روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

از کامنت‌ها فقط و فقط ۲۶ صفحه مونده، یعنی‌ حدودا ۲۶۰ تا به اضافه اونایی که هنوز داره اضافه میشه!!خنثیبعد تازه باید برگردم دوره کنم کسی‌ جا نمونه ناراحت شهاوه زندگی‌ شیرین است کلا!!! خندهالان به شدت کمر درد و دست درد و چشم درد و حتی ناخن دردم! این رو اضافه کنید به مشکلات هورمونی بودن!افسوس ولی‌ شارژ شارژم در این لحظه، خوندن کامنت‌های پر مهر و اعتمادتون مگه خستگی میذاره واسه آدم؟ماچبغل آخه چجوری بگم از داشتن این همه دوست٬ دارم از شدت ذوق مرگی میترکم؟!هورا غیر از ابراز شادمانی اومدم عکس غذای ظهرمم نشون بدم، ایناهاش:

دیروز از ۱۲ رفتم خونه، حالم خیلی بد بود، مامانم تنها بود. خونه که رفتم به لطف حضور مامان خیلی‌ بهتر شدم و حتی قورمه سبزی حرفه‌ای پزیدم و بورانی بادمجون و کرفس درست کردم و با مامان خرید تره بار هم رفتم. یه بلوز خیلی‌ خوش طرح قدیمی‌ رو هم قیچی قیچی کردم که مامان امروز برام دامن کوتاه خوشکل بدوزه!زبان با گیو هم بیرون نرفتم و موندم خونه پای تی‌ وی واسه خودمون سرگرم بودیم. بقیه وقتم هم درگیر کانتکت ساختن تو یاهو بودم. امروز میخواستیم با مامانا بریم سینما که مامان گیو پیشنهاد داد بیاد خونه ما سریالشو ببینه چون مال خودشون قطعه٬ بعد بریم پارک از اون لوبیا پلو مشهوراش بخوریم، چه پیشنهاد هیجان انگیزی! چرا که نه؟!تشویقخوشمزه

 

راستی الان شمایی که تا اینجا اومدی٬ اینجا رو هم رفتی آیا؟!ابرونیشخند

امضا : مهرسا زورگیر!!!گاوچران

[ ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

 اول از همه اینکه اینجا برین رای بدین به وبلاگایی که دوست دارین.فرشته

(الهی دماغتون دون دون شه اگه به من رای ندین!!زباننیشخند)

 

دختر‌ای گلم، پسرای بازیگوشم!بغل

باور کنید بنده مثل چی‌ پشیمون شدم از این که میخوام روزی روزگاری رمزی بنویسم، ولی‌ چاهیه که افتادم توش و باید تا آخرش برم!! در اینجا ذکر نکاتی‌ بدون پوشش و لفافه و کادو پیچی‌ الزامی ‌ست!:بازنده

۱. من هیچ تحفه‌ای نیستم که اگه خواستم عکسی یا مطلبی بذارم سالی‌ یک بار و اون رمزی باشه یا پست های قبلیمو رمزی کنم کسی‌ چیزی رو از دست بده.یول

۲. اینقدر تعداد کامنت‌ها و لطف دوستان زیاد هستش که تازه رسیدم صفحه ۱۰ از کامنت‌ها و یه ۵۰، ۶۰ صفحه‌ای هم پیش رومه!!اوه

۳. سامان دادن به این کامنت‌ها دقیقا این‌جوریه که آدرس ایمیلش وارد کانتکت یاهو میشه (یا از قبل هست)٬ اطلاعاتش تکمیل میشه ٬ آی پی‌ چک میشه که شیطنتی صورت نگرفته باشهعینک و در آخر وقتی‌ کامل بود میره تو یه لیست که ساختم و اسمش Pass هست، که اگه خواستم ایمیل گروهی برا رمز بدم به راحتی‌ انجام بشه.

۴. وقتی‌ غیر از اون پست کامنت گذاشته بشه با عرض شرمندگی خونده نمی‌شه و از زیر دستم در میره، چون من هر بار فقط کامنت‌های همون پست رو باز می‌کنم و سر و سامون میدم، از اونجایی که شغل اصلی‌ من وبلاگ نویسی نیست! پس وقت برای کارای شرکت و شخصیمم باید بذارم دیگه!!زباننیشخند

۵. کامنت میذاری عزیزم، مرسی‌!ماچ بعد تو ۲ صفحه بعد باز آدرس وبتو میدی که به هیشکی نمیدی؟ بازم مرسی‌! باز ۳ صفحه بعد یادت میاد عکس هم میخوای ایمیل کنی‌؟ باز ترم مرسی‌! بعد همه این اطلاع رسانی‌ها در یک کامنت بی‌ هیچ آدرسی و پرسش از اینکه اونا رسید؟!؟؟! کلافهمنو چی‌ فرض کردین؟! باهوش؟!قهقهه اینقدر هم از من کچل شده نپرسید رسید، نرسید؟ آخه بازم منو چی‌ فرض کردین؟ هشت پا؟!ابرو

۶. در آخر این که: الامان! الامان! مهلت بدین ملت!!!وقت تمام

حالا که بچه‌های خوبی‌ بودین و اینا رو خوندین کلا بی‌خیال همش شین و فقط یادتون باشه جاده در دست تعمیر است و من سرگرم کامنتا و شما هم سرتونو با این عکس‌ها گرم کنین!!:مژهزبان


بقیه ش اینجاس
[ ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خواهشمند است بعد از خوندن این پست با دقت به پی‌‌نوشت دقت کنید لطفا!!نیشخند

روز و شب چهارشنبه برای مامان گیو یه تایم طلایی حساب میشد، چون تو تقسیم بندی کارا یه سری آمادگیا بود که میشد اینجا انجام داد. عصر که رفتم خونه و گیو‌م رفته بود خونه شون، تا رفته بود دوش بگیره مامانش زنگید خونه ما و به من گفت مهرسا دستم به دامنت، سرگرم کردن گیو با تو!بازنده بعد هم مامان رو دعوت کرد برا تولد و گفتش که به گیو میگم که من زنگیدم برا شام فردا دعوتشون کردم. منم در کمال وظیفه شناسی‌ زنگیدم گیو که بدو بیا بریم بیرون. خوب البت گولش مالیدم چون حوصله‌ بیرون نداشتم و از اون مهم تر مامان خورش بامیه پزیده بود!خوشمزه گیو که رسید و گفت بیاین بریم گفتم بیا بالا شام می‌خوریم بعد میریم، درش رو که باز کردم گفتم: تسلیت میگم، به GEM NIGHT خوش اومدی!! خندهحالا این آقای گیو هم بدش میاااد از این سریالا، نشست تا خود ۱۲ پیش ما اینا رو دید طفلک! در اینجا من وظیفه خود رو به نحو احسن انجام داده بعد از روانه کردن ایشون به مامانش مسج دادم که سوژه داره میاد خونه!عینک

 

۵شنبه صبح که بیدار شدم مامی زنگید که من نزدیک خونه تون دارم خرید می‌کنم، آماده شو بریم. خونه گیو اینا که رسیدیم شروع کردیم، من اول از همه رفتم سراغ کیک مرغ و مامی هم بورانی‌ها رو درست میکرد و کشک و بادمجون. سالاد توپی‌ رو حذف کردیم چون نزدیکای ساعت ۱۱ بود دیگه و میترسیدیم به کارامون نرسیم. حالا گیو هم میزنگید و خونه اونا موبایل من آنتن نمیده!کلافه بماند که هماهنگی با مهمونا مونده بود و منم اکثر اوقات دستم تو نازک کاری بود و هر چیزی که یادم می‌اومد باید پا میشدم دستم رو می‌شستم و تماس می‌گرفتم و مسج می‌دادم و خلاصه کنم استرس مرگ شدم!اوه حالا ساعت چنده ؟ ۱۲!  سینا زنگ زده چی‌ میگه یواشکی؟! میگه: مهرسا، گیو اینجا در خونه ماست!!!! تعجبمن و مامان گیو کاملا خشک و مبهوت به هم نگاه میکردیم و وقتی‌ مطمئن شدم این یکی‌ از شوخیای بی‌ مزه سینا نیست، مامورش کردم تا قدم به قدم با گیو باشه و نذاره بیاد خونه! در آخر برای اینکه اونقدر حرص نخوریم و خیالمون راحت باشه که گیو تا ۸ نمیاد با عذاب وجدان زیاد گفتیم بره دنبال فلان کار که تا همون موقع ها طول میکشه. نگرانبعد باید برا گیو که به من زنگ میزد آمار میداد من اینجام و اونجام هم نقش بازی می‌کردم و ابراز تعجب متناوب.زبان با سینا حرف میزدم، گیو رسیده بود بالا سرش، اونم شروع کرد قربون صدقه رفتن من که گیو فکر کنه من مثلا دوست دختر اونم!! بعد قیافه من شکل سوسک دیده‌ها شده بود، لبریز از چندش!!!سبز مامی گیو غش کرده بود از خنده. نزدیکای ۴ بود که پروسه نفس گیر غذا پزون تموم شد و کیک مرغ داشت تو یخچال نرم میشد و سالاد کلم و بورانی‌ها هم آماده بودن. مواد گوشتی تو خمیر فیلو پیچیده شده و کنجد پاشیده تو فر بودن و کشک بادمجون هم تقریبا نیمه آماده برش‌های هویج و کرفس و سس مخصوصشون!(یادم باشه اینو براتون تعریف کنم) هم آماده بودن به اضافه سوسیس‌های کباب شده که بهشون چوب شور وصل بود و ترد ‌نمکی هایی که روشون دو نوع پنیر و گوجه و خیار بود. خدا رو شکر قبل از این که کله م گرم شه و گیجی بیجی برم از همه شون عکس گرفتم که فردا می‌آرم آپ می‌کنم.بازنده

 

من نزدیکای ۵ بود که رفتم خونه و ییهو بی‌خیال حرص زدن شدم و گفتم مهرسا اصل مهم اینه که به تو خوش بگذره، حالا تو خودتو واسه مدل موت هلاک کنی‌ یا قیافت٬ بعد مثل جسد بری اونجا خوبه؟!ابرو یه چرت کوچولو هم زدم و بعد پا شدم رفتم دوش گرفتم و آماده شدیم با مامی جون و سوار بر آژانس تازیدیم تا اونجا، آقاهه یواش میرفت که من بهش گفتم آقا ما باید قبل از یه نفر یه جایی باشیم! یولسریع تر لطفا، آقاهه هم ماشینشو با بوگاتی عوض کرد! و گازید تا خونه گیو ایناتشویق ما ۵ مین قبل از گیو و سینا و دوست دخترش ۲ مین قبل از اون رسیدن. تو خونه وقتی‌ که گیو اومد تو من و مامان و داداشم و مامان باباش و دختر عموش و سینا و دوست دخترش بودن. مامانش درو باز کرد و ما گفتیم تولدت مبارککککککککککک!!! هوراقیافه ش تا آخر عمرم از جلو چشمم کنار نمیره که تو چشماش هم تعجب فراوون بود، هم خوشحالی، هم خجالت، عزیزممممممممممم!!بغل قبل از اینکه بره دوش بگیره تو اتاقش مراتب قدردانیش رو از من به صورت چلوندن و فحش‌های مودبانه انجام داد و منم تو همون جیک ثانیه کلی‌ اعتراف کردم از پنهانکاری‌ها و سختی هاش و دیگه با گذاشتن موسیقی‌ بعد از اومدن گیو مهمونی‌ شروع شد و مهمونای بعدی که دوستای گیو بودن هم کم کم رسیدن. که بازم گیو چون توقع نداشت بیان یا من حواسم بوده باشه دعوت کنم سورپرایز میشد و کلا بچه م حسابی‌ خوشحال بود.قلب منم جهت در رفتن خستگیم اول خودمو گرم کردم حسابی‌ و کلی هم با گیو رقصیدم و به خودمون خوش گذروندیم، اون وسطا حواسم به پذیرایی و پیش مامان نشستن و تزیین کیک مرغ و پر کردن دوباره ظرف‌های خالی‌ شده هم بودا! مژهتو رقصیدن با گیو وقتی‌ با آهنگ هم خونی میکرد و با اون شوق و نگاه‌های ممنونانه تو چشمام نگاه میکرد واقعا نمیتونستم خودمو کنترل کنم هی‌ تند تند بغلش می‌کردم میچلوندمش و اونم همینطور، اصلا حواسمون نبود اون اطراف خونواده نشسته!!!خجالت

 

مهمونا که خیلی‌ از غذا‌ها تعریف کردن و من و مامی گیو هم تشکر‌ها رو پرت میکردیم سمت هم!خنده ولی‌ واقعا اکثر کارهای زیربنایی رو مامی گیو کرده بود از دو روز قبل و من هر چی‌ میخواستم دم دستم آماده بود. اون سس مخصوص رو بگم! وقتی‌ من میخواستم سس بسازم برا سبزیجات سعی‌ کردم از همه اندوخته‌های ذهنیم استفاده کنم و یادم بیاد کجاها چیا خوندم. از خود راضیخوب قطعاً یادم نیومد !!خنثی از هر چی‌ که همون لحظه دم دستم بود استفاده کردم و واقعا عالی‌ شد. حالا ملت هی میگن تو این چیه؟ منم ۱ ساعت تلاش می‌کردم تو ذهنم تصویر سازی کنم ببینم اون موقع چی‌ رو کانتر بوده!!!نیشخند یادمه که یه قاشق پر سس کچاپ ریختم و باقی‌ مونده‌های پیازچه که میشد نصف قاشق، با ۱ قاشق هم مایونز و تقریبا یه استکان ماست سون و چند قطره آبلیمو تازه و یه کمی‌ هم از برگ‌های کرفس که ریز کردم و شیوید تازه و پودر سیر، فک کنم اگه چای هم اونجا بود می‌ریختم توش!!!خنده

 

کادوهای گیو خیلی خیلی  خوب بودن٬ دست همه درد نکنه٬ خونواده من که نقدی دادن و بابا براش یه ست خودکار خوشجل فرستاده بود. منم کادوی سورپرایزیمو گفتم دیگه: یه سفر به کیش٬ هروقت ایشون امر کنن.گاوچران (یادتون باشه سیاست خوابیده پشت این کادوم رو هم بعدا بگم درگوشی!نیشخند)

 

پی‌ نوشت: یادمه دو سه سال پیش یکی‌ از بلاگر هایی که ۸ ساله می‌خونمش، یه درخواست مثل درخواست دیروز من داد. من به عنوان خواننده بهش حق دادم که وقتی‌ اون آدم از همه حس و حال و تجربه و روزانه هاش میگه، دوست داره بدونه کیا میخوننش. شاید اصلا میخواد ببینه همسایه عمه ش اینا هم میخوندش یا مثلا اون دختر خاله ش که همه زندگیش رو ازش پنهون میکنه؟ به رسم دوستی‌ و البت اعتمادی که لایق اون فرد بود براش کامنت گذاشتم با آدرس کامل و اسم واقعیم و شهر سکونت اون موقع و شغل و لینک فیسبوک و در آخر یه ایمیل زدم حاوی یه عکس کوچیک از خودم که اون بنده خدا یه تصویر ذهنی‌ از من داشته باشه یا اصلا ببینه من همسایه نوه‌ خاله مادر پسر عموش هستم یا نه!!!!؟نیشخند چون حدس میزدم سرش حسابی‌ شلوغ باشه سوالش رو با سوال جواب ندادم و نگفتم: "من مهرسا ۲۲ سلامه، ۸ ساله میخونمت، به من رمز میدی؟" ابروخوب آخه یا هیچی‌ نگم یا درست بگم، هان؟!چشم لینک فیضبوکم رو هم به تنهائی ندادم چون اولا اون بنده خدا شاید اصلا نمی‌تونست مدتی‌ فیضبوک بره، شاید هم با اون حجم کامنت نمی‌تونسته همه رو یکی‌ یکی‌ چک کنه از اونجا، مهم تر اینکه آدرس ایمیل رو هم شاید نمی‌تونسته از تو لینک فیضبوک استخراج کنه!!منتظر برا همون پست که مخصوص اون کار هم بود کامنت گذاشتم که اگه خواست از اونجا ایمیل برداره اذیت نشه و تو پست‌های دیگه نگرده. ایمیل abcd1234@yahoo.com هم بهش ندادم یا بگم من میم میم هستم! به جنسیت خودم شک نداشتم آخه!! چشمکدر آخر هم گفتم این دوستمون که مأمور سیا نیست بخواد با اطلاعات من با فرازمینی‌ها وارد بیزینس بشه!!خنده عاشق این آموزش زیر پوستی‌ خودم شدم الان! بازنده اینا که دقیق و منظم لطف کردن و به درخواست من جواب دادن، چه دوست‌های خاموش جدیدم، چه بلاگر‌های چندین و چند ساله مشهور، یعنی‌ دلم میخواد بگیرم یه دل سیر بچلونمتون و تف مالیتون کنماااااااااا!!!بغلماچ

 

دوست جونای گلم، اگه کامنت از پست قبل تائید نمی‌شه یا کم کم میشه مال حجم زیادشونه (تا الان ۵۳۴ کامنت!اوه) و منم دارم از اول وارد کانتکت‌های یاهو می‌کنم و لیست درست می‌کنم و تطبیق آی‌پی و اینا میدم!!عینک پس فعلا فعلنا درگیرم. سپاااااس برای این همه اطمینان و مهرتون، دیروز و امروزم رو بغضو کردین از خوشحالی داشتنتون. بغلقلبامشب خونه گیو اینا دعوتیم و دیگه با عکس می‌آم ایشالا فردا، اگه هم پست عکس دار رمزی باشه (اگر!ابرو) و شما واجد شرایط! یولطی روز‌های آینده رمز میرسه، نگران نباشید گل گلیا.ماچ دیشب و پریشب هم با مامانا پارک بودیم و هی‌ از برنامه ریزیامون گفتیم و گیو رو روشن میکردیم که چرا فلان روز فلان اتفاق میفتاد!! هنوز هم حرف برا زدن بهش دارم، تو خود حدیث مفصل بخوان!!! ابله

 

پ.ن. مهم!!!: آیا باید التماس کنم که فقط برای پست قبلی که مشخصات خواستم کامنت مشخصاتی بدین یا این دو بار که گفتم کفایت میکنه؟!لبخند

[ ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

بعضی حرفا هست که رو دلم میمونه٬ مثلا از ترس اینکه همون آدمی که میخوام راجع بهش بنویسم اینجا رو شاید بخونه٬ اینکه چیزی باشه که بعدا خوندنش حس بد بهم بده٬ اینکه از تجربه های گذشته م بنویسم که بعضی ها به جای رفتن همون راه٬ تجربه منو ببینن و تغییر  رویه بدن و در موازای اون یکی قضاوتم کنه با دید محدود خودشزبان و هزاران دلیل دیگه منو وادار به سانسور میکنه گاهی. یه سری پست ها شاید رمزی بشه و رمز رو میخوام ایمیل کنم. پس لطفا دوستای گلم (کسانی که کامل میشناسم و کسانی که اصلا نمیشناسم ) اگه دوست دارید رمز رو داشته باشید٬ برا همین پست (لطفا فقط همین پست) تو نظر خصوصی ایمیلتون رو برام بذارید تا براتون رمز رو بفرستم. دوستانی هم که تا حالا نظر ندادن لطف کنن ضمن معرفی کااااااامل خودشون یه عکسی٬ آدرس فیضبوکی چیزی هم بدن.ماچ این شامل اون دوستانی که باهاشون ایمیل بازی میکنم و چیزی ازشون نمیدونم هم میشه ها.بازنده دوستانی هم که نمیخوان شناخته شن مطمئن باشن هییییییچ چیز خاصی رو از دست نمیدن و من به همین رویه که تا الان نوشتم به امید خدا تا ۱۲۰ سال دیگه هم مینویسم!!

 

اصلا شما این پست رو بذارین پای کنجکاوی یه نویسنده که میخواد ببینه تو این یک سال کیا و از کجاها میخوننش! خیال باطلشاید کرمو شد ییهو خواست کلا رمزی بنویسه٬ شاید هیچوقت رمزی ننویسه!شیطان شایدم اینجوری داره حواس اذهان عمومی رو از تولد پرت میکنه چون عکسا پیش گیو هستش هنوز!!!نیشخند شما هرجور دوست داری احتمال بده و دست به کار شو٬ بدو!!وقت تمام

 

پ.ن.۱ : دوستای گلم من اسم٬ شهر٬ سن٬ تحصیلات٬ شغل و ... اینا میخوام. این اطلاعات کامله دلبندم! ابرو حتی کسانی که یه ساله ایمیل بازی میکنم٬ آخه اینا که تو آدرس ایمیل آدم نوشته نمیشه که خواهر من. اینا به کنار حافظه شخماتیک من یاری نمیکنه وقتی میگین تو فیضبوکتم هستم٬ اسم بگین٬ بذارین من کمتر یادم بیاد حافظه شیرینمو! خجالت

 

پ.ن.۲ : بچه های ساکن تهران میگین کجای تهرانین لطفا؟خیال باطل ببینم کیا نزدیکمن قلب


[ ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

اون روز دوشنبه که امیدوار بودم به کارام برسم، هوا هم بد بود، همین پریروزا، اینطور شد که آقای گیو نه تنها اومد شرکت دنبالم بلکه تا وقت خواب با هم بودیم!خنثی وقتی‌ رسیدیم در خونه ما دیدم پارک کرد و داره میاد تو با منمتفکر بعدنش دیدم دچار سو تفاهم شده و فک کرده اونجا که من بهش گفته بودم میخوام با پردیس برم رو فکر کرده من میخوام با خودش برم!!آخ بگذریم! رفتیم من یه بازار سبزیجات جدید دیدم٬ کرفس و کنگر خریدم و کلی‌ خرکیف شدم زود برگشتیم خونه، خونه که میگم یعنی‌ رفتیم خونه فرندز و اونجا ایمان میگه مهرسا چرا این رایتینگ منو ننوشتی هنوز؟!منتظر میگم مگه همش من باید بنویسم؟ میگه ن پ! میخوای من بنویسم؟!؟!قهقهه برا شام همونجا املت پزیدم و برا نهار فردامون هم لوبیا پلو و بعد هم نشستم سر نوشتن رایتینگ و برا خوابیدن رفتم خونه و بدین ترتیب دوشنبه هم به فنا رفت!تشویق

 

مامان همون شب زنگید و گفت میخوام بیام، گفتم ۴شنبه صبح بیا که خسته نباشی برا جشن، به گیو هم نگفتم تا اگه خواستیم نقشه دیگه‌ای بریزیم دیدن مامی هم سورپرایز باشه. در حال حاضر نقش اینه: مامان گیو بهش بگه که مهرسا و مامانش اینا رو برا ۵شنبه شام دعوت کرده، اینجوری ما هم میتونیم زودتر از گیو خونه باشیم که مثلا رفتیم از عصر اونجا دور هم باشیم، سینا یا باباش هم باید گیو رو گرفتار کنن تا زمانی‌ که ما میخوایم و گیو هم در صورت لزوم میتونه بره خونه ما دوش بگیره، چون اونجا لباس داره. گل رز سوسیسی منو شام هم به دلیل وقت گیر بودنش تبدیل شد به پیراشکی تو خمیر فیلو که میره تو فربازنده اینم از این. دختر عموش هم بالاخره شمارشو گیر آوردم و میاد، فرندز‌ها ولی‌ شاید نتونن باشن که یه کوچولو از هماهنگیامون به هم می‌خوره و باید فکر راه چاره باشم. شارژ برقی‌ و کردیتی گوشیم٬ دوربین و رم اضافه، گوشی یدکی، نوشتن شماره مهمونا روکاغذ، کفش راحت، اشارپ٬ گیره مو و این سری ریزه کاری‌ها رو هم باید حواسم باشه.چشمک

 

دیشب در راستای تابلو نبودن جهت آمادگی مراسم، رفتیم سینما، برف روی کاج ها. معجزه کارگردان بود این بازی رو گرفتن از بازیگر نقش اول زنش یا بازی خواننده جوونی‌ که کار نقش آفرینی آنچنانی نداشته تا حالا. فیلم سیاه سفید و اینقدر بی‌ هیجان و ملو و اینقدر قابل لمس و ملموس و دلنشین؟!تشویق تو ماشین به گیو می‌گفتم درسته اون مرد به هر دلیلی‌ اشتباه کرده، ولی‌ دوست خانومه نباید این اشتباه رو مرتکب میشد که از خانومه پنهون کنه چیزی رو که اینقدر مهمه، بهش گفتم ما زنا قوانین نانوشته‌ای داریم تو رابطه‌های دوستی‌ نزدیک که اگر رعایت نشه آخرش میشه یه عمر پشیمونی و از دست دادن یه همدم و دوست خوب. چگده گنگ و نامفهومم من!آخ

 

مامان گیو الان زنگ زد و گفتش که گیو گفته: مامان مهرسا داره میاد و منم گفتم: پس یه شب باید دعوت کنیم و پرسیده : امشب؟ گفتم: نه امشب تمیز کاری می‌کنم، فردا شب به احتمال زیاد دعوت می‌کنم. با این حساب همه امید ما میشه سینا برای سرگرم کردن گیو. امیدوارم من مجبور نشم این قسمت رو  به عهده بگیرم که جدا دوست دارم اون چشم‌های گرد رو در اولین لحظه ببینم.خیال باطل فقط یه سختی‌ زیاد داره این چیزا برای یکی‌ مث من که همش باید جلو این زبون چرخنده رو بگیرم. ساکتمثلا میخوام با شوق برا گیو تعریف کنم که مامانت اونجوری گفت یا فلانی‌ اینو گفت و سریع میزنم رو ترمز میگم مهرسا جان ایشون متولد هستن و قاعدتاً باید بی‌ خبر باشن از همه این چیزایی که میخوای بهش بگی‌!!ابله چقدر پنهانکاری سخته ها، طفلک اونایی که پنهانکاری می‌کنن همش تو زندگیاشون!افسوس

 

فردا که مرخصی دارم و از صبح میرم خونه گیو اینا و مثلا سر کارمدروغگو امیدوارم هستم که تا بعد از ظهر کارامون تموم میشه و میتونیم با خیال راحت به خودمون و جینگولی بازیامون برسیم. موهام رو که میدونم صاف می‌کنم چون پارسال فر بود، یحتمل یه تاپ دکلته زرد با گلای ریز صورتی‌ و سرخابی بپوشم و دامن و ساق و از همون پارچه تاپ گل برا موهام و یه دستبند زرد. شاید هم کلا یه چیز دیگه شد تا اون موقع!نیشخند دعا کنید همه چیز طبق نقشه پیش بره، منم شنبه با عکس می‌آم و دور همی‌ یه جشن مجازی هم خواهیم داشت!هورا

 

پ.ن.: مامی عسل جیگرم صبح رسیده و الان داره خونه استراحت میکنه. از ذوق دارم هلاک میشم که ۴ ساعت دیگه میرم خونه کلی گیس و گیس کشی میکنیم سر لباس پوشیدن و کادو و اینا!!!قهقهه

[ ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیشب با چه فیلم بازی کردنی رفتیم خونه گیو اینا که مثلا کیک هویج تازه پخته شده بگیریم که منظور همون رد و بدل کردن کاغذ و اطلاعات بود با مامی مربوطه و آقای گیو طفلک متعجب از این همه کولی‌ بازی من برای بردن (و نه حتی خوردن در محل!!!آخ) کیک به خونه خودمون!افسوس تا ابد دیالوگ‌های خیلی‌ خیلی‌ مصنوعی که با مامی روبروی کتابخونه داشتم رو یادم نمیره! مخصوصاً تیکه آخر که مامی خیلی‌ جدی و متفکر گفت: " خوب پس کتاب خوندنو خیلی‌ دوست داری؟" !!!!!قهقهه

اینم منوی فعلی‌ ما برای تولد، واسه اینکه تعدادی از دوستان عزیز از شدت کنجکاوی سکته نکنن زبونم لال!نیشخند:

پیش غذا (مزه):

ترد ‌نمکی با ورقه پنیر و خیار و نصف بیبی‌ گوجه روش که تقریبا این شکلیه:


چوب شور تو حلقه‌های سوسیس فرانکفورتر که این شکلیه:

بورانی بادمجون، خیار، شیوید،کرفس (هر کدومو حال کنیم درست می‌کنیم!)

خیار و هویج و کرفس این شکلی‌ با سس ماست:

چیپس و پفک و اینا دیگه!

شام : سالاد توپی‌(عکس و دستور تهیه ش رو سرچ کنین لذت ببرین!زبان) سالاد کلم قالبی‌، کشک بادمجون و کیک مرغ عزیز من.قلب

هندونه هم که شکل کیک باشه داریم و نوشیدنی‌ از همه چیز و کیک تولد، اگه حسش باشه شاید ژله و اضافه کردن ماکارونی تو سوسیس به منو.

در مورد اینکه چی‌ بپوشم هم دارم به نتایجی می‌رسم.متفکر خدا کنه بد بودن هوا باعث شه آقای گیو امشب بیرون رفتن رو بی‌خیال شه، من بتونم به لباس پرو کردن و سر و سامون دادن به نقشه هام بپردازم، با همه دوستاشم که هماهنگ کردم امروز و بهشون گفتم تا پنجشنبه کم محلش کنین و برای ردگم کنی هم به یکیشون گفتم بزنگ بگو جمعه مهمونی فلانیه که اصلا شک نکنه به تولدش!! برای روز پنجشنبه هم با توجه به اینکه مامی جیگرممممممممم داره میاد میشه یه نقشه های تمیزی ریخت!شیطان

 

معلومه حالم به خاطر اومدن مامانم خیلیییییی میزونه؟!هورا

[ ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

آدمم بخواد تو مود غم باشه دوستان گل و آقای گیو اجازه نمیدن خوب!ماچبغل از سری اقدامات مثبت انجام شده برای تولد٬ تماس با دو تا دیگه از دوستان گیو بودش که یکیشون گفت پنجشنبه مراسم ختم دعوته اما تمام تلاششو برا اومدن میکنه و اون یکی‌ تا الان اوکی رو داده. دیشب هم رفتیم خونه گیو اینا و ورزشی پوشیدیم که بعد از یه سر زدن بریم ورزش. وقتی‌ رسیدیم تا گیو رفت دوش بگیره منو مامانش نقشه ریختیم و من تو یه کاغذ چیزایی که قراره درست کنیم با مواد لازمش و اینکه آیا اون چیز رو داریم یا نه نوشته بودم که دادم دست مامی و الان خودم خیلیاشو یادم نیس!!آخ فقط اینو میدونم که سعی‌ کردیم راحت‌ترین غذا‌ها رو انتخاب کنیم با صرفه اقتصادی بالا، بازندهتنوع هم بیشتر از پارساله که مهمونا بیشتر حالشو ببرن! خوشمزهحالا اون کاغذ رو میگیرم میگم بهتون، عکس هم میگیرم، قول میدم! دیگه می‌مونه تماس با دختر عموش و اون یکی‌ دوستش. به گیو گفتم به مامان بگو شام نمیمونیم٬ ولی تا مامانش فهمید میخواستیم رژیم بگیریم٬ تا من اومدم بجنبم دیدم نون سیر و مینی پیتزا و کوکوی نخودفرنگی و قارچ و سالاد برا شام آماده بود!!خوشمزه من میدونم٬ توطئه خونوادگی کردن منو از راه بدر کنن!!نیشخند

 

امروز صبح فرزین (یکی‌ از فرندزا) در رو زد که اگه آماده‌ شدی بیا با هم بریم. منو تا نزدیکی‌ شرکت آورد با اینکه راهش دور شد. بعد از گیو پرسیدم تو گفتی‌ منو بیاره؟ گفت نه و به این نتیجه رسیدیم دوستمون میخواسته من تنها نباشم و خیالم راحت باشه که کسی‌ مزاحمم نشه، آخی... لبخندحالا اون شب که گفتم بهشون میخوام دعوتتون کنم و پسرای خوبی‌ باشین دهن لقتونو ببندیدین، همین فرزین اینقدر منو حرص داد که خدا می‌دونه، کلا هم می‌خواست باج بگیره که سوتی نده!خنده امین هم حرص می‌خورد که نمی‌تونه بیاد و باید بره پیش مامانش. دیشب از خونه گیو اینا که رسیدم، در خونه شون رو باز کردم رفتم تو (در این حد شبیه فرندزیم حتی!!!نیشخند) دیدم وسط هال سفره انداختن و شامشونو خوردن و رو مبلا ولو شدن! خوشحااال میگن آخ جون اومدی! بیا کمک کن جمع کنیم اینجا رو! گفتم برووووو بابا، من میخوام یکی‌ بیاد خودمو جمع کنه!!خمیازه

 

پی نوشت: بعد از کامنت های فوق العاده شما جیگرا٬ آغوش پر مهر و آروم گیو بود که چند دقیقه منو خوابوند و بیدار که شدم مهرسای همیشگی بودم...بغلماچ

[ ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

میخواستم از همه خوبی‌‌های آخر هفته م بگم، ولی‌ حال ندارم! دوباره دیشب خوردم زمین و دوباره اولین جایی که ضربه خورد زانوی راستم بود.آخ عصر جمعه هم ۲ ساعت خوابیدم که بعد از بیدار شدنم کلا خنده م نیومده تا همین الان!! امروز در راستای هماهنگی تولد با سینا و عماد هم صحبت کردم و گفتم که ساعت و بقیه چیزا رو تو همین هفته میگم بهشون. قرار هم شد با گیو یه کم سرسنگین باشم که شک نکنه، البت که من ناخودآگاه رفتم رو مود سایلنت. فقط نمی‌فهمم چرا همه (تاکید می‌کنم همه!منتظر) وقتی‌ یه کم از حالت همیشگیم خارج میشم و یه کوچولو تو خودمم بهم گیر میدن که "چته، چته، چته" ؟!؟!؟کلافهوالا به خدا منم یه آدم معمولیم!خنثی

 

نقطه عطف این آخر هفته دیدن موفقیت محی‌ عزیز و دلبندم بود که مدت هاست تلاش کرده برای رسیدن به جایی که الان هست. دیگه الان شرکت خودشو داره و مدیرعامل شده برا خودش پسرم٬ الهی قربونت برم من دوست خوش بو و خوش تیپم!ماچقلببغل وقتی‌ تو آفیسش داشت برام از باری که رسیده بود و مشکلاتش میگفت من چند لحظه چیزی نشنیدم و رفتم به اون سال هایی که محی  با موهای خوش رنگ و حالتش که بلند میذاشتشون اون موقع، رو نیمکت دانشکده مینشست و در حالی‌ که چیزی می‌نوشت هرازگاهی سرشو میاورد بالا نگاهمون میکردماچ رفتم به اون دیدار دسته جمعی‌ آخرمون از دانشگاه که با بچه ها عکس هم گرفتیم جوری که حتما اون دختر پسره که رو نیمکت آخری همو می‌بوسیدن هم تو عکس بیفتن!!نیشخند اون رستوران هایی که می‌رفتیم و گارسون‌ها ما رو که میدیدن بغضو می‌شدن! شیطانهمه لحظات خوب و بدی که با هم داشتیم.خیال باطل همونجا آرزو کردم تا آخر عمر هم این لحظه ها رو با هم داشته باشیم...

 

برا محی‌ یه گلدون گل طبیعی بردم و گفتم من چند وقت یه بار سر میزنم به اینجا که فقط ببینم این خشک نشده باشه.ابرو هم اینکه باید هی‌ یاد من باشی‌ اینو مراقبت کنی‌، هم خدا تومن پولشو دادم، هم اینکه از گل‌فروشی که میومدم بیرون خوردم زمین! ای وای! دیدی باز یادم اومد؟!چشم

[ ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دو روز تو شرکت حسابی‌ درگیر بودم، یه چشم بادومی می‌خواست سرمون کلاه بذاره، نقشه ش رو همچین نقش بر آب کردم که بشینه سر جاش، چشاشم گرد شه قشنگتر شه!!شیطان سه‌ شنبه عصر که رفتم خونه دیدم حال داداشم حسابی‌ گرفته ‌ست، تو محل کارش براش مشکلی‌ پیش اومده بود که از دید من زیادم مهم نبود ولی‌ اونو حسابی‌ به همش ریخته بود.متفکر  از اوایل کار کردن خودم یادم اومد که اینقدر درگیر این مرحله جدید زندگی‌ بودم که شب‌ها خواب راجع به کارم میدیدم یا کوچیک‌ترین حرکتی از طرف همکارام کل روزمو تحت تاثیر قرار میداد، نباید اصلا بهش سرکوفت میزدم یا چیزی می‌گفتم که حالش بدتر شه.بازنده بهش گفتم که اینا عادیه و یه کم از خاطرات خودم گفتم، در آخر زدم به خنده و شوخی‌ و مسخره بازی یهو حالش خوب شد با دوستش قرار گذاشت رفت بیرون و باعث شد من و آقای گیو بتونیم باز با هم باشیم!گاوچران ما هم شب رفتیم یه پیتزا خوردیم دو تایی که خدای نکرده برنامه فست فود خوردنای سه‌ شنبه مون توش خللی ایجاد نشه!!!ابرو و بعدش هم تا زمان خواب خونه فرندزا بودیم.

 

چهارشنبه که میرفتم خونه تو مسیر ماست و بادمجون گرفتم، سیر تازه هم داشتیم. گفتم یه میرزا قاسمی مامان پز بپزم دور هم بخوریم حالشو ببریم. گیو هم دیگه خونه نرفت و مستقیم اومد پیش خودمون دوباره، از مامانش دزدیدمش دیگه، میخوام تدریجی‌ به نبودش عادت کنن.نیشخند این آخر هفته فچ کنم بهتر باشه با مامان گیو راجع به مراسم سورپرایز کنون هفته دیگه بحث کنیم. کادو تولد هم احتمالا باز تی‌ شرت بخرم که گیو اون روز میگفت دلم میخواد، چیز دیگه‌ای به ذهنم نمیرسه!ناراحت

[ ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

قضیه پیرمرده رو به گیو گفتم! با چه جراتی؟! عرض می‌کنم!استرس یکشنبه تو آفیس تا بیکار شدم نقبی زدم به خاطرات یک سال گذشته، شانسی‌ سفر شمالمون رو خوندم و کلی‌ انرژی گرفتم از یادآوری لحظات خوبی‌ که با گیو داشتم.قلب عصر هم که رفتم خونه تنها بودم و به گیو گفتم بیا پیش من میخوام باهات صحبت کنم. گیو هم اومد و می‌خواست عشقولانه بشه که بهش گفتم حوصله‌ ندارم و مشغول خورش کرفس پزیدنم شدم.خنثی الهی بمیرم که اونقدر تو پرش خورد بچه م. گفتم جریان رو بهش، کلی رفت تو فکر و چشمای مهربونش غصه دار شد. پرسید میشناسیش و مطمئنی نمیشناسدت و اینا که جواب من منفی‌ بود. گفت تو هیچی‌ نمیگی‌؟ گفتم نه بابا، میخوام فکر کنه من ناشنوام یا آهنگ گوش میدم که تیرش به سنگ بخوره! چون این مریض‌ها فقط میخوان عکس‌العمل ببینن و وقتی‌ نبینن ناامید میشن.یول گیو هم گفت من فردا می‌آم باهات، حالا از من اصرار و از اون انکار که می‌آم، گفتم پس باید جوری باشه که چیزی نشنوی!چشم اونم قبول کرد، ولی‌ پسرم معلوم بود خیلی‌ نگرانه، گفتم بره دوش بگیره و خودمم آماده میشدم که بالاخره با دختر عموش بریم بیرون، میخواستیم بگیم یکی‌ از فرندزا هم باهامون بیاد٬ تا صدای در خونه‌شون رو شنیدم پریدم دم در گفتم امین بیا گیو کارت داره. تا گیو با بچه‌ها شیر کاکائو  می‌خورد و صحبت میکرد منم آرایش کردم.مژه فرندز‌ها هم داشتن با دوستاشون میرفتن بیرون و ما خودمون رفتیم دیگه. دختر عموی گیو خیلی‌ صمیمی‌ و خوب بود و خیلی‌ هم زیبا، من هر دفعه نگاش می‌کردم می‌گفتم خدا جون میشه این ژ‌ن قویشون به بچه منم برسه همینقدر خوش قیافه شه پلیز؟!خیال باطل

 

اول جاده فشم بودیم به صرف آتیش و قلیون و چای، وقتی‌ نشستیم تو ماشین که برگردیم تارا گفتش وای گیو من چقدرررر مهرسا رو دوست دارمبغل منم سریع گفتم اوهوم منم همینطور!لبخند گیو ناقلا هم سه سوت گرفت قضیه رو، بهم گفت تو هم مهرسا رو دوست داری دیگه، آره؟!ابرو گفتم اون که آره!نیشخند ولی‌  منم تارا رو خیلی‌ دوست دارم... تازه شم آقای گیو که رفته بود حساب کنه در جیک ثانیه به تارا گفتم من میخوام برا گیو تولد سورپرایزی بگیرمساکت اونم عالی‌ عمل کرد، اصلا اصلا به رو خودش نیاورد، فقط پای ماشین زیر لبی گفت باید شماره تو بهم بدی، منم گفتم من شماره تو از مامان میگیرم. واقعا امیدوارم بتونیم برنامه رو سورپرایزی کنیم که گیو شک نکنه، آیا شود که شود؟! نگرانبعد از رسوندن تارا هم من رفتم خونه که دیدم بچه ها خونه فرندزن، برا امین هم یه رایتینگ نوشتم راجع به رستوران محبوبم و دلایلش که خیلی‌ خیلی‌ فاز داد. یاد قدیمای کلاس زبان خودم افتادملبخند چه حالی‌ داد تند تند نوشتن با جمله بندی‌های خوب و بدون غلط.تشویق یه رایتینگ دیگه هم داشت که گفتم بده بنویسم گفت خوابت میاد فردا شب بنویس، انگار مشق شب میده استادشون!خنده شب موقع مسج شب بخیر آقای گیو گفتش فردا صبح می‌آم دنبالت، من ساده هم فکر کردم یادش رفته دیگه!آخ

 

دیروز صبح آقای گیو اومد دنبالم، تو ماشین شرط کردم یا شیشه رو کامل میاری بالا یا من نیستم!قهر بهش هم گفتم من با فرندز صحبت کردم و امین که از عصبانیت رنگش عوض شده بود اما فرزین راه رفت و فکر کرد و گفت باید تعقیبش کنین تا بره خونه و بعد میشه هی‌ ۱۰۰۰ تا بلا سرش آورد!شیطان بعد دیگه من رفتم جای همیشگی ایستادم و گیو هم اون‌طرف خیابون آماده برا تعقیب! خوب که دقت کردم دیدم شیشه چند سانت پایینه، زنگیدم بهش که پسرم شیشه بالا لطفا! بازندهخلاصه اینکه هرچی‌ منتظر شدیم طرف نیومد و گیو هم منو رسوند سر کار و رفت. اوهیادم باشه اگه روزی خواستم از بی‌توجهی گیو ناراحت بشم اون صحنه نگران نگاه کردنش تو آینه یادم بیاد و توصیه هاش و اون صورت ماهش که معلوم بود هم شب نخوابیده هم صبح بین طلوع آفتاب تا وقتی‌ که بیاد دنبال من...قلب

 

آقا دیروز عصر جسد من رسید خونه، یک ساعت اضافه کاری تو شرکت موندم. منتظروقتی‌ هم رسیدم گوشت گذاشتم بیرون برا ماکارونی و آماده شدم با گیو رفتم تبلیغ برا کارشون و بعد هم پارک. نمیدونم این پارک رفتنمون چی‌ بود وقتی‌ مثل ۲ تا زامبی راه می‌رفتیم و خمیازه می‌کشیدیم فقط! قهقههخونه که رفتم ماکارونی رو استاد کردم و برا امین رایتینگ نوشتم که چون دید وسطاش خوابم میبره دلش سوخت گفت فردا اینو تحویل نمیدم، برو بخواب! زبانخواب خوبی‌ نداشتم دیشب و امروزم از استرس دیر رسیدن و دیدن اون پیرمرده یه کم حال ندار بودم، بردن همکارم به اورژانس و دیدن محیط بیمارستان و شنیدن صدای گریه یه  نی‌نی هم مزید بر علت شدخنثی در آخر با زمین خوردن خودم تو راه برگشت به شرکت و یادآوری "کوری عصا کش کور دگر شود!" کلی خندیدم خندهو هم اکنون که قلم در مرکب میزنم حالم کلی بهتره! نیشخندخونه که برم باید خودمو دعوت کنم به یه دوش اساسی‌ و بازیافت انرژی، تازه می‌تونم به خودم یادآوری کنم فردا ۴شنبه ‌ست و یه قدم دیگه به آخر هفته نزدیک شدیم و خوش خوشانم بشه هی‌!!هورا

[ ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

قبلا هم گفتم از نصیحت شنیدن متنفرم، برا همین همیشه سعی‌ می‌کنم به جای نصیحت کردن تو عملکرد یا با گفتن خاطره کسی‌ رو راهنمایی کنم، نصیحت کننده هم به نظر من باید یه آدمی‌ باشه بی‌ هیچ عیب و نقصی‌ که نه من اینجوریم نه هییییییچکس دیگهبازنده، واسه همین سعی‌ کردم اینجا مستقیم نگم "‌ای خوانده عزیز! وقتی‌ دنیا دو روزه و هر غمی جز داغ دیدن یه روزی خنده دار میشه و اگه نشه تجربه میشه، چرا موندن تو فاز غم؟!" متفکربارها کامنت داشتم که بهمون بگو چجوری روحیه مون خوب باشه؟ خوب این همون بحث گوناگونی انسان‌ها و رابطه‌ها به تعداد اثر انگشتان میشه باز!گاوچران یعنی‌ نمی‌شه نسخه پیچید. تنها نسخه ش اینه :"مثبت اندیشی‌" نفسم هم از جای گرم در نمیاد. منم مثل همه آدم‌های این کره خاکی دردسر و مشکل دارم، چیزایی که نمیذارم کسی‌ بفهمه، چون اگه هم بفهمه کلی‌ تعجب می‌کنه!!چشم من از پیرمرد مهربونی میگم که بعضی‌ صبح‌ها منو با روی خوش می‌رسونه تا شرکت و برای نبودنم نگران میشه و خیلی‌ خیلی‌ انسانه،سعی‌ می‌کنم این یکی‌ پیرمرد مریض رو فراموش کنم که دو روز صبحه میاد جایی که من وامیستم تاکسی‌ بگیرم ترمز میکنه و رکیک‌ترین حرف هایی که تو عمرم نشنیدم رو به من میگه و بی‌ توجهی‌ من رو که میبینه میره!نگران به جای حرص خوردن یا دهن به دهن شدن با یه حیوان می‌آم اینجا زنگ میزنم از پلیس مشاوره میگیرم برای حل شدن قضیه. در ضمن دلم هم برای اون فرد می‌سوزه که تو این سن اینهمه عقده داره، ولی‌ خوب منم اهل عملم نه جیغ و داد و عصبانی شدن الکی‌. بعد از اون جریان هم باز سریع سعی‌ می‌کنم از زیبائی این فصل و مهربونی بقیه آدما لذت ببرم. پس مثبت اندیشی‌ هم میدونم زیاد ساده نیست و تلاش میخواد و قدرت به دست گرفتن افکار.لبخند

 

یه بار اینجا هم گفتم که به گیو گفتم تو هم که نبودی من زندگیم چیزی کم نداشت و همین روحیه رو داشتم، حالا که به گذشته نگاه می‌کنم میبینم دقیقا همینطور بوده، فقط آرمان هام تفاوت داشتن اون موقع چون اصلا به متأهل شدن فکر نمیکردم و دنیای مستقل بودنم رو ترجیح می‌دادم، همین الآنشم میدم البت!مژه آقای گیو هم چون این مسائل رو رعایت کرد موندگار شد بچه م!!ماچ همون قبلنا هم سعی‌ می‌کردم یه دلخوشی برا خودم و شروع روزم یا خلاصه هر کاری که می‌کنم درست کنم، لبخند زدن و صبح بخیر گفتن هر روزه به مسئول کنترل بلیت مترو، آهنگ گوش دادن و نگاه کردن به آدمای مختلف و داستان سازی از هر کدوم تو ذهنم، آواز خوندن هر جا که میشد، پارک رفتن، آشپزی کردن، سریال مورد علاقه دیدن، مطالب مثبت خوندن، دنبال کردن وبلاگایی که ازشون چیز یاد می‌گرفتم...خیال باطل خوب دیگه حس می‌کنم دارم رنگ نصیحت میگیرم!! خدافظ!نیشخند


بقیه ش اینجاس
[ ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

۵شنبه گذشته برای من آغاز فصل بهار به صورت رسمی‌ بود، چون بوی پیچ امین الدوله محبوبم رو کشیدم تو ریه و یاد صبح‌های دبستان افتادم و حیاط خونه، گل هایی که مامان از باغچه می‌چید و خوشی بیش از حد بچگی‌ و عشق و آرامش...خیال باطل ۵شنبه وبلاگ من یک ساله شد. این یک سال یکی‌ از جالب‌ترین سالهای عمرم بود٬ آدم هایی رو یافتم که قبلا تصورش رو هم نمیکردم در چند قدمیم باشن!قلب و خیلی‌ وقتا حسرت روز‌های تنبلانه ای رو خوردم که میشد ثبت و ضبط بشه جای فراموش شدنشون، بگذریم! من بازم یه آخر هفته خوب داشتم که حسابی‌ بهم انرژی داد. پنجشنبه رفتم خونه ناهار دلمه مشتی‌ مامان پز داشتم که مامان پسر همسایه‌ها فرستاده بود. از این به بعد بهشون میگم "فرندز"، چون مثل سریال فرندز شدیم که دم به دقیقه تو خونه همیم!!چشم بعد جارو زدم خونه رو، حسابی‌ از کت و کول افتاده بودم و میخواستم بعد از دوش بخوابم که آقای گیو خبر داد میاد پیشم، این چنین شد که در این ۵شنبه هم من به خواب عزیز عصرونه نرسیدم. گیو اومد و کیک مامان پز هم داشت ٬ خوردیم و نزدیکای ۸ هم با یکی‌ از فرندزا رفتیم بیرون یه جایی رو گیو می‌خواست ببینه که دیدیم و ساعت ۹ هم کنتاکی‌ به دست رفتیم خونه فرندز و نوشیدیم و خوردیم و کشیدیم و اینقدر خندیدیم که به بیهوشی میرسیدیم!ابله یه جا چشامو باز کردم دیدم تو خونه خودمونم آقای گیو داره منو میخوابونه سر جام، نگو اونجا رو مبل بی‌هوش شده بودم گیو طفلک منو بغل کرده بود برده بود خونه، خوب منم تا بیدار شدم بدو بدو رفتیم تو جمع باز!خنده

 

جمعه صبح هم که ۱۰ بیدار شدم و قشنگ خواب رو استاد کرده بودم دیگه!اوه املت زده شد بر بدن و فرندز هم که ناهار میخواستن خونه ما باشن اومدن به تخته بازی و کشتی‌ کج نگاه کردن!!ابرو منم تو اتاق لباس مرتب می‌کردم، خوشحالم که داداشم تنها نیست دیگه، خیلی‌ خیلی‌ پسرای با شخصیت و اصیل و با شعورین، خدا رو شکر. تا آخرین لحظه هم به گیو نگفتم فرندز اونجان، چون دلش میموند پیش بچه‌ها ولی‌ باید می‌رفتیم خونه شون که بعد از ناهار با باباش صحبت کنه، این تدبرم تو حلقم واقعا!!خنده ساعت ۲ هم اومد دنبال من و رفتیم خونه شون قیمه بادمجون خوردیم با سبزی باغچه که مامانی فرستاده. جدیدا خیلی‌ کیف میده تا گیو میره من و مامانش شروع می‌کنیم به پچ پچ کردن و برنامه ریزی کردن. ساکتشاید مامان خودمم بیاد برا تولدش٬ البت یواشکی، امروزم به مهندس گفتم مرخصی میخوام برا اون ۵شنبه٬ اوکی داد. خیالم راحته اون روز در حالی‌ که گیو سر کاره من به کلک کار و بعد از اون دیدن گلی که مثلا اومده ایراندروغگو می‌تونم به کارای تولدش برسم!!!شیطان

 

جمعه شبش هم فرزاد جونی اومد پیشمون ٬ با فرندز هم آشنا شد و حسابی‌ حال کرد، شام هم محصولات باغچه رو دادیم دستش گفتیم برامون املت بپز که پزید و عالی‌ شد. نصف سهمیه خودمو آوردم شرکت امروز صبح خوردم که شنبه اول هفته م همچین چررررب و چیلی شروع شه! خندهبه عنوان کادو اولین سال وبلاگ داریممژه لطف کنید برای گسترش کار گیو و اوکی شدن خونه مون دعا کنید، مگه نمیخواید عکس عروسیمونو ببینید؟ پس بجنبید!نیشخند

[ ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

روزت مبارک!

تو که ۱۶ سالگی نامزد کردی و نامزدتو چون خیلی‌ ازش سفید تر بودی دوستش نداشتی! وقتی‌ ۱۸ سالت بود با نامزدت که دیگه عشقت شده بود ازدواج کردی. رفتی‌ تو یه شهر غریب و دور از همه سالهای اول و سخت ازدواج رو پشت سر گذاشتی. تو غربت و غریبی ۲ تا جنین از دست دادی که میتونستن بچه‌هات باشن و مرهمی برای درد دوریت. برگشتی‌ و مجبور شدی تو یکی‌ از خونه‌های پدر شوهرت زندگی‌ کنی‌ که بعد از مدتی‌ همسایگی با جاریت هم نصیبت شد و ۳۰ سال بعد از رنج هایی که اون روزها کشیدی گفتی‌ و اون وقت فهمیدم چرا هییییییچوقت نتونستم به چشم یک انسان به اون زن نگاه کنم٬ حتی وقتی کودک و نادان بودم!! اولین کودکت، پسر تپل و زیبات بعد از زایمان سختت در اثر سهل‌انگاری پرستار جلو چشمت رفت پیش فرشته ها... طلاهایی که حاصل دسترنج خودت بود و قالی‌های دستباف جهیزیه ت تبدیل شد به سیمان و آجر برای ساخت خونه‌ای که مال تو و همسرت باشه، که مجبور به همسایگی با شیطان نباشی. تویی که بابا همیشه میگه اگه من چیزی دارم به خاطر وجود مادرتونه. مادر مدیر و مدبری که عاقل بود همیشه و از حسد و چشم و هم‌چشمی داشتن بویی نبرده بود. مادری که وقتی‌ همه اطرافیانش فکر خرید و کور کردن چشم بقیه بودن ترجیح میداد خونوادگی خوش باشن و سفر برن که امروز یکی‌ از افتخارت بچه هاش دیدن همه جای کشورشون باشه. مادری که هر روز بهترین و خوشمزه‌ترین غذا‌ها رو برای همسر و بچه هاش آماده میکرد و با چه عشقی‌ بهش طعم خوشبختی میداد. مادری که با وجود همه اینا همیشه لبخند میزد و میزنه و عکسای قدیمیشو که میبینی لذت میبری از روحیه قوی ای که تو اوج سختی داشته همیشه و اون لبخند نازش... تو اسطوره زندگی‌ منی‌! تویی که سخت مخالف جدائی من از خونه بودی ولی‌ بعد از مستقل شدنم کلی‌ کمک کردی، درسته اوایل با اخم بود، همونم به جون من مینشست که تحت هیچ شرایطی دست از حمایت بچه‌هات برنمیداری. مامان من دلم به دعاهای سر نمازت قرصه، خیلی‌... من و تو اختلاف عقیده داریم از همینجا تا آسمون ولی‌ هیچکدوم نخواستیم ذهن دیگری رو با خودمون همسو کنیم، میتونستیما، خودمون نخواستیم! ما همدیگرو همینجوری که هستیم دوست داریم. من عاشقتم بهترین مامان دنیا.بغل

 

دیروز گیو اومد دنبالم که بریم مانتو بخریم برا مامانا، رفتیم یه مرکز خرید و تا چشمم به روسری‌ها و شالها افتاد یادم اومد مامان گیو اون روز که بازار بودیم میگفتش که همش عادت کردم به شال و روسری ندارم اصلا، دلم میخواد برا رفتن به بعضی‌ مهمونیا روسری سرم باشه و اون روز چون جنس خوب ندیدیم نذاشتم روسری بخره.گاوچران پریدیم تو مغازه و خانومه هم پر از انرژی مثبت بود، این شد که یه روسری خیلی‌ خوشرنگ برا مامی گیو و یه شال خوشرنگ ناز برا مامی خودم خریدیم. اوهگیو اصرار داشت اگه میخواستی‌ برا خودت از اینجا چیزی بخری چی‌ بود؟ که گفتم این شال سبک زرشکی مشکی‌ که اون هم نصیب اینجانب شد!مژه بعد چرخ میزدیم که یه مانتو قرمزززز هم باز نصیب بنده شد تا روز زن همچین قشنگ بشینه به جونم!خنده البت پولشو خودم دادم اون موقع و آقای فروشنده که دید من در عرض ۳ ثانیه انتخاب می‌کنم و پول هم خودم میدم با یه حسرتی به گیو گفت:" ببین افتادی تو عسل ها!!!!"تعجبقهقهه  تو خونه گیو اینا مامانش تازه از بیرون رسیده بود، من و گیو رفتیم تو اتاق که مثلا لباس عوض کنیم، سریع روسری رو کادو کردیم و من جاسازی کردم تو لباسم رفتیم بیرون!عینک مامی دم در با یکی‌ از همسایه‌ها صحبت میکرد و من به گیو می‌گفتم ببین میپریم میگیم "روزت مبارککککککککک"هورا که گیو جان فرمودن مهرسا آخه من بلد نیستم از اینا، تو بلدی!خنثی همینطورم شد من جهنده مثل فنر تبریک ییهویی گفتم در حالی‌ که گیو لبخند میزد!!!خنده روسری رو هم خدا رو شکر دوست داشت مامی و گفتش که اتفاقاً همین رنگی میخواستم که امیدوارم همینطور باشه. شام هم ماکارونی و سالاد و مخلفات زدیم بر بدن، رژیم مژیم هم تعطیل شد دیگه، یک کیلویی که می‌خواستم کم شد!!!نیشخند

 

خاله اصفهانی عید برامون الگو مانتو بریده بود، از همین مانتو‌ها که چند مدل میشه بست، مامان گیو گفته بود میخوام، برده بودم با خودم. همش رو کپی‌ کردم رو کاغذ الگو، پدر صاب کمرم در اومد یعنی‌گریه این گیو هم لم میده جلو تی‌ وی بعد از کنارش که رد میشم هی‌ ماچ میکنه، مثلا سر زانوم یا پر لباسمم از کنارش رد شه اون ماچشو میکنه! ابرومنم حرص می‌خورم که مامانش نبینه، اصن یه وضی. حالا اون بنده خدا هروقت دیده یه لبخند عمیق از سر رضایت زده و خودشو زده به ندیدن ها، ولی‌ من خجالت می‌کشم خوب بچهههههه!!!کلافه

 

روز من هم مبارک!لبخندروز من قوی، جدیدأ خیلی‌ قوی! روز من لوس و جدی، من مهربون و خشن، من مستقل و پر نیاز، من بی‌ احساس و دلتنگ، من جذاب و معمولی‌، من زیبا و زشت،من پر شور و بی‌ حوصله. هر طور که هستم، هر جور که باشم بهترینم، قابل احترامم، عزیزم، وقتی بخوام تغییر کنم به سوی خوبی‌‌ها و بتونم که از پوسته همیشگیم در بیام و بهتر و بهتر بشم. روزمون مبارک.بغل

[ ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

به گیو میگم برا روز مادر چی‌ بدیم به مامانت؟ میگه مهرسا تو که میدونی‌ به این ایام اعتقاد ندارن و اینا. گفتم عزیز من اعتقادشون به خودشون مربوطه، ولی‌ بالاخره یه بهانه‌ای باید باشه برا قدردانی‌ از یه مادر به این خوبی‌.منتظر این چنین شد که منم میخوام با یه تیر دو نشون بزنم: جهت سورپرایز کردن گیو امشب میخوام برم پیش مامانش تا به کلک فیضبوک بازی بریم تو اتاق من عکس غذا‌ها رو نشون بدم و صحبت کنیم،زبان از اون طرف با مانتویی که قراره بریم بخریم خود مامی رو هم برا روزش سورپرایز کنیم!بازنده امیدوارم بتونم همه رو انجام بدم. پریشب هم با پسران همسایه رفتیم هایپر، من جز ۲،۳ تیکه کوچولو خرید که برا خودم کردم بقیه ش برا تولد آقای گیو بود، اونم جوری که ضایع نشه،اوه همه ظرف یک بار مصرفاشو گرفتم، ۷ بسته هم ترد ‌نمکی و سوسیس. حالا گیر داده تو که هیچوقت سوسیس نمی‌خوری برا چی‌ خریدی؟خنثی یا میگه این همه ظرف ۱ بار مصرف؟ مگه چقدر میریم پیکنیک ما؟چشم گفتم آقا جان ارزونه دلم میخواد بخرم انبار کنم اصلا!زبان

 

دیشب هم گیو اومد پیشم، یه کم میو میو کردم براش و خودمو لوس کردم، اونم که پااااایه واسه لوس کردن من.ماچ بعد باید میرفت خونه کارش داشتن. کلی غر زد که من الان میرم تو حوصله‌ ت سر میره!ابله منم قسم و آیه که نه به خدا، به کارام می‌رسم و تی‌ وی میبینم. همینطورم شد، همه سریالا رو دیدم و برا خودم از این سیب زمینی‌ها درست کردم و با سس کچاپ خوردم و حسابی‌ لذتشو بردم، بیشتر از اینم نمی‌تونستم بذارم برشته شن، گشنه م بود!خجالت

سیب زمینی‌ رو خلال درشت کردم و شستم، تو وب هانی دیده بودم و یه چیزای یادم بود. رزماری از تو خیابون چیده شده و خوب شسته شده!نیشخند رو خیلی‌ ریز کردم با نمک و فلفل و پودر سیر و خیلی‌ کم روغن زیتون و یه گوجه کوچولو ریز شده همه اینا رو با سیبا قاطی کردم و تو فویل رفت تو فر. من برم عکس غذا‌ها رو بریزم رو سی‌دی برا مامی و تلفنی به گیو برنامه امشب رو خبر بدم. روز همه خانوما مبارک.بغل

[ ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز عصر گیو اومد دنبالم، خدا خیرش بده! منم که تلفنی با صمیم حرف زده بودم و از بس خندیده بودیم فک و گلوم درد گرفته بود!نیشخند با پردیس هم که رفته بودم بیرون و مانتو خریده بودم شارژ و میزون از همونجایی که گیو سوارم کرد تا در خونه براش گفتم این مانتو رو با چیا ‌ست می‌کنم و از تغییرات احتمالی‌ که به زودی تو ساختارش میدم هم سخن‌ها گفتم تا دیگه آخراش شارژم تموم شد و رفتم خونه،اوه گیو هم رفت که استراحت کنه. تو خونه ولو شدم جلو تی‌ وی و پاهامو گذاشتم رو میز و داشتم تلفنی با داداشم که رفته بود دنبال خونه حرف میزدم که دیدم موبایلم زنگ می‌خوره، کی‌ بود؟ بابای‌ گیو! استرسبعد از شب تولد که زنگ زد و منو حسابی‌ شرمنده کرد این بار دوم بود. گفتش که جمعه چرا نیومدی و دلمون تنگ میشه آخه. منم گفتم آخه شما جلسه داشتین باید میرفتین، من خودمم عادت کردم ببینمتون و دلم براتون تنگ میشه وقتی‌ نمیبینمتون زود زود و اینالبخند. بعد دیگه به این نتیجه رسیدیم چقدر صحبتامون رسمی‌ شد و در آخر من گفتم شب میا‌م پیشتون که بابا اصرار داشت نمیخوام تو معذوریت قرار بگیری و هروقت خواستی‌ و تونستی بیا، منم اطمینان دادم تعارف ندارم. بعد زنگ زدم به مامان گیو که من میخوام بیام اونجا به شرطی هم میا‌م که شام سالاد بخوریم و چیز دیگه‌ای نباشه، به گیو هم نگین من میخوام بیام که استراحت کنه، پا نشه بیاد دنبال من.

 

بعد از رسیدن گیو به خونه و اصرارش برا دونستن این که شب چیکار می‌کنیم بهش گفتم من دارم میا‌م اونجا ولی‌ نمیخوام بیای دنبالم، تو این هوای محشر میخوام پیاده بیام که در اینجا گیو یه پیشنهاد عالی‌ از تو آستینش آورد بیرون : دو تامون پیاده بریم نصف مسیر رو تا به هم برسیم و بعد از کوچه پس کوچه‌های پر درخت خوشکل بریم خونهتشویق به شدت استقبال کردم و این شد که پر از انرژی رسیدیم خونه گیو اینا. مامان گیو هم که کاملا به حرف من گوش کرده بود و شام یه سوپ جو عالی‌ بود و میرزا قاسمی در کنار سالاد! خنثیتو شام پختن کمک کردم که خیلی‌ حس خوبی‌ بود، حس اینکه اینجا هم دیگه خونه منه یجورایی...

 

بچه‌ها شاید بخوام برا گیو تولد سورپرایزی بگیرم، با مامانش هم مشورت کردم و به این نتیجه رسیدیم که باید خیلی‌ حساب شده و قدم قدم بریم جلو! عینکخواهش می‌کنم هر غذایی که ساده است و درست کردین دیدین خوشمزه س لینکش رو برام بذارید، از همین غذاهای فینگر فودی خوشگل و ساده. حتی اسم و آدرستون رو هم نمیخوام این بار!نیشخند

 

[ ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

میخواستم بذارم در هفتمین روز درگذشت پست قبلی‌ پست بذارم، دلم برا بازماندگان سوخت، زودتر اومدم!عینک آقا ما اون پست قبل رو هوا کردیم و هنوز ۵ ساعت از ابراز علاقه مون به جناب گیو نگذشته بود که طوفانی به پا شد دیدنی‌!آخ البت که من به عنوان یه پای قضیه نباید بذارم این اتفاق بیفته و خدای نکرده حرمت‌ها از بین بره، باید بتونم جلو زبون و عصبانیتمو بگیرم. گیو هم که تو عصبانیت سکوت میکنه و چی‌  بهتر از اینجور دعوا کردن در سکوت و آرامش؟!زبان ها؟ چی‌؟ جونم بالا بیاد بگم چی‌ شد؟ چشمممممم، میگم ننه جون!یول گیو بعد از کارش اومد پیش من و کلی‌ تو بغلش کیف کردم. بعد من خوشگل موشگل کردمو تریپ خانومی مانتو دامن کفش پاشنه دار هم پوشیدم که بریم خرید. خرید چی‌؟ خوب فعلا نمیتونم لو بدم!چشمک رفتیم یکی‌ از مراکز خرید و من یکی‌ از خرید هامو انجام دادم. تا اینجا گیو با من بود و خوش و خندون و خرّم. یه جا هم که از حرف گیو راجع به پنکیک خنده م گرفته بود رسما پخش زمین شده بودم کف پاساژو گاز میزدم! پنکیکم تموم شده، بعد گیو گفت ععععع مهرسا از اینا که میخوای.بازنده میگم کدوما؟ میگه همینا که میکوبونین به صورتتون!!!!قهقههقهقهه

 

بعد از اولین خرید گیو گفت من برم از تو ماشین کارتمو بردارم که بعد پیاده بریم تا فلان جا شام بخوریم، منم گفتم اوکی من میرم طبقه پایین. طبقه پایین رفتن مصادف شد با تلاش برای فرار از دست آقایونی که هم‌سن پسر من بودن! چشمو پناه بردن به مغازه‌ای که شبیه بهشت بود، چون پر از بدلیجات بود! هیپنوتیزمگوشیم رو هم روشن کردم اگه گیو بزنگه پیداش کنم و خودمو سپردم به دریای بدلیجات و غرق شدم... به گیو هم میزنگیدم ولی‌ شارژ نداشتم، این شد که تا هم رو پیدا کنیم به جای ۳مین ۲۰ مین طول کشید و گیو که من رو یافت عصبانی بود و خلاصه کنم که شب موقع خواب مسجمون خلاصه شد به : شب  بخیر.   افسوس  فردا صبحش گیو مسج داد که : تو که عذرخواهی بلد نیستی‌، همینجوری عذرخواهیتو قبول می‌کنم، روز خوبی‌ داشته باشی‌. منم جواب دادم :برا کدوم اشتباه باید عذرخواهی کنم؟متفکر و یه کم کل کل مسجی تا اینکه بالاخره تا اتمام ساعت کاریم باز خوب شده بودیم، ناگفته نماند که من همون شب که اومدم خونه هورمونی شدم و فهمیدم با اینکه می‌تونستم همون شب همه چیز رو درست کنم چرا مثل سنگ تا خونه نشستم و بعد از اون هم موقع پیاده شدن حرفامو زدمو در خونه رو هم که میبستم یه نیم نگاه هم به گیو ننداختم.ساکت یعنی‌ بمیرن این هورمونا که اینقدر تو زندگی‌ ما خانوما تاثیر میذارن! کاش آقایون اون چند روز خودشون رو آماده کنن برا یه سری رفتارا و سعی‌ کنن به جای جبهه‌ گرفتن فقط حمایتگر باشن تا خانما این بحران رو رد کنن، باز گل و بلبل بشن!مژه

 

سه‌ شنبه رفتم خونه ولو شدم و باز این برنامه مخرب "عشق فست فود" پخش شد که این بار همبرگر نشون میداد و منم که شب قبلش وسط قهر و اینا شام نخورده بودم، ندا دادم که:" هان‌ ای گیو، بیا بریم همبر گردی بر بدن زده بی‌خیال رژیم و این صوبتا شویم!"گاوچران ایشون هم که پایگی نمودن و رفتیم. شیرین‌ترین بخش این بیرون شام خوردنا برداشتن اضافه غذاست برای اون طفلک هایی که نیمه شب دارن سطل زباله رو می‌گردن، اون لحظه‌ای که چشمام در حال شکار کردن سوژه است برا دادن غذا رو دوست دارم، یه هیجان شیرین داره،خیال باطل لبخند و خوشحالی اون آدم بعد از گرفتن غذا هم که در وصف نگنجد!هورا فردا شبش هم رفتیم خونه یکی‌ از دوستای سینا، قرار بود از اونجا فقط برای چند مین استفاده کنیم جهت مقاصد کاری، شد تا ۲.۵ به صرف خوردن و قلیون کشیدن و آخراش کاری!خنثی

 

از خیلی‌ وقت پیش میخواستم با شاپرک برم ظهر ۵شنبه بعد از کار بیرون که هی‌ نشد، من به شدت مایل بودم و هوا هم که بهاری، بالاخره یه قرار گذاشتیم و با کمی‌ تاخیر رسیدیم سر قرارمون مترو تجریش. اولین بار بود تو زندگیم که یه آدم نتی رو بدون دیدن عکسش رفتم حضوری دیدم.متفکر بهم گفت شالش زرده، منم عینک به چشم از دور شکارش کردم و خیلی‌ معمولی‌ از کنارش رد شدم بعد برگشتم زدم سر شونه ش و تا چرخید بغلش کردم جیغ جیغ کنان به هم سلام کردیم.از خود راضی همون لحظه گفتم بریم دربند که دوستم پایگی کرد، دخترونه گی‌‌ کردیم با خریدن لاک و بدلیجات و هر و کر تو صف تاکسی‌ و دو نفره جلو نشستن و انتخاب جا برای ناهار و خلاصه همه جوره بهمون خوش گذشت.قلب وقت ناهار شاپرک کلی‌ برام تعریفی‌ داشت و من فقط شنیدم و لذت بردم، از خانومی و عاقلی دوستم و از نگاه کردن به چشمای درشت قشنگش. خداییش همین شکلی‌ هستیا، بیخود این عکس پروفایلت نیست عزیزم!ماچ

 

بعد از نهار رفتیم تله سی‌ یژ که من حسابی‌ دور رفتنی رو ترسیده بودم و زیاد دور و برم رو ندیدم، برا برگشتن حالشو بردم، یعنی‌ میشه تو این ارتفاع و ویو بود و لذت نبرد؟ حتما باید یه بار برم اونجا صبحونه بخورم و بعد پیاده بیام پایین.

 

پنجشنبه شب هم که خونه همسایه روبرومون که دو تا پسر مجرد هستن دعوت بودیم! ساختمون سازی می‌کنن و خیلی‌ خیلی‌ هم بچه‌های خوبین، ۵ مین از رفتنمون نگذشته بود که حسابی‌ خودمونی شده بودیم. دیدیم چقدر الکی‌ الکی‌ هم اون طفلکا تنها بودن، هم خود ما و بعدش هم داداشمون. الان دیگه با وجود پسرا باز دلمون نمیاد از این خونه بریم،‌ای خدا!چشم جمعه هم که بعد از املت زدن و برا پسرا فرستادن، مشغول آشپزی شدم که همانا خورشت ریواس بود برا امروز ظهر، ریواسه اگه بازم میموند فکر کنم جوونه میزد ازش ریواس جدید خارج میشد کم کم!!خنده بعد از ظهر جمعه هم با گیو رفتیم بیرون و بعد هم شام و خونه. امروز صبح گیو برام مسج داد فروش مانتوهای تک با ۷۰% تخفیف. گفتم من که نمیتونم تا شب برم، فرستادم برا پردیس که نزدیکه، و این چنین شد که مهرسا می‌خواست وبلاگ بنویسه به جاش ۱ ساعت مرخصی گرفت رفت مانتو خرید برگشت.نیشخند از این مانتو خانومی بلندا که من فقط یکی‌ دیگه دارم، اونم چون خودم دوختم زیاد اعتماد به نفس پوشیدنشو ندارم!خجالت تو ماشین وقتی‌ مامان پردیس گفت که منو میخونه من کفمرگ شدم!!!!تعجبتعجب وای خدا چقدر خندیدیم! چقدررررر مامی پردیس دوست داشتنی بود و خنده رو و با دیسیپلین، از این مامانیه که همچین دختری تربیت میشه دیگه!ماچ اونجا هم مانتویی که من میخواستم رو یه خانومه برد پوشید اصلا بهش نمیومد، من و پردیس هم فکر میکردیم میخواد ببره مانتو رو، من واقعا دلم تو مانتو ‌هه بود و حرصصصی بود که می‌خوردم، خلاصه چه خوب شد خوشمون شد مانتو مال خودمون شد شدیم دو تائی!!!خنده پردیس که مانتوش رو پرو میکرد (برا اولین دیدار رسمی‌ خونواده خودش با خونواده دوست پسرش خرید مانتو روخیال باطل) داشتم ذوقمرگ میشدم و کم کم داشتم میرفتم سمت بغضو شدن که سخن نغزی بر زبان راندم:" ایشالا با هم بریم خرید سیسمونی نینیت عزیزم!!!!!"

[ ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

صبح که با وجود خواب کافی‌ شب و بعد از جنگ همیشگی با وجدان کاریاوه پا شدم نمیدونستم قراره تو آینه یه مهرسا دیگه ببینم، مهرسا یه چشم! خنثیصورتمو که از کف صابون می‌شستم توجّهم جلب شد به حماقت پشه‌ محترمی که فکر کرده جا قحطه و پلک چشم راست من مثل اینکه آدرس سر راست تری داشته براش!!! بدین ترتیب من روزمو این شکلی‌ آغاز کردم: ولی‌ گفتم عمرا بذارم این قضیه اعصابمو خط خطی‌ کنه تو صبح به این زیبائی. کلی‌ جلو آینه به خودم خندیدم و خودمو فیلم کردم!زبان بعد با گریم سعی‌ کردم موضع رو پوشش بدم که کمی‌ هم موفق بودم. اینجا سر کار هم باز یکی‌ از همکارا از شمال برام کلوچه آورده!چشم خوب همکار گرامی‌ من که نمیتونم رو پیشونیم بنویسم: Mehrsa is on diet!!! بد تر از اون این که نمیتونم جلو خودمو بگیرم وقتی‌ این همه کلوچه بهم چشمک میزنن!مژه

 

دیشبم رو به آشپزی و سوپ پزی و عوض کردن لاک دست و پا گذروندم و ظرف شستن، لازم بود واقعا این بیرون نرفتن، کلی‌ مفید واقع شدم!از خود راضی داداشم ۱ هفته پیش مامان اینا بود و دیروز برگشته بود خونه، با خودش هم محصولات باغچه آورده بود که طبق دستور مامان برا گیو اینا هم جدا کردم. گیو نزدیکای ۱۲ اومد من رو تو ماشین دید و محموله رو هم برد. چقدر حس می‌کنم گیو رو بیشتر از قبل دوست دارم، حالا یا مال این آب و هواست!زبان یا اینکه میبینم عزیز دلم چه تلاشی میکنه، تازه هی‌ از من عذرخواهی میکنه که کار داره! منم هی‌ قسم و آیه که من نصف روز بیرون بودم، به یه شب بیرون نرفتن نمی‌میرم و اصلا کلی‌ حال میده خونه و... ولی‌ باز میفهمم که ته دلش راضی‌ نیست بچه.ماچ من که پایه پیشرفتشم، حتی اگه دلم هم بگیره مثل همیشه شاد و شنگول خواهم بود که گیو هم خیالش راحت باشه و به کارش برسه که به امید خدا باعث آسایش بیشتر خودمون بشه.خیال باطل

 

راجع به این عکس هم توضیح بدم: گوجه‌های کوچولو و ترش خوشمزه باغچه که مامان اینا فرستادن چند تاییشون شکاف خورده بودن٬ اونا به همراه مقداری نخود فرنگی که می‌ترسیدم تو یخچال خراب شن!!نیشخند و یه تیکه مرغ و چاشنی‌‌ها تبدیل شد به یه خورش من در آوردی بیسیااااار خوشمزه که در پی‌ شکایات متعدد دوستان از عکس نذاشتن اینجانب٬ گذاشتم اینجا دست از سر کچل من بردارن!ماچ

[ ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

امروز تو شرکت مهمون داشتیم شیرینی‌ تر آورده با خودش، حالا من دارم ناباورانه به ظرفی نگاه می‌کنم که خامه‌های شیرینی‌ توش مونده، برای اولین بار در زندگی‌ من از خامه گذشتم، بعله! از خود راضیشاید کسی‌ متوجه نشه این چه حرکت خفنی بود، ولی‌ من خوب میفهمم دارم چی‌ می‌کشم!نگران امروز بسی‌ ذوقمرگ بودم، دیشب که خوب خوابیدم. صبح هم با اون آقا پیرمرد مهربونه اومدم که میاره نزدیک شرکت پیادم میکنه پولم نمی‌گیره، همون که وقتی‌ بعد از ۱ ماه دیدمش بهم گفت هم برات نگران بودم، هم خوشحال. نگران که شاید زبونم لال دیگه کار نمیکنی‌، خوشحال برا این احتمال که ماشین خریدی. عزیزمممممممممبغلماچ

 

خانوم همکارم که بارداره (همون که غیر از خود زن و شوهر فقط من میدونستم حامله س!!!زبان) تو ظرفی‌ که براش چیز کیک فرستادم این رو گذاشته فرستاده:

 

عاشقش شدمقلب تو اوج شلوغی کار امروز هی‌ گذاشتم جیبم بردم دستشویی انداختم گوشم تو آینه خودمو دیدم ذوق کردم!!خنده یعنی‌ این بدلیجات منو بیشتر از هر چیزی ذوقمرگ میکنه. اینم که دست ساز خودش هست و نی‌نی تو دلیش! ووی! ماچراستی‌ گلی‌ تا اینجا رو میخونی‌ اعتراف کنم که اون گوشواره‌ها که از اونور آب با زحمت فراوان برام آورده بودی همون شب که دادی بهم یکیش گم شد! آخمنم اون یکیش رو تغییر کاربری دادم به یه آویز فوق زیبا که تمام عید گردنم بود و بهم انرژی میداد هر وقت می‌دیدمش.قلب ازم ناراحت نشیا دوستی‌.بغل

 

دیروز عصر وقتی‌ بعد از خونه رسیدن و غلبه کردن بر وسوسه خوردن شیرینی‌‌های رو میز اوهدراز کشیده بودم تی‌ وی میدیدم گیو زنگید که من دیر می‌آم، اگه بیکاری یه زنگ بزن برو پیش مامان اشکال این فیلتر شکنش ببین چیه. گفتم خوب مامی خودش بزنگه!شیطان اصلا شاید نخواد من برم و اصلا شاید اینا!زبان دیگه گیو گفت اوکیییییی، خودم صحبت می‌کنم!منتظر و بعد از مدتی‌ عکس مامان جینگیلی افتاد روی گوشیم و دعوت کردن از اینجانب!از خود راضی منم پریدم دوش گرفتم، آماده که میشدم گیو زنگ زد که من کارم تموم شده، خودم می‌آم میبرمت. چی‌ بهتر از این؟هورا هوا روشن بود که رفتیم، چقدرررر خیابونا خوشگل شدن. اونجا هم تا گیو دوش می‌گرفت من و مامی بستنی سنتی‌ و فالوده زدیم و تا مامی گیو با تلفن صحبت میکرد من و گیو بستنی فالوده زدیم!! خجالتبعد دیگه باباش اومد و طبق معمول این اواخر من در رو باز کردم. وقتی‌ میبینم با دیدنم ذوق می‌کنن کلی خوشحال میشم و اگه یه وقتی‌ هم چیزی میگن که باید بهم بربخوره برنمی‌خوره! لبخندمیگم خوب تو که میبینی‌ اینهمه احترام و علاقه رو، فک کن بابای‌ خودت گفته، ناراحت میشی‌؟ نه! پس خفه شو، شامتو بخور!!!قهقهه

 

یعنی‌ دلم میخواد از پشت مانیتور بکشمتون اینور یه ۱۰۰ تا ماچ تف تفی بکنمتون که واسه من و گیو انرژی مثبت می‌فرستین.‌ ای مهرسا فدای اون دلای مهربونتون بشه مااااادر!!!!ماچبغل

[ ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب