روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

خدایی معلومه وقتایی‌ که نمی‌نویسم یا درگیر ددر و سفرم یا فکرم درگیره؟!

 

از اون تن‌ ماهی‌ پر کاربرد! این سالاد ماکارونی ( ماکارونی زیاد پز شده ترجیحا فرمی، تن‌ ماهی‌، آب لیمو تازه، سیر، گوجه، خیار شور، شیوید تازه) رو هم میشه درست کرد در اندازه یه پاتیل و نشست با فرزاد و گیو و خاله کوچیکه اینا خورد و بعدش چای و قلیون شیر کاپوچینو و ۷ خبیثم بازی کرد. بازم ملت به به و چه چه کردن و شکر خدا این ۲ تا تن‌ هم تموم شد و ما میتونیم برای شامای یهویی چیزای دیگه هم درست کنیم!چشم

 

باز از طریق یکی‌ از دوستان گلم متوجه شدم نظرسنجی وبلاگی برای بانوان وبلاگ نویس گذاشتن و راستش در این زمانی‌ که دارم مینویسم هیچ علاقه‌ای ندارم بیام اطلاع رسانی کنم و بگم دون دون شین اگه به من رای ندین! خنثی

 

معلومه حوصله‌ رفته تعطیلات؟ معلومه زدم به صحرای کربلا؟! معلومه تو اون دوره هایی هستم که باید باز یادم بیاد چیزایی رو که می‌تونم براشون شکر گذار باشم؟ معلومه تو مخم سگ میزنه گربه میرقصه؟! معلومه آقای گیو بعد ۱ سال از گفتن این که" من نمیتونم جایی بیام و میخوام ایران بمونم" الان از من خواسته باز برای استرالیا سرچ کنم ببینم اوضاع کاری چجوریاس؟افسوس معلومه دارم به این فکر می‌کنم که لازم نیست دیگه موهامو کم کم روشن کنم و می‌تونم پسرونه کوتاه کنم چون شاید اصلا قرار نباشه جشنی باشه و شاید ما هم مثل فلانیا بشیم که ۲ ماهه کاراشون جور شد رفتن و فقط قبلش یه عقدی کردن؟! خیلی‌ چیزا معلوم نیست! حتی شاید این پست هم بعدا پاک شه! معلوم نیست!

 

پ.ن.: اگه میبینید از صبح کلی باهاتون چت کردم و گفتم و خندیدم و مثل همیشه بودم و الان متعجبین از خوندن این پست٬ باید بگم که اینا فقط افکار شلوغ منه که یهو نوشتم و ثبت شد. ظاهرم مثل همیشه لبخند میزنه و به کاراش میرسه و طبیعیهچشمک

[ ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

پنجشنبه که دمپایی پوش بودم با آژانس رفتم خونه و خورش بامیه رو بغل کردم، میخواستیم شب بگیم فرزاد بیاد اونجا و داداشمم بادمجون خریده بود که کشک بادمجون مخصوص سرآشپز درست کنه، این‌طوری که اون لطف میکرد بادمجونا رو میذاشت رو گاز٬ بعد من با زحمت گوشتشو در میاوردم!خنثی تحت سوپروایزری اینجانب کاراشو کرد و دیگه ۲.۵ بود که رفتم بخوابم، یه بار ساعت ۵ با صدای آلارم بیدار شدم که تایگر اومد سرشو گذاشت رو بازوم و باز دوباره دو تائی خوابیدیم تا ۶!!!ماچقلب


بقیه ش اینجاس
[ ٢۳ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

سه‌ شنبه شب رفتیم دهلیز رو دیدیم، طبق حدس من باز از اون سری فیلم‌های رئال بود که از بس همه چیز ملموس بود با بازیگرا همذات پنداری میکردی و نگرانشون میشدی و خدا خدا میکردی همون‌جور که تو دوست داری فیلم تموم شه! پیام فیلم هم چیزی بود که من همیشه قبولش دارم: "تو عصبانیت حرفی‌ نزنیم یا تصمیمی نگیریم که یه عمر مث ... پشیمون شیم!!"آخ بازی فوق‌العاده قوی هانیه خانوم و آقا رضا و اون جوجه کپلی با مزه هم که دیگه نور علی نور کرده بود فیلم رو، بعد از فیلم زندگی‌ خصوصی ارادتمند ویژه شدیم خدمت هانیه خانوم و حالا آقا رضا هم مثل آقا شهاب رفت تو فیووریتا!!ماچ این ویو اصلی‌ از قله رو یادم رفت دفعه پیش بذارم:

 

 


بقیه ش اینجاس
[ ٢۱ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان مهرسا با موهایی چتری کعنهو شکلی‌ که می‌بینید داره میتایپه. حالا چی‌ میشه شما همه اجزای صورت ایشون رو هم برا من تصور کنین؟!ابرو موهام فقط روشن تره یکم خوب، بوخودا!دروغگو

خوب حالا بریم عکس ببینیم!

 


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

چهارشنبه ۷ شهریور همون روزی بود که شبش باید می‌رفتیم پارک، رسیدم خونه دیدم مامان همه چیز رو آماده کرده. نزدیکای ۹ بود که رفتیم پارک و مامی هم کوکو سبزی و سیب زمینی‌ آورده بود، خوب بود خوش گذشتلبخند پنجشنبه ولی‌ تا خود شب هی‌ بساط میریم نمیریم داشتیم، منم عضو گروه فشار "میریم" بودم! عصبانیداداشم مرخصی نداشت برا مدتی‌ که من داشتم و آخرشم اصلا نتونست بیاد، ما ولی‌ با این امید رفتنی شدیم که اونم بهمون ملحق خواهد شد. گیو رو به بهونه‌ سی‌ دی جدید کشوندم در خونه و ماچ مالی‌ کردیم همو و من قول دادم زود برگردم پیش پسرم، اینقدرررررر هم دلم گرفته بود که اگه بابا در حال وسیله آوردن بردن به ماشین نبود یه دل سیر همونجا اشک فشانی می‌کردم!خجالت

 

پنجشنبه ۸ شهریور صبح بیدار شدم و دیدم نزدیکای مشهدیم!از خود راضی یه جای سرسبز ایستادیم برا صبحونه و برا ناهار هم دیگه رسیدیم خونه فامیلمون. من که هنوز موهام از دوش دیشب نم داشت بازم پریدم تو حموم و حسابی‌ حالم سر جاش اومد و ناهار خوشمزه رو که خوردیم چپکی شدیم به قصد خواب و بعد از خواب هم رفتیم سمت خونه بزرگترین فرد فامیل یا همون رئیس قبیله!خنده عاشقشونم که با سنّ زیاااااادشون هنوز همه کاراشونو خودشون می‌کنن و هیچ کس هم رو حرفشون حرف نمیزنه، فچ کنم این ژ‌ن لجبازی تا رسیدن به خواسته‌ها ارثی باشه ها!نیشخندخلاصه دور هم شام خوردیم و حرف زدیم از هر دری و برا خواب هم رختخواب‌ها رو بردیم حیاط که نصفه شب میخوایم بریم حرم اهل منزل بیدار نشن، خیلی‌ خیلی‌ لذت بخش بود تو اون هوای عالی‌ خوابیدن و پتو رو پیچیدن دور خودمون، من که تقریبا اصلا نخوابیدم، فکر می‌کردم و به ستاره‌ها خیره بودم. یه ساعتی خوابیده بودم که مامان بیدارمون کرد برا حرم رفتن...


بقیه ش اینجاس
[ ۱۸ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

فردا عصر یا پس فردا صبح عازم مشهد هستیم، خونوادگی. اگه چیزی می‌خواین که تو حرم بخوام از طرف شما برام خصوصی بذارین، پرینت میگیرم می‌برم با خودم، استثنائاً می‌تونین آدرس ایمیل هم ندین این بار! نیشخندمن نشناسمتون هر چی‌ دوست داستین بگینماچ. به خودم قول دادم این بار هیچی‌ برای خودم نخوام و فقط از خواسته‌های بقیه بگم، به جاش شما هم باید منو دعا کنین.بازنده نقشه مشهد رو هم ریختم رو گوشیم، صمیم خانوم جایزه شما رو هم میارم، اینقدر تو و صحرا نیاین تا آخرش خودم بیام جلوتون زانو بزنم جایزتونو تقدیمتون کنم!!ابرو اون امانتی منم آماده کن آبجی‌ بیام ببرمش!!مژه

 

دیشب با گیو رفتم بیرون ساندویچ کثیف خوردیم دو تائی‌! دلمون تنگ شده برا هم خوب!نگران به جای خیاطی هم گرفتم خوابیدم یه مقداری از این کمبود خوابا جبران شه!!! نیشخندامشب هم داریم میریم یه پارکی آش بپزن مامانا بخوریم و راه بریم و از هوای عالی‌ این روزا لذت ببریم.

[ ٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

اول از همه این که من یه بلایی سر شما و گیو که همدیگرو حمایت کردین بیارم که مرغای آسمون به حالتون گریه کنن!!!!!چشم دیشب تو پارک بهش میگم امروزم نتونستم بنویسم، برگشته به من میگه "بی‌ ادب"!!!! تعجبو این بدترین فحشی هستش که ایشون میدن! الان جمیع دلها خنک شد دیگه ایشالا؟!ابرو خوب دیگه من کظم غیظ کنم برم سراغ تعریفی‌ ها:

 

چهارشنبه‌ای که گذشت صبحش که میومدم مامان اینا رسیده بودن، اینجا تو شرکت هم که بساط تولد بازی بود، عصر که رفتم خونه مامی گیو زنگ زد که شام دعوت کنه و منم هی‌ گفتم نه، شما جمعه صبح کار دارین و خسته میشین. ییهو مامان فکر بکری به ذهنش رسید و گفت بگو  ما میایم کله پاچه هم میاریم با سبزی خوردن و نون تنوری محلی، خوب در مقابل این وسوسه کی‌ میتونه مقاومت کنه آخه؟! ابلهمخصوصاً که عید از کلپچ‌های مامان پز خورده بودن و می‌دونستن عجب معجونیه! خوشمزهدیگه اینجوری شد که ما شب کلپچ رو زدیم زیر بغل و رفتیم خونه گیو اینا، مامی هم عدس پلو پزیده بود. وقتی‌ از سر میز پا میشدم فقط به خودم می‌گفتم الان خوشحال بودی که ۲ کیلو کم کردی، هان؟! مامان اینا که برن ۵ کیلو اضافه تر از اونم داری بیچاره!!!زبان

 

پنجشنبه خونه که رفتم بعد از صرف نهار مامان پز خودم رو دعوت کردم به یه خواب دلچسب و بعد از بیدار شدن هم دوش گرفتم و همگی‌ آماده شدیم رفتیم خونه یکی‌ از آشناها، دختر دوست چهل ساله بابا اینا.لبخند اونجا هم خیلی‌ خوب بود و کلی‌ عکس دیدیم و فیلم و قسمتی‌ از شام هم که فسنجون محبوب من بود، شب دیر رسیدیم خونه برا خواب، من فرصت نکردم اصلا لباسامو پرو کنم، فقط همه چیزو آماده گذاشتم و به گیو هم مسج دادم که من رو ۸ بیدار کن که منم بیام کمک مامانت با هم بریم مسجد، میخواستم در نقش دخترشون همراهشون باشم خوب.مژه

 

جمعه صبح زود گیو زنگ زد و کاملا هم از پیشنهادم استقبال کرد که با هم بریم، نیم ساعت بهم فرصت داد واسه آماده شدنیول یه صبحونه الکی‌ خوردم و موهامو کشیدم عقب محکم بستم و یه آرایش گریمی محو کردم، لباسامو که میپوشیدم هی‌ تو آینه به خودم می‌گفتم ایییول داری مهرسا، چه خانومی چه تیپی‌، چه چیزی و این صوبتا!خنده حالا من قبلا هم خیلی‌ مانتو دامن پوشیدم، ولی‌ از اونجایی که هیچوقت سر تا پا مشکی‌ نبودم تیپ خودم برام نو و چشم نواز بود! نگو چشم خودم شور بوده و بعدها میفهمم!!نیشخند رفتم خونه گیو اینا و آب میوه‌ها و خوردنی‌ها رو کمک دادیم تو ماشینا جابجا کردیم و راه افتادیم به سمت مسجد. خدا رو شکر اونجا همه چیز بسیار مرتب و شیک و برنامه ریزی شده بود و دیگه کم کم همه درجه یک‌ها و بعد از اونم بقیه رسیدن و منم از اون قسمتی‌ که صاحب عزاها میشینن با فاصله زیاد نشستم که بتونم همه رو زیر نظر بگیرم و کسی‌ هم زیاد نگاهم نکنه!!شیطان

 

اینقدر با مامان اینا تلفن بازی کردم و قر اومدم سر دسته گلی‌ که میخواستن بیارن که طفلکیا با یه تاخیر نسبی‌ رسیدن. تو مراسم هم یه بار مامان گیو اشاره کرد برم پیشش که چیزی رو با هم هماهنگ کنیم و برمی‌گشتم برم انتهای سالن حس کردم جز تمام چشمای مجلس، تعدادی چشم قرض گرفته شده هم روی من هستش با آخرین درجه نکته سنجی و اسکن کامل!!!ابله یه بار هم یه لیوان آب بردم برا مامی و گفتم شما ۱ ساعته هیچی‌ نخوردین و گلوتون خشک شده. لیمو شیرین هم نیستم!قهر واقعا باید چیزی میخورد خوب، مامی که مثل زن دایی گیو نبود دو تا دختر داشته باشه هی‌ نازشو بخرن!چشم خلاصه مراسم تموم شد و موقع خداحافظی هم چند نفر اومدن مشتاق دیدار و اینا گفتن و معرفی‌ شدیم، به مامان اینا هم گفتم شما برین من با گیو می‌آم کار اینجا که کامل تموم شه. تقریبا همه رفته بودن و درجه یکا مونده بودن، منم یه سینی حلوا و یه دسته گل برداشتم با گیو راه افتادیم سمت ماشین، دامنم تنگ بود و اتفاقاً چون باید برا پله بالا پایین رفتن و اینا دامنم رو بالا می‌کشیدم یه جوراب شلواری هم پوشیده بودم که پاهام معلوم نشهاز خود راضی

 


بقیه ش اینجاس
[ ٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دست چپم باز خودشو چیز کرده درد میکنه، مچش البته! بنابرین من موندم و کامنت‌های جواب داده نشده و تعریفی‌ از : چهارشنبه که خونه گیو اینا بودیم، پنجشنبه‌ای که رفتیم خونه یکی‌ از دوستان خونوادگی قدیمی‌، جمعه صبحی‌ که رفتیم مراسم ختم و در حال بیرون اومدن از مسجد گشت ارشاد منو گرفت!!!!!تعجب و ماجراهای بیسیااااار جالبش!نیشخند عصرش که رفتیم خونه خاله گیو بیلیارد بازی کردیم و شبش هم گیو شام پیش ما بود. شنبه‌ای که دیروز بود و ما شب بعد از شام باز افتخار پیدا کردیم به زیارت هستی‌ جان و خانواده گرام و امشب هم که میریم خونه گیو اینا شام. حیف که این مچ دست خودشو چیز کرده!!افسوس

 

پ.ن.: یادم نمیومد پنجشنبه چی‌ شده، زنگ زدم از گیو بپرسم میگه میخوای بنویسی‌؟ میگم نه زیاد، دستم درد میکنه، فردا که بهتر شدم کامل مینویسم، الان تیتر واره. در کمال ناباوری کلی‌ منو دعوا کرده که یعنی‌ چی‌ خوب؟! بشین بنویسابرو این همه از این دوستات انرژی میگیری و منتظرن و خلاصه رفت وایساد تو جایگاه دادستان عموم و منو حتی برد پای چوبه دار! خنثیدر آخر برای تهدید خفن میگه رفتم خونه برات مسج نمیدم شام چی‌ داریم ها!!! قهقهه اصلا میگم می‌خواین من برم و گیو جانتون بیاد براتون بنویسه٬ ها؟!چشم هم شما طرفداری اونو می‌کنید همیشه، هم اینکه ایشون هم طرفدار شما شدن! زبانمن و کار شرکت و درد دست و اینا هم که پشم و بوق و سوت!! نظر مثبتتون چیه؟! ها؟!منتظر

[ ۳ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب