روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

مامان دیشب رفت و خوشحالم که به واسطه تعطیلی‌ هفته پیش تونستم بیشتر از همیشه ببینمش، این زندگی‌ کارمندی هم یه سری معایب داره دیگه... چشمالانا یه تفالی به آرشیوم زده بودم و داشتم این پست از اسفند پارسال خودم رو می‌خوندم (اصلا یکی‌ از دلایل نوشتنم همینه که بتونم به گذشته نقبی بزنم! و خودسنجی کنم!گاوچران) دیدم چه جوابای حکیمانه‌ای از خودم ساطع کردم ته پستمابله کلی‌ حس دانشمنگ بودن بهم دست داده، جو گیر شدم در حد بنز!! عینکبعد ناگهان به این نتیجه رسیدم که واقعا امسال زیادی زود گذشتا! وقت تمامبابا همین دیروز بود درگیر کارای قبل از عید و آمادگی برای اومدن گیو اینا برا خواستگاری بودما، نشون خریدن، سینا هم که ایران بود باهاش ددر رفتن، دیدن دوستام در آخرین ماه سال و ... سال ۹۲ بدو بدو داره میره ها، نمیدونم اینهمه عجله بهر چیست واقعا!!ابرو

 

امشب تولد بابای‌ گیو هستش و من باز آهنگ انتخاب کردم مثل پارسال، چون هم استقبال از این ایده خوب بود هم اینکه واقعا چیزی نمیخواد و این هدیه خیلی‌ خوشحالش میکنه، مامی هم تقلب رسوند که همین خوبهبازنده آخر هفته هم یحتمل عموی گیو رو دعوت کنم خونه مون، درسته خونه مون خیلی‌ کوچیکه اما خوب همینه که هست، دو بار مهمون‌شون بودیم و حالا باید مهمون کنیم دیگهاوه از اونجا که دیروز تو نت گردی‌های خارجکی دیدم ملت مرغ درسته رو تو آرامپز درست می‌کنن و خیلی‌ خوب در میاد، تصمیم گرفتم همین کار رو بکنم برای غذای مهمونی‌، همراه با یه خورشتمتفکر الانم دارم تند تند مینویسم که یادم اومده می‌تونم برم یوتیوب فیلم آشپزی ببینم!! هوراایشالا که یادم بمونه آهنگ‌ها رو مرتب و رایت کنم و کاور سی‌ دی و اینا هم درست کنم!!خنثی

 

پ.ن.: امروز صبح دیدم گیو تو وایبرش آنلاینه، این چیزایی که تو ادامهٔ مطلب می‌بینید رو بدون وقفه براش فرستادم. ۲ ساعت بعد زنگ زده در حالی‌ که داره از خنده میترکه میگه داشتم یه چیزی رو به کسی‌ نشون می‌دادم٬ تمام مدت این نوشته‌ها و عکس‌ها میپریدن وسط صفحه من میبستم باز یکی‌ دیگه... قهقههخودشو اون آقاهه کاملا غریبه دیگه هر و هر خندیدن فقط!!!! آخ


بقیه ش اینجاس
[ ٢٩ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نمیدونم چرا چند روزیه هیجان عید منو گرفته و ولم نمیکنه! امروز دیگه واقعا میترسم منفجر شم از شدت هیجان!!!هورا نکته مهمش اینجاست که هیچ غلطی نمیکنم و فقط منتظرم عید شه!ابله مثلا می‌تونم برم گذرنامه مو تمدید کنم که اگه یهویی جور شد بریم جائی دستم تو پوست گردو نمونه، ولی‌ کیه که بره دنبال کاراش؟ یا از اون مهم تر می‌تونم برم گواهینامه مو تمدید کنم که کاملا ۲ سال از تاریخ انقضاش گذشته الان و حتّی گیو هم مال خودشو عوض کرده!خجالت اگه خواستیم ایرانگردی کنیم نمیشه که گیو طفلی فقط رانندگی کنه. می‌تونم لباسایی که دیگه نمی‌پوشم رو جمع کنم یا برای عید به فکر جینگول مستان کردن خودم باشما... ولی‌ به جای همه این کارای سخت من فقط هیجان دارم و امیدوارم بتونم از گزینه "دقیقه ۹۰" استفاده شایانی کنم!! نیشخنداین روزام که کارمون مامان بازیه و لذتشو می‌بریم. بعد مامان خانومی که ۳شنبه رسیده میخواد امروز و فردا بره، همش میگه باباتون دست تنهاست و گناه داره و اینا... بهش میگم عه؟! چی‌ شد؟! پس من که اومده بودم وسیله هامو بیارم و می‌گفتم گیو تنهاست و هی‌ اصرار داشتین من بمونم چی‌؟! شوهر داری برا تو خوب٬ برا من بد؟! ابروخودشو به کوچه علی‌ چپ میزنه و سریع سر خودشو با یه چیزی گرم میکنه!!!!خندهماچ

 

 به دلیل هورمونی شدن آخر هفته تقریبا سختی‌ داشتم ولی‌ حضور مامانیا باعث شد کلی‌ بهتر باشم این بار. میخواستم کله پاچه رو برا جمعه صبح بپزم که چون مامی ظهر جمعه جائی دعوت بود پنجشنبه شب کله پاچه پارتی داشتیم٬ عکساش پیش گیو هست، بعدا میذارم تو همین پست. اون شب مامی با خودش پای هم آورده بود و کلا ما شدیم تست کننده‌های کارای مامی، هر چند ما بدمون میاد، ولی‌ مجبوریم دیگه!!!دروغگو

 

ظهر پنجشنبه هم یه قورمه سبزی خیلی‌ عالی‌ پزیده بودم از شب قبلش که گرسنگی مجال عکس گرفتن نداد!!!ابله برای ۳شنبه که مامان می‌رسید  هم فسنجون پزیدم، شب که میرفتم بخوابم فسنجونه کرم رنگ بود (رب انارش خونگی بود) صبح که بیدار شدم یه رنگ قهوه ای عااااالی‌، این آرامپز اعتماد به نفس آشپزی میده به آدم!!ماچ از اونجایی که مامی ناهار دعوتمون کرد و رفتیم اونجا این خورشت جیگرم ناهار فردای من و گیو شد و شام داداشم که میرفت سر کار. بقیه شم تو یخچاله پیش بقیه قورمه سبزیا، خوب شد یادم اومد، رفتم خونه بذارم فریزر!!آخ

 

این روزا خیلی دلم میخواد از تو بیشتر بگم پسره! اصلا دلم میخواد فقط از تو بگم! از تو که زیادی منو میفهمی و درکم میکنی‌،  اطمینان کردم به تو و حالا میبینم یه کوه محکم پشتمه!بغل چجوری میتونی‌ اینهمه مهربون باشی‌؟! وقتی‌ نصفه شب از خواب میپرم و به آغوشت پناه میارم٬ توئی که مست خوابی‌ نوازشم میکنی‌ و از لابلای کلمات بریده ت میفهمم داری با حرفات آرومم میکنی‌٬ دستای مهربونت که از روی عادت کلی‌ نوازشم می‌کنن... ناخوداگاه توام حواسش به من هست!؟قلب چرا وقتی‌ دست و پاهای سردمو بهت میچسبونم تا گرم شه مثل من کولی بازی در نمیاری و فقط لبخند میزنی‌؟! خاله کوچیکه میگه وقتی‌ مادر میشی‌ یه وقتایی حس  میکنی‌ قلبت شاید از این حجم عشق به بچت بترکه!! من مادر نشده روزی چند بار این حسو تجربه می‌کنم! فکر می‌کنم بچه تو اینقدر به من عشق بده که کلا از دنیا جدا شم! خیال باطل

 

[ ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

مامانم داره میاد٬ فردا صبح خونه منه! هوراتشویق

چهارشنبه امیدوارم بیام پر از انرژیییییییییییییییماچ

[ ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

پنجشنبه بعد از تعطیلی‌ شرکت رفتم آرایشگاه و دقیقا ساعت ۲ بود که کارم تموم شد، به گیو زنگ زدم کی میای؟ گفت همون ۴ اینا. منم رفتم تنهایی ناهار خوردم (البت قبلش زنگ زدم پردیس که با هم بریم بچه مون گیر کارای قبل عقدش بود و اعصابم نداشت!!!خندهماچ) بعدم دست در جیب و لبخند به لب بازار تجریش رو گز کردم و حالم خوب خوب که شد عود هم خریدم و حرکت کردم سمت خونه، نزدیکای خونه گیو زنگ زد که منم رسیدم میخوای بیام دنبالت؟ دیدم چه کاریه تو این یخبندون و زمینای پاتیناژی بچه رو به زحمت بندازم؟ گفتم نه. پشت در خونه که رسیدم دیدم صدای فندک زدن میادتعجب داشتم پیش خودم چند تا احتمال می‌دادم و در راستای احتمالات٬ گیو رو هم قطعه قطعه می‌کردم که چرا با من هماهنگ نکرده که من تریپ سر کاری دارم و کلی‌ احتمالات دیگه که گیو در رو باز کرد...

 


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

جمعه ساعت ۱۲ ظهر که بشه مهرسا ۳۰ ساله میشه...لبخند مهرسای ۱۰ ساله هر وقت از کنار کتابخونه میگذشت و جلد کتاب "زن ۳۰ ساله" رو میدید پیش خودش فکر میکرد اووووه چقدر طولانیه بیست سال صبر کردن برای ۳۰ ساله شدن... ۱۵ سالش که بود ، دکترا بعد از اعلام خبر "فقط ۲،۳ روز  می‌مونه" فرستادنش خونه٬ اون ذوق دیدن همه فامیل رو یکجا دیدن با هم داشت و از مرگ پیش رو هم نمی‌ترسید، فقط میدونست میخواد بمونه و از زندگی‌ لذت ببره، نمیخواد کمر والدینش از این خم تر شه... ۲۰ سالش که بود عاشقانه دوست داشت اولین عشق خام زندگیش رو و در کنارش همه شیطنت‌های جوونی‌ و دانشجو بودن رو هم پایه بود و به این فکر میکرد که ما تا ۳۰ سالگی میتونیم مال هم بشیم با وجود این اختلافات؟ اون موقع مهرسا فکر میکرد عشق همه چیزه و مشکلات اساسی‌ رو کمرنگ میکنه! مهرسای ۲۵ ساله خوب فکراشو کرد و بعد از دل‌ کندن از عشقی‌ چندین ساله پا گذاشت رو بزرگترین ترس زندگیش "وابستگی مفرط به پدر و مادر" و برای خودش یه شخصیت جدید تشکیل داد، دیگه می‌تونست بگه من فلانی هستم، لازم نبود حتما بگه دختر فلانی هستم یا نامزدم فلانیه. مهرسای عزیز من حالا داره ۳۰ ساله میشه در کنار یه عشق واقعی و عاقلانه که حسابی‌ شیرین کرده همه روزمره هاشو و از ذوق اشک به چشم داره امروز!خجالت

 

وقتی‌ به عقب برمی‌گردم میبینم چه سختی هایی که نکشیدم... چه سختی هایی که نذاشتم کسی‌ بفهمه و همه فقط خنده هامو دیدن، ولی‌ بازم راضیم، خیلی‌! خیلی‌ خیلی‌ این سبک زندگی‌ کردن رو دوست دارم، قوی بودن رو! بازندهحالا این مهرسای نی‌نی که فردا میخواد به دنیا بیاد امروز میخواد بره آرایشگاه تا جینگول و قشنگ وارد ۳۰ سال بعد (بگو ایشالا!نیشخند) بشه، بعدش باید بره خونه لاک خوشگل بزنه و برای اینکه زیادی بهش خوش نگذره خونه منفجر شده رو هم مرتب کنه و فریزر رو سر و سامون بده!!

مهرسا عاشقتووووونه!!بغلماچ

 

[ ۱٧ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دلم میخواد بشینم سر نوشتن اونم با طول و تفصیل ولی چه کنم این برف و یخ رو منم اثر گذاشته و نوشتنم یخ زده!!نیشخند پس مشروح اخبار رو فقط میگم همراه با عکس٬ باشد که راضی باشیم...


بقیه ش اینجاس
[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

تو این هفته فقط شام شنبه رو خونه بودیم، منم تا جائی که جان در بدن داشتم تو اشپزخونه خودکشی کردم: پستو درست کردم برای پاستا، بورانی اسفناج، برنج طول هفته! و ته چین مرغ برای ناهار یکشنبهاوه خدا جنبه منو دید گاز ۲ شعله بهم داد واقعا!!خنده شام رو که پاستا پستو بود بر بدن زدیم و در حالی‌ که فیلم آزاد راه می‌‌دیدیم من لاک هم زدم و زود هم خوابیدیم.

  یکشنبه کار خاصی‌ نداشتم، برای فرداش هم پلو خورش قورمه سبزی آماده بود، رفتیم خونه مامی اینا و اونجا گیو در یخچالو باز کرد و گفت : یا خدا اینا چین؟! تعجبآقا منو میگی‌ مثل تیر از چلّه رها شده خودمو رسوندم و می‌گفتم چیه، به منم بگین!!! گریهمامی گفت نمیگم، مگه وایبرتو چک نکردی؟شیطان منم رفتم سراغ گوشیم دیدم اوه اوه! اصلا یادم نبود مامی اون روز کلاس شیرینی‌ پزی رفته بود و حتما با دست پر برگشته خونهخوشمزه این شد که ما چیز کیک نعنایی و شیرینی‌ ترک و لطیفه و جوجه کباب با برنج هم به لیست خلافکاری‌های کالری این هفته پربارمون اضافه شد!!آخ

 

دوشنبه مایه آماده ماکارونی گذشتم از فریزر بیرون که شب قبل از خواب پاستا آبکش کنم برا ناهار فرداش و رفتیم سمت هایپر، اونجا در کنار خریدامون یه دست کله پاچه هم خریدیم در راستای همون حفظ میزان کالری!مژه بعد هم پیتزا خریدیم بردیم پیش فرزاد و خوردیم و وقتی‌ رسیدیم خونه داشت از ۱۲ میگذشت، برا همین مواد ماکارونی رو قاطی برنجا کردم و بدین ترتیب الکی‌ الکی‌ ناهار دار شدیم!نیشخند دیشب هم که سه‌ شنبه بود و خونه مامی اینا کتلت خوردیم، فچ کنم تنها شانس سالاد خوردن این هفته مون همین امشب باشه که جائی نمیریم (بگو ایشالا!!) و نکته جالب تر اینجاست که در عرض همین ۱ هفته بنده حدود ۱.۵ کیلو به وزنم (شما بخون شکمم!) اضافه شده!!منتظر این خودش درس عبرتی میشه برای ما که دیگه از برنامه سالممون تخطی نکنیم و بچه‌های خوبی‌ باشیم، امیدوارم!چشمشکر خدا فقط روحیه خوبی داریم٬ من فردا ظهر مهمون دارم و فردا شبم مهمون داریم٬ خونه هم سگ میزنه گربه میرقصه! همچنان خودمون زوج خجسته ایم!نیشخند

 

پ.ن. : وقتی‌ یه مسیر بیشتر از نیم ساعت تو ماشین باشیم با گیو ٬ اولش که کلی‌ حرف می‌زنیم، بعد حرفامون ته میکشه آهنگ گوش میدیم. گیو رانندگیشو میکنه، منم وظیفه همراهی کامل با خواننده و رقص به حالت نشسته و زیر پوستی‌ رو به عهده میگیرم، خسته که بشم می‌شینم داستان های هپی اندینگ میسازم برای چیزایی که داره پشت پرده خونه هایی که میبینم اتفاق میفته...خیال باطلپریشب دیگه خیلی‌ بیکار شدم! آینه رو دادم پایین و داشتم دماغمو میکشیدم تو کوچیک می‌کردم و لبامو قلوه و گونه هامو بالا می‌کشیدم!! که صدای عجیبی‌ گفت: "مهرسا تو هیییییچ کاری با خودت نمیکنی‌!!" عصبانیچون تو این ۲ سال هیچوقت لحن تهدیدی ازش نشنیده بودم برام عجیب بود واقعا، من که قیافم همونجوری لب غنچه مونده بود با چشم گرد نگاش می‌کردم! تعجبگفت تو صورتت خیلیم خوبه، وقتی‌ ۴۵ سالت شد میتونی بری همه کار بکنی‌! منتظر همون موقع به این نتیجه رسیدم که چشمای گیو الان که اینقدر ضعیفه!!نیشخند ۴۵ ساله بشیم از الان هم اوضاعش خراب تر میشه و اصلا دیگه لازم نیست من کاری بکنم که بخواد خوشگلیامو ببینه!!!قهقهه

[ ٩ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یه چیزی که راجع به آخر هفته هامون دوست دارم غیر قابل پیش بینی‌ بودنشونه!! گاوچراناین بار به این ترتیب شد که من بعد از خونه رسیدن و خورش کرفس خوردن همه ظرفا رو شستم و قورمه سبزی بار گذاشتم بعد حس کردم کم میشه دوباره همون‌قدر دیگه هم بار گذاشتم! خوشمزههمه رو با هم منتقل کردم به آرامپز و از ۳.۵ تا ۵ هم خوابیدم. گیو هم دیر میومد، خواستم دو تا از دوستا رو ببینم که قرار داشتن از قبل. برا خودم فیلم دیدم و نت گردی کردم و قبل از اومدن گیو هم دوش گرفتم. گیو بعد از رسیدن و خستگی در کردن جارو کشید و منم آماده شدم کم کم بریم بیرون شام بخوریم دو تائی، محی‌ که زنگ زد و دیدیم خونه تنهاست رفتیم شام گرفتیم بردیم پیش بچه خوردیم و بعد از مدت‌ها دیدیم همو دیدار تازه کردیمماچ

 

جمعه صبح پا شدم، گیو داشت میرفت سر کار. دیدم حوصله‌‌ خونه موندن ندارم و مهم تر از همه چیز دلم هوای تمیییییز میخواستوقت تمام گفتم منم می‌آم. تا من آماده میشدم گیو صبحونه برام برمیداشت و به غر زدن من مبنی بر اینکه حالا من چیکار کنم از قبل نمیدونم چی‌ بپوشم گوش میداد! خندهواقعا امیدوارم سالها همین‌جوری زندگیمون پر از ترکای دیواری باشه که بهش میخندیم، همینطور دوستانه که اجازه نمی‌دیم هیچ موضوعی اخم به چهره اون یکی‌ بیاره و اگه هم قراره چیزی رو به هم گوشزد کنیم آروم و با درد دل باشه و حسابی‌ راز دار هم باشیم و یه دوست امین و گوش محرم...قلب


بقیه ش اینجاس
[ ٥ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

پریشب که ۳شنبه بود، مامی بهتر شده بود تقریبا. با اون مریضی برا شام هم آش شله قلمکار درست کرده بود!چشم من اگه یه روش کشف می‌کردم که مامان خودم و مامی رو بتونم نیم ساعت به یه مبل بچسبونم خیلی‌ خیلی‌ دو تا خونواده رو خوشحال می‌کردم!ابرو اونجا که بودیم بحث این خانومه هم پیش اومد و شکایت گیو رو به مامی کردم که دوست نداره قضیه رو هیجانی‌ کنه و بذاره من جواب خانومه رو بدمگاوچران مامی هم گفت آخه اگه اذیتی کرده بود یه چیزی، ولی‌ اون نمیدونه که شما ازدواج کردین و شاید فکر میکنه گیو هنوز مجردهمتفکر البت دو تاییمون یه کمی‌ هم تقبیح کردیم که ملت هنوز جدا نشده دنبال مرهم می‌گردن ولی‌ تا به قضاوت نرسیده بود زود سر و تهشو هم آوردیم!!نیشخند مامی به گیو گفته بود مهرسا واقعا عکس‌العمل منطقی و عاقلانه‌ای داشته و اینکه رفتارش با تو اصلا فرق نکرده خیلی‌ عالیه، گیو هم موقع خواب اینقدر حرفای قشنگ قشنگ زیر گوشم گفت و چلوندم که ترجیح دادم خودمو به خواب بزنم فقط بشنوم و جواب لازم نباشه بدم!!شیطان

 

دیشب گیو دیر میومد، من از این فرصت استفاده کردم و همزمان چند تا کار انجام دادم، چون وقتی‌ خودش باشه میگه بیا پیشم بشین و من عملا به درجه اکتیویتی که مد نظرم هست نائل نمیشم! از خود راضیجوشونده برا خودم درست کردم، خورش کرفس بار گذاشتم برا ناهار امروز، مواد پاستا پنه پزیدم برا شام و پاستا رو هم آبکش کردم، لاکامو پاک کردم و دوش که می‌گرفتم گیو رسید. شام آماده کردم خوردیم و داشتیم همفکری میکردیم برا عکس گذاری که باز خانومه مسج داد! زباندیشبش برا وایبر گیو عکس خوشگلی‌ از عقدمون گذاشتیم و گیو فقط یک کلمه نوشت: من ازدواج کردم. حالا خانومه نوشت: مبارک باشه، ما که دشمن نیستیم. از اونجایی که قرار شد اگه بعد از اینکه گیو اعلام تاهل کرد و اون بازم ادامه داد من وارد عمل بشم، فعلا نمیتونم وارد عمل بشم!زبان یعنی‌ در حال حاضر یا اون خانومه شعور داره و  میره این دام بر مرغ دیگر مینهه! یا اینکه نداره و من خیلی‌ مودبانه شست و شوش میدم و بهش میفهمونم من و همسرم هیچ چیز از هم پنهان و جدائی نداریم (معلومه تمام وجودم داره دعا دعا میکنه خانومه باز یه چیزی بگه؟!نیشخند)

 

فرزاد خارجه بوده اومده، یحتمل این آخر هفته این بچه رو ببینیم که الان میدونم هم اون هم گیو حسابی‌ دلتنگ هم شدن. امروز دلم خیاطی کاری هم میخواد و خواب عصر هم میخواد! ببینم کدومشون پیروز میشن!ابله

 

دو تا از عکسای ادامه مطلب مال سفارش توئه اسکارلت جونم٬ توضیح هم دادم برات ماچ


بقیه ش اینجاس
[ ۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خودمم برام جالب بود که این روزا چرا کمتر مینویسم! گفتم بشینم دلیلا رو لیست کنم ببینم اوضاع از چه قراره!متفکر

- کار شرکت که تا میام جهت کار شخصی‌ دست به قلم بشم یهو یه کاری هوار میشه سرم، دیروزم یه کم بیکار بودم که خواهرم اومد پیشم!!نیشخند

- دیدن این سریال آنلاین که به خودم جایزه میدمش! مثلا میگم این ایمیلو بزنم بعدش میرم ۱۰ مین سریال میبینم، تا کار بعدی رو هم انجام میدم بقیه ش لود شه!!زبان

- لیست وبلاگایی که می‌خونم خیلی‌ بلند بالا شده و عمرا هم نمیتونم ازشون بگذرم و نخونم!مژه

- همون یه ربع آخر ساعت که وقت اضافه هست رو هم میرم دستور آشپزی از نت میگیرم!از خود راضی

- و در آخر این که واقعنی ۲، ۳ بار نوشتم و برق رفت، من جدا کنف شدم!!!!خنثی

 

اتفاقاً چقدر دلم میخواست این روزا رو با تفصیل بنویسم، مامی مریض شده طفلک، همون ۵شنبه هم که مهمونی‌ بودیم حسابی‌ سرفه میزد و مریض بود. جمعه سوپ٬ خورش به آلو و سالاد درست کردم بردم ناهار خونه شون. یکشنبه هم که تعطیل بود رفتیم با گیو یه کلیسا دیدیم، یکی‌ از هیجان انگیز‌ترین خاطرات زندگیم شد و تا عمر دارم صلیب ببینم یه لبخند بزرگ میاد رو صورتملبخند پریشبم که دوست دختر (یا یکی‌ از دوست دخترای!نیشخند) قبلنای گیو تو وایبر بهش مسج میداد و ما داشتیم تو اینستاگرام عکس میذاشتیم هی‌ می‌پرید وسط کار ما!! منتظرگذاشتیم خوب حرفاشو بزنه و جواب ندادیم، حالا امروز کشف کردم همونه که مسج هم میداد یه مدت پیش. گیو هم روشش با من کاملا متفاوته، من طرف رو میترکونم با حرفام و آخرشم بهش میفهمونم هییییییچ شانسی‌ نداره و کاری میکنم فرار کنه از دستم بره!!!قهقهه گیو اما کاملا همه چیز رو ندیده میگیره و کوچییییییک‌ترین جوابی نمیده٬ طرف خسته میشه میره!خنثی خانومه یه پسر جیگر ناز هم داره (عکس وایبرشو دیدم!شیطان)  و به قول خودش داره طلاق میگیره (گفته مشترک همه خانوما و آقایون متاهلی که میخوان شیطنت کنن، صبرم نمیکنن طلاق بگیرن بعدش برن سراغ بقیه !!متفکر) البت که اصلا دوست ندارم خودم یا دوستام خدای نکرده کسی‌ رو اینجا قضاوت کنیم. اگه قرار به قضاوت زندگی‌ بقیه از رو ظاهر و گفته‌هاشون باشه کی‌ دم دست تر از خودم؟!چشمک از وقتی‌ اینجا کار می‌کنم و با همکارم میرم تا سر خیابون یه وقتایی، از دید بقیه که بخوام نگاه کنم : یه خانمی هست که تا حالا از ۸ مدل ماشین پیاده شده!! حالا بیننده از کجا بدونه هر ۸ تاش مال یه نفر بوده که عشق تعویض ماشینه خدا داند؟! یا همون خانم دیروز تو راه خونه یه پسره بهش متلک گفت برگشت پسره رو بغل کرد ابراز محبت و دلتنگی میکردن به هم با نیش باز!تعجب نه! قضاوت در من یکی‌ ریشه ش خشکیده‌ خدا رو شکر!!بازنده

 

پ.ن. معلومه این پست رو نوشتم چون کرم داشتم و دلم میخواست یه سری کامنت جالب ببینم؟! نیشخند

[ ۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب