روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

اینگده حرف دارم که در یک پست نگنجد! میرم اسکن می‌کنم فاکتور‌ها رو، موجودی حساب میگیرم و بعدش میام مینویسم کم کم با عکس خرید‌ها و تعریفی ها، کار شرکتم زیاده امروز. فقط تو رو خدا دیگه پول ندین تا بگم!!!کلافه من با آی کیو در حد مرغ پخته اون کارتی که شبونه از این ۲ تا حساب ۱۰۰ تومن برداشتم ریختم توش رو نبرده بودم با خودم مژهو از این کارت‌ها با اینکه یه چیزی تهش مونده بود (۱۶ هزارو ۲۰۰ ته ملت و ۵۵ هزارو ۶۶۶تومن ته اقتصاد نویننیشخند) هیچی‌ برنداشتم که منفی‌ بدون فاکتور نیاد تو صورتحساب، یعنی‌ کل خرید من از این سفر دو تا شال بود با پول خواهرم!! امروزم میرم پول باقیمونده از ملت رو می‌ریزم تو اقتصاد نوین که بتونم از پول خودم استفاده کنم،بعد حقوق رو هم می‌ریزن به ملت،نمیخوام پولا قاطی شه، از بس پول برنداشتم دق کردم اصلا!گریه می‌آم میگم حالا، نمیدونم به شماها چی‌ بگم با اون روح والاتون، میام سر فرصت قربون صدقتون میرم و کلی‌ میچلونمتون!ماچبغلنیشخند کامنتهاتونم باید جواب بدم عزیزای دلمبای بای

 

بیاین ادامه مطلب که این پیج بیچاره نترکه با این حجم عکس.


بقیه ش اینجاس
[ ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دارم میرم بازار تبریز خرید، از روزی که اومدم مرتب با کیانا در تماس بودم، چون اصلا نمیخواستم چیز به درد نخوری بخرم. لیستی هم که می‌نوشتم برا خرید تا دیشب ۱۲ که کیانا زنگ آخر رو بهم زد چند بار خط خورد و تغییر کرد تا شد: لباس و ظروف. پوشاک ندارن مثل اینکه و فعلا نیاز خوراکی و بهداشتی کاملا مرتفع شده شکر خدا. خیلی‌ خوشحالم که آخرین دقایق شماره کیانا رو ازش گرفتم، چون اینجا کس دیگه‌ای واسه راهنمایی نبود که از همه کمک‌ها و نیاز‌های منطقه خبر داشته باشه و منو کامل راهنمایی کنه( همین الان دوستمون فرزاد زنگ زد، تبریزه و الان اینجاس.گفت دیروز منطقه بودم،خوراکی نمیخوان. گفتم دارم میرم لباس بخرم، گفت خیلی‌ کار خوبی‌ میکنی‌)

 

الهی فدای دل پاک و مهربونیتون، بغلهی‌ این مدت با این اینترنت لاکپشت میرزا کندالسلطنه اومدم نت کامنت‌هاتون رو دیدمو بغض کردم واسه این همه مهر و شوق کمک. تا دیشب که چک کردم تو هر کدوم از حساب‌ها حدود ۶۰۰ و خورده ای پول بود، امروز میدونم بیشتر میشه، چون خیلی‌‌ها قول شنبه داده بودن. عزیزم که گفتی‌ من ۲۰ تومن بذارم از طرف تو تا حقوق بگیری، چشم، گذاشتم.ماچ

 

تا شب میتونید پول بریزید و اگه بعد از اونم بریزید برای اونم برنامه دارم، خلاصه نزدیک مهر ماه هستیم و باز شدن مدرسه ها...


من برم خرید، دعا کنید کار مفید بتونم انجام بدم و اگه بشه با فرزاد عصر برم منطقه( با اینکه زیاد سخت شده رفتن به منطقه و هیچکس رو راه نمیدنناراحت)

 

آپ بعدی ایشالا از تهران، با عکس و صورتحساب و یه عالم خبر خوب...بغل

[ ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
[ ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

 7 عصر: روم سیاه! شرمنده دوستانی شدم که میخواستن به ملت بریزن و نشده، شماره حساب صحیح اینه:


شماره کارت ملت: ******************

اینم که:

شماره کارت اقتصاد نوین:  ******************

بعدا نوشت ساعت ۱.۵ ظهر:

شماره کیانا رو گرفتم٬ به احتمال زیاد میبینمش و یه سری از کمک ها رو به اون تحویل میدم.

راستش تا الان مبلغ قابل توجهی نیست تو حساب٬ ولی من و ناامیدی؟! به قول صمیم همین یه ذره هم میتونه مرحم یه دل شکسته باشه...

از سفر که برگردم با عکس میام٬ از فیش بانکی و کمک و ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

من باز شوک شدم، ساعت ۶.۵ صبح برای این که پدر و مادر مهربونم اومدن، در حالی‌ که مثل همیشه اونقدر دست پر اومده بودن که فقط جای نشستن خودشون ۲ تا تو ماشین بوده! بعد هم که صمیم منو شوک کرد با نوشته زیبای امروزش، منم دست پر میرم مسافرت، مطمئن باشید.

 

چند تا از دوستان تبریزی کامنت دادن که اونقدر لطف مردم و رحمت خدا اینجا رسیده که تقریبا اشباع شده و الان نقدینگی کمه، همون چیزی که دیروز صبح به ذهن خود من رسید، میدونید بچه ها، اونجا دارن چادر‌ها رو به مردم ورزقان و بقیه روستاها میفروشن!!! و بعضی‌ بچه‌ها شب نایلون می‌کشن رو خودشون از سرما و خوب پول کجاس تو اون موقعیت؟! پول نقد یکی‌ از گزینه هامه، حتما. تو پاکت نامه زیبا با یه نامه با نوشته زیبا، نوشته ای که دلگرمی‌ بده به دریافت کننده ش. کسی‌ پیشنهادی داره بگه لطفا که تا اینجام پرینت بگیرم ببرم خونه بنویسم رو کاغذای قشنگ.لبخند

 

از همه شماها که پول می‌ریزید و نمیگید ممنونم، از شما که میای میگی‌ من ۱۰ یا ۱۵ تومن ریختم و روم نمیشه بگم کیم! آخه عزیز من، خواهر گلم، برادر مهربونم، مگه همین کمه؟ مگه قطره قطره دریا نمی‌شه؟! بغلاز شما وبلاگ نویسای گل که لینک منو گذاشتین تو نوشته‌هاتون و بانی‌ خیرید، ایشالا رحمت بریزه به سر و روی زندگیتون. ممنون از شما هایی که منو کامل راهنمایی کردید برای خرید و مسیر و باقی چیزها.

 

من از ۵شنبه تا یکشنبه تبریز هستم عزیزان. تا اون موقع میتونید پول بریزید، من موجودی این کارت‌ها رو قبل از اینجا اعلام کردن خالی‌ کردم و میدونم هرچقدر پول توش بیاد لطف شماهاس. به حسابداری هم گفتم فعلاً حقوق نریزن تا تکلیف این پول معلوم شه و بعد از سفر پول میگیرم از شرکت. میخوام کاغذ موجودی حسابی‌ که از عابر بانک میگیرم رو پیش خودم نگه دارم تا آخر عمر، همون که داره هی‌ گوشه سمت چپش از بالا می‌نویسه: +۱۴۰.۰۰۰ +۱۵۰.۰۰۰ +۲۰۰.۰۰۰ +۳۰۰.۰۰۰ + (ریال!نیشخند)بی‌نهایت... تا پایین. وقتی‌ از آدما دل‌گیر میشی‌ میری سراغ این کاغذ و لبخند پخش میشه تو صورتت و از شوق چشات تر می‌شه...

 

عزیزای خارج نشین!ماچ والا نمیدونم چه جوری میتونین پول بریزین٬ بگین اینجا کسی براتون بریزه و شما بعدا حساب کنین باهم٬ این ساده ترین راهیه که به ذهنم میرسه. به اون آقاهه که میتونست معادل ریالی ارزها رو به من برسونه دسترسی ندارم تا سه شنبه.

[ ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نیم ساعته اینجا نشستمو دارم تند تند شماره حسابم رو کپی پیست می‌کنم به ایمیل‌ها یا کامنت دونی وبلاگاتون، ۱۰ دقیقه هم هی این مانیتور رو نگاه میکردم می‌گفتم آخه من چی‌ بنویسم!؟ منو گذاشتین رو ویبره بچه ها! کامنت‌هاتون رو به ترتیب جواب دادمو شماره دادم که گیج نشم، با این حال اگه کسی‌ هست که جا مونده، شرمنده دوباره بگه. اصلا ولش کن، چه کاریه؟! همین‌جا شماره کارتم رو میزارم، اگه کسی‌ خواست اینترنتی واریز کنه هم راحت باشه.بغل

 

هموطن خوب مهربونم، عزیز دلم که ایران نیستی‌ و دلت اینجاست و میخوای کمک کنی‌، الهی قربون دل مهربونت برم من، الان با حسابدارمون صحبت کردم، ازش پرسیدم نمیشه؟ گفت می‌تونم یه شماره حساب بدم از یه آدم مطمئن (که کارای ارزیمون رو می‌کنه٬ منم دیدم و میشناسمش) به درهم و دلار و یورو میشه واریز کرد به حسابش، بعد اون ریالیشو میریزه به حساب، یا همون که بهتون گفتم یه آشنا از ایران بریزه و شما بعد با هم حساب کنین. خواهر کوچولوی من که هنوز ۱۸ سالت نشده و کارت نداری، عوضش یه قلب بزرگ داری! قلب بزرگی‌ که براش سرنوشت بقیه آدما مهمهماچ، بهت غبطه میخورم. وای بچه‌ها شما چیکار کردین با من؟!نگران

 

دیشب خونه هستی‌ کامنت‌ها رو چک کردم و دیگه نمیتونستم تو خونه آروم بگیرم، دلم پرواز می‌خواست، پیشنهاد اتوبان گردی دادم! اون لحظه که باد با شدت میخورد تو صورتم، پر از لبخند شدم، پر از یه حس خوب، من دیشب از هیجان تا ۲.۵ نخوابیدمو صبح هم برای اولین بار در تاریخ این شرکت قبل از ساعت شروع به کار اینجا بودم! میخواستم فقط به اینجا برسم و محکم بغلتون کنم و در گوش یکی‌ یکی‌ تون بگم: مرسی‌، مرسی‌ که به من اعتماد کردی، شرمنده ت نمیشم، قول میدم!

 

 به این فکر می‌کردم امروز تو مسیر که زلزله زده ها، الان نه به حساب بانکیشون دسترسی داران اکثرا،نه به کارتو دفترچه و اینا، میخوام جدا از چیزایی که سفارش دادین، پول دستی‌ هم بدم به کسایی که نیاز دارن. امیدوارم بتونم براتون از کمک‌ها عکس بگیرم، مگه نه این که منم و گزارش تصویری هام؟!بازنده

شماره کارت اقتصاد نوین: ***************

شماره کارت ملت: *******************
اون اسمی که میاد و -ن- داره اولش٬ منم! فکر نکین اشتباه واریز میکنینا!نیشخند
 
پ.ن.: راستی گیو روزشمار راه انداخته از اول هفته! امروز هم به قول خودش:یعنی آخرین روزیه که من میبینمش؟!
 
من چی بگم الان؟منتظر
...........................................................................................
 
 
پ.ن.۲: خارجیا عاطفه ندارن دیگه! واسه همینه همکارای خارجی من که عمرا ندیدمشون ۲ روزه ایمیل بارونم کردن برا زلزله!!! اینم ۲ نمونه ش:
 

سلام من به ایران! سرزمین مادری...

درود به مادران، پدران و فرزندانش...

سلام به مادران و پدرانی که هم آغوش خاک شدند. جایگاهشان خلد برین باد!

سلام من به مادری که به مانند هر شب لالا لالا گل نازم را می خواند اما گهواره سبکبال این سو و آن سو می رود. بی آنکه مسافری داشته باشد. مادر می دانم باور نمی کنی که زین پس لالا لالا گل پرپر باید زمزمه شبانه ات باشد.


سلام من به فرزند شیر خواره که آغوش مادرش دیگر آغوش هر رهگذریست که قنداقش را در بغل می گیرد.

سلام من به نگاه پدری که مات و مبهوت همسر و فرزند در خاک خفته اش را به نظاره نشسته، آرام و بی صدا بغضش را فرو می خورد، خاک از چهره تنها فرزندش می زداید و آخرین بوسه خداحافظی را بر پیشانیش می زند...

و سلام...



[ ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هوای حوصله ابریست...

 

عکس های زلزله رو دیدم٬ داغون شدم. اون نوشکفته های پرپر٬ خونه های ویرون...

با زنداییم که تبریزه صحبت کردم٬ دیوارای خونه ها ترک خورده٬ زمان لرزیدن خیلی طولانی بوده٬ میلگردای برجشون زده از ساختمان بیرون!

اون که قراره پول بده جواب تلفنمو نمیده ( الان به باباش شاکی شدم٬ گفت مگه یادت رفته اون تا ۱۲ میخوابه؟!) تبریک میگم٬ بیزینس من بزرگی میشی!

هستی زنگ زده که بیاین خونه من٬ میریم.

از دیروز صبح سرم یه جوریه٬ یه عطسه هم تو راهه که نمیاد و عوضش چشم راستم کلا داره اشک میده٬ سر پیری و حساسیت دار شدن!

تو سفری که میرم میخوام به مناطق زلزله زده هم سر بزنم و کمک کنم. کسی اگه هست که میخواد کمکی کنه و خیالش راحت باشه که به دست نیازمند واقعیش میرسه در خدمتم. (تو خصوصی بگه و لطفا آدرس ایمیل یا وبلاگ رو حتما بده) من فقط میتونم شماره کارت بدم و کمک غیر نقدی نمیتونم ببرم بچه ها.

لطف کنین شماهایی که وبلاگتون پر بازدیده٬ این درخواست من رو لینک کنین که شاید بتونیم کمک کوچکی کنیم.

پر حرفیم نمیاد٬ شوخیم نمیاد٬ ببخشید رفقا...

 

                           آذربایجان تسلیت

 

پ.ن.: تنم داره میلرزه از شدت هیجان٬ از کامنتای پر مهری که میگیرم و اعتمادایی که به من میکنین. ممنونم که منو نماینده مهربونیتون کردین٬ شرمنده تون نمیشم٬ قول میدم!

 

[ ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خالق من "بهشتی" دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ...

"دوزخی" دارد، به گمانم کوچک و بعید.

و در پی‌ دلیلیست که ببخشد ما را، گاهی‌ به بهانه یک دعا در حق دیگری.

دعا گویتان هستم، دعا گویم باشید...

دیدن این مسج همچنان اشک میزنه به چشم من، دعام کردین بچه ها؟لبخند

 

پی‌ نوشت:

چند نکته:

- گلفروش سر چارراه زنده است! اون هفته دیدمش و بازم زورکی یه شاخه گل داد دستم.

- امیدوارم امروز یا فردا اون پول رو به حسابم بریزن، امروز شماره کارت دادم.

- این روزا زیادی ذوق مرگم، مامان بابا داران میان که بریم مسافرت، ایشالا چارشنبه صبح اینجان.هورا

- امروز یه عکس از سفره هفت سین که ۵ نفری هستیم رو دادم پرینت رنگی گرفتن، معرکه شده.

- مثل اینکه برنامه همدان و تبریز داریم، کسی‌ پیشنهادی واسه جاهای دیدنی‌ داره؟

- دیشب بیدار بودم تا ۱ و دمپخت گوشت پختم واسه امروز، بعد که رفتم تو تختم در سکوت محض و آرامش نامه نوشتم به فرشته‌های مهربون، احیا نرفتم چون امروز رو از دست میدادم.

- خانومی که ازت بی‌ خبرم، نگران شدم و نمیخوام مزاحم باشم. دوست داشتی یه خبر به من بده.

- خوشحالم که خونه تمیزه، تا اومدن مامان اینا فقط کارای سطحی رو اوکی می‌کنیم.

- از این همکار جدیده که عادت داره تو مانیتور‌ها رو نگاه میکنه بدم میاد!سبز

- خیلی‌ عاشق دوستای خوبمم که دعام کردن، منم دعاتون کردم جیگرا!بغل

- دیروز این زولبیا رو خریدم و فهمیدم تا الان زولبیا نمیخوردم!! و این برشته‌های جیگر نقطه عطفی در زندگی‌ زولبیایی من شدن!


[ ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

همه تون رو دعا کردم! بغلحتی سیوتون کردم تو اپرای موبایلم و بردم از تو موبایلم خوندمتون و براتون دعا کردم! دعای خودم و گیو و اینا رو کلا یادم رفت، فرداش یادم اومد!!نیشخند میخوام این پست حسابی‌ روده درازی کنم ( نه که قبلا نمیکردم، از اون لحاظ!زبان) تازه دستور آشپزی عکس دار هم داریم در ادامه مطلب.

 

۵شنبه به زور همکارمو راهی‌ کردم که با اون برم خونه زودتر برسم. خونه که رسیدم ناهار خوردم (خیلی‌ زیاد!)، بعد کاری هم نداشتم، هم خونه تمیز بود، هم ۳شنبه لباسامو شسته بودم، دیدم بیکارم رفتم خوابیدم! ساعت ۳ به گیو مسج دادم که عزیزم من می‌خوابم، بیدار شدم خبر میدمو چشم بند زدمو لالا. این لالا تا ساعت ۷ طول کشید!تعجب اصلا نمیدونم چرا و چگونه این همه خواب خرسی کردم! ولی‌ برای شب زنده داری مفید بود. باز مثل ۵شنبه‌ها که هوس پاستا می‌کنم این هوس اومد سراغمو قرار شد شام بریم یه جایی! (عاشق برنامه ریزی مدون و دقیقم شدین، نه؟!عینک) دوش گرفتمو آماده شدم که گیو اومد. تازه تو ماشین از فیدیلیو پرسیدیم کجا بریم و از اونجا که شمال غلغله میشه گفتیم بریم سمت مرکز. رفتیم پاویلیون تو سهروردی، یه جای دنج خلوت که ۹۰ افتتاح شده. تو منوش پنه مرغ نداشت ولی‌ من حوصله‌ دور زدن اضافی رو نداشتمو مضاف بر اون دوتامون به شدت گرسنه بودیم، من که چشم خوابو در آورده بودم و عصرونه نخورده بودم، گیو هم که بیکار بوده و چشم ورزش رو کور کرده بود!مژه

 

منوش یه تبلت بود، که من ۴۰۰ بار ورق زدمو ذوق تکنولوژیک از خودم در کردم!از خود راضیبعد دیدم نوشته پنه مرغ و NEW هم زده بود تنگش! اینم یه اثبات دیگه از همراهی کائنات با شکم من! بازندهوای از مزه ش نگم که عالی‌ بود خدایی، من آخرش با یه دونه پاستا ته ظرفمم تمیز کردم که زبونم لال چیزیو از دست نداده باشم!! چشمکگیو هم پیتزا خورد. راضی‌ بودیم خلاصه، بعد یه دور هم تو پارک زدیم و من ۱۲ خودمو رسوندم خونه که برم احیا، خونه همسایمون که هم نزدیک بود، هم خونواده خوبین و همیشه تو خونه شون یا مولودی هستش یا عزاداری، هم حسم به اینجا عالی‌ بود. بلندترین مانتوم رو پوشیدم (تا سر زانو!!چشم) همه موهامم گذاشتم تو و شالمو عربی‌ بستم، آرایشمم پاک کردم و رفتیم دیگه.

 

حالا یه فلش بک بزنیم به ظهر، بعد از ناهار. لمیده بودم و سر خوش از برنامه شب می‌گفتم که خواهرم گفت انگار اصلا ختم قرآن نداری که اینقد خیالت راحته، منم سیخ نشستم که کدوم ختم؟تعجب گفت مال صمیم دیگه. خندیدم گفتم نه بابا! من فقط خواسته بودم دعام کنن ملت، من که قرآن نمی‌خونم. اونم نشونم داد اسم و رسمو جزئی که باید بخونم رو، حالم خیلی‌ گرفته شد که شاید اجر کار بقیه رو من ضایع کنم نگرانولی‌ دیدم همون‌جا هم بعضی‌‌ها گفتن که فارسی‌ می‌خونن و خوب نظر خودم همیشه این هستش که نیت مهمه. اونجا که رسیدیم من دنبال قران می‌گشتم که یه خانومه مال خودش رو به من داد و من جز خودمو که پیدا کردم چی‌ دیدم؟ ترجمه فارسیش به شعر بود، وای خدای من، اونم ۲ تا سوره که خوندنشون حس خیلی‌ خوب میداد بهت.بغل کامنت‌های خودم و صمیم رو هم برده بودم که دعا کنم برای کسانی که خواسته بودن، دیگه یه جا هم گفتم برا حاجت دل‌ همه خواننده‌ها کمپلت! نیشخندخودمو راحت کردم! واقعا یادم رفت برا خودم و گیو دعا کنم! فرداش که یادم اومد خودمو دلداری دادم که عوضش بچه‌ها برام دعا کردن که میدونم همینطورم هست.قلبماچ

 

ساعت ۳ خواستیم بیائیم خونه که بهمون سحری هم دادن (قیمه) که همراه با سالاد شیرازی آورده شده اینجا برا ناهار امروز. تا ۵ صبحم مجله خوندم و اذان که تموم شد خوابیدم،تا ۱۰.۵ که بیدار شدم مثل فنر میپریدمو به دلایل مختلف بیدار میشدم، بیدارم که شدم قرار بود برم خونه گیو اینا ناهار که خونه یه ته بندی کردم که میزو نخورم باز! خجالتدوش گرفتمو یه بلوز آبی‌ فیروزه ای پوشیدم که مامان گیو هم همون رنگی تنش بود‌و‌ اون از آبی‌ من تعریف کرد، من از آبی‌ اون!خنده باز هم دستامو گرفتم تو دستام بردم!خنثی عوضش خدمات آرایشی انجام دادم، میگم حالا.

 

ناهار ته‌چین مرغ بود و مخلفات، اینو زدم. بستنی هم روش، عصرونه همسایشون آش رشته آورد، اونم بعله! میوه و چندین بامیه (۸ یا ۱۰ تا!) با چندین چای و... اوکی دیگه نمیگم، خودمم الان یه‌جوری شدم!سبز مامانش اینا یه مراسم ختم میخواستن برن که کم کم آماده میشدن، من دیدم مامانش داره ابروهاشو برمیداره با عینک و دقت و اینا، دیدم سختشه، گفتم بیاین اینجا من بردارم، خلاصه آبروها رو که کمون کردمو چشم مامانش بسته بود گفتم: زحمت کشیدین، مرسی‌، خداحافظ! نیشخندکه دیدم مامانش خیلی‌ راضیه و لازم نبود در برم! بعد با کمک گیو موهاشو که بیگودی پیچ بودن رو هم تازه سشوار کشیدیم که من برا اینکه گیو با نگاهش منو نکشه که مجبورش کردم بیاد واسه من سشوار بگیره! اصلا نگاش نمیکردم!مژه خلاصه مامان باباش کلی‌ جینگیل و خوشگل کردنو رفتن، ما هم دیدیم دیگه نمی‌تونیم چیزی بخوریم رفتیم پارک بلکه یه کم چربی‌ بسوزونیم. دوستامونم دیدیم و ۱۲ اینا اومدیم خونه. امروزم با درخواست افزایش حقوقم موافقت شد که الهی فداتون شم منو دعا کردین جیگرا! بغلماچ

 

این دستور رو یه خواننده گل با معرفت برام فرستاده ، عزیییییییییییزمماچ، نمیتونم بگم اون لحظه که ایمیلت رو دیدم چقدر ذوق کردم که واسم وقت گذاشتی، منم با اجازت میذارم اینجا تا بچه‌ها هم استفاده کنن، بوووووووس.


بقیه ش اینجاس
[ ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب از عنوان معلوم شد امروز اینجا چه خبره و اینم معلوم شد که من طبق موجودی یخچال خودم غذا درست کردم باز! بازندهبا گیو رفتیم خونه که بیاد کولر رو نیگا کنه که دیدیم کولر دیوونه خودش درست شده خود به خود و گیو رفت خونه.ابرو منم که گرمم نبود و خوب خوب بودم شروع کردم به آشپزی. آب جوش آوردمو سیب زمینی‌ انداختم توش و هویج، تو آب هم نمک ریختم و یه دونه سیر له‌ کردم انداختم تو قابلمه. اومدم سوسیس رو تفت بدم، پیش خودم گفتم چه کاریه آخه؟! انداختم تو آب جوش اونم، بعد هی‌ میشکفت هی‌ من ذوق می‌کردم!نیشخند

اینم سبزیجات آب پزه شده.

شیر ۱ پیمانه گذاشتم جوش بیاد و مثل شتر ۲ قاشق غذا خوری آرد ریختم توش و هم زدم که گوله گوله شد!!!خنثی (قابل توجه خانومایی که به من میگن کدبانو!!زبان) بعد صافش کردمو مثل آدم ۱ قاشق آرد ریختم تفتش دادم و شیرو کم کم مثل آدمیزاد بهش اضافه کردم! تو این شیر یکم نمک، فلفل، عصاره زعفرون ریختم و اون فلفل دلمه ریز شده که در تصویر بالا مشهود هستش رو هم ریختم توش وقتی‌ از گاز برداشته بودم که خنک تر شه.

بعد دیگه سبزیجات رو رو هم سوار کردمو آویشنم ریختم تو همون شیر که مزه ش همه جا نفوذ کنه! بعد این کرم من میگفت یه رنگی کمه که همون قرمز گوجه‌ای مدّ نظرم بود البت! نصف گوجه خورد کردم و ریختم روش و سس سفید که پنیر پیتزا هم ثانیه آخر قاطیش کردمو سریع ریختم روش تا پنیر شیر رو چسبونک نکرده که پایین نره.


رفتم دوش و اینم نیم ساعتی تو فر بود. و اینم تصویر آخر.

مزه ش خوب بود، کلی‌ هم میشه تنوع داد و سبزیجات دیگه قاطیش کرد. این گوجه ‌هه رو مدیون منید اگه نزنید! با پنیر پیتزا که قاطی میشه٬ تو فر سفت میشه بعد زیر دندون میاد و اووووم آخر سورپرایزه!خوشمزه

این جا سویچی‌ها رو‌ از مترو خریدم (پارسال زمستون) دختره رو به عنوان نماد خودم دادم به گیو، پسره هم که نماد گیو هستش و پیش منه.


این عکس هم پریشبا گرفتم از تو صف بنزین، خلاقیت ایرانی رو دارید جون من؟!قهقهه

دیشب تو پارک خیلی خوش گذشت٬ نشستیم شام که خوردیم یهو شدیم ۸ نفر! یه حکم بازی کردیم که آبجیتون هر ۷ دست رو حاکم بود و یه دست که گیو به ورقا دست نزد قبل از حکم کردن من٬ دستو به هم زدم که قبول نیست٬ این متبرک نشده بود!!از خود راضی یعنی ترکوندیم طفلکی ها رو! سعید پیشنهاد داد بریم لاس وگاس همه دلارا رو بار کنیم بیاریم با خودمون!!!خنده

 

وقتی ۲ ساعت بیکار باشی و بشینی هی حرف بزنی٬ قاطی میکنی و مث رفقای ما به مهندسی سازه رو میاری!

[ ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیشب ساعت ۱۱.۵ که حالم خوب خوب بود و همه چی‌ زیادی عالی‌ بود، سرم که رو شونه گیو بود و هر از گاهی‌ چونه ش رو به نشونه محبت می‌ذاشت روی سرمو موهامو ناز میکرد، همون موقع که صدای آب بود و صدای بازی بچه ها، هوا اینقدر خوب بود که میشد همون لحظه عاشق شد‌ و من حالم خوب خوب بود، چشمامو بستمو برای همه تون دعا کردم، واسه دعا حتما نباید زار زد، میشه حال خوش داشت و از خدا خواست که این خوشی‌ همه گیر شه. اسمایی که یادم بود رو گفتمو آخرش خوشی‌ رو برای همه خواننده های گلم خواستم. تا حالا فال فروش ندیده بودم تو این پارک، اونم اون وقت شب! فال فروشی که حاضر شه فالش رو ۲۰۰ تومن بفروشه!! ( موجودی خورد جیبم که بعد از خرید سیگار گیو نصیب من شد! ) چشام بستمو برای حاجت دل مهربون همه کسانی که التماس دعا گفته بودن نیت کردمو این در اومد:


لازمه بگم بعد از اون چه حالی‌ داشتم؟!لبخند

 

باز این کولر لعنتی خراب شده بود و من دیروز عصر گرما زده شدمافسوس، با دوستم کلی‌ هماهنگ کرده بودیم واسه رفتن یه جای با صفا تو خیابون کارگر که من حالم بدتر و بدتر میشد. گرما زده که میشم به حالت غش میفتم و نزدیک بود کله پا شم که فرشته نجاتم مستر گیو رسید و منم به زور خودمو کشون کشون بردم زیر دوش و بیرون اومدم بهتر بودم و گیو کولر رو میزون کرد که حال من بهتر شد ولی‌ دیدم اگه برم جایی که گریه کنم، فرداش از سردرد نمیتونم چشمامو باز کنمو بیدار بودن تا ۴ صبح راندمان کار امروز که روز فوق پر کاری هست رو پایین میاره که وجدان درد میگیرم بعدش. ۵شنبه میرم که به کسی‌ هم ضربه نخوره.فرشته این شد که نشد و گیو ساعت ۱۰.۵ منو از خونه بزور برد بیرون و ۵ مین قبلش هم کولر از کار افتاد که ما پررو نشیم!!منتظر امروز دیگه تعمیرکار میبریم رو سرش ببینیم چه مرگشه کلا!!

 

وقتی‌ که طبق توصیه گلی که گفت حالا که نمیتونی‌ بیای دعای ناد علی‌ رو برات کامنت میزارم بخون، تو مسیر خوندم دعا رو، ذکرش رو هم گفتم و در جواب قربون صدقه گیو و این سوال ۳ ثانیه یک بار که "حالت خوب نیس عزیزم؟" گفتم دارم ذکر میگم!!!ابرو چشاش اندازه در قابلمه گرد شد! این که همیشه پر انرژی باشی‌ یه معایبی هم داره، همین که ۲ مین حرف نزنی‌ و شیطونی نکنی‌ ملت شاکی‌ میشن که چی‌ شده و چته و اینا؟چشم

 

ناهار بامیه دارم و ماست شیوید، شیویدش رو یه دسته صبح که میومدم چنگ زدم از تو یخچال و آوردم با خودم و اینجا قاطی ماست کردم!نیشخند دیروز به آلما گفتم که غذاشو میخوام درست کنم، اتفاقا شیر هم نداشتیم که خریدمو نصفشم همون موقع ماست بستم، ولی‌ اینقد حالم بد بود که به جز شستن لباسا توسط لباسشویی زبانبه کار دیگه نرسیدم. حالا امشب سوفله مجارستانی به سبک مهرسایی درست میکنمو اگه خوش آبو رنگ شه با عکس میام. ممنون از همه عزیزانی که برام دعا کردن، امروز با اینکه روز سختی‌ هستش، حس خوبی‌ دارم، ازتون انرژی گرفتم.ماچ اون ساعتی که قرار بود همگی‌ به صورت مجازی دعا بخونیمو منم همراهیتون کردم کامل حس می‌کردم حس خوبی‌ که ردو بدل میشد، دوستتون دارم مهربونا.بغل

[ ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

به زودی در این مکان گزارش بازدید از جشن*واره ییلاق عشا*یر ایران همراه با عکس نصب میگردد!

۳:۵۰ عصر:

هررررررچی نوشته بودم پرید!!!!خنثی پس فقط یه گزارش تصویری میدم و میرم که امروز اصلا نمیخوام اضافه کار وایسم.

 

این شیرینی‌ رومانتیک رو اون صبح که می‌رفتیم محضر آقای گیو برام خریده بود که از گشنگی غش نکنم، منم هم بغض داشتم هم اینو تند تند میبلعیدم!نیشخند


دیروز خونه که رسیدم آستینا رو زدم بالا و لوبیا پلو رو استاد کردم، ترجیح میدم جای رب از گوجه تازه استفاده کنم، هم خوش قیافه تره میشه به نظرم و هم مزه گوجه تو برنج رو عاشقم!قلب


اینم لوبیا پلو آماده که دارم می‌کشم تو ظرف شرکت که بیارمو امروز هم با سالاد شیرازی خوردم اینجا.خوشمزه

میخواستم قبل از اینکه باز برم خونه گیو اینا مامانشو بیرون ببینم، به چندین دلیل.ساکت به گیو گفتم یا بریم جشنو*اره عش*ایر یا پیکنیک با مامانت. که رفتیم جشنواره (مرسی‌ گلی عزیزم که گفتی‌ اینجا رو رفتی‌ و خوب بوده، پیشنهادت عالی‌ بودماچ) جای شکم چرونی بود بیشتر تا دیدن زندگی‌ عشایر!گاوچران ولی‌ جالب بود، اینا هم تعدادی از غرفه ها.

 

اینم غذایی که ما خوردیم با ریحون و نون و دوغ محلی، مثل کباب کوبیده بود ولی‌ تو مشت گلوله میکردن تو اون منقل مخصوصه کباب میکردن، مزه ش هم خیلی‌ خوب بود.


اینم ورودی ۵ تومنیش که وقتی‌ پرسیدیم مگه چه خدمات اضافی میدین؟ گفتن رقص آذری برگزار میشه که اگه شما دیدین ما هم دیدیم!!!منتظر

 

خیلی‌ حرف دارم بزنم ولی‌ ایشالا یه  وقت دیگه...لبخند

بچه‌ها لطفا لطفا پیلیز! واسه من دعا کنینبغل، اگه مثل مژی نی‌نی دارین بگین اون فرشته کوچولو هم برا من دعا کنه که بی‌ گناهن و خیلی‌ عزیزقلب. ۳،۴ سال اخیر شب قدرو به الواطی گذروندم و امسال میخوام با یکی‌ از دوست جدیدا برم یه جای با صفا واسه دعا. خدا کنه بشه، من به دعا، حالا به هر زبونی، و اون انرژی که می‌فرسته اعتقاد شدید دارم، پس اگه از من یه خاطره خوب هم دارید یا حس خوبی‌ از اینجا گرفتید بدونید که منتظر دعاهاتون هستم.ماچ

ممنون دوستای گلم...

 

[ ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

این متنو در حالی‌ تو موبایلم مینویسم که کنار گیو دراز کشیدم به شکم، اونم داره آسمونو نگاه میکنه و از امروزش برام حرف میزنه، ساعت ۱۰:۲۰ شب ۱۵ مرداد ۹۱،مکان: پارک. میخوام زمان رو نگاه دارم! فقط صدای این گیتار کلاسیک باشه و آب روون و خنده این بچه هه که خود روح زندگیه...

 

شنبه عصر که میرفتم خونه٬ گیو اومد دنبالم وسط راه و بعد رفت سراغ کولر( به خدا دیگه درست شد!!اوه) من با یه شربت آلبالو بعد از تعویض لباس رفتم پیششو وقتی‌ از نگاه کردن به تلاشش خسته شدم، دمپایی هامو در آوردمو گذاشتم زیر سرم همون‌جا دراز کشیدم!!خنثی ایش نیستم بابا، هم باد خنک میومد، هم تلاش گیو رو نیگا می‌کردم که عرق می‌ریخت و واسه منم لبخند میزد پسرم. با چه قدرتیشو نمیدونم!!متفکر

 

خلاصه تموم که شد و کولر نرم و بی‌ صدا شد منم رفتم حموم خاک و خل پشت بومو شستم از خودم! نیشخند آماده شدیم رفتیم پارک، بچه‌ها رو هم دیدیم و نیمکت نشینی و پیاده روی کردیمو هله هوله خوردیمو بعد خونه در خنکای کولر لالا.

 

یکشنبه:  صبحم با هق هق گریه شروع شد! قرار بود گیو ۸.۵ بیاد که بریم دفترخونه و بعدم اون کار من. رفتم پایین و زباله‌ها رو میبردم سر کوچه که پرچم مشکی‌ دیدم و یه عکس. جلو که رفتم شوک شدم، همون آقاهه که میلنگیدو مغازه ش سر کوچه بود، یه بارم ازش خرید کرده بودم. عذاب وجدان یهو یقه منو گرفت که چرا از این مرد بدت میومده!؟ چون فکر میکردی فضوله؟ فقط فکر یعنی‌ همون پیش داوری!؟ خیلی‌ خری!نگران

 

بگذریم... گیو اومدو رفتیم من ۲تا امضا دادمو اگه چند روزی نیومدم بدونین که پشت میله‌های زندونم و دستم از نت کوتاه! بعد از اونجا رفتیم محل کار قبلی‌ من که قرار بود پول بگیرم شنبه. آقاهه منو دید کلی‌ هپی شد و گفت چرا بی‌ خبر اومدی، عصر بین ۵ تا ۶ بیا که حرف بزنیم. گیو رو هم دید، چون من گفتم پول رو برا مراسمم می‌خوام که عید فطره!!!!دروغگو نصیحتمون هم کرد برای زندگی مشترک که ما داشتیم میمردیم از خنده اون لحظه! بعد در راستای خیلی‌ مفید بودن اومدیم سر کوچه محل کار من و رفتیم حساب باز کنیم، من که تهدید شده بودم اگه حساب ملت باز نکنم دیگه حقوق نمی‌گیرم!آخ گیو رو هم تشویق کردم به حساب باز کردن تو اقتصاد* نوین چون خودم از همه چیزش خیلی‌ راضیم. خلاصه کارمونم با هم تموم شد و خداحافظی و پیش به سوی کااااار. سر کار هم واسه همون ۲ ساعت تاخیر پدرم در اومد تا آخر وقتاوه، یه کرم ریختم که حال کنین و رفتم! نیشخندعسل بانو یه کامنت خصوصی داده که من از بس خندیدم براش مردم! حالا میذارمش اینجا تا شما هم لذت ببرید، ساری عسلی!زبان

 

یه بیماری هست به نام (یو یو)
از همون بازی دوران نوزادی برگرفته شده. همون بازی که یه نخی به یه شی بسته شده بود و با تکان نخ اون شی بالا پایین می رفت
یه همچین چیزی هست تو وجودت فک کنمنیشخند

نویسنده: عسل بانو

 

 

امروز نوشت از شرکت(دوشنبه):

دیروز بعد از تموم شدن کار اینجا رفتم محل کار قبلی که باز هم گیو عزیزم اومد، می‌تونستم تنها برم ولی‌ اومد و خوب من نمیدیدمش اونجا ولی‌ دلم قرص بود. قرار شد تا ۲، ۳ روز دیگه تماس بگیرن باهام برای مبلغ و انتقال که خوب نصفشم بدن واسه من شیتیله!نیشخند همین که رفتم دنبالش قورت دادن یه قورباغه‌ی گنده بود واسه من، ولی‌ بدانید و آگاه باشید که همچنان به دعای دوستان گل احتیاج دارم!بغل راستی‌ بچه‌ها همسایمون که فوت شده، واسه آرامش روح اونم دعا کنین.لبخند

 

خونه که رسیدم نزدیکای ۷ بود، یه دوست رو میخواستم پارک ببینم که گفت بعد از افطار میاد. منم نزدیکای ۸ شروع کردم به پختن حبوبات پلو و عمرا بگم چیه چون زیادی من در آوردیه!زبان آماده شدم و گیو اومد رفتیم پارک و اون دوستمونم نیومدمنتظر و بقیه ش رو هم که همون‌جا تو پارک نوشتم. دیشب نمیدونم چرا همش لاوم زده بود بالا و میخواستم برم تو حلق گیو!! آخوسط نوشتن هی‌ بهش نیگا می‌کردم، فک کنم نگاهام اینقد پر عشق و لبخند بود که بچه م هی‌ در جواب دستمو می‌بوسید.ماچ خدا رو شکر می‌کنم که هستش پیشم، حتی اگه خدای نکرده بعدا نباشه، الان این حس فوق‌العاده خوب رو به من میده و کلی‌ امید، یه وقتایی به کاراش فکر میکنمو بغض می‌کنم از شادی بودنش... حالا اینجا هم واسمون دعا کنین!بازنده

 

 

خوب من که سواستفاده‌های دعاییمو ازتون کردم، برم دیگه!نیشخند یه عالم به خواننده‌های گلم اضافه شده (از ۲۰۰،۳۰۰ ثابت رسیده به ۱۲۰۰!!!وقت تمام) که میخوام برم خونه شون مهمونی‌. خلاصه هر دیدی بازدید داره، نمیشه که هی‌ بیاین اینجا دولپی بخورین و منم همش پذیرائی کنم!زبان عزیزان دلی‌ که از گیو می‌پرسید، اینجا رو بخونید، تقریبا توضیح دادم در موردش. امروز قرار بود بریم خونه هستی‌ که جواب تلفن نداد دیشب و چه بهتر، دوستای گل خودمو میبینم!زبان ولی‌ استخر خونمم افتاده پایینا!شیطان

[ ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

ساعت ۱۰.۵ اومدم سر کار٬ محضر بودم با گیو!!!!نیشخند الان میام مینویسم در حین ناهار خوردن.

 

ساعت ۴:۳۰

ببخشید بچه ها! میدونین که کرم دارم! مژهاون محضر رفتن مال کارای کارت خدمت آقای گیو بود. فردا همه چی رو میگم اگه مث امروز تو سر خودم نزنم واسه کارا. ساعت ۵ میخوام برم پیش اون آقاهه که صبح رفتم و گفت ۵ تا ۶ بیا. هر کی از اینجا رد شد دعام کنه لطفابغل مبلغی که باید بده ناچیزه ولی من روش حساب باز کردم و میخوامش. مرسی دوستای گل عزیزم

[ ۱٥ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

پنجشنبه با همکارم رفتمو مستقیم رفتم خونه به دلیل گرسنگی مفرط، خدا رو شکر کردم که وسیله برا کیک خریده بودم دیشبش چون اون لحظه فقط میخواستم برم خونه و ناهار قورمه سبزی مامان پز که تو فریزر گذاشته بود‌و‌ بغل کنم! از این به بعد رو روزه دارا نخونن که بعد بیان منو فحش بدن، آفرین دختر گلم! ببند صفحه رو بعد از افطار بیا دور هم باشیم!ماچ

 

آقا ما ناهارو زدیمو به سرعت نور شروع کردیم، اول فیله مرغ‌ها رو از پاکت در آوردم و فقط یه کم نمک زدم گذشتم تو تابه بپزه،مزه دار بود دیگه که اینجوری شد:

گذاشتم خنک شه و رفتم سراغ کیک، یه جایی دیدم نمیتونم وایسم نشستم کف آشپزخونه و یه سینی که گذاشتم تو فر یهو به ذهنم رسید که بقیشو قهوه‌ا‌ی کنم. منم که کله خر! کاکائو زدم بهش و یه ۲،۳ قاشق شیر و اون که از فر در اومد اینو جایگزین کردم:

 

اینجا هم که مرغ‌ها خنک شده نگینی کردم با یه اوچولو فلفل دلمه نارنجی نگینی، اونم که کیک اسفنجی ساده اس که داره خنک میشه.

 

خواستم یه کرم موز اختراع کنم واسه وسط کیک هامتفکر، شیر گذاشتم جوش بیاد یه پیمونه، نصف ژلاتین لیمویی هم ریختم توش، بعد گذاشتم تو یخچال یکم سفت شد ریختم تو ۱،۲،۳ با یه موز قاطی‌ کردمو یکم پودر شکر. چیز خوشمزه‌ای شد! به جون خودم!!نیشخند کیک کاکائو که خنک شد اینو ریختم روشو صاف کردم:

 

بعد کیک ساده و در آخر مربا شاتوت. کلا هم کیک رو کم شیرین کردم که زیاد شیرین نشه اینجوری، اینم یه عکس از خونه محسن اینا که نور افتضاحه والا خوش رنگو خوش قیافه بود و همه ش خورده شد و دوستمون پریسا گفت این کرم چیه؟ چقدر خوشمزه است، بعد من یادم نمی‌اومدخنده!!

یادم که اومد بهش گفتم. زیاد از مهمونی‌ نمیگم چون الان به شدت حالم بده! افسوسفقط اینکه چون جا کم بود من همش مجبور بودم رو پا گیو بشینم، مجبور بودم! میفهمی؟!بازنده تا ساعت ۲.۵ هم بودیم که ۲ ساعتی پانتومیم بازی کردیم که مینویسم چیا رو در آوردیم که ثبت شه و بعدا یادم بیاد عجب آدمای هنرمندی هستیم ما واقعا!خنثی

 

۱۵ نفری بودیم، این محسن خر هم ماکارونی‌ها رو ساده گرفته بود و وقتی‌ محکم زدمش در دفاع گفت همین مدل رو داشته، پسره گشاد!زبان

بچه فرداش مسجی تشکر کرد واسه زحمتا که من واقعا با اینکه اذیت شدم ( عینکم رو نبرده بودم، چشام آفتاب خورده بود. سردرد شده بودم و حالت تهوع داشتم، دستامم می‌لرزید! در این حد چشمای من به آفتاب حساسه و همه سیستمم ارور میدهابله)

 

شوهر خاله کوچیکه من از همین بچه‌ها بود، بود یعنی‌ هست ولی‌ الان کاناداست، آذر پارسال رفت. رفت که خاله ‌هه تا عید بره پیشش، زیاد عاشقن این زوج، یه دوستی‌ که از سال ۸۲ تا الان ادامه داره. تفاهم و عشق و هر چیز خوبی‌ که فکرشو کنید تو این رابطه شون هست. فقط این که این دوری دیگه داره از پا میندازدشون.افسوس منی‌ که به رفتنش فکر می‌کردم اشکم میومد، حالا فقط می‌خوام بره، چون منم از همون آذر پارسال فهمیدم دوباره که وقتی‌ یکیو دوس داری کنارش آرومی دوری ازش خیلی‌ خیلی‌ سخته. من لوس نیستم و همیشه هم ادعا کردم وابستگیم کمه، ولی‌ وقتی‌ خونه محسن اینا منتظر بودم گیو از خونه بیاد و دلم بی‌ طاقت شده بود و میخواستم اگه شده ۱۰ مین زودتر بیاد،دیدم خاله چقدر سختشه... بمیرم برا دلت عزیزم. حالا امروز فهمیدم که ویزاش ریجکت شده!!!!!! دنیا رو سرم خراب شد، گوشی تو دستم بود و شوک بودم، به خودش که زنگ زدم شروع کرد به من روحیه دادن و راهکارا رو یکی‌ یکی‌ آروم توضیح داد، منم اینور اشکام میومد. امیدوارم درست شه، دعا کنید برا این زوج بچه ها، لیاقتشون بهترینه.

 

اگه تا الان نوشتن طول کشید واسه این بود که باز سردردو لرزش دست و... خلاصه می‌خواستم بهتر شم که بتونم بنویسم و عکس بذارم. شما ببینید عمق فاجعه چقدره که اشتهای من کور شده و هنوز سراغ فسنجونی که دیروز پختم نرفتم!!!

 

راستی‌ این آخر هفته جمعه هم داشتا، از صبحش نمیگم که یادم نمونه، فقط اینقد تو آشپزخونه وایسادمو تمیز کاری کردم که هنوز کف پای راستم درد میکنه! ولی‌ همین که بعد از رفتن مامان هنوز همه جا تمیزه و تمیزی زیاااااااااد به من آرامش میده باعث میشه دردم یادم بره!لبخند این که صبح پا میشم همه جا تمیزه باعث میشه روزمو خیلی‌ خوب شروع کنم. همه کارام که تموم شد یه چرت هم زدم و بعد گیو اومد رفتیم خونه شون، مامانش اینا مهمونی‌ بودن، ما هم تی‌وی دیدیم، شام خوردیم، به پیشی شون غذا دادیم. گیو هم کلی‌ قربون صدقه م رفت و پاهام رو ماساژ داد، خدا خیرش بده که اگه ماساژ نداده بود من عمرا می‌تونستم بیام سر کار امروز.

 

این ماجرا خاله که پیش اومد زنگیدم به گیو و خبرو که بهش دادم بهش میگم: تو بدون من هیچ جا نمیری!!!خنده اگه این پست درهم برهم یا طولانی‌ شد ببخشید، هم تیکه تیکه نوشتم هم اوضاع روحی‌ به هم ریخته بود، فقط خواستم بنویسم که بچه هایی که هر روز می‌خونن دست خالی‌ بر نگردنماچ. لطفا دعا کنید، هم برای خودم‌٬هم خاله کوچولوم که با اینکه صداش آروم بود ولی‌ هم بغض داشت هم واسه دیدن عشقش خیلی‌ خیلی‌ مصمّم بود...

 

اینم یه تعدادی از پانتومیم های اجرا شده :

 

فلونه دختر دکتر ارنست، جوان مرد قصاب، احتمالا دارم عاشقت میشم،حال نزار، پرونده سازی، تمشک، لیزینگ خودرو، بی‌ همگان به سر شود - بی‌ تو به سر نمی‌شود، اداره امور اتباع خارجه، میعادگاه، یاخته، بروکراسی، عمو مجید قناد و قلقلی، جاده و ‌اسب محیاست بیا تا برویم، مار غاشیه٬ یبوست و ...

 

[ ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

در ابتدا باید تشکر کنم از نانازی عزیزم که دیروز وبلاگ منو ترکوند طبق شواهد زیر!


منم میخوام سو استفاده کنم و از اونجایی که به دعا و فرستادن انرژی، حالا به هر زبونی که باشه، اعتقاد دارم خواهش کنم از هر کسی‌ که الان اینجا رو می‌خونه که یه لحظه چشماشو ببنده و با لبخند دعا کنه که آقای "ف‌‌‌" پول من رو بعد از یک سال بده که لازمش دارم، مرسی‌ دوستای خوبم. ( الان بهش زنگ زدم گفتم شنبه میام، گفت بیا ببینیم چی‌ می‌شه، کّل انرژیم الان فروکش کرد!خنثی!!انرژی مثبت فراوون پیلیز!)

 

خدمت شما عارض شم که امشب مهمونی‌ محسنو! هستش که دستش درد نکنه بچه‌ها رو دعوت کرده دورهمی و ۱۴،۱۵ نفری میشیم. محسن هم مثل خودم کارمنده و از اونجا که خیلی‌ آدم فس فسی هستو آخرش خودمون خانوما همه کاراشو میکنیم و همین که خونه شو میده که بچه‌ها دور هم باشیم لطف میکنه، ما گفتیم غذا رو درست می‌کنیم.لبخند من قرار شد سالاد ماکارونی رو اوکی کنم و خواهرم همون گوجه بادمجون. بعد من دیدم مرغ سالاد رو پختن زیاد شاید کار نداشته باشه و برای پر کار شدن خودم (نه که وقتم زیاد دارم از اون لحاظ!چشم) میخوام کیک اسفنجی هم درست کنم در یه سطح وسیع، یعنی‌ تخت باشه، بعد با ژلاتینو شیر و موز یه کرم مانند درست کنم بذارم وسطش و رو لایه بعدی هم مربا شاتوت که اون روز عصر درست کردم بکشم، کلا بشه مثل همون که اون روز قبل از سینما برا گیو درس کردم!! نیشخندمیدونم، خودمم الان عاشق آدرس دادن خودم شدم! آهان، پیداش کردم! این شکلی‌ میخوام بشه با رنگهای مختلف ولی‌. مرغ هم از دیروز که خریدم تو آبلیمو تازه خوابیده تا خوب مزه دار شه.

 

 

اگر فک کردید میدونم " چی‌ بپوشم " سخت در اشتباهید!! فقط صبح یه نیگا کردم دیدم دوس دارم شلوار بنفش بپوشم یا قرمز! مهم تر از اون که لباس باشه هنوز در هاله ای از ابهام هستش و اینم میدونم که بعد از مدت‌ها میخوام موهامو فکل گنده کنمو بالا بزنم، از فر و صاف و کج و معوج اینا خسته شدم دیگه. حالا از ۲ تقریبا تا ۵ اینا وقت دارم به کارام برسم، بعد یحتمل لاک عوض کردن این ناخونای دراز رو هم باید فاکتور بگیرمو به ترمیم اکتفا کنم!نیشخند  برم که سرم شلوغ شد طبق معمول آخر ساعت ۵شنبه ها!

 

الان اون خاله بارداره مسج داد که چه اسمی واسه پسریمان پیشنهاد میکنی‌؟ از اسمایی که گفته بود یکیو بهش گفتم و دلم لرزید و بغض کردم!قلب الهی فدات شم جوجه که نیومده عاشقتم وروجک!ماچ بچه‌ها کسی‌ می‌دونه داروی تسریع زایمان چیه بدیم زائو بخوره به جای اواخر شهریور تعطیلات عید فطر بچه دار شه که منم بتونم برم ببینمش؟!شیطان بعله من فکرم خیلی‌ شیطانیه، ولی‌ مجبورم! می‌فهمی؟!زبان

[ ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان که دارم مینویسم کفشامو در آوردم و پاهامو شستم دمپایی‌های یکی‌ از بچه‌های حسابداری که نیومده رو پوشیدمو ۴زانو نشسته روی صندلی‌ در خدمتتونم، از خود راضیتا رئیس روسا نیومدن واسه خودم دارم حال می‌کنم.

 

این بلیت دیروز سوخت شد! چون اصلا حوصله نداشتم زود بریم اونجا بعد بگن نشده و این حرفا، اصلا لذت رزرو اینترنتی به همین بی‌ دردسر بودنشه. اینه که خونه موندم و در عرض جیک ثانیه یه کم از سیب زمینی‌ آب پز شده واسه کوکو اون شب تو یخچال گذشته بودم، نگینی کردم با یه ورق ژامبون (دیگه تموم شد به خدا!!!خنده) نگینی کردم با فیله مرغ استخراج شده از استریپس دیشبش!زبان و خیار شور و گوجه سفت، یه سالاد درست کردم با آب یه لیمو تازه و یه کم سس مایونز. چون تو پارک مراحل آخرش انجام شد و خیلی‌ کم نور بود اونجا عکس نگرفتم دیگه والّا خیلی‌ خوش قیافه بود.خوشمزه

 

دیشب ۲تائی‌ بودیم دیگه، همش هم در حالت دراز کش حرف زدیم و من کلی‌ از دوستای جدید وبلاگیم براش گفتم، البته ۱ ماه پیش اینا بهش گفتم یه جا همه چیو مینویسم و آدرس هم بهت نمیدم! نیشخندخدا رو شکر اونم به خواسته م احترام میذاره و کنکاش نمیکنه. چند باریم که خونه شون کامنت جواب دادم با Private browsing از Mozillaرفتم که آثاری از آثارم نمونهعینک حالا دیشب که میگم بچه‌ها از مزاحمت‌ها اینا رو تعریف کردن میگه: مهرساااا، چرا کولی بازی در آوردی تعریف همه رو نگران کردی آخه؟!تعجب ببینین بچه م به فکر احساسات شماس!!!خنده

 

اون دفعه که محسن دورهمی دعوتمون کرده بود، زنگ زدم بهش که میخوای چی‌ درست کنی‌؟ گفت ماکارونی، گفتم نه اونجوری همش باید تو آشپزخونه باشی‌ آخرش هم خدا می‌دونه خوب در بیاد یا نه، میرزا قاسمی درس کن! نیشخندکه درست کرد‌‌ خوب بود، البت که همه زحمتش رو نامزد اون یکی‌ محسن کشیده بود! حالا دیروز باز زنگ زدم بهش که چی‌ میخوای بپزی و اذیت نشی‌ که گفت الویه می‌خوام درس کنم با ژامبون، گفتم نععععع، تلخ میشه! بازندهبا خود مرغ درست کنیم و از اونجایی که خرد کردن مواد هم زحمت بر هستش سالاد ماکارونی درس کن. استقبال کرد و همه مواد لازم رو هم براش مسج کردم، طفلک دوستم خیلی‌ کار میکنه نمیخوام زیاد زحمت بکشه تو خونه واسه مهمونی، اینجوری میتونیم همش بشینیم دور هم فقط بگیم بخندیم. اصلا همین الان جوگیر شدم زنگ زدم که مرغ رو خودم می‌پزم میارم بقیه شو تو اوکی کن که کنسرو هستش! آخه میترسم مرغ رو خوشمزه درست نکنه گند بزنه به مزه ش!آخ حالا اصرار میکنه که پولشو میگیریا، منم گفتم خیالت تخت، فک کردی من طلا بی‌ فاکتور می‌خرم؟!خنده

 

باز ۴شنبه هست ها!خیال باطل باز من خوشحالم که آخر هفته می‌شه و دوستامو میبینم و خستگی یه هفته پر کار از تنم در میره، خیلی‌ دوس دارم برم خونهٔ گیو اینا واسه ظهر جمعه ولی‌ فکر می‌کنم اینجوری زیاد زیاد می‌شه، میذارم واسه هفته دیگه و این جمعه رو روز تمیز کاری اعلام می‌کنم و آشپزی برای طول هفته آینده!لبخند راستی‌ چرا من امروز فقط ۳ تا ایمیل از شماها داشتم؟! بدو بدو، زود، تند، سریع واسم ایمیل بفرستید!منتظر

 

پ.ن. ساعت ۱.۵ قبل از ناهار (زرشک پلو)!: میخوام یه متن عشقولانه بنویسم واسه گیو فکس کنم! الان به شدت هیجان زده ام از این فکر ناگهان خطور کرده به ذهنم!!! عکسشم میذارم!نیشخند

 

تو رودربایستی گیر کردم! تازه کلی ادیتش کردم این شد٬ سو ساری که اینقد لوسه!خجالت

[ ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

مرسی‌ از توصیه‌های ایمنیتون بچه ها!بغل الهی فداتون بشم که گفته بودم هیچی‌ نگین و خصوصی بارونم کرده بودین و در گوشی از تجربیاتتون برام گفتین!نیشخند مثل همیشه فهمیدم دوستای مهربونی دارم که نگرانم میشن و اینقد مهربونن که همدردی می‌کنن و به فکر هستن.مرسی‌ گل گلیا!ماچ

 

دیروز بعد از کلی‌ مسخره بازی همکارا ( نه به اون غیرتی شدن صبحشون و شاخ و شونه کشیدنشون نه به لودگی‌های آخر وقتشون!!!ابرو) با یکی‌ از بچه‌ها رفتم تا خونه و بعد از یه استراحت و تمیز کاری صورت، رفتم سراغ آشپزی و خورش کرفس رو استاد کردم، توضیح جانبی در مورد مزه و متعلقات نمیدم اینجا آدم روزه نگرفته فقط خودمم!آخ

 

فهمیدم شب خونه تنهام، به گیو گفتم اونم بچه م ذوق زنون آماده شد که بیاد، منم رفتم دوش گرفتم که بوی نعناع جعفریم بره! خلاصه اومد و شام هم از بیرون گرفته بود که رفتیم پارک بخوریم خدای نکرده غیبت نداشته باشیم یه شب! تو پارک چی‌ دیدیم؟! پیشی‌ موووون، پسرم! قلبکلی‌ از استریپس مو دادم خورد و گیو هم براش شیر خرید و بعدم رفته بود تو پاکت کاغذی غذامون خوابیده بود، جونم! ماچنمیدونم من که اینجوری از گربه حمایت می‌کنم و گیو چندین بار تذکر داد بهم که عزیزم دورمون آدم نشسته، آروم‌تر فحش بده!(یه گربه ‌هه میومد کنار ما واسه پیشی‌ مون فیش فیش میکرد و کتک کاری هم کرده بودن که پیشی‌ می‌لنگید، منم دلم میخاس جرش بدم یعنی‌!عصبانی) چجوری میخوام بچه دار شم؟! خدا به خیر کنه!!!

 

بعد از شام و پیشی‌ نوازی رفتیم خونه و حالا نوبت نوازش من بود که... لپتاپ روشن شد که یه چیزی رو سرچ کنیم که مهم هم بود که دیدم ملودی آپ کرده و دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، حالا هی‌ من با چشای ریز شده دارم به دقت جزئیات رو می‌خونم، آقای گیو هم با همون دقت به من ابراز محبت میکنهآخ، ببخشید ملی‌ جونم که دیشب یحتمل کلی‌ فحش خوردی آبجی، شرمنده!!خجالت

 

بچه ها، شما که میاین میگین من بی‌ معرفتم، نیستم به خدا!نگران ببینین منی‌ که ۹،۱۰ آپ می‌کردم٬ حالا فقط تایم ناهار می‌تونم بیام. تازه اون وسط پراکنده میام میخونمو کامنت هم میدم. یه سری از شما مهربونا هم که اینجا رو میخوندین و من نمیشناختمتون اومدین خودتون رو معرفی‌ کردین و اگه وبلاگ داشتین گفتین و رمز هم دادین. حالا همه اینا رو گفتم که بگم من خنگم! خنثیجز چند تا رمز تابلو بقیه رو یادم رفته تقریبا، جز اونایی که دیروز بهم دادین. یه لطف کنین باز رمز رو بدین به این دوست خنگتون، این دفعه همه رو مینویسم واسه خودم ایمیل می‌کنم که گم نکنم، قول میدم، قول قول قول!بازنده

 

پ.ن.: باز گند زدم! رفتم اینترنتی بلیت گرفتم برا سانس ۱۹:۲۰ خوابم میاد، حالا که صفحه شو بستمو پرینت رو نیگا می‌کنم میبینم نه شماره صندلی‌ داده نه کد خرید! مسج و ایمیل هم نداده! تلفن سینما هم فقط گویا هست.‌ای خدا!افسوس

[ ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

الان که می‌خوام بنویسم هنوز اشک جمع میشه تو چشمم ولی‌ امیدوارم تا تموم شدن این متن حالم بهتر شه. قرار بود امروز راجع به پیشی‌ ملوسی که دیشب گیو از پارکینگ خونه خودشون آورده بود تو پارک آزاد کنه که گربه خودشون کمتر بزندش بنویسم، اسم عنوان هم قرار بود باشه: پیشی‌‌های ملوس!

 

امروز صبح که پا شدم باز هی‌ خدا رو شکر کردم که اینقدر هوا عالیه و تمیز و چقدر هم گل هست تو تراس همسایه‌ها که ما هم چشممون نوازش می‌شه. سر کوچه به سمت خیابون یه پسر تقریبا گنده کچل تو یه ۲۰۷ رد شد که زد رو ترمز و وایساد، خوب این چیزا طبیعیه ، طبق معمول بی‌ توجه رد شدم ولی‌ نگاه عصبانی شو تو آینه دیدم یه لحظه. یه ۳،۴ مین هی‌ وایساد و اشاره‌های عصبی و دستوری میگم بیا اینجا و اینا میکرد، منم که ترسیده بودم ولی‌ خودمو حفظ کردمو پریدم تو اولین تاکسی٬ بعد دیدم از دست راست اومده و باز یه چیزهایی میگه! خلاصه کنم تمام مسیر اومد پشت ماشین و سر یه چارراه من از تاکسی پیاده شدم و اون طرف چراغ قرمز باز شکر خدا سریع یه تاکسی گرفتمو نزدیک شرکت بودم دیگه ( از این چراغ قرمز همیشه متنفر بودمو فک می‌کردم اینجا جاش الکیه، ولی‌ امروز عاشقش شدم!) ۲ مین به شرکت مونده زنگ زدم به همکارم (اون که خیلی معتقده و منم خیلی دوستش دارم) و با صدای لرزون گفتم لطف کن بیا سر کوچه، جلو کوچه از تاکسی پریدم پایین و بعد از در اومدن از زیر یه موتور و یه ماشین! دیدم همکارم داره با سرعت میاد سر کوچه، بغض که داشتم از خوشحالی گریه م گرفت! بدو بدو رفتم پیشش. اون بیچاره هم اشک منو دیده بود، با چشم گرد منو نیگا میکرد، حسابی‌ هم نگران شده بود. رسیدیم شرکت دیدم بچه‌ها اومدن دم در استقبالم! پریدم بغل پریسا و اشکم در اومد دیگه، بعد که براش تعریف کردم میگه کاشکی‌ پلاک ماشین رو برمیدشتی حداقل، گفتم برو بابا! من خودمو خیس کرده بودم. پلاک بردارم بگم چی‌؟ اینجا ایران هستش عزیزم! مردیکه مزاحم زن متأهل بچه دار میشه، هیشکی هیچی‌ بش نمیگه و قاضی یه تعهد نامه زپرتی میگیره فقط، من بیام بگم این آقا منو ترسوند؟!

 

بامزه اون یکی‌ همکارم هست که پریسا گفته بود بچه ها فک کنم یکی‌ مزاحم مهرسا شده و این گفته آخه کی‌ جرات داره مزاحم اون بشه؟! میزنه لهش میکنه!خنده بعد من که اومدم میگه آخه کی‌ تونسته تو رو اذیت کنه واقعا؟ بهش میگم من همش از اون نگاه بدام بهش کردم که همه میگرخن میرن، ولی‌ نگو تمام مدت عینک چشمم بوده که طرف تحت تاثیر واقع نشده!! (سلام گیلاس!! یادته توام میخواستی‌ آقاهه رو از پشت عینک متاثر کنی‌؟!؟!دوستیم دیگه!!!ماچ)

 

الان خوبم، بهترم یعنی‌، آخه گریه که می‌کنم سر درد سرگیجه میگیرم. ولی‌ خاله کوچیکه آنلاین شد و کلی‌ خبر خوب بهم داد، بهترم. حالا از اون حالو‌ هوا در بیائیم و بریم سراغ شکم!خوشمزه من دیروز خونه که رفتم افتادم باز رو زولبیا بامیه ها! بعد گیو هم زنگید هی‌ میگفت پاشو شام درست کن بخور، هر چی‌ می‌گفتم من دیگه اشتها ندارم ( کی‌ گفت زکی؟!منتظر) میگفت نه، پا شو! بعد شروع کرد پیشنهاد دادن که من گزینه کوکو سیب‌زمینی رو که شنیدم اشتهام باز شد و گفتم اوکی. رفتم سیب زمینی‌ گذاشتم آب پزه شه و آماده که شد له‌ کردم با ۲ تا تخم مرغ و نمک فلفل سیاه و پودر سیر و ریحون خرد شده قاطی کردم، کف تابه رو چرب کردمو پهن کردم که بپزه.

 

خواهرم می‌خواست برا امروز ماکارونی درست کنه که یه قارچ و یه ورق ژامبون بهم چشمک زدن که ما رو هم محشور کن با کوکو! منم اوکی دادم بهشونو گذاشتمشون قاطی کوکو و در آخر یه چیز خوشمزه شد.

تیکه کردم بردم پارک خوردیم، گیو هم کتلت آورده بود. ۲،۳ تا از بچه‌ها هم اومدن که یکیشون زنگ زدن بهش که خواهرت با روغن داغ سوخته و رفت! میگفت جدی نیست، امیدوارم.نگران در جریان پیشی‌ ول کنون این گربه ‌هه همش بین منو گیو خوابیده بود یا یه کارائی میکرد که گیو راستی‌ راستی‌ داشت حسودیش میشد بهشماچ!!! بعد که گربه ‌هه رو که اسمش رو "مشکیه مشکی‌" گذاشتم (از بس مثل زغال سیاه بود ولی‌ نرم بود و خیلی‌ کوچولو) ول کردیم من اداشو در میاورمو خودمو میچسبوندم به گیو میو میو می‌کردم براش، اونم میخندید میگفت کووووفت!!!خنده

 

ناهار امروز که ماکارونی هست، امیدوارم کسی‌ اشاره نکنه به موضوع صبح چون میخوام فراموشش کنم و همینجوریشم این حالت تهوع و سر درد بهم میگه که یه اتفاق شوک کننده برام افتاده. مرسی‌ واسه همراهی و مهربونی همیشگیتون.بغل

[ ٩ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

من بالاخره به آرزوم رسیدم و دیروز که اینجا زیاد تر موندم مستر گیو اومد دنبالم و یادم نیست سر چی‌٬ گفتم حالا که اینطور شد باید برام زولبیا بگیری!نیشخند بعد از خرید هم ( الان دهنم آب افتاد یهو!) هی‌ تو ماشین میزدم بر بدن و هی‌ گیو حرص میخورد که ماشین رو میخوابونن بچه! خلاصه تا خونه هم زولبیا زدم هم گوش فیل هم بامیه، تو خونه هم باز با چای خوردم!خجالت می‌خواستم برا شام سالاد گیاهی هم درست کنم که گیو گفت من نمی‌خورم شام با اون همه زولبیا که خوردم و من رفتم سراغ ناهار واسه امروز. مرغ برداشتم تیکه کردم از سینه (ما پولدار نیستیم مرغ بخریما، تو فریزر داشتیم، منم یه کف دست بیشتر برنداشتم!!!!خنده) ۳ تا هویج بزرگ هم خلالی درشت خورد کردم و یه مرغ زرد نارنجی خوش‌رنگ پزیدمو ۸.۵ آماده شدم رفتیم پارک. قبل از رسیدن گیو یکم طالبی داشتیم از ۵شنبه، یکم آجیل، پشمک و اینا که برداشتم بذارم تو ماشین جای شام بخوریم و تفریحی. نشستم تو ماشین دیدم مامان گیو پیتزا پزیده و طبق معمول برا منم فرستاده، اونم ۴ تا پیس گنده! یکیشو که تو ماشین زدم، ۲ تا بقیّه رو هم تا نشستیم. هر کی‌ بگه کوفت بخوری و معده تو مگه مثل معده گاو کش میاد؟ من راضی‌ نیستم!!!قهر

 

دوستان ما رو ردیابی کردن و ۱ پیس هم نصیب ۲ تا از بچه‌ها شد، ببینین من چقدر مهربونم!مژه یکی‌ از بچه‌ها هم اومد که جدیداً از مصاحبه کانادا برگشته بود و قبول شده، اونم برا بقیّه بستنی خرید و من که جا نداشتم به یخ در بهشت رضایت دادم! چقدر براش خوشحال شدیم و ابراز شادمانی کردیم، عزیزم!قلب محسن هم دیروز زنگ زد دعوت کرد واسه ۵شنبه شب این هفته خونه شون، کاشکی‌ همیشه اینجوری مثل اعضای خانواده بمونیم برا هم...

 

خواهر هستی‌ زنگ زد که شب بیاین خونه من،میام دنبالتون. من میخوام امشب اون یکی‌ دوست جونمو ببینم خوب...کلافه

 

پ.ن.:یکی‌ از دوستامون هست که تا میاد کلا خودش حرف میزنه و خیلی‌ هم اکتیو و باحاله، هی‌ میگه هی‌ خودش می‌خنده، اطلاعات هم در حد و اندازه عماد و کلا خیلی‌ آدم جالبیه. بعد این مادرش فوق فوق مذهبیه و باباش اینا ریلکسسس. دیشب از چالش‌های بچگیش میگفت،از خود راضی چقدر خندیدیم خدا می‌دونه. یه خاطره هم با لحن جالب خودش گفت که ریسه میرفتیم ما، میگفت اون موقع که فیلم زورو پخش می‌شده و همه پسر بچه‌ها جوگیر بودن، برا اینم باباش لباس و نقاب زورو خریده. اینم پوشیده رفته خونه مادربزرگش که مراسم دعا بوده و همه خانم بودن، شمشیر پلاستیکیشو خونه جا گذاشته بوده، میره آشپزخونه یه چاقو بزرگ برمیداره و میپره وسط پذیراییو میگه زورو اوووووومدگاوچران و شمشیر بازی میکنه و وقتی‌ همه زنا جیغ میزننو به هم میریزه همه جا، خانم روضه خونه میگه برو بچه تو اینجا چیکار میکنی‌؟ اینم جو گیر فیلم بوده، با چاقو اشاره میکنه بهش میگه: ساکت شو‌ای خوک کثیف!!!!!قهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

[ ۸ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

آخر هفته خوبی‌ داشتم، تقریبا پر انرژی شدم و امیدوارم هفته خوبی‌ رو شروع کنملبخند، البته شروع خوبی‌ داشته، تاکسی پیدا کردن سر کوچه که جزو محالاته و سلام کردن به این خانوم پیرزنه که عشق منه میاد صبحها جلو خونه ش رو میشوره(لباس پوشیدنش شبیه مادر جونمه با این تفاوت که مادرجون من جوراب داره و روسری وقتی‌ بیرون خونه وایمیسه و این خانومه نداره!نیشخند) و من که داشتم میومدم تو شرکت دیدمشو بهش با صدای بلند سلام کردم، اونم بلند جوابمو داد و چقدر خوشحال شد که تا میومدم تو داشت قربون صدقه م میرفت. قلبخوشحال کردن بقیّه به خصوص سالمندهای دل‌ نازکمون خیلی‌ خیلی‌ ساده هست...

 

۵شنبه بعد از رسیدن دیر هنگام به خونه در ساعت ۲ و بغل کردن خورش بامیه عزیزم به همراه سبزی خوردنو تمیز کاری آشپزخونه و درس کردن موهیتو و یه اوچولو مربا و شربت شاتوت، ساعتای ۳.۵ بود رفتم یه چرتی‌ بزنم .چرت تبدیل شد به خواب عمیق تا ساعت ۵.۵ که با زنگ موبایلم بیدار شدم، خواهر هستی‌ جااان!! بود که میگفت همو ببینیم،منتظر منم گفتم دوستم از انگلیس اومده (که واقعا اومده و قراره همو ببینیم) میخوام اونو ببینم، اصلا حاضر نبودم آخر هفته پیش یه آدم جیغ جیغو و خالی‌ مغز بگذره! زباناونم این هفته که گذشت و من کلا سر کار میدویدم! قرارمون این بود که با گیو بریم بی‌ بی‌ کیو چیکن من پاستا بخورم که به شدت هوس کرده بودم، بعد هم بریم خونه دوستمون فرزاد یا اون بیاد خونه ما به صرف قلیون. فرزاد من که حموم بودم گفته بود ۸.۵ میاد، منم بیرون که اومدم به گیو زنگ زدم که ژامبون نوشابه با کنسرو سبزیجات بگیره که سالاد ماکارونی رو استاد کنم. گیو زود اومد و منم بقیّه کارامو کرده بودم و زود سالاد هم اوکی شد، فرزاد هم اومد و با خودش کیک خوشمزه هم آورده بود که من اول ذوق مرگ شدم فک کردم زولبیا بامیه س. این از ناکامی شماره ۱ در زولبیا! افسوسخلاصه بعد از پذیرائی خونه گفتم پا شین شم بریم پارک، وسیله‌ها رو جمع کردیم رفتیم پارک ، اونجا هم ۲ تا دیگه از بچه‌ها هم اومدن و خلاصه خوش گذشت خیلی‌، تا ۱ اینا پارک بودیم و بعد خونه و شیرجه در تخت!خواب

 

جمعه صبح بعد از خواب تا ساعت ۱۰.۵ و به علت ضیق وقت خوردن تخم مرغ آب پز به جای املت و یه اوچولو تمیز کاری مهمونی‌ دیشب، صاحب خونه اومد که خونه رو ببینه برای تعمیرات و حساب کتاب کرایه‌ها که چون خودش ایران نیست حالا که اومده ببینه چجوریاس. چقدر این مرد انسان بود، زیاد!قلب صبحی‌ هم دیدمش تو کوچه که منتظر بود کارگرا بیان و کار رو از پشت بوم شروع کنن. ناهار جمعه خودمو خونه گیو اینا دعوت کرده بودم که ساعت ۲ طبق معمول هول هولی آمده شدم و ریمل و چسبوندن طراحی‌ ناخونا هم که موند برا تو ماشین.زبان خونه گیو اینا رو دوس دارم، آرومه آرومه و صدای خنده‌های مامانش روح زندگی‌ جاری میکنه تو فضای خونه. قلبداشتم صحبت می‌کردم با مامیش که دیدم تو یه ظرف بامیه اس، پریدم پررو پررو درشو باز کردم که دیدم فقط بامیه است و زولبیا نداره، اینم شماره ۲!!!افسوس

 

ناهار خورش بادمجون بود که مثل همیشه خوشمزه بود، با کلی‌ مخلفات، منم که لازم نیس بگم ترکوندمخجالت، تازه شم ماست خیار هم درس کردم که خوشمزه شداز خود راضی برای گیو از اون شکلات‌ها که گلی‌ داده بود بردم که فک کنم ۳ تا خورد!منتظر منم گفتم من هی‌ زنگ میزنم بهت میگم من هنوز از اون شوکولاتا دارمو تو نداری! زبانبچه م به شکلات و بستنی نه نمیگه! یهو بعد از ناهار پا شد بره بستنی بگیره که در این فاصله باباش هم اومد. بستنی ولی‌ عجب چسبیدا، بستنی سنتی‌ با فالوده و آب لیمو ترش تازه، ووی! منم الان گشنه اینجا نشستم دارم پر حرفی‌ می‌کنم در حالی‌ که ناهارم که همون بامیه عزیز باشه منتظره که برم بخورمش!

 

راستی‌ هم اون شب که پارک بودیم، هم فردا صبحش باز هامون و خواهر هستی‌ گیر دادن برا دیدن که حواله شدن به دیوار! بابا خانوادگی حال کنین با هم دست از سر ما بردارید، والا!!کلافه تازه یه چرت هم هامون گفت وقتی‌ ۵شنبه شب گفتم ما با چند تا از دوستامون پارکیم که تا جوابشو با سیاست ندم آروم نمیشینم، این خود مائیم که به بقیّه نشون میدیم چجوری باهامون برخورد کنن،بعله! گاوچرانمامان گیو هم قرار شد یه بار خورش بامیه درس کنه ۲ تائی بزنیم تو رگ، چون گیو و باباش زیاد دوس ندارن ولی‌ دوس داره مامانش و منم که اعلام پایگی کردم!عینک

 

شب هم بعد از تعویض لباس من٬ ماکارونی دیشب که ماشالا یه پاتیل بود و ازش مونده بود، بغل کردیم رفتیم پارک که خلوت کنیم حرف بزنیم. یه جا تو ظرف یک بار مصرف زولبیا بامیه میفروختن که گیو یه دونه پر نشونم داد و من ذوق کنون گفتم آره می‌خوام، خریدیم و وقت خوردن با چای که رسید دیدم این ظرفه فقط بامیه داشته!!! اینم ۳ تاش!چشم خونه رفتنی می‌خرم که اینقد چشم بچه م چپ نشه! ما غرق صحبت بودیم که یهو چشم باز کردیم دیدیم با ۵ تا از دوستان در حال گفتمانیمابرو، البت من که به دلیل خستگی ناشی‌ از دراز نکشیدن تو خونه گیو اینا کلا رو سایلنت بودم و یه مساله دیگه هم پیش اومده بود که یه اوچولو دلخور بودم. دیگه تو ماشین گیو دستم رو محکم گرفت و بوسید، رفع کدورت کردیم! اینم از این آخر هفته. منم از گشنگی سیاه شدم!نیشخند

 

 این که هر چی‌ پیش میاد تو دستم رو رها نمیکنی‌، عشق از چشمات نمیره، مهربونی از صدات می‌باره منو به این نتیجه می‌رسونه که انتخابم درست بوده، کاش رو چیزی که دیشب گفتم جدی فکر کنیم، کاش اصلا لازم نبود به این قضیه فکر کنیم! کاش یه جای دیگه به دنیا اومده بودیم...

[ ٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

در این ثانیه‌های بیکاری که معمولا از ثانیه ۱۰ تجاوز نمیکنه میام مینویسم امروز! تازه عکس هم داریم یکم. دیروز تا ۵.۵ سر کار بودم و شکر خدا آقای گیو اومد دنبالم والّا از فشار کار تو راه کلی‌ واسه خودم گریه می‌کردم!!زبان تازه برام شله زرد هم خرید که رسیدم خونه زدم تو رگ. یکی‌ از دوست جدید هامم زنگ زد که قرار شد پارک هم رو ببینیم و چون اون افطار دعوت بود میشد ۹.۵ اینا. منم خونه یه کار از شرکت برده بودم تموم کردم، ابرو برداشتم و ترکش‌های مهمونی‌ دیشبش رو جمع آوری کردیم که باز خونه جدید جیگرمون تمیز بمونه و زحمت‌های مامان عزیزم هدر نرهقلب. بعد دیدم بیکارمو ۸ شده، به گیو گفتم بیا بریم پارک دوستمم همون‌جا میبینم. رفتیمو یکی‌ از دوستای گیو اومد، در حال پاپ کورن خوردن بودم که زنگ زد گلی‌ خانومو رفتیم پریدیم تو بغل هم، فقط گلی‌ گفت چقدر با تصوراتم متفاوتی که خوب فهمیدم فک می‌کرده من خوشکلم!!!قهقهه

 

۱ ساعتی درد دل‌ بود و تبادل تجربه و گفت و شنود از گذشته و حال. بعد من نمیدونم چرا دقیقا مثل یه قرار اول استرس داشتم و یه جاهایی خجالت می‌کشیدم!!! رفتیم سمت ماشین که بریم دوستم اینو بهم داد، ووی! فک کن برای من شکمو چی‌ بهتر از این؟ نیشخندخوب منم که دستامو گرفته بودم تو دستم و برده بودم پارک!خجالت ایشالا جبران کنم.بغل

 

خونه که رسیدم ریختمش رو تخت و بعد از سیر نگاه کردنشون! بردم گذاشتم یخچال که صبح‌ها با خودم بیارم سر کار بخورم که قبل از ناهار اینقد قورباغه‌های تو شکمم تو سر و کله هم نزنن! شب هم خوابم نمی‌برد و صبح هم قبل از زنگ موبایل بیدار شدم، فک کنم به زودی برا همیشه خاموش شم!!!خنثی

اینم یه شربت تقدیم به همه روزه داران عزیز برای افطارماچ

طرز تهیه شربت نعناع من درآوردی بیسیااار خوشمزه:

میریم نعناع میچینیم یا می‌خریم، با چاقو ریز ریز می‌کنیم می‌ریزیم تو لیوان و هرچقد آب جوش که میخوایم شربتمون باشه می‌ریزیم روش، یه ظرف هم میذاریم رو لیوان تا دم بکشه به اصطلاح، قند یا شکر هم همینجا می‌ریزیم، بعد خنک که شد و این رنگی شد میایم نعناع هاش رو در میاریم و چند قطره آب لیمو ترش تازه می‌زنیم بهش و میذاریم یخچال یا اگه مثل من عجله دارین فریزر و خوب که خنک شد می‌زنیم بر بدن، من اینو سر کار درست کردم خوردم و کاملا ریفرش شدم. مژهنوش جونبغل

فعلا هیچ برنامه خاصی‌ واسه این آخر هفته نداریم ولی‌ امیدوارم مثل بقیّه ویکندها خوب باشه و پر از تفریح. میخوام دوستامو ببینم تا جایی که بشه. این هفته به جان خودم لیاقت یه آخر هفته خوب رو دارم!نگران

 

ادامه مطلب رو گذاشتم واسه بعد از افطار، مسئولیت دیدن و غش کردن هم پای خودتونه، نیاید یقه منو بگیریدا، گفته باشم!نیشخند


بقیه ش اینجاس
[ ٥ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

اینگونه شد که بچه‌ها برنامه‌هاشون اوکی نمی‌شد و هول هولی میشد دیدنمون و منم میخواستم از رو حوصله‌ ببینیم همو که هر ۲ تاش کنسل شد! خنثیدر راه منزل هم فهمیدم دوستامون پوریا و ویدا دارن میان اونجا واسه خوردن گوجه بادمجون سفارش خودشون که مشتمل میشه به: گوجه باغ، بادمجون باغ، غوره باغ و مقداری استاک گوشت و زعفرون، تقریبا ارگانیک! زبانخونه که رسیدم گیو هم اومد تعمیر تخت من. نه تنها دیگه قیژ قیژ نمی‌کنه، بلکه حتی کاملا سفت شده و هر چی‌ روش غلت میزنم صدا نمیده! الهی فدات شم که اونجوری زحمت میکشیدی و عرق میریختی و به منم که مثل کرم تو دست و پات وول میزدم و میخواستم خیر سرم کمکت کنم لبخند میزدی عسل مامااااان!!ماچ

 

گیو رفت خونه دوش بگیره، ما هم بعد از برق انداختن خونه آماده شدیم و مهمونا با هم رسیدن. گیو جونم بستنی و فالوده و طالبی آورده بود، مامانم زنگید صحبت کردیم، پوریا گفت تشکر کن واسه مویز ها. مامان گفت اونا گیلاس خشکه نه مویز!!!قهقهه دوستامم مثل خودم باحالن!!خنثی شام که خوردیم و بستنی وسایل پیک نیکو برداشتیمو پیش به سوی پارک، مبادا که یه شب غیبت بخوریم! بد نبود، چای قلیون و گفت و شنود.

 

بچه‌ها این موهای من از اونجا که همه گفتن مشکی‌ شده می‌خوام یه بلایی سرشون بیارم که مجبور نباشم واسه دیدن برق آلبالویی توت فرنگی‌ شون برم زیر پروژکتور وایسم. منتظرکن یو هلپ؟!

 

اصلا دلیلش رو نمیدونم، شاید این خانوم جدیده باشه که از اول هفته اومده، ولی‌ به شدت سرمون شلوغ بوده این هفته و به همون شدت منتظر آخر هفته م. اصن یه وضی، واقعا از توان خودم تعجب می‌کنم یه وقتایی، از نیم ساعت پیش با ۳ تا چینی‌ صحبت کردم که سختی‌ انگلیسی‌ صحبت کردن با چینی‌‌ها در حد سختی‌ گرسنه سر میز غذا بودن و بسته بودن دست و دهن و پاست!!چشم خدا نصیب نکنه. آخرش هم با زرنگی خاصی‌ کار رو به ایمیل بازی ختم می‌کنم، ولی‌ دهن مهن صاف میشه!

 

ناهار هم قیمه بادمجونی که مامان پزیده بود، عکسش اینجا بود و احتکار شده بود هستش که الان برنج هم خریداری میشه و ببینم باز هم باید ناهار رو پشت میزم بخورم یا نه. حالا این همکارمون که روزه هست هیچی‌ نمیگه بنده خدا ولی‌ خودم خجالت می‌کشم خوب.

 

خواهر هستی‌ پول ازم گرفته و تا مدتی‌ پیداش نمیشه،از خود راضی کاش خودش هم پیداش نمی‌شد به این زودیا که من دوس دخترامو ببینم آرزو به دل‌ نمیرم!افسوس

[ ٤ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دوستانی که خصوصی و عمومی‌ از آپ روزانه که دیر میشه شکایت می‌کنین، خدمتتون عارض شم که جدیداً کار من یکم زیاد تر شده و من از صبح فقط تونستم کار غیر اداری که انجام بدم جواب دادن به کامنتا و فوروارد چنتا ایمیل بوده!! زبانبعد هم که عکس ادیت کردمو الان در خدمت شمامماچبغل

 

اینم از دیروز و دیشب بگم که همون طور که حدس میزدم هستی‌ و هامون وارد گود شدن! و رفتیم دربند واسه قلیون. خوب اونجا که خوش گذشت و خندیدیم کلی‌، قبلش هم که گیو اومد خونه نیم ساعتی پیشم بود، بچه مو دیدم خلاصه.لبخند

 

بریم سراغ عکس بازی که خیلی‌ وقته اینجا عکس نداشته.


این الان رنگ موی من که بادمجونی توشه، البته این که به نظر من مشکیه، بادمجونشم که تو یخچاله!منتظر

 

اینم یه عکس از مهمونی‌ تولد اون شب که کلی‌ هم روش کار کردم اینقد روشن شده!


این یه فسنجونه که قدیما پختم، قبل از رب انار زدنشه اینجا، با مغز پسته درست شده و نکته ش همینه، رنگ سبز روغن رو داشته باشید.از خود راضی

 

 ناهار امروز استانبولی پلو مامان پز احتکار شده ‌ست.قلب

  میخوام باز برم " خوابم میاد" رو ببینم، فیلم بسیار متفاوتی بود، مثل فیلمای فرانسوی بود، دوس دارم. یحتمل ۷ بریم اون رو ببینیم که گیو رو هم ببینم، بعد با یکی‌ از دوست جدیدام برم بیرون که میاد سمت خونه ما واسه افطار. اون یکی‌ دوست جدیده رو هم میخوام اگه بشه پارک ببینم همو بزنیم تریپ ورزشکاری از اول! سلام هانی!ماچنیشخند

[ ۳ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

امروز خوبم، کلی‌ با خودم حرف زدمو سر خودمو گول مالیدم.لبخند دیروز خونه که میرفتم یه دوست خوب زنگ زد و ۲۰ مین باهاش صحبت کردم، خیلی‌ خیلی‌ خوب بودماچ،اون حس بدی که داشتم از بین رفت و پر انرژی رفتم خونه. مامان همه جای یخچال فریزر رو نشونمون داد و بعد از توضیحات کامل در مورد همه چیز قول داد اگه دخترای خوب و مرتبی باشیم بازم بیاد زیاد زیاد پیشمون بمونه!نیشخند

 

بعد با گیو جونم که میرفت پارک مامانو بردیم تا ایستگاه مترو و بعد از خداحافظی و تعارف تیکه پاره کردن مامان و گیو و خداحافظیشون، ما و مامان رفتیم تا ترمینال، مامان هم مثل خودمون خاطرات هوائی جالبی‌ نداره و با قطار هم حال نمیکنه و VIP بازه!عینک تو مترو از این لیف نانو‌ها خریدم که صبح امتحانش کردم و باهاش صورتمو شستم، پوستم از تمیزی قیژ قیژ صدا میکرد!! خندهوقتی‌ رسیدیم که مامان بره محکم تو بغلم نگهش داشتم و سعی‌ کردم با نفس آخر بوش رو سیو کنم تا دوباره میبینمش... تن لاغر دوس داشتنیشو، چشای خوشکلشو که حالا دورش داره پر میشه از چروک، دستای گرمش که کلی‌ رنگ پوستش فرق کرده، موهایی که دارن حسابی‌ سفید میشن و اون نگرانی همیشگی تو چشماش، آآآخ... نمیدونم من بچه بیشتر درد می‌کشم از این دوری یا اون مادر؟ باز تو محل کار من به ز‌ر ز‌ر افتادم!

 

خلاصه کنم مامان که رفت و گیو هم اومد ایستگاه دنبالم رفتیم پارک، اونجا هم من یه ساندویچ زدم و با بچه‌ها حرفیدیم، گیو هم قبل از اومدن دنبال من ورزش کرده بود و منم که حوصله نداشتم!زبان ۱۲ اومدم خونه، ولی‌ تا ۱ خوابم نمی‌برد،  کلی‌ با خودم حرف زدمو خودمو خر کردم تا خوابم برده، صبح هم باز زود بیدار شدم که باز با خودم مذاکره کردم و به خودم قول دادم زود مامانیمو میبینم ! اصلا میخوام برا خودم برنامه‌های مفرح ترتیب بدم که حالم خوب شه! مژه اول از دیدن دوست دخترام شروع می‌کنم! اولی‌ رو امشب میبینم که البت هنوز خودش خبر نداره!!خنده اون خانومی که دیروز باهاش حرف میزدم هم فردا شب، آماده باشید خانوما،بازنده من که مثل First Date هیجان دارم!!نیشخند امید است هستی‌ عزیز و داداشش هامون که اومده به این برنامه‌ها گند نزنند!!ابرو

 

با عرض پوزش از روزه داران عزیز، ناهار امروز من قیمه مامان پز می‌باشد !! اینم بگم هر کی‌ اینجا رو بخونه و سر افطار منو دعا نکنه الهی که مارمولک بیفته تو شلوارش!!!شیطان

[ ٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

مامان داره امشب میره و خوب به شدت به وجودش عادت کردم، همش بغض دارم. راستش صبح جمعه که از خواب پا شدم اومدم تو هال خودمو واسه مامان لوس کنم دیدم نیس، آشپزخونه هم که نبود، لازم نبود زیاد بگردم چون همش نیم وجبه خونه ‌هه! یهو زدم زیر گریه و شروع کردم مامانو صدا کردن، نبود خوب! رفتم بالا سر خواهرم، تکونش دادم که مامان نیست، کجاست؟ اونم تو خواب و کف جواب داد که حتما رفته خرید آی کیو!!! خوب یه نگاه هم کردم دیدم چمدونش گوشه اتاقه! میدونستم هستا ولی‌ این که پا شدم نبود خیلی‌ حس بدی بود،خیلی‌...

 

امروز صبح هم که بیدار شدم مامان بر خلاف بقیه روزها زودتر از من پا نشده بود، هر چی‌ صبر کردم پا نشد، ترسیدم!( میدونم احمقانه ‌ست ولی‌ الان هم از یاداوریش گریه م گرفت باز! اینجام امروز فوق‌العاده شلوغه و حجم کار بالاس...) با پام یواش زدم به زانوش که تکون خورد و خیالم راحت شد! خندیدمو پا شدم که مامان هم پا شد و بساط صبحونه چید، نتونستم بخورم چون باز این تو ذهنم بود که فردا مامان نیست و بغضو شدم! خوب الان تابلو شد که من هم از نظر روحی‌، هم هورمونی هم جسمی‌ روز فوق‌العاده افتضاحی دارم؟ امیدوارم همینجوری نمونه. فقط نکته مثبت درک بالای گیو هستش که می‌دونه دارم دق می‌کنم و میخواد به من فان بده و هوامو داشته باشه که از دیشب شروع کرده بچه.

 

خیلی‌ خیلی‌ عذر میخوام از کسائی که اومدن اینجا تا انرژی بگیرن و من تخلیه انرژی شون کردم، خیلی‌ داغونم. همین متن رو از ساعت ۱۰ دارم ریز ریز وقتی‌ کسی‌ نیست مینویسم یواشکی گریه می‌کنم و به خودم میگم آدم شو احمق! اگه جلو مامان به ز‌ر ز‌ر بیفتی که دم رفتنی کوفتش بشه من میدونم و تو! اینم میدونم که احساسات من حرف حساب سرشون نمی‌شه...

[ ۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب