روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

هم الان از خونه خبر رسید که تایگر خان ما حالش خوبه و رفته رو تشک خوابیده!!ماچ خیلی‌ دوست دارم از این موجود فوق شیرین عکس بگیرم ولی‌ نمی‌شه از بس وول میخوره!!!قلب ها؟! از اولش بگم؟ هفته خود را چگونه گذراندید؟ چشم! بازنده۵شنبه هفته پیش دیدم گیو رو تو طول هفته کم دیدم واقعا، یه کدورت کوچولو هم همون عصر برامون پیش اومده بود که باز خدا رو شکر با احترام و صبر حلش کرده بودیماوه چون تقصیر منم بود از خود راضیگفتم بریم بیرون شام مهمون من. رفتیم هانی پارسه عزیزم و شام رو زدیم بعد هم خونه فرندز‌ها قلیون کشیدیم و لالا. جمعه صبح املت مخصوص نوش جان شد و  بعد از خونه تکونی و خودم تکونی رفتیم برا نهار خونه گیو اینا که من با دیدن یک عدد مرغ بریون شده شکم پر سورپرایز شدم هی‌ میخواستم مامان گیو رو بچلونم!!نیشخند بعد هم دیدم رفته برا خودش یه مانتو فسفری خنک خریده و برا منم یه زردشو. این بار دیگه از دل و جون چلوندن آغاز کردم!!خنده از در هم که می‌رفتیم تو گفتش واقعا یه هفته نمیبینیمت دلمون تنگ میشه ها. منم درونم یه مهرسای شرمنده بود که قبلش می‌خواست نره اونجا و به خاطر تنبلی بپیچونه!!!خجالتخجالت

 

شبش تولد فرزین، اون یکی‌ فرندز متولد شده بود، به گلی‌ هم گفتم جمع فوق‌العاده بی‌ ریاست، پا شو بیا! اونم که پایه! بازندهزیادی خوش گذروندیم و خندیدیم، مرسی‌ عشقم که اومدیماچ از اینجا دیگه سیر بی‌ خوابی‌‌های ما شروع میشه، جمعه که دیر خوابیدیم. شنبه که حال من اصلا خوب نبود و وسطهای روز خوب شد و باز بعدش بغض و گریه و آه حسرت و اشک شوق و  این صوبتا، بعد با گیو رفتیم برا تولد مامانش یه گوشی خریدیم و باید می‌رفتیم جایی که همراه شدیم با سیل شادی جمعیت و تا ۱ اینا بیرون هوار می‌کشیدیمهورا و شب دیر خوابیدیم. فردا شبش هم بدو بدو کنان رفتیم تا مامان گیو رو همزمان با وقتی‌ که باباش هر شب میره خونه سورپرایز کنیم که بسیار موفق بودیم و من هر بار قیافه خیلیییییی متعجب مامی یادم میاد وقتی‌ من و گیو رو گل و کیک به دست دید خنده م میگیره، خیللللی حال داد!!تشویق باز اون شب هم دیر خوابیدیم! دوشنبه خواستم جبران کنم گفتم خونه می‌مونم که موندم و گیو آخر شب من رو به بهونه‌ کار با عابر بانک کشوند بیرون و ۱۲ اینا خوابیدم، من عاشق اون اعتماد به سقفتم آقای گیو خان که میگی هر وقت خواستی‌ بیرون نیای فقط کافیه قبلش به من بگی‌!!!زبانخلاصه کنم که همون شبی که خواستم زود بخوابم نصفه شب این تایگر جیگر میو میو کنان پا شد که بعد از تغذیه و عوض شدن جاش گرفت آروم خوابید عزیز دل مادرماچ یه شب ما زود خوابیدیم این پیشی‌ ملوس مگه آسایش گذاشت؟! (آخ که دلم میخواد بزنم لهش کنم بس که شیرینهههههههههه!!!ابله)

 

دیروز عصر هم با گیو رفتم خونه و بعد از تغذیه ببر کوچولو و ناز و نوازش کردنش اومدم یه دقیقه سرم رو بذارم رو بازوی گیو بخوابم که دیدم وروجک بین صورت من و گیو در حال سفره!ابرو در آخر هم رفت زیر موهای من خوابید بغلو ما هم تا خواستیم دمی بیاساییم! دیدیم صدای بوق و جیغ و ووووزلا میاد از تو کوچه، فهمیدیم که ایران بردهگاوچران پیشی‌ رو گذاشتم پیش گیو که ورزش میکرد، بچه مم نگاش میکرد توهم داشت داره باهاش بازی میکنه!!خندهرفتم دوش گرفتم، آماده  میشدم بریم بیرون که دوست گیو زنگید بیاین جشن شادی تماشا کنیم. هنوز هوا روشن بود و خدا رو شکر جا برا پارک ماشین پیدا کردیم، دیگه خلاصه کنم تنها کاری که ما تا ۱۲.۵ شب نکردیم آتیش دادن خودمون بود!!!نیشخند الان این نفس من تنگ میشه اگه بخوام حرف بزنم، گلومم می‌سوزه! از بس عربده زدیم: ایـــــــــران، ایــــــــــــــران!! هورابرا اینکه آدرس دقیق تر بدم، از اونجا که من و گیو حضور پر رنگی داشتیم تو همه جمع ها! تو هر فیلمی که یه دختر شال سفید سرش هستش و تونیک!زبان چارخونه و با دوست پسر تی‌ شرت مشکیش کاملا هماهنگ و پایه میرقصه یا وقتی‌ داد میزنه کیسه بوکس ته حلقش هم دیده میشه، اون خود خود آبجی‌ مهرساتونه!!مژه

 

تایگر عسلی خیلی خیلی به این عکس شبیهه:

برا دوستانی هم که نگرانن از یه بچه گربه مث برگ گل آدم بیماری و نازایی!!!! بگیره باید بگم که به قول یکی از دوستان (گیلاسی): احتمال اینکه بیماری توکسوپلاسموز از یک گربه به شما منتقل شود در حدود احتمال سقوط یک ایرباس از آسمان بر سر شماست!!!نیشخند البت که احتیاط شرط عقله و ما هم رعایت میکنیم ماچ

 

یه جای دیگه هم خوندم: احتمال اینکه ما در طول زندیگمون از طریق خوردن گوشت ، سبزی و غذا های فست فود بیرون ، توکسو پلاسما وارد بدنمون بشه صد ها برابر بیشتر از گربه خانگیه.تازه بر فرض که این اتفاق بیفته....یعنی یا از طریق مدفوع گربه (احتمالش در حد صفره!) یا از گوشت و سبزی مصرفی این انگل وارد بدن ما بشه باز هم سیستم ایمنی بدنمون اجازه نمیده تا بیماری توکسو پلاسموز بگیریم در واقع این انگل فقط افراد خاصی رو آلوده میکنه که اونم بر میگرده به ضعف سیستم ایمنی بدن و ...

کلا چیزی نیست که بخوایم اصلا حتی بهش فکر کنیملبخند

[ ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

واسه آدم کثیر السفری مثل من داشتن لیست همیشه یه چیز واجب بوده، به حال و روز الانم نگاه نکنین که کم سفر شدم، تو خونه بابا که بودم نصفه شب بیدارمون میکردن که پا شین داریم میریم اصفهان مثلا یا خوزستان یا مشهد!!! خمیازهبچه که بودیم این سفر‌ها به دلیل تعطیلات تابستونی ۲ ماهی‌ طول می‌کشید و حسابی‌ حال میکردیم، بعد دیگه تو دانشگاه و بعد از اون عمر سفر‌ها به ۱ هفته و ۲ هفته کاهش یافته و به قول بابا همش تقصیر این بچه هاست!!!چشم یعنی‌ به نظرشون این مدت کم هستش و حالا هم که بچه هایی پیششون نیستن دو تائی زن و شوهر هر روز از یه جای سر در میارن و اعلام می‌کنن که ما اینجاییم!!!بای بای بگذریم... چند تا از بچه‌ها خواستن بگم چجوری یادم مونده خیلی‌ چیزا رو ببرم. راستش کلّ وسیله‌ها رو که جمع کرده بودم٬ خواستم عکس بگیرم، تنبلیم اومد!زبان اونجا تو خونه شمال هم که همه رو چیدم رو کابینت که ببینمشون و استفاده کنم هم خواستم عکس بگیرم که هی‌ گیو می‌اومد ابراز محبت میکرد به من! منتظرولی‌ قول میدم برا دفعه بعد (ایشالا) حتما این کار رو بکنم که ببینید کل چیزای خیلی‌ مفیدی که من با خودم بردم ۱ متر مکعب هم نمی‌شد!!! (اندازه گیریم تو حلقم!!!خنده) حالا من میگم چجوری لیست مینویسم هر کی‌ هر جاشو دوست داشت یاد بگیره استفاده کنه:

 

با تصویر سازی! یعنی‌ چی‌؟! یعنی‌ این که مثلا اگه میدونی‌ چه چیزایی میخواین تو سفر بخورین وسایل لازمشو ببینین می‌خواین ببرین یا همونجا می‌خرین.لبخند اصلا بذارین لیست این سفر آخر رو اینجا بنویسم که ببینیم چجوریا بوده:(قبلش این رو هم بگم که شاید خیلی‌‌ها باشن که بگن اصلا تو مسافرت آشپزی کردن مسخره ‌ست و چرا وقتی‌ میشه همونجا خرید از خونه چیزی برد و... اما خوب این نظر شخصی‌ من هستش و ترجیح میدم تا می‌تونم غذای سالم و دستپخت خوشمزه خودم رو بخوریم و آشپزی تو اون هوای عالی‌ هم کلی‌ لذت بخشه برا منخیال باطل، جدا از بحث مالیش که خوب تعارف چرا؟ تو این اوضاع احوال برا خیلی‌ از ماها مهم هستشبازنده)

 

 خوب ما میخوایم ناهار هامون حتما یه بار جوجه کباب بخوریم و یه بار هم ماهی‌، این ۴ پیمونه برنج، شاید آهو اینا هم بیان می‌کنیمش ۸ تا، ۲ تا هم احتیاطا، رو هم ۱۰ تا پیمونه برنج رفت تو یه دبه کوچیک و روش هم پر شد از این بسته‌های نمک کوچیک رستورانی که به جای نمک پاش استفاده میشه (استفاده بهینه از فضا!!نیشخند) برا سبزی پلو هم که یه ظرف کوچیک سبزی پلویی خشک و زعفرون.

ماست بسیار خوبی‌ بسته بودم و ۲،۳ تا بادمجون هم تو یخچال بود، گفتم یکی‌ ببرم کباب کنم بورانی بادمجون با سیر بزنیم حالشو ببریم، پس ماستی که سرد نگهش میداشتم و بادمجون و نعنا خشک به میزان کم هم برداشتم.

برا صبحونه تو راه هم که گفتم ۲ تا تخم مرغ آب پز خوردیم و بعدش نون پنیر خیار گوجه و مربا، تو خود شمال هم یه بار گوجه و بادمجون تخم مرغ خریدیم برا میرزا قاسمی. نون سنگگ عالی برا صبحونه هم از اینجا بردیم هم اونجا خریدیم.

علاوه بر اینا یه ته قوطی روغن لادن طلایی مونده بود که برداشتم، یه قوطی نمکدونی زردچوبه و نمک و فلفل و سس مایونز بازم از این بسته‌های کوچیک و همین دیگه، ظرف هم که از این ‌ست‌های پیکنیکی که همه چی‌ دارن و آهان یه سبد کوچولو هم برا آبکش کردن برنجبازنده و پارچه دمی تمیز و یه قابلمه که خیلی‌ از این چیزا توش جا داده شد، سیخ کبابی، پاکت فریزر چند تا،مایه ظرفشویی کوچیک، اسکاچ و مهم تر از همه کیف قلیون!!!نیشخند

برا لباس هم که باز همین تصویر سازی این که چی‌ کجا پوشیده می‌شه و با چی‌ ‌ست میشه و خلاص!اوه

 

 کل این هفته به رفیق بازی گذشت. شنبه که رفتیم پارک ورزش و چند تا از دوستامونو دیدیم، یک شنبه خونه میعاد، دوشنبه خونه سینا، سه‌ شنبه با فرندز‌ها سینما و بعد یه خیابون گردی فوق باحال و پر خنده و مسخره بازیهورا ۴شنبه هم که دیشب باشه رفتیم پارک و قرار شد یکی‌ از بچه‌ها بیاد ببینیمشون، تو تعطیلات زمینی‌ رفته بودن یکی‌ از کشورای همسایه و اینقدر حال کرده بودن که تا رسیده بود به گیو گفته بود آخر شهریور تا کاپیتاژ ماشینم هست باید حتما بریم جایی، ما هم که پایه! این بار هم گفته بودن که متاسفانه پاس گیو منقضی شده بود و حواسش نبود اصلا. فقط امیدوارم تا اون موقعه مایه هم باشه که پایه ویران نشه!نیشخند یکی‌ دیگه از بچه‌ها هم رسید و بعد از شنیدن تعریفی‌‌های ما گفتن خرداد بریم شمال ویلای اونا که به شدت امیدوارم اوکی شه، چون من از دو تا دوست دختراشون خیلی‌ خوشم میاد، عجیب ولی‌ واقعی!بازندهزبان

 

دخترامم نتونستم بخرم چون سایز و رنگی که من میخواستم آقاهه نداشت و گفت هفته دیگه پنجشنبه، پس صبر تا پیروزی! خیال باطل

[ ٢۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

علت فس فس اینجانب برای نوشتن سفر نامه مچ درد، کار بیرون از شرکت، دلایل شخصی‌!!!چشم و نداشتن عکس بود که بدون عکس هم توضیحات اضافه بی‌ سند و مدرک باید داده میشد هم حافظه من یاری نمیکرد کجا‌ها چیکارا کردیم و هم صفایی نداشت دیگه... در واقع حسش هم نبود زیاد و اصلا دوست ندارم تو وبلاگم از روی اجبار چیزی بنویسم که اون موقع تمام حس‌های خوبم جاش رو به یه حس فرار میده، منم که عشق رم کردن!!!نیشخند

چون هم کم کم میخوام بنویسم که اذیت نشم و به بقیه کارامم برسم٬ هم حدود ۳۰ تا عکس قراره بذارم میریم تو ادامه مطلب:بازنده

 


بقیه ش اینجاس
[ ٢۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

بفرما بیتا خانوم٬ الوعده وفا! از خود راضیاز همین الان به انگشتان دستم هشدار دادم که بچه‌ها یحتمل تا عصر در گیر و دار تایپ کردن و تفکر وسط تایپ کردن باشید! پس غر نزنید و فرمان ببرید که میخوام در مورد دوست و دوست بودن و قوانینش و قوانینم و این چیزا بنویسم و تو ذهنمم چند روزی درگیر نوشتن بودم حتی، میدونم همه منتظر گزارش و عکس‌های سفر هستن، پس الان هم بهترین وقت برا گذاشتن یه پست واجب، قول داده شده و در عین حال منحرف کننده است!!! شیطان

 

برییییییییییییییم؟!بازنده


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

در این که من خجسته م که شکی‌ نیست! ولی‌ راستش هنوز نشستیم ببینیم خونه شمالمون چی‌ میشه و خبری هم نیست!آخ ولی‌ من بسیار امیدوارم و حتی لیست سفر نوشتم باز! مهم اینه که با هم باشیم و سفر رو بریم، حالا فوقش تو ماشین میخوابیم دیگه!!!ابله روحیه هم در حد همون لالیگا که بارها بهش اشاره شده در اینجا!بازنده پنجشنبه ساعت ۴ رفتم خونه و کلی‌ تو شرکت موجود مفیدی بودم. تو راه خونه خودمون در خونه فرندزا رو هم باز کردم رفتم تو!!زبان دیدم داداشم رو کاناپه اونجا خوابیده و بچه‌ها هم تو اتاق بودن، منم خوشحاااال از این که یه خونه پر از سکوت منتظرمه، رفتم پریدم زیر پتو و ۴.۵ تا ۶.۵ کمر خوابو شیکستم قشنگ!از خود راضی بعد هم پا شدم با همون قیافه پف ناک رفتم خونه فرندز و طلب چای کردم و بعد از نوشیدن چای به گیو هم گفتم شب اینجا دورهمیه، بدو بیا وقت تمام خودمم رفتم با فرزین یه سری خرید کردیم برا شام و فرزاد هم قرار بود بیاد. طبق معمول این اواخر نوشیدیم و رقصیدیم و خوردیم و تا سر حد مرگ خندیدیم!!!چشم

 

شب که رفتم بخوابم داشتم بیهوش میشدما ولی تا ۴ خوابم نبرد و فرداش ۱۰ به زور پا شدم، گیو هم که فوق‌العاده رعایت خواب منو میکنه دیگه طاقت نیاورد و دو باری زنگ زد که مگه نمی‌ری پیش مامان؟ابرو قرار بود برم سوپروایزر بشم مامانش یه غذای محلی که تو عید براشون پزیده بودیم و بسیااار خوششون اومده بود رو بپزه که الحق و والانصاف هم مثل مال مامانم شد و خیلی‌ عالی‌گاوچران دوش گرفتم و لباس خنک پوشیدم رفتم خونه شون و طی مراسم آشپزی کنون کلی‌ از احساسات پاک گیو که به مامان باباش نشون نمیده ولی‌ به من میگه رو به مامانش لو دادم شیطانو دو تایی قربون صدقه ش رفتیم کلی‌ و مامانش هم کلی‌ متعجب شد از چیزایی که من گفتم و میگفت ولی‌ خودش اصلا اینا رو نشون نمیده ها....متفکر گفتم برا خود منم همین‌جوریه، من از نگاه هاش و تلاش زیاد برای راضی‌ بودنم از همه چیز و اینکه همیشه حواسش به یکی‌ یکی‌ خواسته‌های من هست میفهمم چقدر دوستم داره، والّا بچه مون زیاد زبونشو کار نمیندازه!!نیشخند

 

شادی که من باشم دیروز رفتم خرید سبزیجاتی هم کردم برا سفر (مختصر برای احتیاط که اگه اونجا تعطیل باشه و اینا!بازنده) برنج و نمک و فلفل و روغن و زردچوبه و چای و اینا هم برداشتم و مونده ظرف و جوجه و پتو اینا و در آخر هم آیه مشهور "چی‌ بپوشم" قرائت خواهد شد!مژه یه املاکی تو کلاردشت قراره بهمون خونه معرفی‌ کنه و به یکی‌ از بچه‌های اینجا هم امید دارم برا اوکی شدن خونه، امیدوارم که هر چی‌ بهتره پیش بیاد و ما هم بتونیم تو این تعطیلات خوش بگذرونیم و تلافی یه مدت کار سنگین جفتمونم در بیاد. منم برگردم با کلی عکس و تعریفی...چشمک

[ ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان چون ساعت کاریم تموم شده یه کرمی‌ داره هی‌ تو وجودم وول میزنه که مهرسا برو برو، علاوه بر اون یه صدای شیطانی هم هست که میگه بابا جان تا یک شنبه یه عمر راهه و میتونی‌ کارتو تحویل بدی، پاشو برو خونه کلی‌ استراحت کن عشقم!! شیطانولی‌ منطق میگه: خوب تو که ناهارتم آوردی، بشین از خلوتی شرکت سو استفاده کن کاراتو انجام بده مثل بچه آدم که خیالت راحت باشه هفته دیگه.بازنده ایشالا که منطق پیروز شه و احساس منو رها کنه و از برزخ جنگ این دو تا خلاص شم!!اوه

 

اون بار اوائل اردیبهشت که گفتم با گیو رفتیم مرکز خرید و اینا که من دامن پوشیده بودم و بعد گیو رو گم کردم پاچه همو گرفتیم! همون شب!بازنده من رفتم برا خودم یه مانتو خنک جیگری رنگ خریدم(آقاهه میگفت تونیک، منم می‌گفتم مانتو!زبان) بعد دیدم برا تولد پردیسم بخرم دیگه، یه صورتی‌ چرک دقیقا مدل مانتو خودمم براش خریدم. بعد رفتم از این بدلیجاتا بخرم همونجا دیدم دقیقا رنگ مانتو پردیس هم یه جفت گوشواره داره٬ ذوقمرگ شدم!! تشویقخریدم گذاشتم تو همون پاکت و قرار شد در اولین فرصت برسونم دستش. اون روزی هم که رفتیم با هم مانتو خریدیم فقط خدا خدا می‌کردم این مدل و رنگ اونجا نباشه که من خودکشی‌ می‌کردم از غصه!چشم شکر خدا رنگ و مدل کاملا متفاوتی خرید و من رو از نگرانی‌ نجات داد. حالا من هی‌ دنبال موقعیت می‌گشتم که بچه مون رو به صورت وحشیانه‌ای سورپرایز کنم!!از خود راضی

 

دیشب که میخواستیم با گیو بریم پارک، مانتو و گوشواره ش رو که هنوز تو همون پاکت خرید بودن برداشتم و پریدم تو ماشین، فرصت کادو کاری و این سوسول بازیا نبود دیگه!نیشخند رفتیم تو کوچه شون، باز من جوگیر شدم به حافظه م اعتماد کردم!!!خنثی بعد دیدیم خونه رو پیدا نمی‌کنیم زنگ زدم بهش پلاک پرسیدم و گفتم کادوت لای نرده هاس، بدو بیا ببرش تا نیفتاده تو جوب آب! منم رفتم، بابااااااای!!!وقت تمام بدو بدو سوار ماشین شدم که فرار کنیم، ولی‌ در آخرین لحظه گفتم برم ببینم پیداش میکنه یا نه. خمیده و با احتیاط داشتم به صحنه جرم نزدیک میشدم ساکتکه پردیس منو دید و جیغ زنون پریدیم تو بغل هم! بله، میدونم، خدا شفامون بده!خنده همونجا گفت عکس گرفتی‌ بذاری تو بلاگت که جواب من منفی‌ بود. از تشکر شنیدن مثل زیاد تشکر کردن بدم میاد!نیشخند پس زود فرار کردیم و در جواب مسج‌های تشکریش هم گفتم یه مسج دیگه بعدی می‌آم پسشون میگیرم!! منو که میشناسی!!!قهقهه

 

برنامه کماکان همون شماله و برا خونه گرفتن به احتمال زیاد رو کمک فکری دوستان اول حساب می‌کنمماچ و بعد هم اینکه بریم همون جای قبلی‌ یه جایی پیدا کنیم دیگه. این آخر هفته هم هیچ برنامه خاصی‌ نداریم و گیو داره میاد که تو مسیرش من رو هم برسونه خونه. اینم عکس هایی که متولد خودش گرفته و برام ایمیل کردهقلب:

 

راستی باز هم منطق پیروز شد!!گاوچران


بقیه ش اینجاس
[ ٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

من هنوز تو قشنگی فیلم موندم، تو بازی فوق واقعی شهاب حسینی‌ که اولش به نظرت خودش نیست و بعد میبینی‌ به عنوان رضا که داون هستش قبولش کردی و با ناراحتیش خیلی‌ ناراحت میشی‌ و وقتی‌ از ته دل ذوق میکنه و بچگونه لبخند میاد به لبت. وقتی‌ زمین می‌خوره و پاهاش زخم میشه زیر لبی میگی‌ الهی بمیرممممنگران وقتی‌ از خونه میخواد بره بیرون و میبینه زنش ناراحته، برمیگرده و از پشت پنجره به زنش اصرار میکنه که بخند، بخند و اون می‌خنده، بعد دست مریم رو از پشت شیشه عاشقانه می‌بوسه و تو بلند میگی‌ عزیزمممممم و اشکات قل میخوره رو گونه هات... برا غصه‌های این زن و شوهر قلبت به درد میاد و لذت می‌بری از دیدن اون خونه خیلی‌ ساده و خیلی‌ صمیمی‌ و خیلی‌ گرم... قلبنمیدونم قبلا گفتم یا نه که به نظر من کتلت غذای عشقه، یه چیزی که عشق مادر به فرزند و خونواده رو نشون میده، من از وقتی‌ مستقل شدم کتلت درست نکردم! خنثیوقتی‌ مامان میاد یا میرم پیششون این غذای عشق رو میخورم، غذایی که مریم هر شب برای رضا و سهیل می‌پخت، با عشق تو چشماش و دستاش... مهرسا هم کتلت نمیپزه تا بره تو خونه خودش! چشمکمن به نقد‌های هنری یا پرداخت فلان و گیر دادن به بیماری شخصیت‌ها کاری ندارم، اون پیام فیلم رو دوست دارمبازنده دیدن فیلم حوض نقاشی به کسانی‌ که ناامیدن و ناشکر و نمیدونن باید از ثانیه ثانیه زندگی‌ لذت برد به شدت توصیه میشه!!

 

دیروز عصر رفتم خونه کاملا له‌! اوهیه کم دراز کشیدم، بعد پا شدم ابروهامو برداشتم، بلیت سینما خریدم، لاک عوض کردم و برا ناهار امروز خورشت کدو پختم و دوش گرفتم آماده شدم با گیو خان رفتیم سینما سانس ۹. خیلی‌ خوبه که با کسی‌ این فیلم رو ببینی‌ که می‌دونه کجاها دلت می‌لرزه و بغض میکنی‌، دستت رو توی دستش میگیره و در حالی‌ که خودش غرق دیدن فیلمه مرتب دستت رو نوازش میکنهقلب تو سینما فرزین زنگ زد که زود بیاین میخوایم جوجه بزنیم! از سینما تا خونه من که سکوت محض بودم، می‌ترسیدم باز گریه م بگیره گیو ناراحت شه. گیو هم که فقط گفت عجب فیلم قشنگی بود. وقتی‌ رسیدیم دیدیم تو ۲ تا خونه خبری از بچه‌ها نیست! دورهمی به پشت بوم منتقل شده بود همراه با منقل جوجه کباب و قلیون!خنده خیلی‌ خوب بود، کلی‌ حال و هوامون عوض شد. بچه‌ها هم نمی‌تونن بیان شمال، اون خونه دفعه قبلی هم فعلا خانومه گفت رزروه برا همون روزا، حالا قرار شد جمعه بهمون خبر بده که اون یکی‌ سوییتش برا اون روزا آزاد هست یا نه. اینم از این. آقا یه کم خساست رو کنار بذارید این خونه‌های شمالتون رو بدین ما دو تا پرنده عشق بریم جیک جیک کنیم خوب!!!نیشخند

 

پ.ن.: من هنوز به کسی‌ رمز ندادم دوستان گلم! آخه مگه پست رمزی گذاشتم؟! کلافههنوز در گیر و دار کامنت بازی و تکمیل کانتکت‌ها هستم. ولی‌ ببینین تعداد بازدید کننده‌ها و اطلاعات دهنده‌ها رو!:ابرو

و:

چشم

[ ۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

تو کامنت‌ها گفته بودم سیاست پشت پرده کادو تولد گیو رو، همون سفر به کیش هروقتی ایشون خواستن! خوب من قبل از اعلام این کادو به این فکر کرده بودم که می‌تونم گزینه "یا هر سفر داخلی‌ دیگه" رو هم روی میز مذاکره قرار بدم و از اونجایی که هوا رو به گرم تر شدن میره، این سفر رو با یه سفر شمال ماست مالی‌ می‌کنم و خدافرز!شیطان پریروز عصر وقتی‌ تو بغل گرم گیو بودم و داشتم در اوج آرامش خواسته هامو  مرور می‌کردم (نه که این گیو خان ما سید هستش، من هی‌ آویزونش میشم حاجت میگیرم!نیشخند) ذهنم جرقه خورد که خوب چرا کیش نه؟ اونجا یکی‌ از دوستام هست که قبلا هم ۲،۳ بار رفته بودم پیششون و خوب محل اقامت رایگان میشد، اگه بلیت ارزون هم مثل همون دفعه‌ها گیر میاوردم که دیگه عالی‌ میشد. تشویقدیروز صبح زنگیدم بهش و گفتم میخوام با همسرم بیام، بلیت ارزونیا هنوز‌م هست؟ کلی‌ مسخره بازی در آورد که تا عقد نامه ت رو نشون ندی من که باورم نمی‌شه تو از این کارا بکنی‌ و اصلا الان میخوای بیاریش بگی‌ این سیبیلا دوستای منن؟!ابرو گفتن اولا اون با سیبیل‌های مورد نداری مثل تو مشکل نداره! ثانیا تو این تعطیلات مگه جایی نمی‌ری؟ گفت اتفاقاً ما میریم، شما دو تا هم بیاین حتما، برین تو دفتر من (خونه خودش رو اگه میگفت من خودم قبول نمیکردم٬ خودمو که جای خانومش بذارم میبینم اصلا دوست ندارم ما که نیستیم کسی تو خونه م باشهلبخند). دفترش رو من خودم ندیدم، ولی‌ با مقایسه‌ای که با یه جای دیگه انجام داد فهمیدم عجب جای توپی‌ باید باشه!هیپنوتیزم

 

با گیو که هم دیروز و هم الان صحبت کردم میگه گیرم که محل اقامت رایگان باشه، با ۶۰۰ و خورده‌ای پول بلیت که میخوای بدی بیا بریم شمال مثل اون دفعه هم کلیییییی خوش بگذرونیم هم عاقلانه خرج کنیم وقتی‌ هم برگشتی برو برا خودت گوشواره هم بخر!!!بازنده حالا من از یه طرف دلم اون آب خیلی‌ آبی‌ خوشرنگ جنوب و آرامش و شیکی کیش رو میخواد، هم هوای فوق‌العاده شمال و اون سرسبزی زیبای الآنش رو...خیال باطل اون خونه که اون بار رفتیم هم بدجور وسوسه کننده ‌ست، جاده زیبائی که به سمت محمود آباد میرفت، ووی! همینا رو که نوشتم حس می‌کنم شمال رفتنو بیشتر دوست داریم.قلب اگه فرندزا یا دوستای دیگه مون پایه شن که با اونا، اگه هم نشن خودمون دو تائی باز میریم صفا سیتی. فقط از اونجا که وقتی‌ همراهی داشته باشی‌ کلی‌ فس فس می‌کنن تا خبر بدن، نمیدونم زنگ بزنیم به اون خونه ‌هه باز، یا اصلا اونجا بریم دوباره که بیشتر جنگل بود٬ یا من اینجا بپرسم از شما کسی‌ گزینه خوبی نزدیک دریا سراغ داره یا نه!؟ چقدر سوال تو ذهنمه، می‌بینین؟!یول این هم عکس انگشتر و آویز برا اون دوستانی که نتونسته بودن ببینن:ماچ


بقیه ش اینجاس
[ ٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

حس می‌کنم حقوق این ماهم رو که بگیرم انگار نگرفتم! بس که زدیم تو گوش این جیب بیچاره! کادو روز مادر ها، کادو روز زن به خودم!از خود راضی خرید‌های تولد گیو، خرید‌های بعد از تولد گیو برای جایزه دادن به خودم!از خود راضی کادو‌های روز پدر، خرید برای دادن جایزه خرید روز پدر به خودم!!!!نیشخند خوب همش رو حساب کنی‌ میبینی‌ دهن جیبه صاف شده دیگه.  بریم سراغ دیروز که شنبه بسیااااار پر کاری بود و در عین حال رو دور تند. حال روحانیم که بعد از آپ کردن پست قبلی‌ خوب شد و حتی دیگه فکر شیطانی "پیچوندن آرایشگاه" هم از ذهنم رفت و با اینکه ۵:۲۰ از شرکت رفتم بیرون و باید دیر می‌رسیدم تجریش دیدم که نیاورون خلوت بود در حد لالیگا!!تعجب من و راننده تاکسی‌ و مسافرین در کف و خون و با چشمانی گرد و دهان هایی باز سه سوته رسیدیم تجریش و من پریدم تو آرایشگاه نیم ساعتی ضجه زدم تا کارم تموم شد و پول هم دادم دستشون که دردم اصلا یادم نره!!چشم کارم که تموم شد گیو زنگ زد، بهش گفتم میخوام برم برا بابات کادو بگیرم، گفتش من خودمم شاید بیام. رفتم بدون اینکه جاهای دیگه رو الکی‌ دور بزنم از اولین مغازه پاساژ قائم پرسیدم من این جینگولیای پیپ رو از کجا می‌تونم تهیه کنم و بعد هم رفتم خریدم رو کردم که آقای مهربون فروشنده آخرش گفت چون خیلی‌ خوش اخلاقی‌ این کیف و جعبه رو هم ببر، تازه تخفیف هم داد!!هورا منم خوشحال تر شدم و تصمیم گرفتم به خودم یه جایزه بدم! از خود راضیگیو رسید و رفتیم براش تی‌ شرت خریدیم، با پولای تولدش می‌خواست تی‌ شرت و کفش بخره که دیگه اوکی شد، پسرم خوشحال شد.بغل

 

بعد از خرید برا گیو گفتم بیا بریم تا من عقلم درست کار نمیکنه و گوشام دراز شده برا خودم گوشواره یا گردنبند ‌ست با انگشترم رو بگیرم! گشتیم پیدا کردیم یه مغازه رو که آقا پیرمرده مهربون صاحب طلا فروشی هم بهم تخفیف داد، هم یه جعبه فوق‌العاده زیبا، منم کلی‌ براش دعا کردم، اونم قول گرفت بازم بیشتر براش دعا کنم، هر روز.بازنده گفتم حاج آقا من دعا می‌کنم اینقدر همه توانائی داشته باشن که هی‌ بیان طلا بخرن هم خودشون خوشحال شن هم شما جیبتون نتونه اون همه پول نگه داره!!نیشخند پس دیگه الان من مامان ۲ تا دختر خوشگل ظریف شدمقلب

 

همونجا هم یادم اومد یه زنجیر نقره تو گردنمه(بابام برام خریدهقلب اکثر اوقات میندازمش با یه آویز ظریف ناز) انداختم گردنم و در مقابل چشم‌های برّاق و خوشحال گیو هی‌ نگاش کردم ببینم سر جاش هست یا نه!!زبان بعد رفتیم تو یه رستوران قدیمی‌ با غذای خوب و قیمت عالی‌ که خیلی‌ هم نزدیک امامزاده بود غذا خوردیم و کلی‌ به ریختای از سر کار بیرون رفته مونم خندیدیم. به گیو می‌گفتم اینا به خاطر روی خوش من تخفیف ندادن، به خاطر تیپ و قیافه داغونمون بوده!! خندههمه این‌ها در ۲ ساعت انجام شد و بعد من گفتم همین امشب بریم کادو باباتو بدیم، گیو هم اصرار که تو دیگه نا نداری٬ باشه فردا شب، منم انکار که امشببازنده آخه این بچه یادش نبود امروز یکشنبه س و به دلیل نبودن داداشم من میخوام دمی در آغوش ایشان بیاسایم؟!متفکر

 

ساعتای ۹ بود که رفتیم خونه گیو اینا و کادو دادیم و باز من تمام مدت نگاهم به چشمای بابای‌ گیو بود ببینم رضایت درش هست که بود!تشویق بسیار خوشحال شدم چون ایشون به شدت و حدت سختگیرن و با سلیقه ای خاص که شکر خدا تا الان من رو سفید بودم تو کادو دهی‌ به ایشوناوه یه کم فیلم دیدیم و نزدیکای ۱۲ گیو من رو رسوند خونه، تا رسیدم سبزی پلو ماهی‌ درست کردم برا نهار امروز و نزدیکای ۱ خوابیدم. وقتی‌ می‌خوابیدم حس می‌کردم کف پاهام شده مثل وقتایی که خیلی‌ میرقصم و پا به زمین میکوبم!خنثی ولی با همه اینا از خوشحالی خودم و مامان بابای گیو و خود گیو بسیییییی خوشنود بودم...لبخند

[ ٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هیچ انگیزه‌ای برای نوشتن پست جدید نداشتم، دلیل انگیزه نداشتن؟ دلتنگی از رفتن مامان، ایضاً دلتنگی برای بابا، مادرجون، خاله ها، جوجه‌های خاله ها، و تعدادی از دوستان مقیم تهران که اسم نمی‌برم پررو نشن!ابرو درد در مچ دست چپ و افکار احمقانه داخل مغز راست! و از این قبیل مرض ها!چشم بعد تو کیفم یه نسکافه پیدا کردم و گفتم این رو که بخورم جون میگیرم واسه نوشتن! خلاصه خودمو تلقین کاری کردم و بعد از چند روز غیبت مقصود دار برگشتم! این بار مقاصد اما شیطانی نبود، بلکه خیلی‌ هم انسانی‌ بودفرشته نمینوشتم که کامنت جدید نیاد بتونم قبلی‌‌ها رو سر و سامون بدم! الان که رو به این مانیتور گنده چشام بابا قوریه باید خدمتتون عارض شم که همه همه رو لیست کردم و می‌تونم با خیال آسوده چشم از دنیا ببندم الان!!مژه البت گندش وقتی‌ در میاد که پست رمزآلود بذارم و شاکیانی که همه مشخصاتشون رو دادن هوار بی‌ رمزی بکشن بر سر منآخ که امیدوارم اینجوری نشه و سرعت افتضاح اینترنت و گیج زدن‌های یاهو کار دست من ندن!!استرس این هم تعداد رمز بگیران :

 

اون شب که بعد از آخرین پست رفتم خونه شب با مامانا رفتیم پارک به قصد لوبیا پلو خوردن که خیلی‌ خوب بود، کلی‌ خاطره گفتیم و خندیدیم و بعد از ترکوندن خودمون با شام، آسمون هم ترکید و یه بارون حسابی‌ اومد که ما رو فراری داد سمت خونه هامون. چهارشنه امین (یکی‌ از فرندز ها) برگشته بود تهران و با خودش برگ مو آورده بود، مامان هم رفته بود یه کم دیگه خریده بود و من که خونه رفتم شروع کردیم با مامان به دلمه پیچیدن که عکس زیر حاوی هنر بنده میباشد!از خود راضی

 

دو تا از دوستای فرندزا هم بودن که دورهمی داشتیم تو خونه اونا به صرف چای و قلیون و بعد خونه ما به صرف شام و باز اونجا تا ۱۲ و آخرشم نخود نخود شدیم رفتیم خانه خود! همون شب امین گفت بیاین فردا شب باز همه اینجا تولد منو بگیریم، خوب همه ما زیاد جدی نگرفتیم قضیه رو!نیشخند ۵شنبه ظهر رفتم خونه و با مامان بقیه دلمه‌ها رو با مخلفات زدیم بر بدن و حتی چرت عصرونه هم زدیم و تمیز کاری کردیم و تصمیم گرفتیم بریم تجریش مامان مانتو بخره. آماده شده بودیم که امین زنگید بیا کمک کن من لیست دارم مینویسم برا خرید امشب!!وقت تمام در اینجا من فهمیدم که طفلک دیشب کلی‌ جدی بوده برا جشن تولد!! رفتم کلی‌ چیز الکی‌ از لیستش خط زدم و چیز‌های واجب مفید اضافه کردم از خود راضیو اعلام کردم رو کمک من حساب نکنه که با مادر گرام مشرف به بازارم، وا رفت طفلک! منم سریع یادآوری کردم دیروز که با دوستات بیرون بودی من اینجا رو تمیز کردم و وسیله پذیرائی آماده کردم و چقدر من ماهم و اینا!فرشته البت نگفتم من به این دلیل ۱ ساعت تو اون خونه بودم که دلم بغل گیو می‌خواست واونم اومده بود من به وصال یار رسیده بودم!!!شیطان

 

مامان خریدشو کرد و منم خریدامو!!!خجالت کردم و کلی‌ چیز هم نشون کردم که مامان که نیست برم سراغ‌شون چون فیلترینگ خرید مامان تعداد زیادی از اون چیزا رو "بی‌ مصرف" میپنداشت!!خندهماچ گیو هم اصرار داشت تو اون شلوغی بیاد دنبالمون که آخر هم کار خودشو کرد و اومد دنبالمون با دو تا شاخه گل رز قرمز خشگللللللللللل برا من.ماچ فکر کنم برا تبریک روز مرد بود دیگهآخ خوب اگه عکس این قضیه اتفاق میفتاد درست بود، منم که پایه م، حالا فکر می‌کنیم من به اون گل دادم، ها؟!نیشخند خونه که رسیدیم من سریع یه تاپ آبی‌ فیروزه‌ای پوشیدم با یه شلوار جین و پریدیم رفتیم خونه بچه‌ها به ترکوندن و خوردن و نوشیدن و رقصیدن به مسخره‌ترین شکل‌های ممکن و قهقهه زدن با آخرین توان!!! جدیدأ خودمونو ترکوندیم با این نوشیدن، باید یه فکری به حال خودمون بکنیم با شکم هایی که عنقریب قلنبه خواهند شد!!!!ابله

 

برا جمعه ظهر مامان فسنجون گذاشته بود که دلمون نیومد تنهائی بخوریم و به گیو و فرزاد هم گفتیم بیان، فرزاد با احتساب چهارشنبه و تولد پنجشنبه و نهار و عصرونه جمعه تبدیل شده بود به دکور خونه بچه م!!!خندهماچ اون قورمه سبزی تاریخی خودمم که تو فریزر بود رو هم گرم کردم و ناهار که خوردیم گیو رفت دنبال کاراش که عصر هم با مامانش بیان واسه آش رشته خوردن، ما هم با فرزاد نشستیم به هفت خبیث بازی کردن که خیلی‌ عالی‌ بود، کلی‌ خنده دار میشد هی‌! آش مامان پز هم آماده شد ، گیو و مامانش هم اومدن و مامانا اختلاط کردن و بعد بردیم مامان رو رسوندیم برا رفتن پیش بابا و رفتیم که مامان گیو رو برسونیم خونه، گفتیم بریم یه تبریک هم بگیم به بابای‌ گیو. رفتن همانا و تا ۹.۵ شب ماندن همان. تازه اینقدر سرخوش بودیم که بعدشم رفتیم یه مغازه باز پیدا کردیم برا گیو کفش هم خریدیم که کادو روز مرد بودنش رو هم دریافت کرده باشه پسرم.از خود راضی میخواستیم برا باباش کراوات بگیریم که آقاهه با گفتن اینکه قیمتش از فلان شروع میشه ما رو کلا منصرف کرد! بعد یه تماس جاسوسانه با مامی گیو گرفتم و پیام دریافت شد که بابای‌ گیو سیخ پیپ میخواد. حالا امروز بعد از شرکت میرم آرایشگاه که سمت تجریشه و از همون جا می‌خرم ایشالا.بازنده

 

واقعا این بلاگ یه روح تازه دمیده به زندگی‌ من، قبل از نوشتن شبیه جسد کتک خورده بودم، الان مثل بچه خرگوش شدم!!!!نیشخند

[ ٤ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب