روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

قبلا از مدیریت بحران خفنم گفته بودم! نمونه ش دیروز عصر که بدو بدو خودمو رسوندم خونه و به محض خونه رسیدن خنثی شدم و رفتم کامنت خوندم و بعدش هم شمع درست کردم!!خنثی شمعهای چوبی رو که عکسشونم گذاشته بودم رو از اول پر کردم  با همون طعم‌ها و فتیله نو گذاشتم و دارچینیه رو هم گذاشتم که بدم به مامان گیو. مدتی‌ که به سوختن شمع نیگا می‌کردم تفکر هم می‌کردم البت!!آخ که چی‌ بیاریم برا خوردن که عصرونه هم باشه و اصلا شکل شام نباشه، تنها گزینه خوب و کم دردسری که به ذهنم رسید آش رشته بود که مامان عالی درستش میکنه، ۸ هم که شال کلاه کردم  برم خرید، و خونه هم همانگونه رها شد! مژهرفتیم با گیو شهروند سبزی آش و خرت پرت خریدیم و تو راهی‌ که می‌رفتیم من یه چیز سرخ شده چرررررب بخورم (میگن استرس رو کم میکنه!زبان) یادم اومد کاسه بزرگه دست محسن ایناس، از اون مهمونیه جا مونده، قرار شد بریم اون رو برداریم که رفتیم.

 

از شنبه محسن گفته بود شب یلدا باید بیاین خونه ما که فلانی‌ها هم میان و تو و گیو هم باید حتما باشین، دیشب اونجا که رسیدم آروم آروم بهش گفتم که ما این ظرف رو برای این میخوایم که مامانم میاد و مامانا همو می‌بینن و بازم قضیه رو نمیگرفت که حتّی بعدش هم من خونه پیش مامان میموندم. وای از وقتی‌ که گرفت قضیه رو!نگران تا حالا اینجوری ندیده بودمش، با یه خشمی داشت گیو رو نگاه میکرد که من صدام بلند شد که تو غلط میکنی‌ پسرمو اینجوری نیگا میکنی‌!!!عصبانیمنم همونجوری نیگا کرد!!خنثیشروع کرد به فحش دادن که ازتون بدم میاد و اگه می‌خواین باز سورپرایز بازی در بیارین من حوصله‌ ندارم و شاخ و شونه کشید خلاصه. در آخر قرار شد اگه مامانم دلش خواست بیاد٬ منم گفتم به شرطی میارمش که بچه‌ها معذب نشن و مثل وقتی‌ که داداش بزرگه محسن اونجا بود کماکان خودمون باشیم و پر از افتخار!!نیشخند

 

امیدوارم حضور مامان تو خونه باعث شه من از کف در بیام و شروع کنم کارامو کردن، یه دسر خیلی‌ ساده میخوام درست کنم که اینجاست و اگه وقت شد ژله هندونه‌ای با این شکل هم هست. محسنم الان گفت اگه خودتم نیومدی دسرتو بفرست بیاد!!!خنده مامانی هم که رسیده و امیدوارم همون ۱۲.۵ بتونم برم خونه که به همه کارامون برسیم. گیو اینا هم ۶ میان. نگرانبرای چی‌ بپوشیم هم از اونجا که من همیشه شلوار پوشیدم میخوام دامن کوتاه بپوشم با ساق و در مورد تاپ هم هر چی‌ با لاک دستم ‌ست بشه! از خود راضیمامانم که هر چی‌ من بگم باید بپوشه!!شیطان راستش دوست دارم مامان بیاد خونه محسن اینا، ببینه من چه آدمای گلی دور و برام هستن و خیالش از راحت هم راحت تر شه.لبخند این هم یه مدل انار دون شده که فوق‌العاده ‌ست برای امشب ٬ تلفنی هم دستورشو دادم اجرا شه خونه محسن اینا که اگه خودم نرفتم عکساشو ببینم ذوق کنم!نیشخند

[ ۳٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

تو این تهران درندشت فقط همین کوچه شرکت ما که اتفاقا سر بالا هست و بسیار شیب و نفس گیر رو برف روبی نکردن! یعنی‌ حتّی نیومدن با دست خاک بپاچن تریپ دونه ریزون برا پرنده ها!چشم اینه که هنوز برف قلنبه هست تو سایه و برفایی که آب شدن هم تبدیل به یخ شدن و من صبحا که میا‌م انگار دارم اورست رو فتح می‌کنم و عصر که میرم تو گویی پیست دیزین و تیوپ و این صوبتا! خنثیخود تفریحه اصن، از شدت هیجان و خوشی اشک تو چشمت حلقه میزنه به ورودی کوچه میرسی‌!!!

 

پریروز خونه که رفتم خورش کرفس رو پزیدم و ابروهام رو از حالت پاچه بزی در آوردم و پریدم تو حموم. بعد هم گیو اومد و رفتیم یه ساندویچی چرکولک که جاش خیلی‌ داغونه ولی‌ غذاش عالیه و گرون‌ترین ساندویچش ۵ تومنهنیشخند ساندویچ خوردیم، آآآآآآآی چسبید. خوشمزهگیو که اومده بود خونه برام یه ‌لپ ‌لپ هم خریده بود که توش ۲ تا کش موی گوگولی قرمز بود، من اگه سرویس جواهرات میدیدم اینقدر ذوق نمیکردم فک کنم!!! خندههمون موقع موهامو خرگوشی بستم و رو همونم کلاه گذاشتم رفتم بیرون!!مژه

 

دیروز نزدیک ۲ ساعت اضافه کار واسادم تو شرکت و هر کار کردم به پست گذاشتن نرسیدم. نکته ش اینجا بود که از یه ساعتی تبدیل شدم به "تنها در شرکت" و بدو رفتم تو فیضبوک نوشتم، بعد مثل وقتی‌ که مدرسه تعطیل میشد میپریدیم هوا میگفتیم آخ جون شدم و برا خودم لی لی کردم تا یادم اومد اینجا دوربین داریم!آخ بعد هم یه چای داغ در جوار شومینه خوردم و آهنگ هم گوش دادم حتّی، همه وبلاگ‌ها رو هم خوندم و خواستم یه پست بذارم که شروع شد...!وقت تمام همه تلفنی میزنگیدن که مهرسا تو که شرکتی فعلا کار منو راه بنداز خدا خیرت بده ٬منم که گوش دراز!یول موندم و آخرش گیو اومد دنبالم. اینقده جسد بودم که حس سینما رفتن هم نبود، گیو رو گفتم بیاد خونه بشینیم طرح آینه شمعدون رو تموم کنیم که بره برا ساخت. گیو خان با شیر و مافین از راه رسیدن و قلیون کشیدیم و ایشون طرح زدن و ما نفی کردیم و زور گویی کردیم که مال منه و هر چی‌ من میگم و ایشون یادآوری کردن از لفظ "من" تو رابطمون بدشون میاد و ما فرمودیم " عزیزم، ما از این بدمون میاد!!" نیشخندو بالاخره حرف ما بر کرسی نشست و خیلی‌ هم طرح زیبایی شد و به محض اتمام کار اینجا میذارم که چشم بچه کسی‌ چپ نشه خدای نکرده!ابرو

 

مامان هم که داره امشب میاد هوراتشویق. الان که ازش پرسیدم میای و گفت آره ضمن ذوق مرگی ناگهان از ذهنم خطور کرد : کجا بریم؟ چیکار کنیم؟ بیرون؟ خونه ما؟ خونه اونا؟ چی‌ بپوشم؟ چی‌ بپوشه؟ چی‌ میپوشن؟ خنثیو یه سری ۱۰۰ تائی‌ از همین سوالات. امیدوارم به زودی پست یلدایی من که متمم پائیز دوست داشتنیمه حاوی "دیدار مامان ها" باشه و پر از خبر خوب...خیال باطل مدتی‌ که از ندیدن مامان اینا می‌گذره لوس و بهونه‌ گیر میشم و سریع بهم برمی‌خوره و سه‌ سوت بغض می‌کنم و وقتی‌ می‌بینمشون باز تا یه مدت حسابی‌ انرژی دارم. این چند روز هم فشار خرید خونه و فکر و خیال و یه خبر بد وبلاگی دست به دست هم داده بودن که حسابی‌ به همم بریزن، امیدوارم مامان مثل فرشته م به سلامت بیاد و من یه دنیا براش پر حرفی‌ کنم و یه عالمه پر شم از حس خوب داشتنش کنارم که تا مدت‌ها شارژم میکنهقلب

[ ٢٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

اون عکس هاپو جیگر که گذاشتم فیضبوک مال دوستمون هستش، دیشب هم خونه ما مهمون بود به صرف چای قلیون. یه دل سیر باهاش بازی کردیمماچ. با گیو هم رفتم برف بازی و تصادفا دو تا از دوستامون رو دیدیم. به عماد گفتیم از من و گیو وسط برفا عکس بگیره. بعد از عشقولانه بودن تو عکسا وحشی شدیم و همو برفی میکردیم که عمادم از همه این صحنه‌ها عکس گرفته! خندهحالا بریزم رو فلش می‌آرم ببینید. من دیگه آخراش قاطی کرده بودم و بی‌ هدف میزدم این ور اون ور، عماد هم خونسرد میگفت مهرسا جان شما بخوای منو بزنی‌ من با دوربین تو دستم گارد میگیرما، حواست هست؟!عینک ما که ۱۰ میومدیم خونه٬ تازه فوج فوج جوانان بودن که میومدن برا برف بازی!

 

پا شم برم خونه کرفس هایی که دیشب پاک و خورد کردم رو تبدیل به خورش کنم و یه کم استراحت کنم و تو این روزنامه هایی که این چند روز بریدم و سیو کردم دنبال آگهی‌‌های تکراری بگردم و بزنگم بگم آقا این خونه تون رو هیشکی نمی‌خره که، بدین ما خیرشو ببینین!!!شیطان

 

[ ٢٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

امشب میخوایم بریم برف بازی، نه که دیشب به اندازه کافی‌ وحشی بازی در نیاوردم اینه که دوس دارم امشبم باز بریم یه جا رو برف سر بخوریم و جیغ جیغ کنیم (کنم!نیشخند) دیروز راه ۲۰ مینه رو ۱.۵ ساعت رفتیم با یکی‌ از مهندسا، اینقدر گفتم مهندس شما کی میری خونه که قاطی کرد گفت :مهرسا کار دارم ولی‌ بیا تو رو ببرم از دستت راحت شم!!!قهقهه ماشینا هم هی‌ لیز می‌خوردن و آروم میرفتن و ترافیکم در حد لالیگا! خونه که رسیدم بساط سوپ قارچ به پا کردم و عدس پلو و ظرفای جمعه رو شستم و ۹ هم گیو اومد سوپش رو خورد و رفتیم بیرون. حالا برف هم میومدددد، گفتیم بریم یه جا بلال بخوریم که رفتیم جمشیدیه، آقا بلالیه نبود، ولی‌ سکوت و تمیزی برف خیلی‌ وسوسه کننده بود،هیپنوتیزم این شد که رفتیم داخل. از در که می‌رفتیم تو برگشتم سمت گیو و خیلی‌ آروم و منطقی گفتم: ببین گیو جونم، به سمت من برف پرت نمیکنی‌ و صورتمو خیس نمیکنی‌ عزیزم، والّا وحشی میشم دعوامون می(پووووف)شه!!! خنثینامرد نذاشت من حرفم تموم شه و گوله برف قایم کرده ش رو زد به هیکل من!!!!ابرو دیگه بدو بدو کردیم و جیغ زنون و برف پرت کنون. بعد هم من رو یه کم رو برفا کشید و سر خوردم و رفتیم فردوس‌ هات چاکلت داغ زدیـــم بـــر بـــدن (چطوری مینو جون؟!از خود راضی)

 

آخراش ترسیدیم پارک خودمون حسودیش بشه و رفتیم پارک خوجل خودمون رو هم دیدیمو پیش به سمت خونه. امشب هم اگه بروبچ پایه شن بریم یه برف بازی حسابی‌ راه بندازیم.بازنده یه خونه هم با شرایط خوب پیدا کردیم تو آگهی‌‌ها ولی‌ جواب نمیده طرف! خنثیخوب منم آدم شدم و میگم همونی که قسمت ما هست میشه. فقط کاش تا خونه‌ها گرون تر نشدن بشه که بشه!نیشخند

صبح که میومدم شرکت:

*حذف شد*

گلی که دیشب گیو برام آورد:


[ ٢٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

زانو میزنم و سر تعظیم فرود می‌آرم در برابر این همه عشق و امیدواری که به وجود من ریختید، این همه هیجان و انرژی مثبت و دستای مهربون تک تکتون رو می‌بوسم..قلب. حالا خودمونیما، چه حالی‌ داد این لوس شدن و ناز شدن توسط دوستان!نیشخند من و همون مهرسای قبل تصور کنید و کلی هم پر انرژی تر و امیدوار تر، الان به خودش میگه تو میتونی‌، تو و گیو می‌تونین و بقیه ش هم خودش درست میشه، کم کم، نم نم...خیال باطل

 

آخر هفته بسیار جیگری داشتم، از اینجا که طبق معمول ۵شنبه‌ها کار از در و دیوار ریخت و دیر رفتم خونه، ناهار خوردم و از بیتا دعوت کردم بعد از تموم شدن کلاسش که نزدیک خونه ما بود بیاد پیش من، چه موقعیتی بهتر از این؟ تا ناهارم رو گرم می‌کردم سیب زمینی و هویج هم آب‌پز کردم برا شام که همون شپر دز پای یا لنگ چوپون بود!زبان بعد هم جارو و عود و شمع روشن کنون و مواد گوشتی آماده کردن. موهام از حموم خیس بود هنوز که بیتا جونی از راه رسید و شب ما به درد دل و خنده و قلیون و شام و چای و عشق گذشت... چقدرررر خدای من مهربونه.قلب

 

صبح جمعه که صبحونه خوردیم، گیو اومد دنبالم و بیتا رو رسوندیم مترو و پیش به سمت خونه دیدن در پر دیس، یه جا رفتیم واحد آماده ببینیم که باز حراست نذاشت و منم گفتم اگه من مهرسام که امروز خونه میبینم!عصبانی آخرش هم از برف و بوران ناگهانی و دید کم کارگرا استفاده کردیم و با تشویق من گیو پادتک زد به جاده و رفتیم نزدیک یکی‌ از ساختمونا. از ماشین پیاده شده بودم و میدویدم و گیو رو هم تشویق می‌کردم که بدو بیا تا مچمون رو نگرفتن!وقت تمام تو ساختمون در حال بررسی‌ نقشه بودیم که یکی‌ از نگهبانا رسید و کلی ما رو توجیه کرد که بریم بیرون اینجا خطرناکه، منم که حرف گوش کن!مژه گفتم آقا بیا چند تا سوال ازت بپرسم تا هستی‌!!!خنده رفتیم تو خونه همه چی‌ رو نشون داد و بعد یه ماشین نگهبانی دیگه هم اومد و ما هم گفتیم آخه ما فکر کردیم این ساختمون نمونه س واسه دیدندروغگو و اونا هم اصلا شک نکردن از بس ما موجه بودیم. آخرش هرو کر کنان و خوشحال از این که بالاخره کار خودمون رو کردیم راه افتادیم به سمت تهراناز خود راضی و رفتیم خونه گیو اینا به صرف مرغ پرتقالی، مامیش نیم پزه کرده بود تا من رفتم و فیله پرتقال اضافه کردم.خوشمزه

 

بعد از ناهار رفتم یه دراز بکشم که تبدیل شد به یک ساعت خواب و وقتی‌ هم گیو با کلی بوس و ناز کشون از خواب بیدارم میکرد شاکی‌ بودم که چرا؟!خمیازه بعد موقعیت رو بررسی‌ کردم و دیدم اینجا خونه ما نیست و‌هی وای من!!آخ از اتاق که اومدم بیرون مامانش گفت ساعت خواب، خوب خوابیدی؟لبخند که من خجالت زده گفتم قرار بود فقط چرت زدن باشهخجالت و تقصیر گیو هستش که بیدارم نکرد اصلا!از خود راضی داشتیم با گیو یه کار اینترنتی میکردیم که منم صفحه نظراتم رو باز کردم و کامنت می‌خوندم که دیدم ۲ تا چشم گنده دیگه هم در حال خوندن هستن! ماچگذاشتم بخونه و دیدم اونم مثل من لبخند به لبش اومد و چشماش پر امید و خوشحالی شد...

 

برررررررف میادا! اونوقت همین امروز کسی‌ نیست منو برسونه خونه!خنثی کلاهم رو که یادم رفته بیارم٬ لااقل عکسشو بذارم ببینید٬ این همونه که مث کلاه گیو هستش٬ منتهی همه ش رو شطرنجی کردم:

 

 

 

 

[ ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

میخوام لوس شم و بیاین بهم بگین همه چیز خودش اوکی میشه و رو روال می‌افته! افسوسامروز رفتم تو سایتا قیمت چند قلم لوازم خونگی نگاه کردم مخم سوت کشید، یعنی‌ کلآ گفتم چه کاریه آدم عروس شه!خنثی بعد یه سایتایی پیدا کردم که مردم لوازم نو یا دست دوم در حد نوشون رو مثل جمعه بازار میذارن برا فروش با عکس، باز یه کم دلم گرم شد. اگه به گیو باشه که کلا میگه هیچی‌ نیار و خودمون بعدا می‌خریم با پول و تلاش خودمونو من نمیخوام مامان بابات به زحمت بیفتن و میدونمم که همه رو از ته دلش میگه. ولی‌ من زیاد اهمیت نمیدم، یه حداقل هایی که دیگه نمیشه ازشون گذشت که! ابرونمیدونم چرا از الان دارم به این قضیه فکر می‌کنم، شاید آینده نگری یه بهمن ماهی‌ باشه، شایدم انکار بقیه افکاری که به ذهنم هجوم آوردن و اشغال کردن تفکراتم رو.بازنده گیو هم نگران کم حرفی‌ من شده و کلا دنبال سرگرمی جور کردنه برا ریکاوری روحیه من!! نمیدونه میا‌م اینجا کلی روده درازی می‌کنم!شیطان

 

نمیدونم چرا همین الان همه حرفائی که تو ذهنم داشتم پرید!!

 

 

[ ٢۳ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

۴یا ۵ سال پیش بود که خواب دیدم یه پسر گوگولی دارم، تو خوابم یادمه که مادر خوبی‌ بودم، مهربون و جدی... ولی‌ سر بی‌ احتیاطی من برای پسرکم یه اتفاق بد افتاد...دل شکسته هفته‌ها با یادآوری اون خواب گریه می‌کردم، یادمه که برای مامان هم تعریف کردم و مامانم که ما بغض کنیم اون اشکش زودتر از ما در میاد!!!!چشم از مامان پرسیدم:" یعنی‌ تو هم اینقدر حساس بودی؟" مامان گفت:" تو که هنوز نمی‌‌دونی بچه خود آدم چیه و فقط خوابشو دیدی اینجوری شدی! حالا می‌فهمی چرا وقتی‌ یه بار که بد خوردی زمین من غش کردم؟!" دیشب بعد از تجربه کردن چندین حس که قویترینشون "همذات پنداری با همه شخصیت ها" بود وقتی‌ فیلم تموم شد و گیو خواس پا شیم، یادم اومد چند دقیقه س دست من رو گرفته و انگشتم رو از لای دندونام در آورده و آروم نازش میکنه، منم که دیدم این طفلک طاقت اشک منو نداره اشکامو پاک کردم و سرش غر زدم و لوس بازی که نمیخوام اینجوری تموم شههههه!! بی‌ تا درست گفته بود که فیلم رو که ببینی‌ همه حس‌ها رو تجربه میکنی‌. "مـــن مـــادر هســـتم" رو شاید دیگه نرم ببینم، هیچوقت. نمیخوام برام شکل فیلم باشه و در دسترس، میخوام فکر کنم یکی‌ برام قصه زندگیشو تعریف کرد و من مثل همیشه گوش خوبی‌ بودم و همدردی کردم و تمام...

 

دیروز عصر به خاطر بارون راه یه ربعه رو ۱ ساعت کامل تو مسیر بودیم و وقتی‌ خونه رسیدم یه کم مایه ماکارونی فریز شده داشتم که پخش کردم کف ظرف و روش هم فقط سیب زمینی‌ و شیر و نمک فلفل پودر سیر، لنگ چوپان پزیدم بازبازنده، ولی‌ اصلا اصلا مثل اون دفعه نشد، اون دفعه تو سیب زمینیش هم هویج زدم هم پنیر، خیلی‌ اون رو بیشتر دوس داشتم، راجع به این هم میدونم خودم، تزیینم تو حلقم!!خنثی لازمه بگم این مال قبل از فر رفتنه؟ یول

 

  این آخر هفته هم شاید باز بریم خونه ببینیم، شاید من برم خونه یه دوست واسه بهتر شدن اوضاع احوال روحانی و درد دل کردن، شایدم هیچکدام!نیشخند امیدوارم هیچ مادری اذیت نشه به خاطر بچه ش، در رأس همه مادر بی‌ همتای خودم.قلب امیدوارم کسانی‌ که مادر میشن لیاقت فرشته هایی که امانت دستشون سپرده میشه رو داشته باشن. امیدوارم خدا به من یه ریزه عقل (و خیلی‌ زیاد پول!!زبان) بده که اینقدر واسه دیدن یه فیلم به هم نریزم و هی‌ تو فکر نرم و خیره نشم به دور دست ها، الهی آمین!!!نیشخند

[ ٢٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نصف یه پیاز چاقالو رو ریز خورد کردم و با ۱ قاشق کره و ۱ قاشق روغن حسابی‌ طلاییشون کردم، بعد هم ۱ قاشق زردچوبه و خیلی‌ کم نمک و اون مرغه که ۱ روز با آب نارنج و پیاز و فلفل و نمک مزه دار شده بود رو هم انداختم تو مخلوط و گذاشتم با در بسته با هم تفت بخوره و مزه بگیره، تمر هندی هم خیس میخورد تو آب جوش و نرم میشد، حالا یکی‌ ۲ قاشق شکر به مرغ اضافه می‌کنیم و دارچین، من چوب دارچین انداختم البت. بازندهبعد از اونم تـمر (تمـبر؟!) هندی. هر جا هم عشقمون کشید دیگه بسشه و وقت خوردنه! نیشخندمن که بیسیاااار با مزه جدید و جالبش حال کردم، مرسی‌ عسل جیگرم که با زحمت این دستور رو به من فهموندی!!!بغل

 

این عکس خورش در قابلمه است به دلیل خواب آلودی شدید آشپز:

 

اینجا هم که داره به ظرف شرکت منتقل می‌شه عکس رو گذاشتم که روغن خوشرنگش رو ببینید، عسل هم گفته بود این رنگی میشه، منم اینو که دیدم فهمیدم راه رو درست رفتم و خود خودشه! تشویق

 

الانم با اجازتون از پای بساط بخور بخورش میا‌م!از خود راضی میخواستم اول تست کنم ببینم چی‌ شده، سسش که خوب دیشبم خوردم و ترش و شیرین بود که این کاملا دست آشپزه هر جور که دوس داره در بیاره. مرغش هم یه مزه خوب میداد، مثل جوجه کباب، که مال همون خوابوندن تو آب نارنج و پیاز بوده یحتمل، و این مرغ و سس کنار هم غوغا کردن! خوشمزهالان انگیزه کافی‌ دادم واسه پزیدنش؟!نیشخند نکنه فکر کردین من گرفتاریای دیگه دارم نمیام شکم همه رو به قار و قور بندازم؟! نخیر!شیطان

 

آقا ما دیشب با داداش گیوتون رفتیم پارک و ایشون باز هم یه خبر‌های امیدوار کننده دادن به ما در مورد خونه، اونم کی؟ باز هم وقتی‌ که پوست تخمه تف می‌کردم جهت ایجاد تنوع در زندگی‌!!!خنده یعنی‌ شما دعا کنید ما خونه که چه عرض کنم سوراخ موش بخریم، من اینجا یک شیرینی‌ بدم ۴۰ ستون ۴۰ پنجره!بغل امشب هم که میریم سینما، همه هم گفتن آخر این فیلم اشکت در میاد، خوب بیاد! من که باید یه سری استرس‌ها رو تخلیه کنم، اینم یه راهه دیگه!گاوچران دیشب تلفنی همه چی‌ رو برا مامان گفتم و خواستم شب یلدا بیاد پیشمون. بعد تو پارک هم با گیو بحث سر این بود که مامان اومد با مامان اون کجا ببریمشون؟!آخ آخرش هم دیدیم گزینه‌ای جز درکــه دربنــد نداریم برای اینکه راحت باشن و معذب نباشن. آدمیزاد هم زود پوستش کلفت میشه ها، من داشت یادم میرفت مامان بابا هم گیو رو دیدن و اون موقعه هم یه سری نگرانی‌‌ها بوده...متفکر

 

گیو میگفت باید مهریه و شرایطت رو باز به من بگی‌ که با هم هماهنگ باشیم و وقتی‌ ازمون میخوان که بگیم گیج بازی در نیاریم، منم باز همه رو گفتم و همین الانم که اینا رو مینوشتم ۳ دانگ از خونه یادم اومد زنگیدم اضافه کردم خنثیو اونم گفت وقتی‌ اموال نصف میشه اینم هست آی کیو جان که بنده در جواب عرض کردم اینم میذاریم دلخوشی مامان من، نخوای هم بعد میریم برش می‌داریم که ایشون فرمودن حرفی‌ ندارن. شروط رو هم قبلا گفتم و دیگه حال ندارم بگمخمیازه، ایشالا عقد که کردیم و اوکی شد باز میگم چیا بود.

 

حیف که مهرسا تنبل شده و لباسم زیاد گرم نپوشیده و همکارش هم تا سر کوچه میرسوندش، والّا باید قدم زدن زیر این بارون نم نم خیلی‌ خیلی‌ لذت بخش باشه، حیف...زبان

[ ٢۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خودم هم یه مقداری تو شوک هستم واسه نوشتن خبر نامه، البت که هنوز خونه نخریدیم، به معجزه اعتقاد دارم اما به سرعت نورش نه!نیشخند خوب از اولش بگم مثل آدمیزاد. یه نکته که همیشه بک‌گراند ذهن من بود اینجا هم نگفتمش این بود که مامان بابای‌ گیو فکر میکردن مامان اینا هم تهرانن و این وقتایی که نیستن می‌رن باغ و خلاصه مامانم پیش مامانشه!آخ اینو گیو از پارسال گفته بود، من درسته ناراحت شدم اولش که گیو دروغ گفته به خانواده ش ولی‌ باز بهش اعتماد کردم و اونم منو قانع کرد که "درسته اونا امروزی و روشنفکر هستن، ولی‌ نمیخوام با پیش زمینه ذهنی‌ بیان جلو و تو رو با قضاوت قبلی‌ ببینن"، منم کاملا قانع شدم. حالا من کرمو میشم و روزمرگی میگم تا ببینیم در آخر این قضیه به کجا ختم شد!شیطان

 

دیروز عصر آقای گیو اومد دنبالم و زود رسیدم خونه، قرار شد ۸ بریم پارک. من کلی استراحت کردم،سریال دیدم٬ ظرف شستم، کامنت خوندم و لذت بردم.ماچ مامان آجیل جدید فرستاده بود (ما کلا آجیل آماده نمی‌خریم، مامان همیشه خودش مزه دار میکنه و بو میده همه چی رو، میگه آماده‌ها رو قبول ندارم و مطمئن نیستم) که خیلی‌ هم خوشمزه ن و گیو هم مثل خودم خوره شونه. از اونا یه ظرف برداشتم که بخوریم و پوستشو تف کنیم که دچار روزمرّگی نشیم و تنوعی هم به وجود بیاد!!! خندهتو ماشین هم جیبامونو از آذوقه پر کردیم مامان گیو هم برام پای سیب فرستاده بود که تو پارک با چای زدم بر بدن. داشتیم راجع به خونه‌ها صحبت میکردیم و این که کاش یه راه مطمئن پیدا میکردیم برا سرمایه گذاری پولمون هر چقدر هم که کمه تا بیشتر شه ٬ بعد باز دیدیم هیچ کاری ۲، ۳ ماهه جواب نمیده برا مایی که عجله داریم.افسوس بعدش رفتیم یه جا که هیشکی نمیدیدمون تخمه میشکستیم و تف میکردیم رو زمین!خنثی که لابلای حرفای گیو فهمیدم که گفت مامان میگه عید بریم خونه شون (خونه مامان من اینا) من جفت پا پریدم از جام و گفتم مگه بهشون گفتی‌ که مامان اینا نیستن؟!؟؟!تعجب ایشون هم با لبخند فرمودن:"آره، همین چند روز پیش"لبخند

 

حالا یه مهرسا رو باید تصور کرد که واقعا چشماش گرد گرد بود و از اون طرف هم با سرعت صوت تخمه میشکست و حرف میزد! گیو هم می‌خندید به این صحنه و مهرسا هم اصراااااار که خوب چی‌ گفتن و عکس العملشون چی‌ بود؟!؟!کلافه تو ذهنش هم داشت برخورد آخر که همین جمعه بود رو مرور میکرد و میدید که خیلی‌ خیلی‌ هم خوب بوده...متفکر خلاصه اینکه گیو خان بعد از گرفتن جون ما گفتن که مامان اینا خیلی‌ هم استقبال کردن!!! گفتن پس معلوم میشه خونواده ش کاملا بهش اطمینان دارن و مستقل هست، خیلی‌ هم هنر داره که رو پای خودش واساده و این یعنی‌ از کسی‌ خط نمی‌خونه و نظر خودتون ۲ تا مهم خواهد بود.اوه لازمه بگم از وقتی‌ اینا رو شنیدم هایپر شدم؟! هورامن که فکر می‌کردم شاید یه غر کوچیک بزنن یا دیدشون عوض شه، حالا میبینم که کل قضیه مثبت برقرار شده و همه چی‌ رو حسن دیدن، واقعا دوست‌شون داشتم و دارم، امیدوارم اونا هم همین حس رو به من داشته باشن و بدونن تنها بچه شون رو دست آدم خوبی‌ دادن!!! شیطانحالا چیزی که تو برنامه هامون هست دیدن ماماناس بزودی یحتمل، قبل از هر چیز. بعد دیگه تا عید و این که بیان خونه ما و کی بابا‌ها هم رو ببینن خدا بزرگه و ایشالا من از شدت استرس نمرده باشم تا اون موقع!!نگران

 

نمیدونم چندمین باره که اینو میگم، ولی‌ این وبلاگ و دوستائی که به واسطه ش پیدا کردم یه نقطه عطف شد تو زندگی‌ من، من الان شاپرک رو دارم که وقتی‌ پست قبل رو می‌خونه، برا من مسجی می‌فرسته که منو از شدت شوق برای داشتن این دوست و آرزو‌های قشنگی که برام میکنه با جزئیات کاملی که خودم تو ذهن دارم، به گریه میندازهقلب (شاپرکی تو ماشین گیو بودم اون موقع، طفلک اینقد هول کرده بود که من خنده کنان سرمو بردم تو موبایلم و اشک ریزون نیگاش کردم!!خنده) دوستانی دارم که میان تجربه‌هاشون رو در هر زمینه‌ای خواهرانه در اختیارم میذارن و وقتی‌ اشتباه می‌کنم دعوام می‌کنن. نمیدونید که برای همه این الطاف چه لبخندی تو صورتم میارید و چه آرامشی به وجودم سرازیر می‌کنید.بغل

 

به عسل بانو گفتم دستور مرغ مامانت رو باز بده٬ غر زد که قبلا دادم! گفتم میخوام یه خبر مهم رو قبل از بقیه بهت بدم و اونم باج منو قبول کرد!نیشخند یه دستور داد بهم کامل و با جزئیات. میدونی‌ عسل وقتی‌ دغدغه هامو بهت میگم و میگی‌ استرس گرفتم و من میخندم که آخ جون تنها نیستم دیگه، بعد از اون استرسی ندارم، بهتم گفتم، پشتم بهت گرمه بچه!ماچ این فاصله ۱۰۰۰ کیلومتری هم هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه، فقط کاش می‌تونستم جای آیکون فرستادن خودتو بغل کنم...

 

از اونجا که ذخیره غذای نذری موجود در فریزر شرکتم رو به اتمامه باز باید برم سراغ آشپزی آخو فردا به احتمال زیاد گزارش "مـــرغ با تــمــر هنـــدی" همراه با عکس در این مکان نصب میشود. برای جلوگیری از روزمرگی! نیشخندهم بلیت سینما گرفتم برا فردا، مدیونین اگه فک کنید به خاطر نصف بودن قیمتشه ها! فیلم "مــن مـــادر هســـتم" رو میخوایم بریم ببینیم، میدونم آخرش گریه خواهم کرد، برا همین ساعت ۱۰ شب رو گرفتم که بعدش که سردرد میشم بخوابم و شبم خراب نشه!زبان

 

[ ٢٠ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

برگشته به من میگه :"وای مهرسا اگه بچه مون مثل تو بشه که بدبخت میشیم!!!!!"خنثی خوب البت من پدر گوینده این سخن گهربار که همون گیو خودمون باشه رو طی ۱ ساعت بعدش در آوردم!منتظر و یکی‌ یکی‌ محاسنم رو از توبره کشیدم بیرون و پهن کردم جلوش و گفتم خوبه اینجوری نباشم و اونجوری نباشمو حالا یه کم شیطون و شلوغم عوضش این همه حسن دارم و مردم آرزوشونه من دخترشون باشم!!!زبان و...اینقدر حرف زدم تا خسته شدم و گیو هم غش غش می‌خندید و قربون صدقه مادر بچه میرفت و قضیه به خیر و خوشی فیصله یافت. راستش من یه کم ساکت تر شدم تازگیا و دلیلش هم خرید خونه هست! راهیه که افتادیم توش و معتقدم باید تا آخرش بریم،اوه خوب ۲،۳ هفته‌ای هست که در کنار همه کارامون روزنامه‌ها رو هم زیر و رو می‌کنیم و من و گوگل کلا تو بغل هم شور و مشورت می‌کنیم. ۲ تا آخر هفته هم رفتیم مکان مورد نظر رو بررسی‌ کردیم و حالا مطمئنیم میخوایم کجا باشیم، داخل تهران که خیلی‌ دوست داشتیم باشیم ولی‌ پولمون نمی‌رسید اصلا، به این هم فکر کردیم که یه جای الکی‌ بگیریم و بدیم رهن، ولی‌ بعد گفتیم اگه مثل خیلی‌‌ها مجبور شدیم همونجا یه مدت بشینیم چی‌؟ و اینطوری شد که فعلا داریم تو پر*دیس دنبال موقعیت میگردیم، احتمال خیلی‌ زیاد هم از طریق مســکن مهــــر بریم جلو، چمیدونم والا!متفکر

 

از مهمونی‌ ۵شنبه بگم که ساعت ۴ سالاد در تشت حموم!! آماده بود. نیشخندایش هم خودتونید اون تشت آبی عمیق بزرگ فقط در موارد خوراکیو سبزی میوه شوری استفاده میشه، اینقد زیاد شد مواد و ماکارونی که مجبور شدم برا سس زدن و قاطی کردن به اون دوستمون متوسل شم! چشمکنکته اینجاس که همون یه بسته ماکارونی فرمی ۵۰۰ گرمی‌ سایز کوچیک اندازه بود، مواد دیگه ش هم مرغ بود، خیار شور، نخود فرنگی‌، ذرت، گوجه سفت و کمی‌ پیازچه و فلفل دلمه. دلتونم نخواد خیلی‌ خوب شده بود،خوشمزه بچه‌ها کلی تعریف کردن. داداش بزرگ محسن و پسرش هم بودن، ما که باز یادمون رفته بود یکی دیگه هم تو جمع مون هست و یاد ایام و خاطرات کرده بودیم. آخبعد دیدیم این بنده‌های خدا وسط خنده نفس هم کم میارن!خنده اینقده خندیدن که خدا میدونه. شب خوبی‌ بود و حسابی‌ خوش گذشت. عکس هم از سالادا نتونستم بگیرم بس که بدو بدویی شد، یه بارم که یادم اومد تو ظرف نامناسبی بود!چشمک بعد هم که شکل گل آفتابگردون تزیین کردم  یکی‌ از ظرفارو با ذرت و هویج پخته٬ جلو داداش محسن روم نشد عکس بگیرم!خجالت اینم از ۵شنبه.

 

صبح جمعه واسه اینکه کسی‌ بیدار نشه یواشکی صبحونه زدم بر بدن و بساط املت رو بر پا نکردم، مثل خوشالا هم فلاسک چای و بیسکویت و میوه هم برداشتم که تو راه خونه بینون با گیو بخوریم.بازنده بارون هم که باریده بود و این هوا تمیییییییییز و خوشکلقلب، به خونه‌ها که رسیدیم تعداد دیگه‌ای هم اومده بودن خونه‌های در حال ساختشون رو ببینن. راجع به فاز‌های مختلف هم اینقد ضّد و نقیض شنیدیم که الان کاملا در حالت گرخیجه قرار داریم!ابله همون جاها تصمیم میگرفتیم بریم کجا ناهار بزنیم که مامانی گیو زنگ زد و گفت من ناهار درست کردم و گیو هم بعد از گرفتن سیگنال از طرف من که با هزار شکلک می‌گفتم بپرس چیه، کلافهپرسید و اسم بادمجون که شنیدم دنده هوائی برگشتیم تهران و مقدار متنابهی شکم چرانی کردیم و بعد من لو دادم که میوه خشک کردم و وقتی‌ اشتیاق مامانشو دیدم به پیشنهاد خودم نشستم از هر میوه یکی‌ واسه تست لایه لایه کردم براش و گذاشتیم رو شوفاژ. بعدم رفتیم نت برا همین خونه‌ها اطلاعات جمع کردیم و باز به پیشنهاد من رنگینک هم درست کردیم که جهت حفظ آبرو بسیار خوشمزه شد،اوه حالا من می‌ترسیدم بهم ندن بیارم خونه داشتم سهم خودم رو یه جا میخوردم که گیو بهم گفت:"می‌میری شیکموو" خندهمنم با دهن پر میخواستم از خودم دفاع کنم که مامانش که شاهد این صحنه بود از ته دل‌ خندید و گفت نووش جووونت عزیزم، هر چقد دوس داری بخور !نیشخند خجالتآخرش هم بیشترشو داد بردم خونه. از اون طرف هم رفتیم پارک و مشورت کردیم برا همین خونه‌ها و الانم تنها گزینه‌ای که داریم صبر کردن برا اینه که بهمون بگن واجد شرایطیم و بریم برا واریز پول.افسوس

 

معلومه ذهنم شلوغه؟ دیشب رفته بودیم فرحزاد قلیون کشون، بعد از اون تو ماشین من داشتم فکرای جور واجور می‌کردم که گیو سه‌ سوت مچم رو گرفت و بازپرسی فکریم کرد! نگرانگفتم من میترسم بعدا دچار روزمرگی شیم، گفتش ما که همیشه سعی‌ می‌کنیم روحیه مون رو حفظ کنیم و به فکر تفریحمون هم هستیم و من ظاهرا قانع شدم ولی‌ بازم این تو سرم چرخ می‌خوره که اگه بعدا نتونیم مثل الان که به هر چی‌ علاقه داریم نزدیک هستیم و هر جا دوس داریم زود میریم چی‌؟ از اون طرف هم میگم تا به هم رسیدن اینقد مونده و اینقد مساله برا فکر کردن هست که بعدا رو بشین بعدا براش فک کن، ولااااا!!!چشم

 

از همین تریبون اعلام می‌کنم که من همه این وبلاگای بغل رو می‌خونم،ماچ تو رو خدا ناراحت نشید اگه کامنت نمیذارم، می‌خونم و در میرم!نیشخند با شادی‌هاتون شاد میشم و راستش شاید ناراحتی‌‌هاتون رو نخونم بعد از یه مدت، چون تجربه نشون داده رو روش زندگیم و روحیه م تأثیر میذاره، الان هم که خودم یه کم آشفته م نمیتونم روح طفلکیمو بیشتر خراش کاری کنم. لبخنددر مورد دیر نوشتن هم بسیار شرمنده جیگر هایی که منتظر بودن، اینقدر شکر خدا کار شرکت زیاد شده که می‌بینید این اواخر چجوری آپ می‌کنم، این نوشته هم از صبح زیر دست منه تا کی به سرانجام برسهمنتظر، امممم فکر کنم رسید به سرانجام دیگه!نیشخند

[ ۱٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب امروز خوبم، یعنی‌ بهترم، میشه همون کم شدن هورمون‌های پاچه گیری!!نیشخند تا الانم داشتم عکس تزیین غذا سرچ می‌کردم، مرغ سالاد ماکارونی هم که داره تو یخچال خونه مزه دار میشه و ماکارونی‌ها هم که جوشیده و آماده تو آب سردن تو یخچال (اینجوری ماکارونی نرم نرم میشه و بزرگ تر هم میشه طبق کشفیات خودمبازنده) برسم خونه گوجه و خیار شور خورد کنم و مرغ بپزم ریش کنم و کنسرو سبزیجات اضافه کنم و سس بزنم و تو سس یه کم فلفل دلمه خشک شده رو پودر کنم که با مرغ همیشه جواب داده.متفکر

 

طبق معمول هر دورهمی یا مهمونی‌ قضیه چی‌ بپوشم مشهورمم پا بر جاست!مژه تا الان که به نتیجه نرسیدم، شاید تو راه خونه یه فکری کردم براش. عجب بارونیه هااا، اومدم تو شرکت نم نم بود و الانم که آبشاری! تنفس کردن هوای تمیز، نه فوق تمیز، بعد از این چند روز آلودگی حس خیلی‌ خیلی‌ خوبی‌ بود.قلب دیدن دوباره قله پر برف کوه‌ها و دیدن آسمون آبی‌ و پرواز پرنده‌ها با سرعت زیاد که فک کنم از ذوق زدگیشون بود!!خنده

 

از اونجا که شب خونه محسن اینا میمونیم که خاله ‌هه و شوشو تو خونه ما تنها باشن، امروز صبح غذای شنبه م رو هم آوردم که اگه جمعه هم به خونه نرسیدم این قضیه حل شده باشه.یول امیدوارم همه کارا طبق برنامه پیش بره و کلی به همه مون خوش بگذره، به همه کسائی هم که اینجا رو می‌خونن حسابی‌ خوش بگذره این آخر هفته.ماچبغل

[ ۱٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

صبح که میومدم از خونه بیرون و با اون ۲ تا پسر گوگولی آلمانی خداحافظی می‌کردم بغضو شده بودم، کلی برا هم آرزو‌های خوب کردیم و به هم وعده دیدار دوباره دادیم و من سر در یقه و دست تو جیب اومدم سر کار. حالا یه روز من آروم و بی‌ صدام و کم جیغ جیغ می‌کنم و اصلا هم سر به سر همکارام نذاشتم. همه شون ۳۰۰ تا پیشنهاد جالب و مفرّح دادن واسه اینکه حال من بهتر شهمنتظر، کاش می‌تونستم رو یه کاغذ بنویسم :"خطر برخورد شدید با هورمون!!" و بچسبونم تو پیشونیم که حساب کار دستشون بیاد و بدونن که یه امروز باید مهرسا رو اخمو تحمل کنن!ابرو

 

محسن زنگ زده که فردا شب بیاین خونه ما و این یعنی‌ آشپزی به عهده خانم‌های اکیپ هستش! خدا خیرش بده که همون سالاد ماکارونی رو به من گفت، من با این حال نزارم هیچ غلط دیگه‌ای نمیتونستم بکنم. نمیدونم نتیجه هورمون هاست یا بودن چند روزه گیو کنارم که به شدت احساساتم براش قلنبه شده و دوسش دارم! در حدی که طی یه مسج ابراز علاقه کردم بهش حتّی! مژهراستی‌ بیدار که شدم دیدم Max برای صبحونه این بساط رو برپا کرده بود:

بچه م مثل من بود، قیافه غذا براش مهم بود!! همیشه به گیو میگم من یه دوست G*ay میخوام که باهاش برم خرید و بعد بیائیم خونه آشپزی کنیم و بعد غیبت کنیم و اون از قیافه م تعریف کنه و اینا خلاصه!خنده این که G*ay باشه برا اینکه مرد باشه و هیچ حس کششی نداشته باشه!! یعنی‌ تو از بودن باهاش اصلا معذب نباشی، مثل دوستای پسر خودم! ولی‌ خوب اونا که پایه کارای زنونه نیستن که.متفکر دیروز به این آرزوم رسیدم، خونه که رفتم با Nikita که دراز کشیده بود کف هال و کتاب می‌خوند، شمع دارچینی درست کردیم براش، بعد چای دم دادیم و من براش غذا گرم کردم خورد و از خواننده های عجق وجق آمریکایی بدگویی کردیم و کلی حرف زدیم، اینگدههههههههه خوب بود!!!!نیشخند

 

الان که برم خونه خاله کوچیکه اون‌جاست و آماده می‌شه که بره فرودگاه، منم میخوام با گیو بریم بیرون دو تائی، شایدم بمونیم خونه هی‌ من عشوه خرکی بیام هی‌ اون نازمو بخره!

[ ۱٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

بنده دارم میرم منزل! مهندس تو یه جلسه بود و من مسجی مرخصی گرفتم و شما شتر دیدی ندیدی! از ذوق در حال مرگم الان!

 

 


[ ۱٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

شنبه عصر که رفتم منزل تلفنی با جناب گیو دعوا و قهر کردیم!خنثی. بعد هم رفتیم خونه هستی‌ و شب هم برگشتیم خونه برا خواب. دلیل عجله هستی‌ برا دعوت کردن رو هم دقیقا درست حدس زده بودیم، خرید وسایل جدید برای منزل!!!!قهقهه کاش به جای اون خرج‌ها یه کتاب تو اون خونه پیدا میشد!!! یا خودش به جای چشم دوختن به تک تک سریالای ترکی‌ یه بار قصه شب بخیر میگفت واسه دخترک جیگرش که بچه آرزو به دل‌ نباشه. اونجوری آدم تصور میکرد همه چیز جای خودشه و این خرج هم خوب از سر دارائی هستش لابد نه از سر کور کردن چشم کسایی که شاییییید روزی بیان تو اون خونه!!!ابرو

 

شب هم بی‌ شب بخیر گویی صبح شد و صبح یکشنبه به هیییییییییچ وجه حس سر کار اومدن نبود، اصلا ها. پس خونه موندم و یه زنگ هم زدم بروبچ شرکت رو خبر دار کردم و یه ساعتی خوابیدم.فرشته ۱۰ اینا به غرورم غلبه کردم به گیو مسج معذرت خواهی‌ دادم که زنگ زد و آشتی‌ کردیم، به همین راحتی‌! خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه واقعا!خنده بعد رو تختی و رو بالشی رو سپردم به ماشین لباس شویی که برام تمیز و خوش بوش کنه و خودم رفتم سراغ پختن خورش به آلو و شمع سازی، میوه خشک‌ها رو هم ریختم ظرفشون و سلفون کشیدم. اینم عکساشون:

 

این صورتیه وانیلی هستش. قهوه اییه دارچینیه میخوام بدمش به مامان گیو:

عصر با گیو رفتیم یه منطقه از شهر که قیمت خونه‌ها خیلی‌ مناسبه، یه عالم مغازه تو خیابونای باریک و مردم هم که عمرا اگه یه نفرشون تو خونه ش بود، بعد فک کن من عاشق این شلوغی و برو بیاااااا، هی‌ می‌گفتم گیییو یه جا پارک کن بریم خیابون گردییییییی!!!هورا نتیجه این رفتن طولانی تا اونجا شد خرید برا خودمون و محض قسم خوردن یه دونه بنگاه هم نرفتیم،نیشخند قیمت‌ها هم که نصف یا یک سوم اون چیزی که ملت خوش انصاف اینجا می‌کنن تو پاچه هم، ما هم حسابی‌ از خجالت خودمون در اومدیم و خوشحال و خندان روونه خونه محسن اینا شدیم! به این نتیجه هم رسیدیم خونه نمی‌خریم اونجا (نه که پول نقد داریم یه عالمه و همه گزینه‌ها رو میتونیم خودمون انتخاب کنیم!!!!قهقهه) ولی‌ چند وقت یه بار واسه خرید میریم اونجا، هی‌ قیمت‌ها رو بشنویم و سعی‌ کنیم به هم نگاه نکنیم که خنده مون نگیره!!نیشخند کلا هر جا که اینجوری بوده وقتی‌ دقت می‌کنم میبینم به شدت فراوونی نعمت بوده، حرص زدن رو که آدم کم کنه هم سودش میره بالا هم خدا رو خوش میاد.یول

 

بعد هم که خونه محسن اینا بودیم تا بعد از بفرمائید شام و خونه که رسیدیم مهمون گوگولی آلمانیمون هم رسید و گیو هم به دلیل نداشتن شناخت کافی‌ از ایشون قبلا اولتیماتوم داد بودن که -یا میری خونه محسن اینا یا من شب خونه شما میمونم-گاوچران که چون این پسرک مو بور زودتر از موعد رسید گیو هم همونجا موند. صبح که میومدم شرکت پسرک داشت مدیتیشن میکرد، تازه دیشبم از غذام خورد و گفت دستپختت خوبه ها! مژهبهش یاد دادم با غلظت بگه :"عزیزززززززم"!!! خندهحالا تا خونه ما هست کلی چیز یادش میدم!!شیطان ایشون هم مهمون یکی‌ از دوستای خواهرم بوده که چون خودش ییهو میرفته جایی٬ میاد خونه ما. مثل همون که واسه تولد گیو هم بود. از این جوونان که یه مبلغ کمی‌ پس انداز می‌کنن و با همون مبلغ کم میتونن کلی کشور که مثل ما پولشون بی‌ ارزش هستش رو بگردن و ولخرجی کنن و با کلی خاطره خوش برگردان سر درس و زندگی‌شون.افسوس

 

فردا و پس فردام که همه جا تعطیله و ما همچنان در سنگر کاریم. این آلودگی هوا هم که باز زده به تیپ و تاپ من!! چشمهم سرگیجه دارم و هم یه حس خفقان تو گلوم، پارسالم همینجوری شده بودم، امیدوارم با این خلوتی که به وجود میاد یه کم اوضاع بهتر شه. نگرانبرم که یه روز نبودم همه زندگی‌ منو همکاران عزیز به هم ریختن. فردا پس فردا یحتمل روزهای کم کاری باشه، میا‌م به تعریف کردن از مهمون‌های جقله دوس داشتنیمون و یه کم هم وبلاگ بخونم که حسابی‌ عقب افتادم، راستی‌ خاله کوچیکه ۴شنبه میاد و شوهرش هم بالاخره بعد از ۱ سال در راهه...تشویق

 

پ.ن.: میدونین چه حس شییییرینیه که یه روز ننویسی و هی مسج بیاد  برات که چی شده مهرسایی و خوبی و اینا؟خجالت خدا خیلی مهربونه که به من دوستای جدید و مهربون داده٬ دوستایی که نبودنتو میفهمن و نگرانت میشن و لوست میکننقلب

[ ۱۳ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

سه‌ شنبه گذشته که بابا برقی تنبیهمون کرد به علت بدقولی!زبان ۴شنبه صبحم که دیر بیدار شدم دیر رسیدم شرکت، تو دسشویی بعد از در آوردن قیافه م به شکل آدمیزاد زل زدم تو آینه و به خودم گفتم "امروز دیروز نیست عزیزم، امروز به زیبایی تموم میشه." لبخندهمین طور هم شد.عصر که رسیدم خونه اول رفتم سراغ پختن مرغ پرتقالی برا ناهار ۵شنبه، اونم پرتقال باغچه خونه خودمون، قلبزیادی لذیذه این غذا، یه مزه خیلی‌ همایونی و اشرافی داره، نمیدونم چرا!خوشمزه بعد هم لاک زدم که با دستام احساس غریبگی نداشته باشم!!خنده شب هم با دوستای گیو رفتیم بام، خیلی‌ هم خوب و خوش و خرم! منم شیشکی کشیدم برا اون وروجکایی که شب قبلش به من خندیده بودن!از خود راضی

 

۵شنبه ظهر خون جلو چشمامو گرفته بود، اینجا جلسه بود ولی‌ من به سرعت هر چه تمام تر خودمو رسوندم خونه و به نهار محبوبم. عصر یه اوچولو خوابیدم و پا شدم دیدم از شرکت میس کال دارم، صحبت که کردیم دیدم مدیران عزیز اینجا هنوز تو جلسه ن و من بسی‌ مشعوف شدم که در موقعیت مناسب پیچیدم به بازی! گاوچراندوش گرفتم و گیو میرفت سمت غرب کاری داشت که با هم رفتیم، مامانیش هم برام پیتزا خونگی فوق‌العاده ش رو فرستاده بود که از گیو اصرار که همش رو نخور و از من انکار که بابا این که چیزی نیست، شام هم میخورم! نگران نباشبازنده، از شام من سالاد خوردمو یه اوچولو کنتاکی‌، فچ کنم ظرفیت معده م خدای نکرده داره کم میشه!!!نگران سینا دوست گیو پارک بود که ما رو تشویق کرد به پارک رفتن و دیدن هم که دهنش سرویس که ما اون‌قدر لرزیدیم!!چشم کلی هم فخر فروختم و شمالمون رو تو سرشون زدم که میگفتن پر خرج میشه و ریز هزینه اومدیم براشون تا هی‌ بشینن حسرت بخورن که اینقدر همه چی‌ رو سخت میگیرن!!نیشخند ولی‌ خوب اینم بگم که ما به محض راه افتادن به این نتیجه رسیدیم که خیلی‌ خوبه که اولین سفر فقط خودمان دو تاییم، آقا یکی‌ بیاد منو از کف این سفر در بیاره!!!خنده

 

جمبه ولی‌ پدر صاب بچه در اومد، صبح پا شدم و به دلیل نبود نون، املت جای خودش رو به این ساندویچ پنیر گوجه خیار داد:

 

بعد دیگه به دلیل احتمال داشتن مهمون در ۴شنبه همین هفته و وقت و جون نداشتن من بعد از کار در طول هفته، عملیات کوزتینگ رو دور فشار بالا آغاز شد!اوه از آشپزخونه و کابینت زیر ظرفشویی هم شروع کردم که قشنگ خیالم راحت باشه به دلیل خستگی از قلم نمیفته! ابرویه سری هم به یخچال زدم و دیدم این میوه‌ها به اضافه خرمالو هستش که تبدیلشون کردم به آجیل زمستونی و هنوز‌م رو بارن!:

 

تقریبا ۱ ساعت روی هم استراحت کردم که مال ناهار و چای بود. بعد کشو لباسا اون‌جور که دوست دارم مرتب شد و نزدیکای ۷ بود که قورباغه‌ رو قورت دادم و بعد از اتمتم همه چیز شال‌ها هم شکل لباس آدمیزاد آویزون شدن!اوه اینم توفیق اجباری شد، چون گیو گفت جای ۸ ساعت ۹ می‌رسه به من. دوست گیو امشب برمیگرده کانادا و به همین مناسبت دیشب رفتیم درکه به صرف چای قلیون و کادوهاشو گرفتو امین هم رفت تا سال دیگه. هستی‌ امروز چندین بار زنگ زد و من که بالاخره گوشیمو جواب دادم شیطانگفتش که بیاین اینجا، میخواستیم ببینیم اول ساعت استخر چه جوریه که خوب گفتیم بعد از ۱ ماه که پسرکش دستشو عمل کرده بریم ببینیم بچه زنده س یا نه!خنثی بعد برای اینکه زیاد هم همکلامی و اینا پیش نیاد بافتنی می‌بریم میبافیم!!!نیشخند من که نقشه گل‌ گرفتم میخوام به تعداد گل‌ بافتنی هام اضافه کنم، شایدم جو گیر شدم یه مدل شال گردن زیادی آسون که دیدم رو شروع کنم حتّی!زبان آدمیزاد در یه همچین موقعیت‌هایی میشه همون دانشجوئی که تو فرجه‌ها همه هنرهاشو بروز میده و اصلا شکوفا میشه ولی‌ سمت کتاب نمی‌تونه بره!!خنده

 

[ ۱۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز تو راه خونه سرم که تو شال گردنم بود و دستام تو جیبم گره خورده بود، به این فکر می‌کردم که برسم خونه و لاک دستمو عوض کنم که پوسید دیگه! ظرف بشورم، عود روشن کنم و پاهام که رو مبله و تی‌وی میبینم از‌ هات چاکلتی که مامان فرستاده بخورم. سر کوچه شیر کاکائوی داغ نذری هم گرفتمو سنگ نمک هم خریدم که توش رو با آب خالی‌ کنم و شمع درست کنم.خیال باطل با دستای پر و مشغول خودمو ۳ طبقه کشوندم بالا به امید یه عصر عالی‌ که ... چراغ حال روشن نشد! خنثیاولین چیزی که از ذهنهم گذشت قطع شدن برق به علت بدهی بود! و بعد از اون این که "اگه بابا بفهمه..."آخ تو عمرم ندیدم ۱ روز پرداخت قبوض خونه ما (خونه مامان اینا) عقب بیفته، یعنی‌ قانون از سر و روی زندگی‌ ما می‌بارید همیشه. البت ما از تابستون قصد کرده بودیم بعد از ۱ سال بدهیمون رو بدیم، منتها قسمت نمی‌شد!زبان

 

از بقیه قضایا فاکتور میگیرم که زپلشک آید و زن زاید به معنای خیلی‌ واقعی کلمه بود.نگران فقط اینکه پروسه پرداخت و رفتن به اداره اتفاقات برق و خواهش از مسئول مربوطه برای وصل کردنش به دلیل فورس ماژور "چیزایی که تو فریزرمه!!"نیشخند تا ۸ شب طول کشید و خونه منور شد! حالا از اینور من دارم با بیتا تلفنی صحبت می‌کنم، از اونور گیو میگه بریم بیرون. منم گفتم من که جون ندارم به هیچ وجه. بچه م کلی حسودی کرد و به ما گفت "بی‌ ادب" که با هم حرف میزدیم!!!خنده وقتی‌ هم تو ماشین مسج بازی می‌کنم و زیاد حرف نمیزنم هم بی‌ ادب میشم البته!!بازنده

 

امروز صبح هم ۸.۵ که می‌بایست شرکت می‌بودم از خواب بیدار شدم!منتظر آژانس زنگ زدم بیاد که کلید رو بیاره برا بچه‌ها و خودم خونه بمونم، دیدم خوب این آژانسه که میاد منم برم دیگه! این شد که فقط لباس پوشیدم و یه کم لوازم آرایش برداشتم اومدم شرکت. یه ربع هم تو دسشویی صورت شستم و آرایش کردم!! نیشخنداینقدر هم تا همین الان کار تو کار پیش اومد که الان فهمیدم بعد از تموم شدن امتحانای پیش دانشگاهی سال ۸۰، این اولین روزی هستش که من لاک دست ندارم!!!چشم دیشب قبل خواب لاکامو پاک کردم و از شدت خستگی یادم رفته بزنم باز. هی‌ ناخونامو نگاه می‌کنم هی‌ به نظرم غریبه میان!!

 

خلاصه کنم که من اجازه نخواهم داد امروزم هم مثل دیروزم بشه و فرشته هام تو آسمون منو دست بندازن و اینقد بهم بخندن که نفسشون بند بیاد و اشک از چشمشون سرازیرشه! بعله!شیطان

 

[ ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یه راست برم سر نگفته‌های دیروز، این که تو راه آهنگ هایی که با دقت و وسواس انتخاب کرده بودم و ریخته بودم رو CD رو گوش می‌دادیم و همخونی میکردیم. از تهران هم که خارج شدیم به دلیل کش اومدگی همت تقریبا همون اوایل جاده چا لوس فرود اومدیم و دیدن درختای پائیزی منو به وجد میاورد، البت کلا همه چیز منو به وجد آورد!خنده میوه پوست گرفتم خوردیم، چای ریختم، کامنت‌هاتون رو راجع به پول گذاشتن و وام گرفتن خوندم براش (آخه شماها چرا اینقدر خوبین؟! هان؟!ماچ)و من تمام مدت تو ذهنم اینو داشتم که اون کیک رو خدا کنه بتونم به موقع آماده کنم و از تصور دیدن قیافه اون موقع گیو کلا سرخوش بودم برا خودم. تو راه هم هر جا من خیلی‌ جیغ جیغ کردم و قربون صدقه طبیعت و هوا رفتم واسادیم عکس گرفتیم. یه جا هم که مه‌ شد (عکسشو دیروز گذاشتم) اونجام هم من وسط جاده اصرار داشتم عکس بگیرم و آقای گیو هم هی‌ می‌خواست بچه تخس! (به قول خودشمژه) رو ببره تو ماشین که عکساش تار شد!منتظر

 

رفتیم تا رسیدیم کلار دشت و ۱ ساعتی هم رفتیم تا برسیم به خونه‌ای که گرفته بودیم، راستش هم هوا تاریک بود هم چون ما بار اولمون بود مسیر رو بلد نبودیم یه کم تو ذوقم خورد که آخه ما اگه میخواستیم همش تو خونه باشیم که تهران هم خونه داشتیم نگرانو یه سری افکار مأیوس کننده که دیدن خونه گوگولی یه کم از بار غصه م کم کردو‌ بعد به خودم دلداری دادم که خوب تو که میخواستی یه بار دریا رو ببینی‌ فردا میری میبینی‌ و این سری شعار‌های دلگرم کننده و واقعا تصورش رو هم نمیکردم که به اون شدت فرداش و پس فرداش خوش بگذره و کلی دریا جونم رو ببینم.قلب

 

اون شب تا من وسایل رو جابجا می‌کردم گیو رفت ذغال و نون بخره، منم از فرصت استفاده کردم و کیک رو از قالب در آوردم و دیدم عین دیشبش مونده و کاملا نرم و تازه س. بازندهحالا دنته یخ زده بود طفلک! یه کم آبجوش زدم بهش و رو حرارت کتری گذاشتمش. شمع رو هم چسبوندم به ظرف زیر کیک و صدای ماشین که اومد دنت رو چپه کردم رو کیک، گذاشتمش رو میز و رفتم دم در. یه سلام بلند کردم و خودمو پرت کردم تو بغلش که اونم از پشت سرم کیک رو دید و میتونید دو تا چشم درشت رو تصور کنید که درشت تر هم شدن و یه عالم برق خوشحالی هم توشون هست، عزیزممممممم.ماچ گفت چیکار کردی و اینا که گفتم فقط همینه فدات شم، از کادو خبری نیست! نیشخنددیگه کیک رو با چای خوردیمو عکس گرفتیم، گیو هم رفت سراغ ذغال و باربکیو. ما یه سینه مرغ خریدیم و فرداش ماهی‌ و بادمجون ولی‌ کلا صاحب‌خونه ما رو پای این باربکیو دید!! به گیو می‌گفتم روز آخر اینو میذاره تو ماشین میگه شما که واسه این اومدین شمال، دیگه نمیخواد بیاین، اینو ببرین تهران!!! قهقههشام هم که سالاد سبزیجات داشتیم و جوجه‌های استخونی رو هم کباب کردیم زدیم بر بدن و بعد هم چپیدیم زیر پتو فیلم گشت ار شاد دیدیم. چقدر من این فیلم رو دوست داشتم، دقیقا بر پایه افکار من ساخته شده بود:"می بخور، منبر بسوزان، مردم آزاری نکن!"لبخند

 در خونه مون رو باز میکردیم:

خونه:


صبح که بیدار شدم همه افکار دیشب پرید، دیدن کوه از پنجره خونه در حالی‌ که مه‌ تا وسطاش اومده بود، سبزه چمن حیاط و هوای فوق‌العاده تمیز.بغل املت معروف صبح جمعه درست شد و زدیم بر بدن و پیش به سوی دریا جونم. مسیرمون به عباس آباد اینقدر بهشتی‌ و زیبا بود که یه وقتایی فقط با بهت می‌گفتیم چه قشنگههههههه! هیپنوتیزماون همه درخت با تمام رنگای جعبه مداد رنگی... رودخونه ها، راه‌های سبز فرعی جاده و نگاه کردن یواشکی به کسی‌ که دوستش داری به بهونه‌ دیدن مناظر اون طرف! چشمکتو مسیر کلی استراحت گاه دیدیم که تاب تارزانی هم داشتن و نقشه کشیدیم برگشتنی وایسیم برا قلیون و چای و بقیه کیک. اینم من در جنگل زیبا:

 

از یه پیچ که رد شدیم و تقریبا قله کوه بودیم دریا رو دیدم و دیگه تا خود دریا آواز "لب دریا تک و تنها" سر دادیم (روحت مورد تفقّد زیاد ما قرار گرفت تو این سفر شهرزاد!!!خنده) من که عین این نی نیا که می می میخوان و حرص از قیافشون میباره شده بودمخوشمزه تا رسیدیم سر این کوچه و پیش به سوی آبی‌ بزرگ:

 

به محض رسیدن به ساحل دست گیو رو ول کردم و شروع کردم بپر بپر کردن و جیغ زنون به ساحل سلام کردم و بوس براش فرستادم، نگو آقای گیو تمام این لحظات رو ثبت و ضبط کرده با دوربینش! ابرواین عکس بالای پروفایل هم از هموناس، تو هیچ کدوم از عکسا پاهام رو زمین نیست! نیشخندعاشق یکی‌ از عکسام شدیم که من با حرص فراوون همه صورتم تو دماغم جمع شده و واقعا نمیدونم اون لحظه از شدت خوشحالی و حرص چیکار داشتم می‌کردم!!! خندهبعد هم که صدف جمع کردیم که من شمع "خاطرات شمال" درست کنم. میخواستیم برا ناهار یه جا تو همون دهی‌ که بودیم ماهی‌ بخریم ولی‌ تو مسیر برگشت یه بازار ماهی‌ فروشا دیدیم که همون موقع بر پا شده بود، رفتیم پایین ماهی‌ بخریم که دیدم خیلی‌ از ماهی‌‌هاشون هنوز دهنشونو باز و بسته میکردن.نگران اتفاقا برا کبابی عالی‌ بودن ولی‌ خوب ما دلمون نیومد، تازه من کلی از ماهیا معذرت خواهی‌ هم کردم و به فروشنده شون گفتم آقا ما قبول داریم اینا صید امروزن و تازه ن، اینقد آب روشون نریزید بذارید بمیرن طفلکا! چشم۲ تا ماهی‌ مرده! هم خریدیم و باز اون مسیر بهشتی زیبا...

 

  مسیر زیبایی که صبح دیدیم با اون مه‌ غلیظ فوق‌العاده رویایی تر هم شده بود و باز ما چرپ چرپ از خودمون عکس گرفتیم. یه جا هم نشون کرده بودیم واسه تاب سواری و قلیون که واسادیم و خوردن چای کیک و قلیون میزون تو اون هوا و مه‌ خیلی‌ چسبید.باز من تاب سواری کردم و گیو عزیزم زحمت کشید از من رو در موقعیت های جالب کلی عکس گرفت!ابرو بادمجون و گوجه هم خریدیم برا میرزا قاسمی شب و پیش به سوی منزل. ماهی‌‌ها رو دو نفری تمیز کردیم!از خود راضی خوب چیه؟ دوتامون دفعه اولمون بود و آخرشم گفتیم خوب همش کباب میشه دیگه، می‌خوریم!!خنثی من برنج گذاشتم و سالاد درست کردم. ماهی‌ رو هم با سیر و نمک و آب نارنج مزه دار کردم، اینم گیو در حال قوام آوردن ذغالا و ماهی‌‌های خوشمزه ما:

 

بعد از ناهار عکس آینه شمعدون دیدیم و من یه لحظه طرحی به ذهنم رسید که خیلی‌ خوشمون اومد و گیو قرار شد طراحیش کنه و شروع به کار. نمیدونم چقدر بپر بپر کرده بودم که مثل ‌خرس هم بعد از ناهار کلی خوابیدم، هم برا شب.یول دیگه بیدار که شدم هوا تاریک بود و همه جا رو هم که دیده بودیم، جایی نرفتیم. دوش گرفتم و کم کم رفتیم سراغ پزیدن شام و درست کردن کرسی که برا شب مثل دیشبش یخ نزنیم و اینگونه شد که جمعه هم تموم شد.

 

شنبه صبح هم که نم نمک کارامون رو کردیم و وسیله هامون رو جمع کردیم و راه افتادیم به سمت محمود آباد که از جاده هرا ز برگردیم، تو مسیر هم پر بود از دسته‌های عزاداری و بساط نذری دادن هم به پا بود. من که کلا به حالت آماده باش نشسته بودم و هر جا که میدیدم ماشینا وایسادن جیغ میزدم و گیو وامیساد می‌پرید پایین!عینک الحق که  همه چیزاشون هم خوشمزه بود، یه چیزی شبیه شله  زرد دادن بهمون که اسمش رو آقاهه گفت الان یادم نیست، معرکه بود.خوشمزه آش هم خوردیم و این شله  زرد رو به عنوان دسر میدادن، ما به غذاش نرسیدیم.زبان باز تو مسیر یکی‌ دو جا واسادیم روبوسی با دریا،بغل یه جایی که فقط صدای دریا بود، من پر بودم از انرژی مثبت خالص، دست عشقم هم تو دستم بود، برای شادی و آرامش همه دوستام دعا کردم، خواسته‌هاتون رو از خدا خواستم و آخرش هم گفتم شادی و آرامش برای همه خواننده‌های مهربون گلم.قلب

 

دیدیم نمیشه لب دریا تک و تنها باشی‌ و قلیون نزنی‌! رفتیم هتل نارنجستان و زیر بارون شدید بدو بدو کنان رفتیم ساحل و قلیون و عکس و بعد هم یه رستوران کوچیک تو مسیر که ۴۰ تا ماشین پارک بود جلوش. گیو گفت غذاش عالیه و رفتیم مرغ تر ش نار دون خوردیم و اکبر جو جه، آقاهه گفت کته  کباب ۴۰ مین طول میکشه و ما گفتیم فک کن ما بتونیم ۴۰ مین صبر کنیم! وقت تمامدیگه بعد از اون هی‌ من سمت راستمو نیگا می‌کردم می‌گفتم جنگل، سمت چپ می‌گفتم دریا، می‌ترسیدم گیو که رانندگی میکنه فکر کنه الان تو بیابونیم!!خنده

 

مسیر هراز هم که باز بود و نسبتا خلوت، می‌دونستیم یکشنبه ولی‌ خیلی‌ شلوغ خواهد بود. پلور هم برف درست حسابی‌ میومد و مه‌ غلیظ در حد دیدن فقط ۱ متر با چراغ روشن، آخر هیجان بود!نیشخند مسیر رو کلا بدون عجله و آروم اومدیم و هر جا عشقمون کشید واسادیم، دیگه ۸ خونه بودم و دو تا از دوستامونم خونه ما بودن که من نمیدونم چه جونی داشتم که با هم رفتیم خیابون گردی به نیت نذری گرفتن٬ موفق هم بودیم.گاوچران شب که می‌خوابیدم همش فکر می‌کردم همه اینا خواب و رویا بوده بس که همه چی‌ عالی‌ بود.خیال باطل راس میگن آدما تو سفر خود واقعی‌ شون رو نشون میدن، گیو به من نشون داد که "غیرت" به این معنا نیست که روسری زنتو وحشیانه بکشی جلو ، اینه که تمام تلاشتو بکنی‌ که کسی‌ که تو رو مرد خودش میدونه از بودن با تو حس امنیت داشته باشه و تو هر لحظه تلاش کنی‌ برای بقای این حس. نشونم داد که "دوست داشتن" همون محدود کردن نیست و دیدن شادی کسی‌ هست که دوستش داری، این که حتّی اگه هیچ وقت نذری نگرفتی به خاطر کسی‌ که دوستش داری کلی به زحمت میفتی تا اون دلش شاد شه و بخنده. من دیگه ۲۰۰% مطمئنم که میخوام بقیه لحظه‌های عمرم رو با این مرد تقسیم کنم، دعا کنید همیشه همینطور خوب بمونیم برای هم.لبخند

 

یکشنبه صبح هم رفتیم یکی‌ از شهرک‌های اطراف تهران که بهمون نزدیکه برا دیدن خونه و شرایط، من به خودم که اومدم قیافم ایش کامل بود!خنثی گیو هم گفت اگه دوست نداشته باشی‌ و بتونیم بخریم میدیم رهن و خودمون میریم تهران. میگن خواسته‌های آدم تمومی نداره همینه دیگه، الان هم هدف ما همینه. مامان گیو هم زنگید که نذری آوردن بیاین اینجا باهم بخوریم٬ خودمون هم قبل از خونه رفتن باز رفتیم نذری گرفتیم و هی‌ تو ماشین زدیم بر بدن. اینجوری بود که من برای اولین بار گنجیشکی غذا خوردم تو خونه شون!!مژه اونجا هم کامنت‌ها رو چک کردم و چیزایی که گفته بودین رو نوشتم که مامان گیو بره بپرسه از بانکا، امروز هم گیو گفت همه اون شرایط وام دیگه نیستن!ناراحت شب هم از همونجا میخواستیم تو پارک دوست وکیلمون رو ببینیم که دیدم شمع روشن می‌کنن، گیو هم سریع برام شمع خرید که به قول خودش بعدن نگی تو جلوی احساسات منو گرفتی‌!خنده ۵ تا شمع روشن کردم که این مال حاجت خواننده هام بود، کلی هم بعد از روشن شدن هر شمع ذوق می‌کردم که گیو میگفت آرووووم،ساکت گفتم من میخوام پر از خوشحالی دعا کنم، کی‌ میگه فقط با ضجه مویه دعا میره بالا؟ دعای خوشحالی من خیلیم زودتر میره بالا تازه!نیشخند

 

از عماد در حضور گیو از شرا یط ضمن عقد پرسیدم و اونم میگفت خودم همه رو برات اوکی می‌کنم. به گو هم میگفت داریم بیچاره ت میکنیم دوستم!! من: نیشخندعماد: شیطانگیو:خنثی گفتم میخوام تو مهریه م هیچ گونه اسم پول نباشه، حتّی جمله "فلان چیز به ارزش فلان تومان" که گفت بعضی‌ دفترخونه‌ها گیر میدن که باشه ولی‌ بیا پیش آشنای خودم میریم که هر چی‌ می‌خواین انجام بده، اوه یس!بازنده بعد هم ازش پرسیدم که بیای عروسیمون کادو چی‌ میاری؟ میخوام ببینم می‌صرفه بیای یا نه،زبان که گفت و دیدم می‌صرفه!!!خنده بعد هم رفتیم چای خوردیم و شمع روشن کردن دیدیم و خونه که می‌رفتیم کلی نذری گرفتیم. همه رو وعده وعده جدا کردم گذاشتم اینجا تو فریزر شرکت که روزایی که غذا ندارم از بیرون نگیرم، خلاصه ما باید در هزینه‌ها صرفه جویی کنیم دیگه کم کم!نیشخند

 

[ ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

ترجیح میدم تصویری بگم که کارم خیلی‌ راحت تر شه! خوب چیکار کنم من طفلک که بعد از چند روز تن پروری‌ اومدم سر کار و تو این هوا بیرون هم رفتم و اومدم نمیتونم که طومار بنویسم، حالا خدا رو چه دیدی، شایدم نطقم باز شد و مثنوی ۷۰ من کاغذ شد!چشمک


بقیه ش اینجاس
[ ٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

گیو هم می‌دونست دیروز سالگرد دوستیمون بود، به همین مناسبت ما یه مراسم خیلی‌ خفن داشتیم که همانا اومدن ایشون در خونه ما و دادن سبد پیک نیک‌ دست من بود و یه بوس!زبان خوب از اول میگم، از اینجا که رفتم خونه مشغول کیک شدم، سروش دوستم زنگ زد، منم میدونستم چرا بعد از ۲ ماه یاد من افتاده. گفتم جون من زنگ زدی تغییر relationship فیضبوکو فضولی کنی‌؟! اونم گفت آرهههه، زود برام بگوخنده! گفتم بابا جان همون گیو خان خودمونه و اونم شاکی‌ که چرا من هنوز ندیدمش؟ بدون تائید و اجازه من میخوای چه غلطی بکنی‌؟!نیشخند که گفتم زن تو اگه از خرداد امسال امتحاناش به سلامتی تموم شد، ما رو دعوت کن ببینش!زبان کثافت میگه من ببینمش این اشتباه بزرگی‌ که میخواد بکنه رو بهش گوشزد می‌کنم!!!نیشخند بعد دیگه مجبورش کردم بره  کامنت چرت و پرتشو پاک کنه که مامان گیو نبینه، عجب غلطی کردیم در فضای مجازی با هم دوست شدیما! اینم یه تجربه: "در فیضبوک با مادر ایشان دوست نشوید!"خنثی

 

این کیک الان تو قالب خودشه و سلفون هم کشیدم روش، ته کوله مه! با کره درست شده، پس فعلا نرم میمونه و هوا هم که گرم نیست، یه شمع ۱۰ سانتی هم برداشتم بذارم وسطش، دنت شکلاتی هم می‌ریزم روش برا تزیین. یعنی‌ گیو بره ۳ مین دست به آب و بیاد من با کیک روشن میرم تو حلقش!!!نیشخند سالاد سبزیجات هم درست کردم سسش هم جدا، برا شام امشب. تخم مرغ محلی و گوجه هم برداشتم برا املت فردا صبح جمعه. خوب چیه؟!نگران ذوق دارم، سفر ۲ تائی‌ اولمونه، میخوام همه چیز خوب باشه و اونجا خیالم راحت باشه همه چیز همراهمه و جایی که نمی‌شناسیم خرید نریم، بگم کاهو و مواد سالاد هم حتّی برداشتم خیلی‌ ضایع س؟!خجالت

 

اون خونه ‌هه همه چی‌ داره، ولی‌ من یه پتو نرررررم هم برداشتم واسه اینکه بپیچیم دور خودمون وقتی‌ جلو اون شومینه هیزمی هستیم. لباس گرم در حد بترکون برداشتم و خونه که برم تا کیفم جا داشته باشه میچپونم توش. همین الان زنگیدم به مهندس که من از صبح تو این شرکت تنهام و از بس سایتا رو بالا پایین کردم حوصله‌ م سر رفت، گفت برو خونه!!! یسسسسس!هورا گیو هم که راه افتاده داره میاد دنبال من که بریم خونه وسیله‌ها رو برداریم و بزنیم به جاده. از اونجا که من به مامانم گفتم من و گیو و پردیس و شوهرش داریم میریم شمال!!!دروغگو به انرژی مثبت هر کسی‌ که اینجا رو می‌خونه به شدت نیاز دارم! پردیس جونم ساری که زود شوهرت دادم، بالاخره شتریه که دیر یا زود در خونه تو هم میخوابه دوستم، حالا امروز نشد سال دیگه!!!قهقهه

[ ٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

چه زود یک سال گذشت...

داشتیم با خاله کوچیکه تو پارک قدم میزدیم و حرف میزدیم، شوهر اون به تازگی رفته بود کانادا(الهی بمیرم، یک سال شد!نگران) برام از برنامه‌هاشون میگفت و پارک خلوت رو هی‌ بالا پایین می‌رفتیم و خسته که شدیم نشستیم، دستفروش اومد بهمون چیزی بفروشه که جوگیر شد و شروع کرد آواز خوندن! من که میدونستم به این سادگیا بی‌خیال نمیشه و حوصله‌ ش رو بر خلاف شبای دیگه نداشتیم یه نگاهی‌ دور و برم کردم و ۲ تا پسر رو دیدم که اون طرف تر نشستن رو نیمکت، بهش گفتم : ببین "م" امشب حوصله‌ تو نداریم، برو برا اونا بخون! خمیازهو اونا این حرکت منو همون لحظه دیدن! اوه شت!آخ منم که مدتی‌ بود هر گونه نر غیر از دوستای صمیمی رو از زندگیم کنار گذاشته بودم، به خاله گفتم بدو فرار کنیم تا اینا جوگیر نشدن!وقت تمام

 

باز دست در جیب و آروم آروم قدم زنون جیم زدیم و از یه بلندی بالا می‌رفتیم که یکی‌ که معلوم بود دویده، هن هن کنون گفت: "سلام!"اوه منم اداشو در آوردم و همونجوری سلام کردم، اون یه نفر... نخیر ! گیو نبود! بازندهگیو بچه م کاملا خجول و ساکت بود. دوستش بود، همون که رفت از ایران ۲ ماه پیش. خلاصه سر صحبت رو باز کردن و اون موقع که از شغلامون می‌گفتیم، من با یه چرخش ۳۶۰ درجه خودمو رسوندم به گیو چون تخصص شون همون زمینه‌ای هست که شرکت پارسالی من تو وارداتش کار میکرد.گاوچران آخرش هم قرار شد اگه سؤالی ازش داشتم ازش بپرسم و شماره شو بهم داد، همون لحظه میدونستم میره جز شماره‌هایی که به زودی پاک میشن یا هرگز استفاده نمیشنخنثی ولی‌ مثل این که گیو هم می‌دونست که پشت هم اصرار کرد براش تک بندازم چون شماره‌های غریبه رو جواب نمیده!!!ابرو

 

شب موقع خواب مسج داد (هنوز همه مسج هامون رو تو اون گوشی دارم) که از آشنایی با دختر خوشرو خوشگلی مثل من خوشحالهنیشخند و آرزوی یه خواب آروم کرده بود برام، جواب ندادم! فرداش صبح بخیر و اینا، جواب ندادم! نزدیکای ظهر بود زنگ زد، جواب ندادم!از خود راضی مسج دادم که گیو جان، من سر کار اصلا با موبایلم صحبت نمیکنم. خلاصه عصر زنگید و گفت همو ببینیم که پیچوندم و گفتم داریم میریم خونه یکی‌ از دوستامون.دروغگو شب پارک بودیم که زنگید و من گفتم پارکم! نیشخنداونم دوستش رو رسوند خونه و به سرعت نور اومد پیش ما! قدم زدیم و حرف زدیم و کم کم حس کردم ازش خوشم میاد...متفکر الان به شدت هوس کردم باز اون مسج‌ها رو بخونم و ببینم چی‌ شد که "دوستی‌ ساده ما غیر معمولی‌ شد، نمیدونم اون روز تو وجودم چی‌ شد. نمیدونم چی‌ شد که وجودم لرزید..."خیال باطل

 

باید خاطر نشان کنم که گیو با سیاست بسیار بالا وارد این رابطه شد، اینو به خودش هم گفتم. اگه یه زره محدودیت ایجاد میکرد برام یا تو نزدیک تر شدن عجله میکرد من رم می‌کردم و به سرعت میپیچیدم به بازی!گاوچران من برم آرایشگاه و بیام بقیه شو بگم! مرسی‌ پردیس عزیزم که این لطف رو کردی و با معرفی آرایشگاه کلی‌ صواب کردی که من یه حس خوب  بعد از مدت‌ها خواهم داشت!بغل


بقیه ش اینجاس
[ ۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب