روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

خوب خوب خوب! میبینم که امروز سرم خلوت هست و از صبح ایمیل بازی کردم و چت و سرچ و از این کارای قبیح ضّد اصول وجدانی کارمندی! از خود راضیولی‌ چون میدونم آخر هفته طوفان کار در راهه و از اول هفته هم اذیت شدم پس عذاب وجدانو میفرستم بره زمین بازی تاب سرسره بازی کنه و سرشو گول میمالم!زبان ببینم اصلا شما‌ها حواستون هست من چقد ازتون سواستفاده ابزاری می‌کنم و هی‌ رابرا ازتون سوالات مختلف می‌پرسم؟ میدونید عاشقتونم که روشن میشید و تجربه در اختیارم قرار میدین گل منگلیا؟!بغل

 

من باب شر*وط ضمن* عقد باید بگم که اینا نظر منه و گیو هم قبول کرده، فعلا! خنثیمامان بابای‌ اونم که نظر میدن، ولی‌ حرف آخر رو خود گیو میزنه. میمونه مامان بابای‌ من که خوب اینقد زبون می‌ریزم و دلیل منطقی و غیر منطقی می‌آرم تا راضی‌ شن!مژه چیز عجیبی‌ هم نیست، فقط میخوام منم همون حق و حقوق رو داشته باشم و مثلا بگم: "مرد! یا از امروز آشپزی میکنی‌ یا طلاقت میدم!"خنده تو نت هم گشتم اینو دیدم:"۶ شرط ضمن عقد" تقریبا خواسته من همینه به اضافه حضانت فرزند با کلیه اختیاراتش، حالا وقتش که شد از خودتون کمک میگیرم برا این که ببینم کارای قانونیش چیا هست و الباقی قضایا. مهریه هم که با این اوصاف نمیخوام٬ هیچوقتم بهش اعتقاد نداشتم٬ این نظر کاملا شخصی منه٬ هیشکی هم نمیتونه عوضش کنه!چشمک سه دانگ از خونه میخوام اگه خریده بشه که فکر کنم میره جزو همین نصف بودن اموال٬ اصلا بیخیال فعلا!ابله

 

من باب شم*ع سازی عرض کنم که؛ یه تخته پارافین خریدم ۱۰ تومن این حدودا، فتیله هم خریدم. رنگ نگرفتم، چون قصدم برگ و دونه قهوه و این جنگولک بازیا بود. قالب هم که از این ظرف دسر‌ها که تو عکس هم معلومه. هر جا میخریدیم از اینا٬ ظرف رو برمیداشتم به همین منظور، از خیلی‌ چیزای دیگه هم که میشه استفاده کرد. برای اولین شمع که با گیو درست کردم، عکسشم گذاشتم دیدین، یه تیکه مثلا ۷ در ۷ از اون پارافینه بریدیم و گذاشتم رو ظرف رو بخار کتری که آب شه. یه کمش که آب شد برگ رو زدم به پارافین مایع و چسبوندم به دیوار قالب، همینطوری دورش رو کامل چسبوندم. بعد موقع ریختن پارافین همه رو نریختم که برگا ول شن و شناور، نصف ظرف رو ریختم و اجازه دادم خودشو بگیره و برگا رو هم دوباره حالت دادم و بعد بقیه شو. فتیله رو هم با مداد گذاشتم رو سر قالب که وول نخوره. برا طعم دار شدن هم که تو اون پارافینه که آب میشد (این بار رو حرارت مستقیم خیلی‌ خیلی‌ ملایم) وانیل ریختم و گذاشتم با هم جوش بخورن!!!نیشخند میشه همه چی‌ ریخت دیگه، قهوه، دارچین، شاید حتی پودر آبمیوه آماده هم بریزم این بار ببینم بو میوه میده یا نه!!!متفکر

 

من باب شمال رفتن عارض شم که خونه گرفتم!بازنده یه دوست جیگرررر دارم، تریپ خواهر بزرگ تر و این صوبتا، همش حواسش به منه!خجالت اینگده حاااااااال میدهمژه، میرم سفر میا‌م آمار میگیره خوبم؟ سالم رسیدم؟ و اینا. از سفر که میاد زارت اول به من زنگ میزنه،نیشخند همش لوسم میکنه، هی‌ من مثل خر کیف می‌کنم!!قلببغل این دوس جونی یه جایی که همش خودشون میرن رو به من پیشنهاد داد، منم زنگ زدم صاحب‌خونه و برا ۵شنبه و جمعه اوکی کردم و گفتم ما جوونیم، اول زندگیمونه گناه داریم سر قیمت با ما راه بیاین و این صوبتا که خانومه گفت شبی‌ ۵۰ ولی‌ حالا بیاین ببینیم چی‌ میشه. با این توصیفی که دوستم از تمیزی و با صفایی و خوشرویی صاحب‌خونه میکنه و اینکه این یه خونه جداست با شومینه چوبی و تموم امکانات و یه ربع هم تا دریا راهه فکر می‌کنم قیمت کاملا منصفانه‌ای باشه، ولی‌ تو فقط فچ کن من تخفیف نگیرم!!گاوچران

 

خوب من برم این شومینه پشت سرم رو روشن کنم و در جوار گرماش و با صدای بارون، لم بدم رو صندلیم و بافتنیمو ببافم!!نیشخند صبح به این امید آوردمش که کارم سبک باشه و شکر خدا همینطور شد. در همون اثنا کامنت و وبلاگ بخونم. راستی‌ شما‌ها که طبق پاراگراف اول اینقد گل منگلی هستین!ماچنیشخند بگین ببینم جایی رو میشناسید که یه پولی‌ بذاریم و خیلی‌ زود ۲ برابرشو بهمون وام بدن؟ از این صندوق‌ها و موسسات مالی‌، من هر چی‌ گشتم هیچی‌ ندیدم تو نت. به شدت منتظر دیدن نظراتتونم و البته محتاج انرژی مثبتایی که با لبخندای خوشکلتون برام می‌فرستین. خوب همین الان لبخند بزن دیگه، آفرین دوستم!قلببغل

 

[ ۳٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

بعله! ما به شدت دنبال پایه میگردیم برا شمال رفتن! یولیه دوست اینترنتی هم پیدا کردم که ویلا داشتن و متأسفانه دیر اطلاع دادم و اونا می‌رن جای دیگه تعطیلات رو. به مهندسه که میخواستیم با هم بریم هم گفتم و گفت یه هفته دیگه بریم و خودم مرخصیت رو اوکی می‌کنم و باید بریم عزا داری و اینا خلاصه.چشم با یکی‌ از دوستای گیو هم چت می‌کردم که گفت امشب پارک جلسه بذاریم برا این که ببینیم میتونیم بریم یا نه و میگفت خرجش زیاد می‌شه که گفتم آخه کلبه جنگلی‌ خرج داره آی کیو؟! مهم خوش گذروندن و استفاده از اون هوا و طبیعته و پول زیاد خرج کردن قطعاً مساوی با خوش گذرونی نیست.بازنده از صبح تا الانم وقت آزاد که گیر آوردم سرچ کردم برا همین چیزا، حالا نمیدونم بریم یا بمونیم یه سری کار دیگه مون رو برسیم...متفکر


دیشب به گیو شروط ضمن عقد رو گفتم که همچین سنگین هم بودن، گفت به من اعتماد نداری؟ ناراحتگفتم نه عزیزم، حرف اون نیست. حرف اینه که اینجا ایرانه و من دستم به هیچ جا بند نیست مثل فلانی‌ و فلانی‌ و فلانی‌. خلاصه با حرف راضیش کردم، امیدوارم خونوادم مثل همیشه به من اطمینان کنن و گییییر ندن و بذارن کار خودمو بکنم. در حال حاضر هم حس مهمون بازی برا ۴شنبه کاملا پریده و امیدوارم برگرده. اگه هم برنگشت باید یه جشن ۲ نفره اوچولو بگیریم و خلاص!بازنده

 

پ.ن.: بچه ها من از شمع سازی حرفه ای هیچی نمیدونم واقعا٬ ولی چون قول دادم حتما میگم هر چی بلدم بهتون٬ امروز وقت نشد ماچ

[ ٢٩ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

اینقده حرف دارم که نمیدونم از کجاش بگم! روزشمار مینویسم و عکس هم میذارم ادامه مطلب، اینجوری بهتره. یه پست هم به زودی خواهم داشت از سری "پست هایی که پاک میشوند" که کامنت نداره و مال قدیماست و اینا.چشمک


بقیه ش اینجاس
[ ٢۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز یکی‌ از مهندسا چیزی ازم می‌خواست و من با اینکه از صبح کارش رو اوکی کرده بودم تا آخر وقت رو نکردم! نیشخند۲ ماه هم هست همش میناله که چرا نمیریم بیرون. قراره یه شب همین نزدیکیا با هم بریم بیرون و من ندیده عاشق زنشم، جنوبیه و فوق‌العاده خونگرم و باحال و دستپختشم حرف نداره!! زباناز قصه اصلی‌ دور نشیم! بعد از اون کرم ریختن من در تلافی یه روز منو زیاد نگه داشتن تو شرکت! (به خودش هم گفتم تلافی اون بود!شیطان) خیلی جدی گفتش که به نظر من تا الان جهان با ۵ تا فاجعه مواجه شده:

۱. سونا*می و زلزله ژاپن

۲. ارتش سر*خ چین!

۳. زلز*له طبس

۴. مرگ چه گو*ارا!

۵. تولد مهرسا!!!!قهقهه

از بس خندیدیم هلاک شدیم، منم همه شو از اول پرسیدم ازش و یادداشت کردم و همون موقع زنگ زدم به گیو برا اونم گفتم و کلی خندیدیم. خلاصه این که من هم به فواجع جهان اضافه شدم به سلامتی!خنثی

 

خوب حالا بریم سراغ پاچه گیری!ابرو اونایی که از هر انگشتشون ۱۰۰ تا هنر میریزه و به من میگن هنرمند که خوب هیچی‌، حسابشون جداس، برن خودشون رو سریعاً به اولین روانشناس سر کوچه شون نشون بدن!!!از خود راضی حالا بریم سراغ بقیه، خواهرم، دخترم، فرزندم، مادرم! اون کلاهی که من بافتم دو تا دونه رو بود، دو تا زیر. بعد از یه جایی که مثلا حاشیه بود، جاشون رو عوض کردم و رفتم تا بالا. آخرش هم بافتنی رو کور نکردم و به پیشنهاد مامی با قلاب همه دونه‌ها رو کشیدم تو یه نخ کلفت و واسه همین تهش میزون وامیستاد. این از این!بازنده شمع هم که پارافین بود همه ش عزیزم، اون جا که برگ داشت اینگونه شد که وقتی‌ پارافین ذوب میشد این برگ‌ها رو زدم توش و چسبوندم به دیواره ظرف، همینجوری شل و ول، بعد که چسبید پارافین رو ریختم توش و فیلتیله و خلاص! اینم از این! به همین سادگی! واقعا حالا اینا هنر هم میخاس؟! خلاصه دیگه نبینم بیاین به من بگین هنرمندا! چشمبگم هنرمند کیه؟ هنرمند اون کسیه که مثل من از صبح تا عصر سر کاره، ولی‌ هم بچه داری و شوهر داری و مهمون داری و آشپزی میکنه،هم بافتنی میبافه هم مقاله می‌نویسه، هم دسر درست میکنه تازههههههههههه تو خونه ش هم گرد و خاک نیست!!!نیشخند خوب اینم از این!

 

خیلی‌ خوشحالم که امروز به شدت لباس پوشیدم، وقتی‌ از خونه اومدم بیرون هوا عالی‌ بود، منم هی‌ قربون صدقه هوا و گنجیشکا و آب جوب رفتم و اومدم! پامو که گذاشتم تو شرکت بارون وحشیانه شروع کرد به باریدن تا همین پیش پای شما،گاوچران اون تگرگ قلنبه دهشتناک فقط نمیدونم چی‌ بود اون وسط، من واقعا ترسیده بودم و تو حسابداری پناه گرفته بودم!!نگران پروسه رونمایی از لباس زمستونی‌ها هم به سلامتی با کشف آخرین محموله کفش و بوتهای زمستونی هم دیشب پایان یافت. اوهچه حااااااالی‌ میده که یه کفش یا لباس که اصلا یادت نیست رو میبینی‌ و ذوقمرگ میشی‌ که اینم هستتتت که! هورامهمونم هم نیومد و با وجود بارون شدید رفتیم با گیو بیرون آبمیوه زدیم بر بدن و بعد چتر به دست رفتیم تو پارک عزیزمون که فقط خودمون دو تا سرخوش اونجا بودیم، قدمی‌ زدیم و اومدیم سمت خونه. در فاصله سریال دیدن هم کلاه خودمو میبافتم که مثل مال گیو میشه ولی‌ شطرنجی‌، یعنی‌ باز بعد از چند ردیف جای رو و زیر عوض می‌شه و همینجوری تا آخر. تو فکر یه دورهمی دوستانه سورپرایزی برا گیو هم هستم که امیدوارم بتونم فکرم رو عملی‌ کنم.متفکر

 

امروز هم که چهارشنبه است و داریم میریم به استقبال آخر هفته و اصلا ربطی‌ نداره که من ۲ روز پر کار رو نبودم سر کار!مژه امشب هم شاید با امین دوست گیو بریم بیرون برا سفره خونه، البت اگه تا اون موقع من و آقای گیو از این خر غروری که سواریم پیاده شیم و یکیمون ناز اون یکی‌ رو بخره!!!!نیشخند

 

[ ٢٤ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

پارت۱ : حرم

با سرویس هتل و بعد از معطلی نیم ساعته رسیدیم حرم، اواخر مسیر میشنیدم که مسافرا و مامان بابا سلام میدن، من ولی‌ نیگا نمیکردم و خیابونا رو نیگا می‌کردم. وقتی‌ هم رسیدیم همینطوری، میخواستم برسم تو همون صحن که سقا خونه طلائی داره و به گنبد نگاه کنم، خیال باطلمیخواستم ببینم بعد از این همه تغییر افکار و باور هنوز می‌تونم مثل ۳ سال پیشم با دیدن گنبدش دلم بلرزه و اشکم بیاد؟ مامان می‌پرسید خوب چرا مثل خلا اینجوری میکنی‌؟ سرتو بالا بگیر!چشم که گفتم نه ، میخوام خودمو سورپریز کنم! از اون در قشنگ بزرگ رد شدم و سرمو بالا آوردم و نمیدونم چی‌ شد که به هق هق افتادم، آخ که نمیدونستم اینقدر دلتنگ بودم، اینقدر نیازمند و پر خواهش و شرمنده...

 

تو یه کاغذ خواسته‌ها و اسماتون بود، نمیدونم چرا برا شماها که دعا می‌کردم با سوز و گداز و این چشمه اشکم فداش بشم روون! ابرواون که تموم شد مشغول تماشای در و دیوار شدم و به هیچی‌ فکر نکردم و از انرژی موجود در فضا به مقدار زیادی سیو کردم واسه روز مبادا! بعد یادم اومد منم خواسته هایی دارمبازنده، دیگه اینجا کاملا جدی و منطقی شدم و به دلیل کثرت انواع زبان‌ها و گویش‌ها همه خاسته هامو انگلیسی‌ گفتم که قاطی نشه و فقط یه بار خانومی که یه ربع به زبون کردی برا من درد دل کرد و منم اوهوم اوهوم می‌کردم و به حرفش گوش می‌دادم٬ نگاه‌های پر فحشی بهم انداخت!!! نیشخندکلی از امام رضا معذرت خواهی‌ کردم واسه ریکوئست‌های قبلی‌ و خواستم اونا همه رو از فایل "درخواست‌های مهرسا" پاک کنن و این جدید‌ها رو جایگزین کنن! مژهگفتمم که خوب من بچه بودم و خام بودم و حالا بزرگ شدم این یکی‌ خواسته م کاملا عقلانیه و لطفا جلو بندازید اینو!از خود راضی هر چی‌ از حرم و نظم و زیبایی ش و اون همه انرژی مثبت سیال در فضا بگم کم گفتم و اونایی که دیدن می‌دونن چیز زیادی در وصف نمیشه گفت، باید بود و دید...قلب

 

 پارت ۲: مامان اینا!

- بابام رو تخت نشسته بود و من رو زمین در حال یاداشت کردن دعا‌های دوستان بودم که نیگاش کردمو گفتم: متنفرم از این رسم و رسوم مسخره که دست و پای ما ایرانیا رو بسته و من از همخونگی با کسی‌ که بالاخره انتخابش کردم محرومم، می‌تونستیم الان با هم باشیم و من شاد باشم که یکی‌ از خوشبخت‌ترین زن‌های زمینم!!! خنثیبعد پا شدم رفتم پی‌ کارم و کلّ روز رو به این فکر کردم که من این حرفا رو چرا و از کجام در آوردم و بابام الان داره راجع به من و فلسفه وجودی بچه و فیثاغورث چه فکری میکنه!خنثی

 

- مامانم اینقدر بچه م حاجت داشت که روز دوم ما رو پروند که با فامیل بریم بازار و خودش بعد با بابا بیاد، موندم یعنی‌ طومار خواسته‌های مامان از مال منم طولانی‌ تر بود آیا؟! متفکرکلی با مامی درد دل کردم و دلگرمش کردم و راهنمایی خواستم ازش. از امام رضا هم خواستم بابام راضی‌ شه بیاد اینجا که مامان گلم پیشم باشه. همش به مامان میگم من ازدواج که کنم زارت بچه دار میشمدروغگو و یه بارم نمی‌آرم ببینیش تا از فراقش دق کنی‌!!شیطان یکی‌ نیست به این بابای ما بگه تو که ۳۰ سال پیش پا شدی به خاطر مامان بابات از اینجا رفتی‌ اونجا! حالا به خاطر بچه‌هات برگرد اینجا! والا!!!چشم

 

پارت ۳: فامیلا

آخ که ما پشت دست‌مون رو داغ کردیم دفعه بعد بخوایم صرف هتل و زیارت بیائیم و خودمون رو به فامیل لو بدیم!! کلافهالبت اول قرار نبود لو بدیم، یه مراسم سالگرد بود که رفتیم و دیده شدیم و به فنا رفتیم! از زنگ زدن مرتب و داد و هوار و کولی‌ بازیشون که بگذریم فوق‌العاده دوس داشتنی هستن و ایشالا همینجوری عمر نوح کنن ما هی‌ بریم حالشو ببریم!نیشخند تازه اولین بار تو عمر ۲۸ ساله م رفتم زیر کرسی که یکیشون تو خونه باغش داشت و یه خواب ۵ مین توپ کردم و الان دلم کرسی میخواد!!!خیال باطل ووی خیلییییییییی خوب بود،بغل عجب چیزی رو به دلیل وجود بخاری گازی لوس از دست دادیم،اه!!زبان

 

پارت ۴: بیتا

شنبه شب مامان اینا بعد از شام میرفتن شب نشینی خونه فامیلا که گفتم من دوستم اینجاست و ۲ خیابون پایین تره، میریم اونو ببینیم، شما هم برین بگین ما حرمیم!! از خود راضیخلاصه به دلیل اشتباه در تخمین مسیر کلی پیاده روی کردیم و رسیدیم دفتر بیتا خانوم که از من هم حاج خانوم تر بود با اون مانتو مقنعه تریپ اداریش!!خندهماچ خلاصه کمی‌ که نشستیم بچه شام نخورده گفت بریم شام و قلیون که میو میو عوض شد و با بیتا فشن رفتیم یه جایی همون نزدیکی‌ و چقدررررر همه چیش عالی‌ بود، اون آخرا که بین ور ور حرف زدنمون توجهمون به در و دیوار هم جلب شد دیگه ریسه می‌رفتیم از خنده با تفسیر وقایع اتفاقیه!قهقهه چقدر خوبه داشتن یه دوست پایه مهربون که حتّی سفرش هم باهات همزمانه و به جای تهران شلوغ جای همو ببینین که آرامش محض داری و دغدغه‌هات تقریبا صفر شده. اگه قبیله عزیز اجازه میدادن حرم هم با هم می‌رفتیم که خوب نشد.افسوس عکس در و دیوار سفره خونه اینجاست، تفسیر با شما!!!نیشخند

 

پارت۵: دیروز

دیروز صبح سحر رسیدم تهران و چشمامو که باز کردم خیابونای بارون زده رو دیدم و آقای مهماندار که با فلاسک چایی بالا سرم ایستاده بود، اون چای عجب چسبید فی الواقع! از خود راضیآقای گیو رو هم دیدم که با چشای پف کرده منتظرم ایستاده و بال بال زنون رفتم سراغشقلب، تا خونه کلی وراجی کردم و بعد هم بی‌ هیچ استراحتی مهرسای طفلکی اومد سر کار و تا خود ۵ مثل تراکتور کار کردبازنده، به دلیل نبود خواهر شب گیو میومد پیشم، رسیدم خونه لباس شستم و مابینش چای گذاشتم و سالاد ماکارونی درست کردم و دوش گرفتم. گیو که اومد شروع کردیم به صحبت راجع به مسائل موهوم آیندوی زندگانی‌!عینک و در حال سالاد ماکارونی خوردن که گیو زغال می‌ذاشت برا قلیون گفتم میای شمع درست کنیم؟!نیشخند عصر تو مسیر برگشت از اون پیچ‌های زیبای بغل خیابون برگ چیده بودم، چسبوندم با پارافین مایه بغل قالب (همون ظرف بستنی خودمون!زبان) و پارافینی که رو بخار کتری آب شده بود ریختم روش و اینقدر انگولکش کردم و سرما بهش دادم تا راضی‌ شد از قالب در بیاد و بشه عزیز دل مامان!!!ماچقلب

 

از همه اینا مهم تر این که من ۲ شبه نخوابیدم و امشب هم کسی‌ میاد پیشم برا گریه و درددل کردن!!خنثی و یحتمل دیر بخوابم. فقط همه خوشحالیم اینه که ۲ روز از هفته رو نبودم سر کار و این برا من خود خوشبختی محاله! هورادیگه مخم نمی‌کشه از چی‌ بنویسم!! هر کی‌ میخواد بره زیارت مجازی بره ادامه مطلب و اگه دلتون لرزید من رو لطفا فراموش نکنید، اصلا مگه میتونید فراموش کنید من که اینقدر واستون دعا کردم و آب بدنم تموم شد؟!ابرو


بقیه ش اینجاس
[ ٢۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

سیلاااااااااااااااااااام جیگراااااااااااااااااااا!!! ماچ تف تفی برا همه تون!!نیشخندخوشمزهماچبغل

در حد مرگ سرم شلوغه از اول صبح! عجالتا اینو داشته باشین تا بیام به تعریف و کامنت جواب دادن. همه تون رو دعا کردم همه رووووووبغل

 * حذف شد*

چقد دلم براتون تنگ شده بوداااااااانگران

[ ٢٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هم الان که قلم در نگارش دارم ساعت ۱.۵ است و من شرکتم و اون آقاهه مهربونه گفت من همه چی‌ رو کش میدم تا همون ۲ شنبه که تو میای و خیلی‌ خوشحالم که پشت تلفن بود والّا میپریدم لپشو یه ماچ محکم می‌کردم!!نیشخند کم کم هم داره کارم تموم میشه و میرم خونه و بعد دیگه پیش به سوی مشهد...قلب

 

دیشب خونه که رفتم افتادم به جون بافتنی و بالاخره تموم شد و با مشقّت به روشی‌ که مامان جان گذاشت جلو پام کور و جمع و جورش کردم و تا بیام وسیله جمع کنم و با پردیس و مامان گیو حرف بزنم و اینا٬ گیو هم رسید و گفتم تو برو من خودم میام. مامان گفت از میوه‌های باغچه به گیو هم بده که اونا رو به همراه کلاه گذاشتم تو پاکت و پیش به سوی پارک. قبلش هم به گیو گفتم بیا میوه‌ها رو از من بگیر و به سان آی کیو کلاه تو پاکت جا موند!!چشم

 

گیو با دوستش بود و قدم زدیم و چای وخوردیم و دم دمای رفتن گفتم من برم از ماشین میوه بیارم که کلاه گیو رو قایم کردم تو کلاه لباسم و جلوش که رسیدم گفتم هووورا، سورپرایز!!هورا بچه م اینقد خوشش اومده بود و باهاش حال میکرد که تا آخرش سرش بود!!! راستی‌ قبلش هم نیشگونش گرفتم که گفته بود تا زمستون دیگه آماده میشه یا نه؟!خنده اینم عکس کلاه، اینجا دارم تلفنی با پردیس حرف میزنم و چرپ چرپ از خودم عکس میگیرم!!! رو سر گیو چون کیپ میشد خیلی‌ بهتر مینشست. برا خودمم دارم همین نخا رو می‌برم مشهد که مامانی‌ یه بافت پیچ پیچی‌ یادم بده که از مال گیو خوشگل تر شه!!شیطان

 * حذف شد *

[ ۱۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

همین الان یه پاتیل نسکافه سر کشیدم که میرم خونه مثل اینجا اینقد خوابالو نباشم. رفتم تو کامنت‌ها هم گشتم که ببینم کی‌ چی‌ میخواد من برم به امام رضا بگم! نه که من هر چی‌ بگم میگن چشم، از اون لحاظ!خنثی فردا هم با اینکه ۵شنبه س ولی‌ فک نکنم بتونم زود برم، چون شانس کچل من یه بار اومده رسیده و دی اچ‌ ال‌ داره اسنادش رو به سرعت میاره منتظرو همون روزایی که من نیستم به شدت به وجودم نیازه. پس دارم همه چی‌ رو میذارم دم دست برا اونی‌ که باید جای من کارا رو برسه که فحشم ندن وقتی‌ نیستم.

 

دیشب تمام مدت خونه بودمو کلی با خودم حال کردم، از خاله عود وانیلی گرفتم آوردم، چای بهاره هم که دم دادم و کم کم به همه کارام رسیدم و حتی کمد رو مرتب کردم و همه لباس تابستونیا جمع آوری شد. گیو هم که با دوستش بود، از شرکت که میرفتم خونه گیو گفت شاید "م" دوست دختر یکی‌ از بچه‌ها هم بره!!! چون ۳ روزه همو ندیدن و اینجوری همو میبینن. چشمآآآآآی فحشی بود که من تو دلم می‌دادم! می‌گفتم اگه اون بره منم باید برم که شکر خدا نرفت و منم به زندگیم رسیدم. آخه دختر خوب، شما که همو ندیدی، این یه روز هم روش! بذار این دوستا بعد از ۱ سال دور هم جمع شن، مگه ما خانوما دوس نداریم جمع های دخترونه زنونه خودمون رو؟ خوب اون بیچاره ها هم دل‌ دارن که! شب هم گیو برگشته میگه دلم برات تنگ شده بود نبودی!!! از امروز هم شروع شده خوندن آیه مشهور: "یعنی‌ من تا ۲شنبه نمیبینمش دیگه؟!"نیشخند

 

برم کمتر پر حرفی‌ کنم که امشب یحتمل دوست گیو رو هم ببینیم و ساک بندون هم دارم.

[ ۱٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

گفته بودم تو همین تعطیلات شروع کردم برا گیو کلاه بافتن؟ نگفتم؟! حالا که گفتم! مژهوای خدا حفظ کنه منو اینقده با نمکم! خنثیهمون ۲ روز تعطیلی بافتمش و الان آخراشه، باید بگم قد سرشو متر کنه! بهم بگه که شروع کنم به عملیات پایانی و قبل از سفر سورپرایز بچه رو تحویلش بدم، البت قبلش یه نیشگون محکم مهمون منه  که اون زمان که گفتم میبافم برات میگه: به زمستون سال آینده میرسه؟!!بچه پررو!چشم منم نگفتم دارم میبافم که بعد شرمنده شه از قضاوت نا به جاش!بازنده

 

گیو بهم گفته بود مامانش خورده زمین و پهلوش خیلی‌ درد میکنه، نمیدونم چرا فچ کردم همونجا قضیه ختم به خیر شده! خنثیپریروز از بازار تجریش هم به مامانش زنگید که چیزی نمیخوای و مامانش گفت میوه بخر، گفتم خوب چرا مامان فردا از بازارچه نمی‌خره مثل همیشه که گیو گفت آخه نمی‌تونه بیاد بیرون و من بازم نگرفتم عمق فاجعه رو.آخ دیروز صبح گیو میگه: مهرسا میخوای یه زنگ به مامانم بزنی‌ احوالپرسی کنی‌؟ گفتم برا سرما خوردگی؟! لبخندگفت نههههههه،واسه زمین خوردگی!!!کلافه منم که مثل این چند ماه اخیر تا آخر وقت با حدّت مشغول کار بودم و انصافاً دیروز از اون روزای دهن صاف کن بود، دیگه ۱۰ مین به رفتن یادم اومد زنگیدم و مامانش گفت دیشب که گیو میوه‌ها رو آورده فکر کردم تو هم باهاشی. منم گفتم امشب میام پیشتون.گاوچران

 

رفتم خونه و مشغول پختن کیک شدم، تموم که شد رفتم حموم و آماده شدم گیو اومد دنبالم. وقتی‌ رسیدیم اونجا مثل همیشه مامانش نیومد استقبال و دیدم که جلو تی وی زیر پتو دراز کشیده، عزیزمممممممممم.ناراحت خیلی‌ ناراحت شدم، گفتم شما هم مثل مامان من همش در حال جنب و جوشین، آدم اینجوری میبیندتون دلش میگیره، زود خوب شین خوب!ماچ بعد دیگه کیک خوردیم و گیو رفت دوش بگیره که باباش اومد، من در رو باز کردم و تعجب اول و خوشحالی بعد از اون رو دوس میداشتم خوب...خجالتیک ساعتی اونجا بودم و گفتیم و خندیدیم و مامان طفلیش هم هی‌ می‌خندید که خوب درد داشت، هر چی‌ هم گفتم برا ناهار فرداتون چیزی درست کنم راضی‌ نشد و منم یواشکی رفتم سراغ شستن ظرف ناهار گیو که مامانش هم اومد و گفت می‌خوابم حوصلم سر میره و ایستاده دردم کمتره. بنده خدا نمی‌تونست صاف راه بره و میگفت میخوام فردا همینجوری برم بیرون! از بس تو خونه مونده کسل شده، این یه قضیه رو به شدت درک می‌کنم!نگران

 

بعد از اونجا رفتیم پارک و باز گیو یه شیرین کاری کرد که من عصبانی شدم و با وعده دادن پیتزای محبوبم خرم کرد ساکتو رفتیم پیتزا خوردیم. تو پارک هم کلی حرف زدیم و درد دل کردیم و به هم امید دادیم برا روزهای بهتر.بغل امروز که اومدم تو سررسیدم چیزی بنویسم دیدم ۳ شنبه س، این یعنی‌ فاجعه! این یعنی‌ من ۵شنبه عصر عازم سفر هستم و این سفر مثل قبلی‌ نیس که ثانیه آخری آماده شم براش و کلی کار دارم.  خوب راستش هنوز ترکش‌های سفر قبلی‌ تو در و دیوار زندگی‌ مونده!مژه شاید امروز عصر خونه بمونم و کارامو برسم اگه گیو خان اجازه بدن.منتظر همین الان زنگ زدم و کلی گیس و گیس کشی‌ کردیم و از من اصرار و از اون انکار، هی‌ من میگم تنها باشین دفعه اول، هی‌ اون میگه تو هم باش!چشم دیگه حالا فعلا که رضایت داد، تا شب ببینیم چی‌ میشه.

 

دو چیز هیجان انگییییییز!!هورا هتلی که بابا مشهد رزرو کرده به دلیل موقعیت خاصش! باید با چادر رفت تو و اومد بیرون!نیشخند اگه من همون مهرسا ۴،۵ سال پیش بودم کلی غر میزدم و چیز ناله می‌کردم که چیییییییییرا؟! ولی‌ الان کلی هیجان دارم چون میدونم مایه تفریح همگان جور میشه! خنثیبارها وقتی‌ سالی‌ یه بار چادر سر کردم، یکی‌ رو دیدم که نفس نفس زنون خودشو به من رسونده و گفته خانوم این مال شماس؟! یعنی‌ باد ببره هم من نمی‌فهمم!!!بازنده بعد تازه همیشه مدل دار و فشنی میندازم سرم و این چادرم که مامان از مکه برام آورده ساده نیست و جینگیلی مستونه! اینم یه تنوع محسوب میشه خلاصه. حالا من نمی‌میرم که از هتل تا ماشین چادر سر کنم که!

 

هیجان بعدی دیدن یه سری فامیل خیلی‌ خیلی‌ دور خیلی‌ خیلی‌ نزدیک هستش! لبخندالان عرض می‌کنم خدمتتون! حدود ۱۰۰ و خورده‌ای سال پیش یکی‌ از پسر عمو‌های مادر بزرگم کوچ میکنه به مشهد و اونجا خونه زندگی‌ راه میندازه واسه خودش. هیچوقت هم به سرزمین اصلی‌ ما برنمی‌گرده، مادر مادربزرگم میره مشهد و پرسون پرسون پیداش میکنه و این میشه که رابطه‌ها آغاز میشه. دست گلش درد نکنه واقعا و خدا رحمتش کنهقلب.  قبیله مشهدیمون (واقعا قبیله! نصف شهر و گرفتن!)از خونواده ما تقریبا بابای منو از همه بهتر می‌شناسن و با ما خیلی‌ راحتن، من که از وقتی‌ چشم باز کردم میدیدم میریم تابستونا و اونا میان و کلی عکس از قبلش هم هست. یه بارم پسر یکیشون که همبازی بودیم منو تو پله‌ها گیر آورد به زور بوسید!!!خنثی

 

ما به اون نوه‌‌های پسر عموی مادربزرگم!اوه الان میگیم عمو و بچه‌های اونا هم به بابای‌ من. این نوه‌‌ها که میگم، الان نتیجه‌های خودشون در شرف بچه دار شدنن!!! و ماشالله ۱۰۰۰ ماشاالله همه سالم و سر حال! یعنی‌ در حدی که مرتب رانندگی کنن و به کارا و عبادت و مهم تر از اون سالی‌ ۴۰ بار مسافرتشون برسن!! اینقدر هم بچه و نوه‌ نتیجه دارن که از قدیم که یادمه ما ۱ ماه مشهد بودیم، آخرش هم وقت رفتن یه سری‌ها دلخور بودن که به خونه ما نرسید بیاین مهمونی‌!تعجب فک کننننننن! یه دوست من دارم تو این فامیل که عاشقشم و خیلی‌ صمیمی‌ هستیم، فقط این که نوه‌ ش میره دبستان! خندهدر این حد رده‌های سنی یکیه یعنی‌!! ووی جیگر منه این زن٬ فوق‌العاده سرزنده و باحال و مثبت. همچین بچلونمش که به قول خودش : اوخ، مو که ترکیدوم دختر عمو!!!

 پ.ن.: باور بفرمایید با این پست شله قلمکار من توقع هیچ کامنتی ندارم!!!ابله

[ ۱٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

بعد از خونه دوستمون رفتیم پیش خاله و نوزاد جیگرش، راستش روز اول دیدم اونجوری که فکر می‌کردم بمیرم برا بچه ‌هه نشد! از خودم تعجب می‌کردم که خوب اینقد این خاله مو دوس دارم و سالهاس منتظر این نی‌نی بودم، چی‌ شد حالا؟!متفکر ولی‌ بعد که کلی بغلش کردم و تو چشمام نیگا میکرد یا با اون دستای کوچولوش لباسمو چنگ میزد که از خودش محافظت کنهقلب، وقتی‌لم دادم و رو سینم خوابوندمش با ناز کردن کمرش و کنار گوشم نفسای تند می‌کشید و من مست بوی خوش بدنش شدم،ماچ مثل همین الان هی‌ بغض می‌کردم و پیشمم که بود دلم تنگ شد برا همه وقتایی که میدونم نمیبینمش... باز من تو شرکت به عر و زر افتادم!

 

از ظهر تا شب خونه همین خاله بودیم و کلی حرف زدیم مثل همیشه و انتقال تجربه داشتیم و نی‌نی جیگرمون هم که خوابیده بود پسرکم، وقتی‌ هم که می‌رفتیم شیر می‌خورد عسلمماچ. راستی‌ خاله کوچیکه باز ریجکت شدخنثی و شوهرش داره برمی‌گرده که بعد دوباره اقدام کنن، بهش گفتم خیلی‌ دوس داشتیم بری ولی‌ چه خوب که نمیری!!! شیطانیکی‌ از غصه هام که دوری ازش بود تموم شد شکر خدا! اصلا اگه میرفت چه جوری می‌خواست دوری از این گوگولیا رو طاقت بیاره؟ وااااالااااا!نیشخند

 

بعد از سلام و صلوات و چلوندن همه رفتیم که بریم فرودگاه، طبق معمول باز آشنا دیدیم و واسادیم به حرف زدن که صندلی‌ رو موتور افتاد به ما! اونم ردیف وسط، اه اه! سبزقبل از تیک آف بویچشم گازوئیل و نفت اومد، یه مهمانداره بود خیلی‌ گوگولی و خوشرو بود، بهش گفتم آقا این علادین که خلبان بنده خدا روش شلغم بار گذاشته به دود کردن افتاده ها، از ما گفتن! نیشخندداشت می‌ترکید از خنده، گفتیم برید ببینید اگه داره زغال واسه جوجه کباب میذاره کمک کنین بذارین اون رانندگیشو بکنه!!زبان خوبی‌ پروازای داخلی‌ اینه که تا میای حوصلت سر بره میرسی‌ و دست به هیچ کار عجیب غریبی نمیزنی و ۱۰۰ تا فکر شیطانی به مغزت هجوم نمیاره!بازنده

 

تو فرودگاه هم داشتیم بار رو میگرفتیم که شیوا دوست دانشگاهمون رو دیدیم که اینجا ازدواج کرده و اونم اومده بود پیش مامانش اینا، خونه ش هم نزدیکه به خودمون و بسی‌ مشعوف شدیم! من دوس دختر خواستم داره از زمین و آسمون میباره! مژهگیو رو هم که دیدم منتظر واساده و شیرجه زدم روش!ماچ پسرکم این همه راه اومده بود و ۱۰۰ بار گفتم با تاکسی میام که آخرش هم خودش اومد، دیگه محموله‌های مامان رو که جابجا کردیم خوابیدم و صبح هم مثل یه کارمند نمونه سر وقت سر کارم بودم.گاوچران

 

دیروز عصر هم که به پیشنهاد گیو رفتیم تجریش، من کم طاقت از ماشین پیاده شدم قبل از این که بریم پارکینگ و رفتم پارافین و عود خریدم، عود قهوه و سیب سبز، به‌‌ به‌‌! قلببعد یهو گیو رو دیدم که داشت میرفت سمت محل قرارمون، بازوشو کشیدم گفتم :هی‌ کجا خوشتیپ؟!نیشخند بچه کلی سورپرایز شد! دیگه رفتم آویز مو و خنزر پنزر هم از دوست گیو خریدم و تا گیو نبود کلی آمار عروسی‌ اینا ازم می‌خواست بگیره که من گفتم فعلا هووچ برنامه‌ای نداریم! و تهدیدش کردم اگه عروسیش دعوتمون نکنه با کوکتل مولوتوف میرم تو شکم عروس!خنثی

 

هی‌ واااای من! اسم دوست گیو اومد یاد اون دوستش افتادم که ۳شنبه میاد از کانادا و اکثر اوقات با  ما خواهد بود، چی‌ بپوشم!؟ آخخوبیش اینه که ۳،۴ روزی که من مشهدم ۲ تا رفیق کلی با هم حال می‌کنن و تلافی ۱ سال ندیدن رو حسابی‌ در میارن. دیشبم که دم آسمون گرم عجب حالی‌ داد، بارون میومد و ما زیر درخت خیس نمی‌شدیم و ریزش بارون رو می‌دیدیم همراه با برگ‌های زرد و عجب صحنه‌ای بود...خیال باطل

 

گیو عزیزم، وقتی‌ سینا تو پارک ازمون کلید‌های یه رابطه موفق رو پرسید، دلم لرزید! آخه همیشه اطرافیان آدم خیلی‌ خوب سیگنال‌ها رو میگیرن حتی اگه کلی تظاهر کنی‌ به بدبختی یا خوشبختی. تو که نبودی به سینا گفتم من و گیو قطعاً اولین تجربه‌های هم نیستیم، اما چیزی که ما رو با هم نگه داشته اعتماده، این که یه کاری کنی‌ که طرف به همه تصمیم‌ها و کارات اعتماد داشته باشه زندگی‌ رو خیلی‌ آسون میکنه. تو که میگفتی‌ باید گذشت داشته باشن هر ۲ طرف تو رابطه، پرت شدم به روزایی که گذشتم، روزایی که گذشتی‌ و محکم تر دست گرمتو گرفتم به امید روزایی که باید بگذرونیم مرد من...لبخند

 

[ ۱٥ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

من اصولاً مدیریت بحرانم ضعیفه! یکی‌ از شما دوستای گلم بهم گفتش که مدیریت زمانت خیلی‌ خوبه. اینو خودمم ادعا دارم! الان ۲، ۳ساله که سعی‌ می‌کنم از همه تایم مفیدم استفاده کنم و خواب رو بذارم برا پیری و کوری!یول ولی‌ همچنان مثل قبل این مدیریت بحران ضعیفه! چه زلزله باشه چه شادی ناگهانی، یهو لال میشم، مثل مارمولک که زیر آفتابه خشک میشم!خنثی مثلا وسط رقص خفن فوق‌العاده سرخوش و شاد، تو اون همه دود و مه‌ و لیزر میبینم که داماد با مادرش داره میرقصه و همو میبوسن و صحنه رومنس شده، بعد من زودتر از جفتشون میزنم زیر گریه در حدعرعر! اینا رو گفتم که بگم من هنوز تو بحران دیدن خونواده موندم و تو یه خلسه خیلی‌ شیرین گرفتار!خیال باطل

 

تو مسیر رفت که یه قرص نوش جان کردم و رو صندلی‌ خیلی‌ راحتم همش خوابیدم و چرتیدم که اونجا خواب رو فراموش کنم کلا! حتی وقتی‌ رسیدم همون لحظه بیدار شدم و عجله‌ای اومدم پایین به داداشم گفتم بیا دنبال من، اونم با شر*ت و زیرپوش اومد! قهقههنه که ساعت ۴ صبح بود، کاملا از خلوتی خیابونا سؤ استفاده کرده بود، کلا هم که بدنش سرما رو حس نمیکنه!چشم خوش به حالش. خونه که رسیدم مامان خوابالو اومد استقبالم و پریدم تو بغل گرمش و در حالی‌ که مامان حرف میزد و تعریف میکرد، منم از یخچال خورش به آلو دیروز رو در آوردم و گرم کردم زدم به معده!! شیکمو هم خودتی‌! خواستم مغزم آماده باشه!دروغگو بعد هم که رفتیم لالا.

 

بیدار که شدم ۸ اینا بود فک کنم، داشتم تو اتاقا فضولی می‌کردم که یهو حس کردم یکی‌ پشت سرمه، برگشتم و دیدم بابایییییییی جونمه، قلبپریدم بغل بابا و طبق معمول لوس شدن و اینا.بعد هم با هم صبحونه خوردیم و کلی آمار رد و بدل کردیمو مامان اینا از عروسی‌ که شب قبلش رفته بودن ریز جزئیات میدادن که من فهمیدم بابا خان شاباش میداده، اونم ۱۰ تومنی!!تعجب همون موقع پریدم جلو بابا و گفتم مثلا الان عروسیه!زبان بعد شروع کردم آهنگ زدن و رقصیدن هم زمان!!خنده که بابا هم شروع کرد شاباش دادن در حدی که کلّ هزینه بلیت‌ها رو پوشش داد به اضافه سفر مشهد!!تعجب از ذوق مرگیم همین بس که هنوز تو کفم و شاکر خدا که نذاشت کمر من بشکنه تو این گرونی!!مژه

 

مادر جون جیگرم که از وقتی‌ پا شده بود زنگ زد که کی میاین؟ و خاله کوچیکه هم که مسج بازی میکرد و آمار رد و بدل میکردیم. بابا که می‌خواست بره باغ و ما با مامان راه افتادیم سمت خونه مادر بزرگه! قلباون خاله که نی‌نی ۴۰ روزه داره هم گفتیم میایم دنبالت با هم بریم. خونه ش که رسیدیم هنوز ماشین کامل ترمز نکرده بود که من به سان یابو خودمو رسوندم به نی‌نی که اون وسط خوابیده بود و با چشمای گردش اطرافشو میپایید. الههههههی پیش مرگت بشم خاله، ماچاول که نشناخت و از گریه شکل لبو شد، ولی‌ بعد آروم گرفت و من مثل یه گنج حملش کردم تا ماشین و هی‌ باهاش حرف زدیم ولی‌ خوابید گًل پسر جیگرمون. کلاً هم که در حال تغذیه بود، اونم به حریصانه‌ترین شکل ممکن. به خالم گفتم خودم عوضش می‌کنم و الان چند ساله نی‌نی عوض نکردم که اجازه صادر شد، ولی‌ چه عوض کردن تاریخی بود، آقا از هر ۲ جهت تشک تعویضشون رو مورد حمله قرار دادن وقتی‌ قرار بود پمپرز نو جایگزین شه و خوب معلومه که من کار رو به مادر بچه سپردم!!شیطان

 

اوووووخ! از اون نی‌نی نگفتم، خوشمزهدخترک خوش رو و خنده رو و آروم و جیگرمون که اردیبهشت به دنیا اومده و الان حسابی‌ خوردنی شده، فقط دخترمون سرما خورده و حال ندار بود و اون لبخند که تو عکس داره کار همیشگیشه عزیز دلم، داداشش هم که "سام" هستش عمر و نفس و زندگی‌ منه قلبو من با این فسقلی ۵ ساله خاطره‌ها دارم و کلا یه آدم خاصه واسه من و اونم منو به شدت دوست داره. یحتمل یه سری خاطراتمون رو روز تولدش که ۲ دی ماه هست بنویسم اینجا. اینقدر من گیج و خلسه ناک بودم که برا پسرم هیچی‌ نبرد‌م و ازش پرسیدم ماژیک میخوای یا مداد رنگی‌؟ که پسرکم گفت مداد رنگی اوچولو! ماچمیخواد تو قوطی فلزی! باید بخرم ببرم مشهد که بدم مامان براش ببره که پیش بچه بد قول نشم.

 

شنبه صبح هم پا شدیم رفتیم خونه یکی‌ از دوستامون از بچه‌های دانشگاه که الان ۹ ساله دوستیم، یکی‌ دیگه از دوستامونم اونجا بود که تابستون همو تهران دیده بودیم، که قرار ازدواج گذاشتن با خواهر زاده یکی‌ دیگه از دوستامون!!نیشخند و ما فوق‌العاده ذوق  مرگیم که اینجوری زنای دوستامون از خودن و از هم جدامون نمیکنن!!شیطان اینم دفعه دوم شد که من پریدم بغل یکی‌ و بعد دیدم نومزدش اون طرف نشسته،چشم خدا رو شکر این گًل دختر هم  مدتی‌ تو جمع ما بوده و تریپ‌ها رو میدونه و این خطر هم رفع شد!! چون ماها زیادی این دوستمون رو دوست داریم!!اوه

 

بقیه ش باشه برا فردا!وقت تمام گیو الان زنگید که داره برا کاری میره سمت تجریش و پرسید تو هم میای؟ که خوب جواب من قطع به یقین "آری" بود!بازنده

[ ۱٤ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

بر خلاف همیشه که واسه سفر رفتن از قبل آماده م و میدونم چی‌ برمیدارم این دفعه هوووووچ غلطی نکردم و با روحیه مضاعف و پر انرژی و خوابالو اومدم اینجا و میخوام یه ادامه مطلب آشپزی با ذکر جزئیات هم بذارم، واسه کیک مرغه خیلی‌ دعا به جونم کردین که توضیحات کامل بود، منم خوش خوشانم شد و این بار هم میگم همه چیز رو، باشد که رستگار شوم!بازنده

 

دیروز خونه که رسیدم رفتم کوه ظرف‌ها رو شستم و کم کم کارای آشپزی رو می‌رسیدم که به ذهنم رسید موهامو جلوشو مشکی‌ کنم! رنگ درست کردم و زدم به موهام و به بقیه کارا رسیدم، ماست خیار و که حسن ختام بود درست کردم، رفتم جلو آینه اتاق رو مرتب کنم که دیدم هی‌ وای من! من که رنگ به سرمه! آخاینقدر آدم باید شادمان باشه که متوجه تغییر اوضاع جوی سرش نشه یعنی‌!خنثی

 

گیو پشت در بود که پریدم تو حموم و اومدم بیرون دیدم بچه م خونه س.بغل کم کمک رفتیم آشپزخونه و من شروع کردم به شام درست کردن و گیو هم سالاد درست کرد و شام خیلی خوشمزه مون رو خوردیم خوشمزهو رفتیم سراغ بساط قلیون، به بیتا نامرد هم زنگ زدم که گفت همه کمد لباساشو مرتب کرده و منم که تازه داشتم میرفتم قلیون بکشم!افسوس قلیون کشون همزمان با سریال بود و ۱۲ که تموم شد تا گیو جمع و جور میکرد من رفتم افتادم به جون کمد، اونایی که باید آویزون میشد رو آویزون کردم و بقیه لباسا رو خیلی‌ مرتب پهن کردم رو تختم و در کمد‌ها رو بستم اوهو به گیو که ناظر این صحنه بود گفتم:"خوب با پاک کردن صورت مساله قضیه حل شد! میتونیم بریم بخوابیم!!"نیشخند

 

ولی‌ من دختر خوبیم! از ۱ تا ۲.۵ که خونه هستم، نه تنها اونا رو جابجا می‌کنم، بلکه همه وسیله هامم جمع می‌کنم برا بردن و بعد از هوا کردن این پست میرم لیست میسازم مثل همیشه که دچار سردرگمی نشم.بازنده کارت هم که نرسیدم برا نی‌نی درست کنم، اصلا چه معنی‌ داره آدم به بچه‌ای که هنوز چیزی نمی‌فهمه کادو بده؟ زبانواسه اون پسر خاله جیگر ۴ ساله می‌برم فعلا که ذوقمرگ میشه وقتی‌ چیزی میخری براشماچ، برا بقیه هم ایشالا وقتی‌ به سنّ قانونی رسیدن!

 

 اینم طرز تهیه پای چوپان(shepherd's pie)، حالا ببینیم مهرسا چی‌ کار کرده!


بقیه ش اینجاس
[ ۱۱ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

جهت رفع تشویش اذهان عمومی‌ عارض شم که یحتمل گیو نره تولد!شیطان البت یحتمل. دیشب که از ماشین پیاده میشدم و قبلش تو قیافه رفته بودم٬ از خنده در حال انفجار بودم واقعا، آخه این همه اخمو بودن رو نه خودم طاقت می‌آرم نه بقیه براشون عادیه!نیشخند عروسی‌ رو هم رفتم، قسمت خوب ماجرا با آرامش و حوصله‌ حاضر شدن بود و دیدن خودم تو آینه شیک و پیک و خوجل شده و بعد از اون رسیدن دقیقا کمی‌ قبل از سرو شام!!!از خود راضی این قسمتش زیادی عالی‌ بود، عروسی‌ تو یکی‌ از تالارای خفن و منوی همچین پر پیمون اساسی‌!خوشمزه میخواستم بشینم تو ماشین اول شیکمم رفت تو حلق گیو!!!!قهقهه

 

امشب هم گیو میاد پیش من و با دیدناینجابه ذهنم رسید چرا که نه؟! متفکریه بار قبلا اینو درست کرده بودم و بیسیار بیسیار راضی‌ بودم، حالا هم که دارم میرم و نیستم همه یخچالو خالی‌ می‌کنم توش دیگه!ساکت میدونم الان یک ماهه گفتم میرم لباسامو مرتب می‌کنم، اما راستش هنوز هیچ غلطی نکردم و اینا همش تقصیر این مه*پاره س که بیکار باشم پخش میشم جلوش و به کار دیگه نمی‌رسم.۲ تا در کمد رو تصور کنین که از بالا تا پایین لباس تو هم گره خورده و هی‌ به این حجم، لباس شسته شده و زمستونی پائیزی اضافه میشهخنثی. این چوب جادوی من کجاس؟! چشم

 

معلومه من خوابم میاد؟! اگه معلوم نیس باید بگم خیلی‌ خیلی‌ خوابم میاد، اگه امشب حال داشته باشم و اینو درست کنم فردا پست عکس دار خواهیم داشت. همه اونایی که الان در این ساعت خوابن کوفتشون بشه امیدوارم!خمیازه

 

[ ۱٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

۵شنبه عصر میرم سمت نی‌نی‌ها و شنبه شب میام، دیروز عصر دوست گیو دعوتش کرده برا همون شب باغ٬ تولد زن داداش زنش یا یه همچین چیزی!!! در حد همون ربط آقای گودرزی به خانوم شقایقی!!خنثی همه دوستان هم دعوتن! گیو قبلا ۲ تا از این مهمونیا وقتی‌ من تبریز و همدان بودم رفته و همه هم گیر میدادن که مهرسا کجاست و همش به ددر هستش و اینا!زبان این دفعه  میشه دفعه سوم که من نیستم.  خیلی‌ خودخواهیه ولی‌ اصلا دوست ندارم بره، دلایلش هم بماند، همیشه فکر می‌کردم تو یه رابطه نزدیک همه چیز رو می‌تونم بگم، ولی‌ خوب فهمیدم میشه یه جاهایی گیر کرد و حرف نزد متأسفانه.

 

دیشب راهکار میده به من که بیا بلیطت رو پس بده، بریم تولد آخر شب پروازی برو، حالا صبح میگه اصلا بمون این چند روز همش تو بغل هم باشیم!! منتظرگفتم خیر! مادر جونم شهرو چراغون کرده و آینه بندون، کجا بمونم؟! میدونمم که این حس کاملا مقطعی هستش و با دیدن گوگولیا و فامیل کلا غم دنیا هم یادم میره چه برسه به اینکه گیو رفته مهمونی‌ بدون من!(پدر تجربه بسوزه!!!زبان) ولی‌ خوب فعلا یه کم قیافه میگیرم که گیو یادش نره من میتونمم اینجوری باشم و همش خوشحال و پایه و مهربونم! بعله!گاوچران

 

هنوز‌م که شرکت هستم و صدای اذان هم میاد و با توجه به بی‌ خوابی‌ دیشب عروسی‌ رفتن خیلی‌ گزینه احمقانه‌ای هست ولی‌ واقعا دارم لطف می‌کنم و میرم! جدی ها!فرشته امروز هم لوبیا پلو نبود ناهار و عدس پلو بود، اگه امشب بتونم درست کنم باید واسه ۵شنبه ظهر هم باشه که برم خونه بخورم و بپرم برم ترمینال. ووی خدا چقد ذوق دارم واسه نی‌نی‌های پدرسوختهقلب، شاید واسه نی‌نی جدید کارت تبریک هم درست کردم، اگه ۴ شنبه که با گیو تو خونه م اجازه نفس کشیدن بهم بده البت!چشم

 

[ ٩ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خونه که برم باید بپرم رو جنگل لباسا و مرتبشون کنم که از توشون یه چیزایی در بیارم واسه فردا شب و عروسی‌ کذایی!ابرو برا ناهار فردا هم میخوام لوبیا پلو درست کنم که زیاد درست می‌کنم که ۴شنبه رو هم پوشش بده چون ۳ شنبه شب که مراسمیم. ناهار امروزمم آلو اسفناج بوده که نصفش رفته فریزر برا یک شنبه که از سفر میام، به نظر میاد کارا رو رواله ولی‌ من همش فچ می‌کنم کار نکرده دارم، اگه شما فهمیدین چیه به منم بگید!

 

‌هه! یادم اومد،بازنده یه کاری فردا برا مامان گیو باید بکنم و یه عکس هم باید تا شنبه بگیرم، امیدوارم گند نزنم! دیر نوشتنم مال تیکر درست کردن این بالا و قرتی بازیای فیض بوکی بود و کار فوق العاده زیاد امروز شرکت. از این هوای بارونی جیگر که خنک هم شده لذت ببرید و برید خدا رو شکر کنید که هنوز دی نشده یخ ببندیم!!!نیشخند

[ ۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یعنی‌ ساعت ۴ بیدار شدن جمعه از ۱۰۰ تا فحش ناموسی سنگین تر بود برا من! ولی‌ خوب میدیدم قراره ۲ تا آخر هفته نباشم با گیو و پائیز هم که بود و فصل شمال رفتن. ۴ بیدار شدم و گیو ۴.۵ اومد و ۵ آرژانتین بودیم و ۶ راه افتادیم! چشممن که یه بالش انسانی‌ به اسم گیو داشتمنیشخند و تا سکوت برقرار میشد سر روی بازوی گیو و لالا. تا قبل از صبحونه هم سکوت محض بود و چرت زدیم، صبحونه که خوردیم خواستیم سوار شیم دیدیم اتوبوس تبدیل به دیسکو متحرک شد و همراه با راه افتادن و بسته شدن پرده‌ها همه ریختن وسط و تو اون تنگی جا تا تونستن قر دادن. میخواستم بیشتر تماشاگر باشم ولی‌ گیو کشون کشون بردم به رقصیدن و البت بعدش باید یکی‌ میومد می‌گرفت منو میشوند سر جام!!نیشخند

 

خلاصه برنامه رقص بود و بازی پانتومیم تا رسیدیم به قلعه، قبلش هم به همه گفتیم ما زانوهامون درد میکنه و عمرا تا بالا نمیریم! عینکنم نمک رفتیم چند تائی‌ پله رو بالا، بعد دیگه زدیم به دل رودخونه و جنگل و عکس هنری و عجیب غریب گرفتن، یه خانومه عکاس حرفه‌ای هم با تور ما بود که داشت عکس می‌گرفت، ازش خواستم از ما عکس بگیره و همون طور که حدس میزدمشیطان با دوربین خودش هم از ما عکس گرفت که دیروز برام ایمیل کرد، این هم از اون موقعه شده بک گراند گوشیم:

 

هر چی‌ از خوبی‌ هوا و بوی جنگل بگم کم گفتم، اصلا هوا به طور اتوماتیک عشقولانه بود! اگه تنها هم میرفتی عاشق خودت می‌شدی!زبان آخرین جایی که قلیون چایی میدادن یه جای با ویو عالی‌ رو به پله‌ها و رودخونه بود که رفتیم نشستیم به قلیون کشیدن و چای خوردن، یعنی‌ عجب چای توپی‌ بود، چای بهاره.خوشمزه اینقدر خوشمزه بود که از خودش خریدیم و تازه دم دادنش رو هم یادمون داد. پایین اومدنی هم چوچاق خریدم یه کیسه، الان تو فریزره برا قورمه سبزی و غذای شمالی‌ ایشالا، ناهار هم فومن خوردیم ۵ بعد از ظهر! نگرانبعد هم زیتون خریدیم منجیل و از اونجا رو دیگه من تا تهران ساعت ۱ یادم نیست زیاد، یه خواب مشتی‌ زدم تو رگ.بازنده

 

عکس‌های ادامه مطلب هیچ کدوم گویای اون زیبایی که به چشم میدیدم نیست واقعا، حالا عجالتاً همینا هست تا عکس‌های دوربین گیو رو هم ببینم چجوری شدن و کدومو می‌تونم بذارم اینجا.


دیشب هم تو اون هوای توپ پارک بودیم و کلی با دوستان حرف زدیم و همین عکس رو نشون بچه‌ها دادم و حسابی‌ سوزوندمشون که نیومدن، یحتمل یه برنامه بریزیم بعد از سفر‌های من با بچه ها. امروز هم که برم خونه بعد از سوپ پزیدن و اگه حال داشتم زیتون پرورده درست کردن، باید تو سر زنون بگردم لباس پیدا کنم برا عروسی‌ برادر همکار خواهرم!!ابرو همش خوشحال بودم هفته پیش بوده و پیچیدم و خواهرم یادش رفته، نگو فردا شبه، نمیخوااااام خوب!!کلافه آخه عروسی‌ که مختلط نباشه حال نمیده، ولی‌ فچ کنم باز بشینیم هر و کر کنیم و کلی بخندیم، امیدوارم.مژه


بقیه ش اینجاس
[ ٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان که دارم مینویسم صدای برخورد قطره‌های بارون میاد به شیشه و غرق لذت هستم. دیروز کنار رودخونه تو اون جنگل رویایی بهشتی، به گیو گفتم این آخر هفته م که پیش تو و در اولین سفرمون به زیبایی هر چه تمام تر گذشت و پر از عشق شدم،ماچ هفته دیگه هم میرم پیش نی‌نی‌ها و مامان اینا و مادر جون و خاله‌ها و فول لاو میشم و هفته بعدش هم که مشهد، نترکم با این فوران عشق یهو!خنده سفر نامه رو ایشالا فردا خواهیم داشت به روایت تصویر و باید منتظر عکس‌ها بمونم، امروز میریم سراغ ۵شنبه و تولد.

 

پنج شنبه دقیقا مثل همیشه رأس ۱۲.۵ که من میخواستم برم بیرون و خودمو برسونم به محل قرار کار پیش اومد منتظرو ساعت ۱ رفتم پیش پردیس، دیدم بچه م مقنعه پوشیده مثل من! عزیزمممممم.ماچبه زیبایی هم منو خر کرد برد همون بوف بغل پارک و ناهار خوردیم و کلی پر حرفی‌ کردیم و از خاطرات و خطرات گفتیم!نیشخند بعدش هم سورپرایزم کرد با ماشین آوردنش و منو بعد از یه خرید کوچولو رسوند خونه. رفته خونه مسج داده که وای ما چقدر به هم نزدیکیم، خیلی‌ دلم گرم شد... میدونید کسائی که تو شهری که زندگی‌ می‌کنن غریب هستن فقط حال منو می‌فهمن که وقتی‌ یه همجنس اهل اون شهر باشه که بتونی‌ رو بودن و داشتنش حساب کنی‌ خیلی‌ خوبه. حالا شکر خدا من از این دوستان جدید که میبینم فوق‌العاده راضیم و اعتراف می‌کنم باعث شدن شور و اشتیاق مضاعف داشته باشم.مژه

 

 

۲.۵بود رسیدم خونه و رفتم آشپزخونه و ۵ هم کیک مرغ درست کرده و سوپ پزیده و کیک رو شربت داده پریدم بیرون و رفتم حموم و آماده شدم گیو اومد رفتیم خونه محی‌ عزیزم، محی‌ هم از اول تا آخر که من اینا رو رو می‌کردم به گیو میگفت : دختر پنجه افتابمون رو بردی خوب شد؟ تو اصلا لیاقت داری؟ و تا آخر شب ۳۰۰ بار گفت پنجه افتابمون رو دادیم ببری!!!!قهقهه


بقیه ش اینجاس
[ ٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب من رکورد دیدن ۳ دوست در هفته رو میزنم و اسممو تو گینس ثبت می‌کنم عینکو دیگه بعدش به این دوستان کاری ندارم، برن سراغ زار و زندگی‌شون!!نیشخند امروز ظهر هم از اینجا میرم پردیس رو ببینم و از صبح داریم مسج بازی می‌کنیم، سر فیکس شدن زمان و مکان و اینکه من گفتم مقنعه بپوشه که مثل من باشهشیطان و بچه م موافقت کرد و من ناهار پلوئی میخوام و اون نمیخواد و باید بریم گیس و گیس کشی‌ کنیم ببینیم کدوم برنده میشیم و کلا شاید جای بریم که ۲ تامون به مراد دلمون برسیم.بازنده

 

دیشب رسیدم خونه مرغ پزیدم و پیازچه خورد کردم و بعد با گیو رفتیم پارک، گیو قضیه آینه شمعدون رو تو خونه برا مامانش گفته بود و مامانش ضمن ابراز لبخند! گفته بود که دیگه تو سال ۹۲ باید بری دیگه!خنثی میبینی‌ تو رو خدا؟ بچه به اون کم دردسری رو از خونه میندازن بیرون، من اگه بودم تا آخر پیش خودم نگهش میداشتم! والااا! می‌دادم دختر مردم ببره یه لیوان آبم روش؟ نه بالله! زبانخلاصه از پارکم که برگشتم در حال تماشای سریال مرغ و گردو و پیازچه و اندازه یه سکه فلفل دلمه خورد کردم و قاطی کردم که مزه هاش به هم بره و امروز که برم خونه باسس قاطی کنم و بذارم لای نون و بره تو یخچال. برا سوپ هم که هم آب مرغه هست هم سبزیجات دیشب نگینی کردم و آماده پخته، کیک هم کیک شربتی درست می‌کنم. اینم از منوی ما!گاوچران

 

رکورد گینسه ترکید آقا! خندهروشنک هم زنگ زد و همسایگی در حد ۸ مین پیاده روی و ۲ مین با ماشین! بازندهروشنک جیگرررر خوش اخلاق مرسی‌ که میخوای با من بیای کلاس یوگا!نیشخند فقط اگه میشه تو ابراز احساساتت مبنی بر چلاندن و گاز گازی کردن من یه تجدید نظر بکن و به این فکر کن که من باید جواب گیو رو بدم عزیزم!مژه

 

اگه قسمت بشه و شب زود بخوابیم! فردا باید بریم قلعه رودخان و چششششششششم با عکس میام!ابرو خدافیزی، ایشالا آخر هفته تون پر شادی و رفع خستگیماچ

[ ٤ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ۳ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب