روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

دیشب خونه مامی اینا بودیم، کیک ۳ دقیقه‌ای رو درست کردیم و بازم خوب شد، دستورشو از وب هانی برداشتم، مرسی‌ عشقکمماچ هفته پیشم درست کردم که این شکلی‌ شد، خداییش مذه ش عالی‌ شده بود، امتحانش ضرر نداره!

 

پریروز نمیدونم چرا یهو جوگیر شدم! تو راه خونه سبزیجات خریدم و به گیو هم سفارش دادم داره میاد مرغ و شیر هم بگیره، یعنی‌ از ۶ تا خود ۱۱ من پای گاز و سینک بودم، تازه گیو که دید اوضاع چقدر بحرانیه هم به کمکم اومد و برام سبزیجات نگینی کرد که بذارم فریزر برای سوپ‌های سریع درست کردنماچ برا شام سوپ ریشه‌ها درست کردم! هویج داشت و چغندر و شلغم و تره فرنگی‌ و پیازچه، فقط ریشه درخت نداشت!!نیشخند برا ناهار فرداشم کوکو سیب زمینی. یه قابلمه سوپ رو دو تائی تا تهش خوردیم، ماشالا به جونمون!!! زبانماستم بستم و دیگه بعد از اون تخت رو بغل کردیم که به شیرین‌ترین کار دنیا در این روز‌ها برسیم: خواب!قلب


بقیه ش اینجاس
[ ٢٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

پردیس که اومد در حال رنگ مو درست کردن و ذغال گذاشتن و چای دم کردن و مو رنگ کردن و همه کارامون دهنامونم طبق معمول میجنبید و از زمین و زمان حرف میزدیم. یه غیبت کنونم داشتیم که من اون بنده خدا رو ندیده بودم ولی‌ آدمایی از اون جنس رو هم خیلی‌ زیاد دیده بودم هم خوب میشناختم و ازشون دوری می‌کنمسبز وقتی‌ پردیس میگفت جواب حرفاشو چجوری زیرپوستی و عالی‌ داده خر کیف شده بودم، میخواستم بچلونمشخنده عکس العمل عالی‌ و بیخیالی!! عاااااااااشقتم دوستم!ماچ کلا یکشنبه روز غیبت کردن بود. بعد که گیو اومد سر حرف رو باز کردم و یه کله پاچه حسابی‌ هم بار گذاشتیم از کسی‌ که دوتامون میشناختیم تا پشت در خونه مامی اینا!مژه از جمعه که مهمونی‌ بودیم تا دیشب که مامی رو دیدم هم در حال ترکیدن بودم که یه چیزایی رو بهش بگم و کلی‌ بخندیم، اتفاقاً مامی یه چیزایی رو نشنیده بود که من (و حتّی در کامل تعجب گیو!زبان) بهش گفتم و کلی‌ دور همی‌ خندیدیم. خلاصه اینکه دیروز مهرسا یه شیطونک غیبت کن شده بود که تو جلد بقیه هم میرفت و ملت رو به خلاف تشویق  میکرد...شیطان

 

دیشب وقت خواب مثل همیشه که تو تاریکی یه نگاه خیره با خیال راحت به گیو می‌کردم، بهش گفتم: پردیس امروز بهم گفته: مهرسا خوشبختی نه؟خیلی‌ راضی‌ هستی‌، معلومه! لبخندمن کلی‌ تو چشماش خوشحالی دیدم از راضی‌ بودنم. میدونی‌ گیو من خیلی‌ خوشحالم که با همیم، خیلی‌ خوبه که همدیگرو داریم... محکم فشارم داد تو بغلش و بعد دیگه کاملا سکوت بود، من که بغض کرده بودم و بعد از بوسیدن گیو سریع رومو اون‌و‌ری کردم خوابیدم، نمیدونم گیو اون لحظه چه حسی داشت...

 

اخیرا در مورد دوست داشته شدن جائی خوندم که یادم نمی‌آد کجا! دوست داشته شدن خیلی‌ خوبه، حس غلیظ زندگی‌ داره! بدونی یکی‌ هست که دوستت داره فقط و فقط خود تو رو، برای فضولی نمی‌آد تو خونت، بهت کمک میکنه بی‌ هیچ چشم داشتی، چشمش فقط چشماتو می‌بینه و صورت و تنت رو دنبال عیبات درو نمیکنه! از شادیت شاد میشه...قلب همه ما، تک تک ما‌ها دوست داشته میشیم، توسط پدر و مادرمون، همسر و بچه هامون، فکر می‌کنم کافیه چند لحظه به اینکه توسط چه کسانی‌ دوست داشته میشیم (حتی خیلی‌ کم و سطحی) فکر کنیم تا حالمون بهتر شه. مثلا من میدونم روح مادربزرگ عزیزم دوستم داره و خیلی‌ وقتا باهاش حرف میزنم و بهش یادآوری می‌کنم که فرشته نگهبان منه و باید هوامو داشته باشه.قلب اصلا همین علی‌ آقا تو سوپر سر کوچه که اگه چند روز نرم احوالپرسی میکنه و میگه خریدم ندارین بیاین ببینیمتون خیالمون راحت باشه هستین.لبخند اون آقا پیرمرده که وقتی‌ سوار ماشینش میشم تا خود مقصد از ذوق می‌خنده و تا سر کوچه شرکت میاردم که دختر مهربونش اذیت نشهماچ. بابای‌ گیو که وقت روبوسی دستامو محکم میگیره و تو نگاهش برق رضایت میبینم. دوستم پوریا که حتّی نمی‌دونست من و گیو با هم زندگی می‌کنیم بعد از عقدمون و با شنیدنش کلی‌ صداش شادتر شد. مادرجون مهربونم که با آرایش کردن میونه خوبی‌ نداره ولی‌ برام کیف لوازم آرایشی میدوزه و می‌فرسته برامقلب گیوی که تو خونه خودشون بهش اجازه داده نمی‌شده کار کنه و الان پا به پای من همه جوره کمک میکنه و نمیذاره خسته شم، شبا میوه پوست میگیره و کلی‌ منت کشی‌ میکنه تا برای حفظ سلامتیم میوه بخورم و اینقدر بچه تخس نباشم! دوستان مجازی ای که حساااااابی تو دلم جا باز کردن و جونمون به جون هم بند شده و با غم و شادی هم ناراحت و شاد میشیم. اگه بخوام این لیست رو ادامه بدم باید ساعت‌ها بشینم و از این دل‌خوشی‌ها بنویسم...

 

بیاید چند لحظه فکر کنیم به این همه دوست داشته شدن و خودمون رو به یه لبخند بزرگ مهمون کنیم!ماچ

[ ٢۳ دی ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب دیگه داره برا خودمم مسجل میشه که حالم داره از سرمای هوا به هم میخوره و بیشتر از اون٬ از این آلودگی که سوغاتش سر درد و بیحالیهکلافه حالا امروز بهتره ولی‌ دیروز اگه همین ۲ قطره برفم نیومده بود من یکی‌ که به نشانه اعتراض تهران رو ترک می‌کردم!!! نیشخندبازم صبح بیدار شدنا برام عذاب آور شده و دلم میخواد فقط و فقط ۵ دقیقه بیشتر بخوابم که تماس بیدار باش گیو جان این اجازه رو به من نمیدهمنتظر تازگی‌ها دست من رو هم خونده و بهم میگه اگه راس میگی پاشو ببین رو اوپن چیه!!! هر روزم آیتم مورد نظر رو عوض میکنه که من نتونم سرش گول بمالم!!خنده

 

حالا اون قضیه به کنار، من نمیدونم چرا کار شرکت اینقدر زیاد شده! اصلا یعنی‌ چه که آدم بیاد سر کار بعد فقط وقت ناهار بتونه شیطنت اینترنتی کنه؟! متفکر این مسئولینم که کلا نه به دود توجه می‌کنن نه به مسئله به این مهمی‌!! چشمدیروز عصر با گیو رفتم خونه، خدا خیرش بده که مثل فرشته نجات اومد منو از سرما نجات داد و رفتیم. تا رسیدیم گفتم فیلمی که خریدیم رو تماشا کنیم، فیلم Gravity رو دیدیم تا ساعتای ۸ کاسه تخمه به دست و محو در فیلم، لبّ مطلبشم این بود که هیچوقت نباید ناامید شد و تا میتونیم از زندگی‌ کوتاهمون باید لذت ببریم، نشون داد مستأصل‌ترین هم که باشیم بازم دوست داریم زنده بمونیم و زندگی‌ کنیم، پس چرا سخت بگیریم و اینا...بازنده فیلم رو از جلو یه بستنی فروشیه تو سعادت آباد خریده بودیم ۵شنبه (یادم اومد آخر هفته‌ای هم داشتیما!زبان) به فروشنده که بساط کرده بود گفتم اگه از کیفیت فیلم یا زیرنویسش ناراضی‌ باشم می‌آم فیلمتو پس میدم، ۱۰ تا از فیلماتم مجانی‌ میبرم! نیشخنداونم گفت قبول! گاوچرانحالا میبینم همه جوره راضی‌ بودم از فیلم، نمیشه برم مفت خوری کنم!

 

 طبق روال یک شنبه سه‌ شنبه‌ها رو خونه مامی اینا هستیم که تازگی‌ها به این دورهمی سریال دیدن هم اضافه شده، شاهگوش رو میبینیم و حالشو می‌بریم، خوش ساختهقلب ضمنا من از ابتدای تاهل نتونستم پنجشنبه ظهرا بخوابم، اینم غر غر بعدی من! این هفته هم ناهارمو خوردم با یه پاتیل دوغ! یه کم جمع و جور کردم بعد گفتم پیش خودم الانا گیو می‌رسه، بد خواب میشم٬ صبر کنم بیاد یا با هم میخوابیم یا میره پای تی‌ وی من تنها می‌خوابمخیال باطل گیو اومد و منو برد بخوابونه که دید خوابش نمیبره آروم پا شد رفت پای تی‌ وی. چشمام داشت گرم میشد که صدای موش خونه رو از آشپزخونه شنیدم!عصبانی با چشمای خون گرفته و کله ژولی پولی‌ رفتم مچشو در حال غذای سرد خوردن از یخچال گرفتم و اینگونه شد که این پنجشنبه هم ما از وصال یار عقب موندیم!گریه بعد فرزاد زنگ زد بیاین بستنی بخوریم، میخواستم برم حموم که فرزاد و گیو آماج گلوله قرارم دادن و پشیمون شدم! پا شدیم جینگول کردیم رفتیم، از اون طرف هم هایپر ظرف دم دستی‌ خریدم برای شام خوردنامون که گیو نزنه ظرفای عزیزمو بشکونه!!!شیطان بعد از شام و قلیون و دیدن "شوخی‌ کردم" نزدیکای ۱ رسیدیم خونه و خواب عزیزمو در آغوش گرفتم!!قلب

 

جمعه گیو رفت سر کار و منم کارای عقب افتاده رو انجام می‌دادم که گیو خبر داد شب عموم دعوت کرده خونه شون، احتمالا شیدا خانم اینام هستنتعجب من شدم اژدهای سه‌ سر ولی‌ دیدم این بچه هم الان شنیده و گناهی نداره! سریع به صورتم یه دستی‌ کشیدم و شکر خدا ناخونامم دیروز عصرش فرنچ کرده بودم. بعد از حموم موهام رو هم فر کردم که هم خونه مامی اینا مرتب باشم، هم برا شب که میخوایم بریم یه آب پاشیشون کنم باز فر جیگیلی بخوره و کار زیادی نداشته باشمبازنده خونه مامی اینام ناهار خوردیم و سریال دیدیم، زودتر از همیشه هم راه افتادیم رفتیم خونه که حاضر شیم. بلوز کرم پوشیدم و دامن و جوراب مشکی‌ با کفش کرم مشکی‌ و گل‌ سر کرم مشکی‌ بافتنی، رو اینام پانچو (حالا برا مهمونی‌ بعدی میدونم نباید چی‌ بپوشم!)نیشخند

 

اونجام خیلی‌ خوش گذشت، دیدن قدردانی‌ مامان بابای‌ گیو به صورت علنی و غیر علنی از خودمو اعتراف می‌کنم که خیلی‌ دوست دارماز خود راضی وقتی‌ عموی گیو محکم بوسیدم و گفت ممنون که اومدین کاملا منظورشو گرفتمچشمک این پسر ما چندین ساله نمیرفته خونه فک و فامیل، ولی‌ مگه حریف مهرسا میشه الان؟! شیطانشیدا خانومم که اونجا بود از اون تیپ خانوماس که من خیلی‌ دوست دارم، از این خانم مسن‌های شیییییییک پوش زیباااااخوشمزه تحصیل کرده و مدیر و مدبر. همون طور که حدس زده بودم و به گیو هم گفته بودم قبلش٬ کلی‌ راجع به من از مامی یواشکی پرسید و منم که نمی‌فهمیدمابله یه سوالم زیر پوستی‌ که مضمونش همون "اینو از کجا گیر آوردین؟" بود!!قهقهه آقا منو میگی‌؟ داشتم از خنده منفجر میشدم ولی‌ مگه میشد بخندی وقتی‌ با هیشکی حرف نمیزنی؟! خدا خدا می‌کردم زن عموش از آشپزخونه بیاد یه چیزی تعریف کنه من به جای خنده براش غرش کنم!!! خنده آخرشم برا همین پنجشنبه مامی اینا رو دعوت کرد خونه شون و ۱۰۰ بار هم تأکید کرد مهرسا خانم حتما بیاین ها... گفتم چشم، با گیو خدمتتون میرسیم حتما!!ابرو

 

 من برم که تا ساعت ۴ وقت دارم یه کاری رو تموم کنم٬ ۴ پردیس جونی میاد بریم خونه م اون برا من ریشه مو رنگ کنه، من باج بهش قلیون بدم!! نیشخندشب هم که میریم خونه مامی اینا. ببین طبیعت عزیز، یا رو به گرم تر شدن میذاری که من مثل ‌خرس قطبی اینقدر عشق خواب و لحاف گرم نباشم تمام روز منتظر وقت خواب شب، یا کلاهمون بدجور میره تو هم و کثیفت می‌کنم پوست آدامسمو نمی‌ندازم سطل‌ آشغال، از ما گفتن!!!قهر

[ ٢٢ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
چهارشنبه تا می‌تونستم کارامو انجام دادم، البت بعد از لیست نوشتن و الویت بندیبازنده وقتی‌ میخواستم بخوابم سینی مزه و دسر آماده بود، قورمه سبزی تو آرام پز داشت پخته میشد، بوقلمون هم تو مواد داخل یخچال مزه می‌گرفت و بادمجون هم از فریزر به یخچال منتقل شده بود. دلیل عمده عجله کردنمم این بود که فردا صبح تا ظهرش میخواستم برم خونه دوستی‌ که خیلی‌ وقت بود میخواستیم همو ببینیم و نمی‌شد، خجسته‌ام دیگه!!!نیشخند

بقیه ش اینجاس
[ ۱٦ دی ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز ظهر تا عصر خونه فرزاد بودیم و بعد رفتیم پلاسکو و من لذتی  بردم که اخیرا نبرده بودم، یعنی‌ مث دیدن موزه‌ یا عتیقه‌‌ می‌مونه برام دیدن رنگی‌ رنگی‌‌های ریز و درشت پلاستیکی!!!هورا بعد از اون خونه مامی اینا به صرف لوبیا پلو که بعد از توصیه دوستان به صرفه جویی در وقت٬ ناهار امروزمونم از همون‌جا برداشتیم زدیم زیر بغل بردیم خونه!!! نیشخندالانم منتظرم گیو بیاد بریم بازارچه چیزایی که برا مهمونی‌ فردا شب میخوایم بخریم٬ مامی اینا میان. شام به احتمال زیاد بوقلمون باشه و بادمجون. حالا عکس حتما میگیرم، پیش غذا و دسر هم خواهیم داشت. خیلی‌ از اینا رو باید امشب اوکی کنماوه به اضافه اینکه میخوام تو آرام پز هم یه خورش درست کنم که دستم روون شه و راه بیفتم، ضمنا اینقدر خجسته هستم که فردا صبحم دارم میرم مهمونی‌ صبحونه!! ابلهخونه دوستی‌ که پارسال همین موقعها قرار بود همو ببینیم!!! کلا من دیر و زود دارم و سوخت و سوز ندارم!! مژهکلاس یوگا هم دقیقا ۱ سال بعد از اراده کردن رفتم!! میگم شاید نی‌نی آوردن هم همین‌جوری شه، ها؟! پس یعنی‌ من از الان اراده کنم که سال ۹۴ طبق برنامه نی‌نی بیاد؟! متفکر

[ ۱۱ دی ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب یه واقعیت هایی رو همه ما میدونیم، فقط بعضی‌ وقتا کتمانشون می‌کنیم. واقعیتی مثل اینکه همه ما "خر درون" داریم، همانطور که "کودک درون" داریم یا "کوزت درون" یا مثلا "شیطان درون" و " فرشته خوبی‌‌های درون"!!نیشخند این خر درون من همش داشت جفتک مینداخت و میگفت یالا مهرسا، یالا خسته شو از این وضعیت! یالا بهونه‌ گیری کن و نق بزن، تنبلی کن و غر بزن... شیطانداشتم کم کم سعی‌ می‌کردم به حرفاش گوش کنم و دقت کنم ببینم دلیل خوبی‌ هم داره برا حرفاش یا نه که ناگهان شوالیه زره پوش "منطق درون" اومد با شمشیر زد اون خر بیچاره طفلک رو از وسط نصف کرد و یه پوزخند هم به مهرسای متعجب زد و تو سیاهی شب گم شد...خنثی

 

پریشب در حالی‌ که هم داشتم مواد ماکارونی آماده می‌کردم برا فریزر گذاشتن و هم خورش به آلو و پلو درست می‌کردم به گیو گفتم تا دوش بگیری من اینجا رو کاناپه چرت میزنم. با صدای آروم گیو بیدار شدم یه ربع بعد که تشویقم میکرد بی‌خیال غذا بشم و برم رو تخت بخوابم. من اما از جا پریدم و گفتم دیگه آخراشه، الان تموم میشه می‌خوابم. این اون لحظه بود که شوالیه اومد و رفت! بازندهخوب راستش از وقتی‌ ما همخونه شدیم که دیگه ۱ ماه شده، همش داشتیم آماده سازی و مرتب کاری میکردیم. ۲ هفته که قبل از عقد بود، بعد خورده ریزا و الانم که وسیله‌های من رسیده، کارای اونا داره انجام میشه و رو به اتمامه. قبلا کلا از ددر رفتن هر شب زیادم راضی‌ نبودم و دلم میخواست یه وقتایی تو خونه بمونم که گیو همیشه دلتنگ اجازه نمی‌دادابرو الان اوضاع هر شب ددر تبدیل شده به هفته‌ای دو شب خونه مامی اینا و پنجشنبه‌ها که به نظر خودم خیلی‌ خوبه، چون مامی اینا نزدیکن به ما و انرژی زیادی ازمون گرفته نمیشه برای رفت و آمد و بعدم نمیدونم تو این سرما آخه کجا میشه رفت!! باید برم ببینم پارسال ما سرخوشا چیکار میکردیم واقعا!؟خنده این قضیه درست شد و قضیه بعد ناهارای هر روزمونه که دیگه دیدم داره میره رو اعصاب و باید فکری به حالش بکنم...متفکر (از اونجایی که من رسما ۶ میرسم خونه و هم میخوام استراحت کنم هم برای گیو زمان بذارم هم به کارم برسم هم جینگول باشم هم شام و هم ناهار و هم ۱۱.۵ بخوابم!!!ابله)

 

دیروز که با تابان عزیزم چت می‌کردم (عاشقتم واسه اینهمه تجربه‌ای که در اختیارم میذاری جیگررررررماچ) از اونجایی که اونم کارمنده ازش خواستم بهم نکاتی‌ رو یاد بده که این همه عزا نگیرم هر شب برای ناهار فردا، شام که سالاد اینا می‌خوریم معمولا. اینجا هم از تجربه‌های خودم میگم هم تابان و امیدوارم شما هم از کارائی که می‌کنید برام بگین تا جمیعاً مستفیض شیم!بغل این کار‌ها رو میشه توی یه روز تعطیل انجام داد مثلا:

- میشه برنج رو آبکش کرد در حجم بالا و گذاشت یخچال، بعد به اندازه‌ای که  میخوای هر بار برداری و دم بدی.

- میشه کتلت درست کرد گردالی، بینشون پلاستیک، گذاشت فریزر، قبل از استفاده هم در بیاری سرخ کنی‌.

- میشه گوشت قلقلی آماده هم فریزر داشت.

- میشه پیاز داغ زیاد درست کرد و تو یخچال نگه داری کرد (من پیاز داغ رو اینجوری درست می‌کنم و کلی‌ ازش خالی‌ خالی‌ می‌خورم!!!خوشمزه)

- میشه وقتی‌ داریم خورش درست می‌کنیم برای ۳، ۴ وعده درست کنیم بذاریم فریزر که شب هایی که خونه نیستیم وقتی‌ برمی‌گردیم فقط برنج درست کردنش بمونه.

- میشه گوشت خورشتی رو هم پخت و برای هر وعده جدا گذاشت که بشه با بادمجون سرخ شده آماده یا کرفس آماده یا هرچیزی که داریم سریع یه خورش خوشمزه درست کنیم.

- میشه جوجه کباب آماده هم داشت که گذاشت فر یا مایکروفر.

- بقیه ش رو هم تو کامنتا شما بهم میگید دیگه!ماچ

 

حالا می‌مونه برنامه ریزی کردن با گیو که به یه اجماع برسیم از بابت تنوع غذایی! میدونم گیو ظهرا غذای نونی هم می‌خورده ولی‌ من ناهار رو فقط یه چیز "پلو" دار میدونم و بس که استثنا داره و اون همانا ماکارونیه! نیشخندمیتونیم یه وقتایی من یه چیز "هویج پخته" دار و "آلو" دار بخورم و برای اون مثلا کتلت بذارم. اصلا دلم نمیخواد از اون خانوما باشم که پا رو علائق شکمی شون میذارن به خاطر ذائقه آقاشون!ابرو حاضرم دو بار دو بار زحمت بکشما ولی‌ پا رو دوست داشتنی‌های خودم نذارم! گاوچران آهان یه نکته دیگه که قبلا هم انجام می‌دادم یادداشت کردن محتویات فریزره و بعد از هر برداشتن٬ یه شماره از جلوی اون آیتم کم کردن. اینجوری در فریزر بیچاره هی‌ باز نمی‌مونه من ببینم چی‌ دارم یا نه (سلام تابان!!شیطان) اینم نصب میشه با آهنربا رو در یخچال تا همیشه تو تخم چشمم باشه، البت که یه وقتایی هی‌ نگاش می‌کنم ذوق می‌کنم میگم: وای من چقدر خوشبختم!!!خنده

 

نکات قابل ذکر: منم خیلی‌ دوست دارم همش غذای تازه پز بخوریم، ولی‌ زندگی فعلا جوریه که باید همین‌جوری طی کرد، غذای تازه باشه برای آخر هفته‌ها و تعطیلات!بازنده توی این تعطیلات عزیییییییییز که از امروز عصر آغاز میشه هم امیدوارم بتونم به خودم کمک بیشتری کنم برای راحت بودن طی هفته‌های بی‌ تعطیلی‌ دیگه. ناهار فردا ظهر رو خونه فرزاد دعوت شدیم به همراه نامزدش که فرزاد خودش میخواد مرغ دوماد پز بده بخوریم!! خندهمامان بابای‌ گیو رو هم باید پنجشنبه ظهر یا جمعه دعوت کنم، از اونجایی که به احتمال خیلی‌ زیاد چهارشنبه باید بیایم سر کارنگران حتما هم دوست دارم از تهران یه کم فاصله بگیرم اگه بشه، دلم میخواد صبح‌ها با گیو برم کارگاه حتّی!! از بس این چند روز سر درد چشم درد داشتم و بیحالی و طپش قلب و احساس خفگی و جمیع امراض دیگه!!چشم

[ ٩ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

من معمولا وقتی‌ یه مدت نمیام، جهت انحراف اذهان عمومی‌ به عکس متوسل میشم و خوبم جواب میده! شیطانپس بریم عکس ببینیم و منم کنارش توضیح بدم چی‌ شده این مدت...


بقیه ش اینجاس
[ ٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب