روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

دیروز سردرد شدید داشتم، عصبی بود، پشت کله م رو دوس داشتم تخلیه کنم سر صبح از بس درد میکرد. دلیلش هم عصبی شدن سر نپختن پیتزا بود و شب خوب نخوابیدن و صبح علی الطلوع به لطف هستی‌ جان با زنگ ایشون بیدار شدن.منتظر اینجا یه ژلوفن از بچه‌ها گرفتم و چه حال خوشی‌ بود بعدش، چه سرگیجه خوبی‌، مثل وقتایی که آرایشگر موهاتو کوتاه میکنه چقدر خوبه و سر آدم مور مور میشه، من اونجوری بودم کلا،خیال باطل الان قطع به یقین میدونم این یه چیز رو کسی‌ با ژلوفن تجربه نکرده و مال بدن عتیقه‌‌ منه!!!خنده

این عکس پیتزا قبل از فر رفتن:


اینم وقتی‌ بعد از یک ساعت دق دادن من از فر در اومد:


بچه‌ها همش می‌گفتن خیلی‌ خوشمزه است ولی‌ باورتون میشه من همش بغض داشتم؟! از ۶ که رسیدم خونه گیو اینا سر پا بودم تا خود ۱ که بعد از تمیز کاری برگشتم خونه بخوابم، گیو طفلک هم همش نگران من بود که اینقدر سخت میگرفتم، ولی‌ خوب این بچه‌ها همش می‌گفتن پس شام چی‌ شد و اینا، حتی اگه شوخی‌ هم بود منو تحت فشار گذاشت خلاصه. خمیر باگت هم که آقاهه نداشت و شانس ما اون روز پخت نکرد و گیو با خمیر بربری اومد که من چشام سیاهی رفت دیدمش!نگران اون دفعه که خودمون درست کردیم خوب سینی مال ۲ نفر بود، این دفعه ۲ تا سینی بزرگ برا ۹ نفر که دقیق ۱ ساعت پخش خمیر داشتماوه. مثل همون پیتزاهه دقیقا درست کردم، سس مارینارا برا زیر و سوسیس، فلفل قارچ هم روش، ژامبون هم گذاشتم و بیبی‌ گوجه فقط نداشتیم.

 

۱۱ به بعد بود که بچه‌ها رفتن و گیو طفلک همه ظرفارو شست و منم میز دستمال کشیدم و تمیز کاریا رو کردم که فرداش مامانش میاد سکته نکنه بنده خدا، همه چیز رو مثل اولش کردیم و گیو منو رسوند خونه و من با درد پا و سر رفتم لالا، اینا رو ولش! امروز که خوبم، دیروز به درک!زبان فقط این که همه چیز واسه آدم تجربه می‌شه، همون سردرد دیروز به من یاد داد که با بعضی‌ آدما باید مثل خودشون رفتار کرد و وقتی‌ میبینی‌ به هییییییییییچ کدوم از خواسته‌هات احترام نمیذارن و کوچک‌ترین اصول اجتماعی رو نمی‌فهمن، اونوقت میگن فلان کارو برام بکن٬ مثل خر نپری کارشون رو بکنی‌!!خنثی

 

دیروز عصر رفتم لیزر(هنوز جاش میسوزه!نیشخند) و خونه که رسیدم پخش شدم جلو این سریاله و گیو هم از کرج اومده بود و حسابی‌ خسته، قرار شد ۹ بیاد دنبال من، ولی‌ ۸:۲۰ زنگید که من راه افتادم، منم تا تک زنگ "بیا پایین" رو زد هنوز جلو تی وی بودم، فقط یه رژ زدم و جوراب و کش مو به دست پریدم تو ماشین!از خود راضی مثل اینکه گیو خسته بوده٬ رفته یه درازی بکشه و مامانش صدا بلند قربون صدقه گربه شون میرفته و باهاش بازی می‌کرده که گیو نتونسته بخوابه و زود اومد دنبال من، شیطونه میگه یه بچه بیارم بدم بغلشون سرگرم بچه من شن، بچه م که بزرگ میشه و منم کارامو که کردمو سر خونه زندگیم که رفتم و بچه که خواستم، میرم میگیرم می‌برمش خونه خودم! به همین راحتی‌!!مژه

 

امشب مهمونی‌ تولد سورپرایزی دعوتیم و امیدوارم مثل دفعه قبل نشه و برسیم به دیدن چشمای گرد متولد!هورا قضیه چی‌ بپوشیم هم دیشب حل شد و زود از پارک اومدیم رفتیم من فشن شو برا گیو راه انداختم و یه تاپ آبی‌ روشن خوشرنگ انتخاب شد و سر شلوار کوتاهه سفید یا بوتکات سفید، بوتکات آقای گیو پیروز شد و وقتی‌ هم میخواد حرف خودش رو به کرسی بنشونه بچه م ۱۰۰ تا دلیل علمی‌ و قانونی و پزشکی‌ و زیبایی شناسی‌ می‌آره و منم که به حرفش گوش دادم میگه: البته هر کدوم که خودت دوس داری عزیزم! ابروخلاصه هر کی‌ فکر میکنه گیو حرف منو خیلی‌ گوش میده و حرف من خیلی‌ برو داره و حرف حرف منه٬ خیلی‌ خره!خنده ( کما اینکه من متنفرم از این آدما که نمی‌فهمن تفاهم یعنی‌ چی‌ و زندگی‌ رو میدون جنگ حساب می‌کنن که یکی‌ باید ببره و یکی‌ ببازه و غلام حلقه به گوش اون یکی‌ باشه!!!چشم)

 

شنبه شب هم مهمون خارجکی میاد و من باید برم فرودگاه دنبالش، خوب هیجان دارم دفعه اولمه!خجالت این یکی‌ مترجم نداره و یحتمل من باید همش حواسم بهش باشه، فعلا که همینو میدونم. میخواستم اون کلک اقتصادی با مترو تا فرودگاه امام رفتن رو بزنم، حالا گیو دیشب میگه ندزدنت! بیا با هم میریم،خنده حسابدارمونم میگه با گیو برو، از یه آژانس میپرسیم چقدر میشه پولش رو میدیم به خودت. همین الآنم مهندس میگه میخوای با ماشین خودم بری؟تعجب بابا لاااااارج!!!!

 

از شمال هم مامان گیو برام خوراکی آورده، خوشم میاد همه می‌فهمن برا من چی‌ حائز اهمیته!زبان ایشالا یه آخر هفته تپل جیگر داشته باشین، خدافظی!بغل

 

[ ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

تصمیم ۱: من تصمیم دارم باقیمونده پول رو ( تقریبا ۱،۸۰۰) بدم اینجا، هر کس اعتراضی داره بگه که پول اون رو کنار بذارم و بفرستم تبریز، اینم مد نظر داشته باشه که من بی‌ گدار به آب نمیزنم و از صبح وسط همه کارام تلفن هم دستمه و کلی‌ مشورت کردم. همون لحظه هم که صورت این طفل معصوم رو دیدم که انگار هیچوقت لبخندی ندیدهافسوس، یاد پول شما افتادم و تو دلم گفتم پول ما میره اینجا، فقط هر کی‌ راضی‌ نیست مبلغ واریزیش رو بگه که من بفرستم برا زلزله، این از این.لبخند


تصمیم ۲ : من تصمیم دارم تنبلی رو بذارم کنار و بعضی‌ وقتا نقبی بزنم به گذشته ها، از قبل از گیو هم بگم که همه فکر نکنن من همیشه اینقد خانوم و خوب و چمیدونم وفادار و این صوبتا بودم! ابلهمیخوام کاری کنم که هیچ آدم قضاوت کننده و سطحی نگری اینجا رو نخونه، میخوام ریزش مخاطب ایجاد کنم! ( خدا میدونه همین الانشم خیلی خیلی خوشحالم که هیچ آدم بدجنسی تا حالا اینجا نبودهماچ) البت که این روند روزانه نویسی کاملا سر جاشه و اگه بخوام چیزی بنویسم جداست و بدون شماره و کامنت و بعد از مدتی‌ هم رمزی میشه، اینم از این.بازنده


تصمیم ۳ : این که سر کار کمتر حواسم به مسائل جانبی باشه که مثل امروز گوشم پیچونده نشه!!! خنثییه چیز مهم گذاشته بودم رو میزم و رفته بودم گلاب به روتون که مهندس صدام کرد: مهرساااااعصبانی، اومدم پشت میزم خیلی‌ شیک میگه سرتو بیار جلو، فک کردم باز میخواد حرف سیکرت بزنه که کسی‌ نفهمه. نامرد از رو مقنعه مکان گوش ما رو تشخیص داد و همچین کشیدش که دادم رفت هوا، بعد هم گفت مگه ۱۰۰ دفعه نگفتم اینا رو کسی‌ نباید جز من و تو ببینه؟! منم دیدم حرفش حقّه، هیچی‌ نگفتم! (مظلوم مهرسا!آخ) بعد زنگ زدم خودمو واسه آقای گیو لوس می‌کنم که اینجوری شده، میگه خوب عزیزم، راس میگن، حواستو جمع کن!!!منتظر اینم از این.


تصمیم ۴ : وقتم رو میخوام با تعدادی خانوم هم پر کنم!!!! خسته شدم جدیدأ بس که نره غول دیدم دور و برم، دلم جنس لطیف میخواد!(بعد از پیتزای امشب!نیشخند) البت کسائی که مثل خودم فکر کنن و در یک راستا باشیم.

 


بقیه ش اینجاس
[ ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

در ابتدا عذر خواهی‌ می‌کنم از همه دوستانی که با ارسال ایمیل "عشق اینه نه اون که ما میگیم" دهنشونو به شدت صاف کردم!نگران طوری نیس، منم دهنم صاف شد!خنثی مهرسا خانوم گل گلاب الان خوبه و همه کارای شرکتیشو کرده، کامنتاشو جواب داده، با گلی اس‌ام‌اس بازی کرده، فیضبوک همه رو اد کرده، براتون ایمیل دهن صاف کنی‌ فرستاده، ناهار خورده٬ با پردیس چت کرده، آها! آخه آدم باید چقدر زور باشه که به دوست وبلاگ نویسش بگه تا من میرم بیرون و میام ببینم پست گذاشتی با عکس غذا؟منتظر آخه دوست منطقی من!نیشخند من که خونه نبودم چجوری عکس بذارم برا شما ننه؟یول الان میخوای نیمرو درست کنم بذارم؟! خو حالا چرا من خونه نبودم؟ اممممممم عرضم به حضورتون که من از ۴شنبه پیش تقریبا خونه نبودم، شرح ماوقع هم که هستش اینجا، دیروز هم باز رفتنی فوق‌العاده عصبی شدم و اصلا دلم نمیخاس برم خونه خودمون به هیچ وجه، گیو که اومد دنبالم گفتم بریم خونه شما.بازنده

 

رفتیم خونه شون، بی‌ مامانش خونه یه جوری بود، مرتب بودا، ولی‌ معلوم بود خانوم خونه چند روزی نبوده، گیو رو تو آشپزخونه غافلگیر کردم و پرسیدم : دلت برا مامان تنگ شده؟ که زیر لبی گفت : آره. آخی! پسر تودار خودم! ماچبساط بخور بخور تا ۸ برقرار بود، از کیک و شربت آبلیمو بگیر تا میوه و بستنی و پیراشکی و ... بعد بهش میگم : حالا درکت می‌کنم شبایی که میگی‌ اشتها ندارم مال چیه، رژیم نیست، مال این پرخوری عصرونه س جیگرم! ابروبعد هم گیو ورزش میکرد و من چرپ چرپ عکس میگرفتم ازش، با اون خلاقیت بچه م با صندلی‌ اپن و لوازم خونه برا خودش باشگاه بدن سازی ساخت، خیلی‌ باحال بود!خنده از خونه که می‌رفتیم بیرون باباش بالا پله‌ها بود، داشت میومد خونه. فک کنم منو با مقنعه دید کپ کرد بنده خدا! گفت: بد قدم بودم؟ رفتین؟ منم پر پر زنون گفتم: نهههههه، ما داشتیم می‌رفتیم پارک. تازه شم مثل دخترای خوب همه ظرفایی که کثیف کرده بودیم رو شستم، بعله!از خود راضی

 

بعد هم که پارک و دیدن بچه ها، قبل از ۱۲ هم رفتم خونه و خوابیدم٬ با این حال صبح با فشار مضاعف از خواب پا شدم!خمیازه یعنی‌ عجب هوائی شده پائیز ها، الان هم باد ملایم خنک میاد و صبح هم که هوا عالی‌ بود. خدا کنه کار گیو زود تموم شه و بتونیم قال اون پیتزا رو بکنیم، نشه هم که میرم خونه غذایی می‌پزم و لاک لب پرم! رو عوض می‌کنم و لباسام که از ۴شنبه همین‌جور هی‌ هی‌ دارن خشک میشن رو جمع و جور می‌کنم!نیشخند اینم یه غذا که اخیرا درست کردم، فقط چیزی نگفتم تا سورپرایز شین!!!دروغگو الان راضی‌ شدی پردیس؟! خندهماچ(مدیونین اگه فک کنین از اینجا کش رفتم عکس رو!)

 

اینجا رو با دقت بخونید لطفا، خصوصأٔ عزیزای مشهدی، وظیفه من بود بگم، امیدوارم کسی‌ که نیاز داره اینجوری بشه بهش کمک کرد که ۲جانبه میشه کمک.


بقیه ش اینجاس
[ ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

اوه اوه اوه! مهرسا قاطی و پاچه گیر و هورمون هام که جولون میدن و این یعنی‌ پاچه‌های خود را تا اطلاع ثانوی از دسترس ما دور نگاه دارید!!گاوچران الآنم دارم تلفنی با گیو صحبت می‌کنم و هر چی‌ سعی‌ می‌کنم پاچه شو بگیرم پا نمیده لامصب!!نیشخند گیر دادم که امروز بریم پیش مامان بزرگ که خوب فقط جهت گیر بود والا خودمم حال خوشی‌ ندارم! گیو میخواد تا مامانش نیست دوستاشو دعوت کنه خونه برا پیتزا مهرسا پز، نه که مامان طفلیش پایه نباشه که اتفاقا حسابی‌ پایه س، واسه این که خیلی‌ میخواد تمیز کاری کنه و مته به خشخاش بذاره که خوب خیلی‌ خسته میشه و گیو دوس نداره کسی‌ اینقد به زحمت بیفته، اونم برا پسرایی که فقط حواسشون به خوردن و حرف زدنه! اینه که یحتمل اون پیتزا که یه بار دیدین رو باز هم در قیافه بزرگ تر خواهید دید.بازنده

 

دیروز رفتم خونه که رسیدم(پیاده رفتم با اون حالم،طفلک مهرسا!افسوس) پریدم تو حموم، البت یه بار وسط کار با لنگ و پاچه خیس اومدم تلفن و جواب دادم با مامی جون از هر دری سخنی گفتیم و گزارش تعطیلات دادیم. بعد از اون گل گاو زبون دم دادم با لیموخوشمزه که گیو هم کیک به دست رسید و زدیم بر بدنو من فس فس کنان آماده شدم٬ در حالی‌ که گیو گیر داده بود تو به این خوشگلی چرا اینقد به خودت میمالی؟!تعجب این وقتی بود که من داشتم کرم مرطوب کننده میزدم! خنثیگیر بعدی بعد از زدن رژ گونه بسیار ملایم کرم پر رنگ! بود که فرمودن: وای، چرا صورتتو کبود میکنی‌؟!منتظر منم جهت شکنجه ایشون در حالی‌ که هنوز نیگام میکرد سرمه کشیدم! شیطاناینقده از این حرکت چندشش میشههههه، همش تصور میکنه من همون لحظه کور میشم!خنده

 

رفتیم خونه پوریا و کلی‌ دوستامو چلوندمقلب و رفع دلتنگی‌ کردیم و با خاطرات دانشگاه کلی‌ خندیدیم مثل همیشه و شام افتضاح آقا پوریا رو هم خوردیم!نیشخند و اومدیم خونه. امروز صبح هم میخواستم دیر بیام که فهمیدم حسابدار دیر میاد و اون یکی‌ کلید هم دست من بود، مجبور شدم به موقع بیام،چشم هر کی‌ هم از دمپرم رد شده و بادم بهش گرفته پشیمون شده از حرف زدن با من! نیشخندناهار امروز هم چون تکراری بود و دیشبم اون شام وحشتناک! رو با رومال لیمو ترش (که بتونم بخورم!آخ) خورده بودم٬ از بیرون قیمه گرفتم که با کباب پریسا تقسیمات کردیم و چسبید!

 

اینم لینک فیصبوکم فقط تو رو جون عزیزتون یه نشونه هم بدین که کی‌ هستین تا من به عنوان اد کننده های اتوماتیک فیضبوک ایگنور نکنم،مرسی‌.بغلنمیدونم چرا اینقد با این عکسه حال کردم!!!!شیطان


[ ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب تا اونجا گفتم که هستی‌ داشت میومد دنبالم، من از شرکت ۱ اینا بود که زدم بیرون و سر کوچه دیدم هستی‌ و خواهرم با نیش باز دارن میان، سوار شدم رفتیم منزل و استخر رو تو برد چک کردم دیدم تا ۲ مال خانوماس که خوب نمیرسیدم، بساط زرشک پلو مرغ رو هستی‌ به پا کرد و نهار که زدیم، یه چای هم بعدش و رفتیم سمت جایی که میز دیده بود برا جلو مبل، چقدرررررررر همه چی‌ گرون شده، اوه مای گاد!وقت تمام اونو هم خریدیم و برگشتیم خونه که بچه‌ها برن استخر، دخترک مستمع آزاده و کلا زنونه مردونه تو آب پلاسه! خندهراند بعدی بیرون رفتن برا شام بود که گزینه "خروس" من پیروز شد و از اونجا شام گرفتیم و رفتیم یه پارک خوردیم و بچه‌ها هم بازی کردن. نکته جالب در اینجا دیدن گیو به صورت اتفاقی در حال رفتن با دوستش تو پارک خودمون بود که ما از در ورودیش رد شدیم و از دید تیزبین من دور نموند و چقدر اون لحظه دیدنش حس خوبی‌ تو دلم ریخت...قلب راند سوم بیرون رفتن ۵شنبه هم واسه دور دور بود که بحمدلله حاصل شد!نیشخند

 

جسد‌ها رسیدن خونه خوابیدن و صبح جمعه صبحونه میل شد و قورمه سبزی بار گذاشته شد و جمیعا پخش شدیم جلو تی‌وی، همه سریال‌ها رو از اول هفته پشت هم نشون میداد و من کلا سریال دیدن اینجوری دوس دارم که نخوام منتظر شم! با اینکه به شدت با سریالای غیر آمریکن مخالفم،یول نخ سوزن بخاطر دوبله داغونشون، باید اعتراف کنم "حریم سلطان" رو دوس داشتم و حدس میزنم این خانومه دختر بزاد و پسر پادشاه هم از سم مامانش بخوره بمیره!!!نیشخند (این حس شیشمم تو حلقم!) عصر هم هستی‌ کیک شکولاتی درست کرد به چه رنگیخوشمزه که چون گوشیمو اونجا دستم نمی‌گیرم یادم رفت عکس بگیرم. کرم رو کیکشو خیلی‌ دوس داشتم، شب هم میخاس نگهمون داره که شکر خدا دکی کشیکشو داده بود یکی دیگه و وقتی‌ میخاس بیاد خونه رفتیم دنبالش و ما رفتیم سی‌ خودمون و اونام سی‌ خودشون.

 

دیدن سریالای ترکی‌ باعث شده اسم گیو تو گوشیم به "Ashkim" تغییر پیدا کنه!!زبان (اون دختر عدنان تو آرایشگاه که بود مهند(؟) بهش زنگ زد و این اسم افتاد رو گوشیش!!) دیشب هم تا رسیدیم خونه تعویض لباس شدیم واسه رفتن به پارک و گیو هم پیاده اومد وسط راه دنبالم که من میدویدم طرفش و می‌گفتم آشکیم آشکیم و خودمو انداختم بغلش و در جواب چشمای گردش گفتم که سریال ترکی‌ زیاد دیدم!!خنده پارک هم همه بچه‌ها تقریبا اومدن و آقای مشکی‌ مشکی‌ پسر چاق قلنبه شده مامان هم اومد و شیر خورد و حالا هر چی‌ میبردم یه جا میذاشتمش و بدو بدو برمی‌گشتم خودم قایم میشدم٬ میومد خونسرد پیدام میکرد و راحت و ریلکس رو پام میخوابید.ماچ وقتی‌ هم که می‌رفتیم خونه رو همون نیمکت رفتن ما رو تماشا کرد تا رفتیم.

 

دیشب فوق‌العاده بد خوابیدم، تا صبح چندین بار پا شدم به همون دلیلی که اجازه نداد جمعه برم استخرزبان ۲ تا از دوستامونم اومدن تهران٬ خونه پوریا هستن که خود فان و تفریحن و دارم غش می‌کنم ببینمشون، یحتمل شب بریم اونا رو ببینیم. مامان گیو هم امروز رفته با دوستاش شمال تا آخر هفته، تصمیم دارم به جاش فردا یا ۳شنبه با گیو بریم به مامان بزرگ سر بزنیم. قلبامیدوارم شنبه خوبی‌ بشه و به موقع به خونه برسم و بتونم دوش بگیرم آماده شم و گیو هم خسته نباشه و بریم خونه بچه‌ها و خوش بگذره و ناهار فردامم بتونم آماده کنم و دیگه خدائی نفسم اجازه نمیده بقیه شم بگم!اوه

[ ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

راند اول تعطیلات: بیسیااااار عاشق تعطیلات وسط هفته‌ای‌ می‌باشد اینجانب، بیسیار! بازنده۳شنبه عصر خونه که میرفتم گیو هم اومد و تو مسیر یه چیزی شد که من قاطی کردم و بی‌ بو*س دادن پیاده شدم(به نشانه اعتراض!عینک) و خونه که رفتم پخش شدم رو مجله م و گوش به زنگ تلفن ناز کشون هم بودم که زنگ خورد بالاخره اون لامصب!! گیو هرچی‌ گفت بهونه‌ آوردم که اونجا نمیا‌م و اینجا هم نریمکلافه و ییهو یادمون اومد از اون باغچه که غذاشم آنلاین سفارش داده بودم. به اون آقاهه که زنگ زدم بازم سفارشمو گرفت و گفتم ۱۰ میایم. این‌گونه شد که من خوش اخلاق شدم و ساعت ۸.۵ گیو اومد که بریم، این خیابونا به طرز باور نکردنی خلوت و ترافیک روون، یه حال مبسوطی بردیم،خیال باطل اونجام که تا خود قله رفتیم تا پیدا کردیم رستورانو، ولی‌ می‌ارزید، هم غذاش در عرض ۱۰ مین آماده شد!!تعجب هم قلیونش خوب بود و هم کم صدا و جمعیت بود به خاطر تعطیلی‌ ۳ روزه. راضی‌ بودیم خیلی‌.مژه

 

۴شنبه صبح هم من ۷.۵ پا شدم گوشی عربده کشمو خفه کردم و خوابیدم تا ۹. بعد شیطون گولم زد و ۹.۵ خوابیدم تا ۱۰.۵ ، زیاد که بخوابم کسل میشم و کلا حس بدی داره، حس می‌کنم بدنم اذیت میشه و بهش بی‌ احترامی میشه! صبحونه املت نزدم، نه!بازنده ۱۲.۵ هم گیو گفت میام که بریم دربند سر، بعد گفت یکی‌ از دوستامونم میاد، بعدنش یه دوست دیگه در لواسون هم اضافه شد و رفتیم یه جا تو پارک لواسون نشستیم به ناهار و ورق بازی، عصر که میخواستیم برگردیم گفتیم خوب همون تهران می‌رفتیم پیکنیک پارکی‌، چه کاری بود؟!؟!متفکر اینم خوش گذشت خیلی‌. از ۶ عصر که رفتم خونه تا خود ۸ تمیز کاری و سوپ پزی و ظرف و لباس شویی داشتم و بعد گیو اومد رفتیم پارک، اینم از این تعطیلات.

 

راند دوم تعطیلات: عصر ۳ شنبه هم هستی‌ زنگ زد برا ۵شنبه جمعه که دکی کشیکه. من اکی که می‌دادم تو دلم می‌گفتم تو که برا جمعه چونه میزنی‌ دعا کن ما ۵شنبه شب نریم خونه خودمون.زبان و این‌گونه شد که مهرسا با کوله اومده شرکت که محتوی لباس خونه، بیرون و شنا می‌باشد، باشد که رستگار شویم!

پ.ن.: هستی بیرون بود و حتی میاد دنبالم! من و اینهمه خوشبختی...نیشخند

[ ٢۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

داره پاییز میادا! نه که تقویممو نیگا کرده باشما، نه!یولاز اینکه شبا ۷ ساعت ، ۷ ساعت و نیم کامل و مفید می‌خوابم و باز صبح زورم میاد پا شم و خشک شدن پوست دستم فهمیدم پاییز داره میاد!بازنده اینکه امروز زود اومدم بنویسم فقط بخاطر گل‌ روی مژی جونمه که ایمیل داده من همیشه قبل از خواب عصر میخوندمت و منم خواستم امروز زودتر آپ کنم دل مادر و پسر شاد شه! ماچاز ۹ تا ۱۱ میدویدم، یعنی‌ دویدن واقعی تو شرکت! یه محموله تو راهه که اگه شل میزدیم بیچاره میشدیم، یعنی‌ میشدن! منم که وجدانی!عینک تقریبا الان بیکارم و از گوشه همین صفحه حواسم به مکاتباتم با این خنگول خانم همکار واقع در بلاد فرنگ هستش!زبان

 

اول ببینیم من دیروز ظهر اینجا چی‌ خوردم:


این قیمه پلو از خونه اومده و مواد سالاد شیرازی(البت بدون پیاز ٬جهت رفاه حال همکاران گرام) هم آوردم اینجا و درست کردم با آبلیمو ترش تازه.خوشمزه این از این. دیروز با اون همکار بی‌ ادبه یه گرد و خاک کردیم شنیدنی! چون تلفنی بود!نیشخند باز حرف زور زد و من گفتم "من از طرف مهندس فلانی مجوز دارم اگه شما درست صحبت نکنید یا خواسته غیر معقول داشته باشید تلفن رو روتون قطع کنم". دیوانه چاله میدونی برگشته میگه: "اون‌وقت من میام اونجا هر چی‌ از دهنم در بیاد میگم"!!!! تعجبمنم گفتم "البته از شما هوچی بودن بعید نیست، ولی‌ اصالت من اجازه نمیده همکلام شم با شما"نیشخند و گوشی رو گذاشتم! حواسم نبود یکی‌ از مهندسا پایینه، یهو شنیدم یکی گفت ایووووول، خوشم اومد! ( این همونه که میگفت تو قلب شرکتی!!!!)خنده حالا از دیروز کاراشو میگه بقیه میخوان و منم هر جا بفهمم پای اون وسطه بعد از کلی معطلی راش میندازم.تشویق آخه احمق! تو با منو حسابداری لج کردی یعنی‌ لنگ شدن همه کارای خودت گاگووووول!گاوچران

 

دیروز باز رفتم به بازارچه محبوبم و سیر خریدم، صبحش که میومدم شرکت مرغ از فریزر گذاشته بودم یخچال و قصد داشتم مرغ هندی درست کنم، بعد ییهو تو سوپر مارکت خامه می‌خریدم که آب پرتقال رو دیدم و یاد مرغی که شقا*یق دهقا*ن تو شا*م ایر*انی درست کرد افتادم که همه برا طعمش غش میکردن!متفکر این‌گونه شد که خامه پس داده شد و آب پرتقال و کره خریده شد. مرغه رو با نمک و کره تفت دادم و یه سیر کوچولو هم انداختم بغلش، فلفل، یه کم کاری، بدون یه قطره آب. در قابلمه رو هم گذاشتم، شربتم رو که خوردم و با گیو تلی حرف زدم آب پرتقال ریختم توش، دفعه اولم بود و غذامو قسم می‌دادم تو این گرونی خوشمزه شه که نمیتونم بریزمش دور و مجبوریم بخوریمش!نیشخند عالی‌ شد، اصن یه وضی! غیر قابل توصیف!خیال باطل

 

رنگش اون‌قدر قشنگ بود که با وجود اینکه گیو منتظرم بود نتونستم نکشم تو ظرف و براتون عکس نگیرم! مژهاون رنگ زرد گوشه ظرف رنگ کل غذا بود که تو عکس نمی‌افتاد و چند تا عکس گرفتم که بتونم این رنگ رو توش نشون بدم. اصلا این مرغ اگه نبود آشپزی لنگ بود، ۸۰۰ تا مزه میتونی‌ بهش بدی! من قبلا با آب انار طبیعی هم مرغ پزیده بودم، آخر پخت مثل رب انار شده بود سسش، مرغه هم مشکی‌!خوشمزه با آلو و آلبالو و سیب هم که پزیده بودم، با قره قروت هم که معرکه میشه. اینم یه تجربه عالی‌ بود. فقط هر کی خواست درست کنه حتما حتما با آب پرتقال خونگی یا بیرونی طبیعی که پالپ هم داشته باشه ( برای غلظت سسش و حس شدنش تو خوردن) درست کنه.بازنده

 

یه فکری کردم! یولمن که مثل خوشحالا عکس میذارم هر روز براتون، شما اگه از این غذاها درست کردین برام عکس میگیرین بفرستین لطفا؟ کلی ذوق مرگ میشما! مهشید و پردیس و آریانا این کارو کردن و منو خیلی‌ خوشحال کردن.بغل

 

میخواستم از عر زدنای دیشبم بگم سر اینکه ایمان با آب و تاب میگفت اگه مشکی‌ مشکی‌ رو ببینه چجوری سرشو می‌بره و پوستشو می‌کنه که بی‌خیال شدم!خنثی امروز رو عشق است با چشمای پف کرده!چشم شاید شب بریم خونه ایمان اینا دور همی‌ (اگه باباش بره شمال) دیشب باورش نمی‌شد من دارم گریه می‌کنم، کلی هم معذرت خواهی‌ کرد طفلک، خوب من برم میترسم باز اشکم در بیاد!ماچ

 

 

پ.ن.: هنوز معلوم نیست ۵شنبه تعطیلیم یا نه! بقیه که کار ندارن٬ من طفلکی با این اجنبی ها!نیشخند کار دارم٬ خدا کنه تعطیل شیم که من هیچکدوم از کتابایی که براتون ایمیل کردم رو خودم هنوز نتونستم نگاشون کنم!زبان

[ ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب الان مهرسا دیگه میزون میزونه. چیرا؟ چون دلیل داره!گاوچران چون بابای‌ گیو ناغافل رفته ته سر پسرشو بوسیده و همونجوری مغرور روشو اون ور کرده و رفته! خوب نیفتاد هنوز مثل اینکه...متفکر (اگه تا الان چیزی نگفتم چون صبحها مینشستم همه رو برا عسل بانو کالسکه چی‌ تعریف می‌کردم و به عصر و وبلاگ نویسی که می‌رسید دیگه اون هیجان تعریف کردنو نداشتم، فلذا هر چه فریاد دارید بر سر او بکشید!ساکت)

 

جونم براتون بگه که همه نگرانی‌ و استرس من از اونجا شروع شد که گیو سر مسائل کاری با باباش بحثش شد، حالا بحث که میگم یعنی‌ تن‌ صداش از ۱ به ۱.۲۵ رسید! زبانو تقریبا میشه گفت قهر کرد. منو میگی‌؟ در حال مرگ بودم، هی‌ هم باید نقش یه همراه خوب و خوشحال رو بازی می‌کردم که غصه نداره و هیچی‌ جز یارش براش مهم نیست، اما در واقعیت من خیلی‌ نگران این بودم که از اونجا که گیو تک فرزند هستش این جو سنگین بخواد ادامه داشته باشه و رو روابطشون تاثیر بذاره.نگران همش هم بهش می‌گفتم تو مراعات کن و اینا، اونم گفت چون صدام بالا رفته حتما عذرخواهی می‌کنم ولی‌ دیگه با بابا کار نمیکنم. راستش اگه گیو از کار خودشون بیاد بیرون برای پیشرفتش بهتره، ولی‌ پدری که همه امیدش این پسره چی‌؟ حالا چون به روی خودش نمیاره و مثل هر مرد دیگه‌ای تو این سن غرور خاص خودشو داره یعنی‌ نمیخواد پسرش همش پیشش باشه و عصای دستش باشه؟ این‌گونه بود که من حرص میخوردم و یواشی حرفامم میزدم و مخ زنون زیرپوستی داشتم٬ حتی خودم براش موقعیت شغلی‌ پیدا کردم و پیشنهاد دادم ولی‌ دلم چیز دیگه‌ای می‌خواست...افسوس

 

تا اینکه حالا امروز تقریبا قضیه حل شده،اوه ولی‌ هم گیو هم باباش حرف و شرط دارن که تو تعطیلی‌ پس فردا یا جمعه باید مطرح شه و چاره بیاندیشند! یه روزشم یحتمل من برم ناهار!نیشخند اینم بگم که من می‌تونستم با مامانش صحبت کنم، هم دختر خاله ایم!زبان هم اینکه خوب تریپ درد دل‌ می‌تونستم یه چیزایی بگم، ولی‌ تجربه میگه همیشه کاسه داغ تر از آش شدن و یا نخود شدن در آش٬ کاری بس عبث و پشیمونی زاست! (یعنی‌ من بس که شیکمو ام ضرب المثلامم شیکمین؟!متفکر) وقتی‌ گیو امروز گفت بابا اینجوری منو بوسیده و رفته من ذوقمرگ شدم و کاش با باباش هم مثل مامانش دختر خاله بودم و  می‌تونستم بغلش کنم بچلونمش این دفعه!قلب ۳۰۰ بار گفتم عزیزززززززززم! گیو میگه حالا مگه چییییه؟ابرو گفتم آخه باباها فقط برا عید پسراشونو میبوسن! و همین یه روز که نرفتی کلی‌ دلتنگت شده طفلک و جای خالیتو حس کرده.قلب البت با یه لفظ خیلی‌ بامزه اینکه دلتنگ گیو شده بود رو به مامانش گفته بوده، همون موقع که گیو بهم گفت٬ گفتم این یعنی‌ بابات عاشقته! گفت با این فحش؟!خنثی گفتم این فحش در گویش پدرانه به معنای نهایت عشق هستش!!قلب

 

دیشب هم خونه که رسیدم یه سالاد تقریبا گیاهی درست کردم که سسش فقط آبلیمو تازه بود و نمک فلفل و به غایت دوست داشتم مزه شو! یه سری دستورات هم در حال خوردن به بدنم دادم که امروز اجرا کرد برام!بازنده پارک هم کسی‌ نبود و خیلی‌ زود رفتیم که حرف بزنیم که زدیمقلب و گیو هم شب بره با باباش قبل از خوابیدنش حرف بزنه. مشکی‌ مشکی‌ هم پیداش شد و از بغل من بغل باباش پرید و خر کیف که شد و خوابید و ناز شد٬ رفت پی‌ بازیگوشیش.ماچ

 

یه بلیت تئاتر دارم مال ۹ شب، الان یادم اومد! زنگ بزنم ببینم گیو پایه س بریم؟

[ ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هیچی‌ مثل دور زدن تو بازارچه و دیدن اون همه سبزی و میوه و شور و شلوغی بازارچه منو سر حال نمیاره. اصلا این خونه خوبیش همینه، طبقه آخر بودن، نزدیکی‌ به پارک و نزدیکی‌ به بازارچه که برا ریفرش شدن به همه چی‌ نزدیک باشی‌.خیال باطل دیروز عصر خونه که میرفتم به نیت سیر خریدن رفتم بازارچه که شب اون خوراک بادمجون ایتالیایی رو درست کنم، نداشت، هیچ‌کدوم از غرفه ها!چشم یه کلم بروکلی کوچولو گرفتم و یه کم پیازچه. خونه لباسامو در آورده و نیاورده رفتم آشپزخونه و سرگرم شدم، میدونستم بعدش خیلی‌ بهتر میشم. بروکلی و قارچ و پیازچه و گوجه رو با ادویه و مخلفات با هم پزیدم و باهاش سبزیجات پلو! از خود راضیدرست کردم و باقی‌ مونده ش رو با پنیر فتا و پنیر پیتزا قاطی کردم گذاشتم فر برای اینکه شام خوشمزه م بشه و رفتم با خیال راحت جلو تی وی چای به دست. به دلیل عجله آخر ساعتی عکسا رو باهم میزارم.


یه شب خیلی‌ عالی‌ داشتم با گیو، بی‌ دغدغه تو آغوش هم کلی حرف زدیم و من باز خیالم از انتخابم راحت شد٬ ممنونم مرد من که همه نگرانیت آسایش منه.قلب تو پارکم دیدن همه دوستا و اون پسر نروژی‌ها خیلی‌ خوب بود، منم که باز جفتک میپروندم و گیو حال میکرد!!!ابرو

[ ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هر کار کردم نیام بنویسم نشد! خمیازهیعنی‌ حتی دیگه دست به دامن تمیز کاری دسک‌تاپ هم شدم و همه کارای عقب افتادمم رسیدم و به گیو هم زنگیدم و ناهارم خوردمو دیگه دیدم نه، نمیشه! باید بیام بنویسم و اگه تو دنیای واقعی لوس و بی‌ حوصله‌ شدم اینجا باید بچه خوبی‌ باشم و مثل آدم بشینم بنویسم. من خنده م کم شده و سکوتم زیاد و حوصله‌ مم کم، دلیلش هم احساس ترس هستش، همون چیزی که همه جوونای ایرانی تو این سن و موقعیت دارن، همه مون. نمی‌دونیم شب میخوابیم فردا صبح آیا همه چیز کن فیکن شده یا به قوت خودش باقیه؟!چشم

 

راستش الان ذوقمرگم که داره ۵ میشه و اگه خدا بخواد میرم خونه و رو تختم دراز می‌کشم. اصلا برم سراغ خاطرات شاید حالم عوض شه...

 

۵شنبه خونه که رسیدم اون بادمجون رو بغل کردم و بعد لالا که مخصوص عصر‌های ۵شنبه و جمعه و در جهت رفع عقده نخوابیدن طول هفته س! بازندهقبل از اون، ناهار که آماده میشد، سیب زمینی‌ گذاشتم آب پزه شه، بیدار که شدم درشت نگینی کردم و روغن زیتون ریختم تو تابه و اینا رو ول دادم توش با نمک پاش هم نمک زدم و اصلش که فلفل سیاه هستش رو اضافه کردم، تو روغنش هم پودر سیر زده بودم.

 

خوب که تفت خورد غلتوندمشون تو شیوید خورد شده تازه.

 

خنک که شد، ما هم آماده شده بودیم که بریم خونه فرزاد به قلیون کشیدن و دور همی‌. اینا رو هم اونجا خوردیم.

 

جزئیات نمیدم از رفتن و اونجا ولی‌ خیلی‌ خیلی‌ خوش گذشت و آخرش ۱.۵ بود که پا شدیم بیائیم خونه، از بس خندیده بودیم فکمون درد گرفته بود با این قسمتای آخر قهو*ه تلخ، زیادی اون قسمت تلویزیون و پاسگاهش عالی‌ بود.خنده فردا صبحش هم بیدار شدم و به گیو زنگ زدم که پارک بود. گفت تو هم میای؟ منم که پایه! خیلی‌ عالی‌ بود، یه عالمه خانم آقای مسن در حال ورزش، بچه‌ها در حال آخرین ترکوندن قبل از مدارس و زوج هایی که معلوم بود فقط همین آخر هفته رو دارن برا با هم بودن.لبخند یه جا هم دیدم یه پیرمرد مهربون برا گربه‌ها غذا آورد که گربه‌ها بالاخص مشکی‌ مشکی‌ از ذوق جفتک مینداختن! خیالم از بابت این بچه هم راحت شد.اوه

 

بعد از پارک و قبل و در حین و بعد از ناهار هم به یه سری امور خوشکلاسیون پرداختم، ۶ اینا از حموم اومدم و خواستم بخوابم که چون از تایمش گذشته بود بدنم ارور داد و خوابم نبرد!زبان گیو هم مسج داد بریم بیرون که باز منم پایه، رفتیم لواسون همون جای قبلی‌ با دوستامون. خوب بود. آخر هفته مو دوس داشتم، خوش گذشت، خونه کامل تمیز شد، لباسام، خودم... فقط کاش ذهنمم می‌تونستم جارو کنم و این همه استرس رو ازش بیرون بریزم.آخ

 

گیو دیروز میگه چرا کمتر میخندی؟ چرا همش صدا بلند نمیخندی؟ چرا همش شیطونی نمیکنی‌ و جفتک نمیندازی؟!تعجب پس بدانید و آگاه باشید فقط الاغ جفتک نمیندازه!منتظر

راستی‌ اینم املت صبح جمعه بعد از مدت هاقلب

[ ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

همونطور که در تصویر مشاهده می‌کنید من زدم لینکدونیمو به فنا دادم، این از این! خورش بادمجونم دیروز عصر برا امروز ظهر پزیدم تویخچاله با برنج خیس شده که برم بپزم و اینجا هنوز کار هست، اینم از این. حسابدارمونم که تولدش بوده و گفته بودیم ظهر ۵شنبه مجردی همه بی‌ زنو شوهر و گیو! میریم نهار قلیونو بعد یادمون رفته٬آخ خوجل کرده اومده و من دلم تو خونه و برنامه نداشته عصره، اینم از این!

 

دیروز عصر بعد از دکتر گیو اومد دنبالم و من بعد از خونه رسیدن پریدم آشپزخونه و سرگرم آشپزی شدم و دوش گرفتم، تنها بودم که گیو قبل از پارک اومد پیشم و با هم بودیم و بعد رفتیم پارک. میخواستم سالاد بخورم که گیو اصرار کرد سیر نمیشی‌، ساندویچ گرفت برام، آخرش اگه منو خیکی نکرد این پسره!گریه یکی‌ دیگه از دوستای گیو هم داره از ایران میره و این یعنی‌ تقریبا دوستی‌ تو ایران نمی‌مونه براشدل شکسته، همه هم اصرار بهش که تو با این سابقه کاری و مهارت و فلان هر جا بخوای میتونی‌ بری، مهرسا تو راش بنداز و به من حمله ور شدن.خنثی منم قاطی کردم که من ۳ روزه میگم به دختر عموش زنگ بزنه یه جایی رو برا ما رزرو کنه گوش نمی‌کنه، چی‌ میگین شماها!؟عصبانی کلا قاطی و ساکت بودم دیشب. تو ماشین میپرسه مهرسا دوس داره بره استرالیا؟ منم گفتم حالا ببینیم چی‌ می‌شه...

 

میخواستم وسطای هفته اینجا فراخوان بدم هر کی‌ دورهمی یا مهمونی‌ باحال امن سراغ داره (واقع در مناطق ۱ و ۳، حوصله‌ مسیر و ترافیک نداریم!زبان) برا آخر هفته ندا بده که از توشون یه جای خوب انتخاب کنمیول، دیگه الان خیلی‌ دیره، این آخر هفته بعد از مدتها مثل قبل شده و نه سفریم نه مامان اینا هستن، ببینم می‌تونم به تمیز کاری و کاردستی ساختن برسم یا خدای نکرده به خواب و غفلت طی میشه؟!متفکر

[ ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دلیل این آپ سحرگاهی! خالی‌ بودن شرکت از هرگونه کارمند میباشد! نه بابا، همشونو نمیتونم بکشم که، فوقش ۲ تا رو!نیشخند همه مأموریت و مرخصی تشریف دارن و منم و یه خانم کم حرف. دلم میخواد از همه چی‌ بگم، یعنی‌ خودمو بترکونم بس که حرف بزنم. اول بگم که من رفتم اینو خریدم که به گیو شام حقوقمو بدم، اولین بار بود میدیدم می‌شه با خرید٬ غذا رو هم انتخاب کرد، منم پریدم روش! دیگه چی‌ بگمممممم؟ آهان! دیروز تو ماشین یکی‌ از مهندسا که می‌رفتیم خونه بهم گفت اون خانومه یا هر کی‌ دیگه بخواد اذیتت کنه و آرامش تو رو به هم بریزه من خونه خرابش می‌کنم!!! تو قلب شرکتی !!!تعجب برم بهشون بگم بچه‌ها به خدا من خوبم، کوتاه بیاین شما!!وقت تمام همین الآنم اینو خریدم که آخر ماه یه حالی‌ به این پوست بیچاره بدم.مژه

 

ساعت ۱۲ ظهره و همه کارامو کردمو چای بیسکویت به دست اومدم سراغ نوشتن و دارم با پوریا هم چت می‌کنم که همو در زمینه رابطه هامون مشاوره می‌دیم. مردا روحیه همو بهتر می‌شناسن و زنا هم همینطور.بازنده ناهار امروزم زرشک پلو با مرغ هستش که به خودم میگم کیه این ساعت ۱.۵ می‌شه؟!خوشمزه دیشبم گیو تا دیروقت کار داشت و ۱۰ به  من رسید. منم خونه رفتنی سبزی خریدم از این آقا گاریا! کوکو سبزی پزیدم در حد لالیگا، تره ۲ دسته، جعفری مقداری، نعنا و شنبلیله در حد ۸ پر، خورد کردم و با تخم مرغ و پودر سیر و زرشک گذاشتم تو تابه( این تابه ‌هه جهانی‌ شد!خنده) و خوردم، البت نصفشو، بقیشو آوردم اینجا بخورم باز حال کنم بس که مزه ش به دلم نشست. بعد رفتم به میک آپ و با خواهرم رفتیم قدم زدیم که خدا رو شکر گیو همون جایی که من از کت و کول افتاده بودم اومد و رفتیم پارک. تو پارک هم دعوا شد که نزدیک زمین بازی بچه‌ها بود و فحش هایی شنیده شد که نباید میشد!!!ساکت

 

الان من پاهام رو میزه و تریپ شاهونه مینویسم، ساعت ۴‌ ام که وقت لیزر دارم، نه به دلتون شک راه ندید که پولدار شدم، از این تخفیفی‌ها خریده بودم چشمککه کارم تموم شه میگم تجربیاتم رو خدمت دوستان گرام. گیو میگه امشب بریم اون باغچه ‌هه، اگه کارش اوکی شه زود٬ یحتمل بریم. کتف دست چپم هنوز درد میکنه،نمیدونم چرا، البت که دیشب به خاطر صدایی که اومد و با وحشت خیلی‌ خیلی زیاد از خواب پریدم تپش قلب گرفتم، شاید مال همون باشه. یحتمل یه قانون -ساعت خاموشی- هم برای آسایش بذاریم. دیگه حرفم نمیاد٬ اومد میام میگم.



بقیه ش اینجاس
[ ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ۸ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب