روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

همیشه گیو رو دوست داشتم، از همون اولا. یعنی‌ می‌تونستم خیلی‌ راحت به هر کسی‌ که ازم می‌پرسید "دوستش داری"؟ بگم :"آره، ولی‌ عاشقش نیستم، دوستش دارم به خاطر همه خوبی‌ هاش" .من قبلا ۲ بار عاشق شدم، یکی‌ در ۱۶ سالگی و اوج خامی که البته اصلا پشیمون نیستم و با وجود همه سختی هایی که کشیدم به خودم می‌گفتم خوب این باعث میشه رشد کنم و تجربه کسب کنم، یکی‌ دیگه با چشمای کاملا باز ولی‌ ناخواسته تو ۲۵ سالگی (این همون آدمی‌ بود که منو به مستقل شدن تشویق کرد و حامی‌ من بود و اگه نبود من هنوز همون دختر لوسه بابا بودم و ننر و راحت طلب!!)، مسلما جدا شدن از هر شخصی‌ یه سختی داره که به مرور زمان از یاد آدم میره، مخصوصا آدمی‌ مثل من که همیشه سعی‌ میکنه در لحظه زندگی‌ کنه و از همین الانش لذت ببره.لبخند

 

صبح جمعه تو خونه بیتا بهش گفتم که دلم برا گیو تنگ شده!خنثی همون روز تصمیمی گرفتم که اصلا به مغزمم خطور نمیکرد بتونم بگیرم ( گیو رو به چیزی ترجیح دادم که همیشه فکر می‌کردم این کار رو برای هیچ کس نمیتونم انجام بدم)، دیروز به عسل بانو نشونه‌ها رو میگم و اونم تشخیص داد من عاشق شدم به سلامتی! آخاین عشق خوش آب و رنگ و جدید رو به خودم و همه هم میهنان عزیز خصوصا خانواده آقای رجبی تبریک عرض می‌کنم خلاصه!!!نیشخند

 

شاید مسخره باشه از نظر خیلی‌ ها، ولی‌ همون "تجربه" که من عاشقش هستم خیلی‌ جاها نشون داده وصلتی که فقط از روی عشق خشک خالی‌ و بی‌ تفکر صورت میگیره جدایی تلخ داره آخرش. وقتی‌ به رابطه‌های قبلی‌ خودم فکر می‌کنم و موقعیت‌های ازدواجی که با زیرکی از زیر یکی‌ یکیشون شونه خالی‌ کردم، باز هم ایمان می‌آرم به تصمیم هام که واقعا در اوج احساساتی بودن زیادم٬عقل رو هم قاطی خواسته‌های دلم کردم و حالا راضیم. ووی! به آخر و عاقبت بعضی‌ از رابطه هام که فکر می‌کنم تنم می‌لرزه که یعنی‌ من الان فلان طور بودم یعنی‌؟! خدا به دور!استرس

 

کسی‌ نیاد بهم بگه تو چجوری بدون عشق میخواستی با گیو ازدواج کنی‌ که میزنم لهش می‌کنم! گاوچراناونقدر عاشقی و شیطونی کردم که بدونم باید چشم عقل رو بینا تر از عشق نگاه داشت واسه یه عمر زندگی‌ و انتخاب کردن پدر بچه م. اگه هم اون توله بز بهم بگه:" مامانی‌ چرا زن فلانی‌ نشدی که من الان بچه مایه دار باشم؟"چشم با عشق نگاش می‌کنملبخند و بعد یه پس گردنی محکمش میزنم و از معایب رابطه هام و آدماش بهش میگم و آخرش یحتمل کلی‌ با هم هرهر کرکر هم بکنیم سر خراب کاریا و شیطونیا و سوتی‌های من!!خیال باطل

 

پا شم برم سر کارم که دیگه بعد از ناهار مخ منم تعطیل شده و داره خزعبلات میگه. ادامه مطلب هم عکس غذاست، باشد که همه ناهار خورده باشن و منو تف لعن مالی‌ نکنن!نیشخند


بقیه ش اینجاس
[ ۳٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

۵شنبه شب رفتم خونه بیتا، قبلش حسابی‌ به هم ریخته بودم سر یه تلفن و داشتم میترکیدم، فقط میخواستم با یکی‌ حرف بزنم که کامل منو بفهمه و قضاوتم نکنه به هیچ وجه، و میدونستم بیتا میتونه همون آدم باشه. ظهر که میخواستم ناهار بخورم یادم اومد بیتا هم دوست داره قیمه بادمجون، خیلی‌ کم در حدی که فقط نمک گیر شه نیشخندبراش کنار گذاشتمو بعدش هم سر ناهار اون زنگ کذایی و کور شدن اشتهای من و نخوابیدن عصر ۵شنبه و دیر اومدن گیو و شام نخوردن به دلیل بی‌ اشتهایینگران. گیو عزیزم منو رسوند تا خونه بیتا که واقعا ازش توقع نداشتم به دلیل دوری و میخواستم با مترو برم که عزیزم گفتش هوا تاریکه و این دفعه اول رو میبرمت. با کمک بیتا و شهروندان عزیز و در حالی‌ که گیو همچنان نگران من بود (می‌ترسید بیتا خفتم کنه!!!خنده) رفتم تو خونه ش.

 

خونه خوشبو و مرتب و گوگولیش (یا گل گلیش!نیشخند) و آغوشی که باز شد برای من و بوی محبت میداد. از راه که رسیدم شروع کردم به تند تند حرف زدن و نظرشو خواستم، بیتا هم خیلی‌ راحت و بی‌ قضاوت راهنماییم کرد و من یادم اومد لباسمو عوض کنم. اونجا که بهم گفت از عکست لاغر تری دیگه زیادی عاشقش شدم و فهمیدم دوستم خیلی‌ حالیشه!!!خنده تا وقتی‌ اذان صبح گفتن حرف زدیم و خندیدیم و بغض کردیم و دلداری دادیم و کیک خوردیم و چایی و قلیون صد البته، وقت خوابم رفتیم تو تخت خوشکلش و بیتا چند دقیقه‌‌ تکون نخورد به درخواست مهمون کرموش! و بعد هم دیگه خوابمون برد.

 

صبح جمعه که بیدار شدم اینقدر پر از حس‌های خوب بودم که از اتاق اومدم بیرون اول اون تصمیم مهم رو به بیتا ابلاغ کردم و بعد باز خوش و خرم صبحونه خوردیم و حرف زدیم و قلیون هم که کلا به راه بود و من مثلا گودری درست کردم براش خیر سرم(نه که واسه خودم چام چام طفلکی درست نکرد، از اون لحاظ!!!!ابرو) ناهار هم که بیتا با خورش بامیه اهوازی کاملا سورپرایزم کرد و ۱ ساعت مونده به غروب بالاخره دل کندم که برم خونه، سخت بود دل کندن ولی‌ میخواستم قبل از تاریکی مترو باشم.خیلی‌ خوب بود این مهمونی‌، خیلی‌ خوب و صمیمی‌ و عالی‌...بغلماچ

 

بیتا خیلی‌ خیلی‌ قشنگ تر از من اینجا همه چی‌ رو گفته (پست میهمانی از جنس مهر ،منو گفته ها!!مژه) عکس هم داره، من اینقدر منگ بودم که حواسم به عکس نبود.

 

خواستم از اون موضوعی که مشغولم کرده بود هم بنویسم و حس این روزام به گیو٬ عکس غذا و اینا٬ ولی دلم نیومد تو این پست غیر از میزبان مهربونم چیزی بنویسمقلب وقت زیاده...

[ ٢٩ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب بینندگان عزیز میبینیم که لپه‌ها پختن و میذاریم تو ظرف که ببریم خونه با گوشت پخته و گوجه و غوره و بادمجون یه قیمه بادمجون مشتی‌ درست کنیم برا ناهار!!مژه خو چیه؟! شما اگه میدونستین کسی‌ تو محل کارتون نیست و صبح هم که بیدار میشدین هوس قیمه بادمجون می‌کردین و میدیدین همه چیز تو فریزر آماده است الا لپه همین کارو می‌کردین دیگه! نیشخنددیروز ساعت ۲.۵ پسر مهندس اومد و می‌دونستیم خیلی‌ میاد تو بغل من و همش کنار من خواهد بود و احتمال داشت سرما بخوره، این شد که من جیم زدم رفتم خونهبازنده و به سرعت نور آماده شدم و گیو اومد دنبالم رفتیم خونه شون لباس عوض کرد و ماشین رو گذاشتیم رفتیم مترو پیش به سوی اون فروشگاهه. رسیدیم و من کف مرگ شدم از این که مطابق سلیقه من حتی یه دونه کیف و کفش نداشت، خلاصه بعد از کلی گشتن ۲ تا کتونی گرفتم برا سر کار اومدن و پارک رفتن که اون خوب قدیمی‌ هامو خراب نکنم، بعد از اونجا هم رفتیم پیتزا پاشا و بعد پایتخت که گیو برا لپ‌تاپش شارژر بخره. دزد اومده فقط شارژرشو برده!!!!زبان

 

بعد از اون میدون محسنی از تاکسی‌ پیاده شدیم، همینجوری طلا فروشی‌ها رو نیگا میکردیم، یه جا چند تا رینگ خوشکل به چشممون اومدن و دلو زدیم به دریا رفتیم تو، من به آقاهه گفتم آقا ما میخوایم ببینیم میتونیم حلقه بخریم یا کلا بی‌خیال زندگی‌ مشترک شیم؟! نیشخنداونم بنده خدا خنده کنون کمکمون کرد و نشونمون داد و یه کم امیدوار شدیم، البت اولش با رقم ۳.۶۰۰ برای یه حلقه فوق فوق ساده برق ۳ فاز از مخمون پرید، ولی‌ من به گیو گفتم حاضرم یه حلقه بدل داشته باشم ولی‌ اون شکلی‌ که دوس دارم و گیو هم گفت من حاضرم پدرم در بیاد ولی‌ اون یه چیز درست حسابی‌ باشه٬ که خوب من رو حرف خودم هستم و به شدت معتقدم اینا خوشبختی نمیاره و اصلا هم حرف هیچ کسی‌ برام مهم نیس.گاوچران تو تاکسی‌ وقتی‌ اون بازوی حمایتگرشو گذاشته بود زیر سرم، بهش گفتم خوشحالی که خانواده هامون درگیر رسم و رسوم و تشریفات نیستن؟  یه اوهوم پر تفکر گفت، حالا امیدوارم همینطوری باشه و همه چیز رو بتونیم خودمان دو تائی‌ مدیریت کنیم که اذیت نشیم.خیال باطل

 

بعد از اون هم رفتیم ماشین رو برداشتیم من رفتم خونه لباس عوض کردم رفتیم پارک پیش دوستامون و کلی خندیدیم خوش گذرونی کردیم و خونه لالا. برنامه خاصی‌ هم نداریم امروز و یحتمل همون شام باشه و بعدش هم میرم یه جایی که اگه رفتم شنبه می‌آم میگم! عینکایشالا همه مون دل‌خوشی هایی داشته باشیم که فکر کردن بهشون نداشته هامون رو پوشش بده و افکار منفیمون رو اجازه جولان دادن ندیم بهشون و از خونه ذهنمون بندازیمشون بیرون. آخر هفته تون پر از خوشی‌ و مثبت بینی‌بغل

 

پ.ن.: بنده کماکان بشدت مماغو هستم و ذره ای بهتر نشدم! نیشخند

[ ٢٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نصفه شب بود که رسیدیم به اون پاسگاه وسط بیابون٬ بیدار شدم و گیج بودم که میدیدم مامورا سگ ول کردن زیر اتوبوس‌ها و کنار ماشین ها، بابا همونطور که آروم سیگارشو می‌کشید و این صحنه رو میدید از تو آینه نگام کرد و لبخندی زد و گفت: "مهرسا تو هم میتونی بیای بو بکشی و مواد پیدا کنی‌ ها"!!!!!! و همه خندیدنخنثیخنثی. حالا همون دماغ سگی‌ بو رو نمی‌فهمه و قورمه سبزی که همکاران نیم ساعت پیش خوردن رو من الان ردیابی کردم! یه وقتایی متنفر میشم از این حس بویایی قوی به دلیل بعضی‌ مسائل که ذکرشون در اینجا تف و لعنت خوانندگان رو به دنبال داره!چشمک ولی‌ امروزم که حس کردم لاستیک پلو خوردم و هیچ بویی رو نمی‌فهمم بازم میخوام همون سگ مواد یاب باشم!!خنثی

 

کلاً من دارم به شدت با این سایت‌های خرید گروهی حال می‌کنم و اون ۳۰ تومنی که دادم جای ۲۰۰ تومن کیف و کفش رو میخوام اگه مرخصی تونستم بگیرم الان جیم شم برم و برا خودم بخرم، به جای گیو هم امروز خریدم، باز ۴۰ جای ۲۰۰، حتی صبح یه تور قلعه رودخانم خریدیم و خرم و شاد اونم میخوایم بریم، چون ۲ تا آخر هفته تو آبان رو تهران نخواهم بود و یکیشو میرم دیدن نی‌نی گوگولیا و هفته بعد از اون رو مشهد، خواستم اینجوری نبودنم رو جبران کنم.بازنده بابای‌ ما هم فکر خرج سنگین رفت و آمد رو نمیکنه که ما رو هی‌ دعوت میکنه؟ کلافهکاش مثل همیشه بلیت برگشت رو بخره که یکم مرهم جیب زخم خورده م بشه!!!خیال باطل

 

مهرسا گیج و گرم و مماغو هست و امیدواره تعطیلات آخر هفته خوب شه و خودشو بسته به سوپ و مایعات و از همینجا همتون رو ماچچچ تف تفی میکنه که تنها سرما نخورده باشه و پایگی رو در حق همه تموم کنه!!!شیطانشیطان

 

ماچماچماچخوشمزهخوشمزهماچماچماچ

[ ٢٦ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

وقتی‌ یه پست در همین نزدیکی‌! می‌نوشتم به اسم گیو مماخو باید به "کارما" هم فکر می‌کردم که باعث میشه مهرسا هم تبدیل به مماغو بشه! خدا رو شکر دیروز عصر که میخواستم برم خونه پسرم اومد دنبالمو رفتیم بازارچه خرید سوپی کردیم. من که رسیدم خونه رفتم آشپزخونه و حدودا ۱۰ تا سبزیجات قاطی کردم با هم٬ شد اون سوپی که توی ادامه مطلب می‌بینید.ابله خوردم و رفتم دوش گرفتم و ۹.۵ بود که به گیو زنگ زدم بیا اینجا با هم بفرمائید شام ببینیم. اونم پارک ورزش کرد و یه کاری داشت انجام داد اومد در حالی‌ که من هنوز هوله به تن تلفنی با بیتا حرف میزدم و فکر می‌کردم چقدر زود اومد، نگو ۴۰ مین ما داشتیم فک میزدیم!!به من زنگ بزن

 

برای منم سک سک آورده بود و پفیلا و یامی!!!خنده عزیززززززززم، هر چی‌ من دوس داشتم آورده بود که من خوشحال شم زود خوب شم! تقریبا هر ۵ مین می‌پرسید بریم دکتر؟ منم سعی‌ می‌کردم سر سنگینمو بلند کنم و تو صورتش نگاه کنم و با چشم گرد بگم: "نععععععع!" که خوب البته نمی‌شد و می‌گفتم: دععععع‌!زبان اونم زیر لب یه لجباز یا چش سفید میگفت و باز می‌پرسید و این پروسه تا رفتنش ادامه داشت. وقتی‌ رفت من به بیتا زنگ زدم و کلی‌ حرف زدیمو دیدیم حرفامون تموم نمیشه گفتیم همو ببینیم شاید سیر شیم!ساکت و رضایت دادیم به خوابیدن. صبح واقعا به زور اومدم سر کار ولی‌ از ترس ۲ روز مرخصی که تو آبان میخوام بگیرم برا مشهد٬ اسم رفتن رو هم نمی‌آرم. اصلا من با سرما خوردگی هم حال می‌کنم! خلسه و بیحالیشم باحاله!نیشخند ولی‌ متاسفانه وقتی‌ اومده سراغ من که یه مهمون دیگه هم دارم!زبان

 

هی‌ پردیس خانوم که تو خوابت من طفلکی رو کلی زدی و گیسمو کشیدی و لهم کردی!نیشخند قول امشب و فردا شبت یادت نره، ترجیحا امشب!مژه


بقیه ش اینجاس
[ ٢٥ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

لطفا چهره منو شطرنجی‌ کنید که بسییییییییار نادم و پشیمانم، که یه لباس عروس از گوشه اتاق محسن اینا برداشتم پوشیدم و اینجا نظر خواهی‌ کردم!خجالت تازه ۲ تا لباسم بود، پوشیدنش خیلی‌ زحمت داشت، من به همین بسنده کردم،بازنده در توضیح چگونگی‌ وجود لباس عروس تو خونه هم بگم که یه عکاس که عکس عروس میگرفته اینا رو اونجا گذاشته بوده، همه چی‌ دست به دست هم داد خلاصه، خیلی‌ شرمنده م! اوهدروغ میگم بچه ها، خیلی‌ حال داد!نیشخند مدتی‌ بود کرم نریخته بودم و حالا که ریختم حالم جا اومد، گفته بودم که کرمو هستم، عسل که گفت یو یو هستم، شما چرا باور کردین جیگرای من؟! ماچخوبیش این بود که سلیقه‌ها دستم اومد و تعداد مدعوین هم مشخص شد!ابرو ببینید این فکر کنم۵ یا ۶مین عکس من با لباس عروس بود، کلاً هر جا لباس عروس ببینم میرم توش! جالب اینجاس که اصلا هم با مراسم حال نمیکردم تا همین ۴شنبه که رفتیم عروسی‌، بعد از اون هم برام در اولویت نیست، فقط اینکه یه مجلسی باشه که این‌همه به مهمون آدم خوش بگذره منو به وجد می‌آره.تشویق

 

اینجا مینویسم شما بدونید و ثبت بشه که: اولویت من و گیو خونه هستش، حالا رهن کامل یا در صورت رخداد معجزه، خرید! خنثیفقط هم عکس مهم هست برامون (میخوایم نشون بچه هامون بدیم ننه!) که دیشب به این نتیجه رسیدیم میشه مثل پریشب لباس پوشید رفت آتلیه عکس هم گرفت! خلاصه این که ما هم مثل خیلی‌‌ها دوس داریم یه مجلس داشته باشیم که بترکونن همه ولی‌ اگه هم نشد به یه مجلس کوچولو ولی‌ پر از شادی و صفا بسنده می‌کنیم و سعی‌ می‌کنیم اولویت هامون رو از یاد نبریم و در کنارش برای این خواسته مون هم تلاش می‌کنیم. میشه لطفا دعا کنین برام؟ یه جایی باید فروخته شه که اگه بشه ما خیلی‌ خوچحال میشیم!خیال باطل دعا کنین منم بهتون شیرینی‌ میدم فروش بره!تشویق در حال حاضر هم هیچی‌ معلوم نیست، شاید هم آخرش پا شدیم رفتیم سفر و یه عکس هم گرفتیم و خلاص.اوهراستی‌ اینجا رو هم خریدم که بریم عکس ۲ تائی‌ و اسپرت اینا بگیریم، فک کننننننننن!مژه من واقعا تشکر می‌کنم از این سایت‌ها که زندگی‌ اقتصادی منو دچار تحول مثبت کردند!نیشخند

 

ضمنا فکر نکنید خدای ناکرده من کم خوراک شدم یا آشپزی نمیکنم،آخ چون غذامو همیشه از قابلمه منتقل می‌کنم به ظرف مهد کودکم! اینه که عکاسی‌ نمیکنم زیاد، یه فسنجون پختم جمعه و دیشب هم خورش کرفس که اگه بتونم عکس بگیرم میذارمش اینجا. از ۵شنبه هم یه سرما خوردگی کوچیک داشتم که همش فک می‌کردم گلو دردم مال جیغای عروسی‌ هستش، ولی‌ داره از شنبه خودشو نشون میده و من الان شومینه پشت سرم رو روشن کردم توی این هوا در کمال وقاحت! قرص هم دارم میخورم، و در مقابل اصرار‌های گیو که خیلی‌ خیلی‌ عاشقانه میگه: "چشم سفید بیا بریم دکتر!!!!" زل میزنم تو چشماش و محکم و کشدار میگم:نععععععععععع!خنثی

 

                             

[ ٢٤ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دلم برا محسن دوستم خیلی‌ تنگ شده بود، خیلی‌. پریشب هم قبل از خواب یاد تصادف چند سال پیشش افتاده بودم و به این فکر کردم اگه نباشه چقدر زندگی‌ سخت میشه و چقدر دوستش دارم و کلی‌ گریه کردم بعد خوابیدم!ساکت دیروز هم زنگ زدم همه اینا رو براش تعریف کردم!خنثی کلی تشکر کرد از آینده نگری منخنده و چون میدونم بچه م مدیر عامل شده و سر شلوغ و نمی‌تونه بیاد خونه ما، گفتم شب می‌آم پیشت، میخاستمم از اینجا برم مستقیم، ولی‌ دیدم حال نمیده با لباس اینجا و قیافه بدبختا. رفتم خونه و کمی‌ استراحت کردم بعد گیو ۸ اومد دنبالم رفتیم خونه شون.

 

وقتی‌ محسن یکی‌ یکی‌ لباس هاشو نشونم میداد که نظرمو بدونه برای اینکه تو جلسه مهم فرداش کدوم رو بپوشه یا وقتی‌ که مجبورم میکرد عطر هاش رو بوو بکشم و اونی‌ که مناسبه رو انتخاب کنم، وقتی‌ بهش کمک می‌کردم برا ادیت نامه ش و زورگویی هم می‌کردم حتیگاوچران و با دقت جمله‌ها رو پس و پیش میکردیم تا بیشترین تاثیر رو بتونه متن رو خواننده بذاره، همون لحظه که یهو چلوندمش، پر بودم از حس ناب خواهری،قلب خدا رو شکر کردم برا داشتن این دوست عزیزم و بقیه دوستای چندین ساله م که خیلی‌ خیلی‌ با دقت گلچین و غربالشون کردم و حالا دارم از وجودشون، حضورشون و موفقیتشون غرق لبخند و غرور میشم...خیال باطل

 

وقتی‌ پارسال زمستون میخواستم گیو رو بیارم تو جمع بچه‌ها و بهش گفتم اینا رو هم خونواده من حساب کن، خدا میدونه چی‌ به من گذشت. این که دوستام دوسش نداشته باشن برام خیلی‌ گرون تموم میشد، شاید به قیمت نبودنش...افسوس منم که این همه سال کسی‌ رو نبرده بودم تو این جمع تقریبا بسته و عکس العمل‌ها رو هم دیده بودم موقع ورود آدم جدیدچشمو کاملا حق داشتم واسه همه استرس ها، همین محسن عزیزم بود که از همه نرم تر بود و برادری رو در حق من تموم کرد، الهی فداش شمماچ (الان باز اشکم در میاد، به ز‌ر ز‌ر میافتم تو شرکت!نیشخند)

 

اینم اولین پرو لباس عر*وس من٬ دیشب. خودم کار زیاد رو سینه شو دوس نداشتم٬ نظرتون چیه؟!


بقیه ش اینجاس
[ ٢۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یکی‌ از دلایلی که منو خیلی‌ مشتاق میکنه به وبلاگ خونی و معتادش شدم، کسب تجربه س، می‌شه یه عالمه تجربه کسب کرد که وقتی‌ تو اون موقعیت به خصوص قرار میگیریم ازشون استفاده کنیم و سردرگم نباشیم، من به شخصه به خیلی‌‌ها مدیونم تو دنیای مجازی، ندیده و نشناخته، دستاشونو می‌بوسم واسه تقسیم کردن خاطرات و تجربیات و دانسته‌هاشون که عمرها و احساسا صرف میشه برای به دست آوردنشون...قلب

 

اول عکس جینگولی جات و کفش ببینیم بعد بریم سراغ تعریفی‌ ها، اینام که طلای ۲۴ عیاره جون پسر همسایمون، آخه شماها میدونید من چقدر برام مهمه این چیزا و گفتم از ایتالیا اینا رو برام ساختن و فرستادن!دروغگو به خدا مدیونید اگه فکر کنید لباس و کفشو از حراجی خریدم و اینا هم بدل هستش! گفته باشم!خنثی

 

اولین چیزی که از این عروسی‌ دیدم کارت دعوت بود که همه ش دست نویس بود و روی کاغذ مقوایی A5 که نقاشی عروس داماد هم داشت و به نظرم کار جالبی‌ اومد، این خودش کم کردن هزینه است و دقیقا همون چیزی میشه که میخوای و میشه از خیلی‌ قبل هم آماده ش کرد و جای تاریخ و اینا رو گذاشت واسه بعدبازنده. مورد بعد تالار بود که واقعا واقعا پدر ما در اومد تا رسیدیم بس که بد مسیر و جای عجیب غریب بود، ولی‌ خوب میخواستن مختلط باشه که خوب در همون محدوده میشه فقط اینجوری عروسی‌ گرفت. مثلا خود ما با اینکه ۲.۵ ساعت تو مسیر بودیم ولی‌ به محض ورود به تالار همه چیز یادمون رفت!هیپنوتیزم همه خوش گذشتن اون شب مال دی جی فوق‌العاده عالیش بود که دوست دانشگاهی داماد و گیو هم هستش، اون تمام تلاشش رو کرد و الحق و والانصاف که حسابی‌ ترکوند. مهمونا در حد ۱۰۰ نفر بودن که خوب هم هزینه میاد پائین، هم کیفیت میره بالا اینجوری، اکثرا هم که مثل من سرخوش بودن و اون وسط میترکوندن!از خود راضی یه جاهایی که از شدت دود رینگ رقص - که اتفاقاً هر وقت من بهش می‌رسیدم به صورت اتوماتیک یه عالم دود تو حلقو چشو چار من میکرد!!منتظر- پناه می‌بردیم به گوشه سالن و من به سرگرمی خودم - تماشا کردن آدما و دیدن عکس العملشون تو مواقع خاص!خیال باطل- می‌رسیدم، میدیدم که واقعا اکثر مدعوین دوستای عروس داماد هستن و دارن به شدت از شاد‌ترین شب زندگی‌ دوست‌شون لذت میبرن. چی‌ بهتر از این واقعا؟لبخند

 

چند جا من بغضو شدم، یکی‌ وقتی‌ مادر داماد شروع کرد رقصیدن باهاش و محکم در آغوشش گرفت و میبوسیدش که اشک داماد هم در اومد، یه جا وقتی‌ عروس داماد تانگو می‌رقصیدن و با هم آروم و درگوشی حرف میزدن و بوسه‌‌های کوچولو  میکردن هموقلب و آخری هم یه کلیپ ازشون گذاشتن بعد از شام که نفس همه رو گرفت. فوق‌العاده تأثیر گذار و زیبا بود. فکر می‌کنم همین سادگی و فکر کردن به خوشگذرونی مهمون بود که من عاشق این عروسی‌ شدم، عروس داماد هم که پایه، یه بارم دیدیم بالای جایگاه دی جی هستن و داران رقاصا رو رهبری می‌کنن!!!خنده شام هم باقالی پلو و زرشک پلو بود، سالاد و ژله و اینا، همه چی‌ هم به اندازه و کاملا اقتصادی، حالا دیگه من قضیه رو زیاد باز  نمیکنم.

 

نقش موزیک خیلی‌ کلیدی و حساس و پر رنگ بود! تمام مدت همه چیز به موقع بود، از انتخاب آهنگ و یه وقتایی اجرا کردن مثل زمان زیر لفظی گرفتن و بریدن کیک و از همه مهم تر هدایت موزونگران! همیشه در صحنه‌ای چون خود بنده که بدون هدایت می‌تونستم همه دم و دسگاشونو با خاک یکسان کنم!گاوچران یعنی‌ برا هر چی‌ حاضر نباشم پول بدم این موزیک خوب رو نمی‌شه گذشت.

 

خلاصه اینکه ما خر شدیم و اگه بتونیم مخارج رو مدیریت کنیم و مثل این عروسی‌ دوستان یاری کنن، ما هم دوس داریم جشن داشته باشیم، به این هم فکر می‌کنیم که خوب باغ رو از خاله گیو اگه بشه گرفت، موزیک هم دوستش، شام هم که دیگه سعی‌ می‌کنیم مهمونا کم باشن و کلا دل زیبا و خجسته‌ای داریم!خنثی امید هم چیز خوبیه دیگه، ما هم که جوونیم و امیدوار!!! خیال باطل

 

راستی‌ شما احیاناً کسی‌ رو نمیشناسید که خارجه باشه و اینجا خونه ش خالی‌ افتاده باشه و خدای نکرده گذر زمان خونه ش رو شاید از بین ببره؟!نیشخند بعد خونه ش رو بهتر نیست بده دست یه زوج جوون بی‌ سر و صدا با سلیقه و مورد اعتماد که هوای خونه ش رو داشته باشن؟! خیلی‌ ثواب داره ها! از ما گفتن!چشمک

[ ٢٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یعنی‌ واقعا انصافه من با این چشمای سوزان اشک ریزون، این گلوی شرحه شرحه شده و این پا درد اینجا بشینم بگم چی‌ شد، چی‌ نشد؟ پیرزن طفلکی!افسوس من چمیدونستم خواب کمتر از ۵،۶ ساعت این بلا رو سر من می‌آره که، گیج میزنم در حد در و دیوار خوردن و حالت تهوع و این صوبتا! عجببببببببب! منتظر

 

جونم براتون بگه که من ۴.۵ رسیدم خونه و ۵ از حموم در اومدم و رفتم جلو آینه و چایی سبز در دست به خودم لبخند زدم که "عزیزم زود و راحت آماده میشی‌"لبخند نگو اون مهرسا که اون طرف آینه بود داشت خر غلت میزد از خنده!! پست کثیف!!ابرو ما مژه مصنوعی چسبوندیم، یکی‌ سو بالا شد، یکی‌ سو پایین!چشم بی‌خیال شدیم! بیگودی به موی خیس ژل مال متصل کردیم، بعد از ۵ مین مو تو پیشونی بود!خنثی یه همچین اوقات خوشی‌ داشتم من! خلاصه زیر موها رو اتو کشیدم و روشون رو فر کردم ، گیو هم رأس ۶ در محل حاضر بود و من تو سر خودم میزدم وسیله جمع می‌کردم، ۶.۵ از خونه راه افتادن همانا و بعد از ۹ رسیدن همان!

 

دوس داشتم تو  مسیر استراحت کنم، ولی‌ همش حواسم به خیابون و بعد هم جاده بود، یه خودکار هم تو ماشین یافتم و مثل اون فیلمی که تو یوتیوب دیده بودم شروع کردم به استفاده از زمان و موهام رو باهاش فر مشخص تر کردن،مژه کاملا هم بعد از این خیالم از کله راحت شد. وقتی‌ رسیدیم داشتیم از گرسنگی و تشنگی هلاک میشدیم، رسیدیم در حال سلام احوالپرسون با رفقا آبمیوه هم زدیم بر بدن و دقیقا ۳ ثانیه بعدش تا پاسی از شب شما میتونید مهرسا رو به عنوان یه نیرو همیشه در صحنه و جلودار گردان خط مقدم رینگ دنس تصور کنید!از خود راضی

 

اون عکس که تو ادامه مطلب هستش رو بنده خدا گیو ازم گرفت، وسط مجلس یادم اومد که من خونه عکس نگرفتم و اگه بی‌ عکس بیام اینجا منفجرم می‌کنن دوستای گلم!لبخند این شد که رفتیم بیرون از سالن عکس گرفتیم،  دیگه برم٬ واقعا حالم خوب نیس! در اولین فرصت از این عروسی‌ که لقب "بهترین عروسی‌ که تو عمرم رفتم" رو گرفته برا من، میگم براتون و از رموز موفقیت این مراسم و مشاهدات اینجانب.بازنده لباس من تو سالن اصلا برق نمی‌زد، در کل برق نمیزنه جز اون طلایی بالاش، نمیدونم چرا تو این عکس شبیه تزئینات دهه فجر شده!متفکر عکس از کفش و جینگیلی جات و لباس کامل ایشالا شنبه. آخر هفته پر از شادی و آرامش برا همه مون آرزو می‌کنم.بغل


بقیه ش اینجاس
[ ٢٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیشب که با مامان تلفنی حرف میزدم ازش پرسیدم مامان واقعا من از کی عروسی‌ نرفتم؟! و واقعا فهمیدم صحبت ۱ سال، ۲ ساله!خنثی حالا درسته مهمونی‌ و اینا بوده ولی‌ لباس عروس که نداشته، عروس داماد که با هم نرقصیدن، از اون نگاه عشقولانه‌ها که نکردن و مهم تر از همه شام همیشه فست فود بوده و از شام عروسی‌ خبری نبوده!!!نیشخند

 

آقا من همه کارامو کردم، یعنی‌ همه رو ها! اونم تحت چه شرایطی؟ به جای ۵ همیشگی ۶.۵ رفتم بیرون از شرکت!افسوس بغض کرده و قطره اشکی هم فشانده، هم از استرس یه کاری، هم از ترس این که به هیچ کاری نمی‌رسم. تو مسیر ولی‌ باز با خودم صحبت کردم و خودمو آروم کردم، تازه میخواستم گل هم بخرم برا خودم که یادم اومد آقای گیو اون شب که میومد برام گل خریده بود، به جاش خودمو ناز کردم!نیشخند یه سربازه هست که وقتی‌ میبینمش از سر کوچه براش احترام نظامی میزارم جدیدأ!! اونم مثل خودم پایه! از کیوسکش میاد بیرون و احترام میده و بعد من در حالی‌ که از خنده غش کردم به راهم ادامه میدم و اونم هرهر کنون میره سر پستش، عزیییییییییزم!ماچ

 

خونه که رسیدم یه چیز خوردم و تی وی رو روشن کردم و آروم نشستم پای کارام، کم کم و آروم، اصلا خودمو اذیت نکردم، لاک پامو عوض کردم، اپیلاسیون، لاک دست، خواهرم اومد طراحی‌ کرد و در آخر برداشتن ابرو و وسطاش سوپ خوردن و استراحت و تی‌وی دیدن و حرف زدن با گیو و چک کردن و ‌ست کردن لباس هم بود. لباس یه کرم تقریبا پر رنگه که طلائی هم داره و کفشم هم سفید کرم، گوشواره گردنبند هم سفید طلائی. الان پشیمونم چرا همون دیشب عکس نگرفتم اینجا بذارم فضولی‌ها ارضا شه!نیشخند فقط الان مشکل موئی دارم و امیدوارم این ۴ تا شیوید مطیع من باشن و مثل موی آدم باشن و منو دق ندن!!منتظر نه که نصفشون سر رنگ کردن این دفعه آخری ریخت، میترسم بقیه لج کنن باهام!!!آخ

 

در ادامه عکس لاک داریم که من یه دستی‌ عکس گرفتم و واقعا همینقدر در توانم بود، دستام خیلی‌ خوب شده و رنگ لباسمه دقیقا ولی‌ تو عکس خوب معلوم نمیشه، ردای گورخریش! سفید و نقره‌ای هستش رو زمینه طلائی.


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

ریملی که خریدم خوب نیست و باید همون روش قدیمی‌ "استفاده از قطره چشمی جهت بهره برداری بیشتر از ریمل" !!! رو انجام بدمبازنده و همراه با اون، چندین بار ریمل زدن تا رسیدن به مراسم یا مژه مصنوعی گذاشتن. اونم کی‌؟ من چلاق در کارهای خارق‌العاده آرایشی!! یولفقط اعتماد به نفس دارم، البت اون دفعه تونستم جیک ثانیه لنز بذارم که خوب هر دفعه نمیشه به شانس و اقبال تکیه کرد که!

 

دیروز تلفنی با گیو صحبت می‌کردم تو راه خونه که اون گفت به مامان میگم میای اینجا موهاتو رنگ کنه، بعد گوشیم خاموش شد! خنثیمن مثل اسب تا خونه یورتمه رفتم و رسیدم خونه افتادم رو تلفن و به گیو گفتم پشیمون شدم، نمیام،اوه خودم الان رنگ می‌کنم. مامانش هم ازش پرسیده بود پس مهرسا نمیاد که گیو گفته بود من میرم اونجا. منم تنها کار مفیدی که دیروز کردم رنگ کردن موهام بود که فکر کنم باید یک بار دیگه هم رنگ کنم تا اونی‌ که میخوام بشه و از اونجا که وقتشو ندارم پس همین خوبه! وقت تمام۷.۵ هم گیو بی‌حال مماخو اومد و کلا حال ندار بود پسرم. همینجوریش مظلوم هست و بی‌ صدا، دیگه بد تر شده بود، فقط هم یه لیوان نوشیدنی‌ گرم خورد، تمام تلاشمونم کردیم که نفسامون با هم برخورد نکنه!!از خود راضی منم بعد از حموم سوپ پزیدم برا خودم و گیو هم که خونه خودشون از اون سوپی که به مامانش گفته بودم خورده بود، یحتمل کلی تو دلش منو فحش میده برا این کارم!!خنده

 

کلی گربه بازی در آوردم براش و اونم هی‌ قربون صدقم میرفت از راه دور و من هی‌ دلم می‌سوخت به این مظلومیتش،نگران بعد پا شده رفته پا سینک میخواد برا من ظرفم بشوره!!!!کلافه با چک و لقد انداختمش بیرون بچه پررو رو! بفرمائید شام دیدیم و دیگه بعد از اون رفت، منم ۱۱.۵ خوابیدم که رکوردی بود برا خودش و صبح شارژ و میزون پا شدم، برا ناهار امروز هم دیشب برنج پزیدم و خورش بادمجون احتکاری هم که داشتم. امشب دیگه باید همه کارامو بکنم که ۴شنبه فقط جینگیلی مستون کنم،هورا من فکر کنم این اولین عروسی‌ باشه که سال ۹۱ میرم، اگه زیادی ذوق زده م از اون لحاظه، به گیرنده‌های خودتون دست نزنین!نیشخند

 

هر روز که می‌گذره بیشتر از روز قبل عاشق خودم میشم!!! این که از منگنه توقع دارم به جای موس برام کار کنه امید فراوان من رو به تکنولوژی چند جانبه و پیشرفت نشون میده!!!!خنثی

[ ۱۸ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الهی من فدای خودم بشم که فکر می‌کردم امروز ۳ شنبه است و رفتم برا فردا که همون چهارشنبه باشه مرخصی ۱ ساعته هم گرفتم، باید عوضش کنم!آخ ولی‌ خیلی‌ سورپرایز شدم وقتی‌ فهمیدم هنوز امروز عصر و فردا رو برای کارام وقت دارم،هورا یکی‌ از کار مهم‌ها رنگ کردن دم موهامه که دارم تو یوتیوب نیگا می‌کنم ببینم چه جوریه که خودم برم خونه انجام بدم امروز، از صبح هم تا بیکار شدم سایه زدن و مو فر کردن نیگا کردم و الان در این زمینه‌ها یه صاحب نظرم!یول

 

دیشب ۷ تا ۹.۵ با گیو بیرون بودیم، تجریش محبوبم،قلب بیگودی خریدم و ریمل و سیخونکیای بیگودی، برا شمع هم پارافین ژله‌ای بی‌ رنگ خریدم و فتیله، قبلا هم با این کار کرده بودم، ولی‌ تو ظرف مونده و بیرون نیاوردم، اون لحظه فقط ذوق مرگ یافتنش بودم و به این فکر نکردم آیا بیرون از ظرف هم میشه استفاده کرد؟! متفکرباید سرچ کنم. بچه م گیو هم حسابی‌ مماخو شده و سرما خورده و میگفت بیا امشب خونه ما مامانم بیگودی پیچی‌ یادت بده، خوب روم نمی‌شه راستش،خنثی درسته من یه کارای کوچولو آرایشی کردم براش ولی‌ اینجوری حس می‌کنم مزاحم تایم استراحتشم، حالا جالب اینجاس که نه اونا اصلا اهل تعارف هستن نه من، خیلی‌ وقتها راحت به دعوت هم جواب رد دادیم، نمیدونم ییهو چرا اینقدر محجوب شدم من!نیشخند

 

قبل از هر تهدید و تشویقی عارض شم که: چششششششم،ابرو عکس از ناخن و مو و لباس و همه زار و زندگیم میزارم! فقط دلم میخواد همش زاقارت شه دور همی‌ ضایع شیم بخندیما!خنده

[ ۱٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یه ۶ ماهی‌ قبل از اینکه مستقل شم، کارم خوردن و خوابیدن بود، مثل دوران قبل از دانشجوئی. از خرداد تا دی ۸۷ علاف بودم و کلا پای MBC۴ پلاس بودم، اون موقع ها به ترتیب دکتر فیل رو نشون میداد که من بهش می‌گفتم "عمو فیل جونم"قلب و بعد از اون اوپرا وینفری بعد هم یا مسابقه رقص بود یا یکی‌ از سریالای محبوبم، آخری‌ها هم که اون مسابقه خیلی‌ خفن راستگویی "Moment of Truth" هیپنوتیزم.مامان بابای‌ طفلکی هم مینشستن و نیگا میکردن و من هر جا که لازم میدیدم و بد آموزی نداشت ترجمه می‌کردم.از خود راضی موقع اون مسابقه ولی‌ بغل مامان مینشستم که بتونم در گوشش یواشکیا رو بگم،ساکت خوب بعد از ترجمه من صوت تعجب مامان بلند میشد یا می‌خندیدیم و داداشم شاکی‌ میشد که به ما هم بگو و من خیلی‌ جدی می‌گفتم نمیشه، اونم قاطی میکرد و میرفت تو اتاقش پای کامپیوتر. مامان هم یحتمل بعدا برا بابا ترجمه میکرد موقع خواب!چشمک

 

اینقد فک زدم که بگم امروز یه ایمیل داشتم که عمو فیل م! براتون یه تست خودشناسی گذاشته اینجا. اینم نتیجه تست دادن منو عسل بانو، عمه اپرا هم این تست رو تو یکی‌ از برنامه هاش داده و ۳۸ شده. برید خودتون رو بسنجید فرزندانم!فرشته


عجب روزایی بود ها، داره ۴ سال می‌گذره و من چقدر به این سبک زندگی‌ عادت کردم حالا، همین روزا بود که من در اوج راحتی و ریلکسی و خوشگذرونی زمزمه مستقل شدن سر داده بودم و تو دوران ۳ ماهه جنگ جنگ تا جدائی بودم٬ از سکون متنفرم٬ اصلا نمیتونم بیکار و علاف باشم و اینطور آدما رو اصلا درک نمیکنم.ابرو بابا هم وعده وعید میداد که برات ماشین می‌خرم و من میدونستم مثل همیشه حرف بزنه پاش می‌‌ایسته ولی‌ من هیچی‌ جز رو پای خودم ایستادن راضیم نمیکرد، فکر می‌کردم یه عمر تو ناز و نعمت خونه بابا بودم و هیچ وقت نفهمیدم نداشتن یا نشدن یعنی‌ چی‌، همیشه همه چیز رو پدر و مادر مهربونت فراهم کنن برات حتی هوس‌های ناگهانی کودکانه، آخرش چی‌؟ باید همش بشینم تا تامین شم؟ اگه روزی کسی‌ نبود که تامینم کنه چی‌؟ پدر مادر منتی ندارن، همه که اینطوری نخواهند بود.چشمک مامان هم نرم نرم باهم صحبت میکرد و آخریا تریپ قهر هم داشتماچ، الللللهی فدای دل‌ تنگ مهربونش بشم من.قلب من ولی‌ ثابت قدم بودم، مثل همیشه، مشوقی هم داشتم که خوب خیلی‌ موثر بود، کسی‌ که بعد از ۲ سال که ازش جدا میشدم ۲ تامون کلی‌ رشد کرده بودیم و بزرگ شده بودیم و هی‌ از هم تشکر میکردیم برای تغییراتمون، که آخرین بار دیدار از پشت شیشه  قطار، اونقدر ضجه زدم که داشتم غش میکردم و اون وقتی‌ عینکشو برداشت چشاش سرخ خونی بود. که مسول کوپه خیلی‌ جدی میگفت خانوم میخوای اونم بیاد باهامون؟! در رو باز کنم؟! که ۲ ماه یواشکی هر گوشه خلوتی٬ از دلتنگیش زار زدم و بارها تو خیال در آغوشش کشیدم؟ که تا خیالم از خوشبختیش راحت نشد آروم نگرفتم، که هنوز میتونه مثل الان چشامو خیس اشک کنه و این بغض گنده رو بذاره تو گلوم. که یکی‌ از بهترین دوستامه و با اینکه ازش خبری ندارم پشتم به حمایتش گرمه و میدونم هر وقت بخوام برام هر کاری می‌کنه، آآآآآآآآآآخ...

 

خوب از این جو خارج شیم و جونم براتون بگه که دیروز خونه رفتنی یکی‌ از مهندسین که هم مسیریم زنگید از جلسه بیرون که مهرسا ماشین منو بیار تا فلان جا، منم گفتم باشه، به فلان جا که رسیدم یادم اومد من گواهینامم اعتبارش تموم شده و آذر میشه ۱ سال که این باطل شده! نیشخنددوست گیو که میخواستیم همو ببینیم دوس دخترش نبود و منم پامو کردم تو یه کفش که نمیام و شما برین بدون ما درد دل‌ کنین و حرفای خصوصی بزنین. هر چی‌ هم گیو اصرار کرد که نه ما حرفامونو تلفنی می‌زنیم من راضی‌ نشدم و مرتب کردن لباسامو بهونه‌ کردم و گفتم نمیام، گیو هم گفتش پس من می‌آم سوپ میخورم، اومد ۱ ساعتی هم بود و یه اوچولو هم سرما خورده که جوشونده هم دادم به بچه و روونه ش کردم با دوستش رفتن بام، خودمم تنها اقدام مفیدم ماکارونی درست کردن بود و از جلو تی‌وی تکون نخوردم، هوا تاریک که هست هیچ غلط تمیز کاری نمیتونم بکنم، نمیدونم چرا! گیو هم برگشتنی خیلی راضی بود از این دیدار مردونه! و منم کلی حال کردم که بهش خوش گذشته ماچ

 

از سری کارهایی که باید تا ۴ شنبه که میرم عروسی‌ انجام بشه، خرید لاک و بیگودی( میخوام از مامان گیو تقلید کنم که میخواد جای‌ بره بیگودی میپیچه تو موهاش بعد از هموم و بعد موهاش خیلی‌ خوب می‌شه!نیشخند) و هر چه زودتر خرید کردن با کارت تخفیفی که دیروز گرفتم (از وین) تا جنس خوباشو نبردن و رنگ آمیزی دوباره دم موهام و یه سری کار دیگه که یادم نیست هستشخنثی، اگه امروز این وین رو برم عالی‌ میشه، شاید حتی برگشتنی تجریش هم برم و علاوه بر خرید جینگیل جات لوازم شمع سازی هم بخرم، کلاس یوگا امروز هم مالید چون واقعا تا ۴ شنبه وقتی‌ نمونده، قول قول قول که هفته دیگه میرم، قول!بازنده

حالا بریم عکس ببینیم از این مدت، کمه ولی‌ بهتر از بی‌عکسیه دیگه!چشمک


بقیه ش اینجاس
[ ۱٦ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

این معتادا هستن که هی‌ بازوهاشونو میمالن و میخارن تنشونو، من الان یکی‌ از اونام! یعنی‌ فقط من و خدای من می‌دونیم چه مشقّتی داره که وبلاگ نخونده بیای بنویسی‌! اونم من که اول صبح مینشستم به خوندن همه این وبلاگای بغل و بعد میرفتم سراغ کار و بارم و عصر اگه وقتی‌ بود می‌نوشتم و اگه وقتی‌ نبود مثل چند روز گذشته جیم میزدم میرفتم خونه.از خود راضی

مأموریت نوشت (دوشنبه):

خوب کسی‌ که همش صبح میاد می‌شینه پشت میز و حالا درسته کار کم نیست و یه روزایی همینجا هم بدو بدو داره ولی‌ ۴ صبح بیدار شدن نداره که٬ حالا فکر کن باید بره ماموریت!چشم یکشنبه شب مهندس زنگ زد به من و بعد از کلی عذرخواهی توضیح داد که اون مهندسی‌ که میتونسته به عنوان مترجم باهاشون بره یزد، فرودگاه مشهد گیر کرده و من باید آماده باش باشم که اگه اون تا ۶ صبح به پرواز نرسید من برم خلاصه، به این ترتیب دروغی که به هستی‌ گفته بودم راست شد، بس که خدا میخواد من بچه خوبی‌ باشم!بازنده منم خونه بودم دیگه رنگ مو رو زدم پس سرم و آواز "موسوزه، موسوزه!" سر دادم تا دیگه خیلی‌ سوخت و رفتم دوش گرفتم و اومدم و گیو هم گفتم بیاد خونه ببینمش. دیر اومد و پاچه همو گرفتیم و (اول من گرفتم!خنثی)قهر کردیم و اون رفت!افسوس منم محجبه‌ترین و رسمی‌‌ترین مانتو شلوارمو که رنگ روشن هم بود ترجیحا از ترس گرمای کویر، آماده کردم و خوابیدم. این از شب.

 

صبح مهندس ۴.۴۵ اومد دنبال منو با وجود خوابالودگی مفرط از دیدن خیابان به اون خلوتی و رسیدن به هتل دیوید در جیک ثانیه کلی ذوق می‌کردم. حالا قسمت با مزه و خاطره ساز شروع میشه! فرودگاه که رسیدیم من بدو بدو رفتم بلیت بگیرم برا خودم چون بلیت به اسم یه آقا بود و منم که مهرسا بودم، دیدم کیف پولم نیست!!! تعجبحالا مگه من بدون کیف پولم که کارت ملیم توشه تا سر کوچه هم میرم؟ توبه توبه! واقعا باورم نمی‌شد، اما یادم اومد که من کیف مشکیمو با اون یکی‌ عوض کردم و خوب تو اعصاب خوردی دیشب و گیجی خواب اینجوری شده بود دیگه. این خود قوز بالا قوز بود! حراست دم گیت منو تشخیص هویت می‌خواست بده، گفت حتی کارت بانکی هم نداری؟ گفتم آقا زندگیم تو کیف پولیم بوده، من الان فقط ماتیک و رژ دارم!خنثی بنده خدا خیلی‌ آدم حسابی‌ بود، بهم گفت این آقا چی‌ کارته؟ گفتم من مترجم اینام، ایشونم مدیرمونه، اون نبردبون حیرون و ویلون هم مهمون ما. به من گفت خوب شما به گوشی این آقا زنگ بزن، منم زدم! اسمم افتاد و گواهی داداوه رفتیم بلیت قبلی‌ رو باطل کردیم و من جاش گرفتم، خدا خیرش بده، خیلی‌ انسان بود. حالا میخوام از آخرین گیت رد شم، مسئولش یه پسر جوون بود، میگه خوب با همون کارت پرواز میومدی ردت می‌کردم اون همه بدو بدو نمیکردی صبح سحری!!!ابرو گفتم من با اسم "غضنفر" رد شم؟ (مثلا! اسمه خیلی‌ مردونه بود، اصلا دوجنسی نبود که بشه ماست مالی‌ کرد!) گفت من ردت می‌کردم!!! کلا قانون بیداد میکنه!خنده

 

یه حس خیلی‌ جالبی‌ داشتم سراسر اون هفته، مردن! فرشتهقبل از تیک آف از گیو هم حتی مسجی حلالیت طلبیدم!گاوچران واقعا وقتی‌ رسیدیم یزد من باورم نمی‌شد و می‌گفتم خوب قطعاً توی راه برگشت می‌میرم دیگه! یزد خیلی‌ خوش گذشت، اولا که رفتیم یه پروژه رو دیدیم که فوق‌العاده عظیم بود و من تو کار نعمت‌های خدا مونده بودم، بعد هم یه پارکی دیدیم تو دل‌ کویر که به قول دیوید شبیه جزیره‌ هاوایی بود!!! بعد از بیابون گردی هم رفتیم خود یزد و مهندس رفت فرودگاه بلیت منو بگیره، من و دیوید رفتیم محله‌های سنتی‌ یزد آتشگاه و زندون اسکندر و بعد از یه آژانس بلیت گرفتم و رفتیم فرودگاه. واقعا دوتامون خر کیف بودیم واسه این گشت تو شهر، چون خیلی‌ حال داد، همش مثل فیلمای قدیمی‌ بود، منم هی‌ اونجا رو پر از زنای پیچه زده و مردای لباده پوشیده تصور می‌کردم و کر کر می‌خندیدم با خودم!زبان

 

حالا برگشتنی من کارت صبح رو هم آورده بودم با خودم که سندی باشه، اون آقاهه حراستی بد اخلاق نمیدونم به کجای من شک کرده بود که گیر ۳ پیچ داد، آخرش هم تا زنگ نزد خونه و خواهرم خواهریمون رو ثابت نکرد ولم نکرد!!زبان نکته جالب اینجاس که مسول صدور کارت رو هم خواست و ازش پرسید " به شما نگفتن برای e-ticket هم باید کارت شناسایی بگیرید و اون آقاهه هم با خونسردی و اون لهجه جیگرشون گفت :"نهههه!!!" (با کسره غلیظ)قهقههمن درونم یکی‌ داشت هلاک میشد از خنده، میخواستم محکم بگیرم ماچش کنم!! آخه هیچ جا نمی‌گیرن، ایشون رو سر من میخواستن قانون بزارن! طبق معمول موقع بازرسی بدنی هم من هر هر خندیدم و زنه هم خنده ش گرفت و گفت: جانم، تو چقد با مزه ای‌‌‌!!خنثی

سه‌ شنبه:

خلاصه من ۱۲ شب کوفته شده رسیدم خونه و فرداش هم که اومدم سر کار، البت قبلش با گیو صحبت کردم. یعنی‌ از خواب که بیدار شدم گفتم قبل از حل کردن اون قضیه از خونه بیرون نمیرم و پای حتی اخراج شدنم هم واساده بودم!بازنده حل که شد از خونه اومدم بیرون بدون داشتن حس بد که ویران کننده روز و بازده کاری هستش. خونه که برمی‌گشتم با یه دوستی‌ تلفنی حرف زدم که باباش سکته مغزی کرده بود و شکر خدا سریع درمان کرده بودن و امروز هم که میگفت بهتره خیلی‌، خدا رو شکر.ماچ شب هم که گیو یه اوچولو اومد پیشم و رفتیم یه جا جدید من سالاد خوردم و اون ساندویچ مغز و بعد پارک که زود اومدیم خونه من سردم بود!مژه

چهارشنبه:

خبر دار شدیم اون همکارمون که منو اذیت میکرد سکته مغزی کرده!! اینجا در حال پیگیری لحظه به لحظه تغییرات دلار و بازار و گودری! به طرز تهیه سوپ چربی‌ سوز برخوردم و به دلیل تشابه زیادش با سوپ خودم و سالاد سبزیجاتم خوشم اومد، خونه که میرفتم همه موادشو از بازارچه خریدم که خود این خرید کلی تقویت روحیه بود، غرق شدن در سبزیجات جیگر!قلب خونه که رسیدم مشغول شدم و من و تخته برش و سبزیجات نگینی!ماچ سوپ رو خیلی‌ خیلی‌ دوس داشتم و یه عالمه خوردم، البت همون کمش هم خیلی‌ احساس سیری میده به آدم ولی‌ من هیجان داشتم خو! خجالتواسه آقای گیو هم بردم تو ماشین و خیلی‌ دوس داشت پسرم، رفتیم پارک پیش دوستان و ورزش هم کردیم.

پنجشنبه:

اینجا یه کم نوشتم ولی‌ هم کم بود هم وقت کم اومد، پاک کردم رفتم خونه. بعد از زدن خورش کدو بر بدن رفتم لالا که ۲ ساعتی طول کشید و بیدار که شدم کارامو کردم و خواستیم شام بریم بیرون که گیو تو ماشین پیشنهاد داد بریم "پنتری"، همون که قدیمیه و تو زیرزمینه و استیکاشو وقتی‌ میارن برات جیز جیز میکنه هنوز! خیال باطلمحیطش رو دوس داشتم، برگشتنی از نوبری هم ترافل خریدم که میرم خونه گیو اینا دست خالی‌ نباشم باز.

جمعه:

دیشبش کلی خودمو به زور بیدار نگه داشته بودم که شب زیاد بخوابم و خوب موثر هم بود و تا ۹.۵ خوابیدم.یول پا شدم چون کار داشتم املت در کار نبود و بعد از صبحونه هم کارای آرایشیمو می‌کردم که با بیتا جونمم نیم ساعتی حرفیدم و جیگرم حال اومد، ماچدقیقا ۱۲ اینا بود و منم کارم تموم شده بود شکر خدا که هستی‌ زنگ زد بیام دنبالتون بریم خونه ما! شت!وقت تمام منم سریع بهش گفتم من با بیتا دوستم قرار دارم و میخوایم بریم لوازم شمع سازی بخریم! دروغگوحالا واقعا هم ویر شمع سازی افتاده به جونم ها، یحتمل امشب اگه با دوست گیو نریم بیرون بریم تجریش بخریم.اون که اومد و فضولیش رو تو خونه کرد و خواهرمو برد، منم سریع حاضر شدم و گیو ۲ اینا اومد دنبالم ناهار رفتیم خونه شون. اون هفته که ما خونه هستی‌ بودیم مامان گیو بامیه میذاره از فریزر بیرون و به گیو میگه مهرسا دوس داره، میخوام براش درست کنممژه که گیو ذوق زنون گفته بود این هفته نیست و مهمونیه! ابروخودش و باباش دوس ندارن، ضمنا من و بیتا هم جمعه صبح فحش می‌دادیم به اونایی که بامیه دوس ندارن!!نیشخند

 

اونجام که اول با یه نوشیدنی‌ مامی گیو ازمون پذیرائی کرد که دیگه تا شب چشامون نصفه بود همه،نیشخند ناهارم که بامیه بود و کرفس که قاعدتاً من از هر دو بر بدن زدم! کلی هم دستور آشپزی و اینا با هم رد و بدل کردیم و گفتیم و خندیدیم و من یکمی هم دلم گرفت برا اینکه هم گیو یه برادر عالی‌ می‌شده اگه خواهر می‌داشت و هم مامانش یه مامان پایه مثل مامان خودمه و هم باباشون خیلی‌ دختر دوسته.افسوس بعد از اون هم که رفتیم خونه من لباس عوض کردم رفتیم پارک، دوستامونو دیدیم و ورزش هم کردیم و خونه که رسیدم ناهار امروز رو پزیدم و لالا.

 

امروز اگه بشه برم وسیله شمع سازی بخرم،برگ رنگی پائیزی هم جمع کردم و گل و صدف هم که دارم. ایده‌های خوبی‌ دارم، اگه تو کار هم خوب در بیان و به همین خوشگلی بمونن البت.

[ ۱٥ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

میخوام بعد از آپ کردن برم سراغ کارای مونده م، ولی‌ قول نمیدم!نیشخند آخر هفته ما این‌گونه گذشت که... عمرااااااا!!!ساکت قسمتای بدشو نمیگم که نه ثبت شه و موندگار نه بعدا که میخونم حرص بخورم نه بد گویی کرده باشم!فرشته من که میدونید چه انسان شرییییییییفی هستم!خنثی صبح ۵شنبه که اینجا بودم برا دخترک مدل نقاشی سرچ کردم و این شخصیت کارتونیایی که الان رو بورس هستن رو براش پرینت گرفتم بردم خونه، نهار خوردم و قطعاً لالا عصر ۵شنبه هم انجام شد و بعد از ۶ بود که راه افتادیم سمت خونه هستی‌، از راه هم که رسیدیم افتادیم رو نقاشی‌های بچه که کمک کنیم،دروغگو ماژیکم با خودم برده بودم، نداره دخترک! چون مامانش می‌ترسه بکشه جایی، خدای نکرده لک بشه وسیله هاش!چشم اینم یکی از سری شاهکارهای بچه، مامان، خاله‌ها و داداش که چسبونده شد به در اتاقش، بچه از ذوق داشت هلاک میشد!ماچ ولی‌ این کاغذ کنده شد چون قراره هفته دیگه کارگر بیاد و مزاحم تمیز کردن در میشه این کاغذ!!!منتظر عاشق خودمم که هیچ بدگویی نکردم!!!نیشخند

شب هم شام رفتیم مورانو محبوب من، پیتزای واقعی که باز واسادم همه مراحل پخت رو با دقت نظاره کردمو لذت بردم، بعد هم دخترک رو بردیم پارک و کلی بازی کرد و برگشتیم خونه تی‌وی دیدن، شب تو اتاق دخترک خوابیدم، صبح که بیدار شدم دیدم داره نیگام میکنه، گفتم بیام پیشت بخوابم؟ با ذوق جا برام خالی‌ کرد و منم دستمو گذاشتم زیر سرش، اونم اینقد وول خورد و منو نیگا کرد و شیطونی کرد که بعد از کشتی‌ گرفتن پر سر و صدا رفتیم که صبحونه بخوریم، بچه نیشش باز بود و پر انرژی تا یه صدایی گفت "برو مسواک بزنننننننن"عصبانی کلاً د‌پ زد دخترک، من نمی‌فهمم نمی‌شه هر روز، دقیقا هر روز، این رو یاد آوری  نکرد به بچه‌ای که خودش اتوماتیک همه کاراشو میکنه؟! متفکربچه‌ای که از بس سرش داد کشیده شده به شدت ترسو شده و با کوچیک‌ترین صدایی قلب کوچولوش دقیقا مثل گنجیشک میزنه؟ نگراندقت بفرمائید که تو این پاراگراف هم من هیچ بدگویی مستقیمی‌ نکردم!بازنده

 

صبح جمعه رفتیم شهروند مرغ تازه خریدیم واسه مرغ پرتقالی، منم یه خرید کوچولو برا خونه کردم. بعد هم ناهار و یه استراحت کوچولو (همون نقاشی!نیشخند) پیش به سوی استخر، من و خواهرم و دخترک رفتیم، اونجا دخترک پرید تو آب و ما هم کلاً جکوزی بودیم و من با فشار آب کامل خودمو ماساژ دادم، استفاده ۲ منظوره! گاوچرانبعد یه مادر دختر اومدن، دختره ۳،۴ ساله، مادره هم جوون. الهییییییییی بمیرم که دیدیم دخترک با اون چشای عسلی خوشکلش با چه حسرت و غمی به این مادر و دختر که بازی میکردن و میخندیدن نیگا میکرد و هی‌ میرفت نزدیکشون، ما هم کلی دخترک رو تحویلش گرفتیم و من همش بغلش کردم و ماساژش دادم و آب بازی کردیم و خواهرم شستش و رفتیم بالا کیک پزیدیم و بلاخره از آلکاتراز آزاد شدیم و پیاده زدیم به جادهاوه و وسط راه گیو سوار بر اسب اومد به نجات ما و منم بعد از تعویض لباس با گیو خان رفتم پارک، پاچه گیرون هم داشتیم یه کم که گذاشتم به حساب دلتنگی‌ بچه، شما بذارید به حساب شتر بودن من!نیشخند

 

دوست گیو "ی" هم رفت و دیگه از دوستای صمیمی‌ قدیمیش فقط یکی‌ مونده، همون که اون هفته رفتیم تولدش. منم بغض داشتم حسابی‌، دلمون برا این دوستش تنگ می‌شه، "ی" هم همش به من میگفت میرم که از دست تو راحت شم!خنده هر کی‌ فک کنه من همش اذیتش می‌کردم و بهش تیکه مینداختم و کلا رو مخش بودم مدیون منه! نیشخندتو ماشین وقتی‌ میخواستم برم خونه کلی حرف زدیم و برا هم لوس شدیم و در آخر به خوبی‌ و خوشی‌ از هم جدا شدیم و پیش به سوی آغاز هفته توپ، اون رعد و برق و بارون آخر شب عالی‌ بود، درسته من از ترس تو دسشویی پناه می‌گرفتم ولی‌ صبح شنبه زیادی هوا عالی‌ و بهاری شد.قلب

 

دیروز هم بعد از اون گندی که زدم و حس و حال نداشتم با دیدن چند تا کامنت و یه تماس با ایرا*نسل، خیالم راحت شد که طوری نشده و سرخوش پیاده و آهنگ گوش کنان رفتم خونه، ۱۰۰ قدم به یه داروخونه تصمیم گرفتم موهامو باز رنگ کنم و روشن، ۲۰ قدمی‌ تصمیم گرفتم فقط لایه زیری موهامو رنگ کنم، که هم اگه بد شد پوشیده باشه و ضایع نباشه، هم این که اگه خوب شد بقیه ش رو هم همون رنگی کنم، ولی‌ فعلا قصدم اینه که نصف زیری رنگ شه، خوب اینم مدلیه واسه خودش (اسم مدلشو میدونما، نمیگم که ریا نشه!خنثی) بعد هم روشن‌ترین رنگ مو رو خریدم که بتونه شیرین کاری مامانی رو درست کنه با اون بادمجونی کردن موهای من به خیال خودش!!!خندهماچ

 

ساعت ۸ هم با گیو رفتیم اول لواسون قلیون کشی‌ و حرف زدن٬ اونجا آهنگ آغا*سی گذاشته بودن، فک کننن!! منم قر ریز میومدم و خلاصه کلی خوش گذشت و خندیدیم و شب خیلی‌ خوبی‌ داشتیم. آخر هفته مهمون دارم و میخوام از امروز ریز ریز تمیز کاری کنم تا آخر هفته آبروم آب و جارو نشه!! خجالتکلاس یوگا هوس کردم به شدت و زنگ زدم یه جا واسه یکشنبه عصر‌ها اوکی بود و یحتمل همین امروز برم اولین جلسه رو، استرس دارم خو! به این زودی چرا اوکی شد خو؟نگران چرا آمادگی روحانی ندادن به من که فک کنم "چی‌ بپوشم؟!" البت باید سفید بپوشم، ولی‌ نمیدونم کدوم تاپ شلوار!خنثی حالا گیو میگه برو اگه خوب بود منم میام. اینم تنها ره آورد مثبت آخر هفته!

واسه کسانی‌ که مثل من دستاشون خشک میشه یه راهکار توپ دارم!هورا وازلین بچه فیروز! تو شهروند دیدم و به خاطر پمادی بودن و تو همه کیفام جا شدن رفتم سراغش که دیدم عجب انتخاب خوبی‌ بود! هم نرم میکنه دستم رو از صبح تا عصر، هم اینکه اصلا چرب نیست، یه وازلین ملو!نیشخند گفتم که اگه شما هم مشکل منو دارید با ۱۰۰۰ تومن رفع مشکل کنید! برم سراغ ناهار (زرشک پلو)و عصر هم برم اونجا ببینم جلسه اول کلاسم چجوریاس.

[ ٩ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دارم دیوونه میشم!کلافه یه عالم نوشتم ولی‌ با حرص همش رو پاک کردم، چرا؟ عرض می‌کنم خدمتتون!

 

صبح در معیت این هوای فوق عشقولانه بهاری اومدم سر کار و هستی‌ ۹:۲۰ باهام تماس گرفت و من با بیحالی کامل جواب دادم. خمیازهاون از دخترک گفت که دیشب بعد از رفتن ما کلی‌ گریه کرده و خاله میخواسته، منم قربون صدقش رفتم و تو دلم می‌گفتم "اگه به جای فقط تشر زدن و دستور دادن و کنترل کردن این که هر ثانیه اتاق بچه ت تمیز هست یا نه، در آغوشش میگرفتی و اینقدر بهش دروغ نمیگفتی و به جای همش سابیدن خونه، محض رضای خدا یه بار باهاش استخر میرفتی اینطور دلتنگ محبت نمی‌شد" زبانو اون گفت که به دخترک گفتم دوشنبه شاید بیاین. منم گفتم اگه نرم مأموریت می‌آم،دروغگو دروغ در حد تیم ملی‌!!!! چون همین دیشب با خودم شرط کردم که تا یک ماه نرم اونجا از بس این آدم منفی‌ هستش و حسود و دروغگو! حیف اون طفلکیانگران

 

اه! از اصل ماجرا دور افتادیم بس که نخودچی خورون کردیم که! نیشخندتماس ما کوتاه بود و من دکمه قرمز رو زدم که قطع شه و گذاشتم کنار گوشی رو، دقیقا نیم متری دست چپم، تلفن میزمم که نیم متری دست راستمه، کار بارامو میکردم٬ ۱۱ بود که به گیو زنگیدم و باز نتونستیم زیاد حرف بزنیم و کات. ساعت ۱:۳۰ دیدم از گوشیم صدایی در اومد که وقتی‌ تماس قطع میشه میاد!!!!!تعجب همه بدنم یخ کرد و سریع تماس هارو چک کردم، دیدم مدت تماس رو زده ۱:۵۵ که خوب منطقی هستش، ولی‌ من همش ترس دارم که ۳ ساعت و ۱ دقیقو ۵۵ ثانیه باشه که گوشی ساعت رو نشون نده دیگه! سریع زنگ زدم خونه شون و گفتم "فکر کنم گوشی رو قطع نکرده بودی" اونم گفت "نه بابا، من از صبح کلی‌ زنگ زدم این ور اون ور! از اونجا که هستی‌ به شدت دروغ میگه، اونم برا کوچک‌ترین و بی‌ ارزش‌ترین چیز‌ها و از اونجا که به خواهرم ۱۰ مین بعد از تماس زنگ زده از موبایلش این حدس هی‌ در من تقویت میشه که ۳ ساعت گوشی به دست در خونه خلوت با آسایش به صدای اطراف من گوش می‌کرده!!!چشم

 

لطفا شما هم مثل گیو خوش خیال و همکارای من نگید که "مگه بیکاره؟!" که در جواب باید عرض کنم خدمتتون که :" خیلی‌ خیلی‌ زیادی بیکار!!!" بازندهاینم بگم که هر مخابراتی زنگ میزنم که بپرسم تماس به این طولانی رو قطع می‌کنن یا نه؟ کسی‌ جواب نمیده. همه امید منم شارژ گوشیم هستش که کاملا پرش کرده بودم دیشب و الان میبینم ازش کم نشده، تنها چیزی هست که از صبح دارم خودمو خر می‌کنم باهاش که نه بابا، قطع شده بود و گوشیم دیر رای اکشن داده والّا یه خونه از شارژش با ۳ ساعت تماس میرفت لااقل. ایهاالناس کمککککککککککککککککک!!!نگران


[ ۸ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

کنار کار امروز با عسل چت می‌کردم و فحش‌های اختراعیمونو به هم یاد می‌دادیم،خنثی همچین آدمای جالبی‌ هستیم ما!بازنده

 

این آخر هفته هیچ برنامه‌ای نداریم تا این لحظه، ولی‌ امیدوارم مثل هفته‌های پیش پر از تفریح و انرژی دهنده باشه. گلی اگه اینجا رو خوندی با شماره اونجات به من یه زنگ بزن داشته باشم (عجب جمله سازی توپی‌ کردم من!اوه)

هم الان هستی‌ زنگید و گفت شب بیاین اینجا و دکی هم که نیست و استخر جون سلاااااااام که مهرسا اومد،نیشخند پر رنگ و حاضر در صحنه هم اومد!گاوچران اینجوری گیو هم میتونه با اون دوستش که شنبه داره میره از ایران باشه و من وسط دست و پاشون وول نخورم!

به امید آخر هفته توپس برای همه و خودم، خداحافظ!بغل

[ ٦ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

داستان ۱: دکتر فلانی‌!

پارسال همین موقع ها که خبری از آقای گیو نبود و منم حوصله‌ هییییییچ عنصر ذکوری رو نداشتم (با خودم قرار گذاشته بودم مدتی‌ فقط فقط با خودم باشم و با کسی‌ نباشم، همه رو هم الکی‌ پیچونده بودم) تو نت یه روز که بیکار بودم با یه آقایی چت می‌کردم که خودشو بعد از چند جلسه چتیدن دکتر فلانی‌ متخصص فلان معرفی کرد و بنای تعریف از فیس ما گذاشت و ما هم تو دلمون بهش می‌خندیدیم که برو بینیم با! اون عکس گول زنکه (همین عکس الان فیضبوکم!)نیشخند حالا اونم گیر که من تو رو ببینم، هر چی‌ ما گفتیم نه، اون گفت من از وجناتت خوبی‌ و جذابیت و مهربونی و شیطنت و این صوبتا میبینم!یول نگو دکی داستان ما فالگیرم بوده!!!خنده ما به ایشون گفتیم آقا ما از دکی‌ها دل خوشی‌ نداریم و یکیشون رو اخیرا بعد از سالها دوستی جدا شدیم و اذیت شدیم و اینا به خرجش نرفت.منتظر آخرش وعده‌ای داد مبنی بر اینکه اصلا بیا مطب من، مثل مریض دکتر من فقط مشاوره بدم بهت. نه خدایی کی‌ این آفر عالی‌ رو رد میکنه؟ابرو

 

اون موقع من جایی در مرکز شهر کار می‌کردم که صبحا ۱ ساعت تو راه بودم تا برسم، اگه محل کار منو A و خونه پوریا دوست جونم رو C تصور کنیم، مطب این آقا دقیقا در نقطه B بود، منم با تیپ بیسیار معمولی‌ از سر کار رفتم پیشش و دیدم این بیچاره هل کرد و دست و پاش و گم کرد و هی‌ عرق می‌چکید از پیشونیش و آخرش در اومد گفت چقدر از عکست بهتری!!!تعجب یعنی‌ من دیگه با تجاربی که شما دوستان از دیدگاه‌های آقایون در اختیارم قرار دادین مطمئنم اینا یه طوریشون میشه و قیافه خسته دااااغون رو به آلاگارسون ترجیح میدن!!!!چشم از قصه دور نشیم، من دیدم این بچه ‌هه معذبه و منم که در حال فضولی و کنکاش اطرافم بودم و میدیدم این دستپاچه و چرت پرت سوالای مهم پزشکی منو جواب میده، منتظر بودن دوستم رو بهونه‌ کردم و زدم بیرون. بعد این آقا دکی ما گیر داد واسه امر خطیر ازدواج، اونم اون موقع که من الکی‌ جبهه‌ گرفته بودم نسبت به عناصر ذکور و جز دوستای نزدیکم حوصله‌ آدم جدید نداشتم. پیش خودم ولی‌ گفتم حالا شاید به این قضیه فکر کنممتفکر که مسجی از ایشون به بنده رسید در حد پسرهای دبیرستانی با این مضمون که: I want kiss you!!!!قهقهه یعنی‌ فقط جان من سطح سواد رو داری؟ همون لحظه به خودم گفتم ایشون هم رفت در زباله دان تاریخ و همینطورم شد و دیگه جوابشو ندادم تا خسته شد. ببین این گیو با چه سیاست و کیاستی اومد جلو که هیچ بهونه‌‌ای دست من نداد جونور!ماچ

 

چند وقت پیش یه همکاری از خواستگار خواهرش گفت و این که دکتره و از تخصصش گفت و تحصیلات، منم دو لپی صبحونه میخوردم  گوش می‌دادم که رسید به اسمش و من پیش خودم فکر می‌کردم چقدر آشناست...وقتی‌ رسید به آدرس مطبش، یکی‌ درونم قهقهه میزد که نه وایسا بقیه آدرسش رو من میگم برات!!!نیشخند

                             ******************************

داستان ۲:کشفیات پردیس

یادتونه ما یه مهمونی‌ تولد سورپرایزی رفتیم که دیر رسیدیم؟ آخیادتونم هست که پردیس یه روز اومد اینجا تو شرکت،برا من شکلات آورد؟ماچ حالا ربط اینا رو در بیارید تا فردا که بیام بگم!شیطان نه بابا، کرم و یویو من امروز در حالت نوسان نیست، میگم!لبخند پردیس جونم که اینجا بود، من داشتم از گوشیم عکس گیو رو نشونش می‌دادم و عکس جدیدا، چند تا از این عکس جدیدا هم مال همون مهمونی‌ تولد بود که "ا" و دوس دخترش هم با ما بودن. قیافه دوس دختر "ا" که اسمش رو میذاریم "ب"  به واسطه عمل‌های متفاوت و بسیار ناشیانه زیبایی، برای پردیس جالب توجه بود، برا پردیس گفتم که "ا" اینو دوس نداره و سر دلسوزی فلان جریان باهاش مونده و دختره هم زیاد نرمال نیست و اینا. گذشت تا بعد از تقریبا ۲ ماه چند روز پیش پردیس گفت: مهرسا من اون دختره رو که دوستت دوسش نداشت رو فلان جا دیدم!ابله قضیه زیادی مبهم بود، اونم برا من با این حافظه شخماتیک!از خود راضی بهش که زنگ زدم کلا شوک شدیم دوتامون از این همه کوچیکی دنیا.

 

یه شب تو پارک "ا" گفت که "ب" تا محل کارش که فلان خیابونه صبحا پیاده میره و ما همه کف و خون قاطی کردیم که کجا به کجا و خلاصه این یاد من موند.بازنده پردیس که بهم گفت این دختره آیا فلان جا کار میکنه؟ گفتم :آرههههههه!! تعجبگفت تو آرایشگاه گفتم: نعععععع! ولی‌ بقیه مشخصات رو که داد و اینکه خیلی‌ بد اخلاق بوده و جواب پردیس و خواهرشو که میخواستن برن اونجا واسه کاری رو خیلی‌ بد داده که اونا رسما از اونجا فرار کردن، دیگه مطمئن شدم خودشه!خنثی میگفت در حدی انرژی منفی‌ داده که من با خواهرم دعوام شده و اعصاب جفتمون خورد خاکشیر بوده تا خونه! پریشب که گفتم تو پارک با "ا" صحبت کردم، قبلش داشتم این جریان رو براش تعریف می‌کردم و پرسیدم فلان خیابونه که گفت آره و بعد گفتم چیکار میکنه که گفت حسابداره تو یه شرکت که من گفتم نه عزیزم، فلان جاست و خوب دوتامونم گفتیم شاید روش نمی‌شده بعد از بیرون اومدن از کار قبلیش اینو بگه و همون کوچه حالا تو یه آرایشگاه کار میکنه.لبخند بعد از جدا شدن از جمع براش گفتم اینجوری هر دو از بین می‌رین، مخصوصا که "ب" دیگه پیش مشاورش هم نمی‌ره. خلاصه اینکه بعله!دنیا خیلییییی کوچیکه لامصصب!نگران

 

از همین سری کوچیکی دنیا خودمم کلی‌ سوتی دادم و خاطره دارم که یادم باشه کم کم مینویسم. دیروز عصر خونه که میرفتم یه ماهی‌ حلوا کوچولو گرفتم و خونه رسیدم بساط سبزی پلو بر پا کردم و ماهی‌ رو گذاشتم تو سس برا امروز ناهار، میخوام مثل سری قبل اینجا تو مایکروفر درستش کنم، بی‌ بوو و دردسر.بازنده دیشب تو پارک که بودیم بابا جونم زنگ زد که الهی فداش بشم بابا سیبیلوی خودم! قلب۲ تا خبر خوب داد، یکیش این که آبان میریم مشهد خونوادگی، و ما از الان بریم درخواست بدیم واسه مرخصی! خندهماچو دیگه اینکه من یه پول سپرده پیش بابا دارم که همون پول تو جیبی‌ هست که از وقتی‌ خودم کار می‌کنم نمی‌گیرم ازشون، اینو روم نمی‌شد چیزی ازش بگم و فقط خیالم راحت بود که هست، خیلی‌ هم کمه‌ها ولی‌ اون قرض من باهاش برطرف میشد. دیشب دلو زدم به دریا و چشامو بستم و پشت سر هم همه رو گفتم که چقدر میخوام و چرا میخوام و اینا که بابا گفت فردا برات می‌ریزم،هورا الان یحتمل تو حسابمه. شک ندارم رفع شدن این دغدغه بزرگ ذهنی‌ من٬ بی‌ ربط با انرژی مثبت زیادی که شما آدمای مهربون و دل‌پاک برام می‌فرستین نیست، دمتون گرم!بغل

 

این دعا رو همه با هم پایه میشیم، ایشالا که گشایشی بشه:

دوست عزیزم سلام تا حالاواست کامنت نذاشتم. راستش زیاد اهل کامنت گذاشتن نیستم. از طریق وبلاگ صمیم جون باهات آشنا شدم و مدتیه خواننده وبلاگتم.نمیدونم میتونم یه خواهش کنم یا نه؟ به هر حال من میگم تصمیمش با شما.خواهشم اینه که هم شما و هم اگر می تونی به خواننده های وبلاگت بگی برای یه جوون 26 ساله به نام وحید که داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه دعا کنید . این جوون از اقوامم هست و تازه نامزد کرده. خواهش میکنم واسش دعا کنید و از خدا بخواین به جوونی و خانواده اش رحم کنه. خصوصا اینکه تولد امام رضا نزدیکه انشالله مستجاب الدعوه باشیم هممون ممنون

 

پ.ن.: حواستون هست ۴شنبه است و میریم که داشته باشیم یه آخر هفته دیگه رو؟بازنده انتقادی، پیشنهادی واسه این آخر هفته ندارین؟!نیشخند

[ ٥ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

۱.من باب تولد:


برا خودمم عجیب بود،ولی‌ زود آماده شدم میخواستیم قبل از ۹ اونجا باشیم و برا اولین بار ببینیم چشم گرد سورپرایز شده چه شکلیه! به موقع رسیدیم و بعد از عملیات تحت پوشش پارک کردن ماشین‌ها در جای مخفی‌ و آندرکاور بودن!عینک رفتیم داخل و منتظر شدیم متولد بیاد. من استرس داشتم، خیلی‌ ها!وقت تمام تو راه هم در حد دو کلمه حرف زدم، فقط می‌خواستم برسیم زود. اونجا دیگه اخلاقم در عین مسترس بودن نباتی شد و کلی‌ از خجالت شکم در اومدم و گیو رو هم تشویق کردم در این راه دشوار یار و یاورم باشه!مژه بالاخره متولد اومد و "م"(دوس دخترش) به بهونه‌ بستن زیپ لباسش کشوندش تو خونه! نیشخند(مثلا قرار بوده برن خونه یکی‌ از دوستاشون) خلاصه اینکه بعد از باز کردن در و سلام کردن "م" ما ۱۰،۱۲ نفری پریدیم و جیغ زنون گفتیم تولدت مبارککککککککک هورا( وای! الان باز گر گرفتم از هیجان!!) بنده خدا به شدت هر چه تمام تر سورپرایز شد در حدی که عرق کرد اصلا! من که بغضو شدم، در این حد فضا رومنس شد ییهو، عزیززززززززم...بغل
 
چند تا نوشیدنی‌ رو کانتر اپن بود با یخ و آب میوه‌های مختلف. منم که ماشالا خدای اعتماد به نفس، بعد از اولین بار که یکی‌ از بچه‌ها سرو کرد برامون، رفتم گفتم میشه خودم درست کنم؟ و شروع کردم به میکس کردن مزه‌ها و نمیدونم چرا اینقد خوشمزه و خوش خوراک میشدن اینا، ۸ باری درست کردم برا خودم فک کنم حتی! خجالتبرای اینکه فک نکنم فقط به دهن خودم خوشمزه س کلی‌ هم به حلق گیو و دوستاش ریختم که با نظر من موافق بودن و من اعلام کردم میخوام "بار وومن" بشم، از اونجا که امکانات لازم "بارمن" بودن رو ندارم!!!نیشخند


۲.من باب روز جمعه


صبح شنگول از جیغ ویق و خوردن نوشیدن دیشبش پا شدم، از ساعتای ۹ تا ۱۲ خودمو مشغول کردم تو آشپزخونه که کلی حال کردم، برا ناهار خورش کرفس پزیدم و بعد فکر کردم کم میشه، میرزا قاسمی هم زدم تنگش،خوشمزه برا ناهار شنبه هم بروکلی پلو ، بعد هم که کلاً تی‌وی دیدن و تنبلی کردن، شب هم نمیدونستیم چیکار کنیم که به فرزاد گفتیم بیا پیش ما، اونم خرمون کرد گفت من شام می‌پزم شما بیاین که ما هم پایه و مرام و این صوبتا،گاوچران رفتیم اونجا و فچ میکردیم دوست فرزاد همونی هست که اون دفعه بود و دیدیم نه عوض شده! فرزاد شیطون بلا!نیشخند ماکارونی زدیمو قلیون کشیدیم و باز هم قهوه تلخ دیدیم که کلی خندیدیم و اینم از تعطیلات این هفته.

 
۳.من باب فرودگاه رفتن


شنبه که میرفتم شبش فرودگاه٬ گیو از صبح دهن منو صاف که چه عرض کنم، ماله کشی‌ و سیمان مالی‌ و بتن ریزی کرد که: کی میری؟ چه جوری میری؟ من بیام؟ با خواهرت میری؟ از خودشون کسی‌ نمیاد؟منتظر که بنده قاطی فرموده گفتم : مگه من بچه م یا ترسو؟ که در جواب فرمودن : ما از همین کله خر بودن شما میترسیم!! من؟! آخخلاصه ازش قول گرفتم که زنگ نزنه هی و بذاره من کارمو بکنم، منم زنگ زدم تاکسی‌ اومد و خیلی‌ راحت با کولر روشن و آهنگ‌های جدید و آروم خوب رفتم، دقیقا وقتی‌ رسیدم که دیدم این آقای نردبون!زبان داره از پله‌ها میاد پایین. منم قبلش اون کاغذرو شرکت جا گذاشته بودم، تو خونه با ماژیک اسمشو نوشتمو اونجا که دیدمش اصلا خودمو به اون راه زدم که حرکاتشو ببینم، خیلی‌ با مزه بود ، هول بود اساسی‌، فقط می‌خواست زود بیاد بیرون، به محض بیرون اومدن رفتم پیشش، منو دید ذوق مرگ شد! حالا ما دستای همو گرفتیم هی‌ چاق سلامتی می‌کنیم، هی‌ آقایون اسمشو نبرساکت حرص میخورن! رفتیم یه آب پرتقال خوردیم و سوار بر تاکسی رفتیم هتل، من فچ می‌کردم خودم پر حرفم، این داداشمون رو دست من زده بود! چشممگه یک ثانیه ساکت شد من تمرکز کنمو نگاه کنان بر دشت تاریک دعا کنم برا خالم؟! نگراندیگه سوالاشو از سایز تهران شروع کرد و بعد برج میلاد و عرض اتوبان و بال مگس و دمب خرو...فقط آخرش از سایز خودم نپرسید!!!خنده نزدیک هتل گیو میومد دنبالم که تا این بچه ‌هه فرم پر کرد گیو هم رسید و مهندس به من گفت بهش پول بده تا بعد باهم حساب کنیم، رفتیم براش پول گرفتیم که من دیروز خوشبختانه معادل دلاریشو وقتی‌ داشت با مهندس حساب کتاب میکرد ازش دریافت کردم، دلاری ۲،۴۰۰، الآنم کلا ذوق مرگم که دلار ۲،۶۵۰ شده!!خنثی بعدش تو اتاق هتلش بهم همون سوغاتی رو داد و من و گیو هم که اومدیم خونه دیگه. خدمتکار هتل تو آسانسور میگه این آقاهه چرا اینقد درازه؟متفکر گفتم این صبحا نون و پنیر و نبردبون میخوره، اومدم از آسانسور بیرون، میبینم از خنده ضعف کرده چسبیده به میله!!ابرو


۴. من باب شام یکشنبه


عجب حالی‌ داد!از خود راضی رفتیم ۸.۵ دنبال دیوید که بسیار حاضر و آماده نشسته بود تو لابی هتل منتظر ما و رفتیم فرحزاد، یه جای عالی‌ که غذاش خیلی‌ خیلی‌ خوب بود و قیمت عالی‌، منو دیوید که هم پای هم خوردیم، در این حد خورد!خنده یعنی‌ همه تفکرات من به فنا رفت که فکر می‌کردم اینا کم خوراکن! همه چیز رو هم از رو دست من نیگا میکرد که مثل ما غذا بخوره، عزییززززم زباناینقد کاراش بامزه بود و قیافش بعد از تست کردن مزه‌های جدید جالب بود که خدا می‌دونه. هی‌ به گیو میگم بیا حرف مثبت هیجده بزنیم،شیطان میگه نه زشته!خنثی میگم بابا این که فقط سلام بلده! خلاصه آقای اخلاق، گیو خان، این تفریح رو هم از ما گرفتن!افسوس موقع حساب کردن از مدیریت اجازه گرفتیم رفتیم تنور رستوران رو هم بهش نشون دادیم! آخر غذاش هم گفتیم ماست موسیر و نون و سبزی بخور که پایگی کرد و خلاصه بالاخره سیر شد،اوه اینقدم با دوغ و کباب حال کرده بود که اصلا باورم نمی‌شد، فهمیدم من که عشق چلو کبابم ذائقه م اینترنشناله!!!بازنده بعد از اون هم قلیون کشیدیم و چای نبات خوردیم که این بچه کلا علامت سوال بود و همه چیز براش تازگی داشت، کاش می‌تونستم عکس قلیون کشیدنش رو بذارم که لپ هاشو تا آخرین نفس باد میکرد ولی‌ اندازه یه دود سیگار هم دود تو دهنش نبود،خنده کلی خندیدیم، به گیو هم میگفت شبیه ناصرالدین شاهه!!! منم گفتم آره این شاه منه!ماچ


۵. من باب جلسه دوشنبه


سابقه ترجمه همزمان من در حد فیلم اکشن برا بابا ترجمه کردنه که خوب زیاد دیالوگ نداره و تازه بعد از دیدن سی‌ دی اول میپیچیدم به بازی و می‌گفتم بابا من اولشو گفتم، بقیه ش دیگه تابلوئه که! نیشخنددیروز صبح ولی‌ من و دیوید و مهندس رفتیم برا جلسه محرمانه سری!ساکت ۴ ساعت کامل فک زدم، آخری دیگه داشتم ریپ میزدم و به تته پته میفتادم که خدا رو شکر اون جای دیگه قرار داشت و بردیم رسوندیمش. ابلهناهار هم کلم پلو داشتم که شب قبل پزیده بودم بعد از اومدن از فرحزاد. مهندس شیرازیه و میگفت خود کلم پلو شیرازی شده، از مامان تشکر کن!خنده منم گفتم چشم، حتما میگم بهشون!!دروغگو خونه که رفتم کیک شربتی درست کردم که ببرم پارک، چون دفعه اولم بود مواد رو نصف کردم ولی‌ عجب چیزی میشه خدایی،خوشمزه برداشتم ۹ تا پیس بردم پارک که دقیقا ۹ نفر شدیم و همه خوردن و تبریک گفتن برا نی‌نی، اینم مال شما جیگرا، درست کنین حالشو ببرین!ماچ


۶. من باب امروز


خوب صبح که طبق معمول پائیز به ضرب و زور پا شدم و اومدم شرکت، از صبح هم دارم تیکه تیکه هر وقت تایم آزاد پیدا می‌کنم اینجا مینویسم. ناهار هم زبونم لال شه که قورمه سبزیمو با یکی‌ از همکارا سر یه تعارف شریک شدم!نیشخند منی‌ که هیچوقت تعارف نمی‌کردم!!!آخ مثل اینکه من هی‌ فیل*تر‌ میشم هی‌ خشک میشم! خودم که هر وقت باز کردم وبمو دیدم اوکی هستش چیمیدونم!متفکر دیگه کم کم برم واسه گل پسر یه وبلاگ درست کنم بدم دست مامانش که دفتر خاطرات برا پسریمون درست کنه.ماچ


- چهارشنبه ۲۶ م عروسی‌ دعوتیم و اگه من میدونستم یه روز برم همه لباسام رو پرو کنم عروسی‌ پیش میاد هر آخر هفته این کارو می‌کردم!!!نیشخند


- فکر نمیکردم روزی بیاد که بخوام یه تجربه تقریبا تلخ گذشته رو برا یکی‌ از دوستای گیو بگم، ولی‌ دیشب داشتم با "ا" جریان کوچیکی دنیا، پارت "پردیس" !!!زبان رو تعریف می‌کردم و بعد دیدم چقدر طفلک سردر گم شده، پا شدیم رفتیم نیمکت بغلی و کلی براش وراجی کردم، گیو جیگرم هم لبخند میزد وقتی‌ نیگاش می‌کردم، عزیزززز مامان! بغلخلاصه حرفامونم این بود که "ا" میگفت من دلم براش می‌سوزه (دوس دختری که به خاطر دلسوزی باهاش مونده "ا" مدتیه)و منم با دلیل برهان و خاطره گویی بهش فهموندم که داره اون آدم رو از بین میبره، حالا خواه پند گیرد، خواه ملال!بازنده میدونم مبهم گویی شد ولی‌ فعلا ثبت در تاریخ بود تا بعد بیام مثل آدم این ۲ تا جریان با مزه رو بگم.


- گیو نجیبم کمال همکاری رو با من کرد تا من سر کارم برام مشکلی‌ پیش نیاد و بتونم این مهمون داری رو به خاطر مشغله مدیران٬ خودم به عهده بگیرم، از همین تریبون محکم ماچمالی تف تفی می‌کنم ایشون رو!نیشخند

[ ٤ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ۱ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب