روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

صبح که میومدم از کوله هام خداحافظی کردم و بهشون وعده دادم عصر هم رو میبینیم و میریم به سمت سفری که باید عالی‌ باشه، تا ۱۲ شب توشون میچپوندم و از لیستم خط میزدم، کاغذم که جای خالیش تموم شد خیالم راحت شد و یه خواب عالی‌ داشتم برای آخرین روز کاری سال ۹۱، روزی که کارم اتفاقاً زیادی پیچیده شده ولی‌ گریز‌های همیشگی و صحبت کردن با دوستان مهربونم زیادی سر حالم میاره. بغلدیشب آخرین بیرون رفتن امسالم بود با گیو عزیزم، یه پیتزا گرفتیم تو ماشین خوردیم و بعد هم رفتیم فرحزاد. اونجا آخرین صحبت هامون رو کردیم و من باز شروطم رو گفتم و پرسیدم مامانت اینا میخوان چی‌ بگن؟ که گفت اونا قراره بگن ما کاملا به مهرسا و گیو اعتماد داریم و هر چی‌ خودشون تصمیم بگیرن همراهشونیم.اوه از طرف ما هم باید همینا گفته بشه و یه سری توافقات که ترتیب ریختن مخ در فرغون رو تا بیان انجام میدم دیگه!!! بازندهفقط به گیو گفتم اصلا و ابدا نمیخوام رابطه دوستانه و نزدیکمون به خاطر این حرف‌های بی‌ ارزش و به اصطلاح رسوم! سبزخراب شه. خوشبختی چیز دیگه‌ای هستش و اینا همه حرف مفته، ما باید هم رو بفهمیم و دوست داشته باشیم. خوب اگه بگم در فراغ ایشان موقع خداحافظی قطره اشکی هم فشاندیم خیلی‌ بی‌ کلاسم یعنی‌؟!خجالت

 

از الان که با دهن پر دارم مینویسم تا وقتی‌ که حرکت می‌کنم ۶ ساعت باقی‌ مونده، انتظار می‌کشم، از همون انتظار‌های شیرین،خیال باطل از اون انتظار‌ها که بعد پشتش خر حمالی داره!! خنثیخوب مامانم مثل خودم کلی‌ برنامه ریزی کرده بچه مون و بهش حق میدم کاملا که یه اوچولو مسترش باشه.ماچ میخوام برای عیدمون دعا کنم ولی‌ بلد نیستم چی‌ باید بگم! آخمن برای همه دعا می‌کنم، از شما هم میخوام برای من اینا رو بخواهید: امیدوارم تو سال ۹۲ هم فرشته‌های مهربون زمینی‌ رو با عنوان "دوست" کنار خودم داشته باشم. مردی که دلمو دادم دستش و دلشو سپرده به من، سالم و قوی و مهربون و نوازشگر بمونه و خونواده عزیزش هم سالم و شاد باشن. خونواده فوق‌العاده خودم رو میخوام که سالم باشن و درد و ناراحتی‌ از کنارشونم رد نشه. میخوام که برای رفع تنها مشکل زندگی‌ من دعا کنین (که هیییییییچ ربطی به گیو یا رابطه مون ندارهبازنده)، کسی‌ هست که باید بفهمه آرامش واقعی و دوستی‌ یعنی‌ چه.

 

از خدا میخوام که بهمون این قدرت رو بده که به جای تخریب بقیه، سعی‌ کنیم خودمون پیشرفت کنیم، کاری، اخلاقی‌، مالی‌... به خودمون اهمیت بدیم و بقیه رو با قوانینمون آشنا کنیم که نه حرمتی شکسته شه، نه ما آسیب ببینیم از این که میبینیم بقیه رفتن و ما موندیم. لبخندقدرت این رو داشته باشیم که فکر کنیم قبل از زدن حرفی‌ یا انجام دادن کاری، تو عصبانیت و اوج احساسات تصمیمی نگیریم که همه رو اذیت کنیم. رویا داشتن خوبه، ولی‌ با زندگی‌ کامل تو رویا و ندیدن حقیقت خودمون رو مضحکه نکنیم. آدما رو فرای جنسیت دوست داشته باشیم و این رو بپذیریم که زندگی شخصی‌ هر کسی‌ کاملا به خودش مربوطه، مگر این که بخواد به عده‌‌ای ضربه بزنه، به خصوص به احساسات اونا. اگه چیزی میگیم پاش وایسیم که بی‌ اعتبار نشیم، بتونن بهمون اعتماد کنن، مثل باد غیر قابل اتکا نباشیم، کاری نکنیم حرفمون بی‌ اعتبار بشه. مهربون باشیم با همه اجزای هستی‌ و ببینیم که چجوری همشون باهامون راه میان و شادمون می‌کنن.بغل ببینیم زیبائی‌های کوچیک زندگی‌ رو، دست برداریم از دنبال کردن اخباری که فقط اذیتمون می‌کنن و ناامید.

 

من که ننه بزرگی‌ که اون حرفا رو بالا زد نمی‌شناسم!!! یولاینم عکس داغ از بهار زیبا برای بهترین دوستای دنیا:

 

 

 

گشـت گرداگرد مهـر تابنـاک , ایران زمین
روز نو آمد و شد شـادی برون ز اندر کمین
ای تو یـزدان , ای تو گرداننده ی مـهر و سـپهر 
برترینش کن برایم این زمـان و این زمیـن
[ ٢۸ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

چهارشنبه شب با گیو و سینا رفتیم جایی برا دیدن حراجی هایی که مربوط به کارشون بود، نصفه‌های آکادمی رسیدیم خونه و اون شب به کاری نرسیدم. ۵شنبه هم که رفتم خونه خاله خورش کرفس پزیده بود، رفته بود دنبال کاراش، تا بیاد بورانی بادمجون و برنج و سالاد درست کردم و بعد از ناهار هم اون خواب شیرین عصرهای ۵شنبه بغلو بعد از اونم بهش گفتم گیو گفته تو این هفته اصلا تنها نبودیم و بیا با هم باشیم، اونم گفت خوب راست میگه بچه، گناه داره!متفکر دیگه با گیو خان رفتیم شام هانی پا*رسه محبوب من و کلی صحبت کردیم و رفع دلتنگی. جمع صبح هم با خاله رفتیم بازار که عجب حال و هوایی داشت، رفته بودم آویز گردن شکل انگشترم بگیرم که فقط همون مغازه که من می‌خواستم بسته بود خنثی گفتم قسمتم نبوده، حالا امروز میبینم با این نزول قیمت طلا اگه خرید کرده بودم امروز سکته می‌کردم!!! اوهناهار رو هم همون مسلم خوردیم، من کباب خوردم که هم اون روز حسابی‌ سیر شدم هم ناهار امروزم بود. از بازار که برمیگشتیم گیو گفت بیا خونه ما که رفتم و با هم بودیم تا مامان باباش اومدن دیدمشون قبل از سال نو و انگشترمم دیدم باز! خجالتخوب چیه، گفتم دلم برا دخترم تنگ شده، بدین ببینمش!!!نیشخند

 

دیشب بعد از همه خستگی بازار و عصر جمع وقتی‌ رسیدم خونه هلاک خواب بودم، ولی‌  قورباغه‌ رو قورت دادم و در جیک ثانیه همه لباس گرم‌ها رو فرستادم بالای کمد و از دستشون راحت شدم.زبان اونقدر هم "چی‌ بپوشم" می‌گفتم و فکرم مشغول بود یه مدت، حالا دیشب دیدم دوای دردش همون کاغذ بود مثل همیشه! رو کاغذ ‌نوشتم چیا میخوام و ست کردم لباس‌ها رو با هم٬ از تو کشو برشون داشتم گذاشتم تو کیف، به همین راحتی!!! منتظر نزدیکای ۲ هم خوابیدم و خاله هم که ۵ با آژانس میرفت که به بلیطش برسه منم بیدار شدم. با وجود همه کم خوابی ها انگشت شماریم میگه امشب و فردا شب رو اینجا میخوابی، برو حالشو ببر!!!هورا

[ ٢٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

به خودم که اومدم دیدم واقعا دارم مث بچگیام با انگشتام میشمرم‌ شب هایی که باید بخوابم و بیدار شم تا برم خونه مامان اینا، خوب راستش الانم همون کار رو کردم و نتیجه شد ۵ تا!! هوراامروز هم مثل ۳ روز گذشته خیلی‌ زیبا شروع شد، شایدم این خوب بودن هوا هم تاثیر داره تو اتفاق هایی که برا آدم می‌افته، یعنی‌ حال خودت که خوبه خوبی‌‌ها بیان سراغت، هوم؟ متفکرپریروز بود که یه برخورد بد کردم با کسی‌ که تقریبا ۱ سال رو اعصابم بود واسه گهگاهی بی‌ ادب شدنش و اون آخر هم نظر دادنش که اصلا بهش مربوط نبود، چیزی رو محترمانه بهش گفتم که اصلا صحیح نبود خجالت(یه جور پز دادن!) ولی‌ واقعا مجبور شدم از اون در وارد شم تا یه چیزایی یادش بیاد و بدونه من می‌تونم بد باشم و نیستم و خیلی‌ رفتارم باهاش دوستانه س.بازنده دیگه از همون لحظه زیر و زبر شد! یعنی‌ از این رو به اون رو ها!تعجب کلا مودب شده و دیگه پاش رو این طرف خط نمی‌ذاره. البت منم بعد از برخوردم کلی با لبخند باهاش برخورد کردم و رفتار قبلمو تغییر ندادم و فچ می‌کنم فهمید زیاده روی کرده، اینه که الان خیلی‌ خیلی‌ گل و بلبل شده و میدونم از ابتدای سال ۹۲ این یه مورد هم رو اعصاب نخواهد بود،اوه آسون بودا، ولی‌ من مثل همیشه اونقدر صبر کردم تا صبر دونم منفجر شه، ترکشش بخوره به طرف!!!نیشخند

 

سال ۹۱ رو اگه بخوام خلاصه کنم میشه : "لبخند". حس می‌کنم خیلی‌ سال خوبی‌ بوده...لبخند با یه تعطیلات و تو حلق خونواده بودن عالی‌ شروع شد، بعد نوشتن من که هر روز بیشتر از روز قبل به این نتیجه رسیدم که عجب تصمیم خوبی‌ گرفتم و این بار پاش واسادم. فراز و فرود رابطه م با گیو، تصمیم گرفتنمون برای ازدواج، سنجیدن و محک زدن گیو و خانوادش که خدا رو شکر همه شون از تست‌ها سربلند بیرون اومدن!بازنده ۲ تا سفر با گیو رفتم که فکر کردن بهشون هم آرومم میکنه...روبرو شدن اعضای خونواده هامون و دیدار‌های دسته جمعی‌، تولد دو تا توله بز شیرین دیگهماچ، دیدن و آشنا شدن با دوستانی که واقعا نمیدونم پاداش کدوم کارم هستن!؟بغل از کارم راضی‌ بودم، قرض‌های سنگینمو پرداخت کردم و دست آخر با اینکه نصف حقوقم رو کرایه خونه و شارژ میدم نگرانیه چیزی هم ته جیبم موند، یه سری کارای خیریه کردم، دوست‌های قدیمیم رو بیشتر از همیشه دوست داشتم امسال و خوشحالم که هییییییچ کس رو اجازه ندادم با تعصب کورکورانه ما رو از هم جدا کنهزبان، امسال جور دیگه‌ای عاشق مامانم شدم و فهمیدم یه پدر مهربون واسه خوشبختی بچه ش پا رو خیلی‌ از خواسته هاش میذارهقلب، سال ۹۱ همین لبخنده...لبخند

 

برای دوستانی که امروز آخرین روز کاریشونه و میرن تعطیلات، آرزو دارم هر لحظه غرق شادی باشن و اجازه ندن این حس بهاری رو کسی‌ یا چیزی ازشون بگیرهماچ، برا اون دوستائی که مثل خودم تا آخرش در سنگر کارن هم آرزو دارم بیشتر از دوستان دسته اول بهمون خوش بگذره!شیطانقهقهه دوستای گلم میشه خواهش کنم همه تون تو دعای تحویل سال و اون لحظه شیرین به یاد منم باشین؟ خیال باطلمنم قول میدم برا همه تون دعا کنم، با همون لبخند همیشگی.قلب

[ ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

عجب روزی بود دیروز!لبخند صبح که از خونه اومدم بیرون بارون شب قبل هوا رو حسابی‌ تمیز کرده بود با یه خنکی دلنشین، سرم تو یقه م بود و سعی‌ می‌کردم همه خواب آلودگی رو از خودم دور کنم و گفتم خوب خدا جون، دوست مهربونم، تو که هوا به این خوشگلی‌ دادی دیگه برا بقیه روزم میخوای چیا بهم بدی؟! مژهسرمو که آوردم بالا یه پیرمرد مهربون نگه داشت همون سر کوچه و مقصدمون یکی‌ بود، در رو که بستم گفت صبحت به خیر دختر گلم، قلبمن تا فلان جا میرم. فلان جا همونجاییه که من می‌میرم تا با ۲ تا مسیر عوض کردن تاکسیش گیرم بیاد و دیروز به همین راحتی‌ اومدم. سر کار با اینکه حجم کار زیاد بود اما کلی با دوستای گلم تو گریز هایی که به چت میزدم گفتیم و خندیدیم و تبادل تجربه و روحیه و شادی بود.بغل وقتی‌ هم که خونه میرفتم فهمیدم پاداش و عیدی و حقوق رو ریختن به حساب!!!هورا خونه هم بعد از یه دوش آب گرم تپل آماده شدیم با خاله رفتیم پارک، گیو اومد دنبالمون، اونجا هم بچه‌ها رو دیدیم، بعد از یه ربع پسرا رو گذاشتیم به حال خودشون و به یاد ایام قدیم رفتیم همه پارک رو قدم زدیم و کلی پر حرفی‌ کردیم و در حالی‌ که هنوز می‌تونستیم تا صبح حرف بزنیم و برا هم ابراز خوشحالی کنیمقلب به گیو ورزشکار پیوستیم و رفتیم خونه.

 

امروز رو هم خیلی‌ دوست داشتم تا اینجا، صبح زنگ زدم به اون خاله که اصفهانه، اغفالش کردم که زود بیاد و گفتم ما هم ۲۹م در وطنیم، بیا که چند روزی با بر و بچ دور هم باشیم، بعد ما میریم مهمونداری، مهمونامون که رفتن مثل هر سال بیاید یکی‌ دو روزی خونه ما. گفتم اگه قبلش بخواین بیاین بچه‌هاتون خونه تمیزمون رو کثیف می‌کنن، بعد از مهمونا بیاین شما!گاوچران یعنی‌ عاشق این رابطه خودمونم، هیییییییچ تعارفی در کار نیست، در عین حال احتراما حفظ میشه، به پرایوسی‌های هر کسی‌ هم اهمیت داده میشه.بازنده آخی... هفته دیگه این موقع شاید با مامان داریم خیاطی یا آشپزی می‌کنیم.خیال باطل

 

برا لباس روز خواستگاری هم کت اسپرت سفید و کفش سفید و دامن مشکی‌ سفید دار توش! تصویب شد، فقط این که دامن رو میدم به خاله شماره ۲ برام برش بزنه مدلی‌ که میخوام، بعد خودم بدوزمشچشمک. میدی تنگ میخوام. پارچه ش رو هم مامان یحتمل داره تو خونه، نداشته باشه هم از تو خروار لباسی که اونجا دارم در می‌آرم دیگه. کار بنایی خونه‌ها هم امروز کاملا تموم شده و شنبه و یکشنبه هم ۲ تا خانوم می‌رن میتکوننشون و مامان جونم کلی خوشحال میشهتشویق که به موقع همه کاراشو انجام داده عزیز دلمممممم. بغلماچ

 

همین طور که تو ذهنم مرحله مرحله میرفتم جلو و برنامه می‌ریختم، بعد از ۱ شب اقامت گیو اینا تو هتل رسیدم به گل خریدن، واااای!! آخهیچ کدوم از دسته گل‌های طبیعی اونجا رو نشده که ببینم و دوست داشته باشم.نگران به گیو گیر دادم که یا مصنوعی شیک بگیر که بعدا برا خونه خودمون هم بمونه یا از اینجا بخر با آب زنده نگه دار تا فرداش. ایشون هم لج کردن میگن من گل مصنوعی نمی‌آرم به هیییییییچ وجه! داشتم سر مستانه غر میزدم که این گیو بی‌ ادب به حرف من گوش نمیده،زبان مستان هم گفت بذار خودش هر کار دوست داره بکنه،و در آخر با گفتن "تو خودت گلی" من رو کاملا خر کرد!!! مژهدر حدی که زنگیدم به گیو گفتم من خودم گلم، هر کار کنی‌ از نظر من اوکی هستش.نیشخند

 

در حالی‌ که فکر می‌کردم با رسیدن به روزای پایانی سال من تبدیل به یک روانی‌ مسترس میشم، به موجود سرخوش بیخیالی تبدیل شدم که فقط روزشمار رفتن میکنه و همه چیزا رو با بیخیالی زیادی ازشون می‌گذره و به فکر اینه که مثلا امروز بره لیزر یا کارت ولنتاین آقای گیو رو درست کنه!! از خود راضیراستی‌ میخوام یه کارت تبریک عید برا گیو درست کنم و بذارم تو اتاق هتلشون! بازندهقبل از این که برسن حتما میرم اتاق و لابی رو چک می‌کنم، کلی سفارششون رو می‌کنم. به آقاهه گفتم همشهری هستیم و بهم قول داد بهترین اتاق ۳ تخته شون رو بده به مهمونای من، برم ببینم راست میگه یا نه!ابرو شایدم یه دسته گل رنگی رنگی جینگیلی بذارم تو اتاقشون، خجسته شدم دیگه، می‌شینم فکرای جالب انگیز می‌کنم!!!یول

[ ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خوب راستش من به شدت خوشحالم که خیلی‌ عجولانه در حالی‌ که دستمو زیر میز قایم کرده بودم از انگشترم عکس گرفتم، چون تا الان از دوریش میمردم یحتمل، لاقل الان عکس رو میبینم دردم کمتر میشه، حتی این عکس جای عکس گیو رو موبایلم رو هم گرفته!خنده خدا کنه مامی خوب از دخترم نگهداری کنه! سردش نشه!نگران پریشب به گیو میگم چهار تائی که میان... میگه ۴ تائی؟ گربه مون رو که نمیاریم!متفکرگفتم تو و مامان و بابا و انگشترم! نیشخنداینجوری من با انتخابم حال می‌کنم و دوستش دارم، بعله! خدا جنبه بده!!خنده میگم خوب شد بعضی‌‌ها تنبلی می‌کنن تو کامنت گذاشتنا، دستشونم درد نکنه! با ۳۰۰۰ تا بازدید از وبم خیلی‌ خیلی‌ هم خوشحالم ۱۰۰ تا کامنت اومده،اوه منم با این دست کند از پریروز عصر تا الان هر وقت آزاد شدم جواب دادم و انگشتام ساییده شدن دیگه! ایییییییییی من فدای اون چشمای قشنگتون برم که خوشگل دیدین دختر منو.قلببغلماچ

 

  بارون و برف هم که تمومی نداره، منم که به خاطر مصلحت هموطنان عزیزم لباسامو دست نزدم که بتونیم رنگ و بوی عید رو ببینیم در آخر!! چشم۷  روز دیگه هم که عازم خونه پدر جان هستم و با این که هنوز فکر نکردم چی‌ بپوشم ولی‌ به شدت ذوق دارم و خوشحالم، به شدت ها! هورامامان که از ذوق فکر کنم شبا هم خوابش نمیبره و هی‌ میگفت زود بیای ها، پر انرژی هم بیا!! خنثیمیگم مادر من ساعت بلیطم همونه ها، تغییر نکرده! اگه هم راننده اجازه داد من جاش می‌شینم پشت رل و سه‌ سوته می‌آم پیشت!خنده

 

پریشب که باز پسرم گیو رو ندیدم، این اواخر هی‌ دیدار‌ها رو کم کردم به صورت زیر پوستی‌ که بچه م یه کم عادت کنهساکت، پارسال که رفته بودم برا تعطیلات عید آخراش دیگه حسابی‌ قاطی کرده بود و بعدش که گفتم خوب شاید یه زمانی‌ پیش بیاد که مجبور شیم از هم دور باشیم مدت زیادی، با اون چشمای گنده ش زل زد تو صورتم و خیلی‌ جدی گفت:" نه!! اصلا نمی‌فهمم چرا باید اینجوری شه! نه!" عصبانیما هم سکوت اختیار کردیم ،چی‌ می‌شه گفت دیگه؟! آخدیشب هم اومد دنبالم با سینا بود رفتیم دنبال کارامون، بعد هم خاله و شو شو خونه محی‌ اینا بودن که ما هم رفتیم و آیدا هم اونجا بود، عکس انگشترم رو که دید شروع کرد به درد دل کردن که حسین اینا دارن هفتم عید میان خونه مون و هیییییچ کاری نکردن و هتل هم نگرفتن و خونه ما هم هنوز کار داره و هیچ برنامه‌ای هم جفت و جور نمی‌شه، ...افسوس گفتم چون تو دلت نیست با این پسر، من از در اومدم تو فهمیدم! اگه دلت بود الان همه چیز خودش جفت و جور شده بود چون هم انرژیش رو میفرستادی و دریافت میکردی، هم از قبل برنامه ریزی میکردی برا اوکی شدن همه این چیزایی که گفتی‌. بعد دیگه خودش گفت کاش همون تابستون که اونقدر باهام صحبت کردی و گفتی‌ کات کن این کار رو می‌کردم که امروز اینقدر اذیت نشم. گفتم می‌فهممت، با اینهمه وابستگی و دوست و خاطره مشترک که به وجود اومده تو الان دقیقا مثل کسی‌ هستی‌ که میخواد طلاق بگیره، حسین دوست ما بود که ما با هم آشنا شدیم ولی‌ میشد دید که دو تاتون ضربه خواهید خورد، اون میخواد تو رو عوض کنه و این روحیه شاد رو از تو بگیره، تو هم که نمیتونی‌ عوض شی‌ بعد از این همه سال. اصلا نمی‌فهمم چرا آدما با امید عوض کردن هم وارد رابطه میشن؟! منتظرعجیبن غریبا...

 

دیروز با صمیم چت می‌کردم، من هلاک انرژی این دخترم! برگشته به من میگه من فلان چیز رو از تو یاد گرفتم، گفتم برو عمووووو، خندهاون روزی که من وجود وبلاگی نداشتم و تو منو نمیشناختی من باهات زندگی‌ کردم، از سال ۸۵...خیال باطل بارها و بارها پست هاش رو می‌خوندم و نکته‌های آموزنده در قالب روزمره نویسیش رو تو ذهنم یادداشت می‌کردم به امید روزی که به دردم بخوره، سیاست زنونه در عین حال مهربون و مدیر بودن و حفظ نشاط و اول از همه اهمیت دادن به خود وجود عزیزت،قلب حفظ تنوع تو رابطه و اینکه نذاری رابطه به سمت یکنواختی بره. اصلا مصاحبت با این بانوان جیگری که با تدبّر زندگی‌ می‌کنن و عشق میدن به همسر و بچه شون، طول روز و در حال کار دلشون برا شوهرشون تنگ میشه (سلام آهو، تاباننیشخند)، به عشق خونواده می‌رن خونه به من حس غلیظ زندگی‌ میده، اینا که عکساشونو میبینی‌ تو چشما و نگاهشون عشق موج میزنه... ووی خدا!بغل

 

تو ادامه مطلب میخوام یه چیزایی بگم، راجع به کامنت‌های خصوصیه. یحتمل بعدن پاکش کنم.بازنده

پ.ن.: راستی اینجا اطلاع رسانی کنم که اصلا و ابدا به حرفای صمیم راجع به چاق و لاغریش اعتماد نکنین٬ دروغگوی بزرگیه! شیطان عکسی که ما از ایشون دیدیم یه بانوی فوق العاده زیبا (تاکید میکنم٬ فوق العاده!) و خوش اندام هستش. خوشمزهمن واقعا انتظار داشتم با یه فاجعه مواجه شم و بعد از دیدن عکسش بصورت کفمرگ شده خیره به مانیتور بودم!! خنثی البت که زیبایی درونی به نظر من همیشه تاثیر داره تو ظاهر و برداشت آدمها٬ این آبجیمونم که همه جوره جنسش جوره و خوب بودنش ظاهری و باطنیه... بغلقلب


بقیه ش اینجاس
[ ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیگه تقریبا همه تو این مدت فهمیدیم مهرسا کرمو هستش! اینه که شاید مثلا عکسی‌ که منتظرش هستیم رو یه جای تو متن قایم کنه مثلا!! کرم داره دیگه، چیکار میشه کرد؟ خنثیتحمل می‌کنیم!! چهارشنبه بعد از آگاهی‌ از سرنوشت اون مظنون که تحویل پلیس دادم رفتم خونه! زبانمن که میگم این حس ششم بد چیزیه، نگو آقاهه که من معرفی‌ کردم سابقه دار بوده و از کیوسک بردنش ستاد! استرسرفتم خونه و به گیو زنگیدم که من هزار تا کار دارم، بیرون نمیام، اگه میخوای تو برا آکادمی بیا، که با سینا رفتن دنبال کاراشون و بعد هم رفت خونه. منم ابرو برداشتم، زرشک پلو مرغ پزیدم برا فردا ظهرش که داداشم می‌اومد خونه، اپی لیدی و لاک و یه طراحی‌ شخماتیک و یه کم مرتب کاری، پایین موهام رو هم که ۲ بار روشن کرده بودم بنفش رنگ زدم که الان بادمجونی شده ،فکر برای لباس پوشیدنمم کردمو حموم و لالا...لبخند

 

فردا صبحش پا شدم و از پنجره که بیرون رو دیدم زدم زیر خنده، چون سفیدی زیبای برف به اون سنگینی‌ کاملا گند زد به برنامه پوششم و عوضش کرد، بعد از ۱۰۰ بار چک کردن همه چیز راه افتادم و رسیدم شرکت. شکر خدا هیشکی هم نیومده بودچشم. همه ترسم از این بود که مامی گیو کنسل کنه خرید رو. نزدیکای ۹ زنگ زد و من کلی‌ خوشحال شدم، بعد از سلام احوالپرسی گفتش که " مهرسا با این وضعیت هوا"... من انگار سطل آب یخ ریختن روم! افسوسادامه داد که :" من دیگه ماشینمو نمیدم تعمیرگاه، میرم بانک و مستقیم میریم بازار!" نیشخندقرارمونم مترو شد، تا به هم رسیدیم ۱۱ شد و بعد از خرید‌های مترویی رسیدیم بازار.چقدرررررر سرد بود و بر خلاف انتظار ما شلوغ، یعنی‌ من تو اوج لذت بودم، همراهی با یه مامان پایه و دیدن شور و شوق مردم و سر شلوغی کاسبا. قلبرفتیم بازار زرگرا، اون مغازه‌ها که بهم معرفی‌ شده بودن چیزی که من میخواستم نداشتن، من نمیخواستم کامل سفید باشه انگشترم، کلا ۲ رنگ دوست دارم، از این پر نگینا هم نمیخواستم، رینگ هم که مال عروسیمونه. تصمیم گرفتیم گزینه‌ها رو محدود کنیم و منم گفتم که یا از این سوراخ سوراخیا! میخوام یا شکل گل.بازنده

 

به سان ببری که در کمین شکاره در کمین لحظه‌ای بودم که بگم "مامان" و خودم و جماعتی رو راحت کنم!!اوه(سلام عسل!) یه انگشتر دیدم که چشمامو گرفت و همونطور که کله م تو ویترین بود به مامی گیو که مغازه کناری بود گفتم :"ماماااان" سرمو که آوردم بالا دیدم مامی میگه "جااااانم؟لبخند" و اومد پیش من، بگم برا هزارمین بار حسرت خوردم که چرا دختر نداشتن؟!افسوس یه چیزی که خیالمو راحت کرد این بود که اصلا هیچ نشونه‌ای از این که بخواد چیزی رو صرفاً به خاطر قیمت مصوب (که نمیگمش و اصلا هم مهم نیست) رد یا تائید کنه ندیدم، واقعا اون که به دستم می‌اومد رو تائید میکرد و ذوق میکرد. البت منم پامو از اون حد فراتر نمیذاشتم و مراعات می‌کردم و از کنار کارائی که ۲،۳ برابر اون قیمت تعیین شده بود سه‌ سوته رد میشدم، یه جور توافق دو طرفه!بازنده ۳، ۴ تا کاری رو هم که پسندیدیم کارت مغازه رو میگرفتیم وزن و قیمت و نشونه ش رو می‌نوشتم که راحت باشیم واسه تصمیم نهایی.

 

نمیدونم چرا هیشکی باورش نمی‌شد ما مادر شوهر عروسیم!متفکر جاهایی هم که میگفتن مامانتون یا دخترتون ما به روی خودمون نمیاوردیم جریان چیه!مژه ولی‌ یه جا یه گل گنده کردم دستم، بعد به مامی گفتم :نه٬ این گوشه هاش میگیره به همه جا اذیت میشم. آقاهه گفتش : خوبه دیگه، مثل پنجه بکس می‌مونه، میزنی‌ زیر چونه شوهر و مادر شوهر!!!قهقهه گفتم آقاااا مادر شوهرمن ایشون!!! آخمامی هم گفتش چییییییی؟ پسر منو بزنه؟! تعجبوای خدا اینقد خندیدیم، طفلک آقاهه به شدت گرخیده بود و هی‌ میگفت آخه اصلا بهتون نمیاد، بعد هی‌ من و مامی تعارف تیکه پاره کردیم که از بس تو خوبی‌ و از بس شما خوبی‌!نیشخند در آخر همون که به شدت دلمون رو برده بود خریدیم با حدود ۲۵% بیشتر از رقم مصوب! اینقدر هم ذوق میزد مامی که هی‌ من انگشتر رو در میاوردم هی‌ میگفت باز دستت کن ببینم. منم که پایه!!!خنده اینم انگشترم، هر کی‌ هم میگه زشته، خودش زشته! اصلا چشاش زشت میبینه! نیشخندسفید هم بود کلا که دادیم همونجا گل بالا رو آب طلا زد و همونطور که حدس میزدیم از طلای سفید یک دستش و زرد یک دستش که داشت و دیدیم بهتر شد این دختر خوشگل من! ماچهمیشه عاشق این انگشترا بودم که اون غلافه به هم وصل نیست و میشه تنگ و گشادش کرد و قسمت زیادی از انگشت رو هم میگیره.قلب

 

ناهار بخورم بیام٬ بقیه رو تو ادامه مینویسم، هنوز یه عالمه روده درازی میخوام بکنم!گاوچران


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

باید برم خونه و اول یه فکری به حال "چی‌ بپوشم" بکنم، بعد یه لاک حسابی‌ بزنم و طراحی‌ کنم ناخونامو، بعد هم به صورتم برسم و تصمیم بگیرم موهامو چیکار کنم. مهمونی‌؟! نه بابا مهمونیم کجا بوده این وقت سال؟چشم فردا قراره من و مامی گیو بریم انگشتر نشون بخریم!! بعله! عروس و مادر شوهر به همراه هم! نیشخنددوماد هم که با وجود پاچه گیری‌های عروس چندین بار اعلام کرده نمیاد و ما باید خانومانه بریم بازار. دیگه اینکه قرار شد ۶ فروردین بیان برسن و برن هتل و ناهار ۷ فروردین در خدمت خونواده محترمشون باشیم. همین الانم با هتل هماهنگ شد تاریخ و خیال من کاملا راحت شد که دقیقا همون چیزایی که خودم میخواستم شد،تشویق تمام تلاشمو کردم که حتما با ماشین خودشون بیان ،چون اگه نمیومدن من باید با اون یکی‌ ماشین بابا اینا رانندگی می‌کردم که دوستش ندارم اصلا! بعد هم آدمیزاد چه می‌دونه، شاید بخوان دیرتر و زودتر برگردن، نمی‌شه که تو اون بلبشو عید منتظر بلیت موند. دیگه اینکه میخواستم همون یه شب هتل باشن، دیروز که با مامیش صحبت می‌کردم گفتش که همه شبا رو بگیر، وقتی‌ من زیاد اصرار کردم گفت پس ۲ شب بگیر، دلیلش رو هم میگفت نمیخوایم مزاحم مامان باشیم، منم قسم و آیه که به خدا ما عشق مهمونیم، اصلا مامان یه اتاق بهتر از هتل براتون آماده کرده و همین ۱ شب هم به اصرار من بهتون فرجه داده.گاوچران امروز هم نقشه ورودی شهر تا هتل و نقشه هتل تا خونه خودمون رو از گوگل مپ پرینت گرفتم که راحت پیدا کنه پسرم آدرس‌ها رو، با ۲ تا خودکار آبی و قرمز هم مسیر‌های مختلف رو نشون دادم، بغل نقشه هم نشونه یاب گذاشتم!! خندهاین از این.

 

امروز از دار*ائی اومدن شرکت، مهرسا هم که مرااااام، دارم به بچه‌های حسابداری در امر خطیر اسکن، کپی‌، پرینت کمک می‌کنم. خیلی‌ باحاله خداییش، شدیم شکل ۸ پا، ناهارمو همینجا خوردم و نصف کاغذا رو چرب چیلی کردم! سبزنمیدونم چرا کمرم در حال شکستنه، گردنم هم ایضاً! بذار ببینم چیا یادم میاد بگم از پریروز تا الان، آهان! پریشب که از وقتی‌ گیو اومد در خونه تا رسیدیم پارک یه گرد و خاک حسابی‌ کردیم تو ماشین و یه جا هم من تهدید کردم که اگه میخوای اینجوری رانندگی کنی منو پیاده کن برم خونه حتی! بازندهدلیلش شخماتیک بود، مثلا ۲۰ مین دیر اومدن آقای گیو که در مقابل منی‌ که هر شب (بدون استثنا، هر شب) ۵ تا ۱۰ مین تاخیر دارم چیز زیادی نبود، راستش من از این ناراحت شدم که بعد از گیر دادن من، آقای گیو به خودش توهین کرد.عصبانی کارد می‌زدی خونم در نمیومدا! بعد خندمم گرفته بود در حد لالیگا! آخ داشتم میمردم از خنده ولی‌ گیو روبروشو نگاه میکرد نمیدید، رسیدیم پارک اومدیم پیاده شیم گیو منو نگاه کرد خنده ش گرفت (طبق معمول!نیشخند) ولی‌ من بعد از ۵ مین تمرین کردن تونسته بودم قیافه مو میخ نگه دارم و پیاده شدیم رفتیم، باز گیو شروع کرد از در و دیوار گفتن و منم لبمو میگزیدم که معلوم نشه در حال انفجارم!!!قهقهه چای خریدیم نشستیم رو نیمکت که بخوریم، گیو یهو دست انداخت دور منو محکم کشید منو سمت خودش، منم اشکام قل خورد اومد پایین! خنثیبهش گفتم تو همه امید منی‌ و کلی به بچه عشق ورزیدم خلاصه، اینم از این!

 

دیشب هم مهمون داداشم بودیم شام به صرف ساندویچ چرکولک،خوشمزه به مناسبت اولین حقوقش، طفلک امروز صبحم سهم کرایه خونه ش رو ریخت به حسابم!شیطاناول رفتیم فرحزاد قلیون و بعد هم شام. راستی‌ اون کارت ولنتاین آقای گیو بودا، به یه جاهایی رسیده!از خود راضی شمع دوستان و بزغاله‌ها رو هم به زودی استاد می‌کنم و خاله هم که جمعه میاد نقشه ریختیم چند تا از این حراجی‌ها که چشمک میزنن رو هم بریم.هیپنوتیزم دیگه اینکه من روانی‌ این آب و هوا هستم که خودشم نمی‌فهمه چجوریاس! ولی‌ اون شب دعوا کنون و عشقولی شدن ما عالی‌ بود هوا، الان هم که سرده، پس من کی از شعر پوف‌ها راحت شم خدااااااا!کلافه

 

دیشب زنگ زدم خونه گیو اینا که باهاش صحبت کنم مامانش برداشت، گیو داشت میرفت دوش بگیره و پیغام داد که خودم میزنگم، ما هم مشغول حرف شدیم و نقشه ریختن و ابراز احساسات برا عید که صدای گیو اومد، از حموم اومده بود و به درخواست من براش < گل در اومد از حموم> خوندیم!!!خنده به مامانش گفتم افتخار کنین به این طرز تربیت عالیتون٬ این پسرتون نمونه س٬ روز به روز بیشتر میفهمم که چقدر مرد ماهیه٬ مامانش هم هی میگفت خدا رو شکرررر٬ واقعا؟ تو راضی هستی؟!مژه بعد گفت گیو غر میزنه میگه یه ربع هست دارین صحبت می‌کنین، گوشی داغ کرد!منتظر پسره حسود!ماچ برا خرید فردا هم قرار شد که با مترو بریم، سریع میرسیم اینجوری، از مغازه‌ها هم من با کمک این همکارم که باباش بازاریه ۲ تا طلا فروشی آشنا پیدا کردم که جاهای دیگه الکی‌ نگردیم، دوستان هم اگه تجربه‌ای دارن٬ پدری٬ شوهری٬ نومزدی٬ دوس پسری!! در اون خطه٬ تا فردا ساعت ۹ به من بگن که عمری دعا گوی باشیم. نیشخنددر مورد قیمت هم به گیو گفتم منو می‌شناسی که، ذره ای تعارف ندارم و ناراحت هم نمیشم، قبل از رفتن یه رنج قیمتی بدین به من که بدونم دست رو چیا بذارم. اینم از این.

 

دیگه حس می‌کنم کمر و گردنم حس نداره، برم خونه. کامنت‌های پست قبل رو هم خونه تائید می‌کنمماچ راستی چندین بار پیش اومده که بتونم مامان گفتن رو حداقل تلفنی اوکی کنم٬ ولی هر بار بعد از کلی من من کردن گفتم : فلانی جون! زبان آخه چرا من اینقدر خرم؟! بعد کلی هم ذوق کردم که تو مسج جواب تشکر برای کارای رزرو هتل گفتم: خواهش میکنم مامانی خوشگلم!!!منتظر امیدوارم فردا دیگه از اون موقعیت دو نفره استفاده کنم و قال این قضیه رو بکنم لبخند

[ ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

قربون این حواس جمع خودم برم که فکر می‌کردم این ۵شنبه هم مثل بقیه ۵شنبه‌ها خوابیدم بعد از ناهار!چشم آقا ما اومدیم بخوابیم و طبق معمول هم زنگ زدم به گیو که بدونه، اینجوری نمیزنگه و من خودم بیدار شم خبر میدم. گیو می‌دونست شب میتونه بیاد پیش من، تا گفتم میخوام بخوابم آهی از سر حسرت کشید که "وای باز میخوابی و شب وول می‌خوری نمیذاری من بخوابم!!"منتظر منم در نقش یه همراه مهربون گفتم خوب نمیخوابم عزیزم. عوضش نشستم "صنگ سبور" گلشیفطه رو دیدم، آخ که من عاشق بازی این دخترم، البت که زندگی‌ شخصیش به خودش مربوطه و من روانی‌ بازی واقعی و روونشم. نمیدونم چقدر طول کشیده بود بتونه اینقدررررر سلیس با لهجه افغان‌ها صحبت کنه، یعنی‌ اگه زیرنویس انگلیسی‌ فیلم نبود من خیلی‌ جاهاشو نمی‌فهمیدم! حرفه‌ای در این حد لامصب!ماچ

 

بعد هم که فیلم تموم شد و گیو یه مقدار زودتر میرفت خونه، ییهو به ذهنم رسید که چرا نریم انگشتر ببینیم؟ دیگه رفتیم و ۳ ساعت کامل همه طلا فروشی‌ها رو گز کردیم، از هر چی‌ هم خیلی‌ خوشمون می‌اومد کارت فروشنده رو میگرفتیم و می‌گفتیم جوری که خودش بشناسه آدرس اون انگشتر رو بنویسه که اگه خیلی‌ خیلی‌ اتفاقی مامان گیو رفت اتفاقاً همونو بخره، اشتباه نخره!! زبانشام هم از بیرون گرفتیم و با پاهایی دردناک اومدیم خونه یه کم تی‌ وی دیدیم و خوابیدیم و منم شکر خدا بی‌هوش شدم. صبحش از خواب که بیدار شدم هورمونا گفتن خودتو بگیر که اووووومد، یعنی‌ اصلا یادم نیست تا عصر چه اتفاقی افتاد، فقط میدونم به شدت بد بود حالم و وقتی‌ محی‌ زنگ زد گفت من تنهام دارم شام درست می‌کنم بیاین اینجا، گفتم قول نمیدم، رفتم خوابیدم و بیدار که شدم دیدم محی‌ زنگ و ناله و مسج که باید بیای، منم پا شدم یه دوش گرفتم و لباس پف‌ها از داخل کمد منتقل کردم به گیره‌های پشت در کمد که بوران نیاد ناگهانی!بازنده بعد رفتیم پیش محی‌ فیلم "MAMA" گذاشته بودن، همین وحشتناکه که تیزرش رو پخش می‌کنن، آقای گیو هم دستشو گذاشته بود دور شونه من خودش سانسور میکرد یه جاهایی رو، به این ترتیب که دستشو می‌گرفت جلو چشای من و من هرچقدر تقلّا می‌کردم نمی‌تونستم ببینم! عجیبه که میتونه از پس شلنگ تخته انداختنای من بر بیاد واقعا،متفکر یه جا هم که خیلی‌ مشتاق بودم اون صحنه چندش رو ببینم ناخونم شکست و دست آقای گیو هم زخمی شد ولی‌ آیا فکر می‌کنید من از رو میرفتم آیا؟!از خود راضی

 

شنبه هم که سر کار بترکون کار داشتم، یکشنبه هم همینطور. شنبه شب رفتیم پارک و ۳ تا از بچه‌ها رو دیدیم کلی ذوق کردیم باز هوا خوب میشه هر شب پارک و پیک نیک‌ خواهیم داشت، شبش هم که اومدم خونه یه کتاب خوندم و حسابی‌ سر حال اومدم، فعالیت فرهنگی‌ کردم دیگه! گاوچرانکتاب "عطر*سنبل*عطر*کاج" رو خوندم و حسابی‌ از قلم نویسنده لذت بردم و حدس میزنم زبون اصلیش باید خیلی‌ خیلی‌ جالب تر باشه چون یه سری اصطلاحات داشت که مترجم نتونسته بود خوب برگردونه و به نظرم همون اصلیش جالب تر باشه، این خانوم فیرو*زه*دوما خیلی‌ برام ملموس بود چون داستان زندگیش خیلی‌ شبیه یه خانوم همین سنی‌ هستش که من از نزدیک میشناسم.ماچ

 

جمعه حالم خیلی‌ داغون بود و رفته بودم حموم که بعد آماده شم گیو بیاد بریم خونه محی‌ اینا، بعد از دوش آخر زیادی آروم شدم و به خودم گفتم :"مهرسا، تو قول دادی از همه مراحل زندگیت لذت ببری.لبخند این گیر دادن سر مدل انگشترت که انگشتر اصلی‌ هم نیست آخه یعنی‌ چی‌؟ اصلا مادر پسر ، یا حتی مادر تنها میره خودش انتخاب میکنه و خیلی‌ هم خوش سلیقه ن، این یه جا شما آروم بگیر، بذار کارشون رو بکنن!" منتظرلبخند زنون و سبک بال اومدم بیرون و حاضر شدم. داشتم میمردم که گیو بیاد و این خبر مسرت بار رو بهش بدم حال کنه که من آروم گرفتم، ولی‌ اون زودتر خبر داد که مامان گفته: "اصلا یه روز مهرسا بیاد با هم بریم بخریم!" ببین من میخوام آروم بگیرما، خودشون نمیخوان! نیشخندتازه گیو میگفت منم نمیام، شما دو تا برین، دوست تر هم میشین! گفتم ما دوست هستیم اونقدر که باید باشیم، بعد هم باید یکی‌ واسطه باشه، من که نمیتونم آرنجمو بکنم تو پهلوی مامانت و سقلمه بزنم که!! تو باید باشی‌ که من چیزی رو خواستم اوکی کنی‌!! کلافهحالا یحتمل پنجشنبه بریم بازار، این طرفا خیلی‌ خیلی‌ گرون تر در میاد.

 

دیشب هم باز بیرون نرفتیم و گیو اومد پیش من، برام دل جیگر گرفته بودقلب، داشتیم یه برنامه از تی‌ وی می‌دیدیم که برگشتم از ته دلم بهش گفتم " امیدوارم اگه خواستی‌ یه روز مریض شی‌، من قبلش بمیرم که اذیت شدن تو رو نبینم..." نمیدونم چرا جمله به این عشقولانه‌ای باید عکس العملش له‌ کردن طرف مقابل باشه! مردا قدیما مهربون تر نبودن؟!متفکر

[ ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیدی آبینه جون خواهر؟! من فقط لباس هامو از داخل کمد به خارجش منتقل کردما، ولی‌ صبح با شرشر بارون اومدم سر کار!چشم بازم خدا رو شکر که نبرد‌م بایگانی کنم والّا سیل برده بود مملکتو، والا! خوب تند تند بنویسم که کوتاه شه غزل جون هم که نصف صفحه رو میبینه بتونه بخونه. ماچآقا این هورمون‌ها باز طی یک حمله ناجوانمردانه، همزمان با تموم شدن پست ۵شنبه همه برنامه‌های سازنده آخر هفته بنده رو به فا...، ببخشید به باد فنا دادننیشخند و من رفتم خونه ناهار خوردم، خوابیدم!خنثی عصر هم به گیو پیشنهاد دادم بریم تجریش گردی که رفتیم و از ۶.۵ تا ۹.۵ پشت ویترین طلا فروشی‌ها بودیم و شب که میومدیم خونه انگشت حلقه م زخم شده بود! شب تو راه برگشت به گیو گفتم اوضاع چجوری شده، اونم کلی هوامو داشت و گفت مگه مجبور بودی با این حالت این همه راه بری؟ابرو آمریکائی‌ها میگن: "میخوای یه مرد رو بشناسی، ازش طلاق بگیر!" من میگم: " میخوای یه مرد رو بشناسی ببین رفتارش وقتی‌ هورمونی میشی‌ چجوری میشه!"بغل از تصمیماتمون و جمعه شب فردا میگم، دیگه باید برمماچ

[ ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

۳شنبه اتفاق خاصی‌ نیفتاد، فقط اینکه من تو راه رفتن به خونه یه مورد مشکوک رو برا بازرسی بدنی و ساک به پلیس معرفی‌ کردم!!! خنثیو نمیدونم چرا پلیس سریع اطاعت فرمان کرد و مورد رو بردن تو کیوسک و منم ۱۰ مین کشیک کشیدم ببینم چی‌ میشه که مثل اینکه واقعا مورد دار بوده طرف!!اوه منم خودمو تو شال گردنم مستتر کردم و در حالی‌ که ۱۰ قدم یه بار پشتمو میپاییدم گوله رفتم خونه! آقای گیو هم میگه بچه تخس نمیتونی‌ بی‌ هیجان بری و بیای؟! ابروخوب به من چه! اون آقاهه وقتی‌ منو اونقدرررررر بد نیگا کرد و قیافشم اونقدر ترسناک بود و راه افتاد دنبال من، بعد دید چند قدمی‌ کیوسک پلیسم خودشو قایم کرد تو دسشویی پارک، باید فکر اینجاشم میکرده که شاید این دختره لجباز تر از این حرفا باشه و منتظر شه تا بیاد و به آقا پلیسه نشونش بده! خلافکارم که باشی‌ باید آینده نگار باشی‌!بازنده والا!

 

شبش هم این گیو اینقد محی‌ محی‌ کرد که زنگیدم به محسن و گفتم ما یه سر میایم اونجا، دیگه رفتیم و تخته بازی و گپی و گفت و لپ کشی‌ از محی‌! ماچپارسال نزدیکای عید خیلی‌ باحال بود، خاله آخری (که ۱ سال از من بزرگ تره، همون که شوهرش کانادا بود و چون ۲ بار ریجکت شد، شوهرش برگشت که بعد با هم برن) اومده بود تهران و هی‌ از این خونه به اون خونه دورهمی می‌رفتیم، حسن ختامش هم رفتم مهمونی‌ ۴شنبه سوری خاله گیو تو باغ که عالی‌ بود تشویقو بعد هم کوله به دوش در حالی‌ که زود از خونه اومده بودم بیرون تا شور و حال آدما رو نگاه کنم سلانه سلانه تا مترو رفتم و بهارو بو کشیدم و فرداش تو خونه مامانی‌ بودم.قلب امسال هم خاله آخری داره با شوهرش میاد و نقشه پلیدمون اینه که پیش خودمون نگهش داریم و شوشوی مربوطه بره خونه پوریا که زنانه دورهم باشیم هی‌ حال کنیم!شیطان این خاله هم میتونه دستی‌ به موهام بکشه برا کات کردنشون، هم تو بقیه کارای جینگولاسیون کمکم کنه. گفتم اون نیمه زیری موهامو که ۲ بار روشن کردم می‌خوام بنفش کنم؟

 

دیشب باز رفتیم پارک، ۲ تا از بچه‌ها هم اومدن و تا صدای ترقّه اومد شروع کردن به تعریف خاطرات شیطنت‌های بچگی که از بس خندیدیم من صدا و گلوم گرفته امروز! میخوام دفعه بعد بنویسم که یادم نره بیام اینجا تعریف کنم، از بس زیاد بود یادم میره. برنامه امروزم هم اینه که دیگه از شر لباس زمستونی‌ها خلاص شم (میدونم که بعد از این تصمیم من کشور میره زیر برف و گل! از همین الان میگم متاسفمخنثی ) ، اون حجم پف که از کمد بره بیرون میشه راحت تر راجع به "چی‌ بپوشم" تصمیم گرفت. الان ساق بنفشم یادم اومد، دمب موهامم اگه بنفش شه، لباسمم سفید بنفش، می‌مونه یه دامن سفید که امروز کار جابجاییم تموم شه از همون لباس مانتوها یه چیزی در می‌آرم، عاشق تبدیل لباسم،بغل وقتی‌ که خونه مامان اینا بودم کار همیشگیم بود، متأسفانه از مراحل کار عکس ندارم، ولی‌ لباس‌های بازیافتیم! رو که میبینم کلی ذوق می‌کنم. الانم میرم از نت ببینم چه ایده‌ای می‌تونم در بیارم. امیدوارم همه از آخر هفته شون حسااابی لذت ببرن.قلب

[ ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

داشتم برنامه غذایی که برای اومدن گیو اینا نوشته بودم رو برا آهو می‌گفتم که وسطش گفت مهرسا جان مگه میخوای خدای نکرده مهموناتون بترکن؟! تازه نمی‌دونست من کلی‌ هم مراعات کم خوراک بودن باباشو کردم که این شده برنامه!! (گیو و مامانش مثل خودمن تو اشتها!نیشخند) فعلا که از برنامه ریزیم راضیم، عصر هم باید با مامی مشورت کنم ببینم نظر مثبتش چیه! البت یحتمل اونم کلی بهش اضافه کنه!! خنده

 

من خواب خونه اصلیمون رو (خونه‌ای که توش بزرگ شدم و مامان اینا که از تهران رفتن اونجا ساختنش و توش ساکن شدن) خیلی‌ کم میبینم، از وقتی‌ خونه باغ ساخته شده و مامان اینا بیشتر اونجان، من همش خواب اونجا رو میبینم. برا عید هم که گیو اینا بیان میریم خونه خودمون و فقط واسه یه سر زدن به باغچه و کباب پزون میریم اونجا. حالا من دیشب بر عکس همیشه خواب خونه اصلی‌ رو دیدم، تمام مدت. خوابمم زیادی واقعی بود، میدیدم که همش با گیو و خونواده نشستیم گل میگیم گل میشنفیم! خیال باطلاینگده خوب بود که وقتی‌ بیدار شدم و فهمیدم خواب بوده حسابی‌ خورد تو پرم!خنثی

 

یه موضوعی داره کنار همه نگرانی‌‌ها ته دل منو قیلی ویلی میده، اونم اینه که تو این سفر گیو با اینکه همش منو میبینه، ولی‌ نمی‌تونه مثل کوالا به من بچسبه!شیطان حالا قیلی ویلیش مال اینه که دارم نقشه می‌کشم ببینم کجاها میتونیم به هم برسیم و یواشکی همو ببوسیم یا سفت همو بغل کنیم!!!نیشخند میدونم الان همه اونایی که این روزا رو داشتن یه لبخند بزرگ اومد رو لبشون و سفر کردن به اون روزا... لبخندبرا منم میگید از خاطره هاتون؟ماچ

[ ۸ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

امروز مامان گیو رفته انگشتر ببینه، خیلی‌ خیلی‌ نگرانم که بنده خدا با دیدن قیمت‌ها زیادی شوک شه و بلایی سرش بیاد! چشمدست گیو خانم درد نکنه که دیشب تمام اطلاعات سلیقه‌ای من رو که طی این ۱ سال و اندی گذشته فهمیده٬ گذاشته کف دست مامانش!! مثلا اینکه من انگشتر هایی که سوراخ سوراخن رو دوس دارم! اسمشو نمیدونم خووو،خجالت ولی‌ میشه همینایی که کنده کاری داره!! بعد انگشت از اونورش پیداست!نیشخند یا گفته اینا که فقط یه نگین تک دارن، نمیدونم چرا من اینهمه حلق خودمو پاره پاره کردم که فقط رینگ ساده بچه م نرفت تو ذهنش!منتظر دوست دارم هر انگشتری برا عقد خریدیم رو استفاده نکنم! به جاش رینگ ساده باشه، به به... خیال باطلنمیدونم چرا اینقدر حرفم میاد این چند روزه، بیش فعالی‌ گرفتم، این چیزی که مینویسم ۲۰% اون حرفائی هستش که تو سرم چرخ می‌خوره، خدا رو شکر کنید که وقت ندارم والّا همه مون عینکی میشدیم.ابله

 

دیشب با وجود سرمای زیاد باز با گیو رفتیم پارک و حرف زدیم، صحبت سر سبزه انداختن عید مادرجون بود که من یهو همه حسای خوب دنیا بهم حمله کرد! یاد این افتادم که مادرجون برا هر خونواده، یعنی‌ هر بچه که مزدوج شده و رفته هر سال سبزه میذاره، سبزه قوی و سبز خشگلللللللللللللماچ، اونم تو خاک به جای پنبه و اینا، از وقتی‌ من برا خودم جدا شدم برا منم میذاره...قلب برا گیو توضیح می‌دادم که درسته کاری که من کردم خیلی‌ عجیب بود از دید بقیه (غیر از خونواده فوق‌العاده ساپورتیوم) و تو کل طایفه پدری یا مادری کسی‌ این کارو نکرده بود، ولی‌ مامان بابای‌ من با نشون دادن حمایتشون دهن همه رو بستن و همیشه گفتن که وقتی‌ می‌دونیم چجوری بچه مون رو بزرگ کردیم و کامل میشناسیمش اجازه میدیم راهش رو خودش انتخاب کنه. یادمه که خودمم وقتی‌ تو خونه بودم و میجنگیدم واسه جدا شدن هی‌ از این حربه استفاده می‌کردم که :"بابا مگه شما به من اطمینان ندارین؟!"گریه و بابا که همش میگفت: " من میدونم شیری که خوردین و نون حلالی که من بهتون دادم و تربیت من و مادرتون چیزی نمی‌ذاره واسه اطمینان نداشتن ما، ولی‌ جامعه چی‌؟" ابروو از این دست صحبت‌ها که اگه بخوام بگم باید ۳ روز بشینم به نوشتن٬ جالبه که در همون حالم جلو بقیه مث همیشه بودن و هیچکس از اون اختلاف نظرا بویی نبرد.ساکت بعد از یکی دوسال مث اینکه دو سه نفر این کار رو تکرار کردن و شاید اونام از حربه من استفاده کرده باشن!!شیطان آهان از ساپورت عاطفی می‌گفتم، بعد از مادرجون جیگرم یادمه که داییم گوشت نذری پخش میکرد و علاوه بر گوشتی که به مامان اینا داده بود برا منم جدا داده بود، ووی داشتم از ذوق هلاک میشدم!هورا یا مثلا خاله بزرگه م (تنها خاله‌ای که بهش میگم "خاله" و اسم کوچیکش رو صدا نمیزنم٬ چون به جوونی بقیه نیستو تقریبا همسن مامانه) وقتی‌ میوه باغچه ش رو می‌چید و سهم همه رو میداد واسه منم جدا فرستاده بود بغلو از این قبیل گوگولی بازیاشون که من هر روز به داشتن پشتیبانی همه شون دلگرمتر میشدم. اون خاله کوچیکه هم که زیاد با هم دوستیم و برام مهمه همیشه به هر مناسبتی که مسج میده به این نکته اشاره میکنه که به من افتخار میکنه، این زیاااااااادی برای من انرژی زا و مهمه.خجالت

 

راستی‌ اون ۵ تا توله بزی که گفتم، ۳ تا دیگه هم بهشون اضافه کنید!! آخکه از اونجایی که بچه دایی هستن به شیرینی‌ بچه خاله نیستن خوب!! خنثیاره آقا، من بدجنس! ولی‌ خوب حسه دیگه، منم که اینجا حس پنهانی‌ ندارم!چشم گیو هی‌ می‌خواست بهم تلقین کنه من این طفلکا رو هم همون‌قدر میخوام که آب پاکی رو ریختم رو دستش و گفتم تو که بچه خاله داشتن رو نچشیدی تا حس منو بفهمی، بذار من تو حس خودم شناور باشم!!خنده

 

ادامه مطلب عکس امروز صبحه، البت هنوز‌م داره می‌باره، دیروز اون همکارم که ماموریته و همش منو میرسوند خونه زنگیده، بهش میگم چرا نمیااای؟!ناراحت میگه: چیه، سرد شده؟! ابرومیگم: علاوه بر اون همش می‌باره، بیا دیگه!!نیشخند دوست داشتم بعد از رفتن گیو اینا، مثلا همون دهم٬ یازدهم یه سر اصفهان یواشکی هم برم، یواشکی واسه اینکه اون خاله که اصفهان زندگی میکنه اگه بفهمه وقتی‌ اون اصفهان نیست و خونه مادرجونه من می‌خوام برم اونجا قاطی میکنه خوب!استرس میخواستم برم ۲ تا از دوستای گلی که به برکت این وب باهاشون دوست شدم رو ببینم، بغلولی‌ میگم باشه بعد از تعطیلات، در اولین تعطیلی‌ بعدش قول میدم بیام بچه ها، تو رو خوداااااا دعوام نکنین و ناراحت هم نشین.ماچ آخه میخوام بمونم خونه هم با مامان بابا صحبت کنم راجع به مسائلی‌ که پیش میاد و اینا، هم اینکه برم توله بز‌ها و ماماناشون رو ببینم که باز باید برای یه همچین دورهم جمع شدنی که همه از اقصی نقاط ایران یه جا جمع میشیم ۱ سال دیگه صبر کنم.خیال باطل هر چی‌ فحش هم بدین خودتونین اصلنشم!نیشخند

 

من برم به کارم برسم که اگه کار نکنم میخوام بشینم همه ذهنمو اینجا بریزم بیرون،وقت تمام اونوقت از اینی هم که نوشتم آش شله قلمکارتری میشه!


بقیه ش اینجاس
[ ٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

عید که برم به دیار پدر مادری، چند تا توله بز کوچولو اونجان که من دارم غش می‌کنم برا دیدنشون از الان! بغلیه دخی ۹ ساله داریم "ک" که از بس ما رو دور هم در حال بافتن یا یه کار دستی‌ دیده بچه م عقده‌ای شده و دستبند بافی‌ یاد گرفته دختر قشنگم! قلاب بافی‌ هم می‌خواست بکنه که اندر خم یه زنجیره‌ زدن مونده هنوز فکر کنم!!! خندهبا این که تفاوت سنیمون زیاده ولی‌ حس میکنه چون من دختر خالشم پس دختر خاله ایم دیگه!!ابرو به شدت هم مودبه و من از کل کل کردن باهاش سیر نمیشم! عکس دستبندی رو که بافته بود گذاشتم اینجا، همون سفر اخیر به اصفهان. خواهر کوچولوش "د" ۴ سالشه، یه گربه ملوس به تمام معناسماچ و یه آبان ماهی‌ سیاست مدار که همیشهههه می‌دونه چطوری به خواسته هاش برسه و من به شدت عاشقشم و امیدوار به آیندش، این همونه که نقاشی من و شوهرم رو کشیده بود و هممون تو کفیم از استعداد عجیبش. یه روز مامانشون زنگید و وسط حرفاش گفت بچه‌ها اسمتو آوردن گفتم بزنگم احوالتو بپرسم، پرسیدم دارن چیکار می‌کنن؟ گفت لاکاشون رو آوردن "ک" داره لاک سفید می‌زنه رو ناخون "د" بعد نوکاشونو قرمز میکنه ، میگه الان دیگه خود ناخنای مهرسا شد و "د" هم از ذوق غش غش میخنده!!!منتظر آخه خاله جان من کی ناخونامو شکل کولی‌ها درست کردم آخه؟!خنثی

 

پسر خالم "ا" ۵ سالشه، زندگی‌ منه٬ هر شب موقع خواب عکسشو میبینم رو اسکرین موبایلمو پر لبخند میشم و صبحا هم با دیدن قیافه شیطونش روزم شروع میشه قلب وقتی‌ برا تولدم زنگ زد بهم تبریک گفت دنیا رو بهم دادن، خود پدر سوخته شم می‌دونه می‌میرم براش، ۲ سال قبل تو مهد همه پز خواهر برادراشونو میدادن و این بچم تنها بود اون موقع، برمی‌گرده جلو همه میگه: "منم یه خواهر دارم، اسمشم مهرسائه!" لازم به ذکر نیست که وقتی‌ اینارو مامانش بهم میگفت من چه خر کیفی بودم!!هورا یا میگفت یه روز که زیادی شیطونی کرده بهش گفتم مامان دیگه دوست نداره، بچه م با قیافه متعجب پرسیده:" بابا هم دوسم نداره؟" و وقتی‌ مامانش گفته نه، بعد از چند ثانیه فکر شونه هاشو انداخته بالا و گفته :" طوری نیس، مهرسا که دوسم داره!!! " قهقههو باز رفته سراغ آتش سوزوندنش!!! ماچالهی من پیش مرگت بشم پسرم که با ۳ تا عمو در فاصله زمانی‌ ۳ ماه بردمت بیرونخجالت و به هیییییییشکی حتی مامانت آمار نمیدادی و من و خاله‌ها رو تو کف گذاشته بودی واسه اینکه بدون این که من ازت خواسته باشم خودت می‌فهمیدی این از اون مواردی نیست که بدو بدو تا رفتی‌ خونه یا هر جای دیگه با آب و تاب تعریفش کنی‌ عشق باهوش من!ماچ

 

خواهر این آقا "ا" گل ما، خانوم "م" همون عسل بانوی چشم درشتی هستش که اردیبهشت به دنیا اومده و من دقیقا به موقع میرم سروقت خوردنش!خوشمزه از اونجا که این خانوم هم واسه راه افتادن و شیطنت عجله داشته، به نظر من دیگه بوی نوزاد نمیده! حالا نوزاد از کجا بیاریم؟ متفکرخوب معلومه خاله کوچیکه مهر ماه آقا "آ" ! رو به دنیا آوردن و ما میریم می‌افتیم روش هی‌ بوش می‌کشیم، هی‌ بوش می‌کشیم این جیگرمون حال میاد! هی‌ پخ پخیش می‌کنیم و اون غش غش می‌خنده ما ذوقمرگ میشیم!خیال باطل وای خدا من می‌میرم برا این نی‌نی‌های خوش خنده خوش رو، بچه از تو وبکم هم که میبینه فک و فامیل رو خوشحال میشه و می‌خنده ذوق میکنه! خندهخلاصه اینکه من امروز حسابی‌ یاد این بچه‌ها افتادم، بعد به ذهنم رسید برا عیدیشون، (البت عیدی اون بزرگا که می‌فهمن، اون جقله‌ها هم بزرگ شدن در خدمتیم!زبان) شمع درست کنم، داشتم نت رو برا ایده می‌گشتم که یادم اومد اینجا یه کاغذ کادو باب اسفنجی خیلی‌ خوب هستش تو یکی‌ از کشو‌ها که ۱ ساله دلیل وجودش رو نفهمیدیم! امروز ولی‌ من فهمیدم این قراره بره دور قالب شمع و شمع جیگولی بچگونه بشه برا توله بزای شیرین که حسابی‌ باهاش حال کنن و خاله مهرسا شونم وسط این همه کااار!!!ساکت به زحمت زیاد نیفته!!عینک

 

این شمع ها رو هم برا سرویس بهداشتی خونه مامی ساختم، اون صورتیه بوی هلو میده به شدت، از این پودر شربتا ریختم تو پارافین در حال جوش! خندهاون یکی‌ هم که ‌ست هست با ‌ست بهداشتیش و روشم که برق میزنه صدف داره:

راستی معلومه صورتیه قالبش دنت شکلاتیه؟! زبان

نوشته های پروفایلم (زیر عکسم )عوض شده یه جاهاییش٬ قابل توجه! بازنده

[ ٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

چهارشنبه که میرفتم خونه نمیدونم چرا وسط بندری زدن و احترام گذاشتن و آواز خوندن اونقدر گرسنه م شده بود و ضعف کرده بودم، نزدیکای خونه زنگیدم به داداشم که بیا بریم بازارچه خرید، اون دنت رو هم از تو یخچال با خودت بیار! از خود راضیدیگه رفتیم بین اون همه رنگ و بوی گیاهیقلب خریدمون رو کردیم و خونه هم که رسیدیم داداشمو گفتم ظرفا رو بشوره و خودمم واسادم به آشپزی. کی‌ میگه ماکارونی درست کردم ساده س؟! ساده  وقتیه که مایه آماده تو فریزر داشته باشی‌،نه مثل من طفلکی دقیقا ۱.۵ ساعت پای گاز وایسی!!!نگران عوضش مایه ماکارونیه خیلی‌ باحال شد و یه کم هم اضافه اومد که یه بار دیگه عقده این زحمت کشی‌ رو خالی‌ کنم با ۳ سوت پزیدنش!نیشخند تو مایه ماکارونی هم بازارچه سبزیجات رو خالی‌ کردم: هویج خلالی، قارچ، فلفل دلمه، ذرت، گوجه رندیده،جعفری... فکر کنم بازم بودا، فعلا یادم نمیاد!!!متفکر

 

گیو هم دنبال کاراش بود و وقتی‌ اومد خیلی‌ مفرّح بود واقعا، دو تا جسد رسیدن به هم!!خنثی یه جا گیو از آشپزخونه در اومد دید من پاهامو دادم داداشم ماساژ بده، میگفت به تو بد نگذره یه وقت عزیزم!ابروتازه شم سالادم داداشم درست کرد، خوووو چیه من خسته بودم خوو!! آکادمی رو هم دیدیم و به شدت از بهتر شدن بعضی‌ اجراها کف کردیم و به شدت هم لذت بردیم از اجرای بدی که کاملا انتظارش میرفت!!شیطان با اون همه خستگی اون شب یکی‌ از بدترین خواب‌های عمرم رو داشتم، تا ۴ صبح ۱۰ مین یه بار پا شدم از شدت سوزش و خوابیدم، کلافهصبح که شکل مرده از قبر پا شده آماده میشدم بیام سر کار پشه‌‌ای دیدم و با همین دستای خودم ۲ نصفش کردم این جیگر سوخته م خنکککککککک شد!!!اوه

 

سر کار تا ۱۲.۵ بدو بدو کارامو کردم و رأس ۱۲.۵ محل جرم رو ترک کردم، فقط به امید خوابیدن! مهندس کارم داشت که گفتم در ازای چند هفته گذشته که تا ۲،۳ اینجا بودم امروز میخوام برم به کار و زندگیم برسم، ایهالناس دم عیده و کولی بازی در آوردم رفتنی شدم دیگه! زبانصبح که میومدم برنج خیس کرده بودم و ۲ تا رون مرغ که ۸۰۰ سال تو فریزر مونده بود رو در آورده بودم و یه نارنج هم گذاشته بودم بغلش، از سر کار به داداشم زنگیدم که اون مرغ رو با نمک و نارنج مزه دار کنه تا من برم یه زرشک پلو مشتی‌ بذارم. نزدیکای ۲ بود که ناهار زدیم با ترشی و سالاد حسابی‌. بعد هم من لباس شستم و یه کم جمع و جور کردم و یه ۲ ساعتی توپ خوابیدیم. مژهبه داداشم گفته بودم میریم بیرون، همش دوست داشت ۵شنبه بریم بیرون که یا من کار داشتم یا خودش سر کار بود، این بار دیگه تونستم به قولم وفا کنم و گیو گفت ۸ میاد که با سینا اومد و خیلی‌ خوب شد، رفتیم لواسون تو یه محفظه پلاستیکی! لب رودخونه و هی‌ قلیون کشیدیم هی‌ گفتیم خندیدیم. ۴ نفر بودیم و سر قلیون دعوا بود که من پیشنهاد تایمر گذاشتن رو دادم که استقبال هم شد و بسیار کاربردی شد!!خنده

بعد از لواسون رفتیم اون ساندویچ چرکولیه شام خوردیم و نخود نخود شدیم رفتیم خانه خود. منم جهت رفع عقده هر شب ۱۲ خوابیدن تا ۲.۵ بیدار موندم و هی‌ کانال بالا پایین کردم و سعی‌ می‌کردم در سکوت آشپزی کنم، گربه سبزی!!نیشخند برا ناهار جمعه و ناهار شنبه خودم اینجا و داداشم که میرسه خونه. ۱ ساعتی که قل ریز زد خاموش کردم خوابیدم. صبح هم ۹.۵ پا شدم و افتادم به تمیز کاری سینک و آشپزخونه و هال، خورش هم رفت رو گاز که تا ۲ ظهر جا بیفته حسابی‌... خوشمزهسالاد شیرازی هم درست کردم و یه دوش گرفتم، گیو هم نزدیکای ۳ اومد، غذا رو که روی گاز دیده برگشته به من میگه: "کی‌ اومده نهار پخته رفته؟!" جااان!؟؟!؟!!؟تعجب گفتم آخه تو واقعا فکر میکردی من بلد نیستم قورمه سبزی بپزم؟! چیییییرا واقعا؟افسوس البت که مقادیر زیادی نیشگون نوش جون کردن ایشون به عنوان پیش غذا!ابرو نور برا عکس گرفتن هم خوب بود، ولی‌ واقعا ترسیدم  بذارم باز فحش بخورم که زن حامله از اینجا رد میشه! نگرانبعد هم هر پست یه عکس، چه خبره مگه؟!نیشخند

 

قبل از اومدن آقای گیو هم نشستم یه دل سیر با مامان تلفنی حرف زدم و مامان گفت: "اینقدر دلم روشنه گیو اینا میخوان بیان، اصلا استرس ندارم، فکر می‌کنم عمو رضات (یکی‌ از دوستای خانوادگیمون که ۳۵ ساله با بابا دوستن) داره میاد" خوب خدا می‌دونه که من از ذوق به ابرا رسیدم،تشویق حال و روز مامان زیاااد برام مهمه.قلب یه سری چیزا هم میخواستم از مامان بپرسم که داره یا نه، یادم اومد خونه ما همیشه شکل انبار شرکت تعاونی‌ها بوده! می‌شده سبد خرید به دست بری تو انباریش خرید کنی‌، البت که خودم بارها به صورت مجانی‌ خرید کردمو با خودم آوردم! بازندهعزیزمممم، مامانم مثل خودم به پذیرائی و اینا فکر کرده بود و میگفت میخوام پیراشکی بپیچم بذارم فریزر و یه کله پاچه بگیرم همونجور که خودم دوست دارم حسابی‌ تمیزش کنم. اتفاقاً شب قبلش به گیو می‌گفتم به مامان بگم یه کلپچ بده بخورین که فرق اوریجینالشو با این آب مغزی که تو تهران به حلق خلق الله می‌ریزن بفهمی!چشم

 

فروردین ۹۲ رو پرینت گرفتم دارم روزا رو تقسیم بندی می‌کنم با جزئیات کامل، کجاها بریم، کی بریم خونه باغ، چیا بخوریم، کی‌ خواستگاریه باشه، چیا بپوشیم و همه این چیزا، اونوقت ببینم کی‌ میخواد تخطی کنه از این برنامه مهرسا!!!عصبانی مامانم که با اون دل پاکش میگفت کلا از اول هتل نرن و بیان خونه خودمون برن طبقه بالا راحت باشن، ولی‌ من و گیو به این نتیجه رسیدیم که شب اول رو برن هتل که فرداش بیان خونه و بتونن هم اونجوری که دوست دارن مرتب باشن، چون علاوه بر خودش مامان باباش هم بیسیییییاار به پوشششون(چقدر ش!!!زبان) حساسن. بعد که اومدن نمیذاریم برن دیگه، می‌رن اتاق روزگار نا مستقلی بنده که تقریبا از خونه جداست و راحتن طبقه بالا. اوایل خیلی‌ هیجان بد داشتم واسه اومدنشون، نگران بودم. الان هر چی‌ نزدیک تر میشیم بهتر میشم، اون حرف مامان هم که آب رو آتیش بود. اوهمن و گیو هم که همه حرفامون رو زدیم، مامان باباشم که کلا ما رو زن و شوهر می‌دونن و من مطمئنم این سفر رو بیشتر دارن تریپ تفریحی میان!! خندهمی‌مونه پدر بنده که تا قبل از اومدن گیو اینا همه جوره توجیهشون می‌کنم، منظورم اینه که اینقدر حرف میزنم تا سرشون بره و بگن هر چی‌ تو میگی‌!!!خنده

 

ببین از کجا به کجا رسیدم، داشتم جمعه رو میگفتما! آقای گیو توت فرنگی و خامه گرفته بود، بعد از ناهار در حالی‌ که فیلم می‌دیدیم خوردیم و منم هر چی‌ یادم می‌اومد که بپرسم راجع به اومدنشون می‌پرسیدم و گفتم واسه نشون من فقط انگشتر میخوام، برندارین چیز الکی‌ بیارین و پول به فنا بدینا!ابرو از حساسیت هامم می‌گفتم برا خوش گذشتنشون که گیو گفت سخت نگیر عزیزم، گفتم چییییییییییییییی؟! تعجبخدایی حقشه تو خونه شما با من مثل پرنسس‌ها رفتار میشه و اینقدر هوامو دارن، من سخت نگیرم برا راحتیشون؟! منتظرحالا نه که ما بخوایم خودکشی کنیما، ولی‌ دوست دارم حسابی‌ بهشون خوش بگذره و حس کنن خونه خودشونن، همونطور که همه مهمون‌های مامان اینا این حس رو دارن و میگن٬ هر وقت هم میگیم بیاین خونه مون بدو بدو میان!خنده

 

بعد از فیلم دیگه فقط استراحت کردیم و میوه خوردیم و پای لپ تاپ سر زدیم به خبرای خونه، ۹ اینا من یادم اومده که امشب هم آکادمی داره که، کلی خوشحال شدم که اتفاق هیجان انگیزی در راهههورا، گیو هم رفت تن‌ ماهی‌ بخره تا باز اون ساندویچه رو درست کنیم. برنامه که شروع شد ما هم داشتیم ساندویچامونو می‌خوردیم که خدا رو شکر قبل از اعلام نتایج تموم شد خوردنمون و به جای دسر هم که من فقط حرص خوردم و تعجب و شوک قورت دادم!!!!چشم ۱۲ هم لالا کردیم و صبح حسابی‌ سر حال اومدم سر کار و تا اینجا که شنبه خوبی‌ بوده. سر کار هم با آهو جونم چت می‌کردم که حقوق امروز ۲ تامون حلالمون آهو واقعا!! خندهمن عاشق این زوج‌های موفقم، یعنی‌ ترجیح میدم تجربه از موفق‌ها بگیرم، خیلی‌ خیلی‌ ترجیح میدم اگه قرار باشه درسی‌ بگیرم از طریق مثبت باشه تا ناله و آه. از همه دوستان گلی که اینجا رو می‌خونن خواهش می‌کنم سر سفره هفت سین من رو هم دعا کنن، مچکرم!بازنده

[ ٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیشب که داداش گیوتون!ابرو اومد منو برداشت برد خونه شون و من قاعدتاً به کاری نرسیدم جز دوش گرفتن و واسه ناهار امروز خوراک مرغ و سبزیجات پزیدن. مث همه وقتایی که مامانش اینا میرن مهمونی و ما میریم اونجا٬ مامانش غذای اضافه گذاشته بود٬ باید معترف شم که خجالت میکشم هر بار ولی صداشم در نمیارم خوب!خجالت اون همه کار داره قبل از مهمونی رفتن بنده خدا٬ باید حواسش به شکم پسر و دوست دختر مربوطه هم باشه!!!زبان امشب آکادمی بهترین بهونه‌ س تا بگم اون بیاد خونه ما و با داداش سرگرم شن تا من یه لیست کار بنویسم دلم خنک شه لااقل، مرخصی هم مهندس میگه تا ۲۸م بیا، عوضش تا ۱۳م تعطیل باش و حالشو ببر، حرف بدی هم نمیزنه. من ۲۹م که خونه مامان اینا باشم تا ۷م که گیو اینا میان کلی کمک مامان می‌تونم بدم که البت اینجوری که مامان میگفت تا آخر همین هفته ۲ تا کارگر خونه‌ها رو کن‌ فیکن می‌کنن و من عملا فقط یه کم جینگولاسیون سفره هفت سین و این ریزه کاریا می‌مونه برام.بازنده

 

برا لباس هم وسط چت با عسل بهم وحی شد چی‌ بپوشم برا اون مراسم خواستگاری به اصطلاح،سبز که زیاد هم لباسم رسمی‌ نیست و خیالم از اینم راحت میشه. امروز سر جریان پیگیری خونه با مامان گیو تلفنی حرف میزدم و احساس کردم خدای من، من چقدر این زن مثبتتتتتت رو دوست دارم، چقدرررررر شبیه جوونیاشم!!!نیشخند اون هم زمان دانشجویی مستقل بوده مدتی‌ و غرورش اجازه نمیداده پولی‌ بگیره از خونوادش با اینکه اونا هم مهربون بودن و حرفی‌ نداشتن، منم چند چشمه از استقلال مالیم براش گفتم که خیلی‌ خوشش اومد و کلی تشویقم کرد. از خود راضیحالا که اینقدر شبیهیم من یه پسر آروم کم دردسر گوگولی هم مثل گیو میخوام با همون قیافه فوق‌العاده خوردنی بچگی‌ش که یه دختر گوگولی مهرسایی هم در بزرگسالی‌ بیاره برام.خنده آیا میشود؟!خیال باطل

[ ٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هر کی‌ جای من باشه و بفهمه با این همه شیطونی کردن و مرخصی رفتن بازم ۱۴ روز ته مرخصی سالش مونده همینجوری که من بال در آوردم بالاش جوونه میزنه و هی‌ ذوق میکنه میفته رو دور نوشتن!هورا از یکشنبه عصر بگم که یکمی دیر رفتم و پیاده هم رفتم و نزدیکای ۶ خونه بودم، واقعا خوشحال بودم که دوش لازم نبودم و موهامم آماده بود، گیو ولی‌ ضربه کاری ای بهم زد وقتی‌ گفت ۶:۳۰ میا‌م دنبالت! وقت تماماول هول کردم بعد گفتم مهرسا الان از کی‌ خجالت می‌کشی؟ گیو یا مامانش؟! ابروبپوش و کارای اولیه رو بکن، بقیه ش رو اونجا انجام میدی دیگه. بدین سان بعد از هش کردن خر چموش درون، زولبیا و چای به دست رفتم که جلو تی وی لمی بدم که با دیدن داداشم یه فکر بکر به سرم زد!بازنده این داداش من دستاش خیلی‌ قویه و جون میده واسه ماساژ دادن، منم در حالی‌ که دستا و دهنم گیر خوردن بود کف پاهامو سپردم دستش تا حسابی‌ خستگی از تنم در بره!!شیطان

 

یه شلوار قرمز کوتاه پوشیدم و یه تاپ سفید که چند تا گل کوچولو قرمز هم داشت و کفشای سفید قرمز، گیو هم خدا رو شکر یه کم دیر اومد و رفتیم، مامانیش از حموم اومده بود و داشت برا شام سیب‌زمینی سرخ میکرد. کادو رو دید و من کاغذ کادو پیچشون کردم و به خاطره گفتن گذشت بقیه ش. یه جا به خودم اومدم دیدم دو تامون جلو آینه واسادیم و میگیم می‌خندیم در حالی‌ که مامی گیو ریمل میزد و منم جلو موهام گیره‌های کوچولو میزدم، به نظرم خیلی‌ حرکت مادرانه دخترانه ا‌ی بود،خیال باطل برا بار هزارم حسرت خوردم که چرا این خونواده یه دختر ندارن آخه؟ افسوسبابای‌ گیو بعد از یه روز سخت، ساعتای ۸.۵ رسید و منم از قبل گفته بودم باید سورپرایز کنیم حتما، رفتیم جلو در تا مامی در رو باز کرد من از ته سرم هوار کشیدم: "سورپرااایزززز"!!!!تشویق

 

باباش به شدت سورپرایز شد و بیشتر اون گربه طفلکشون که داشت با بابای‌ گیو می‌اومد تو خونه و بعد از داد ما پخخخخ میییو کنان فرار کرد و تا ۱ ساعت دیگه برنگشت!!آخ تبریک گویی و روبوسی کنون تموم شد و قرار شد شام بخوریم بعد کادو باز کنن، عکس هم گرفتیم با کمک ۳ پایه از خودمون و شام زدیم که مرغ سوخاری بود و سالاد و اسپاگتی‌ و مخلفات. وقتی‌ بابای‌ گیو کادوی منو میدید من همه حواسم به صورتش و عکس‌العمل اون لحظه بود، قشنگ دیدم که چشاش از خوشحالی برق زد! عزیزمممممممم! بغلدست آقای گیو درد نکنه که بهم گفت چیکار کنم باباش خیلی‌ دوست داشته باشه!نیشخند ۱۰.۵ هم بود که عزم رفتن کردیم. وقتی‌ بابای‌ گیو رو می‌بوسیدم برا خداحافظی، آرزو کردم که ۱۲۰ سال زنده و سالم باشن و واقعا از ته ته دلم اینو خواستم اون لحظه.خیال باطل


دوشنبه سخت مشغول کار بودم که موبایلم زنگ زد و با اینکه شماره رو نمیشناختم جواب دادم که وقتی‌ الو گفته شد شناختم، بابای‌ گیو بود که زنگ زده بود از من عذر خواهی‌ کنه!!تعجب اخه چرا من طفلک رو شرمنده کرد واقعا؟!افسوس میگفتش که ببخشید من دیشب زیاد سر حال نبودم، گفتم آخه با اون همه خستگی این چه حرفیه و اینا. باز به خاطر کادو بسیار ناچیزم ازم تشکر شد و من خر کیف شدم. گیو هم خبر نداشت از این تماس و بعد گفت شماره رو از مامان گرفته. تا خونه پیاده رفتم و برا یکی‌ از پلیس دیپلماتیکا فقط دست تکون دادم  نیشامون باز شد، برا اون یکی‌ عرض کوچه طولانی بود، اونم وسطاش بود و من از سر کوچه رد میشدم. دست تکون دادم و دست تکون داد، دیدیم کفایت نمیکنه و وقت بسیاره!گاوچران احترام گذاشتم در حال راه رفتن و وای که چقدر با مزه بود، حس می‌کردم جلو ژنرالی که سان میبینه رژه میرم!!خنده اونم پا شد احترام گذاشت که کوچه تموم شد و منم داشتم نیشمو جمع می‌کردم و به حالت خانم متشخص در میومدم و دستمو پایین میاوردم٬ سرمو که برگردوندم دیدم نیم متری یه تیر برق هستم!!هیپنوتیزم نزدیک بود دماغم فدای روحیه دادن به جوونا بشه و از دماغ جانباز شم!خنثی

 

خونه که رفتم تنها بودم و نشستم تا ۹ سریال دیدم، آاییی حال داد. البت یکی‌ دو اپیزود مثل آدم دیدم، بعد گیو گیر داد بیا بریم بیرون و آماده شدم رفتم، کلم پلو برا نهار امروزمم درست کردم. تو ماشین که خواستم بشینم دیدم رو صندلیم کادو ولنتاینمه که باز دست ساز گیو هستش و من به شدت دوستش داشتم و برام ساخته، اصن یه وضی بودم از شدت ذوق! هوراتشویقبچه طاقت نیاورده اینو نده به من وقتی‌ تموم شده کارش، منم گفتم ولی‌ تو باید منتظر بمونی تا من کارتت رو درست کنم و بدم، دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره!!زبان

 

خوب اولین روز اسفند هم داره تموم میشه و میرسیم به تعطیلات شیرین و دوس داشتنی عید امسال به زودی که برای من کمی‌ هم ترس داره، ترسی‌ که اجازه نمیدم خوشی هامو کمرنگ کنه یا ما رو از هم دور. کم کم باید به فکر این باشم که چیا بردارم، چه چیزایی خریدش واجبه، از کی مرخصی بگیرم ترجیحا، دیداری با دوستام داشته باشم، بلیت برگشت و هزار تا برنامه دیگه... ابلهبه گیو هم میگم ترجیحا اون بیاد خونه مون برا دیدن من، با داداشمم که دوست شده، بشینن بازی کنن پسرای گوگولی یا برن پارک ورزش کنن بزارن من به کار و زندگی‌ و رفیق بازیم برسم!!شیطان

[ ۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب