روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

چهارشنبه مثل آدمیزاد نشسته بودم پشت میزم به کارام می‌رسیدم، البت که یه تایم زیادی رو هم رفتیم تو حسابداری غیبت کنون و هرّ و کر خنده! شیطاناز ساعت ۱۲ حس کردم بدنم میزونیتشو از دست داده! کم محل کردم و داشتم تو ذهنم برا پست نوشتن راجع به مراسم عروسی‌ ایده هامو جمعو جور می‌کردم، بعد دیگه کم کم دیدم از کم میزونی داره به بی‌ بالانس می‌کشه کار بدنه!وقت تمام پاهام هیچ حسی نداشتن و هی‌ گر می‌گرفتم، هی‌ میلرزیدم. با توجه به اینکه هورمونیت هم تموم شده بود این ادا اصولا بیخود بود دیگهمتفکر همکارم فقط گفت عههههههه مهرسا چشات چرا این‌جوریه؟!تعجب نگاه کردم خودمو تو آینه دیدم چشا خون گرفته و قلمبه شده! تبم هم حسابی‌ بالا بودم و کل بدنم درد میکرد. کم کمک ترسیدم و دست به تلفن شدم به گیو گفتم بیا بریم دکتر. گفت واقعا بریم دکتر؟!تعجب من که فکر می‌کنم لحنش خوشحال بود بیشتر تا ناراحت! چون از وقتی‌ با هم دوست شدیم تا من گفتم "ووی" اون گفته "بریم دکتر؟"ابرو بالاخره به آرزوش رسید!نگران

 

رفتیم یه بیمارستان نزدیک خونه، تو مدتی‌ که من برای خانم دکتر ریز جزییات چیزایی که از دیروز عصرش خورده بودم رو توضیح می‌دادم و حالت‌های بدنم رو نمیدونم این گیو دیوونه چرا همش خنده ش می‌گرفت میرفت بیرون!!!خنثی درسته منم تب داشتم هذیون می‌گفتم و کلی‌ حرف میزدم و سوال می‌پرسیدم و برا خودم نسخه میپیچیدم و راهکارم می‌دادم، ولی‌ واقعا حقش بود بخنده؟!افسوس تشخیص اولیه دکتر این بود: "مشکوک به آپاندیس" !منتظر قرار شد آزمایش خون و ادرار بدم. غر میزدم به گیو که الان میخوان یه تشت خون از من بگیرن و اصلا من جیش ندارم!! دروغگو گیو هم میخندید میگفت خدا رو شکر زبونت اصلاااااا مریض نیست!! خنثی به این فکر می‌کردم باید به بیتا بگم اگه خواستم عملم کنن، بیتا قوت قلبمه، همیشه بهترین‌ها رو بهم پیشنهاد میده... بعد گفتم چه کاریه دوستمو نگران کنم هنوز هیچی‌ نشده؟ اولین بغضو شدن اینجا بود، این روند ادامه خواهد داشت کم کم در پروسه درمانی اون روز!بازنده

 

من و آقاهه رفتیم تو اتاق نمونه گیری و گیو هم رفت پول بپردازه، آقاهه یه ظرف سایز استکان کوچیک برداشت و داشت دنبال سرنگ می‌گشت که من گفتم آقا اینقدررر خون می‌خواین ازم بگیرین؟! من کم خونماااااااتعجب گفتش خانم این مال ادراره!!! خنثیکلی‌ پاتیناژ رفتم رو مخش تا نازک‌ترین سرنگشو برداشت و خودمم رگ قلنبه ساعدمو نشون دادم گفتم باید از اینجا خون بگیرین!از خود راضی غلط نکنم فکر کرد من اهل تزریقاتم، قیافمم اون لحظه دقیقا یه معتاد عملی‌ مواد نرسیده بود! خندهدیگه گیو هم که اومد پیشنهاد دادم آقا همین خون منو بی‌ زحمت برا ازدواج هم تست کنین و از این آقا هم خون بگیرین من دلم خنک شه!!شیطان وقتی هم خونمو میکشید باز بغضو شدم که چرا من اینجا تنهام؟ ناراحتبرا نمونه گیری بعدی هم توضیحی نمیدم، تا همینجاشم فکر کنم کم فحش نخوردم!!!آخ گفتن ۲ ساعت دیگه بیاید نتیجه آزمایش رو بگیرین، گیو هم پیشنهاد داد بریم خونه اونا تا اون موقع، خونه ما اگه میخواستیم بریم گیو باید منو بغل میکرد می‌برد بالا که قطع به یقین کمرش خم میشد!!مژه

 

رفتیم خونه گیو اینا٬ من رفتم رو تختش دراز کشیدم و یهو دلم مامانمو خواستگریه اشکام از دو طرف صورتم هی‌ سر می‌خوردن میومدن پایین و گیو قربون صدقه م میرفت، منم خواستم هم اون ساکت شهساکت هم خودم یه دلم سیر یواشکی گریه کنم، رومو کردم به دیوار خوابیدم که مامانش اومدکلافه حالا مامان بابای‌ گیو من که اونجا باشم اتاق گیو رو مکان ممنوعه می‌دونن و اگه بخوان برن تو اتاق خودشونم روشونو اون‌ور می‌کنن و خلاصه پرایوسی ما رو به شدت حفظ میکننماچ این بار مامانش اومده بود و می‌پرسید مهرسا چیزی نمیخواد؟ گیو هم هر چی‌ تلاش کرد از همون دم در مامانش بره نشد و با اینکه دید من پشتم به دره و شایدم خوابیده باشم ولی‌ معلوم بود طفلک کلی‌ نگرانه. اومد چند بار صدام زد و منم مجبور شدم برگردم و دید من گریه می‌کنممنتظر میدونم ناراحت شد، ولی‌ واقعا تقصیر من نبود، من مامانمو میخواستم با اینکه میدونم این مامان بابام هم همیشه حمایتم می‌کنن و گیو هم که جای خودش رو داره...

 

خلاصه که بعد از تشخیص دکتر رفتیم داروهامو گرفتم و گیو بعد از لیفت کردن من به خونه مون! رفت و منم استراحت کردم دیگه تا آخر شب. با اینکه دکتر گفت فردا رو نرو سر کار گفتم ۵شنبه نیمه وقته و با چشم سفیدی کامل پا شدم اومدم شرکت، حالم خوب بود ولی‌ کاملا میزون نبودمچشمک از پریروز ناهارش هم میشه گفت چیز درست حسابی‌ نخورده بودم، فقط به توصیه دکی کلی‌ مایعات خورده بودمابله نهارم زرشک پلو بود، منم خودمو تحویل گرفتم برا خودم سیب زمینی‌ سرخ کردم و گوجه حلقه کردم با مرغ پخت و بورانی خیار و سبزی خوردن و خلاصه اینکه بعد از نهار شده بودم مثل تایگر وقتایی که پرخوری میکنه و دیگه به زور نفس می‌کشه!خنده تایگر رو بغل کردم و یه دل سیر خوابیدیم دو تائی، آقای گیو هم اومد و داداشمم از سر کار رسید و با فرزاد رفتیم سمت فشم برا شام و قلیون. فرزاد پیشنهاد شراکت داد تو یه کار جدیدی که میخواد شروع کنه و از اونجایی که فرزاده و عقل و شانس و درایت و تحقیق کامل، به شدت متمایلیم که باهاش همکاری کنیم!خیال باطل

 

جمعه هم برا ناهار رفتم خونه گیو اینا، مامان باباش نبودن٬ مهمونی بودن. ما ناهار خوردیم نشستیم فیلم دیدیم تا مامانش اینا هم اومدن و من نشونشون دادم خودمو دیدن که بهترم!مژه بعد میخواستیم با فرزاد بریم جائی رو ببینه که تهش ختم شد به خونه خودش و قلیون کشی‌. شنبه هم بعد از سر کار و استراحت با گیو رفتیم پارک و اونجا کلی‌ حرف زدیم و نقشه ریختیم و همون موقع که حرفامون ته کشید و اینجوری داشتیم روبرومون رو نگاه میکردیمخنثی دو تا از دوستامونو دیدیم و تا ۱۲.۵ یه ریز حرف زدیم راجع به فیلم گذشته که سه شنبه دیده بودیمش و سفری که شاید بریم، اینا همون بچه هایین که میخواستیم زمینی‌ بریم یه وری! ما کاملا پایه ایم، ولی‌ از قسمت اقتصادیشم یه کم میترسیم و دوست داریم اگه هم کاری می‌کنیم بعدا پشیمون نشیم و نگیم خوب این کارو فلان وقت هم می‌تونستیم انجام بدیم یا در آینده هم میشد این کارو کرد و اینا!ابله

 

یکشنبه اما خونه موندم چون حس می‌کردم میزان استراحت مورد نیاز بدنم کامل نشده بود و باز من پرو بازی در آوردم بهش ستم کردم و ازش انرژی زیاد گرفتمقهر حسابی‌ خوابیدم و وقتی‌ که پا شدم با تایگر تخم مرغ آب پز خوردیم و برا ناهارم عدس پلو داشتم، تصمیم داشتم برا نهار امروز قورمه سبزی درست کنم که آستینا رو بالا زدم و در حال تمیز کاری و ظرف شویی و کوزتینگ اون کار رو هم کردم. البت وسط هر کاریم استراحت می‌کردم و با بچه بازی می‌کردم و سریالامو هم میدیدم. آخرشم دوش گرفتم و تو خونه تمیزی که به بوی قورمه سبزی هم معطر شده بود برا خودم راه میرفتم و کیف می‌کردم حسابی‌قلب قبل حموم هم لاکامو پاک کرده بودم، الان مزیّن به لاک دست و پای قرمز در حد خون خر هم میباشم!خنده لاک کاریامو کردم که امروز سر این قضیه وقتم گرفته نشه. با یکی‌ از بچه‌های دانشگاه که ۶ ساله رفته فرنگ و ندیدیمش امشب قرار داریم. به شدت هیجانشو دارم و خوشحالم. یه جمع ۷ نفره کوچولو موچولو که امیدوارم مثل قبلا پر از صفا و سادگی و خنده از ته دل باشهخیال باطل

 

مقادیری پی‌ نوشت:

- عاشقتونم دوستای گلم که کامنتی و مسجی ازم احوالپرسی کردین، خیلی‌ ماهین، اینا رو هرگز یادم نمیره...قلب

- عاشق اون دوستان رمزی نویسم هستم که خودشون مثل دخترای خوب میا‌ن رمز میدن،‌ای جونم!خندهبغل

- چند تا کامنت خصوصی داشتم که پرسیده بودن اگه پول به اندازه کافی‌ هم داشتین بازم صرفه جویی می‌کردین؟ باید در جواب بگم که : عزیز دل خواهر، من کی گفتم نداریم؟ابرو خدا رو شکر هر دو خونواده به میزان لازم دستمون به دهنمون می‌رسه. خونواده گیو هم که همین یه نورچشمی رو دارنبازنده فقط از اونجایی که من یه کم زیادی منطقیم، منطقم میگه :"چرا خرج بیخود؟"چشم مثلا نمی‌فهمم پولی‌ که ما میتونیم ذخیره کنیم برا خریدن یه خونه دیگه (ایشالا) یا ارتقای مدل ماشین یا یه سفر پر از خوشگذرونی چرا باید خرج یه چیز بیخود مثل فلان چیز بشه (اسم نمیبرم، چون این منطق منه، و شاید کسی‌ باشه که همین قضیه براش خیلی‌ مهم باشه و تو آرزوهاش بوده باشهلبخند). خوب منم نفسم از جای گرمی‌ در میاد قاعدتاً، چون دوستامو دارم و رو حرفا و کمکشون حساب کردم، از اون طرفم مهمونامونو کم کردیم که مجلس صمیمی‌ باشه و بتونیم حسابی‌ هم ازشون پذیرائی کنیم. حرفم حرف خودمون هست و مامان باباها میگن اینا خودشون عاقلن! نیشخندخودمم تا اون موقع با برنامه ریزی حسابی‌ تحقیق می‌کنم که بتونم از هزینه‌ها بزنم. بذارید اصلا مثال بزنم که ببینید چجوری:

 

خرج‌های سنگین عروسی‌، شام خواهد بود و موسیقی‌ و تالار. من از اینا اصلا نمیگذرم، همونطور که از عکس خوب نمیگذرمچشمک بعد از اینا می‌مونه لباس و آرایشگاه و ماشین عروس. لباس دامادو که می‌خریم و نوش جونشماچ لباس منو ولی‌ یا میگیرم از کسی‌، یا خاله جونم زحمتشو می‌کشه. معلومه که اگه از یه دوست یا همکار یا فامیلی که لباسشو خریده و الانم گذاشته گوشه کمد بخوایم که به ما قرضش بده میدهلبخند خود من الان هم رو لباس همکارم فکر کردم، هم یه لباس عروس دیگه که به تغییرات نیاز داره و خاله م احتمالا میتونه برام انجام بده. اصلا اگه من به شما بگم لباستونو بدین به من نمیدین مثلا؟! نیشخند برا آرایشگاه هم بیتا یه بار گفت و من از اون روز هر چی‌ فکر کردم دیدم بهترین ایده هست. دوست عزیزی داره که گفت میگم بیاد برات انجام بده، ووی خود خارجی‌ میشما، به جای آرایشگاه رفتن و کلی بیدار و منتظر بودن که میدونم از من یه هیولا می‌سازه!!عصبانی تو خونه آماده میشم که آخر آرزو و رویاهامه...خیال باطل اصلا این بنده خدا هم نتونه بیاد، اینقدر آرایش و مدل موهام ساده اس که مثل خاله کوچیکه می‌تونم تو خونه آماده شم، خودمو میدم دست دوستان ببینم چی‌ میخوان از تو قیافم در بیارن!!خنده فقط اینو میدونم که من اعصاب آرایشگاه رفتن رو اصلا ندارم!!! کلافهگیو هم میره آرایشگاه میگه میخوام برم خواستگاری که هم نتیغنش! هم کرم پنکیک که بدش میاد نمالن بهش!!زبان ماشین عروس هم که قراره یه " Just Married" نوشته بشه روش و در آخر تور مالی‌ شه اگه خواستیم خیلی‌ جینگیلی باشه. این تور رو برا کارت عروسیمونم میخوایم!نیشخند کارت رو خودم یه ایده هایی دارم براش که عالی‌ میشه ایشالا، تعدادش که کمه، خودم طراحیش می‌کنم و جینگیل پینگیلش می‌کنم، بابای گیو هم باید لطف کنن با خط زیباشون توش رو نستعلیق بنویسناز خود راضی و از این سری کارا که حالا باید بیفتیم تو اون پروسه تا بنویسم و ثبت کنم و امیدوارم که بعدا لذتشو ببرم.

 

چقدرررررررررر حرف زدماوقت تمام تازه هنوز حس می‌کنم کلی‌ حرف ناگفته دارم!  اوه

[ ۳۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

قربون دوستای گلم برم که برا پست قبلی اینقد منو لوس کردن و از دست و پای بلوریم تعریف کردن!!بغلماچ از دیروز عصر و به صورت ناگهانی به شدت مریض شدم و عفونت حتی گوشامو به خارش انداخته!! سرکار بودم که به لرز و رعشه و گرگرفتگی رسیدم و بعد با گیو رفتم بیمارستان و آزمایش دادم و ویزیت شدم.(یادتون باشه جریاناتشو براتون تعریف کنممژه). الانم به شدت سردرد و چشم دردم و قرص و کپسول میزنم بر بدن.

 

بچه ها من روزه نمیگیرم ولی روزه گیران رو خیلی دوست دارم! نیشخندیادتون باشه من و گیو رو موقع افطاری هاتونا٬ یادتون نره ها. امیدوارم تا شنبه بهتر شم٬ یعنی باید بشم!بازنده ببخشید اگه کامنت آخری ها رو جواب ندادم٬ مال بی چشمیه مادر!یول ایشالا وقتی بهتر بشمماچ

[ ٢٧ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان کاملا خوب خوبماز خود راضی راستی‌ بچه‌ها خیلی‌‌ها گفتن زودتر هورمونی شدن و خودمم اطرافم زیاد دیدم، نگران نباشید، مثل اینکه مال گرمای زیاد این روزاستاوهاصلا این موج بی حس و حالی هممون هم مال همین گرمایه زیادیه خره! زبان از اومدن و رفتن بابا بگم: بابا جمعه صبح رسید و دیشب برگشت. دوست داشت زودتر بره پیش مامان. این ۳ شبی‌ هم که بابا تهران بود شب اول رو رفتیم خونه گیو اینا شام، فردا شبش بابای‌ گیو گفت بابا بره اونجا که رفته بود و من و گیو هم رفتیم پارک و ابراز نگرانی‌ میکردیم نکنه بابا‌ها راجع به ما حرفی‌ بزنناسترس آخرشم ۱۰.۵ اینا بود که گفتم بیا بریم در خونه شما بابای منو برداریم بریم خونه هامون بخوابیم دیگهوقت تمام در خونه که بودیم پدران اعلام کردن تازه رفتن برا شام و هنوز از مصاحبت هم سیر نشدن!!ابرو البت که من قبل از اینکه بابا بره به صورت زیرپوستی اعتراض کاملمو نشون دادم به این که بدون هماهنگی با من قرار ملاقات گذاشته بابا، می‌دونه که دلایل کاملا منطقی خودم رو هم دارمبازندهو تقریبا میشه گفت با عذاب وجدان رفت و گفتش که اگه باز بگن بیا و اینا نمیرم دیگه، میگم خانومم که بیاد دفعه بعد ایشالا و اینا. اونجا هم ما نشستیم و منم که انگولکی به شام زدم تا بابا بیاد!نیشخند

 

یکشنبه شب با بابا و گیو رفتم پارک آب و آتش که عجب جای خوشگلی‌ شده، هی‌ این جوجه کوچولای جیگر آب بازی کردن و جیغ زدن هی‌ ما کیف کردیمبغل یه مجلس جشن رمضان هم بود و همون بغلاشم محصولات دست ساز خودشون رو میفروختن ملت که من صاحب یه تل زیبا شدم که بابا پولشو داد و یه انگشتر هم گیو زودتر پولشو داد تا بابا نیومده! خندهاصلا هوس کردم همش مسابقه و رقابت ایجاد کنم برا این ۲ تا آقا!!شیطان شام هم رفتیم بله دیگه٬ باگت و همون سیر و استیک خفنش رو زدیم. دیروز هم که بابا گفت مامانت ازم پرسیده صحبتی‌ نشد؟ و منم گفتم نه اصلا. خدا رو شکر کردم و گفتم بابا اگه صحبتی‌ میشد من و گیو خیلی‌ ناراحت میشدیم، چون اعلام کردیم خودمون باید زمانبندی کنیم همه چیز رولبخند دیدین خواستگاری رو؟ آخه شما خواستگاری به این هلویی تا حالا دیده بودین؟ دوستانه، گرم، بی‌ تکلف و گرو کشی‌ و خرید و فروش. الان هم من و گیو نشستیم ببینیم زمان تحویل خونه کی میشه که قبلش عقد کنیم و بریم بیفتیم دنبال پول جور کردن برا عروسی‌. بابا گفت خوب منم باید بدونم، همون عقد هم خرید داره خلاصه، گیو ساعت و کت شلوار نمیخواد؟ گفتم بابا خوب به من نگاه کن!خنثی من کجای زندگیم شبیه بقیه س واقعا؟! ابروگیو که گفته ساعت نمیخوام، منم که مثل خودتونم نمیتونم چیزی رو رو مچم تحمل کنم، کت هم برا عروسی‌ میگیریم که کاملا اندازه ش باشه، سرویس طلا هم اگه پولی موند همون موقع٬ اصلا از این حاشیه‌ها که بگذریم ما تلاش می‌کنیم تا میتونیم از خرج الکی‌ بزنیم عوضش بعد از عروسی‌ حسرت نخوریم که کاش این پول رو صرف لذت بردن خودمون میکردیم نه خرج‌های الکی‌ بی‌ مصرف صرفاً برای انجام دادن "رسم"! سبزمن اگه میخواستم پایبند روتین و رسم باشم که الان اینجا نبودم اصلا، میدونین که من اصلا تو قالب جا نمی‌گیرم!نیشخند در آخر قرار شد هر پولی‌ که میخوان خرج کنن بدن دست خودم تا با درایت خاصی‌ به بادش بدم!بازنده کاش از طرف گیو اینا هم همینطور بشه که با آرامش و حلاوت و بدون دل‌خوری هایی که تو این زمانا پیش میاد و متأسفانه تا مدت زیادی هم رو دل زوج‌ها می‌مونه، بتونیم این مرحله رو طی کنیم.خیال باطل

 

درسته از بودن بابا خوشحال بودم و میدیدم که چقدر با گیو و خونواده ش مچ شدن و با هم راحتن، ولی‌ با اون وضعیت جسمانی‌ مرتب آشپزی کردن و حواسم به کار و بیرون رفتن و همه چیز بودنم تقریبا از پا انداختم!ابله مامان اگه بود خیلی‌ همه چیز راحت تر بود، دیشب که بابا ناگهان عزم رفتن کرد تقریبا هیچ اصراری به موندنش نکردم!خنثی بابا رو رسوندیم ترمینال و بعد رفتیم پارک. مثل اینکه همه پارکا از این جشن‌ها و بازارچه هاست. یه کم شکم چرونی کردیم و در آخر باز تو ماشین در خونه حرف زدیم و قرار شد برا همه چیمون تحقیق کنیم و آروم بریم جلو. اولین مرحله برنامه ریزیمون هم امروز انجام میشه که یه سری عکس اینا نشون گیو میدم و به هم ایده میدیم، یه پنجشنبه در میونم که داداشم سر کاره. این یعنی‌ می‌تونم این پنجشنبه حسابی‌ با گیو باشم و بچپیم تو بغل هم بعد از مدت‌ها دوری!از خود راضی امشب هم که داریم با دوستامون میریم سینما. داشتم الان با سینا چت می‌کردم، گفت کار ویزاش درست شده و ۳ ماه وقت داره از ایران به مقصد ینگه دنیا بار سفر ببنده، خیلی‌ دلم میگیره وقتی‌ به نبودنش فکر می‌کنم، بیچاره گیو!نگران

 

میدونم خیلی ها منو دوست دارن و به فکر آینده منن٬ ولی باور کنین هیشکی منو اندازه خودم دوست نداره! هیچکس هم جای من نیست که تمام خصوصیات اخلاقی گیو و خونواده شو بدونه. من اگه کاری میکنم یا تصمیمی میگیرم ۱۰۰۰ بار همه سوراخ سنبه هاشو مورد بررسی قرار دادم فرزندانم! یول

[ ٢٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیدم اگه امروز هم ننویسم امکان داره برم تو فاز فاصله گیری!استرس از اونجا که این خونه مجازیم رو اندازه خونه واقعیم دوست دارم، اومدم که هرچند خلاصه٬ ولی‌ بنویسم تا موتورم خاموش نشه!بازنده

 

- بچه‌ها یکشنبه نصفه شب رسیدن، تا ۴ صبح خندیدیم و بعد خوابیدیم خونه فرندز ها، اونا خونه ما بودن. فرداش ساعت ۲ مرخصی گرفتم رفتم خونه، ناهار زدم و ۲ ساعتی خوابیدم، بچه‌ها بیرون بودن. آقای گیو اومد و رفتیم خونه گیو اینا که پسر دایی و جی‌ اف خارجکیش یه کمی‌ تنها باشن!نیشخند بعدش همگی‌ قرار گذاشتیم رفتیم پارک آب و آتش و آخرشم قلیون فرحزاد و باز ۲ خوابیدیم. سه‌ شنبه شب هم رفتیم تجریشو بعد باگت پیتزا خوردیم و برا خواب بچه‌ها رفتن یه خونه دیگه که هم به جاده مخصوص برای شمال رفتن و هم فرودگاه برای برگشتن نزدیک باشن و دور همی‌ هامون تموم شد، خیلی‌ خیلی‌ خوب بود.خیال باطل هم اونا عاشق گیو شده بودن، هم گیو از بچه‌ها حسابی‌ خوشش اومده خدا رو شکر. گیو با دیدن بچه‌ها فهمید ما خونوادگی شاد و شلوغ و سرخوش و آسون گیریم!!خنده

 

-چهارشنبه رو یادم نمیادخنثی پنجشنبه رو مرخصی گرفتم که با گیو بریم به خونه سر بزنیم و باغ‌های اطراف رو برای سکونت احتمالی‌ مامانم اینا نگاهی‌ بندازیم که بیرون از خونه و ییهویی و زودتر از موعد هورمونی شدم و پدرم در اومده!نگران

 

- بابا جمعه صبح رسید و شب قرار بود بریم خونه گیو اینا که تا خود ۷ داشتیم وسیله و خوراکی جابجا میکردیم، هنوز‌م یه سری کارا مونده که برم خونه دستمو میبوسن!!اوه دیشب هم خونه گیو اینا بودیم و دیر خوابیدم باز.

 

- بابام رو بدون مامانم زیاد دوست ندارم!! آیکون مهرسای پستنیشخند

 

- در لوس بودن و عسل بودن تایگر همین بس که جمعه ظهر بعد از کلی‌ دنبالش گشتن دیدم سرشو گذاشته رو بازوی بابام خوابیده!!!!خندهقلب

 

- فدای نگرانی‌ دوستای گلم بشم، با عرض معذرت از همتونبغل میدونید که هورمونا معمولا منو از پا میندازن! به زودی با روحیه مضاعف برمی‌گردم، زود زود!ماچ

[ ٢٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

درسته از شنبه سرم خیلی‌ شلوغه و کار واقعا داره پدرم رو در میاره، اما یه خبر خوشی شنیدم که انرژیمو ۱۰۰ چندان کرده، حالا اونو آخر پست میگم بهتون، ولی‌ به این نکته ایمان آوردم که نباید برای چیزی به کائنات فشار آورد، چون هروقت که خودش بخواد کارتو راه میندازه و زبون زور حالیش نمی‌شه قربوونش برم!!!خنده از جشن اگه بخوام بگم، بیشترش غر غر میشه، ولی‌ همین پیش پای شما خانوم نیک‌ نفس زنگ زد و منم همه گله شکایتامو لاینقطع بهش گفتم و فهمیدم که چه خوب شد دیروز شکایت نامه م رو اینجا ننوشتماوه چون همه کاستی‌ها دلیل منطقی پشتش بود و قرار شد جشن ۹ شهریورشون به مناسبت روز جهانی‌ بلاگه کاملا میزون و مهرسا پسند باشه!!نیشخند نکته خوب جشن هم دیدن دوستان نادیده بود و جیغ جیغ‌ها و شیتنطامون، آیدا گفت تو دقیقا خود همون شخصیت وبلاگیتی! خجالتلطفا مسؤلین دفعه دیگه خاموشی سالن و آهنگ بندری رو زمانشو بیشتر کنن!!! شیطانمدیونم هستین فک کنین اون که تو تاریکی جیغای مدل دار میزد و روشن که میشد یهو اینشکلی میشدخنثی من بودم!!! یعنی‌ دلم میخاس اینجا خارجه بود من هی‌ بیتا و پردیس رو ویکندا میزدم زیر بغلم میبردم دیسکو لبی تر میکردیم و قر می‌دادیم و از ته دل می‌خندیدیم به هر چیزی حتی شکاف دیوار!!! خیال باطلدیگه می‌گفتم الان میان با لگد میندازنمون بیرون میگن فرهیخته نخواستیم!! قهقههدو تا گوگولی هم دیدم که آرین بودش و تارا دختر عسل آ‌‌شیانه عشق، عزیزمممممممبغلاز همه کسانی‌ هم که اومدن جلو خودشون رو معرفی کردن و اونایی که فقط یواشکی نگاه کردن!! نیشخندهم بسیار متشکرم.ماچ

 

پسر داییم و دختر داییم دارن میان خونه ما و داداشش و دوس دختر خارجکیشم از بلاد کفر امشب میرسن، میخواستن برن هتل که من زدم به کولی بازی و میان پیش ما. شب رو یحتمل خونه فرندزا خواهیم خوابید که خواهر برادرا کلی‌ حرف دارن بزنن و ما باید بخوابیم صبح بیایم سر کار و زندگی‌مونبازنده با این بچه‌ها بیشتر دوستیم تا فامیل، مثلا این قضیه رو تو کل طایفه به این بزرگی خونواده من می‌دونن، یا با اینکه تو فیسبوکم زدم "in a relationship" و عکس آقای گیو رو هم گذاشتم ولی‌ کسی‌ نمیدونه عید اومدن خونه مون و قضیه جدی تر از این حرفاس، ولی‌ این بچه‌ها که بیان می‌فهمن. درسته به خاطر ددر دودور رفتنای اونا و سر کار بودن ما کم همدیگه رو میبینیم، ولی‌ میدونم که به اندازه یه عمر می‌خندیم از بس شیطون و خوش مشربن این برو بکسمونماچ امروز یه تمیز کاری آخر هم داره خونه با این حساب.چشم

 

و اما خبر خوبم که مدیون انرژی مثبت تک تک شما عزیزای دلم هستم: من و گیو خونه دار شدیم! بالاخره! تشویقهورافقط خدا می‌دونه چی‌ به من گذشت و می‌خواست بگذره و داشتم کم کم بی‌ انگیزه میشدم اصلا! چون ما همش منتظر این قضیه بودیم و تاریخ خونه رفتنمون رو مبدأ خیلی‌ از اقداماتمون قرار داده بودیم. نمیدونم چرا همش حس می‌کردم تا آذر خونه دار میشیم، ولی‌ گیو هی‌ میگفت بیا فکر کنیم سال دیگه میشه که اگه همینطورم شد تو ذوقمون نخوره! منم که میشناسین لجباز حتی در فکر کردن!!گاوچران درسته مسکن مهره٬ ولی‌ ما ملکیش می‌کنیم و مهم اینه که اولین خونه ما خواهد شدقلبحتی اگه خودمون توش زندگی‌ نکنیم و اجاره ش بدیم. امروز قراردادشو بستن، ما فکر میکردیم اگه زود بشه تا مهر قرارداد می‌بندیم، خیلی‌‌ها زودتر از ما و با بند "پ" یا اصلا اولویت تایمی هم بودن که هنوز دعوت نامه قراردادشون نیومده، این یعنی‌ چی‌؟ یعنی‌ انرژی مثبت هایی که هوار کردین سر من عشقولیا!!!!بغلماچ

 

عکس های نصفه نیمه از جشن٬ دوربینمون دیگه خیلی لوس شده!زبان


بقیه ش اینجاس
[ ۱٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

رأس ساعت ۵ از شرکت یورتمه کنان رفتم بیرون رسیدم جایی که پردیس منتظرم واساده بود، از تو آینه ماشین چشمای خندانشو دیدم و بعد هم صورت قشنگ پر از انرژیشوماچ رفتیم خونه و تا پردیس ماشینو پارک کنه و بیاد بالا من به جوجه ببر رسیدگی کردم که به هیچ وجه نمی‌فهمید مهمون تو راهه و باید  به فکر شربت ایشونم باشیم، توله بز فقط شیر خودشو می‌خواست!منتظر پردیس از گربه می‌ترسید ولی‌ این جونور اینقدررررررررر خوشگل و دلبر و کوچولوی تو جیبی‌ هستش که دل خاله ش رو هم برد٬ کلی هم اجازه داد ازش عکس بگیره٬ از بس از سر و کول من بالا میره هیچوقت نمیذاره عکس درست درمون بگیرم ازش!!ماچ شربتمون رو که خوردیم پردیس شروع کرد به رنگ کردن موهای من، مدیونه هر کی‌ فکر کنه فک ما ۱ ثانیه از کار افتاد! مژهبا تایگر قایم موشک بازی راه انداخته بودیم، یا میذاشتیمش تو اتاق و درشو میبستیم یا تو آشپزخونه با غذاش سرگرم میشد و ما تو اتاق به کارامون میرسیدیم. صورت هم صاف و صوف شد و موها ماساژ داده شد. رفتم حموم موهامو شستم و دیدیم به به شده رنگ دلخواه خودمونبازندهو به این ترتیب: گل در اومد از حموم، سنبل در اومد از حموم!!! خنده

 

 

عکاس: خاله پردیسش!ماچ

 

رفتم از فرندز قلیونشون رو گرفتم و قبل از حموم هم فر رو روشن کرده بودم، یه قلیون خیلی خیلی‌ خوش کام هم با هم کشیدیم و لنگ چوپونمونم خوردیم و حرف زدیم و حرف زدیم و قرار گذاشتیم به زودی یه شمال رو با آقایون تجربه کنیمخیال باطل وقتی‌ دیدم ساعت ۹ شده و ۴ ساعت به همین زودی گذشته کف مرگ شدم، من اصلا گذر زمان رو حس نکردم، دلم می‌خواست خیلی‌ بیشتر بمونه دوستم ولی‌ باید میرفتدل شکسته فکر می‌کنم یه دیدار دوستانه با این درجه صمیمیت قبل از اسکار و بعد از تنش‌های اخیر بسیار لازم بود، اگه بگم پرم از همه حس‌های خوب دنیا اغراق نکردملبخند فردا تو جشن هم بیتا رو میبینم هم پردیس، از الان باز خوش به حالمه، میدونم حضور این خواهریا استرسمو خیلی‌ کم میکنه.بغلماچ

 

پردیس، خیلی‌ عاشقتم!!! قلبقلب(به قول خودت خرررررررررر!!!)نیشخند

[ ۱٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

اول از همه یه پیغام دارم برای گوگل که ریدر رو تعطیل کرده، لینکدونی ما رو فرستاده تعطیلات و دست ما رو گذاشته تو پوست گردو!ابرو خواهش می‌کنم هر کی‌ گذارش اونورا افتاد اینو حضوری عرض کنه خدمتشون:زبان

 

بعدشم این که آقا من گل و بلبل شدم باز!نیشخند دیروز عصر که رفتم خونه دیدم داداشم وظایف محوله رو انجام نداده!!عصبانی با غرغر و آه و فغان مجبورش کردم پا شه بره دنبال کارا، خودمم ببر کوچولوی عسل رو تر و خشک کردم و باهاش بازی کردم، بعد در حال آشپزخونه مرتب کردن یه پای چوپان هم آماده فر رفتن کردم گذاشتم یخچال واسه عصرونه امروز و یه شربت هم آماده کردم برا وقتی میرسیم خونه٬ از اینا که آب جوش و گیاهان معطر قاطی می‌کنم میذارم مث عرق گیاه شه. پردیس جون راستی‌ قبلشم یادم رفت دستامو بشورم، دستام گربه‌ای بود!!!!!قهقههقهقهه (امیدوارم این پست رو فردا بخونی‌ نه امروز که میای دنبالم!!!!! )شیطان

 

بعد دیگه به کار داداش هم نظارت کردم و خیالم که راحت شد رفتم دوش گرفتم و آماده شدم گیو اومد بریم بام، با دو تا دوست گل قرار داشتیم و بهمون حس خوبی‌ دادنماچ بستنی خوردیم و با تعجب مدتی‌ به تهران تمیز نگاه کردیم که نورانی و خوشگل بود و هوا هم که کاملا بهاریخیال باطل هنوز با گیو سر اون جمله زیباش و گیر دادنای من بعد از اون سرسنگین بودیم تا وقت خواب. امروز صبح ولی‌ قضیه رو حل کردیم و خیلی‌ خوشحالم که میبینم می‌تونم دست از غرور زیادی مسخره م وقتایی که لازمه بردارم بازندهو بشم مثل همون زن همراه و مهربونی که مامانم همیشه بوده، البت نه به اون مهربونی!!!نیشخند امروز هم که پردیس میخواد عملیات "تبدیل لولو به هلو" رو انجام بده و من واقعا شاکرم برای این همه لطف و محبت، میدونم که وقتی‌ به هم برسیم به هم عشق نمیورزیم! پس همینجا میگم که‌ای جیگر، خیلی‌ مرسی‌ که اینقدررررر هوای من و داری...بغلقلب

 

درسته که بکاپ گرفتم از لینک‌های ریدرم، ولی‌ راهی‌ که بتونم بیارمشون اینجا رو نمیدونم، لطف کنید اگه لینک من بودین و الان نیستین برام کامنت بذارین که همین جا بزارمتون باز و بتونم بخونمتونماچ. این همون لینکدونی خود پرشینه و مال پارسال. مرسی‌بغل

[ ۱۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

شنبه خیلی‌ بد بودم، خیلی‌!!! تو راه خونه خبری از سلام و احوالپرسی با پلیسا و گلفروشا و دست فروش پشت چراغ و ماهی‌‌های تو اون حوض آب و جو و درخت و گل و خیابون نبود!! خنثییه روبات از شرکت رفت بیرون تا رسید خونه و خواست آشپزی درمانی کنه. داداشم برا تایگر اسکلت مرغ خریده بود، شستم براش و گذاشتم بپزه و به ذهنم رسید با آب مرغ و سبزیجات یه خورشتی برا خودمون درست کنم که حالمو بهتر کنه، وقتی‌ با تخته محبوب آشپزخونه سرگرم بودم دیدم هیچ جوره آروم نمیشم، نامرتب بودن خونه حسابی‌ رو روانم بود و بیخیالی بقیه بدتر از اون!منتظر نه که آدم وسواسی باشم، ابدا!نیشخند این که هی‌ شلوغی و کثیفی ببینی‌ و نتونی به مرتب بودن خونه اعتماد داشته باشی‌ که دست دوستت رو بگیری بیای خونه خیلی‌ بده، آخه اونجوری زندگی‌ کردم و لذتش رو قبلا چشیدمقلب سبزیجات بهش زرشک و آبغوره و زعفرون هم اضافه شد و چشیدن مزه رویاییش هم باز منو سر حال نکرد، حتی تایگر عسل که به شدت لوس و شیطون و خواستنی و بازیگوش شده هم نتونست حالمو خوب کنه.ابرو بدون دوش گرفتن لباسامو پوشیدم و با آقای گیو رفتم پارک. همچنان یه روبات که به زور دو کلمه حرف میزد. وقت برگشتن، دم در خونه، همونجایی که من زبون باز می‌کنم به گله و شکایت یا حرفای عاشقونه، شروع کردم به گله از زمین و زمون، اشک ریزون!ناراحت اون طفلک هم شنید و از خودش هم دفاع کرد و به منم امیدواری داد برای بهبود شرایط رابطه و خواسته هامون. داشتم نرم میشدم که یه چیزی گفت که حسابی‌ آتیشیم کرد، درو باز کردم و محکم کوبیدم و رفتم تو خونهعصبانی اونم یه کم وایساد و بعدش رفت. یعنی‌ من تا آخر عمر می‌تونم سر این حرفش جرش بدم: " مهرسا، اگه میبینی‌ من لیاقتتو ندارم و با من خوشبخت نمیشی‌، برو با یکی که بهتره، به خاطر خوشبختی خودت!!!!"ابرو

 

یکشنبه اما روز بهتری بود، گیو خجسته میگفت چرا دیشب بوس ندادی؟!!؟؟! تعجبیعنی‌ من فدای دل مصفای بچه مون بشم که انتظار داشته من وسط فحش‌های زیر لبی بوسشم بکنم!!قهقهه تصمیم گرفتم از آشفتگی اطرافم رها شم و مثل همیشه دست به دامن قانون گذاری و سیستم تنبیهی تشویقی شم. خونه که رسیدم بعد از رسیدگی به توله ببر خان مواد پاستا رو آماده کردم و برا نهاار فرداش هم برنج و عدس نم کردم و افتادم به جون اتاق خواب، گیو هم اومد با زولبیا (آخ جووووون، الان یادم اومد برسم خونه زولبیا دارم، چه انگیزه توپی‌!هورانیشخند) و دو تائی خونه تکونی کردیم، پسرکم بعد از تغییر دکوراسیون اتاق خونه رو هم جارو زد و تقریبا ساعت ۱۰ همه کارامون تموم شده بودبازنده اینم از محاسن زندگی‌ در آپارتمان فسقلی!! بعد دیگه دوش گرفتیم و جلو تی‌ وی شام خوردیم. غذای فردا رو هم پختم و یه ماشین هم لباس شستم و آویزون کردم و خوابیدیم. به گفته گیو تا خود صبح یه تکونم نخوردم و یه خواب حسابی‌ داشتماز خود راضی

 

امروز صبح که بیدار شده بودم حس می‌کردم انرژی مثبت تو خونه جریان داره، تایگر هم داشت تو نور آفتابی که تا حالا مستقیم بهش نخورده بود خودشو میلیسید و آفتاب می‌گرفت عشقمبغلماچ هنوز یه کارایی مونده که امروز باید تموم شن. تلفنی به داداشمم وظیفه هاشو یادآوری کردم که به شدت امیدوارم وقتی‌ میرم خونه ببینم انجامشون داده و خستگی دیروز نمونه تو تنم و باز هی‌ آرزو نکنم: "ای خدااا، کی میشه من از این خونه خلاص شم برم خونه خودم؟!"کلافهنیشخند فردا پردیس میخواد بیاد منو از این مردونگی صورتی‌ در بیاره، من دیدم آقای گیو سیبیلاشو زده، گفتم من جبران کنم!!زبان ولی‌ اینجوری که نمی‌شه رفت اسکار که، باید خانوم و مرتب و مردم گول زنک باشم!!نیشخند باز یادم اومد که آخه من اونجا چی‌ بپوشم؟!چشم

 

غذایی که شنبه داشتم میپختم و حوصله م نکشید از آماده شده ش هم عکس بگیرم:خنثی

 


بقیه ش اینجاس
[ ۱٠ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دارم با یکی‌ از بچه‌ها چت می‌کنم، میگم من هنوز تو شوکم که باید برم این جشن و جایزه نفر اول رو هم بگیرم!! بعله! خنثیصمیم خانوم لطف کردن بعد از این که اسم بنده رو به عنوان گیرنده دادن به مقامات٬ طی مسجی این مهم رو به سمع و نظر بنده حقیر هم رسوندن!!ابرو حالا که مرخصی هستی‌ و نیستی‌ از خودت دفاع کنی‌ ببین چه بلایی سرت بیارم بانوی اول! زباناصلا شاید من میخواستم اون روز برم مسافرت! اصلا شاید من میخواستم کسی‌ منو نبینه! اصلا شاید من بخوام شطرنجی‌ بمونم! کلافهمیگم چطوره با ماسک برم بلای سن؟ ها؟ زباناز من که این حرکات بعید نیست، یه ماسک شکل ترول درست کنم واسه خودم بزنم به صورتم (یادته عسل؟) !!!قهقهه از دیده شدن نمی‌ترسم ها، از این که عکس‌های من غلط انداز بودن و یه سری قیافه واقعی منو می‌بینن و می‌فهمن من از معمولی‌ هم پایین ترم و کلا ذهنیاتشون به هم می‌ریزه نگرانم!!!خنده

 

حالا من که اولش شاد و سرخوش می‌گفتم میرم، داشتم به این فکر می‌کردم که من شال بنفش بپوشم و گیو تی‌ شرت بنفش یا  نه قرمز بپوشیم و اینا تا طرفای ظهر که با مسئول جشن صحبت کردم و گفتش شما چون تو VIP میشینین با من هماهنگ کنین و... داغ کردم یهو!وقت تمام من تا حالا هیچوقت مهم نبودم! جدی میگم! یعنی‌ اعتماد به نفسم الان کف زمینه، مستانه تو که میگی‌ مث تو وبلاگت برو بلبل زبونی کن! باید بگم که من لالمونی خواهم گرفت!! ساکتحالا عده‌‌ای تو دلشون میگن ندید بدید! خوب بهشون حق میدم، چون چیزی اتفاق افتاده که اصلا توقعشو نداشتم و حالا باید برم تو حلقش!استرس امیدوارم تا پنجشنبه بتونم شتر مست درونم رو مهار کنم و ببرمش جشن!!چشم

 

چهارشنبه پیش زود رفتم خونه و آقای گیو هم بود، با پیشی‌ عسلیمون کلی‌ بازی کردیم و بعد من دوش گرفتم بریم پارک، پارک بودیم که محی‌ زنگ زد بیاین فلان جا میخوایم شام بخوریم، اگه هم نیاین BEEP!!!ابرو رفتیم و کلی‌ یاد دوران دانشگاه کردیم و کلی‌ خندیدیم و اومدیم خونه باز پیشی‌ بازی کردیم و لالا، خاله م اینقدر عاشق این توله ببر شده بود که میگفت آخه من چجوری دوری از اینو تحمل کنم!؟ خدایا شکرت‌، بچه گربه هم نشدیم! آخپنجشنبه ظهر میخواستم قلیه میگو درست کنم که قبلا برا اولین بار درست کرده بودم و معرکه شده بود، رسیدم خونه دیدم سبزیشو پیدا نمیکنم!!خنثی سه‌ سوت بساط خورش بادمجون رو بر پا کردم٬ نزدیکای ۳ ناهار خوردیم و قرار شد با خاله بریم تجریش. بعد از خواب و دوش و پیشی‌ بازی رفتیم تجریش و خرید هامون رو که کردیم برگشتیم خونه، آقای گیو هم پسرم خرید کرده بود برای شام شب و تو خونه فرندز‌ها داشت کمک میداد. به سرعت نور لباس عوض کردم و رفتم. همگی‌ نشستیم به خوردن و گفتن و خندیدن و رقصیدن، جوجه کباب هم بساطش رو پشت بوم بر پا بود اون شب، خوش گذشت.

 

صبح جمعه با گیو رفتم که بریم از خونه هایی که برامون میسازن دیدن کنیم، وقت برگشتن از یه جاده دیگه رفتیم و یه بهشت کوچولو واقعی رو دیدیم، بارون هم میزد و هوا ۶ درجه از تهران خنک تر بود و خیلیییی با صفا بودقلب برا ناهار هم رفتیم خونه گیو اینا و بعد از ظهر برگشتم خونه و دوش گرفتم، خاله که رفت منم آماده شدم با گیو رفتم پارک و چند تا از بچه‌های پارک رو دیدیم و مثل همیشه از صحبت‌های عالی‌ عماد کلی‌ لذت بردیم بغل . مامان گیو همش میگفت میخوام از این خونه برم و تو یه ویلا زندگی‌ کنم، اینقدر هم دیروز از این جا‌ها که دیده بودیم براشون گفتیم و من جیغ جیغ کردم که امروز با گیو رفته اونجا قیمت‌ها رو بپرسه و خونه ببینه! هورااگه بشه چی‌ میشه!!! ییلاق آخر هفته خواهیم داشت...تشویق

 

خبر تاسف بار این که: آقای گیو همه سبیلشو طی یه اشتباه از دست داده!!! وقتی‌ داشت پشت تلفن خیلی‌ آروم این قضیه رو برا من باز میکرد! انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سر من!!گریه آخه چرا؟ چرا دقیقا یک هفته قبل از مراسم اسکار من؟!دل شکسته آقای اعتماد به نفس میفرمایند که در میاد تا اون موقع! منم می‌گفتم هی‌ زور بزن شاید زودتر در آد!!!چشم بعد میخواد منو ببوسه بهش میگم نکن، به خدا فکر می‌کنم یکی‌ دیگه اس!نیشخند ناراحت هم میشه واسه من! میگه مگه منو برا قیافم میخوای؟!تعجب آخه اعتماد به سقفت تو حلق من! عزیزم! من وقتی‌ به این قیافه شما اصلا عادت ندارم و بین خودمونم  باشه هر وقت نگاهتون می‌کنم خنده م  میگیره!نیشخند چه توقعی داری از من آخه؟ درک بی‌ تقصیری شما در این جریان؟ هرگززززززز!!!عصبانی

[ ۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

راستش من هنوز تو شوکم که به معنای واقعی کلام، یه جوجه بلاگرم که نفر پنجم شدم!!! خنثیباز من شرمنده لطف شما عزیزای دلم شدم. داشتم با صمیم چت می‌کردم که دیدم کامنت دارم و بعد از باز کردن این لینک هر چی‌ گشتم اسممو ندیدم و میخواستم به مردم آزاری اون کامنت گذار فحش نثار کنم که دیدم صمیم نوک قله نشسته و ما هم خاک زیر پاشونیم!گاوچران بدو بدو به "زیباترین شکل"نیشخند به خودش خبر دادم و گفتم یادت که نرفته اگه کادو به درد جهیزیه بخوره قبلا قولشو به من دادی؟!قهقهه اصلا جایزشو خودم میگیرم، اگه صلاح بدونم بهش میدم و صلاح ندونم هم که دیگه خوابشو ببینه!!!بازنده راجع به رفتن جشن پرشین بلاگ هم اگه نریم شمال که به سر میرم، با آقای گیو هم میرم.نیشخند

 

دیروز روز خوبی‌ نبود که بعد از خونه رفتن و چرت زدن و آشپزی و دوش گرفتن خیلی‌ بهتر شدم. پارک رفتن و در آرامش با گیو قدم زدن خیلی‌ حالمو خوب کرد. امروز ولی‌ دیگه تا الان خیلی‌ خیلی‌ عالی‌ بوده، شادی بی‌ حد امروز رو مدیون توام صمیم گوگوری مگوری خودم!!!ماچ

 

اینم آشپزی دیشب، دلتون نخواد که زیادی خوشمزه شده بود، عاشق لوبیا پلو‌های خودمم!!زبان

 

بچه ها٬ ممنون...بغلقلب

[ ٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

فقط اومدم این عکس رو بذارم و بگم باورتون میشه که موجود به این فسقلی ۶ تا خط انداخته رو دست چپ من٬ شدم عین چاقو خورده ها؟! و این که کماکان اونقدر شیرینه که به خاطرش ناخونامو کوتاه کردم!!!!!! تعجبدیشب ایشون میخواستن شیطونی کنن و من میخواستم به دلیل کمبود خواب داشتن از دو تا هفت صبح رو بکپم و ایشون ترجیح دادن زیر پتو با من بزن بدو بازی کنن!!منتظر و با این حال دلم داره غش میره که برسم خونه و با قطره چکونش شیر بدم بهش بخوره و اون همه لباسم رو لک کنه و اینقدر از حرصش چنگول بکشه که وقتی میرم زیر دوش همه تنم بسوزه!!!نیشخند


راستی عکس همه دختران من به پایین پست قبل اضافه شده.

[ ٤ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

- گوشواره خریدم، دخترام کامل شدن!تشویق

- یه تئاتر کمدی عالی‌ دیدیم.

- قرارداد خونه باز تمدید شد.بازنده

- خاله کوچیکه داره میاد.

- تایگر مادر به گوشت خوردن افتاده!ماچ

نمیدونم این حس منه یا ۳ ماه اول سال اصلا معلوم نشد چجوری گذشت؟!متفکر فقط خوشحال و شاکرم که به خیر و شادی گذشت و این روزهای آخر بهار هم که خدا به صورت رسمی‌ حال داد بهمون، یعنی‌ باورم نمی‌شد در زمان حیاتم و زندگی‌ داخل ایران ببینم تو یه دیسکوی فوق عظیم خیابونی حضور دارم!!خنده فک کنم کاملا تابلوئه اون روزا چقدر بهم خوش گذشته! راستش هنوز صدام یه وقتایی میگیره! آخچهارشنبه هفته پیش دیدم قیمت طلا اومده پایین و منم که گیر گوشواره‌ها بودم، فقط کرم تو وجودم وول میزد که برم بخرمشون، کور شده بودم دیگه!هیپنوتیزم گیو رو کشون کشون بردم و بازم از آقاهه تخفیف گرفتم یه کوچولو و بعدم رفتیم پیتزا سیر و استیک باگت رو خوردیم که فعلا به نظر و ذائقه ما عالی ترین پیتزای در صدر لیستمونه و جز واجبات چند وقت یک بارمون.خوشمزه پنجشنبه هم رفتم خونه و ناهار خوردم و به تایگر غذا دادم و در حال تماشای تی‌ وی و همراه با باد کولر رفتم زیر پتو و خوابم برد. زنگ در خونه که خورد هم من هم تایگر طفلی که یه گوشه گرم پتوم خوابیده بود، میو میو کنان و تو سر زنان دنبال منبع صدا می‌گشتیم، شوک شده بودیما!وقت تمام

 

گیو اومد و عصرونه هم خوردیم و دم به دقیقه هم به این بچه ‌هه غذا می‌دادیمچشم خونه که میومدم خامه گرفته بودم، میخواستم پاستا درست کنم، قرار بود شب ساعت ۱۰.۵ بریم سینما گلریز یوسف آباد با محی‌ اینا، پاستا رو درست کردم و اکتفاقا خوب هم شد، این یعنی‌ اوج اعتماد به سقفه که یه کاپل کپل باشین و باز هم به کالری زدن بر بدن ادامه بدین!نیشخند ساعت ۱۰.۵ رفتیم این تئاتره و از بس خندیدیم جونمون داشت در می‌اومد، یه نفر از خنده ته سالن غش کرد واقعا!! خندهکی‌ منو مهمون میکنه بریم با هم؟! مژهپردیس؟! گلی‌؟! بچه ها؟! نیشخند

 

صبح جمعه ساعت ۶ بیدار شدیم بعد از رتق و فتق جناب تایگر ایشون اومدن در آغوش بنده آرمیدن تا ساعت ۱۰ صبح. صبحونه هم از قارچ‌های اضافه مونده شب قبل یه املت قارچ طبخ شد و بعد از یه سری لباس شویی و تمیز کاری گیو اومد دنبالم رفتیم ناهار جوجه کباب خوشمزه خوردیم تو خونه شون و با گوشی مامی گیو سرگرم شدیم. یه تصمیم میخوان راجع به خونه شون بگیرن که منم اون وسط اظهار نظر می‌کردم و ازش استقبال میشد و باز همون حس خوب غریبه نبودن با رعایت فاصله مطمئنه رو داشتم.لبخند یه شلوار هم بعد از گوشواره خریده بودم که پام بود و به مامی پیشنهاد دادم براش بخرم که مورد قبول واقع شد، کاش فقط یادم نره!ابرو شب هم رفتیم خونه سینا یه کم نشستیم و سینا به دلیل خروج از کشور بهمون کلاه و عینک داد که گفتم مرسی‌ خدا جون، عینکمو شمال گرفتی‌، اینجا پس دادی!!!تشویق

 

دیشب هم که شنبه بود و آقای گیو با یه پنیر و مقداری نون اومد خونه رفتیم پیش فرندز‌ها فیلم آرگو رو دیدیم و قلیون کشیدیم، اینقدر سر آخر فیلم که چی‌ میشه و اینا نجات پیدا می‌کنن یا نه حرص خورده بودم که طپش قلب گرفته بودم!!!منتظراین پسرام خونسرد پفیلا می‌خوردن، بعد من هی‌ از سر جام پا میشدم می‌پریدم این طرف اون طرف و اعلام می‌کردم:" من جیش هم دارممممم!!!" کلافهنمیدونم چرا عقلشون نمی‌رسید پاز کنن بزارن من برم به کارم برسم!! خودمم که هیجان داشتم اصلا یادم نبود راه حل ساده رو!نیشخند

 

برنامه این تعطیلات هم تا الان اینه که شب بریم خونه فرزاد تو فر گاز خوشگلش جوجه کباب درست کنیم و شب تا دیروقت بشینیم و بعد همونجا بخوابیم فردا صبح پا شیم املت بزنیم، تا اون موقع خاله هم رسیده و برمی‌گردیم خونه ببینیم برنامه بیرون رفتنه یا خونه نشستن و فک زدن.از خود راضی راستی‌ خبر خوب این که تا خرداد ۹۳ تو همین خونه موندنی شدیمهورا گیو که میگه تو تا اون موقع دیگه تو این خونه نیستی‌، امیدوارم اوضاع جوری باشه که واقعا این اتفاق بیفته...خیال باطل

 

یه سری عکس و توضیحات هم داریم امروز، جبران غیبت ها!خجالت


بقیه ش اینجاس
[ ٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب