روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

توجه! توجه! یه پست طولانی در هم بر هم آخر سالی‌!ابله


سه‌ شنبه هفته پیش که خونه مامی اینا بودیم و زیاد یادم نیست چی‌ شد، یحتمل به رسم اخیرمون سریال دیدیم!متفکر بارونم میزد و پنجره‌ها باز بود و بوی خاک باغچه میومد تو کلی‌ هوای خونه شون خوب بود.قلب شب موقع خوابم مثل اینکه باز دو تا لحاف رو کشیده بودم سمت خودم و سریع هم پامو گذاشته بودم روشون که کسی‌ ازم پس نگیره!!ابرو احساس کردم یکی‌ اومد تو تخت، پا شدم نگاه کردم دیدم گیو رفته از هال پتو نازکی که میندازیم رو پاهامون رو آورده داره می‌کشه رو خودش! نگرانلحافشو پس دادم و یه کم نازش کردم و ده بخواب! نیشخنددلیل این کارای من چی‌ بود؟ فرداش داشتم هورمونی میشدم! خنثیباز من هی‌ بگم ایهالناس جدی بگیرید این هورمونی شدن لعنتی رو، باز جدی نگیرید!

 

چهارشنبه حالم زیاد خوب نبود و زودتر رفتم خونه، البت سر راهم کیف و کفش آخر رو هم خریدم و با دلی‌ شاد تر رفتم خونه و خوابیدم!!نیشخند احتمالا شبش هم مثل اکثر شبای همون موقع ها رفتیم مرکز شهر و تو ترافیک بصورت له برگشتیم که خوب یادم نیست! پنجشنبه ظهر که رفتم خونه گوجه پلوم رو خوردم و خوابیدم، گیو که اومد یه خونه تکونی حسابی‌ کردیم که خودمون بعدا تو کف این دانشمنگ بودنمون موندیم! مهمون داشتیم جمعه شب اونم سه‌ تا پسر، خونه تکونیمون چه صیغه‌ای بود نمیدونم!منتظرهمون شب با مامی قرار گذاشتیم فرداش خونه اونا شیرینی‌ پزون عید راه بندازیم، منم که پایه!تشویق برا مهمونی‌ فردا شب هم مرغ نیم پز کردم، بادمجونم از فریزر گذاشتم یخچال، مواد بورانی رو هم درست کردم، برنج آبکش کردم گذاشتم یخچال و رفتیم خوابیدیم.خواب

 

جمعه صبح نیمرو زدیم و گیو رفت، منم یه سری خورده کاری کردم و غذا رو تو آرامپز جاسازی کردم٬ دوش گرفتم آماده شدم تا مامی که رفته بود خرید بیاد دنبالم بریم خونه شون. خیلی‌ کیف داد شیرینی‌ پزی، منم به رسم دوران بچگی کلی‌ خمیر خوردم، عجب کیفی میده هنوزم! نیشخند از ۱۱ تا ۵.۵ که میرفتم خونه ۴ مدل شیرینی‌ درست کردیم، استراحت و گپ زدن و نهار خوردنم داشتیم، آهنگ‌های عالی‌ هم پخش میشد و خونه اوپرایی بود برا خودش!! خندهتازه کلی‌ هم از شوهرامون برا هم غیبت کردیم!ساکت البت از اون غر زدنا که توش کلی‌ مهر و محبت نسبت به طرف غر الیه هم مشهوده! بغلخیلی‌ لذت میبرم میبینم مامی مثل مامان خودم برام درد دل میکنه و خیلی‌ لذت بخش تر اینه که مثل دو تا دوست با هم حرف می‌زنیم و هم رو قضاوت نمی‌کنیم و میدونیم هیچ کدوم از ما این حرف رو بعد‌ها چماق تو سرمون نمیشه! به شدت به حرف بابام ایمان آوردم که همیشه میگفت باید با کسانی‌ وصلت کنیم که اصالت دارن...قلب

 

شیرینی‌ چیا درست کردیم؟ گردویی پفکی که عکسش رو نگرفتم! از این نمیدونم چی‌ چی‌ دو رنگا:


گل نیلوفر:


با سفیده‌های باقیمونده هم مرنگگاوچران

به این نتیجه رسیدم عجب شکوفه زن قهاریم برا خودم، کلی‌ دستم روون بود. حتّی شاید جوگیر شم فردا یا همون صبح عید باز شیرینی‌ یواشکی درست کنم! بازندهالان ۴ تا شیرینی‌ خونگی عزیزمون تو یخچالن و حتّی دست هم بهشون نزدیم، چنین بچه‌های گل و سنبلی هستیم ما! از خود راضیراستی‌ اون آخرای شیرینی‌ پزی که دیگه آدم خسته میشه گیو هم رسیده بود و ناظر نقادمونم به جمع اضافه شده بود!! ابروداشتم قالب میزدم همین نیلوفری‌ها رو، اومده شاکی‌ میگه: بشین قالب بزن، کمرت درد میگیره شبم میخوای مهمون داری کنی‌ ها! ناراحتمامی همون‌جور که سرش پایین بود گفت‌ ای جااااان، پسر خوبه...قلب اینجوری شد که آقای مغرور خان سریع خودشو به جلو تی وی منتقل کرد و ما از زیر نگاه ریزبینش خلاص شدیم.خنده


بقیه ش اینجاس
[ ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

گفتم تا حالم از این هوای بارونی بهاری عالی‌ و خوردن شیر داغ با کیک و آهنگ قری در گوش و قر دادن همزمان با بقیه کارام خوبه، بیام اینجا بنویسم! هورااین آهنگ‌های میکس که قر رو به قر وصل می‌کنن خیلی‌ هال میده ها، از همین‌جا می‌بوسم دستان دی جی‌های خلاق پر انرژی رو! تشویق آقا من دیشب از این سایت حراجی‌های مورد نظر رو لیست کردم که بریم خرید، رفتیم و نتیجه خرید فقط یه تی‌ شرت برا آقای گیو شد، همه داشتن کرکره‌ها رو میکشیدن پائین! یادمون بمونه اگه امشبم خواستیم بریم قبل از ۹.۵ بیرون باشیم!آخ

 

فچ کنم شنبه بود که زود رسیدم خونه و بالاخره کیک اسفناج رو درست کردم تا آقای گیو نرسیده بود!وقت تمام وقتی‌ کیک رو به اسم کیک پسته بهش دادم و با چای میخوردیمش بهش گفتم این اسفناج بود، گفت عههههه میگم سنگینه، طعمشم یه جوریه!!! ابروگیو آلو تو غذا، اسفناج، زرشک ترش و کرفس دوست نداره و از اول هفته به ترتیب همه رو به خوردش دادم اونم به صورت زیر پوستی‌!!مژه به این ترتیب که تو مواد کیک مرغی که جمعه درست کرده بودم کرفس هم بود! بازندهناهار یکشنبه زرشک پلو و بوقلمون بود با زرشک تقریبا تازه که هر کارش کردم ترش موند! زبان برا دوشنبه پاستا داشتیم که برای سسش وقتی‌ میخواستم گوجه و مواد رو میکس کنم کرفس هم چپوندم توش، ناهار امروزمونم که خورش به آلو هست و من ۶ تا آلو برا خودم انداخته بودم ولی‌ صبح که داشتم برا خودم غذا می‌کشیدم دیدم ۳ تا آلو برام مونده.خنده خیلی‌ حس شیرینی‌ دارم! حس مادرایی که یواشکی یه غذای مقوی رو یه چیز دیگه جا زدن و به خورد بچه شون دادن!! نیشخندحالا اگه اینا مقوی هم نباشن من فقط خوشحالم که به قول گیو چشم سفید بودم و کار خودمو کردم!!!شیطان

 

من مشهورم به ننر بودن تو بحث خوابیدن، کلی‌ ادا اصول و قانون دارم برا خودم!خمیازه بالش خودم باید باشه، حالا اگه الان با تخت و بالشاش همخونی نداره وقتی‌ کسی‌ میاد قایمش می‌کنیم یه جا دیگه!نیشخند پشتم باید به دیوار یا یه چیزی یا یه کسی‌ باشه و مطلقاً به جز لحافم به چیزی نخوره تنم، تو خونه باغ وقتایی که میخواستیم بعد از ناهارا بخوابیم همیشه به مامانم می‌گفتم تو رو خدا نزدیک من نخواب! گریهچون تکون میخورد و پتوش اگه به پتوی من متصل بود پتوی من تکون میخورد من دیگه خوابم نمی‌برد!!!خنثی همین الانم بعد از انرژی بغلی گرفتن از گیو یه بوس شب بخیر و خداحافظ مهرسا!تشویق بعد نکته جالب اینجاست که وقتی‌ این نکات رعایت میشه و سکوت کاملم هست من به ۳ مین نکشیده خواب عمیقی میرم که تو بگو جسد! یعنی‌ اگه انگشتم یه شکل خاصی‌ باشه با همون ترکیب بیدار میشم!!!بازنده تا مدتی‌ پیش همش می‌ترسیدم تو خواب زخم بستر بگیرم، الان یه هفته اس دارم چشمه‌های جدیدی نشون میدم از خودم، واقعا میترسم٬ شاید وقتی خوابم یه روح دیگه‌ای هست که میاد در من حلول میکنه، ها؟!نگران

 

جمعه ظهر تو مهمونی‌  میخواستم یه عکس غذایی نشون مامی بدم، خوشبختانه گوشیمو نگرفته بودم جلو دوتامون و اول خودم داشتم دنبال عکس می‌گشتم، چشمام گرد و گرد تر شد و نگاهی‌ پر از تعجب به گیو کردم که داشت با نیش باز و نگاه شیطانیش منو نگاه میکرد!! نیشخندپسره صبحش از من تو خواب عکس گرفته بود به چه فجاعتی!!!تعجب من با لباس خواب در عجیب‌ترین پوزیشن هایی که از خودم تا حالا دیدم!!! یعنی‌ اگه تو یوگا من اینقدر انعطاف داشتم که عالی‌ بود! خنثیهم از این کار گیو متعجب بودم هم از اینکه تو خواب این همه تکون خورده بودم!متفکر البت تو کف حوصله‌‌ گیو هم بودم که ۷ صبح پا شده بود از من عکاسی کرده بود و مثل اینکه فضا خیلی‌ هم مفرّح بوده کلی‌ با هر پوزیشن من خندیدن دلشونم شاد شده آقا سید!! ابرودیگه حالا صبحا تو زنگ بیدار باشی‌ که گیو میزنه حتما یه قصه داره از خواب من بگه، مثل اینکه پریشب گیو داشته لحاف نازک خودشو که من ازش گرفته بودم کشیده بودم رو لحاف سنگین خودم! رو پس میگرفته خیلی‌ آروم و یواشکی... استرسمن بیدار شدم نشستم یه نگاه غضبناک بهش کردم دوباره لحاف بچه رو کشیدم رو خودم و زودم خوابیدم!!!قهقهه امروزم پا شدم یه نگاه کاملا بی‌ احساس بهش انداختم خوابیدم باز! خنثیآخه من جسد رو چه به این ادا اصولای جدید؟! یعنی‌ اگه عکسامو ندیده بودم فکر می‌کردم گیو اسکولم کرده!! مرا چه شده آیا؟ کی‌ رفته تو روح من!؟هیپنوتیزم

[ ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز ساعت ۴ سرم کاملا خلوت شد گفتم از آخر هفته بنویسم، نزدیکای ۴.۵ داشتم پست رو بازدید نهایی می‌کردم که برق رفت!!خنثی چشمان زل زده به مانیتور و دستان بر کیبورد خشک شده رو جمع کردم رفتیم نشستیم با همکارا صحبت کردن راجع به برنامه‌های عیدمون. حالا از همون هفته پیش و آخر هفته شیرینم بگم که خوش تر است!

 

چهارشنبه همون طور که دوست داشتم بیشتر به تمیز کاری گذشت و نهار فردامونم که آماده بود، لباس شستم و گیو جارو کشید و با هم "شوخی‌ کردم" دیدیم و شام سالاد خوردیم. پنجشنبه صبح تو شرکت خیلی‌ اعصابم خورد شد و از شرکت که بیرون اومدم برا خودم اشکو هم شدمنگران به گیو زنگیدم که طبق معمول آب رو آتیشم شد و کلی‌ آرومم کرد پسرمماچ بعد منم بهش خبر خوب دادم : برا شب که هیچ برنامه‌ای نداشتیم، قراره با ثمانه اینا بریم بیرون تشویق کلی‌ دو تائی آوای خوشی‌ ساطع کردیم از خودمون. خونه که رسیدم سریع ناهارمو خوردم و همه کارامو موکول کردم به بعد از خواب، بعدم تلفن از پریز کشیده شد و موبایل سایلنت، سلام لالا !!!بغلاز خواب که بیدار شدم پردیس عکسشو برام فرستاده بود٬ خوشگلللللللللل خرررر! نیشخند اون روز هم برای پردیس هم برای مانا روز بزرگی بود و منم خر کیف! هورا امیدوارم تا ته ته تهش عااااااشق بمونین و همیشه لبتون بخنده دوستای گل مهربونم٬ شما لایق بهترین هاییدماچ

 

گیو که اومد یه کوچولو استراحت کرد و دوش گرفتیم رفتیم سمت قرار، حس میکردیم خیلی‌ تو راه باشیم که نیم ساعتم زودتر رسیدیم و کاملا حفظ آبرو شد، ما و زود سر قرار رسیدن؟! ابلهتا چرخی تو مرکز خرید زدیم ساعت ۹ شد، به سمانه گفتم من کت قرمز پوشیدم و اونا هم رسیده بودن، داشتیم قدم زنان از تمیزی تعجب برانگیز هوا لذت می‌بردیم که شنیدم یه خانومی پشت سرمون گفت فکر کنم خودشون باشن!نیشخند عاشق این تیکه از اولین دیدار‌ها هستم که همدیگرو له‌ می‌کنیم و میچلونیم!!!زبان رفتیم شام خوردیم و به خودمون اومدیم دیدیم آقایون کم حرفمون ماشااللّه چقدر حرف داشتن بزنن برا هم، اسم ما خانم ها بد در رفته!! وقت تمامبعد من که کلا ذوقمرگ بودم، فکر کنم قیافمم تابلو بود، دیدن این زوج‌های عااااشق مهربون همییییییشه سر ذوقم میاورده و می‌آره، بعد این که بدونی اون خانومه که جلوت نشسته یه نی‌نی قد گردو هم تو دلش داره دیگه هیچی‌!!!هورا روم نشد بگم تو رو خدا درش بیار من باهاش بازی کنم بعد دوباره قورتش بده!!! خیال باطلحس می‌کردم گیو هم خیلی‌ دوستشون داره (آقای نکته سنج باریک بینیان!چشم) همین بود که خیلی‌ حس خوبی‌ بهم میداد، حالا این که اون بنده‌های خدا هم ما رو دوس داشتن یا نه دیگه به خودشون مربوط بود، ۵۰ درصد ما که اوکی بود!!! خندهنکته جالبی‌ که ثمانه قبلا بهم گفته بود شبیه بودن حلقه هامون بود که اینم جالب بود، مال من و ثمانه ساده با یه ردیف نگین روش و مال آقایون رینگ کاملا سادهلبخنددوست گلم شرمندم کرده بود و برا عقدم بهم کادو هم داد، چیزی که واجب بود و باید به زودی می‌خریدم و الان یه تیک اضافه شد به کارای انجام شده م!!!شیطانبعد از رستوران رفتیم فرحزاد، چقدرم اون شب هوا تمیز و عالی‌ بود. حسابی‌ لذت بردیم. من و گیو مرغ که تازگی‌ها ۱۱.۵ دیگه خوابیدیم ۱۲.۵رسیدیم خونه شاد و پر انرژی!! متفکرتمام مسیر و قبل از خوابم بحث دوستای جدیدمون بود، مثل اینکه حسابی‌ بهمون چسبیده بود!بغل

 

من اگه تو یه ورزشگاهم نشسته باشم و تو جمعیت زیاد یکی‌ بهم زل بزنه متوجه میشم و یهو نگاش می‌کنم، فکر می‌کنم از بس بدم میاد بهم زل بزنن ییهو میفهمم!آخ جمعه صبح در حالی‌ از خواب پریدم که گیو نیم متری صورتم داشت تماشام میکرد (آخه آدم خوابم دیدن داره پسر خوب؟!منتظر) بعد من جیغ و تررررررس!!!گریه بچه پشیمون شد کلی‌ معذرت خواهیم کرد!! نیمرو که خوردیم گیو رفت و قرار شد ظهر بیاد بریم مهمونی‌، این در حالیست که واقعا من هیییییچ فکری نکرده بودم برا پوشیدن. گیو که رفت منم پریدم رو تلفن و بعد از ۱.۵ ساعت فک زدن با پردیس از زمین و زمان و تمامی جزییات عقدش رضایت دادم برم دنبال کارامماچ ظرفا رو شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم، لباسای خشک شده هال رو هم چپوندم تو کمد اتاق خوابو! پریدم تو حمومنیشخند موهامو محکم بالا سرم بستم، اجازه دادم دمب موهام خودش فرفری و خشک شه٬ کشوی لباسو که بیرون کشیدم بهم الهام شد چی بپوشم٬ یه بلوز توری سرخابی مشکی پوشیدم با شلوار مشکی و لاک سرخابی٬ آماده شدیم رفتیم. وقتی‌ رسیدیم مامی بعد از ما اومد و همگی‌ رفتیم جلو در استقبالش تبریک گویی برا همون جائی که رای آورده، منم براش احترام گذاشتم گفتم جهت عرض پاچه خواری نایب رییس بزرگ!!خنده

 

بعد از ناهار ساعت ۴ برگشتیم خونه و فرزاد و دوست دختر سابق و نامزد فعلی‌ اومدن و تا ۸ هم بودن، حالا باز فرزاد شاید این هفته یه شب خونه خودش دعوت کنه. منم دوست دارم ثمانه اینا رو تا تعطیلات شروع نشده بگم بیان اون غذایی که براشون تعریف کردم رو بهشون بدم نی نی هم بخوره کیف کنه٬ ووی! ماچ راستی‌ تا یادمه یه چیزی رو از همین تریبون اعلام کنم که همه دوستام بشنون، به بقیه دوستامم حضوری عرض می‌کنم! بازندهآقا یعنی‌ چی‌ وقتی‌ من میگم فلانی‌ امروز بیا خونه من میگه : نه تو بیا اینجا یا  بریم بیرون. تو تازه عروسی‌!!!خنثی من درک نمیکنم این دلیل و منطق رو. خوب خواهر من برادر من، اصلا من تازه عروس، زایمان که نکردم!!!منتظر الان چه تغییر شگرفی در زندگی‌ من رخ داده که من شکل تازه عروسا باشم؟! سر و شکلم؟ نوع زندگیم؟ از خونه بابا ناگهان به خونه شوهر رفتنم ؟ ابروخوب اگه این‌جوریه من ۵ ساله عروس شدم: از خونه بابام که اومدم بیرون، آشپزی و اینام که خودم می‌کنم، هم خونه هم که داشتم... یعنی‌ دقیقا مثل الانم. الانم همخونه دارم (درد و بلاش بخوره تو سرم!نیشخند) سر کارمم میرم، کارای خونه رو هم می‌کنم. مگه جرم کردم که اونجوری میگین؟!نگران یعنی‌ من فقط یه بار دیگه این جمله رو بشنوم...عصبانی

[ ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان زنگ زدم به گیو میگم :من یه پیشنهاد عالی‌ دارممممم...بازنده میگه: آخ جووون... بگو! تشویقمیگم: امروز عصر خونه رو حسابی‌ تمیز کنیم!! هورامیگه : پس من ۸ میام!! نیشخنددرسته که بچه شوخی‌ کرد و مثل همیشه میاد، ولی‌ منم که گفتم "حالا اگه اومدی دیدیم حسش نیست ٬خوب یه روز دیگه انجام میدیم" ، هم شوخی‌ کردم!!! شیطانو امروز باید تمیز کنیم اون هالی‌ که توش انگار سرخپوستها مهمونی‌ تولد رئیس قبیله رو گرفتن!!ابرو

 

دیروز عصر که رفتم خونه برا خودم آروم آروم سبزی قلیه و ماهی‌ از فریزر در آوردم یخ زدایی کردم و چای دم دادم، داشتم نقشه می‌کشیدم یکی‌ از بیسکوییتا رو تا گیو نیومده یواشکی با چای بر بدن بزنم متفکر که گیو زنگ زد و گفت مامان گفته بیاین امشب اونجا جشن پیروزی بگیریم!!ابله آماده شو من دیگه نمیام تو خونه، تک زدم بیا پایینوقت تمام آقا من یهو افتادم رو دور تند پیاز و سیر سرخ کردم با سبزیا ٬مواد خورش رو با آبجوش شوت کردم تو آرامپز و برنج هم نم دادم، لباس پوشیدم و بیسکوییت و چای هم برداشتم که تا خونه مامی اینا بخوریم بچه از گشنگی تشنگی هلاک نشهماچ گیو من رو گذاشت خونه و خودش رفت کار داشت، من و مامی هم کلی‌ سرود پیروزی خوندیم و تا گیو با اون گوشای تیزش نبود حرفای زنونه زدیم! مژه در همون حال مامی خوراک مرغ پخت و من سالاد درست کردم و گل کلم تو خمیر بنیه سرخ کردم و بعد از شام هم مامی موهای من رو رنگ کرد که برای شستنشون اومدیم خونه کله شسته شد و رنگ دیده و پسندیده شداوه رنگه انگار همین رنگ قبلیه موهامه با یه سایه قهوه‌ ای، یعنی‌ همون قهوه ای خیلی‌ روشن که میخواستمبازنده برای کاتشونم شاید تا اوایل هفته دیگه صبر کنم و با مامی کات کنم یه جائی که نخوایم حرص بخوریم و همون چیزی که میگیم رو انجام بده.خیال باطل

 

دیشب گیو نذاشت برنج دم بدم و گفت بخوابیم٬ هر چیم بگم بابا جان تو برو بخواب من یه ربع دیگه میام نمیره که! کلافهمیشینه خمیااااااااااااازه میکشه و با چشمای خمار اینقد منو نیگا میکنه تا پشیمون شم و بگم بیا بریم که دهن وجدانم سرویس شد!!ابرو حالا قلیه موند برا فردا ظهرمون و امروز دوتامون از بیرون غذا گرفتیم. من یکی که اگه بمیرمم دیگه از بیرون غذا نمیگیرم٬ الان کلی خسته م و حس میکنم کوه کندم٬ از بس یهو عطش پیدا کردم و آب خوردم و چای حس بشکه بودن هم دارم!!نگرانفکر کنم دلیلش چربی غذای بیرونه٬ چون ما یه روغن گرفتیم اوایل همخونه شدنمون و اندازه دو تا بند انگشت ازش کم شده بس که من مراعات میکنم و غذامون چربی لسه! یعنی اگه باز گیو بخواد رو وجدان من پاتیناژ بره میشم همون زلزله ای که پریشب ساعت ۱۱ اتاق خواب رو با خاک یکسان کرد!! عصبانیخشم اژدهام برای چی بود؟ گیو یه کلمه گفت : مهرسا اگه بخوام از پنجم فروردین برگردم سر کار٬ تو چی کار میخوای... "خوب عکس العمل مهرسای تا چشم زیر لحاف رفته یه خیلی آروم کنارش آرمیده اونقدررررررررررر دیدنی بود که حرفش نیمه تموم موند٬ فقط با چشمای خیلی گرد شده اژدهای بالا سرش رو نگاه کرد و گفت : شوخی کردم بخدا تعجب و اینگونه اژدها آرام گرفت و لبخند به لب به خواب عمیق و طولانی ای فرو رفت!!!شیطان

[ ۱٤ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٤:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب به سلامتی اولین قدم جهت خط زدن موارد لیست "کارهایی که باید تا عید انجام شن" هم برداشته شد و من از قیافه سه‌ در چهارم عکس گرفتم!! یول دیگه بهونه‌ عکس نداشتن رو نمیتونم بیارم و یحتمل فردا صبح کله سحر هم برم دنبال کارای گواهینامه، گذرنامه هم باشه برا بعد از عید، فعلا اعتبار داره.ساکتتازه شم از اونجایی که دیشب از این بیسکویت‌ها درست کردم الان خیالم راحته که دیر هم برسم خونه عصرونه آماده است با چای بزنیمخوشمزه 

 ریشه موهامم پریشب خودم رنگ کردم و موهام همرنگ شده و یه دست رنگ روی اصلی‌ میخواد! البت که همه مو رو نتونستم ریشه گیری کنم و همین جلو سرم که دستم  می‌رسید و چشمم میدید رو انجام دادم که خوب همینم مهمه دیگه! زبانرنگ موی اصلی‌ رو امروز صبح تو کیفم گذاشتم که عصر بدم یه آرایشگر برام بزنه، ولی‌ مامی گفت خودم فردا شب رنگ می‌کنم برات، تو هم موهای منو رنگ کنبازنده یحتمل پنجشنبه هم با هم بریم کات کنیم و کلک کله کنده شه به سلامتی!! ابلهجهت ثبت در تاریخ برا خودم بگم که مامی تو اون انتخابات نفر دوم شد بین ۱۲ تا مرد و همگی‌ از شنیدن این خبر ذوقمرگیم الان! عاشق روحیه و انرژیتم مامی!ماچقلب

 


بقیه ش اینجاس
[ ۱۳ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نمیدونم چه حکمتیه که تا میام بنویسم٬ نتی که مثل آدم به سازم میرقصیده ییهو قطع میشه!!ابرو تا قطع نشده سریع بگم و برم، آقا ما همون ۴شنبه شب در حالی‌ که ریلکس کرده بودیم جلو تی‌ وی و داشتیم یه چیز نوشیدنی‌ به حلقوم میریختیم تلفنی دعوت رسمی‌ شدیم برا مهمونی‌ و فردا شبشم جینگیل مستون کرده پا شدیم رفتیم (جهت ثبت در حافظه شخماتیک خودم بگم که چیا پوشیده بودم دیگه تکرار نشه!!: بوت قرمزا، ساپورت مشکی‌، دامن سفید مشکی‌، بلوز سفید مشکی‌ قرمزه، گوشواره سفید، رژ قرمز!!!) از اونجا که دفعه قبل دست خالی‌ رفته بودیم از بس این پسره منو عجله میده، این بار خلاقیت به خرج داده با خودم کاردستی خوردنی بردم:مژه

 

ورمیچلی پاکستانی تفت داده شده به همراه شیر عسلی و کاکائو مذابم که برا خوشکلی داره.عکسشم بد شده چون وقتی سلفون کشیدم عکس گرفتم ابله

 

اونجا هم دور بار به خودم گفتم لعنت بر دهانی که بی‌ موقع باز شود، یه‌بار وقتی‌ به یکی‌ از مهمونا گفتم دفعه بعد که بیایم خونه تون براتون دستور کیک مخصوص دیابتی‌ها رو می‌آرم که ایشون با لبخند همیشگیش گفت: خود کیک یا دستورشو؟!!لبخند منم گفتم ایشالا خودشو!! خنثیدفعه دوم هم شوهر این خانم از فلان غذا تعریف میکرد که گفتم من خوردم و خیلی‌ خوشمزه ‌ست تشویق گفت اینو باید ظهرا خورد، شما طول هفته ظهرا سر کارین، آره؟ گفتم بله ولی‌ جمعه ظهرا همیشه در خدمتیم!!!نیشخند این شد که این جمعه ظهرم نهار مهمونی‌ رسمی‌ دعوتیم و خدا شاهده از همون ثانیه تا الان به این نتیجه نرسیدم که "چی‌ بپوشم" حالا اون تو سرم بخوره، من خیر سرم عروسم! با این موی دو رنگ کات نخورده کجا پا شم برم آخه؟! کلافهپردیس الان وقت عقد کردن بود لامروت؟! بیا منو دریاب!!!گریه

 

جمعه گیو از بنده دل کند و من خونه موندم تا کارامو بکنم، اول از همه چرخ خیاطی رو گفتم بذاره رو میز ناهار خوری که من خیاطی کنم هوراحالا اگه فقط یه جفت جوراب دوختم دیگه مال کمبود تایمه و مشکل من نیست!! زبانبعد افتادم به جون کمد اتاق خواب که دیگه واقعا از بس توش چپونده بودم شکل کمد آقای ووپی شده بود، لباس‌های خیلی‌ زمستونی رو آوردم بیرون و تجربه میگفت اینا رو کارتن نکنیا، بوران میاد! چشماینه که فعلا افتادن رو یخچال اتاق خواب تا تکلیف هوا معلوم شه! الان یه کمد خلوت گوگولی دارم که هی‌ درشو باز می‌کنم لذت میبرم خر کیف میشم! قلبدیروزم که شنبه بود و روز پر کار هفته... شنبه‌ها معمولا ۶ پیمونه برنج آبکش می‌کنم میذارم یخچال برا مصرف ناهاری طول هفته و در کنار غذایی که برا فرداش درست می‌کنم یه خورشت نیم پز هم میذارم آرامپز بپزه (راستی اون دوستی که پرسیده بودی مارک آرامپزم چیه٬ من گفتم تکنو ولی بقیه شو دیشب دیدم ادامه داره:Tecnokit خجالت)دیشب ولی‌ بعد از خرید حسابی‌ که از تره بار کرده بودیم فقط تونستم خریدا رو جابجا و فریزری کنم و برای شام که هوس فست فود کرده بودیم یه فست فود تقریبا سالم درست کنم، پیتزا میخواستیم و خمیری هم در دسترس نبود، جون درست کردنشم نبود!خمیازه نون باگت رو از وسط نصف کردم و محکم فشار دادم تا صاف شه سطحش بعد ژامبون و سبزیجات و پنیر ریختم روش گذاشتم تو فر ۱۰ دقیقه، تا اونا آماده میشد سالاد هم درست شد. خوشمزهعاشق قیافش شدم من با اون نون کرانچچچچچچچی! :

 حالا امروز که برم باید کارای طول هفته رو هم بکنم، مخصوصاً که بنده جو گیر شدم خیلی‌ زیاد و میخوام خودم برای عید شیرینی درست کنم وقت تماماصلا هم نمیخوام قبول کنم اون لیست کارایی که تا عید باید انجام بدم و اندازه طومار شده هنوز هیچ کدوم از مواردش تیک نخورده!!!مژه


بقیه ش اینجاس
[ ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خبر خوب اینکه: ما خوبیم و خوشیم و سلامت و اینا، خبر بد اینکه: شاید فردا شب دعوت شیم خونه عموی گیو، در حالی‌ که از آخرین باری که رفتیم نه تنها اونا نیومدن خونه ما بلکه عموش تو تماس تلفنی این نکته رو به گیو متذکر هم شده!!! کلافهیعنی‌ میشه طی یه معجزه یادشون بره ما رو دعوت کنن؟! آخه من واقعا با چه رویی برم اونجا بگم عمو جان برادر زاده تون مبل خونه رو بخشیده به یه مشتری محترم که عکسشو دیده و دلش خواسته همون لحظه ییهو! و ما الان یه کاناپه ۲ نفره داریم فقط؟! خنثی یا به زن عمو بگم جاری شما که مامی بنده باشن ۲ هفته اس قراره یه روز که کاری ندارن رو به من معرفی‌ کنن برای دعوت کردن شما،‌ ای خداااااا !!! چشم

 

واقعا برید خدا رو شکر کنید من تو این مملکت کاره‌ای نیستم والا آمار مجردا الان سر به فلک می‌کشید و نسل ایرانی منقرض شده بود کلا!! گاوچران چرا؟ الان یه نمونه شو عرض میکنم خدمتتون: من اگه یه مقام مسئولی بودم طی یه اقدام ضربتی تو یه روز همه دختر پسرهای با هم  رو همزمان می‌گرفتم، همه رو بی‌ هیچ عذری! بعد اینا رو می‌بردم یه اردوگاه خیلی‌ بزرگ، دخترا رو میفرستادم آسایشگاه دست راستی‌، پسرا هم میفرستادم...نه دیگه، پسرا تو محوطه باشن، سرما گرما بخورن مرد بار بیان!نیشخند عوضش دخترا جاشون گل و گشاد تر باشه!!شیطان از بحث اصلی‌ غافل نشیم! یولخوب که میذاشتم استراحت کنن از هر کسی‌ اسم جفتشو می‌پرسیدم و می‌دادم سیستماتیک یاداشت کنن برای قدم‌های بعدی! حتّی اگه با کلی‌ گریه و التماس می‌گفتن  "به خدا این اولین قرارمون بود" دستامو با خوشحالی به هم میکوبیدم و می‌گفتم "wow! چی‌ بهتر از این؟"بازنده بعد یه امتحان سراسری داشتیم، پسرا هم تو همون محوطه روزنامه میندازن زیر پاشون امتحان میدن، نه خیر بنده به این زودی از مواضعم کوتاه نمیام! نیشخند