدیدأ چه کارایی می‌کنم که حس رخوت از تنم رفته و خیلی‌ حس بهتری دارم و همش خیال نمیکنم مریضم و بی‌ حالم و اینابازنده

 

نازنین عزیزم که میخواستی گربه بیاری، این موجود اونقدر شیرینه که پدر قلبتو در میاره! من دو روزه دیر می‌رسم شرکت، چون کلی منتظر می‌مونم تایگر بیاد با کف دست نرمش بزنه رو پلکام یعنی‌ پتو رو بده بالا  من بیام پیشت بخوابم! ماچبعد یادم میاد تایگر عسل مادر دیگه نیست که بیدارم کنه و بعد از کلی‌ نازش کردن بذاره بلند شم برم پی‌ کار و زندگیمافسوس مثل مادری می‌مونه، همیشه تو ذهنت می‌مونه که یه موجود معصوم و بی‌ دفاع هست که به توجه و مراقبت و رسیدگی  من نیاز داره... سخته عزیزم، نکن!ماچ

[ ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

مامان داشت موهاشو سشوار می‌کشید، لباسمو پوشیدم و لای در اتاق رو باز کردم که گیو رو که رسیده بود ببینم، مرد دوست داشتنیمو دیدم که خیلی‌ خیلی‌ خوش تیپ شده بود و با بابا صحبت میکردماچ تا اومد لبخند بزنه، در رو بستم و سشوار رو از مامان گرفتم روبروی چشمام تا اشکام خشک شه!!!! خنثیایشالا یا پاییز زودتر تموم شه٬ یا خدا به من یه عقلی بده که اینقدر عشقولانه و ضایع نباشم!!آخ هیچوقت باور نمیکردم در دوست داشتن کسی‌ به مرحله‌ای برسم که هی‌ بگم ایشالا من  پیش مرگش شم، بلا گردونش شم و بخوام میخ تو چشم من بره و خار کف پای اون نره!!!( این اصطلاح رو بابام همیشه برای ما به کار میبره که من حاضرم میخ تو چشم من بره و خار کف پای بچه هام نره)قلب پارسال همین موقع‌ها بود که عاشق مستر گیو شدم، امسال فچ کنم دوبلکس بشه علاقه م!! وقت تمامامیدوارم باز که من اینجا عشقولانه شدم٬ شب نریم گرد و خاک به پا کنیم یه حال روانی‌ توپ به همدیگه بدیم!!!خنده

 

عروسی‌ دیشب خوب بود، خوش گذشت. من اولش غصه داشتم که گیو تو مردونه ‌ست و نمیتونم باهاش برقصم، ولی‌ بعد از کم شدن نور سن و رقص نور و آهنگ‌های خیلی‌ خوب از همه نقاط دنیا!نیشخند چنان خودمو ترکوندم و قر دادم که جای نشستنمونم یادم نمیومد چه برسه به دلتنگی و این صوبتا!بازنده امروز صبح هم مرخصی ساعتی گرفته بودم که دیرتر بیام سر کار، تا ۹ خوابیدم در حالی‌ که تایگر عشق مادر سرش رو بازوم بود و هر از گاهیم که از خواب بیدار میشد کلی‌ چونه مو لیس لیسی‌ میکردماچ بعد هم بیدار شدم و دورهمی یه صبحانه عالی‌ خوردیم و اومدم سر کار. شب هم میریم خونه گیو اینا و بعدش بابا میره. مامان ولی‌ می‌مونه تا ۳شنبه که با هم بریم.هورا امشب که هیچی‌، یحتمل فردا پس فردا خریدی بریم و البت به مامان مقداری کار خیاطی بدم که سرش گرم باشه حوصله‌ ش سر نره تو خونه!شیطان

 

پ.ن.: یه چیز خیلی‌ مهم رو میخوام چند وقته بگم هی‌ یادم میره، اون چیز مهم چیزی نیست جز هلیم بادمجون!!! روم نمی‌شد بگم ها! نیشخندیعنی‌ این ویار جوری در من فوران کرده که دو شب با گیو رستوران به رستوران می‌رفتیم و میپرسیدیم که دارن یا نه و البت که دست از پا دراز تر برگشتیم خونهافسوس خلاصه که مدیون می‌مونید اگه میشناسید جایی که هلیم بادمجون خوب داره و به من نگید!!!ابرو

[ ٢٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

شدم مهرسای همیشگی، خوچحال و خندان و پایه و گیر نده!زبان دیروزم رفتم آرایشگاه و کاملا برا جمعه آماده ام. فقط بسیار ناراحتم که تو مجلس نمیتونم پیش گیو باشمناراحت حتی شاید زنگ بزنم به عروس و وسط این همه سر شلوغی ازش بپرسم آخر شب جای دیگه هم میریم جهت ترکوندن و مختلط شدن مجلس یا نه؟! خجالتمامان اینا هم جمعه ظهر میان و بابا زود برمی‌گرده و مامان می‌مونه تا ۳شنبه که منم باهاش برگردمهورا دلم برا خاله‌ها و مادرجون و نی‌نی‌ها دیگه یه ذره شده واقعا...

 

غرض از پست امروز آموزش گوشواره سازی بود، ببینید و بسازید و حالشو ببریدماچ اینم مد نظر داشته باشید که بنده در این زمینه هیچ گونه تجربه‌ای تا الان نداشتم، حالا تا برم بگردم از این سیما پیدا کنم و هر روز یه چیز عجیب غریبی برا خودم اختراع کنم!بازنده


بقیه ش اینجاس
[ ۱٧ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

فکر کنم قضیه اعصاب خوردیای من از اواخر شهریور شروع شد که آقای گیو ازم خواست برم سرچ کنم ببینم کدوم کشور دیگه‌ای میتونیم زندگی‌ کنیم، پارسال همین بحث پیش اومده بود و به من در آخر گفت که به خاطر مامان بابام نمیتونم جایی برم و صبر می‌کنم ببینم اوضاع بهتر میشه یا نه... اون روزی که به من گفت منم جدی گرفتم و شروع کردم به یه سرچ درست و درمون و از دوستای گلمم کمک گرفتم مثل همیشهبغلماچ بعد دیدم گیو کلی‌ شرط و شروط داره که همون خدا و خرما با هم خواستن بود (در این حد که استرالیا و کانادا دوره و اروپا که نزدیکه بریم!!!ابرو) البت که حق داشت، اون الان اینجا خونه داره و کار خودشو داره و از صفر شروع کردن براش سخت خواهد بود. خوب این قضیه هم مدتی‌ ازش گذشت تا کمرنگ تر شد و چه حرص هایی که من نخوردم و سخنرانی‌های مشعشعی که ارائه ندادمگاوچران البت هنوز این گزینه هم روی میز هست و منتظر خبر کسی‌ هستیم، کسی‌ که اگه اوکی بده یعنی‌ همه چیز خیلی‌ عالی‌ میشه و اگه نه هم که همینجا میشینیم سر کار و زندگی‌مون دیگه!ابله

 

اومدم بنویسم برق رفت!!! خنثیدارم تو موبایل مینویسم که ایمیل کنم واسه خودم و بعد ادیت وویرایش, بعد بگین تکنولوژی بده!زبان

عرضم حضور انور حضورتون که دلیل دوم ناراحتیم در ابتدا هجوم هورمونا بود که چون زود اومدن من فکر کردم این حالتای بی منطقی طبیعیه  و حتما مشکل از جای دیگه ای غیر از منه!گاوچراندیگه اوایل مهر شده بود و همون زمانی‌ بود که گفتم مامان اینا برای یه عروسی‌ دارن میان، منم تو سرچام به این نتیجه رسیده بودم که من و آقای گیو باید زوج بودنمونم ثبت بشه که برای مثلا مهاجرت به مشکل بر نخوریم، ییهو خودم دوختم و بریدم که ۲۰ مهر عقد کنیم!!! وقت تمامخوب پر واضحه که آقای گیو کپ میکنه و میگه بذار خوب بالا پایین کنیم ببینیم چی‌ میشه و اینا، که جواب من شده بود سکوت و مثل همیشه خنده رو نبودن(منطقم تو حلقم، خودم میدونم!آخ)  بعد هم اون سه‌ شنبه با مامان باباش صحبت کرده بود و دیده بودن بهتره طبق همون قرار قبلیمون قبل از عروسی‌ و خونه خودمون رفتن عقد کنیم، اینجوری هول هولی آخه چه کاریه؟سوال حالا من چه حسی بهم دست داده بود؟ حس این که گیو منو دوست نداره!!!!!!! چشمعلاوه بر این خودمم فکر می‌کردم هنوز دوست دارم مجرد بمونم! یعنی‌ احساسات شیر تو شیر بودا! خندهاون ۵شنبه که گفتم رفتم بخوابم و به جاش اشک ریزون شدم، مثلا اون روز فکر کردم که نه، آخه چه کاریه اصلا آدم ازدواج کنه؟ همین نامزدی و کم بودن مسئولیت مگه چشه؟! نیشخنددر آخر هوله به دست در حال خوندن آیه "من نمیخوام ازدواج کنم!!!گریه" رفتم تو حموم. این که من تو هیچ سنی‌ واقعا دوست نداشتم ازدواج کنم و براش شوقی حس نمیکردم ربطی‌ به این سنّ و الانم نداره، چون الان من از ته دلم دوست دارم با این مرد زیر یه سقف زندگی‌ کنم، با همه سختی هایی که میدونم خواهد داشتقلب از این بابت میگم که یعنی‌ خودتون ببینید عجب اوضاع قمر در عقربی بوده!بازنده

 

هورمون‌های خر ۵ روز زودتر اومدن و من اوضاع روانیم یه خورده تعدیل شد!ابله شب قبل از نوشتن پست قبلی‌ گیو اومد پیشم، رو مبل نشسته بود و منم پیشش، جوشونده میخوردیم که نگاهم افتاد کف دستش، پر از تاول! نگراناشکام سر خورد اومد پایین، دستشو گرفتم تو دستام و سرمو گذاشتم رو پاهاش و هیچی‌ نگفتم(همین الانم بغضو شدم!) گیو شروع کرد برام به صحبت کردن و از برنامه هامون گفتن، سرمو که برداشتم دیدم تو چشمای گنده مهربونش اشکه. خیلی‌ ناراحت شدم، به خودم می‌گفتم آخه به چه حقی‌ این طفل معصوم رو اینقدر اذیت کردی؟ (کسی که حالا که یکی از کارگراشون رفته تمام وقت جای اون ایستاده و کنار همه مسئولیتاش کار اون رو هم انجام میده به جای پا روی پا انداختن و غر زدن یا گفتن به من چه) چجوری وقتی‌ داره بهت میگه :دوستت داره و حسش کمرنگ تر که نشده، قوی تر هم میشه؛ دلت اومد بهش بگی‌ دوست داشتن تنها کافی‌ نیست؟!ابرو وقتی‌ یه ذره به مهریه و این تفاوت‌های بین زن و مرد تو قانون معتقد نیستی‌، چجوری تونستی بگی‌ یا همین شروط من یا هرچقدر سکه که خواستم؟!خنثی وای الان دارم اینا رو مینویسم هم خجالت می‌کشم!خجالت ولی‌ دوست دارم هم برای خودم هم بقیه تجربه شه که در مواقع زمانی‌ خاص حرف نزنیم و تصمیم الکی‌ نگیریم، به جاش قرص آهن بخوریم میزون شیم!!! خندهدیگه اینا رو نمیگم که تصمیم داشتم جمعه نرم خونه گیو اینا و بهونه‌ الکی‌ بیارم و زنگ هم نزنم!! چرا؟ چون دلایلشون خیلی‌ خیلی‌ منطقی بود و قول و قرار ما هم کلا چیز دیگه‌ای بود؟!آخ

 

حالا اصلا همه این حرفا رو فراموش کنیمساکت و بریم ببینیم این جمعه زیبا که گذشت قیقاناخ عزیز ما چه شکلی‌ شد:

اینم گوشواره‌ای که همیشه میخواستم و عکسشو نشون یکی‌ دادم برام درست کرد، البت همینجا بگم که ایشون برا کسی‌ نمی‌سازه و همینم برا دل خودش بود و به خاطر علاقه ناگهانی به شخص شخیص بنده!!ابله

بوخودا من بچه خوبیما، همیشه منطقم جلو تر از خودم داره راه میره ها...خجالت حالا این ماجراها زیادم بد نبود، اینجوری آقای گیو فهمید مردایی که زن غر غرو دارن، یا اونایی که خانوماشون الکی‌ گیر میدن به همه چی و پایه نیستن چقدر زندگیشون سخته و خودش چقدر خوش به حالشه!!!قهقهه این عکسا رو هم گذاشتم که توجه همه معطوف شه به اونا منو نخوان خدای نکرده دعوا یا نصیحت کنن! نیشخندببین چه گوشواره خشنگـــــــی! اون قیقاناخم که با آدم صحبت میکنه اصلا!!!مژه

 

تو برنامه ریزی ۶ ماهه مون با آقای گیو٬ ورزش مستمر رو داریم٬ جمع کردن پول و صرفه جویی حسابی. شبا هم بعد از کارامون هم میریم یه چیزی رو که پیشنهاد دوستم بوده و تهران خیلی کم هستش و زیاد نمیشناسنش رو جاهایی که امکان خریدش هست نشون میدیم و سفارش میگیریم. نمیخوام مرموز باشم ولی وبلاگش رو که ساختم و از دوستم اجازه گرفتم بهتون نشون میدم چیهماچ فعلا فقط یه جا رفتیم و یه سفارش کوچولو گرفتیم٬ ولی من و گیو دلمون خیلی گرمه به دعاهای اطرافیانمون و عشق بین دلامون...قلب

[ ۱٥ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

حالم خوبه! خوووووووووب! آخه مگه میشه آدم دوستای به این گلی داشته باشه و یه عشخ مهربون و جیگر و بذارن حالش بد بمونه؟!قلب ای بر پدر این هورمونا لعنت اصن!!!نیشخند حالا نه که ییهو متحول شده باشما٬ نه! فقط منطقی شدم و هدف دار...

الانم اومدم بگم خوبم که خدای نکرده به دل مهربونا غصه نیادماچ بریم که ببینیم این آخر هفته چی برامون در چنته داره...خیال باطل

[ ۱۱ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان که شروع کردم به تایپ کردن اول صبحه و سرم خلوته، هدفونم تو گوشمه و با یه آهنگ بندری دارم زیر پوستی‌ حسابی‌ میلرزونم و زیرپوستی کل هم می‌کشم!! تشویقبقیه اوقات و وقتایی که تنهام چیکار می‌کنم؟ گریه!خنثی خوب بذار دقیق حساب کنم ببینم چند روز میشه... یه چیزی حدود یه هفته س که از هر فرصت تنها بودنی جهت اشک فشانی استفاده می‌کنم و یه روزشم که زار زار شد تو راه برگشتن به خونه، آبرو ریزی در حد تیم ملی‌!!آخ همین پنجشنبه گذشته بود که سر چهارراه ایستاده بودم و منتظر بودم چراغ قرمز شه رد شم، داشتم فکر می‌کردم و سوراخای آسفالت رو آمار گیری می‌کردم که پلیس راهنمایی پرسید: حالتون خوبه؟ سریع لبخند به لب شدم و گفتم: بله، چطور مگه؟ گفتش الان ۵ دقیقه اس اینجایین از خیابونم رد نمیشین... کمک می‌خواین؟لبخند خوب راستش کمک میخواستم! میخواستم سرم رو بذارم رو شونه ش و کلی‌ گله کنم براش از آدمایی که نمی‌شناسه و اینقدر اشک بریزم که پیراهنش خیس شه!! گفتم ممنونم، خسته نباشید و رفتم. خوب که دور شدم چشمه اشک رو روون کردم و بلند بلند حرف زدم و گریه کردم و نگاه متعجب بقیه رو هم نادیده گرفتم!زبان آخرین بارشم که دیشب بود، این بار در حضور گیو با اون نگاه نگرون و دستای نوازشگرش، یا شایدم بشه الان٬ که بغضو شدم و از ته دلم خواستم خدا این مرد رو حفظ کنه که نفسم بند شده به نفسش لامصب!!!

 

حالا از فاز مرثیه بیام بیرون و بپردازم به روزنگاری که آن خوشتر است! بازندهپنجشنبه از اینجا که رفتم خونه ناهار خوردم و نتونستم بخوابم، در حقیقت رفتم تا گردن زیر پتو که بخوابم آماااا عر زنون و با بالش خیس و چشمای خیس و قرمز از اون زیر در اومدم رفتم حموم! نیشخندآقای گیو می‌اومد که بریم خونه شون تا باباش میاد بساط پیتزا رو علم کنیم. رفتیم خریدمون رو کردیم و منم که نمیذارم آقامون اینا از درون ما زیاد آگاه شن! یعنی‌ این یکیو نباید آگاه شن که قلب مهربونشون درد میگیره به چشمشون غم میشینه و اینا!ماچ حالا برا این سوز و گدازی که بهش دچارم بعدا توضیح مفصل میدم، خیال همگی‌ راحت!بغل از این به بعد میخوام عکس از مراحل پیتزا پزون بذارم، هر کی‌ بیاد بگه من چشم بچه م چپ شد و گشنم شد و قورباغه‌ های تو شکمم کنسرت گذاشتن و اینا به من چه!ابرو


بقیه ش اینجاس
[ ٩ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

- سه‌ شنبه لواسون بودیم و به غایت خوش گذشت و منم با یه نفر که اونجا بود عمیقا رفع دلتنگی کردم این جیگرم حال اومد! (مهرسا مشکوک!نیشخند) شام خورده بودیم و کلی‌ هم رقصیده بودیم و حرف زده بودیم، من فکر می‌کردم نزدیکای ۱۲ باشه که بچه‌ها ساعت رو ۹.۵ اعلام کردن! هوراکلا خیلی‌ زمان کند گذشت و بسی‌ خوشمان آمد.

 

- مامی گیو دیروز رفت یه مسافرت چند روزه و بهم گفت مهرسا ۳ تا پسرامو به تو سپردم. مهرسا هم دیروز اعصاب معصاب درستی نداشت، هیچ اقدامی انجام نداد! فقط با پسر وسطی رفت پارک و ورزش کرد... خجالتاما امروز میخواد دختر خوبی‌ باشه و امانتداری کنه، بره خونه شون برا شام پیتزا درست کنه و شاید حتی یه فکرایی هم واسه نهار ظهر جمعه هم بکنه و حسابی‌ کدبانو شه خلاصه!مژه

 

- فرندزا از خونه شون رفتن به دلیل اتمام قراردادشون... گریهکجا رفتن؟ ۲ طبقه پایین تر!!! نیشخندو این بدان معناست که همچنان فرندز بازی ما پا بر جاست و ما این دو موجود خوشحال رو در کنار خودمون خواهیم داشت!

 

- در مورد لوس بودن بچگیام که همگی‌ یک زبان به اون اشاره کردید! باید شفاف سازی کنم که اون روند واقعا تا ۲۵ سالگی ادامه داشت!!!خنثی از اونجایی که خواستم متوقفش کنم کردم و شدم یه دختر مستقل، با همه سختی‌ کشیدن هایی که قیافه دختر دبیرستانی من رو در اون سن تبدیل کرد به قیافه دختری که دیگه قیافش هم هم سنّ خودش بوداوه البت هنوز‌م همه میگن کمتر میزنی‌ خیلیییییی و اینا، منم لبخند میزنم، زیرش زهرخند! نیشخندراستی‌ دلاّک عزیزم که ازم خواسته بودی در مورد هنر زندگی‌ کردن مامان بنویسم، بذار وقتی‌ اومد باهاش مصاحبه می‌کنمیول به صورت مفصل اینجا مینویسم که خودمم مکتوب داشته باشمش.ماچ

 

- از یه سایت مربوط به بلاگر‌ها باهام مکاتبه کردن که خانوم مهرسا دوستانتون درخواست مصاحبه با شما دادن و در خدمت باشیم و اینا. اولا که جرات دارن درخواست کننده‌ها خودشونو معرفی‌ کنن!!منتظر ثانیا مادر جان من که هر چی‌ ازم میپرسین تو کامنتا جواب میدم که، حالا اگه سوال خیلی‌ خصوصی باشه( و دونستن جوابش تو کیفیت زندگی هیشکی تغییر مثبتی ایجاد نکنه!) یا نویسنده بی‌ آدرس باشه جواب نمیدم که خوب اونم قانون اینجاست. بازندهالان چه سوال دیگه‌ای بی‌ جواب مونده بود که مزاحم مردم شدین؟! ابروهر چی‌ میخواید از خودم بپرسید فرزندانم، من که مجلی ندارم!بغل اصلا سوال جوابای مفید رو ته همین پست تو ادامه مطلب میذارم، هوم؟متفکر

[ ٤ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نه که شبا عزیز دل مادر تایگر خانوم میذارن من بخوابم، دیشب ساعت ۳ مسج اومده از بانک که خانوم مهرسا مستقل تولدتون مبارک و این صوبتا! منتظراینقدرررر گیج بودم که فقط فحش دادم بهشون برا حواس پرتیشون و خوابیدم، البت چه خوابیدنی که تایگر مجبورم کرد بین خواب و بیداری نازش کنم و ایشون هم آوای خوش خورخور کردن سرودن مبنی بر خر کیف شدن!چشم صبح که جلو آینه بودم یادم اومد که آهااان من تو شناسنامم تاریخ تولدم امروزه بازنده(لابد بابام فک کرده اگه به جای بهمن بگیره ۱ مهر و زودتر برم مدرسه دانشمند میشم، طفلک نمی‌دونست دانشمنگ هم نمیشم!!خنده) و من اینقدر با تولد بهمنم حال می‌کنم که اکثر جاها همونو ثبت می‌کنم و بعد به مشکل میخورم! آخهمین تولد فیک باعث شد من طفلک همیشه تو مدرسه یک سال از همکلاسیام کوچیک تر باشم ناراحت تازه وقتی‌ که داشتم با اون پسر مو بور تو مهد دوست تر میشدم فهمیدم سال دیگه از مهد خبری نیست و باید یه تیکه پارچه بندازم رو سرم برم سر کلاسی که همه دخترن!نیشخند البت که عاشق معلم کلاس اولمون بودم و هستم از بس این خانوم ماه و مهربون و دوست داشتنی بود، خانومی که بچه دار نمی‌شد و همه ماها بچه هاش بودیم...قلب

 

والا من خاطره زیاد خوبی‌ از روز اول مدرسه ندارم بر عکس خیلی‌ ها، یادمه که روز اول با بابا رفتم، بعد یه دل سیر موقع رفتنش عررررر زدم، بابا هم به بابای مدرسه پول داده بود که هوای منو داشته باشه و اگه دلم خوراکی خواس یا از شلوغی حیاط مدرسه بدم اومد خانومش منو ببره خونه شون بهم خوراکی هامو بده و من تی‌ وی تماشا کنم!!! ابرومیزان لوس بودن به حدی بود که در حالی‌ که همه با مینی بوس میرفتن خونه، من و سه چار تا تافته جدا بافته دیگه باید با یه تاکسی‌ می‌رفتیم خونه! زبانسال سوم دبستان اینقدر زورم زیاد شد و گریه کردم و دوستامو (یا به عبارتی دختر همسایه رو!) بهونه‌ کردم که بابا در کمال بی‌ علاقگی به مینی‌بوس راضی‌ شد ولی‌ به شرط اسکن کردن کامل راننده و بچه‌های مینی بوس!!! خنثیراستش دوست زیادی نداشتم اصلا، چون همین تافته بودن باعث میشد بچه‌ها فاصله بگیرن، این که مامان بابا فرت فرت جایزه میبردن مدرسه و معلم سر کلاس جلو همه دلیوریش میکرد، آشنا بودن با مدیر مدرسه، لوازم تحریر خفن داشتن، عضو بودن بابا تو انجمن اولیا و مربیان، تشویقای سر صف برای دادن کارت تقدیر، زبان دونستن در حد نوشتن اسم بچه‌ها به انگلیسی‌!!!قهقهه مرخصی گرفتن سر ساعت کلاس برا رفتن خانوادگی به سینما!!آخ دختر همسایه فضولی که آمار همه مسافرتامونو به بقیه میداد زبان خوردنی های همیشه مامان پز همراه با شیر کاکائو! و... اینا همه باعث میشد همه فکر کنن این دختره زردنبو از دماغ فیل افتاده و باباشم حتما میلیونره (اون موقع میلیون زیاد بود!نیشخند و ما واقعا قشر متوسط بودیم مثل خیلی از همون بچه ها٬ فقط مامانی همیشه هنر خوب زندگی کردن رو داشتهقلب) یعنی‌ همین چیزا باعث شده من در آینده حتما و حتما بچّم رو (بچه هام رو!بازنده) خیلی‌ خیلی‌ معمولی‌ مدرسه بفرستم و از امکانات سیرابش نکنم و لای پر قوبزرگش نکنم که یهو خوشی نزنه زیر دلش خسته شه بخواد بره تنهایی و مستقلانه کشف زندگی‌ کنه!!!زبان از من مادر نشده به مادرا نصیحت خلاصه!!!گاوچران

 

این مدتی‌ که نبودم با خاله کوچیکه مشغول ددر رفتن و دور همی‌ داشتن بودیم، خونه ما، پنجشنبه خونه آیدا، جمعه خونه فرزاد. عالی‌ بود همش خوش گذشت. سه‌ شنبه هم یحتمل یه باغ تو لواسون بریم. امشب هم دوست گیو طبق رسمشون برا تولدش میخواد پیتزا بده و من باید یادم بمونه که براش کارت هدیه بخرمیول اینجا یه عروسی‌ ۱۹ مهر دعوتیم٬ نیروهای نفوذی خونواده خبر دادن که مامان بابای‌ پا به رکاب من به احتمال زیاد خودشونو میرسونن!تعجب یعنی‌ روحیه دارن در حد لالیگا بچه ها! آخه مادر جان، پدر جان، ما خودمون میریم به نمایندگی از طرف شما، چه کاریه این همه راه پاشین بیاین؟!وقت تمام بعد من باز حرص بخورم و هورمونام قاطی شه و اینجا ننویسم ملت شاکی‌ شن؟! نگرانراستی‌ تشکر ویژه کنم از معرفت دوستانی که همراهن وقتی‌ که باید باشن و میخوایشون و دلت نمیاد مزاحم خوشیا و زندگیشون باشی‌، ولی‌ اونا میرسن و غرق خوشی می‌کنن تو رو برای داشتن ساپورت عاطفی و فکریشون...بغلماچقلب

 

از آپتیموس عزیزم بگم که زیادی دوسش دارم وقتی‌ میتونه پل ارتباطی‌ من و خاله کوچیکه بشه و من رشد جوجه نازنینشو به صورت مجازی رصد کنم و به شدت لذت ببرم... بغلو از دوستام هر جای دنیا که هستن مرتب خبر داشته باشم. همونطور که حدس میزدم گیو و تایگر از آپتیموس متنفرن! بازندهبارها مچ تایگر رو گرفتم که داشته آپتیموس رو می‌برده زیر قالی یا مبل دفن کنه!!! خنثیوقتیم که رو مبل لم دادم و سرم به گوشی گرمه میاد به زور خودشو بین ما میچپونه و در فاصله ۵ سانتیمتری زل میزنه تو چشام یعنی‌ به من نگاه کن!!! خندهجدیدأ هم زیادی شیطون شده، البته چون بزرگتر شده و خونه هم کوچیکه خوب طفلک دلش میگیره، کاش یه نفر که حیاط داره خونشون یا متراژ بالاست بیاد این عسلی ما رو ببره ازش نگهداری کنه.

 

آقا من باب ورزش بگم که ما یه شب میدویم بعد یه طوری میشه که ۲ شب می‌خوریم!!!گریه یعنی‌ دقیقا این روند داره تکرار میشه! کار به جایی رسیده که کاملا به همین وزنامون راضی‌ هستیم و فقط خدا خدا می‌کنیم زیادتر نشه، کم شدنش پیشکش!!!افسوس میشه هر کی‌ این پست رو خوند بعدش یه لبخند بزنه و چشاشو ببنده و برای مهرسا و گیو یه عالمه انرژی مثبت بفرسته یا دعا کنه؟ (من همیشه خودم اینجوری می‌کنم برا کسانی که ازم میخوان دعا کنم براشون)لبخندقلبماچ

 

پ.ن.: جلو آینه آرایش میکردم و گیو هم روی تخت من لمیده بود منو تماشا میکرد٬ یهو دیدم با ذوق میگه : چه خانوووومی... قلب کلی خودمو کج و کوله کردم و عشوه شتری اومدم و برگشتم نگاش کردم دیدم سخت مشغول بازی با تایگره و ایشون مدنظرشون بودن!!!!عصبانی

 

پ.ن.دوباره: تایگر خانوم شده٬ چون هرچی سعی کردیم جوراباشو آبی ببینیم نشد و جوراباش صورتیه!!!نیشخند

 

[ ۱ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب