روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

ساعت ارسال پست ۵شنبه خودش نشون میده که در حالی‌ که ملت خوش و خندان آمده می‌شدن برا ولنتاین و آخر هفته، من سفتتت سنگر کار رو چسبیده بودم! اونم تا ۳ بعد از ظهر!وقت تمام یعنی‌ اضافه کار این ماهم نووووش جونم، گوشت شه بچسبه به همه جای تنم ایشالا!!! نیشخندحالا من از شدت گرسنگی دستام می‌لرزه و اعصابم قاطییییی٬ مهندس اومده میگه راستی‌ مهرسا ولنتاینتم مبارک!!!!زبان منم گفتم مگه ولنتاینی هم گذاشتین واسه ما؟ من که به هیچ کاری نمی‌رسم و قاطی کردم اساسی‌، از اون وقتها که مهرسا وحشی میشود! استرسجسد رو به خونه رسوندم و دیدم داداشم برا خودش زرشک پلو خریده بود، مقدار کمی‌ تا غذام حاضر شه همراهیش کردم و بعد هم ماهی‌ لذیذم رو خوردم و ظرف و ظروفم رو شستم و رفتم که برم استراحت، آلارمو گذشتم برا ۱ ساعت بعدش که پا شم دوش بگیرم و کلی جینگیل بینگیل کنم.مژه

 

طبق پیش بینی‌ دقیقم ۲.۵ ساعت بعدش پا شدم که نزدیکای ۷ بود! خنثیتونستم فقط رو دور تند برم حموم و موهامم از همونجا فر و پریشون کردم و سه‌ سوت آماده شدم گیو اومد رفتیم بیرون که پیتزا خورون کنیم، تو پیتزایی به بچه‌ها بادکنک قالب کادو میدادن که طبق معمول تا خواستم به منم دادن! اونم دو تا به جای یکی‌!هورا منم یکیشو دادم به یه بچه که نداشت و از بس نگا کرد دلم سوخت، اون یکیش رو هم جا گذاشتم همونجا!!خنثی به جای حرفای عشقولانه هم فقط در مورد عید و تاریخ اومدنشون صحبت کردیم که بعد از اولتیماتوم تعیین تاریخی که من ۲،۳ روز داده بودم صحبت کرده بودن و بعد از تعطیلات رسمی‌ میان دیگه... بعد از شام هم رفتیم خونه ما چای قلیون که داداشمم زیاد سرخورده نشه در شب ولنتاین و تنهائی!بازنده

 

جمعه صبح حسابی‌ دیر بیدار شدیم و این بار به جای املت به تخم مرغ عسلی و مخلفات بسنده کردیم و منم ترتیب ناهار که قیمه بادمجون عزیزم بود رو می‌دادم و خونه رو هم کن‌ فیکون کردیم حسابی‌،اوه میشه گفت خونه تکونی، فقط لباسا می‌مونه که وقتی‌ آخرای زمستون شد و خواستیم از دست لباس زمستونی‌ها راحت شیم سر و سامونشون میدیم دیگه. تا خود غروب و تصمیم گرفتن برا رفتن خونه فرزاد هم در حال تمیز کاری بودیم و بعدش هم گیو اومد دنبالمون جمیعاً پا شدیم رفتیم اونجا آکادمی دیدیم، منم احساساتی شده بودم حسابی‌ سر عکس‌العمل بچه‌ها برا حذف شدن دوستاشون ولی‌ جلو گیو ابراز احساسات نکردم و هی‌ بغضمو با چای قورت دادم! عینکاینم عکس ناهار جمعه، فکر کنم چهارصدمین عکس قیمه بادمجونیه که اینجا میذارم!:نیشخند

شنبه اینجا سر کار ییهو احساس کردم نکنه گیو فلان جا به من دروغ گفته!یول با اینکه میدونم این پسر چقدرررر شریف و انسانه، ولی‌ خوب آدمیزاده دیگه، شاید فکر کرده من ناراحت میشم و نگفته مثلا.متفکر گیو هم با سینا بیرون بود دنبال کاراشون، از ۵شنبه اینطوری بود، یعنی‌ هم پنجشنبه، هم جمعه، هم شنبه گیو مستقیم از بیرون اومد دنبال من و رفتیم جایی. حالا شنبه من که سرسنگینم با گیو و گیوم که نمی‌دونه و از اون اصرار که بریم بیرون، از من انکار که میخوام خونه بمونم فیلم ببینم. اون طفلک هم ذوق کنون میگه من میدونم میخوای خونه بمونی کادو منو درست کنی‌!!!تشویق گفتم اولا که کادو نیست و کارته، ثانیا هم نخیرشم واقعا میخوام فیلم ببینم.زبان حالا سینا هم یه سریال توپ برام ریخته بود رو فلش و داشتم غش می‌کردم برا دیدن اون. دیگه اوکی دادم بریم بیرون، دوش گرفتم و موهامم صاف کردم و جینگیل که کردم ییهو دعوت یکی‌ از دوستامون شدیم و شام رفتیم اونجا، منم اونجا تا تو خلوتمون نبودیم که گیو بتونه یا بچلوندم یا خفه م کنه از عصبانیت، ازش اعتراف گرفتم و فهمیدم این بچه که به من دروغی نگفته...لبخند

 

امروز عصر هم باید برم خونه گیو اینا برا تولد باباش که خودمون ۴ تا هستیم و منم زحمت کشیدم برا کادو آهنگ جاز و بلوز که باباش خیلی خیلی‌ خیلی‌ دوست داره و همیشه گوش میده از آرشیو خفن فرزاد برداشتم و یه چند تا هم دانلود کردم ریختم رو سی‌ دی که تقدیم کنم! خجالتگیو و مامانشم یه ام پی‌ فور پلیر خریدن که گیو دیشب خونه ما جا گذاشته!ابرو منم برم خونه کادوش می‌کنم میبریم. الانم دارم دنبال طرح ساکسیفون و ترومپت می‌گردم برا رو جلد سی‌ دی که شکیل باشه.چشمک موهامم که آماده است و ‌ست قرمز سفید هم می‌پوشم. فقط دوست داشتم کیک یا شیرینی‌ هم درست کنم ببرم که نیمیشه دیگه، وقتم کمه!خجالت


بقیه ش اینجاس
[ ٢٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

روز عشقولی بودن برا من با دل‌خوری شروع شد! خنثییعنی‌ از چهارشنبه باید بگم که شبش یه خواب دیدم که زیاد اذیتم کرد، باز تو اون خواب مقصر آقای گیو بود که باعث شد من در دنیای بیداری باهاش سرسنگین شم!قهر همون شب که رعد و برق میزد و صدای  ممتد بارون مثل همیشه بیدارم کرد و بعدم که اون خواب. وقتی‌ بیدار شدم دیدم ۹:۲۰ صبحه!!!وقت تمام اینقدر هول هولی اومدم سر کار که گوشیمو جا گذاشتم خونه و اینجا هم یکی‌ دو بار بیشتر تلفنی با گیو صحبت نکردم. بهش گفتم من به شروطم میخوام یکی‌ دیگه اضافه کنم و دلیلش رو هم گفتم: خوابم! خنثیاونم کلی خندید و قربون صدقه م رفت! بعد که بیشتر فچ کردم دیدم با بقیه شروط من این چیز مزخرفی خواهد بود و صداشو در نیاوردم ولی‌ ازش صرف نظر خواهم کرد.ساکت

 

عصر هم که رفتم خونه باز به این فکر کردم که خوب گیو اینا که میخوان عید بیان دقیقا کی میخوان بیان؟ ما از کی باید آمادگی داشته باشیم؟ کی می‌رن؟ من برا کی باید بلیت رفت و برگشت بگیرم؟ همش پس زمینه ذهنم "کی" بود! واسه آدم دقیقی‌ مثل من که همیشه برا همه کاراش از قبل برنامه ریزی میکنه (به عنوان مثال الان ماهی‌ مزه دار شده و برنج خیس شده برا سبزی پلو تو یخچال خونه س واسه ناهار امروز!!!!!قهقهه) ندونستن تایم واقعا عذاب آوره. تو خونه کلا پخش بودم جلو تی‌ وی، خیلی‌ زحمت کشیدم و از اضافه یه بادمجون٬ کشک بادمجون درست کردم برا شام و باز در انتظار آکا*دمی، دیدم گیو طفلک میخواد منو ببینه و منم که بی‌ هیچ دلیل منطقی گذاشته بودمش تو تحریم! گفتم که برا آکادمی بیاد و اونم اومد.ماچ

 

در حین آکادمی دیدن هی‌ باز بنده رو "با این لپهای آویزونش" خطاب کرد! ابروو منم خداییش آروم تر از صبح بودم، با دوستی‌ چتیده بودم که آخر همه حرفامون کلی‌ هم هرهر به افکارمون خندیده بودیم، با این حال گیو مثل همیشه کلی بهم ابراز محبت کرد که بوسیدن فرق سر و دست هستش برا من و خیلی‌ خیلی‌ برام ارزشمنده.قلب داشتم آدم میشدم که بعد از آکادمی من گفته بودم بمونه برا صحبت و اون نشنیده... از اونجا که منم درخواست هام رو فقط یه بار میگم خود حدیث مفصل بخوان!استرس حالا امروز صبح که بهش میگم دیشب چرا نموندی کلی شاکی‌ شد که من برای تو همیشه وقت دارم و چرا خوب دوباره نگفتی و کلی چرای دیگه. تبریک ولنتاین هم گفت و من باز الان آدم شدم!مژه

 

همکارمم که یه پسر خوب گوگولیه و الان ۲ ماهه ماهی‌ یکی‌ دو بار میاد سر میزنه برام کادو تولد یه شال خوشرنگ آورده و باز من خر کیف شدم!از خود راضی اینقدر از همکارام برا گیو میگم که همه رو میشناسه، امروزم ازشون عکس گرفتم که نشونش بدم تا وقت صحبت کردن پس زمینه ذهنی‌ داشته باشه!نیشخند کار کردن تو این شرکت در کنار استرس هاش کلی خاطره خوب رو تو ذهن من تداعی میکنه، محیطش، آدماش، انرژی مثبت سیال در فضاش، مسیر فوق‌العاده زیباش... خیال باطلخیلی‌ خیلی‌ خوشحالم که با اینکه داشتم روانی‌ میشدم از بیکاری و خونه موندن، ولی با تفکر فراوون تصمیم گرفتم راجع به اینجا و بعد از ۱۵ روز بیکاری اومدم اینجا، اول اردیبهشت که بیاد اینجا میشه ۱ ساله. البت اگه با این وضع اومدن من همین شنبه عذرم رو نخوان!!!!مژه

 

پ.ن: راستی ولمتاین! ما به دلیل بی حوصلگی بنده در ساخت کارت تبریک افتاد واسه همون روز ایرانیش!خنثی برا هیچکدوممون هم مهم نبود کدوم روز باشه ولی خوب بیسیار خوشحالم که اون روز ایرانیش هم از راه میرسه و من میتونم هنر نمایی کنم٬ یه سری ایده از نت گرفتم که برم خونه ببینم کدومش راحت تره و بهتره...چشمک

[ ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

مدیون منه هر کی‌ فکر کنه من نیم ساعت گوشی دستم بوده از گیو می‌پرسیدم از چهارشنبه پیش تا امروز چی‌ کارا کردم! واقعا که! قهرحتی تصورش هم خجالت آوره! من و حافظه به این قوا!دروغگو چه فکرایی می‌کنن مردم!نیشخند بگذریم... چهارشنبه که من نوزاد طفلکی اومدم سر کار. خونه رفتنی رو حتی پیاده هم رفتم که خیلی‌ چسبید بعد از مدتها، یه آهنگ بندری دانلود کردم برا وقتایی که حالم گرفته س، شکر خدا تولدم رو دوست داشتم امسال و قاطی نکردم اون روز. تو راه رفتن هم که تکون تکونای ریز بدن معلوم نمی‌شه خوب! این چنین بود که من از شرکت تا خونه ریز ریز شونه لرزوندم و یه جاهایی که پشت درخت  میرفتم حتا بندری زنون میرفتم تا زانو پایین و میومدم بالا!مژه خلاصه صفا کنون خودمو رسوندم خونه. بعد به ذهنم رسید که تولدمه و برم پارک محبوبم که هوای تمیز هم بگیرم و روزم کامل ش، گیو اومد رفتیم پارک و کلی‌ هم ورزش کردیم، ۹ اینطورا میومدیم سمت خونه که فهمیدم باز محی‌ جونی میخواد تولد بازی کنه عزیزم.بغل سریع با گیو رفتیم مواد اسنک و هله هوله رو گرفتیم و بعد از آماده کردن وسایل٬ محسن و حسین و آیدا اومدن و کادو هم عروسک جوجه تیغی جیگری بود در یک سبد جیگر تر و محی‌ یه کیک شکلاتی خیلی‌ خوشمزه هم گرفته بود، شام خوردیم و کلی محی‌ رو چلوندیم و داداشمم خیلی‌ خیلی‌ با این جمع حال کرده بود.بازنده


چهارشنبه شب که تا بچه‌ها رفتن دیروقت شد و صبح خیلی‌ خسته پا شدم، فقط یه کار عاقلانه که کردم تا شب بچه‌ها رسیدن قرار ظهر پنجشنبه با شاپرک رو کنسل کردم، چه معنی‌ میده آدم شکل جسد بره دوستاشونو ببینه و تخلیه انرژیشون کنه؟! ابروتا خود ۲ هم شرکت بودم و خونه که رفتم بساط یه ناهار همایونی چیدم که خودشو یادم نیست! ولی‌ سالاد و بورانی درست کردنشو یادمه،زبان قبل از ناهار هم که تیر و ترکشای مهمونی‌ رو جمع کرده بودم و بعد از اون خودمو مهمون کردم به یه خواب عصرگاهی شیرین. برا شب هم قرار بود گیو بیاد پیشم که بعد از مدت‌ها با هم باشیم و اعتراف می‌کنم که خجالت میکشیدم ازش!!!خنثی ولی‌ چقدر دو تامون تشنه این با هم بودن و خلوتمون بودیم... باز گیو مثل همیشه رو دور تند و عجول اومده بود و منم در کمال نامردی ۱۰ مین تو ماشین کاشتمش تا بیاد بالا و گذاشتم فکر کنه من تو حمومم!شیطان

 

 برا شام اصلا خودمو اذیت نکردم و ترجیح دادم به خودم برسم و خونه تمیز باشه که اصلا اینقد همه چیز پرفکت بود بچه م گیو هم متعجب شده بود خنده بهش وعده دادم خونه خودمون همیشه همینطوری خواهد بود!بازنده خوب چیه؟ بده روحیه و انرژی مضاعف میدم بهش؟! نیشخندبرا شام یه تن ماهی‌ رو با سس‌ مایونز و سیب‌زمینی و پیازچه و خیار شور ریز شده له‌ لورده کردم و گذاشتم تو نون ساندویچی که خیلی‌ دوست داشتیم. در همون حال شام درست کردن و خوردن یه فیلم خیلی‌ خیلی‌ رمانتیکم دیدیم که اصلا صحنه خشن بکش بکش و سر و دست قطع کنون نداشت و من هر وقتم نگام به تی‌ وی میفتاد شکل ایش نمیشدم! چشماصلا سعی‌ نمیکردم موقع خوردن نگام به فیلم نیفته ها، اصلنم با گل نداشته لباسم خودمو سرگرم نمیکردم!ابرو دیگه شام که خوردیم طفلی گیو غش کرد، منم کامنت خوندم و ذوق کردم و تی‌ وی دیدم و بعدش دستای آقای گیو رو باز کردم و خودمو چپوندم تو بغلش و لالا...بغل

 

صبح جمعه آقای گیو باید میرفت سر کار، بیدار که شد و از خونه که میرفت بیرون بیدار شدم، گفتش داره میره نون بگیره و منم گفتم پس تا بیای املت می‌پزم.لبخند املت پزیدم به چه قشنگی، فقط نمیدونم چرا از خواب  که بیدار شدم نیم ساعت گذشته بود و آقای گیو با ۲ مدل نون برگشته بود و رو گاز هم غذایی نبود!!!زبان پا شدم نیمرو پزیدم، خوردیم و بچه رو فرستادم سر کار و داداشمم اومد نزدیکای ظهر. برا ناهار هم دیدم استثنائا نون داریم تو خونه٬ کشک وبادمجون پزیدم با بادمجون کبابی و پیاز داغ حرفه‌ای خوشمزه بعد از ناهار هم لباس شستن و چرتیدن. برا شب سینا گفته بود قرار بذاریم صحبت کنیم سر جریان کارشون که خوب منم باید می‌بودم، رفتیم فرحزاد قلیونی جدیدمون، اینقدر شلوغ بود و اونجا دودی بود که من به تمام معنا بو گرفته بود مو و لباسم، باز شب دیر خوابیدم و تا ۳ بیدار بودم تفکر کردم! همش هم می‌گفتم باز فردا خودش یه آخر هفته دیگه س عزیزم! خوش باش!گاوچران

 

شنبه که بعد از کار فشرده رفتم خونه نفس راحت کشیدم و یه دوش گرفتم. گیو باید با عماد مشورت قانونی میکرد که سینا هم اومد و رفتیم پارک تا هم قدم بزنیم هم نزدیک خونه عماد باشیم که دوستامون رو دیدیم، هوراچقدر دلمون برا هم تنگ شده بود. کلی‌ چرت پرت گفتیم خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم و اذیتشون کردم!شیطان بعد هم صحبت با عماد گوگولی و خونه. قرار شد فردا من و سینا با گیو بریم سر کار که بتونه سینا یه سری کارا رو اونجا تموم کنه، منم شب که وسایلمو آماده می‌کردم حدس زدم یحتمل ناهار خونه گیو اینا باشیم و فکر لباس اونجا رو هم کردم و خوابیدم. از خود راضیصبح هم صبحونه نخورده طبق معمول بدو بدو آماده شدم و گیو اومد رفتیم دنبال سینا و پیش به سوی کار، همونجا با نون تازه صبحونه زدیم و تا ظهر هم اونجا بودیم و بعد مامان گیو هی‌ ازش می‌پرسید میاین؟ اون هی‌ میگفت نمیدونم، خبر میدم. منم حرص میخوردمممممم، می‌فهمیدم یه خانم از این که بهش خبر دقیق ندی چقدر بدش میاد خوب!منتظر

 

یه کار مفید که این بار قصد داشتم انجامش بدم روبوسی با بابای‌ گیو بود که انجام دادم و بشکن زنون این خبر رو به گیو دادم!تشویق یکی‌ دیگه ش صدا کردن مامانش،یعنی‌ "مامان" به جای ....جون بود که خوب نتونستم باز، چشمبه خودمم روحیه دادم که تا عقد فرصت زیاد دارم! فقط بدیش به اینه که اگه نرم تو دل شیر و این کارو نکنم و بیفته برا بعد از عقد من نمیگم مامان قهرو باید تا به دنیا اومدن بچه م صبر کنم که به بهونه‌ یاد دادن به نی‌نی مامان صدا کنم مامانشو!!ابله چنین آدم دقیقی‌ هستم من! تازه شم بعد از اون "بابا" صدا کردن پیش رو داریم که پروسه بس جانکاهی خواهد بود، شما نمی‌دانید!!! خندهامیدوارم این رابطه دوستانه که با مامی گیو دارم همینجوری حفظ شه و مسائل پیش از ازدواج و ازدواج گند نزنه بهش، چون اصلا اصلا حوصله‌ تنش ندارم و همین آرامش رو میخوام، میدونمم قسمت اعظمش دست من و رفتار و سیاست درست داشتنمه.بازنده اینقدر با هم هر و کر و پرخوری کردیم که گیو تابلو حسودیش گرفته بود پسرم!ماچتا ۸ شب هم اونجا بودیم، من باز برا مامانش میوه حلقه کردم برا خشک کردن و چقدر هم میزون و خوشگل شدن این بار. مژهبعد دیدیم هنوز کار پسرا تموم نشده و جل پلاسمون رو جمع کردیم رفتیم برا بقیه ش خونه ما.

 

دیروز هم که سر کار فقط اخبار خونه رو چک می‌کردم که گرون تر شده همون مسکن مهر و به  ما گفتن واحد ۱۰۰  متری هستش که کسانی‌ که اندازه گرفتن میگن ۶۰ و خورده‌ای متره! ابروخدا به خیر کنه این پروسه رو که تا خونه دار شیم ما ٬یحتمل من ۳ تا سکته زده باشم!!!! خنثیشب هم که رفتم خونه بعد از یه چرت ۱۰ مینه گیو و سینا اومدن دنبالم که کاملا حضور غیر مفیدی داشتم مثل همیشه!عینک ولی‌ وقتی‌ گیو میخواد باشم منم میرم دیگه، یه همچین آدم حرف گوش کنی‌ هستم من!ساکت رفتیم باز همون فرحزاد و سفره خونه. امروز هم که هوا بهاری شده و بارونی‌ که می‌باره مزید بر علت هستش و من بیسییییییییار خوشحالم که کسی‌ نیست منو برسونه ٬ می‌تونم زیر بارون بندری زنون برم خونه!!!!نیشخند

[ ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

با تاخیر به دلیل بد آدرس دادن یه آقای مشنگ! رسیدم آرایشگاه، ۱ ساعتی جیغ ویغ کردم و بعد سرمون گرم صحبت‌های مسکن مهر شد و دیگه درد یادم رفت و همه تن گوش و زبان شدم، گیو اومد دنبالم، خدا خیرش بده واقعا، حوصله‌ تاکسی‌ بازی اصلا نداشتم.اوهتو ماشین باز من یه کم ناراحت بودم، هم از تاخیر تو آرایشگاه، هم اینکه کلا تو مود تولد و اینا بودم دیگهزبان. گیو هم کاملا بی‌خیال و خوچحااااال! بعد شروع کرد به گیر دادن که چرا نمیخندی و چرا لپات آویزونه ؟! گفتم خوب خسته م، نزدیکای خونه هم گفتم آفرین که بعد از ۱۲۰ سال میخواستیم همو ببینیم میگفتی‌ با تارا بریم بیرون.منتظر خلاصه بعد از غر زدن و لوس شدن از ماشین پیاده شدم و قرار شد ۱.۵ ساعت بعد ایشون بیان دنبال من که بریم بیرون.

 

داداشم از اولین روز کاریش گفت و آفیسش رو نشونم داد (گفته بودم برام فیلم بگیره!یول) یه ماشین لباس شستم و یه دوش گرفتم و نشستم به آرایش، وقتی‌ جلو آینه بودم به خودم گفتم چته مهرسا؟ لبخند بزن دختر! قیافم بی‌ لبخند برای خودمم عجیب غریبه!!!خنده داشتم میپوشیدم که گیو زنگید، بر خلاف همیشه که تک میزنه یعنی‌ بیا زنگش طولانی‌ شد. جواب دادم میگه من اومدما، گفتم منم الان میا‌م. گفتش درو باز کن من آب بردارم. در رو براش باز کردم و شک نکردم، چون خیلی‌ وقتا میاد از پارکینگ آب برمیداره و مثلا شیشه ماشینو تمیز میکنه برام عجیب نبود. اما خوب از اونجا که کمی‌ شک کردم!نیشخند از چشمی هم نگاه کردم و دیدم بالا نیومد، فهمیدم که خوب اینم یه شب مثل بقیه شبایی که شام میریم بیرون...لبخند

 

با حالتی‌ آویزون از پله‌ها میرفتم پایین و حوصله چراغا رو روشن کردنم نداشتم که تو پارکینگ تاریک نور دیدم! رو ماشین همسایه تو یه سینی که پر از گل شده  شمع روشن بود و کادوم اونجا بود!! در ساختمونم که بسته، صحنه فوق‌العاده زیبائی بود ، همش اندازه ۲ تا پله پایین اومدن طول کشید، ولی‌ من قیافم مثل اینکه زیادی متعجب بوده، گیو هم از پاگرد پیلوت اومد بیرون و با  نیش و آغوش کاملا باز تولدمو تبریک گفت، فقط پریدم بغلش و مرسی‌ مرسی‌ می‌گفتم، بعد هم که سریع رفتم سراغ هدیه و کلا دیگه از این به بعد تا آخرش اینو تو پرانتز داشته باشید که نیش من و گیو به پهنای صورت باز بود!!!نیشخند

 

حالا مگه میشد بچه م گیو رو جمع کرد از خوشحالی!؟ خندهماچمخصوصاً که دیده بود من حسابی‌ شوک شدم و برگ زرین دیگری بر افتخاراتش افزوده شده بود! هی‌ می‌پرسید چرا اینقد شوک شدی؟ چرا تصور کردی من یادم میره یا کاری نمیکنم؟چشم منم ابراز خوشحالی‌ می‌کردم ولی‌ خوب میدونستم که دلیل همه اون افکار من فشار های روانی‌ بود که اخیرا با هورمونا کامل شده بودن! اوهتا پرسید هر جا بگی‌ بریم واسه شام از متولد بودنم سؤ استفاده کردم و بی‌ بی‌* کیو چیکن رو پیشنهاد دادم، تو راه هم از چند و چون ساختن کادوم سوال کردم و اونم با ذوق برام تعریف میکرد که چجوری کار میکرده که البته چون کار خودشون بوده من شک نمیکردم (بعدنا که از کار گیو پرده برداری کردم میگم چی‌ برام ساخته بود، خیالتون راحت باشه!ابرو از صحنه جرم دیشب تو پارکینگ هم براتون عکس گرفتم!نیشخند) دیگه رفتیم و منم پاستای محبوبم رو سفارش دادم و فچ نکنم زوجی خوچحال تر از ما هم اونجا بود دیشب!!

 

هر آتیشی هم میخواستم میسوزوندم و بعد می‌گفتم من متولدم!شیطان گیو میگفت باید یه چیزی هم برات بخرم که من قویا مقاومت کردم و واقعا هم چی‌ باید بخوام دیگه وقتی‌ خودش برام زحمت کشیده و نرفته پول بده ۳ سوت یه چیزی بخره؟! موقع خونه رفتن باز من داداش دوستیم گل کرد و گفتم حالا بریم خونه ما قلیون و بازی، رفتیم و بازی کردیم و منم رابرا می‌گفتم من متولدم، بازی باید از من شروع شه! مژهآخری دیگه می‌گفتم من متولدم میخوام اصلا پامو بکنم تو حلقت گیو! یا به داداشم می‌گفتم چایتو بده من بریزم روت، من متولدم!از خود راضی

 

این درددل دیروز من بهم نشون داد من واقعا چه نعمتی دارم به دست می‌آرم: "بی‌ خواهر شوهری" !!!! نیشخندیعنی‌ تصور این که یکی‌ از این مدافعان آقای گیو قرار بود خواهر شوهر من بشن این تن نحیفم رو میلرزونه!!!خنده البت که شوخی‌ می‌کنم و ایشالا فدای این همه لطف و محبت خالصانه تون بشم من که از صبح شکل هشت پا شدم، هم کامنت جواب دادم، هم فیضبوک، هم مسج، هم اینجا نوشتن، هم کار حسابی‌ تپلی امروز شرکت بوده...بغلقلب روزی که ازش می‌ترسیدم با دیدن آسمون تمیز آبی‌ شروع شد و مسج‌های پر محبت شاپرک و گلی‌ و بیتا و خاله وسطی و پردیس جیگرممممممم، با مجانی‌ سر کار اومدن توسط دو تا آقای فوق متشخص که موقعه کرایه دادن گفتن مسافرکش نیستن، با گرفتن کادو از طرف زن اون مهندس که منو از راه دور و ندیده دوس داره و منم ندیده عاشقشم، با مشاوره دادن جهت سورپرایز به مدیر عامل که فردا تولد خانومشه و من جای اون از الان ذوقمرگم! خیال باطلداشتن دوستان آسمونی و فرشته گونه س که حالتو خوب میکنه، خیلی‌ خوب...

 

[ ۱۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

باور کردنش هم برام سخته، یعنی‌ الان که دارم مینویسمش کم کم میخوام هضمش هم بکنم که: " من از ۵شنبه بیرون نرفتم!!!"ابله اوه مای گاد! یا للعجب! یعنی‌ تقریبا یک هفته میشه من یه دل سیر گیو رو ندیدم، فقط همون ۵شنبه که بعد از فرحزاد تو ماشین یکم حرف زدیم. جمعه که اومد ناز خرون، شنبه هم من سوپ پزیدم و دلم نیومد داداشمو تنها بذارم این اول کاری، گفتم گیو اومد شامم آورد بازی‌ کردیم و سوپ خوردیم و دور هم بودیم. یکشنبه هم که شب فرزاد می‌اومد اونجا با داداشم صحبت کنه، سالاد ماکارونی درست کردم که خوردیم و باز دور هم رامی بازی کردیم و فرزاد دیر می‌اومد گیو ۱۱ اینا رفت خونه. دیشب هم که داداشم نبود، گیو صبح زنگید که پ دوستم که از دوس دخترش جدا شده خیلی‌ داره ناله میکنه! میای شب بریم ببینیمش؟ گفتم من نمیام خودت برو، اونم اصرار که نه گناه داری هی‌ هر شب خونه ای، من یه شب دیگه میرم. منم گفتم با دوستام قرار میذارم میرم بیرون و خیالش راحت شد. منم با دوستام بیرون نرفتم! عوضش خونه موندم یه حموم مشتی‌ رفتم، صورتمو اصلاح کردم، ابرو قشنگ کردم، ناخونامو مرتب کردم، غذا پزیدم...مژه

 

طی یک هفته گذشته من اینقدر برا عسل تو چت از اینکه تولدی که دوست دارم نخواهم داشت گفتم و غر زدم که دیروز که بهش گفتم:"عسل گیو برا تولد من..." تا اومدم خط بعدی رو بنویسم نوشت:" واااای، باز شروع شد!!!!"کلافه عزیزمممممممقهقهه واقعیتش اینه که تو این چند روز اخیر گیو خیلی‌ فرصت داشته تا اگه میخواد گلی به سر من بگیره٬ بگیره! چشممخصوصاً دیشب که دیگه خونه ما هم نیومد، ولی‌ مثلا به جاش پا شد با دوستش رفت بام! عسل هی‌ منو خر کرد و چند روز هم رفت تو قالب گیو و من کلی حرفای دلمو بهش گفتم، آخرشم گوشامو دراز کرد که حالا این همه خوبی‌ داره، تو اونا رو ببین!خنثی ولی‌ خواااااااهر، داغ دل من وقتی‌ تازه شد که صبح زنگ زده میگه تارا بالاخره وقتش آزاد شد، میتونیم ببینیمش (دختر عموی گیو) خوب قطعاً من با دیدن ایشون مشکلی‌ ندارم (چقدر هم خودم قبلا می‌گفتم بزنگ بیاد با هم بریم بیرون و اون کار داشت) ولی‌ چرا حالا که بابا نیست و من بهتر شدم (شده بودم!افسوس) و به اندازه کافی‌ هم پیش داداشم موندم خونه و دیگه میخواستم برم بیرون؟!وقت تمام

 

باز الان با تابان چت می‌کردم، اون گفت خوب شاید میخواد یه کارائی بکنه که من با دلیل و برهان قانعش کردم خبری نیست! لبخندخوب البت تقصیر اونم نیست، اینجوری بزرگ شده. تولد‌ها خیلی‌ رسمی‌ با دادن یه شاخه گل و کادو برگزار شده همیشه. منم در راستای حفظ آرامش رابطه و آموزش همزمان!! قصد دارم برا تولدش که اردیبهشته یه سورپرایز کنون حسابی‌ براش برگزار کنمهورا که دستش بیاد تولد یعنی‌ چیییییییی!!! آخییییییییش غرامو زدم راحت شدم! نیشخندامروز بعد از کار هم در پی‌ تلاش برای خانم بودن دیشب، میرم آرایشگاه و شب هم میرم بیرون با گیو. کاش چشمامو باز می‌کردم و جمعه بود و من از این حس مزخرف پیش تولد و تولد و پس تولد خارج شده بودم!!!زبان

[ ۱٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

داداش من خیلی‌ پسر بساز و خوبیه و کاملا خونگی! دقیقا منو یاد ۲۴ سالگی خودم میندازه وقتی‌ هنوز آواز استقلال سر نداده بودم!خیال باطل منم همینقدر طفلکی بودم ولی‌ از وقتی‌ شروع کردم به کار کردن و با هزار تقلا خودمو از زیر پر و بال محکم و سفت مامان بابام کشیدم بیرون شدم تکیه گاه خودم و الان خیلی‌ خیلی‌ از تصمیمم راضیم. اوهامروز اولین روز شروع به کار رسمی‌ داداش منه و من به جای اون کلی ذوق دارم.هورا رئیسش هم کسی‌ نیست جز فرزاد جون خودمون!نیشخند حقوقش هم نسبت به کاری که میکنه عالیه و به راحتی‌ میتونه یه کار دیگه رو هم تو بیکاریش هندل کنه، فقط چون شیفت داره تعطیلات عید نداره و امسال جای داداشم تو عکسای عیدمون خالیه...

اینم یه خبر خوب دیگه!لبخند

[ ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

امروز صبح گفتم حالا که من هورمونی هستم، بذار یه سؤ استفاده هم بکنم از موقعیت! به گیو گفتم که پس خونه چی‌ شد و مامانت کاش پیگیری میکرد و گیو هم گفت حالا شب برم خونه صحبت می‌کنم و منم که رو دنده پاچه گیری بودم گفتم کاش خودت میرفتی،عصبانی اونم گفت خوب به اسم بابا ثبت نام کردیم من مدارک پیشم نیست. همینجوری الکی‌ الکی‌ حال خودمو گرفتم، کارم کم بود نشسته بودم به چت با رفقا که بعد از اذان تابان گفت من میرم نماز، بازم اسمتو کف دستم نوشتم تا موقع دعا... نگراناین دل من حسابی‌ لرزید، برای داشتن فرشته هایی از جنس نور، این دوستای گلم.بغل

 

گیو یکی‌ دو بار زنگید و نمیدونم چی‌ شد که قطع میشد، برام مسج اومد، باز کردم و خوندم و از شدت خوشحالی بی‌ صدا جیغ زدم و پاهامو کوبیدم زمین و بعد در جواب چشمای چهار تا شده همکارم مسجو دادم بخونه. مسجی که مامان گیو براش فوروارد کرده بود و اونم برای من. مسجی که میگفت ما واجد شرایطیم و برای مسکن مهرمون باید پول بریزیم به حساب، هوراتشویقمیدونم مسکن مهره، ولی‌ اینم میدونم که بهتر و بهترش می‌کنیم، میدونم که از این بدتر هم اگه بود با یکدلی ما می‌ارزید به صد تا کاخ سرد وسیع...لبخند

 

امروز دیگه ناراحت نیستم از اشک ریختنم، اشک سر صبح من وقتی‌ در اومد که نگار عزیز و با معرفتم عکس‌های عقدش رو برام فرستاده بود و من از ذوق اشک ریختم و براش آرزوی خوشبختی بیشتر و بیشتر کردم، قلبسر ظهر تابان اشکم رو در آورد وقتی‌ فهمیدم دوستان روشن و خاموش زیادی دارم که من پای ثابت دعاشونم،خیال باطل ضربه آخر رو گیو زد که اینجوری سورپرایزم کرد و نشون داد که یه بهمنی رو هم میشه غافلگیر کرد. خجالتراستی‌ این تیکره فچ کنم مشکل داره ، چون تولد من چهارشنبه هیجدهمه.

 

نمیدونم چی میگم و چی مینویسم! یه کم زیادی احساساتیم!خنثی

[ ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

کاش آقایونی که اینجا رو می‌خونن حرف من پیرزنو گوش کنن! یولمیدونم برای شما دور از ذهنه، ولی‌ قدرت هورمون‌ها خیلی‌ خیلی‌ زیاد و عجیبه! می‌تونن با مهرسا کاری بکنن که همه چیز براش ناراحت کننده باشه، مهرسای مثبت بین رو اینقدر منفی‌ نگر کنن که از جلسه خیلی‌ موفق ۳شنبه فقط یه نکته منفی‌ بگیره که اونم حالا که فکر میکنه زیاد چیز بدی نبوده! می‌تونن کاری کنن که مهرسای خوش خواب یک شب کامل نخوابه و امروز ساعت ۱۲.۵ بیاد سر کار! می‌تونن کاری کنن که مهرسای خوش اخلاق پاچه گیو رو هدف قرار بده و تو تماس تلفنی هم از جویدن پاچه گیو غافل نشه! نیشخند میتونن کاری کنن که مهرسایی که برای مراسم عقد نگار دوست مهربون گلش کلی نقشه داشته و از اول همه ماجراها باهاش بوده و کلی ذوق داشته٬ به جای رفتن به مراسم بشینه تو خونه عر بزنه و برا بدبختی هاش گریه کنه!!!نگرانپس می‌بینید؟ خواهش می‌کنم این بار که خانومتون، خواهرتون، دوس دخترتون نالید و فغان سر داد بهش نگید لوس و ننر و این ادها چیه!!عصبانی به جاش نوازشش کنید و اگه خواستید در جواب حرفهای نیش دارش نیش کاری تری بزنید یادتون بیاد که "هورمون‌های لعنتی" خیلی‌ خیلی‌ قوی تر از آن چیزی هستند که می‌بینید!!! استرسخوب حالا برید پی‌ کار زندگی‌ تون ننه جون بذارید من و این دخترا درددل کنیم!نیشخند

 

پنجشنبه که افتان و خیزان خودمو رسوندم خونه دیدم داداشم برنج خیس کرده طفلک، اینجا سر کار که در حال فیضبوک گردی بودم (کار نداشتم خوب...خجالت) اونم آنلاین شد و گفتم آماده کنه برنج رو، به به عجب خانواده آن‌لاینی!!مژه رسیدم خونه چند بار شیطون گولم زد که یه غذای ساده تر درست کنم که با کوبیدن مشتی بر دهان ایشان همین قلیه *میگو بوشهری رو درست کردم و این بار اصلا کرم نریختم و کاملا طبق دستور رفتم جلو، بعد دیدم همه عکس هایی که میخوام بگیرم از غذا کاملا مثل همین لینکی‌ هست که دادم، گفتم خوب چه کاریه عکس بگیرم وقتی‌ اینا هستن؟از خود راضی

 

فوق‌العاده خوشمزه بود، مخصوصاً برای ما‌ها که مزه ترش دوست داریم،خوشمزه برا امروز ناهارمم احتکار کرده بودم که آوردم خوردم و لذت بردم، تازه مقداری هم تو فریزر خونه احتکار شده که در اولین فرصت میفرستم به معده.شیطان شبش هم با اینکه واقعا میخواستم با گیو تنها باشم ولی‌ دیدم داداشم گناه داره و خانوادگی رفتیم فرحزاد، بچه‌ها رو که خونه رسوندیم من و گیو رفتیم بیرون باز، براش درد دل کردم و اونم مثل همیشه با حرفا و دلیلای منطقیش آرومم کرد... قلبشب وقت خواب دلیل همه حالتامو فهمیدم و فحش گویان به هورمون‌های عزیز خوابیدم. جمعه صبح هم داداشم املت پزیده بود، بیدارم کرد خوردیم و یه کوچولو تغییر دکوراسیون و ناهار رو که خوردیم باز من پریدم تو تختم خوابیدم، بعد دیگه درد زده بود به تخم چشمم حتی!!کلافه به زحمت یه دوش گرفتم و گفتم گیو بیاد پیشم یه کم ناز بخره ازم! زبانگیو هم اومد و یه نیم ساعتی من با قیافه از حموم در اومده و موی خیس و ابروی نصفه و لب سفید نگاش کردم و نق زدم به جونش و اونم نوازشم کرد! خنثیقبل از آکادمی هم رفت و منم بعد از دیدن آکادمی و اشک فشوندن برا حذف شدن بچه‌ها و دیدن زندگی‌ نامه چه گو*ارا راضی‌ شدم بخوابم.

 

با تشکر از آقایون محترم که تا همین سطر آخر همراه بودنابرو باید خدمتتون عارض شم که:" بعد نگید مهرسا نگفتی ها، آگاه باشید که ما شما را به خطرات هورمون‌ها تذکر داده بودیم!!"بازنده

[ ۱٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دوشنبه عصر داشتم میزم رو جمع و جور می‌کردم (منظور همون ریختن تمام کاغذ‌های موجود و خودکارا بدون ترتیب تو کشو اوله!شیطان) برم خونه که زنگ در شرکت خورد، آیفون نزدیک میز منه و کسی‌ هم نبود جواب بده، برداشتم میگم بله؟ صدای آقای گیو میاد که میگه میشه خانم مستقل رو ببینم؟!تعجب خانم مستقل پیتکو پیتکو کنان رفت دم در و ایشون لبخند پیروزی به لب فرمودن اگه کارت تموم شده که بریم. بچه م دلتنگ شده بود دیگه و همین  دیدار شرکت تا خونه رو هم غنیمت دونست و من فقط به این فکر کردم حالا من کوجا گریه کنم خوووو؟!کلافه تو ماشین گیو گفتش که بابا گفته پدرشون رو دعوت کنیم فردا شب بیان خونه مون بیشتر آشنا شیم! آخ که آه از نهادم بر اومد! یعنی‌ مسترس بودن من دوبله شد، بعد یهو فک کردم چقد دلم مامانو میخواد و به کلک نگاه کردن به ساختمونا شروع کردم به اشک ریختن و گیو هم کمی‌ بعد مچم رو گرفت و قبل از اینکه همه تقصیرا رو بندازه گردن خودش بهش گفتم به خدا تقصیر تو  نیست، من احساساتی شدم. بازندهدیگه از شیرین کاری یکی‌ از دوستان براش گفتم و کلی تا خونه خندیدیم، وقتی‌ هم خداحافظی میکردیم خواستم زودتر از ۱ نیاد خونه مون لطفا، یه لبخند مکش مرگ ما هم تحویل دادم موقع بستن در و بعد باز تو پله‌ها آبغوره فشانی کردم تا خونه!ابله

 

خوب شکر خدا تو خونه منبع آبغوره کلی‌ هم کشف شد؛ از اونجا که فرزاد کارمند آقا می‌خواست برا اینجا و داداش بنده کاندید شد٬ ایشون در جوار مامی در حال پک کردن وسایل بودن و مامان هم وسط سفارشاش و حرفاش بغضو شد که البت به گفته خودش یه چیزی از تی‌ وی دیده بوده! جون عمه ش!!!خندهماچ تنها کار مفیدی هم که دوشنبه شب انجام دادم پختن کیک شربتی بود که گذاشتم خنک شه و همه ظرفا رو شستم که صبح میرم برا آشپزی راحت باشم، مرغه رو هم گذاشتم تو آب نارنج و سیر. بابا هم گفت خدا کنه صحبتی‌ نشه، گفتم نه، مامان که نیست چیزی نمی‌گن. فردا صبحش از استرس بود فکر کنم که همزمان با وقتی‌ که میام شرکت بیدار شدم و همونجا تو تخت یه دور کارائی که باید بکنم رو به صورت تئوری مرور کردم و دیدم به به ۱۰ تموم میشه و کلی وقت برا جینگیلاسیون و ریلکس کردن هم دارم بازندهولی‌ همه ما می‌دونیم که فاصله رویا تا واقعیت٬ گاه از فاصله اینجا تو قله کلیمانجارو هم بیشتره...

 

مرغک به دلیل اینکه محلی بود و گوشتش مثل گوشت قرمز با ادویه‌ها رفت تو زود پز و گوجه و بادمجون هم پزیده شدن و برنج هم خیسوندم، شربت هم برا رو کیک درست کردم و دیگه طبق پیشبینی‌ قبلی‌!!!چشم ۱۲ پریدم تو حموم. کله رو فرفری کردم و لباس پوشیده که از اتاق اومدم بیرون یاد حرف تابان افتادم که میگفت با مانتو تردد کن!!زبان بابا یه نگاه همچین دقیق فرمودن که من تعجب کردم واقعا، چون اصلا گیر پوششی نمیده، خودم همیشه رعایت کردم. یه تی‌ شرت سفید تنگ پوشیدم و شلوار مشکی‌، به همین سادگی، مثل اینکه بابا هم خوشش اومد، چون اگه نیاد میگه "بابا برو لباستو مرتب کن!" گیو هم خدا رو شکر کاملا به موقع رسید، ساعت ۱. پشت در که با یه جعبه شیرینی‌ دیدمش قلبم وایساد! از صبح میخواستم بهش زنگ بزنم بگم اون تی‌ شرت بنفشی که براش خریدم رو بپوشه و آخرشم یادم رفت.آخ حالا مرد زندگی‌ من همون رو پوشیده بود و داشت با مرد دیگه زندگی‌ من مواجه میشد و میدونستم الان زیر اون لبخندش یه دنیا استرسه... (تابلوئه باز بغضوشدم؟!)

 

تمام اون روز بارون بارید و به حفظ روحیه من کمک کرد، قلبموقع دست دادن باهاش دستشو محکم فشار دادم که بدونه حمایت منو داره و حواسم بهش هست. بابا هم خوب تحویلش گرفت و بچه م گیو که کلا مودب و خوش برخورده.ماچ منم گفتم میخوام ناهار بیارم که حسابی‌ گرسنه مونه. دیگه به سرعت برق و باد غذا رو کشیدم و اتفاقا چقدر هم نور برا عکس گرفتن عالی‌ بود ولی‌ خوب دستام می‌لرزید و میدونستم همش تار میشه، ضمنا آدم گرسنه هم که دین و ایمون نداره.گاوچران سر میز یه جایی گیو داشت با بابا صحبت میکرد، منم قاشق به دست گوش می‌دادم و از زیر میز با کف پام پای گیو رو لمس کردم که دیدم قیافه بچه داره سیاه میشه از شدت خودداری جهت خنده!!!نیشخند همه استرسم رو هم گذاشته بودم برای شب و خونه خودمون کاملا فان برگزارش کردم. بعد از شام دسر خوردیم، همون که گیو آورده بود، دیگه از سر میز که پا شدیم پیشنهاد دادم حکم بازی کنیم که من و خواهرم به صورت فضاحت باری از گیو و بابا باختیم و ساعت‌های ۳ هم بود که گیو بعد از دعوت کردن ما برای شب رفت خونه و یه علامت تیک تو ذهنم زدم پای دیدار دوم پدر و گیو!اوه

 

بعد از رفتن گیو رفتم تو تختم که بخوابم مثلا و با گوشیم کامنتا رو چک کردم و انرژیم ۱۰۰۰ برابر شد،بغل ۱ ساعتی هم تلاش کردم بخوابم که نشد و بعد از اتاق رفتم بیرون به ظرف شستن و صحبت با بابا و کمی اطلاعات دادن بهش، ۲۰ مین به اومدن گیو بود که رفتم صورتمو شستم از اول میکاپ کردم و صبح هم تو حموم تصمیم گرفته بودم برا پوشش شب، بلوز نخی نازک بنفش یقه خیلی‌ باز با یه تاپ گردنی سفید ساده زیرش، شلوار جین سفید، دستبند انگشتر بنفش و گل سر بافتنی بنفش٬ لاک هم بنفش روشن جیغ و طراحی سفید. تو کوچه که رفتیم چه بارون نازی می‌اومد، روحم تازه شد واقعا. تا بابا بیاد کلی گیو رو چلوندم و قربون صدقه ش رفتم برا اون نگاهای قشنگ و لبخندای گوگولیش!نیشخند خونه گیو اینا هم که مامانش اومد دم در و بعد از سلام احوال‌پرسی گفتش جای مامان هم خالی‌ که مهرسا خانم آماده به آبغوره باز بغضو شد! منتظربه سختی‌ خودمو کنترل کردم واقعا. دیگه نشستیم و من همش دلم می‌خواست پا شم کمک کنم که مامانش بهم اشاره کرد امشب مهمونی‌، بشین. فهمیدم بقیه وقتا صاحب‌خونه بودم پس!عینک

دارم بین کارام کم کم بقیه شو مینویسم...


بقیه ش اینجاس
[ ۱۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز زود رسیدم خونه، شیر گذاشتم بجوشه که ماست درست کنم بابا نیومد! سیب زمینی و تخم مرغ پزیدم برا سوفله مجار*ستانی، بابا نیومد! سس سفید درست کردم، ماست بستم، چای باقلوا پشمک خوردم و همچنان بابا نیومد! منتظردیگه اون آخرا که داشتم قاطی می‌کردم اومد بستنی میوه‌ای به دست. شام هم تو فر بود، خوردیم و فچ کنم بابا زیاد خوشش نیومد! آخبعد از اون هم برا زن همکارم که حامل س و فقط خودشون زن و شوهر می‌دونن و ماماناشون و من!!!یول و جدیداً گیو!نیشخند چیز کیک درست کردم، هنوز بعد از اینهمه سال نمی‌فهمم چه حکمتی تو اینه که من از همه دوستام و نزدیکام و اخیرا دشمنان و غریبه ها! مگو‌ترین راز‌های زندگیشون رو بدونم!!چشم که میان با آغوش باز بهم میگن و در سلامت کامل عقلی!!! وقتی‌ همکارم اینو بهم گفت و بعد گفت اصلا من چرا قبل از همه و خواهرام به تو گفتم؟! پوزخند زدم و گفتم اگه غیر از این میشد برا من عجیب بود.گاوچران

 

چقدررررررررر هوا بهاری و گوگولی شده ها!لبخند نمیشه از توضیح ناهار فردا فرار کنم، هوم؟!آخ بعد از کلنجار رفتن با خودم از صبح تا الان به این نتیجه رسیدم که این دیدار رو اوکی کنم. گیو که حرفی‌ نداشت طفلک، توسط واسطه هم به بابا خبر دادم که بابا گفته باشه! همین!ابرو ناهار هم مامی یه مرغ طفلکی ارگانیک فرستاده که اون رو درست می‌کنم و یه سالاد ارگانیک! میخوام کلا ارواحمون متعالی شن و روحانی باشیم در اون جمعفرشته، البت بگم که این هم قطعی‌ نیست و اگه من تو راه خونه که خوشبختانه پیاده هم میرم امروز بعد از یه دل سیر گریه کردن نظرم عوض شد، عوض شده دیگه! نیشخندخیلی‌ خیلی‌ می‌گذره از زمانی‌ که اجازه دادم اشکی که از سر استیصال و ناراحتی‌ می‌ریزم رو کسی‌ ببینه، هر کی‌ دیده اشک منو از شدت خوشحالی و هیجان بوده. امروز ولی‌ هر دوش رو با هم تجربه کردم (شکر خدا مجازی) وقتی‌ دوست جیگرم از شب عروسیش و اون اتفاق زیبا و نفس گیری که باهاش سورپرایز شد برام گفت از هیجان بغض کردم و همزمان داشتم با عسل چت می‌کردم که رفته بود تو جلد گیو و من داشتم از دلخوریامو توقعام براش می‌گفتمو اونم قربون صدقم میرفت و منو آروم میکرد!!!خجالت چند قطره‌ای همزمان از سر ناراحتی‌ اومد. باز هزاران بار شکر کردم برا داشتن این وبلاگ که لذت داشتن دوستانی همجنس و همدل رو به من چشوند، لذت داشتن دوستانی که همیشه هستن وقتی‌ باید باشن...بغل

 

امیدوارم چهارشنبه با خبرای خوب بیام، مثلا خبر این که هیچ صحبتی‌ نشد و تو جمع دوستانه ای ناهار خوردیم و زود هم تموم شد!اوه من برم تخلیه احساسات کنم در مسیر و از این مود خمودگی در بیام که اصلا برازنده من نیست!عینک

[ ٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیشب زنگ زدم به مامان در یه مورد خریدی باهاش مشورت کنم و خیلی‌ هم ذوق کنان بودم که مامان در جواب همه حرفام گفتش که :" مهرسا اینقد حرف نزن بذار برم به کارم برسم، باید برم آرایشگاه و بعد هم تالار، خودم آخر شب زنگ میزنم دیگه!!"خنثی و بدین ترتیب چشمه ذوق  ما خشکید و رفتیم تو آشپزخونه مشغول سالاد درست کردنمون شدیم. باید میرفتم عابر بانک و پول می‌ریختم برا کرایه خونه، به آقای گیو که گفتم مسج داد که جلو بابات زشته و حالا امشب همو نمی‌بینیم.تعجبچشم منم قاااطی کردم و هی‌ پیش خودم گفتم جووونم اعتماد به نفس آقای گیو!!! عصبانیخلاصه اگه دم دستم بود که ریش ریشش می‌کردم، ولی‌ شانس آورد که من تو خونه ۴۸ متری نمی‌تونستم جیغ جیغ کنم و مجبور بودم کظم غیظ کرده به دادن مسج بسنده کنم و تو مسج لعنتی هم که نمیشه سر طرف داد کشید که، اه! کلافهاین کانال جم هم که وصل شده باز و بابا داشت سریالی که دنبال میکرد رو می‌دید و هر چی‌ هم من گفتم خسته م، کم خوابم و فردا پول میدم بابا گفت نه، همین امشب میریزی و باید زودتر میریختیو این حرفا. این شد که من تا بانک رو در سرازیری رفتم ولی‌ برگشتن رو عمرا اگه جون داشتم و آقای گیو شکر خدا در راه خونه سینا بود که من رو هم رسوند خونه٬ اون موقع هیچی نگفتم ولی امروز روشنش کردم که مگه من خودم موقعیت رو نمیفهمم و پاچه ش رو گرفتم تا زانو اومدم بالا که دهنم خشک شد و بیخیال بقیه ش شدم!!ابرو تو خونه هم بابا یه سوالاتی در لفافه راجع به گیو و خونوادش ازم پرسید که تابلو بود مامان همه آمارا رو داده!!! قهقههالهی فدای مامان بشم که طفلک همیشه واسطه بوده بین ما و بابا، همیشهههههههههه!!خنده

 

بابا هم امروز کار داشته رفته سمت بازار و ناهار رو هم سفارش کردم حتما بره مسلم بخوره. من و آقای گیو هم یه کار کوچولو داریم که بعد از کارامون میریم سراغش و شایدم اصلا بندازیم سه‌ شنبه که تعطیله، آخ جون سه‌ شنبه تعطیله و صفا سیتی خلاصه! هورا

 این سالادو دیشب درست کردم و به جز سبزیجات آب‌پز و لبوی دوست داشتنی بیبی‌ اسفناج و گوجه هم داره و سسش روغن زیتون و سرکه و سبزی سالاد بود که معرکه بود، تو یخچال هم برا خودم مقداری احتکار کردم که عصر برم بخورم!خوشمزه مامان خانومم که تلفن جواب نمیده و یحتمل خوابیده که شب باز مراسم دعوته و بعد از خواب هم آرایشگاه و دوباره آخر شب میتونیم حرف بزنیم که در حلق پدر مربوطه قرار داریم!!وقت تمام گیو و بابا هم که دو تاشون حرف دلشون رو نمی‌زنن، من کاملا حس می‌کنم گیو میخواد بابا رو ببینه و فکر میکنه بابا نمیخواد ببیندش و هی‌ غیر مستقیم یه چیزایی از من می‌پرسه و سریع ماس مالیش میکنه!ماچ از اون طرف هم بابا یادمه چند سال پیش که یه نفر داشت براش تعریف میکرد که قبل از خواستگاری اصلی‌ خود پسره رفته بود با بابای‌ دختره صحبت کرده بود و حرفاشو زده بود خیلی‌ خیلی‌ خوشش اومد و احسنت  آفرین گفت و من اینو گوشه ذهنم نگه داشتم برا روز مبادا!بازنده گیو هم چند وقت پیشا بدون این که من ازش بخوام بهم گفت خیلی‌ دوست دارم قبل از هر خواستگاری رسمی‌ (متنفرم از این رسوم مسخره دست و پاگیر!سبز) با بابات صحبت کنم خودم و من تو دلم قند آب شد که خودش اینو گفته و البت به شهامتش هم احسنت گفتم!اوه

 

اینه که مهرسا این روز‌ها صبر پیشه کرده و نشسته ببینه این دو تا مرد عزیز زندگیشقلب چه میکنند بالاخره و مثل یابو نمیدوه تو افکار و تصمیماتشون!! فرشتهالبت تا جایی که طاقت بیاره و افسارش از شدت کش اومدن ناشی از رم کردن پاره نشه!!! نیشخند

[ ۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

وقتی‌ خوابم خیلی‌ عمیق باشه مخصوصاً دم دمای صبح و صدایی بیاد راجع بهش خواب میبینم به جای هر عکس‌العمل دیگه ای، مثلا یه مدت با صدای آلارم گوشیم که آهنگ یه فیلم بود اون فیلم رو میدیدم! یا کلیپ آهنگه مثلا، خوبیش هم اینه که خودم هم خواننده یا یکی‌ از شخصیت‌ها میشم، خیلی‌ هم قوی و شاخ ظاهر میشم و کاملا ایده‌آلمژه و خلاصه سر صبح کلی با خودم صفا می‌کنم!زبانامروز ۶ صبح مست خواب بودم که صدای زنگ در اومد، خیلی‌ خیلی‌ کوتاه، پریدم و یه چیزی تو ذهنم گفت باباس! -بله؟! -منم بابا جون. -ترق!خنثی گوشی رو گذاشتم و وضعیت خونه رو چک کردم، پرفکت! دیشبش تا ۱.۵ مشغول بشور بساب بودیم و بعد از اون حتّی همه لباس‌ها رفت تو کشو و آویزون شد و خلاصه همه چی‌ آرومه بود. صدای پای بابا که نزدیک شد اول رفتم به زور چمدونو گرفتم از دستش گذاشتم تو خونه و بعد پریدم بغل گرم پر مهرش.بغل تو چمدونه کلا ۲ تا لباس بود، عوضش مامان محصولات ارگانیکش رو با چه دقتی‌ جاسازی کرده بود! خندهخلاصه که حرف و گفت و گوی و املت ارگانیک هم زدیم و من اومدم سر کار، دلمم که تو خونه س...نگران

 

 

این هوا عجب سر یاری و سازگاری داره این روزا،حتّی من از برجی پوشیدن بسنده کردم به طبقه همکف! آسمون که آبی، کوه‌های خوشگل برفی هم که کلا در دیدرس و صدای پرنده‌ها هم که مزید بر علت! قلب پنجشنبه عصر بعد از آشپزی و خواب و حموم، سالاد سبزیجات و ماکارونی و ماست شیوید زدم زیر بغل و رفتیم خونه فرزاد. عکس هم چون همش وول می‌خوردم و این پسرا آواز گرسنگی سر داده بودن نگرفتم.وقت تمام فرزاد هم که مثل خودمونه٬ اهل تعارف نیست، وقتی‌ ۳۰۰ بار گفت همه چیز خیلیییی خوشمزه س و ابراز شادمانی میکرد که اضافه اومده از غذا‌ها برای فرداش خیالم راحت شد و خستگیم در رفت. ۱۲ هم بود که برگشتیم خونه. من تا ۲.۵، ۳ الکی‌ بیدار بودم و تی‌ وی دیدم و فردا صبحش هم یه سر خوابیدم تا ۱۰ و لذتی بس عظیم بردم،از خود راضی بعد پا شدم صبحونه خوردم و یه زرشک پلو با مرغ حرفه‌ای پزیدم. گیو هم زنگید که ۲ میام دنبالت بریم خونه لیلا اینا٬ با خواهرش کار داشت، منم رو دور تند خوردن و آماده شدن و برا گیو هم غذا برداشتم تو ماشین خورد و سینا رو برداشتیم رفتیم اونجا. تا ۹ هم اونجا بودیم و جنگا بازی و رامی و تحلیل هر برنامه‌ای که تی‌ وی نشون میداد از فوتبال گرفته تا مستند‌های خارجی‌ به مسخره‌ترین وجه ممکن و حسابی‌ خندیدن.

 

عصر محی‌ مسج داده بود که شب میان برا آکادمی؟ از خونه لیلا که می‌رفتیم خونه ما فهمیدم این آکادمی جدیده و تکرار ۴شنبه نیست و میخواستم از مرتب کردن لباسامم فرار کنم که رفتیم اونجا!نیشخند داشتیم می‌دیدیم برنامه رو، مامان زنگید و گفت باباتون راه افتاده!! این در حالیه که ما فچ میکردیم بابا ۳شنبه تا جمعه میاد! کلافهمامان میگه حسابی‌ دلتنگی میکرده و میگفته ۲شنبه راه بیفتم دیره! ماچخونه رسیدن هم مصادف شد با تمیزاسیون در حد تیم ملی‌ تا ساعت ۱.۵ و بعد از اون روشن کردن عود و لالا. از صبح هم میخوام زنگ بزنم خونه میترسم بابا خوابیده باشه، چون دیشب اصلا نخوابیده تو مسیر. راجع به دیدن بابا و گیو هم والا تا این لحظه  من بی‌خبر تر از همه! تابستون که همو دیدن، الانم تا خود گیو نگه من حتّی اشاره هم نمیکنم، خلاصه مهرسا در همه حال سیاست رو حفظ خواهد کرد!بازنده

[ ٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

یا خود خدا! بابا داره میاد!!!! کلافهخدا جون من فقط تو دلم گفتم دلم برا بابا تنگ شده، شما چرا اونقدر زود جدی گرفتی‌؟ اگه این‌جوریه من احتیاج مبرم به ۱ میلیارد پول دارم!! ابروحالا ببینیم چی‌ میشه و چه اقدام ضرب العجلی می‌کنید!! والا!قهر

 

آییییییی دیشب خوش گذشت به من، آآآآآآآی خوش گذشت! گلی رو که دیدم تو ماشین در حالی‌ که با آغوش باز میرفتم تو در ماشین! و جیغ میزدم یه مرده که از ترس گرخیده بود خودشو کشید کنار و گفت وای چرا اینجوری کرد!!! قهقههدوست جونم رو حسابی‌ دیدم و هی‌ حرف زدیم هی‌ خندیدیم و بعد از دیدن یه پارک دوبل استثنائی و تاریخی از ایشون( تو افتخار ما خانومایی گلی!!بغلنیشخند) رفتیم آبمیوه خوردیم و قدم زدیم و باز گفتیم و گفتیم. گیو تو پارک ورزش میکرد، ۹ قرار بود ببینمش، از ۸.۵ هم کنار پارک تو ماشین با گلی همه حرفهایی که قلنبه شده بود رو رو دور تند به هم گفتیم و آخرشم که از ساعت ماشین دقیقه گدایی میکردیم به این نتیجه رسیدیم که این یه دیدار کافی‌ نبود بازندهو من بعد از محکمممم بغل کردن خانم گل‌ فرستادمش بره.ماچ

 

به سرعت نور رفتیم خونه محی‌ اینا و اونا هم کیک رو خیلی‌ دوس داشتن و خلاصه فاتحه کیک‌ها با خوردن ۲ تا در همین لحظه توسط بنده خونده شد بالاخره...اوه محی‌ هم باز برا گیو کری می‌خوند که مهرسامون رو دادیم ببری فک کردی چه خبره و اگه هوامون رو نداشته باشی‌ ازت میگیریمش و باز پسرمو کلی اذیت کرد!خنده شب هم میریم خونه فرزاد و شاید اگه عماد بیاد اون رو هم ببریم، چون گیو میخواد باهاش یه مشاوره کنه، شایدم کارشونو قبل از خونه فرزاد کنن. دلم میخواد از اون ماکارونی سوسیسیا درست کنم برا شب، یحتمل به همراه سالاد سبزیجات آب پز،متفکر شاید هم ببرم همونجا درست کنم و همه انرژیم رو بذارم برا مرتب کردن اتاق بمب خورده که ددی جانمان به هیچوجه بی‌نظمی رو نمیپسندن قوربونشون برم.قلب

[ ٥ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

امروز عصر با یکی‌ از دوست جونام قرار دارم که چون کم ایران می‌مونه باید حتما می‌دیدمش، حسابی‌ هیجانشو دارم.بغل گیو هم میره پارک ورزش میکنه میاد دنبال من و یحتمل برا دیدن آکادمی بریم خونه محسن اینا که خونه خودمون فقط میتونیم ۱۰ مینش رو ببینیم بعد قطع میشه. زبانحالا همکارمم نیست منو برسونه، این یعنی‌ نزدیکای ۶ میرسم خونه. ۷،۱۵ هم کافی‌ شاپ قرار دارم و بعد هم اگه بخوایم بریم خونه محی‌ اینا من باید به یه نتایجی در زمینه چی‌ بپوشم همیشگی هم برسم و البت ترس اینم داشته باشم که حالا که با ماشین نیستم پس گزینه هام خیلی‌ محدود میشه از اونجا که من کلا تریپ مهمونی‌ جابجا میشم! چشماز این کوکی‌ها هم باید ببرم هم با گلی جونم بخورم هم ببرم برا حسین که تطمعیش کردم اگه بذارن ما از تی‌ وی شون استفاده کنیم براشون کوکی می‌آرم!خنده

 

رنگ قهوه‌ا‌یه کاکائو هستش و صورتیه آب آلبالو. اون که رنگ نداره و رنگ واقعی کوکی هستش پف بیشتری کرد، فچ کنم مال همون چیز دیگه قاطی نداشتن باشه، متفکردر هر صورت ۳۶ تا شد، دقیقا از هر رنگ ۱۲ تا و یک ساعت کامل من منتر این گوگولیای خوشمزه بودم. ابلهبعد دوش گرفتم و ۹ گیو اومد دنبالم. میخواستم بهش پیشنهاد بدم بریم اونجا کثیفه (بنده خدا به اون تمیزی و گلی!خجالت) ساندویچ بخوریم که خودش زودتر پیشنهاد داد و بنده رو دوباره به کفی‌ غلیظ فرو برد! قلبشب که زنگیده ازم معذرت خواهی‌ میکنه که این هفته اصلا تفریح نکردی و حوصله‌ ت سر رفت! گفتم خوب عزیزم عوضش با هم بودیم، همیشه هم که نمیشه تفریح کرد و یه زمانایی کار ارجحیت داره!! نیشخندتازه ش هم هفته که تموم نشده هنوز و تو ذهنم میخواستم یه کار فان برا امروز بکنم که امروز دیدن دوست گلم به ذهنم رسید و اوکی شد، اینم از این. فردا هم که ۵شنبه دوست داشتنی من هستش و باز دیدار دوستان و پر از انرژی شدن...

[ ٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

باز ما دو شب رفتیم ورزش کردیم و بعد جهت جبرانش دو شب بخور بخور!مژه یعنی‌ ترسیدیم خدای نکرده زبونم لال روم به دیوار ذره‌ای کالری بسوزونیم.اوه اوه!آخ از یکشنبه عصر یادم اومد که از شرکت رفتم جایی و بعد تاکسی‌ من رو دقیقا جلو شیرینی‌ فروشی‌ای پیاده کرد که من باهاش میزان محکم بودن اراده م رو تست می‌کنم! یه لبخند زدم و گفتم من می‌تونم، من می‌تونم اون زولبیا‌ها رو ببینم و دلم نخواد.بازنده بعد از طی ۳ قدم گفتم من غلط می‌کنم با تو! من شکر میخورم که می‌تونم تقوا پیشه کنم!!! تو مغازه بعد از حظ بصری زیاد و ارضای کامل چشمی به آقاهه گفتم تو این ظرف یه بار مصرف‌ها بهم از این زولبیا گوش فیلا بدین.خوشمزه گفت اون خوب نیس، تو این کارتون نیم کیلویی‌ها ببرین، اون می‌ریزه تو کیفتون. گفتم میگیرم دستم، تو همین بدین.عصبانی از هر کدوم ۳،۴ تا از اون برشته هاشو داد و وزن کرد وقتی ظرفه رو میداد دستم من یه بامیه و گوش فیل رو فرستاده بودم به معده!خجالت بنده خدا فک کنم خانوم به اون موجهی و شکمویی یه جا ندیده بود!!! با دهن پر گفتم دیدین کیفم نمیذارم؟ چون اصولاً به خونه  نمیرسه!!نیشخند هی‌ گفت نوش جان و حتما کار ما واقعا خوبه که شما اینقدر راضی‌ هستین و این صوبتا. از مغازه که میومدم بیرون شنیدم یواشکی به همکارش گفت: آخی بنده خدا...طفلک حامله بود، باید همون اول یه گوشفیل میدادی دستش!!!خنثی

 

گیو و سینا کماکان دنبال همون قضیه شراکته بودن و کار تبلیغاتش، قرار بود بیان دنبال من بریم جایی خرید که این پروسه تقریبا ۳ ساعتی طول کشید!ابرو منم پیش خودم گفتم برا ناهار دوشنبه ماکارونی درست کنم، گوشت بذارم بیرون که تا میرم میام یخش باز شه غذا بپزم. یخ گوشت آب شد و بچه‌ها تو ترافیک بودن! گفتم مواد گوشتیش رو درست  می‌کنم بعد که اومدم خونه بقیش، مواد هم آماده شد و نیومدن. نزدیکای ۹ گیو زنگید که بیایم اونجا فلان کارو انجام بدیم؟ که من گفتم آره، شما فقط بیاین!!وقت تمام وقتی‌ رسیدن با تخم مرغ و گوجه برا املت من ماکارونی رو دم گذاشته بودم و گفتم شرمنده شام ماکارونی میخورید بچه ها!از خود راضی حالا یکی‌ بیاد این وسط گیو رو از قله احساسات بیاره پایین! من چایی می‌ریختم ایشون عشق از چشماشون می‌ریخت! من سالاد درست می‌کردم ایشون لبخند عشقولانه میزدن! من غر میزدم و به سینا گیر  می‌دادم ایشون کماکان ساپورت عاطفی لبخندی عشقی‌ میکردن!! چشمدیگه آخرش قاطی کردم یواشکی بهش گفتم بابا جان به خدا من به خاطر شما تو هیچ زحمتی نیفتادم! داشتم ناهار خودمو درست می‌کردم، فقط یه کم آب و رشته ش رو زیاد کردم!!خنده

 

همون یکشنبه شب قرار شد بقیه کارمون رو فرداش تو خونه گیو اینا انجام بدیم. دوشنبه رو باید اعتراف کنم با اینکه وقت داشتم برا بلاگ نوشتن و کلی هم حرف داشتم، به جاش رفتم یه عالم وبلاگ خوندم بغلو برای کمک به آقای گیو ایده جمع کردم! قضیه شراکتش با اون دوستمون جور نشد، از اول هم دلم راضی‌ نبود، چون حس می‌کردم طرف اهل همکاری واقعی‌ نیست و میخواد همینجوری سود کنه، فقط همیشه با گیو میرفتم که بدونه من هر تصمیمی بگیره همراهش هستم و ساپورت منو داره همیشه. حالا جدیدن سینا یه آدم غول پیدا کرده، من یکی‌ که دیشب دیدم دم و دسگاشو هنوز تو کف به سر میبرم و باورم نمیشه! هیپنوتیزمامیدوارم خدا این جوونای پر تلاش که خیلی‌ هم با انصاف و درستکار هستن رو هواشونو حسابی‌ داشته باشه که پیشرفت کنن و به اون چیزی که لیاقتشونه برسن و دلسرد نشن.خیال باطل

 

نمیدونم دیشب چرا فکر کردم رفتن خونه گیو اینا کنسل شده کلا و فقط میریم تا جایی و برمی‌گردیم. بلوز دامن مشکی‌ پوشیدم با ساپورت و بوت قهوه ای کرم و کیف قهوه ای کرم و پالتو کرم و کلی هم خودمو تو آینه ورانداز کردم که رسمی‌ باشم و بعد از اتمام کارمون فهمیدم که داریم میریم خونه گیو اینااا!کلافه هنوز من یادم نمیاد شنیده باشم که " مهرسا میایم دنبالت، بعدش هم میریم خونه ما" ولی‌ مستر گیو میفرمایند گفتن و خوب لابد گفته دیگه! ابروبعد حساب کن‌ مامانش همیشه رنگ شاد می‌پوشه با موهای جینگیلی و خلاصه خیلی‌ مرتب، اونوقت منم که همیشه جینگیل بودم این بار با بلوز دامن مشکی‌! باز خوبه جورابام و زمینه چشمام سفید بود که با هم ‌ست شن!!! خنثیتازه ش هم اگه میدونستم میریم اونجا کیک درست می‌کردم میبردم.زبان

 

سینا وگان هستش. داشتم یواشکی به مامان گیو می‌گفتم من یه کاری کردم که میخوام اعتراف کنم و عذاب وجدانم کم شه که دیدم دو تا پسرا ۴چشمی حواسشون به ماست!ساکت دیگه برا مامی گیو اعتراف کردم که بچه‌ها که دیشب اونجا بودن تو  ماکارونی هم گوشت بوده هم یه کم سویا ولی‌ من به سینا گفتم که همش سویاست، چون حوصله‌ املت درست کردن نداشتم!! شیطانکلی هم خندیدیم و مامانش گفت حالا این یه ذره گوشت طوری نیست و پروتئین رسوندی به بدنش و عذاب وجدانم کلا دود شد رفت هوا!! خندهشام هم کوکو سیب زمینی و سبزی فوق العاده محشری بود که چرب چیلی هم نبود و بیسیاااااار خوشمزه. بعدش تو کار یه جایی من و سینا به اختلاف سلیقه خوردیم و هی‌ من نظر دادم سینا رد کرد و اون نظر داد من رد کردم که من یهو قاطی کردم گفتم آقا سینا من دیگه کمک نمیکنم و به نشونه اعتراض میز رو الان ترک می‌کنم و تازه شم دیشب تو ماکارونیت گوشت هم بوووووود!!!!! سینا: خنثی بقیه: نیشخند

[ ۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

اول از همه عکس این شاهکار جدیدم رو بذارم تا یادم نرفته!

سخت بود ولی‌ برا یه ناخن تو هر دست میصرفید. کلا هم من طراحی‌ رو همه ناخن‌ها رو اونم یک شکل دوست ندارم،  به نظرم مصنوعیه. این یکی‌ شاهکارم که حاصل دیدن یه عکس تو فیضبوک بود، دلو زدم به دریا و انجامش دادم:یول

به همین سادگی، به همون خوشمزگی! یه سس‌ درست کردم که سیر بود و قارچ و رب گوجه و آویشن، این گوگولی‌ها رو هم چرخوندم توش و آخرش پنیر هم زدم، زیادی خوشمزه بود!خوشمزهکلافه

 

 چهارشنبه شب رو با گیو و سینا رفتیم دنبال یه کاری، ۱۰ آکادمی شروع میشد و می‌بایست خونه باشیم. وقت تمامخونه که رسیدم پخش شدم جلو تی‌ وی و شب هم خیلی‌ راحت خوابیدم. پنجشنبه هم ۲ ساعتی اضافه شرکت موندم، تو راه خونه هم آقای گیو تلفنی گفت که لیلا دعوت کرده شب دورهمی.هورا خونه که رفتم میخواستم از شدت گرسنگی دیوارا رو قورت بدم، ولی‌ به زرشک پلو مرغ خوردن بسنده کردم!زبانبعد از غذا اسفناج پختم و بادمجون و سیر کباب کردم، مواد بورانی‌ها رو گذاشتم سرد شه و پیاز داغ پزیدم. بعد دیگه یه چرت کوتاه زدم و حموم رفتم، موهامو فر کردم یه گل بافتنی صورتی‌ هم زدم توشون، تاپ صورتی‌ و دامن کوتاه و ساق مشکی‌ و بوت صورتی‌ پوشیده منتظر موندم تا گیو اومد و رفتیم پیش بچه ها، اونجا همه سرگرم تفریحات بودن و من مثل خانوما بورانی هم میزدم!نیشخند دیگه گفتیم و شنیدیم و نوشیدیم و خوردیم و ۲.۵ هم پا شدیم بیایم خونه که بچه‌ها اصرار کردن بمونیم ولی‌ گیو خیلی‌ خوابالو بود و اونجا خوب نخوابیدیم دفعه قبل. فرداش هم من می‌خواستم باهاش برم محل کارش، این شد که برگشتیم خونه ما. راستی‌ اونجا کلی جنگا بازی کردیم و از هر ۱۰ بار٬ ۸ بار نوبت آقای گیو که بود برجمون فرو می‌ریخت!!!خنده ۳.۵، ۴ بود که دیگه بی‌هوش شدیم.

 

صبح جمعه مست خواب بودم ولی‌ حس کردم یکی‌ داره نیگام میکنه! نگرانچشامو یهو باز کردم که با قیافه پر لبخند گیو شاخ به شاخ شدم! عزیزمممممممم!ماچ نیم ساعت بیدار بوده ولی‌ دلش نیومده منو بیدار کنه. آمده شدم رفتیم با هم محل کارش و همونجا صبحونه زدیم بر بدن و بعدش هم یه فیلم دیدیم. باباش هم سرما خورده بود که خونه رفتنی قارچ خریدم و تو خونه مقدمات سوپ جو و قارچ مهیا کردم، برنج گذاشتم و ماست خیار درست کردم تا گیو کباب خرید آورد و ناهار که خوردیم باز مهرسا خانوم لالا کرد توپس!اوه بعد دیگه گیو سوپ رو برد خونه شون و منم به سرم زد اون ماکارونی در سوسیس رو اجرا کنم که هر چی‌ بگم از مفرّح بودنش کم گفتم! تشویقهم خیلی‌ پروسه جالبی‌ بود، هم وقتی دست آدم راه بیفته سریع و خیلی‌ هم خوشکل میشه. بعد از اون رفتیم پارک، هوا به نسبت گرم تر بود و رفتیم ورزش کردیم، دیشب هم ۱ ساعتی ورزش کردیم، دیگه باید شروع کنیم که تا عید این شیکمای گوگولی که در آوردیم رو بفرستیم برن تعطیلات.خجالت باز یه عکس دیگه هم دیده بودم تو اینترنت که اون رو هم دیشب درست کردم و از قیافه و مزه ش حسابی‌ خوشم اومد، سبزیجات آب پزه با ادویه و پنیر فتا تو فلفل دلمه. این دفعه اگه دورهمی باشه هم اون ماکارونی رو اجرا می‌کنم هم این، فقط این بار پنیر پیتزا میزنم بهش، زیادی هم مقرون به صرفه بود!بازنده

[ ۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب