روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

هم دوشنبه هم سه شنبه دیر از شرکت رفتم خونه، دوشنبه که آقای گیو توی مسیر خونه به دادم رسید و از اون سرمای کشنده نجاتم داد. گیو می‌خواست با سینا بره پیش اون کسی‌ که میخواستن با هم شریک شن، منم پامو کردم تو یه کفش که سرده و  من نمیام، خودتون برین برا آخرین صحبت ها. بعد باز خودم رو تحویل گرفتم و جوشونده درست کردم و لم دادم رو مبل و کلارک گیبل عزیزم رو هی‌ دیدم هی‌ لذت بردم! قلب از غذای مسلم هم که با خودمون آورده بودیم یه غذای دیگه در آوردم برا فرداش و بعد هم که golden globe نشون میداد چهارچشمی مشغول تی‌ وی دیدن بودم، خواستم یه استفاده از خونه موندنم بکنم که یه النگو شیشه‌ای دیدم رو میز و زیر میز هم کاموا، با هم ترکیبشون کردم و شد این:


سه شنبه هم که ۱ ساعتی بعد از تعطیلی‌ شرکت بودم و مثل آدم کارامو انجام دادم در خلوتی و سکوت، در کنارش البت با خاله هم چت می‌کردم، گاوچران ازش پرسیدم پشیمون نیستی‌ بعد از ۷ سال بچه دار شدی؟ گفت نه، با اینکه خیلی‌ خیلی‌ شیرینه ولی‌ پشیمون هم نیستم برای صبر قبلش. اگه میگفت پشیمونم و کاش زودتر این کار رو کرده بودم میشد جواب دلخواه من!!!نیشخند سر میز صبحونه خونه لیلا٬ سینا گفتش بچه‌ها بیاین یه هدف بذاریم که براش تلاش کنیم، مثلا بیاین پول جمع کنیم که ۲ سال دیگه بریم فلان جا، من با دهن پر سریع گفتم نععععععععع سینااااا، اون موقع من بچه دارم!!!خنده اینگده خندیدیم. بعد از اون بین فیلم و ناهار آقای گیو رفته بود خرید و وقتی‌ برگشت دید من دارم از ترتیب و سنّ بچه هام میگم!خنثی بیچاره کاملا گرخیده بود، چون فهمید ۲ تا پسر دوقلو خیلی‌ تخس داره و یه دخملی شیطون نانازی!!مژه قسمت بوده دیگه، خدا خواسته!!نیشخند

 

میخواستم شب با گیو برم بیرون یا بگم بیاد پیشم و برنامه خاصی‌ هم نداشتیم تا اینکه به صورت یهویی با دو تا از دوستان برای اولین بار رفتیم شام و قلیون، خوش گذشت، دوست داشتیم. یه مساله که دارم این روزا بهش فچ می‌کنم تولدمه! پارسال تولدم نشستم یه دل‌ سیر تو بغل گیو گریه کردم براش!!! خیلی‌ مفرّح بود واقعا! خنثیراستش اون تلاش کرد تا منو خوشحال کنه، ولی‌ متأسفانه من بهمن ماهی‌ هستم و تیز! سورپرایز که نمیشم هیچ، پیش‌بینیش هم می‌کنم! بازندهبعد از اونم محسن عزیزم با کیک و کادو و جمعی‌ از دوستان اومدن خونه مون و کلی‌ ترکوندیم. امسال من هچکدوم از اینا رو نمیخوام! در حقیقت حتّی نمیدونم چی‌ میخوام! ولی‌ اینم میدونم که اونا رو هم نمیخوام،خنثی میخوام متفاوت باشه، خیلی‌ متفاوت. چه جوریشم نمیدونم، میدونم فقط که نمیدونم و میخوام و نمیدونم و نمیخوام!!!آخ خیر ببینی‌ امن یجیب رو بلند تر بخون!!

[ ٢٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

ادامه از قبل:

گیو اومد و بعد هم ییهو تصمیم گرفتم برا شام سوسیس بندری درست کنم، برا اولین بار در عمرم! از خود راضیبه فرزاد گفتم سوسیس بخره و خودمم سیب زمینی‌ و پیازش رو خورد کردم و تا فرزاد اومد بساط قلیون و سور و سات رو بر پا کردیم و بحث و تبادل نظر و بیتا هم که با لپ تاپ گیو مشغول تائید کامنت‌های پست بحث برانگیزش بود!!منتظرنیشخند دیگه کم کم شام رو پزیدم و خوردیم، به نظر خودم مزه ش میزون بود فقط تند بود خیلی‌، که مهمونای گلم روحیه دادن و گفتن بندری باید همینقدر تند باشه،اوه فرزاد و گیو هم تا ۲،۳ بودن و دیگه عزم رفتن کردن. همون شب بود که خیلی‌ باد میومد، به گیو هم گفتیم بمونه که نموند و رفت.زبان بعدش مسج داد آخه شما دخترا می‌خواین تا صبح بیدار باشین حرف بزنین من اون وسط بگم چی‌؟! نمی‌دونست من همون لحظه در خواب ناز بودم حتّی!مژه

 

جمعه پا شدیم با بیتا چیز کیک خوردیم و گیو اومد بیتا رو رسوندیم مترو و تصمیم داشتیم بریم محل کار گیو که وقتی‌ فهمیدیم باباش میره سر ماشین رو کج کردیم سمت بازار، عشق بافت قدیمی‌ شهر و بازارم،قلب یعنی‌ اینقد در و دیوار نیگا کردم که سرگیجه گرفته بودم. همه مغازه‌ها هم بسته بود که من کاملا از این قضیه راضی‌ بودم چون دوست نداشتم جیب تکونی کنم! بازار بزرگ که رسیدیم دیدیم بوی غذا میاد در حد لالیگا، بعله! رستوران مسلم مشهور در سمت راست ما ما رو کشوند داخل و غذای خوشمزه بهمون داد که از هر دو پرسمون ۲ پرس دیگه هم اضافه اومد دقیقا! برامون تجربه شد که اگه باز خواستیم بیایم ۲ نفری یکی‌ بگیریم. باد هم که میومد حسابی‌ سرد بود هوا و مهرسا هم که تو قیافه...زبان رفتیم سمت خونه و نیم ساعتی خوابیدیم. خوابه عجب چسبید خدایی، بعد گیو می‌خواست با سینا بره پیش اون یکی‌ دوستشون برا صحبت و شرط و شروط گذاری و من میخواستم خونه بمونم. گفت تو هم باید بیایافسوس و بنده رو خرکش کرد برد که بعدش فهمیدم عجب کار خوبی‌ کردا! رفتیم خونه دوستشون و بچه‌ها که صحبتاشون رو کردن سینا گفت لیلا گفته بیاین اینجا دور هم باشیم.تشویق پا شدیم رفتیم اونجا و تا ۱۲ دیگه ۱۰ نفر شده بودیم، خوردنی‌ها که تموم شد رفتیم سراغ ورق و رامی بازی کردن و بعد فیلم گذاشتن دیدیم که دیگه ۳ نصفه شب بود هر کسی‌ رو یه مبل یا زمین ولو شده بود. بعد از ۲۰ مین پا شدم یه نیگا کردم و دیدم همه خواب خوابن و فقط من بیدارم. سینا خرخر میکرد بالشتشو محکم تکون دادم و سینا طفلک هم جابجا شد خرخرش قطع شد که دیدم گیو غش کرد از خنده!! گفت تو تو خوابم مردم آذاری میکنی‌؟ بگیر بخواب بچه تخس!خنده تی وی رو خاموش کردیم و لالا.

 

شنبه صبح هم پا شدیم دور هم صبحونه خوردیم که خیلی‌ عالی‌ بود، دوس دارم صبحونه با جمعیت زیاد رو، آدم رو یاد خونه مامان بزرگا میندازه!قلب دیگه لیلا مهربون نذاشت بریم و گفت تعطیله دلمون میگیره بمونید، باز ورقبازی کردیم و یه کارتون بامزه دیدیم و ناهار هم لیلا مرغ تو فر درست کرد که عالی‌ شده بود، وقتی‌ خودم درست کردم اینجا عکس و دستور میذارم (دستورای منم که جامع و کامل!!!!قهقهه) بعد از ناهار هم یه کارتون دیگه و نزدیک غروب بود که من هی‌ به پسرا فشار میاوردم یواشکی که بریم. لیلا بازم نمیخواست بذاره ما بریم و قول گرفت بریم کارامون رو بکنیم برگردیم!بازنده ولی‌ من طفلک میخواستم از دست شلوار جینم راحت شم و مهم تر از اون برم یه دوش بگیرم.کلافه دیگه رفتیم سمت خونه که سینا کیلد نداشت و به دلیل نزدیکی‌ زیاد خونه هامون اومد پیش ما تا مامانش بیادو منم پریدم تو حموم. بعد از اون برنامه خاصی‌ نداشتیم. البت تا یه ربع بعد از دوش گرفتن من! بعد فهمیدیم باید بریم خونه بیتا با دو تا از دوستان!!بغل یه زوج که خانومه گفت من بی‌ تو نمی‌رم عمرا و من با موهای خیس فرفری راهی‌ شدم، گیو پسرم خسته بود و میگفت میشه من نیام تو بری باهاشون؟ گفتم این همه منو میبری خونه دوستات من هیچی‌ میگم؟! عصبانیگفت نه که توام بدت میاد و بیشتر از من باهاشون دوست نمیشی‌ و حال نمیکنی‌!!! نیشخنددیگه رفتیم پیش بیتا جونی و چشممون به جمال شاخ نبات گوگولی هم روشن شد و نشستیم به دبرنا بازی کردن که خیلی‌ با مزه بود و من و گیو هم ۴۰۰ تا تک تومن زدیم به جیب!!! ابروشام رو هم خوردیم (خورش بامیه اهوازیخوشمزه) و ۱۲ راه افتادیم سمت خونه زندگیمون که آماده شیم واسه یه هفته جدید...در پایان این تعطیلات به این نتیجه رسیدیم که همون یه جمعه برام کافیه تا ۱۰۰۰ تا کار با هم بکنم و تعطیلی‌ که زیاد بشه کلا به ددر دودور می‌گذره، اما خوب راضی‌ بودم استراحت خوبی‌ بود.لبخند

 

یک شنبه (دیروز) هم بی‌ موبایل بودم و نیم ساعت هم اضافه کار موندم، کسی‌ هم نبود من رو برسونه. خونه که رسیدم رسما شکل قندیل بودم!افسوس مرغ گذاشتم بیرون که خورش کاری درست کنم و سروقت گوشیم که رفتم از پردیس و شاپرک مسج داشتم، وای که پر از لبخند شدم و گرم گرم...بغلقلب خواهرم داشت میرفت بیرون که به گیو اعلام کردم من تو این سرما هیچ جا نمیام! پا شو بیا من تنهام. از ۸ با پسرم بودم و لم دادیم جلو تی‌وی و حرف زدیم و برا منم پیتزا مامان پز آورده بود که بی‌خیال همه پر خوری‌های اخیرم در جا بلعیدمش.خنثی همزمان خورش کاری رو هم درست می‌کردم که ناهار امروزمه و عکس ندارم ازش، ولی‌ دقیقا مثل عکس‌های تو اینترنت شده بود قیافش. مزه ش هم که خاص بود و جدید، خیلی‌ دوس داشتم. ۹ اینا بود که گفتیم ورق بازی کنیم پایه نداشتیم، گفتیم سینا رو بگیم بیاد.بازندهسینا هم اومد و حس میکنیم واقعا خیلی بهتر شده چون دیگه ریشو هم نبود و اصرارهای ما برای از بین بردن موکت صورتش بالاخره به ثمر نشست!!شیطانبعد دیگه رامی بازی کردیم و پوکر. دور آخر پوکر همه رو کاملا شانسکی بردم و کلی حسرت خوردم چرا ما برا تفنن بازی می‌کنیم و پول واقعی نیست!کلافه آخ که اگه بود من امروز می‌تونستم برم یه خونه برا خودمون بخرم!خیال باطل

 

گیو نوشت: آی پسره! میدونی‌ چه لذتی داشت بعد از اومدن از بازار همه تلاشت برای خندوندن من و اون همه ابراز خوشحالیت از دیدن خنده من؟ این که میبینم وقتی‌ من لذت میبرم تو میری رو ابرا من رو حسابی‌ دلگرم میکنه، دیگه مثل ماه پیش استرس خونه و مراسم و دیدار و چه و چه ندارم، من تو رو دارم، تو من رو داری، همه چیز به وقتش جفت و جور میشه... دیروز که این متن رو تو وب آریانا دیدم فقط و فقط تصویر تو اومد تو ذهنم، این خود تویی!قلب

 

عشق نگاه همواره ی توست بر من

عشق خواهشِ در نگاهِ توست برای نگاه من،  برای لبخند من، برای صدای من که تو را میخوانم که تو را نجوا می کنم.

عشق لبخند توست بر کودکانه های من، بر شوق من، بر خنده های من، بر آرامش من!

عشق دستان نوازشگر توست  آنگاه که می بارم، که شکوه می کنم، که فریاد میزنم، که قهر میکنم با انکه حق چندانی ندارم....

عشق به آغوش کشیدن من است در لحظه ی تنهایی! در لحظه های پر بغض و بی شانه!

عشق

          تویی

مهر

        تویی

                     که همواره ای ...

[ ٢٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

واقعا خیلی‌ خیلی‌ خوشحالم که اینجا رو دارم! جدا از دوستان عزیزی که اینجا پیدا کردم، با این حافظه شخماتیک من قطعاً من در آینده چیزی نداشتم که برا بچه هام تعریف کنم و هر دفعه که میخواستم چیزی رو براشون از گذشته تعریف کنم باید دست به دامن همه فیلمایی که دیدم میشدم!! یولمثلا امروز صبح یادم اومده که اون هفته قبلی‌ که ۵شنبه تعطیل بود و ۴شنبه فرزاد و عماد پیشمون بودن، ما صبح ۵شنبه که بیدار شدیم تا ظهرش که رفتیم خونه شون برا قلیه ماهی‌ اوقاتمون رو در خونه سپری نکردیم که، رفتیم پارک و بعد هم صبحونه بوفه خوردیم حتی!آخ الان دیگه مشخص شد من چرا رو کاغذ ردیف می‌کنم اتفاقات و آدم‌ها رو و کلی‌ راجع بهشون مخ میسوزونم قبل از نوشتن؟! فی الواقع در کمالات هوش سرشار ما همین بس که موبایل خویش در منزل جا گذاشته راهی‌ محل کار همی‌ گشته ایم!خنثی

 

سه‌ شنبه شب گیو اومد دنبال من بریم بیرون دنبال یه خرید که رفتیم و اکثر مغازه‌ها بسته بود و طبق گفته الان گیو منم تو قیافه بودم، خودم که یادم نمیاد! ساکتبعد سینا زنگید که رفتیم برش داشتیم و رفتیم سمت خونه ما، پوکر بازی کردیم و حرفیدیم و آخر شب گیو و سینا هم رفتن خونه. احساس می‌کنیم سینا کم کم داره بهتر میشه.

 

چهارشنبه وضعیت قیافه کماکان مرد قاجاری بود و صبحش هم فقط یه آب زده بودم به صورتم اومده بودم سر کار و خلاصه کلا لعبتی بودم واسه خودم! مژهعصرش وقت لیزر داشتم که پردیس گفت من میم می‌رسونمت و میبینمت. من پایه بودم، ولی‌ اینم میدونم اگه کس دیگه‌ای جای پردیس بود که می‌خواست به جای نگاه کردن به چشمای من همه جای بدن و لباس و صورت منو اسکن کنه با دقت بالا و احتمالا نظر هم بده(مثلا منظورم هستی‌ و امثالهم نیست اصلا ها!دروغگو) قطعاً یه بهونه‌ میاوردم و میپیچیدم به بازی!شیطان پردیس با محبتم اومد دنبالم و منو رسوند تا مطب، بعد منم اغفالش کردم که الان کارم تموم میشه میریم! واقعا هم همینطور شد و با اصرار من کارم کمتر ۵ مینه تموم شد و پردیس که نزدیکی‌ خونه ما کار داشت منو رسوند خونه و رفت. همین دیدار کوتاه کلی به من جون و انرژی داد.بغل حیف که تو ابراز احساسات با دوستان همجنسم هم قد و مغرورم والّا ترکونده بودمش پردیس رو!!!ماچ خونه که رفتم تغییر وضعیت دادم به یه خانوم ابرو قشنگاز خود راضی. باید چیزی رو میبردم برا حسین (همخونه محسن خودمون و نامزد آیدا دوستم) که کارای گرافیکی و تبلیغاتی شرکت ما رو دادن دستش، با گیو رفتیم اونجا و گیو و حسین راجع به ماشین صحبت میکردن و من و محسن هم داشتیم فرم‌های بازرگانیش رو بررسی‌ میکردیم و درد دل و رهنمایی که ییهو طی یه حرکت لپهای محسن رو حسابی‌ کشیدم و باز مثل ۲ تا آدم با شخصیت بقیّه حرفامونو زدیم!!! خندهیعنی‌ اونقدری که من از دیدن موفقیت دوستام حال می‌کنم سوفیا لورن با قیافش حال نمی‌کرده به گمونم!!نیشخند امیدوارم وضعیت اقتصادی و ارزی این همه زحمت رو بی‌ ارزش نکنه...

 

پنج شنبهاز شرکت به موقع رفتم بیرون و میخواستم خورش کاری درست کنم که وقت نمی‌شد، خونه که رسیدم گوشت پزیده آماده و بامیه گذاشتم برا ناهار ٬ برنج خیس کردم ٬ ظرفای دیشبش رو شستم ٬ چیز کیک یخچالی درست کردم و لباس شستم. ناهار دیر شد با این کارا و لذت بعد از اون خواب تپل عصر بود، بیدار که شدم دیدم بیتا زنگیده، گفت میخواد بیاد یه سر بزنه. به فرزاد هم آماده باش دادیم که شب باید بیاد پیش ما و اونم که پایه! بیتا هم که اومد و دیدار تازه کردیم و قلیون کشیدیم و بعد از اون هم گیو و فرزاد اومدن کم کم...

بقیه در پست بعد

[ ٢٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

قالب وبلاگم که به هم ریخته احساس غریبگی می‌کنم اینجا! نگرانمثل اینکه بقیه پرشینی‌ها که قالب از جای دیگه داشتن هم همینطور شدن، خوب من استکان چای خودمو میخوام خوب!!گریه تا اینجا درست نشه باهاش قهر می‌مونم!قهر

[ ٢٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز اشاره کردم به این که سینا دوست گیو این روزا یه کم دپسرده شده طفلک. آخه وقتی‌ آدم واسه یکی‌ زیاد مایه میذاره و طرف تو زرد در میاد خیلی‌ سخت میشه تحمل اوضاع، آدمیزاده دیگه یاد خوبی‌‌ها (خریت ها!) ی خودش  می‌افته و لجش میگیره.ابرو دیشب با گیو می‌رفتیم چیزی ببینیم که سینا گفت منم میا‌م. می‌خواست بشینه تو ماشین دیدم به شدت به هم ریخته ‌ست، گفتم سینا مستی؟ بود! عزیزم...افسوس بعد من همه مهربونی‌ها و ساپورتیو بودنش رو میبینم و هی‌ دلم می‌سوزه بغضو میشم. گیو پیشنهاد داد بریم آبمیوه بخوریم که سینا گفت من باید زود برم خونه و‌هات چاکلت هوس کرده بودم، آبمیوه حال نمیده. بهش گفتم الان میبریمت یه جایی که تا بگم سفارش همیشگی برامون همین رو می‌آره. نیشخندرفتیم و منم گفتم آقا از سفارش همیشگی ۲ تا و اونم که می‌دونست و باز ما جمیعا ذوق زدیم فراوون!!! خندهاون شب خونه لیلا که بودیم، لیلا از ۲ تا از دوستاش میگفت و آخرش هم گفت خیلی‌ زوج خوبی‌ شدن خدا رو شکر، من و گیو داشتیم بازی میکردیم، مثلا نباید میشنیدیم حرفاشونو! ولی‌ من شنیدم که سینا با یه لحن خیلی‌ مهربون ولی‌ پر غم گفت این دو تا هم خیلی‌ با هم خوبن... افسوسمن اون موقع داشتم از بغض خفه میشدم (و همین الان البت!) پا شدم رفتم چای ریختم برا خودم. دیشب بعد از‌هات چاکلت سینا گفت که دیگه مجبور نیست زود بره خونه و بریم قلیون، رفتیم فرحزاد. اونجا هم شانس کچل این بچه کلی آهنگ عاشقانه گذاشتن!! منتظرتو راه برگشت من پیشنهاد دادم که عوض این که هر شب بریم بیرون و پول بریزیم دور میتونیم بریم خونه ما و راحت باشیم و مقتصد تر عمل کنیم اینجوری!

 

امروز صبح هم پا شده با گیو رفته و تا ظهر کل دکوراسیون اونجا رو عوض کردن و عکس هم گرفتن برا من ایمیل کردن!! خندهحالا اگه شب بخواد بیاد پیش ما من باید برم خونه رو از سونامی و سندی به مدینه فاضله تغییر بدم و وضعیت ابرو هام رو از یک مرد قاجاری به یک خانوم امروزی! بازندهحتّی زمزمه هایی شنیده شد از رفتن به خونه لیلا اینا که من ترجیح میدم فرداش تعطیل یا ۵ شنبه باشه که اون بیدار موندن همچین بچسبه به جون آدمیزاد!!از خود راضی امروز هم من ناهار نیاورده بودم که باز به دلیل مهمون داشتن در شرکت همگی از غذای مبسوطی بهره مند شدیم. بچه‌ها پیشنهاد دادن من هفته‌ای ۳ روز غذا نیارم که خدا مهمون بفرسته سمتمون همه حالشو ببریم دورهمی!!زبان

[ ۱٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

 باورتون بشه یا نه الان ۵ دقیقه س دارم تفکر می‌کنم ببینم این ۳ روز تعطیلی‌ رو چیکار کردم، در آخر نوشتم رو کاغذ که به ترتیب بگم چیزی جا نیفته!! یعنی‌ حافظه دارم در حد لالیگا! نیشخنداول از همه اینکه من از همون عصر ۴شنبه گیو رو از مامانش دزدیدم و چون نمیدونستم شنبه تعطیله جمعه پسش دادمو باز شنبه که تعطیل شد ربودمش!! ۴شنبه که رفتم خونه به گیو گفتم بدو بیا و خودم پریدم تو حموم، بعد گفتیم حالا که فردا تعطیله چیکار کنیم؟ ۸ اینا زنگ زدیم به فرزاد که میای اینجا چای قلیون؟ که اونم پایه تر از ما راه افتاد که بیاد.خنده دیدیم وقت شامه، گیو رفت سراغ خرید ماکارونی و قارچ. منم با گوشت و سویا مواد ماکارونی رو آماده کردم و ماست و خیار، یه کم هم به اوضاع خونه رسیدگی کردم تا گیو اومد و فرزاد هم مثل همیشه با تاخیر اومد و باز با خودش یه عالم نشاط و خنده و اخبار آورد.بغل ۹ بود که عماد(همون دوست فوق با سواد گیو که وکیله) زنگ زد و گفتیم پا شو بیا اینجا، یه کم تعارف کرد فک کنم چون دفعه اولش بود، ولی‌ بعد گفت دیروقت میادش. ما هم شام خوردیم و من خودم به شدت تو کف ته‌دیگ غذام بودم که اینقد حفظ آبرو‌ بود و برشته میزون. بعد فرزاد هم که عکس گرفت و رنگ رو تو گوشی اون دیدم کلا دپرس شدم و فهمیدم چشم من ایراد نداره و غذاهام واقعا خوشرنگه، مجل از دوربین گوشی عزیزمه!!!منتظر (چطوری صمیم؟!بغلماچنیشخند)

 

عماد هم اومد و اینقدر این ۲ تا پسر اطلاعات جالب و تاریخی بروز دادن که قرار شد از این به بعد با هم بگیم بیان بس که مصاحبت باهاشون شیرینه. بعد از بازی کردن پو*کر بچه‌ها ۳.۵ رضایت دادن برن خونه‌هاشون و خوابیدیم بالاخره. صبح که پا شدیم گیو سورپرایز عظیمی‌ واسه من داشت. مامانش اینا ظهر میرفتن خونه یکی‌ از دوستاشون و مامی گیو هم با خودش قلیه ماهی‌ می‌برد اونجا، منم پریروزش به گیو گفته بودم که یه روز که من میا‌م اونجا باید بگم مامانت برام قلیه درست کنه که حسابی‌ هوس کردم (نه که خودم چلاقم، از اون لحاظ!نیشخند)، گیو هم به مامانش گفته بود اتفاقا مهرسا هم می‌خواست. کلی سر جامون موندیم و با هم حرف زدیم و تنبلی کردیم تا بالاخره پا شدیم صبحانه خوردیم و دیگه ظهر بود که رفتیم خونه گیو اینا و دیدم به به مامانش قلیه مشتی‌ برامون گذاشته.خوشمزه بعد از ناهار هم که باز چرت (همون خواب طولانی!!خنثی) زدیم و واسه شب هم رفتیم دنبال سینا که بریم پارک که یکی‌ از دوستای گیو زنگ زد که ما پارکیم و بالاخره از دوس دخترش رونمایی کرد!هورا باز رفتیم خونه ما برا خواب، قبلش ۱ ساعتی من قارچ پلو پزیدم و لباس شستم که اگه جمعه خونه نبودیم کارای شنبه م اوکی باشه. فرداش که جمعه بود و من هم با گیو رفتم سر کارش. صبحونه هم بردیم با خودمون و تریپ پیکنیکش کردیم!

 

برا ناهار برگشتیم خونه که اینجا قارچ پلو به دادمون رسید! بعد هم که خوابیدیم!خمیازه پس همونطور که در تصویر مشاهده می‌کنید من هیچ کار هنری انجام ندادم و خوردم و خوابیدم فقط. شب هم رفتیم خونه محسن اینا که خودش نبود و مهمون خارجیاش برادر زاده ش و دوستش) بودن که از بس فارسی‌ رو با مزه صحبت میکردن من داشتم غش می‌کردم براشون، ماچشاید اونا رو هم دعوت کنیم خونه مون به زودی. اونجا حرف از تعطیلی‌ بود و همه میگفتن بابا فردا تعطیلی‌ و منم انکار که عمرا!!افسوس صبح شنبه که پا شدم دیدم مسج دارم از حسابدارمون که میگه فردا شرکت تعطیله.خنثی زیاد هیجانی‌ نشدم که خوابم نپره، دس شویی هم نرفتم به همون دلیل!زبان فقط چشامو بستم و ۱۰ پا شدم. خیلی‌ بی‌ حس بودم که با آهنگ گذاشتن حسام هم میزون شد و یه کیک شکلاتی بدون تخم مرغ پزیدم (به جان خودم منم مثل شما‌ها دستور رو از اینترنت میگیرم و از شکم مادرم اینا رو بلد نیستم، لطفا از اساتید اینکاره بپرسید دستورات آشپزی رو!!!!نیشخند) که همونطور که پزنده گفته بود اینقدر نرم و شکننده میشه که تا من منتقلش کردم به ظرف این شکلی‌ شد!!!!:

 

خورش لوبیا سبز هم درست کردم برا نهار، گیو هم گفته بود مامانش سرما خورده که دست به کار شدم و یه سوپ فوق توپ جوی و قارچ (و در اینجا بالاخره اون یه بسته قارچ تموم شد!!!قهقهه)هم پزیدم با آب مرغ خورش، بعد هم نشستم به فیلم دیدن. از حموم که اومدم گیو هم رسید و سوپ رو زدیم زیر بغل و رفتیم عیادت مریض که دیدیم مریضی در کار نیست و اون گرفتگی صدا مال صبح زود بوده!نیشخند مامی گیو هم گفتش که سوپ خیلی‌ خوشمزه شده.از خود راضی اگه به من بود که ته ظرف رو هم می‌لیسیدم ولی‌ نشد متأسفانه! باباش هم اومد و یه کم دور هم حرف زدیم و برا کار گیو مشورت کردیم و ۹ هم پا شدیم بریم دیگه پی‌ خوابمون که گفتیم قبلش سینا رو ببینیم (ماهه این پسر، جدیداً دوس دخترش پیچوندتشزبان و ما بیشتر از گذشته هواشو داریم)، بهش که زنگ زدیم گفت کاملا به موقع زنگ زدین و پاشین بیاین خونه لیلا دور هم باشیم، منم چون خونه گیو اینا بودیم قبلش مرتب بودم مژهو پایه شدیم رفتیم که این رفتن شد رسیدن اردلان یکی‌ دیگه از دوستاشون و ۲۱ بازی کردن تا ۳.۵ شب!!!خجالت لیلا فوق‌العاده مهربون و باحال بود، ارمنی هستش. من عاشق ارامنه هستم. تازه یه درخت کریسمس هم داشتن که کلی باهاش عکس گرفتیم. تازه میخواستم باهاش ازدواج کنم! چون همش به من میگفت خانوم زیبا، ووی خر کیف میشدم من!!!نیشخند

 

به امید تعطیلی‌ فرداش خوابیدیم ساعت ۴ صبح! و هیچ خبری هم از تعطیلی‌ نشد و با سردرد شدیدی بنده اومدم اینجا ٬قیافم اینقدر خسته و خواب‌آلود بود که همه نگرانم بودن و برام دلسوزی میکردن و نمیدونستن این فقط بازتاب شب زنده داری من هستش و آلودگی هوا بی‌ تاثیره!! زباندیروز عصر خونه که رسیدم از تاریکی هوا کمال سؤ استفاده رو کردم و یکی‌ ۲ ساعتی خوابیدم تا ۸ که گیو اومد رفتیم ساندویچ خوردیم و زود رفتیم خونه هامون بخوابیم، من که باز تا ۱۲ پای تی‌ وی بودم ولی‌ گیو مثل اینکه ۱۰ اینا خوابید شکر خدا. و این منم، زنی‌ با کلی عکس گرفته شده از اینترنت برای کاردستی درست کردن در تعطیلات و دست‌هایی خالی‌ به دلیل خوردن و خوابیدن و ددر دودور پیوسته!!!نیشخند

[ ۱۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

کی بود میگفت عکس غذا و اینا نمیذاری؟ ها؟!عصبانی بفرما! حالا خوب شد؟!نیشخند

میخواستم مرغ بپزم٬ دیدم به داریم تو یخچال و شاید خراب شه بزودی!!زبان چند تا آلو هم انداختم پاش و زعفرون هم زدم. بیسیااااار خوچمزه شد.خوشمزهبرنج و ته چینش مال همین امروز و پخته شده در شرکته!!! خلاصه باید یه سو استفاده میکردم از نبودن مدیر در مملکت!خنثی

 

برای این تعطیلات برنامه زیاد دارم٬ یحتمل خیاطی و کیک شکلاتی پزی و جینگیل جات درست کردن. امیدوارم برسم به این کارا و الکی وقتم حروم نشه. از صبح کارم شده مسج دادن به دوستام که ببینم مردی که گروه خونیش ب منفی باشه پیدا میشه یا نه. خیلی کمه ولی ناامیدی هرگز! بازنده دوستای گلم میشه از اطرافیانتون بپرسید؟ گیلاسی اینجا نوشته برا چی میخوان٬ خون نمیخوانا٬ فقط پلاکت. برای یه دختر کوچولوی ۴ ساله سرطانی که منتظر این پلاکتاس تا عمل شه و برگرده به دنیای شیرین کودکانه ش٬ دنیایی که تنها ناراحتیش باید زخم شدن دست عروسکش باشه نه نزدیک شدن این فرشته کوچولو به انتها... (خدای نکرده)نگران

 

خواهش میکنم این گوشه ذهنتون باشه و فامیل و دوست و آشنا رو که میبینید یه سوالی بپرسید٬ ضرر که نداره٬ نجات دادن جون یه فرشته س و هدیه دادن یه دنیا شادی به یه خونواده. برای من هم کامنت در اون رابطه نذارید حتی المقدور٬ چون شاید تا شنبه نتونم بیام نت و میترسم موردی باشه و از دستمون بره. با خود گیلاس هماهنگ کنین. خیلییییییییییییییی دوستتون دارم٬ میدونستین؟! بغلماچ

[ ۱۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیشب قرار بود گیو رو نبینم، مستقیم از سر کار میرفت پیش دوستاش برای صحبت همون کار. منم رسیدم خونه یه جوشونده برا خودم درست کردم و لمیدم رو مبل با جوراب پشمی در حالی‌ که آجیل و خوراکی رو میز گذاشته بودم و چای هم رو شوفاژ بود پتو رو پیچیدم دورم و شروع کردم به فیلم دیدن،عینک فیلم اول خیلی‌ مسخره بود اسمشم یادم نیس. فیلم دوم ولی‌ عالی‌ بود، ۵ مین آخر یه شوک بزرگ میداد به بیننده و دهن سرویس میکرد.نگران یعنی‌ اشک می‌ریختم گوله گوله و فحش می‌دادم به زمین و زمان، اسمش هم بود :remember Me

 

شام هم سالاد خوردم و موقعیتی بود که گیو بیاد پیشم، خیلی‌ خوب بود، اینجوری خبر‌ها رو تازه و تنوری میشنیدم! بازندهاومد و خبر‌ها رو داد. تو صحبتامون نمیدونم چی‌ شد که بحث رفت طرف اینکه گیو خواهر برادر نداره و اون گفت:" حیففففف"افسوس منم گفتم نه کجاش حیفه؟! خیلی‌ هم خوبه! اولا که میشم دختر مامان بابات، ثانیا خواهر شوهر ندارم، ثالثا جاری ندارم،شیطان بعد شروع کردم به حمله به خواهر شوهر و جاری فرضی‌ و دیگه داشت گیس و گیس کشی‌ میشد که گیو منو از معرکه کشید بیرون!!‌خندهای رفقا از من به شما نصیحت که این جنایت تک فرزند بودن رو در حق بچه تون نکنین!چشم نمونه ش گیو طفلک که دارم میبینمنگران . گاهی‌ واقعا لازم داره خواهر داشته باشه یا برادر، آخه من تا کی می‌تونم نقش همه رو بازی کنم؟!گریه

 

امروز هم که ۳ شنبه ‌ست و سینما جان نیم بها و گیو گفت چون اون بار گریه کردی این بار باید بریم یه فیلم خنده دار، میریم بی خود* و بی جهت. تعریف‌های جالبی‌ هم ازش نشنیدم ولی‌ خوب فیلمه دیگه، سرمونو که نمیخوان ببرن!ابرو راستی‌ دیشب که فیلم میدیدم دیدم حیفه خونه باشم و کاری نکنم، اینه که مجله رو از زیر میز کشیدم بیرون و صفحه هاشو پاره می‌کردم و چشمم که به تی‌ وای بود اونا رو رول می‌کردم و نتیجه این شد که به زور نگهش داشتم و با چسب تفنگی محکمش کردم آخر سر. ایشون شدن زیر لیوانی جدید بندهقلب:

 

 

[ ۱٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

از صبح هر زمان که بیکار شدم رفتم توی آدرسای یاهوم و مرتبش کردم تا بالاخره الان تموم شد. اگه می‌بینین خواننده نیمه خاموش اینجا بودین و ییهو مهرسا پریده روتون و تو فیضبوک ادتون کرده شیطانبرا اینه که میخوام ببینم کسانی‌ که همه زار و زندگی‌ من رو می‌خونن. اگه هم اد شدین واسه اینه که حالا که من عکستون رو دیدم نامردی بود اگه شما منو نمیدیدین.فرشته البت اکثر ایمیل‌ها رو بهشون اطلاعات اضافه کردم، مثلا مهسا از اراک، لیسانس شیمی‌، کارمند، متأهل،  پسر ۳ ساله، آدرس فیسبوک:...عینک یعنی‌ مهرسا مارپل شدم امروز در حد تیم ملی‌! خدا رو چه دیدی، شاید ما هم قرار شد روزی روزگاری پست رمزی بذاریم(شااااااااید، کلافهلطفا کچل نفرمایید!!) اون وقت با خیال راحت رمز رو با یه ایمیل گروهی میفرستم، به همین سادگی. راستی‌ من عاشق همه دوستام هستم و عکساتون رو که میبینم کلی مجازی میچلونمتون، مخصوصاً اون گوگولی‌های جیگرتون رو،ماچ کلی ذوق مرگ میشم که با همسراتون عکسای عشقولانه دارین و بسیار مغرور میشم از داشتن دوستانی با شغل‌ها و تحصیلات عالی‌ و مهم تر از اون دلای مهربون بزرگ،قلب اگه لایک نمیکنم یا چیزی نمی‌نویسم دارم امانت داری می‌کنم خیر سرم! میگم شاید دوستم نخواد بقیه عکسش رو ببینن. پس بدانید و آگاه باشید که ما بسی‌ کیفور هستیم از دیدن عکسای شما و خوندن مطالب جالبتون ولی‌ امین هم هستیم!!گاوچران

 

از دیشب که خاله کوچیکه یه جریانی رو با آب و تاب برام تعریف کرده و  خودش از بس حین تعریف خندیده به جیغ زدن و اشک ریختن افتاده، یه ریز یادم می‌افته و خنده م میگیره، یه سری قبل از خواب تخت رو ویبره بود از شدت خنده م، یه سری باز امروز صبح همزمان با بیدار شدن، باز تو راه که میومدم شرکت که خدا رو شکر شال گردن رو تا اثنی عشرم فرو کرده بودم و کسی‌ به میزان خجستگی من پی‌ نمی‌برد و باز امروز ظهر بعد از یه بحث شدید و جدی با یکی‌ از مهندسا!!قهقهه حالا من قیافه گرفتم که مثلا ناراضیم، بعد هی‌ یادم میاد و نیشم میره به سمت باز شدن و تلاش برای رفع خنده و قص علی‌ هذا!!

 

راستش از شما پنهون نباشه که گیو داره یه کاری رو میکنه که منم تو این ۱ سال خیلی‌ تشویقش کردم و الان براش کلی ذوق دارم، یه کوچولو ریسک هستش ولی‌ امیدواریم که جواب بده و بچه م نتیجه زحمت کشی‌‌ها و دل پاکش رو ببینه.خیال باطل منم همه جوره کنارش هستم و بهش امید میدم. دیشب هم می‌خواست بره پیش شرکای آینده و نقشه بکشن و صحبت کنن و با وجود اینکه دلم می‌خواست خونه بمونم٬ (چون با هم از سر کارامون رفتیم خونه ما و هم رو دیده بودیم) پا شدم باهاش رفتم و همش هم سعی‌ کردم یواشکی خمیازه بکشم که اون نبینه عذاب وجدان بگیره!!نیشخند برای کارهاش هم وبلاگ ساختم که خوب به کسانی‌ می‌تونم آدرس بدم که شناخت کامل ازشون دارم. دیشب از خونه ما که می‌رفتیم با خودم یه فلاسک قهوه برداشتم و لیوان. رفتیم دنبال سینا که اومد تو ماشین و گفت به به چه بوی خوبی‌ میاد .خوشمزهمن لیوان داغ رو دادم دستش. میگه واااااای مهرسا تو خیلی‌ باحالی‌ به خدا! خندهفکر کنم همینجوری مخ رفیق  ما رو زدی!!!!خنثی

 

خیلی‌ خیلی‌ شیرینه که از طریق این وبلاگ دوستی‌ پیدا کنم که من جزو اولین کسانی‌ باشم که جدید‌ترین اخبار ازدواجشو بهم میده، بالا تر از اون این که اینقدر من رو محرم حساب میکنه که دعوتم میکنه مراسم عقدش و نمیدونه من از ذوق رو زمین نیستم. بغلالهی خوشبخت بشی‌ نگار جونم که لایق خوشبختی هستی‌ دوست مهربونم. یکی‌ مثل تو رو دارم که حس غریب بودنم تو این شهر بطور کل از بین رفته و اینجا شده خونه امن من.ماچ

بچه‌ها میشه لطفا برای سمیه دوست من دعا کنید؟ یعنی‌ یه عالم انرژی مثبت با لبخند گوله کنید سمتش؟ اصلا مهم نیست سوراخ سوراخ شه!!!شیطان مهم اینه که کارش راه بیفته که خیلی‌ خیلی‌ هم خیره.قلب

[ ۱۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

به عمرم آفتاب به این تندی و همزمان سرما به این استخون سوزی ندیده بودم!! چشمچهارشنبه شب که با گیو یه سر رفتم بیرون بهش گفتم این شلوار که پامه چهارمین لایه از لباسایی هستش که زیرش پوشیدم! فچ کنم همون موقع از انتخابش پشیمون شد طفلک! کلا این روز‌ها من واقعا ۵ مین لباس می‌پوشم صبح‌ها و ۵ مین هم وقتی‌ می‌رسم خونه در می‌آرم، یه وقتایی خسته میشم خداییش!!! ها؟! چی‌؟! خفه شم برم سراغ تعریفی آخر هفته و رفتن مامانی؟ چشم...خنثی

 

۵شنبه که گفتم ناهارمون مرغ پرتقالی بود، مامانی هم خوشش اومد و فهمید که پرتقالای تحفه ش حروم نشدن!!!خنده من برنامه م بود با گیو بریم بیرون و جمعه بریم خونه هستی‌ که گیو خبر داد تا ۹ کار داره . ما هم اول خوابیدیم تپل، بعد زنگ زدیم خونه هستی‌ و اونم پا شد اومد پیش ما تا معلم پسرش از خونه بره و بعد رفتیم خونه ش و من با عکسی که از برنامه استخر گرفته بودم از رو برد ساختمانشون شیطانو محاسبه‌ای که کرده بودم با مشقّت! میدونستم ۵شنبه عصر و جمعه صبح مال خانوماس! بازندهاینه که با امکانات کامل رفتیم، دخترک هم که آویزووووون خاله بریم استخر، خاله هم که از خدا خواسته! رفتیم و باز من اون منظره زیبا رو دیدم، کسی‌ نبود و کل چراغا خاموش بود، بعد که روشن کردم یهو همه جا نورانی شد و آب تمیز استخر که برق میزد و کاملا بی‌ حرکت بود... البت تا ۵ ثانیه بعدش که من شیرجه زدم توش!!!نیشخند از جکوزی به استخر و بالعکس اینقدر تکرار شد تا حس کردم پوستم داره ترک می‌خوره! بعد با وجود شیطنت‌های زیاد دخترک کمی‌ ریلکس کردم و حسابی‌ انرژی مثبت فرستادم برا خواسته هامو برا خواسته‌های دوستامم همینطور. ماچمامان منم دست گلش درد نکنه، ۲،۳ بار مچش رو گرفتم که داشت با ایما اشاره به دخترک یاد میداد چجوری بپره رو سر ما و پدرمون رو در بیاره!!! خندههر کار هم کردیم نیومد تو آب خودش و تماشاچی بود و مشوّق!! بعد دیگه رفتیم بالا شام خوردیم و چون حوصله‌ خونه اومدن نداشتیم همون‌جا خوابیدیم!خمیازه

 

جمعه صبح هم دکی اومد و صبحونه که خوردیم می‌خواست بره تعمیرگاه که ما چونان چتر! همراهیش کردیم و اومدیم خونه. چون کلی کالری سوزونده بودم تو استخر حس می‌کردم ۲ روز تعطیل بودیم. قرمه سبزی هم داشتیمبرا ناهار ولی‌ مامی یهو گفت من برم ببینم اگه ماهی‌ هست بخرم، چون دیروز دیده بود که ماهی‌ تازه آورده بودن. دیگه ناهار هم سبزی پلو ماهی‌ بود و بقیه روز هم به حرف زدن گذشت. شب هم گیو یه کاری کرده بود که می‌خواست نتایجش رو به من نشون بده که من بعد از پوشیدن ۴ لایه ای! رفتم نیم ساعت دیدمش و برگشتم خونه و لالا کردم حتّی ساعت ۱۱ شب!مژه

 

شنبه اینجا سر کار حسابی‌ سرم شلوغ شد و نیم ساعت آخر میخواستم بنویسم که یکی‌ از مهندسا که هم مسیر منه داشت میرفت و منم حس کردم ۴ لایه هم برا این هوا کمه و باهاش رفتم خونه. خوب اون روز تاریخی هم بود و من از فراموشیم تشکر کردم که نتونسته بودم کادو  آقای گیو رو بهش بدم،بازنده این شد که قرار شد مامی رو ببریم مترو و خودمون بریم شام بیرون، دلیلشم به گیو نگفتم. مامان گیو هم برا مامی از این باقلوا‌های ترکی‌ فرستاده بود که میخواستم همونجا تو ماشین یه کم بخورم که گیو آرومم کرد و گفت عزیزم خودم برات می‌خرم، آروم باش!خنده مامان رو رسوندیم و ۱ ساعتی چرخ زدیم برا یافتن رستوران محبوب من که پاستاش خوب بود با آهنگ زمینه پت و مت!خنثی هرچی‌ می‌رفتیم ‌گم تر میشدیم که مامان زنگید که من تجریشم!!! تعجبمنم خشکم زده بود که من الان چجوری خودمو برسونم از اینجا تجریش و هی‌ به مامانم می‌گفتم اشتباه سوار شدیییییی و الانم که بری به بلیت خودت نمیرسیکلافه که مامان جان از خنده غش کردن و فرمودن من دیگه الانا راه میفتم! تشکر کن و خوش بگذره و اینا! منتظربعد من فچ کنم کرمو بودن هم ارثی باشه ها!!!نیشخند رستوران محبوب من و حتّی اون یکی‌ محبوب من درشون تخته بود!!! این چنین شد که به نامحبوب راضی‌ شدیم و رفتیم پیتزا خوردیم و من اونجا از سورپرایزم پرده برداری کردم. نگاه پر محبت و قدردانی‌ گیو منو برد به اوج آسمونا و بوسیدن یواشکی دستم وقتی‌ منو میرسوند خونه لبریزم کرد از عشق... شب باز ۱۱ خوابیدم، یا للعجب!!متفکر

 

امروز به مامان زنگ زدم ببینم راحت رسیده یا نه، گفتم زود تند سریع آمار بده ببینم نظر بابا چیه؟ خوب راستش منتظر بودم بشنوم که مثل همیشه ابراز نگرانی‌ کرده و از شدت همون نگرانی‌ بهونه‌ آورده که مامان گفت خیلی‌ خوشحال شده از برخورد خوب مامانا و در آخر هم گفته من به مهرسا ایمان دارم و میدونم تصمیم اشتباه نمی‌گیره و خیلی‌ فکر میکنه. امیدوارم خوشبخت بشن و اینا.نگران شاخ رو سرم در اومد ولی‌ هم من هم مامان بغض داشتیم و دوتامون ناشیانه بحث رو عوض کردیم و تموش کردیم.

 

راستی‌ این رو بابای‌ گیو پارسال که برا اولین بار می‌دیدمش تو محل کارشون برام نوشت، این رو گیو قبلش برام مسج کرده بود و حسابی‌ به دل من نشسته بود. وقتی‌ دیدم باباش در حال نوشتنه از فرصت استفاده کردم و گفتم اینو برام بنویسه، الانم قاب شده به دیوار خونه س. یه بار داشتم به گیو می‌گفتم کارت عروسی‌ رو خودم کم کم مینویسم بدون تاریخ و از ایده هام می‌گفتم که گیو به نکته توپی‌ اشاره کرد:" بابا که روزی چندین صفحه می‌نویسه و تمرین میکنه، فکر میکنی‌ اگه ازش بخوایم برامون همه رو نمینویسه؟"نیشخندهورا

گر  به همه عمر خویش

با تو قرارم دمی

حاصل عمر آن دم است

باقی ایام رفت...

[ ۱٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

با اینکه نیم ساعت دارم زودتر میرم و نمیتونم از آخر هفته خوبمون بنویسم٬ حیفم اومد از این تاریخ جالبی که بالای وبم هست چیزی نگم و برم. قلب

امشب اون گلای بافتنی رو میدم به گیو. 1st برای ۱ سال و ۱ ماه و ۱ هفته و ۱ روز...لبخند

همزمان با ۴ سالگی و ۴ روزه شدن مستقل شدنمخیال باطل

 

[ ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

دیروز تو اون سوز وحشتناک پیاده رفتم خونه، شال گردنمو جوری دور سر گردن و پیشونیم پیچونده بودم که دقیقا شبیه لاک پشتای نینجا شده بودم! اصلا یه حس خوب خفن بودن و جنایتکار بودن داشت، خوشم اومد!عینک مامی می‌خواست سوپ درست کنه که حسابی‌ هم میچسبید تو اون هوا، سبزیجاتش رو براش خورد کردم و مرغ در آوردم خوابوندم تو پیاز و آب نارنج و سیر. پرتقال هم آماده کردم که برا مامی مرغ پرتقالی درست کنم بخور بچه م، برگشته میگه اینا پرتقال باغچه س، کمتر بریز، حروم نکن!!! خندهاتفاقا اینقدم خوشمزه شده که حد نداره،  حالا برم ناهار خونه میگم مامان خانوم اینا نتیجه حروم کردن پرتقاله ها!از خود راضی

 

با گیو قرار گذاشتم برا ۸/۵ شب، یه روز ندیده بودم بچه مو خووووب!چشم قرار گذاشتیم بریم آبمیوه بخوریم. تو یکی‌ از ایمیلای جوک خونده بودم که "آرزو به دلمون موند مثل فیلما بریم تو کافه و وقتی‌ گارسون پرسید چی‌ میل دارین؟ بگیم سفارش همیشگی..." وقتی‌ خواستیم سفارش بدیم گیو می‌خواست مال منم بگه که گفتم وایسا، بذار من بگم. آقا یه معجون انبه برا ایشون و منم سفارش همیشگی! مژهپسره خیلی‌ خوشرو هستش و من و گیو دوستش داریم، حس خوبی‌ میده به آدم، برگشت گفت‌هات چاکلت با خامه فراوون، خودمم درست می‌کنم.هورا وای خدا ما رو میگی‌ از بس خندیدیم سیاه شدیم، منم ذوق کرده بودم نیشم داشت جر می‌خورد و می‌گفتم میبینی‌ گیو مثل فیلما شد!!!نیشخند هوورااا! اینکه گفت خودم درست می‌کنم مال اینه که دفعه قبل که رفتیم خودش پای صندوق بود و یه نفر دیگه درست کرد برام، منم دیدم مزه همیشه رو نمیده، موقع خداحافظی آروم بهش گفتم : "دستپخت شما خوشمزه تره"چشمک بنده خدا اینقد ناراحت شد که من ناراضیم، میگفت بده عوض کنم از اول خودم بزنم براتون، که منم اصرار کردم همین خوبه ولی‌ شما که درست میکنی‌ بهتره. گیو میگفت چی‌ بهش گفتی‌ که اونجوری گرخید بنده خدا؟! خندهاگه همه اینجوری هوای مشتری‌هاشون رو داشتن چقدر عالی‌ بود...خیال باطل

 

خونه که رسیدم سوپ رو خوردیم و بعد از یک عالمه پر حرفی‌ رضایت دادیم به خواب. امروز هم برا مامان بلیت گرفتم برا شنبه شب و تا الانم سرگرم اسم پیدا کردن بودم برا نی‌نی دختر عمه م که به مامان گفته مکتوب میخواد نظرات پیشنهادی رو. منم هر چی‌ دوست داشتم به جز اسم دختر خودم رو سرچ و تایپ کردم بدم مامان ببره!شیطان

[ ٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

کلا مجل دارم با هر چیز سرخ کردنی مگر اینکه قرار باشه بعدش بپرم تو حموم، اهل پیاز داغ درست کردن هم نیستم، یا پیاز چاک خورده میندازم تو غذا، یا از آماده‌ای که مامان میذاره استفاده می‌کنم یا کلا بی‌خیال میشم! نیشخنداگه هم درست کنم مال وقتایی هست که حتما بعدش حموم در پیشه. خوب سرخ کردنی وقتی‌ تعطیل باشه تو خونه عقده کتلت می‌مونه به دل‌ آدم دیگه! افسوستو این ۴ سال که مطمئنم درست نکردم، هر چی‌ هم خوردم بیرون بوده. دیروز که رفتم خونه به مامی پیشنهاد دادم که کتلت درست کنم شام. نمیدونم چرا فکر می‌کردم پروسه سیب‌زمینی رنده کردن خیلی‌ طاقت فرساست، چون اصلا نبود و مواد رو قاطی کردم و مزه ش رو میزون کردم گذاشتم یه گوشه و رفتم سراغ قورمه سبزی پزیدن برا امروز ظهر و با آقای گیو هم صحبت کردم، گفت پاشین بریم سینما که گفتم میخوام خونه پیش مامان باشم چون همش یا جایی بودیم یا کسی‌ اینجا بوده. نتیجه این خونه نشینی هم شد این:

 

گل‌ هاش رو که هر وقت میشد میبافتم، دیگه دوختنشون رو مخمل مشکی‌ و نوشتن اون 1st هم دیشب انجام شد و بالاخره من چیزی ساختم برا اولین سالگرد دوستیمون!اوه اون 1st هم همون لحظه به ذهنم رسید که بدوزم، چون میخوام همینجوری برم تا 50th ایشالا! با مامی هم کلی حرفیدم و از نقشه هام گفتم. برا سرخ کردن کتلتا مامان گفت پا شو سرخ کن که گفتم ماااااااااامی من اون همه زحمت کشیدم موادشو میزون کردم، بقیهٔ ش دست خودتو میبوسه!زبان دیدن مامان پای سرخ کردن کتلت خیلی‌ نوستالژیک بود، مثل قبلنا هی‌ من جای کتلت‌ها رو عوض می‌کردم و جا باز می‌کردم، هی‌ مامان هر جا دلش می‌خواست جا باز میکرد و کتلت بعدی رو میذاشت عزیزمممممممممممم!! خندهماچاینقدر هم حریص بودم برا خوردنش که عکس یادم رفت بگیرم.

 

امروز صبح که از خونه میومدم بیرون بارون نم نم میومد و به فاصله ۷ دقیقه که رسیدم شرکت برف گوله گوله!! ابرواین شهرم ۴ فصلیه برا خودش. میبینم که به ۵شنبه دوست داشتنی من نزدیک میشیم و مامان می‌خواست هستی‌ رو ببینه که خواهش کردم بذاره جمعه صبح که ۵شنبه عصرمون به فنا نره! چشمکشایدم خر شدم و ترتیب یه دیدار دیگه هم برا مادرا دادم و شاید هم برای رفع استرس و نگرانی‌ کلا بیخیالش شدم!شیطان

[ ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خودمم حواسم نبود تا شاپرک مسج داد که امروز سالگرد استقلال و بیرون اومدن من از خونه پدری هستش. یحتمل تاریخ رو نمیدونستم والّا ۵ دی برا من یه روز خاصه که مطمئنم تا آخر عمر یادم می‌مونه، روزی که فکرش رو هم نمیکردم الان اینجا باشم با کلی تجربه و اشک و لبخند و قهقهه و خبری نباشه از اون دختر فوق‌العاده راحت طلب بچه ننه! خیال باطلبگذریم... دیروز باز من دیر از اینجا تونستم فرار کنم، ولی‌ حساب کردم دیدم تا اومدن بچه‌ها یه ساعتی وقت هست. گفتم اینهمه استرس برا چی‌ واقعا؟ پرفکت بودن جلو دوستانی که سالهاس همو می‌شناسیم؟یول این شد که هندزفری به گوش و دست در جیب رفتم سمت خونه و از هوای تمیز هم تا تونستم بلعیدم. خونه هم بعد از دوباره ناهار خوردنخجالت و کلی پر حرفی‌ کردن برا مامان راضی‌ شدم برم حموم، بچه‌ها هم خبر داده بودن و عذرخواهی کرده بودن که نمی‌تونن بیان به دلیل ابتلا به آنفلانزا خوکی گاوی مرغی شدید!!

 

ما هم سریعاً زنگیدیم نیرو جایگزین که همون فرزاد گوگولی خودمون بود. ماچگیو اومد و فرزاد هم با تاخیر همیشگی فراوان. بهش نگفته بودیم که مامان هم هست که رم نکنه! خندهولی‌ خدا رو شکر باز خودش بود و کلی حرف زد و ما رو خندوند و جدیدترین جوک‌ها و اخبار و اطلاعات رو گذاشت کف دستمون. بعد از شام هم نشستیم به حکم بازی کردن که داشت از ساعت ۱ میگذشت و من در حال فوت بودم، یعنی‌ چشما کاملا نیمه باز دیگه.خمیازه بالاخره به آقایون باختیم و فرستادیمشون برن خونه‌هاشون بخوابن. فرزاد یه سورپرایز فوق‌العاده برامون داشت که همانا ترشی بود، اونم ساخت تبریز. خوشمزهیه بار که فرزاد تبریز بود و ازش پرسیده بودیم چجوری درست میشه مامانش بنده خدا یادش مونده بود و این دفعه گفته بود این رو هم ببر برا دوستات،‌ای جااااااان‌!بغل منم برا خواهر زده خیلی‌ جیگرش دیشب این گل رو بافتم که مامانش بزنه تو موهای عسل خانوم:

 

میخواستم از حال و روز ۴ سال پیش همین روزام بگم، دلم نیومد خوشی این روزام رو کدر کنم. الان که نگاه می‌کنم هیچی‌ نبوده ولی‌ اون روزا خیلی‌ سخت بود، خیلی‌. ترجیح میدم مثل همیشه در حال زندگی‌ کنم و بگم امروز و این لحظه رو عشقه...بازنده

 

موهامو ۲ طرف بافته بودم آورده بودم رو سینه. مامان گرم دیدن سریالش بود، میگم مامان من دقیقا شبیه دهاتیای انگلیسی‌ شدم، نه؟! چشم به تی‌وی سر تکون میده میگه : اوهووم...

!!!!!

من:  خنثیگیو: نیشخند

[ ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

آخرین مرحله حرص خوردن من هم در این برهه زمانی‌ پایان یافت شکر خدا و فقط مونده گشنگیش!!! امیدوارم هر چه روح و روانم آسوده تر میشه معده م هم آدم تر شه و اینجوری آبروی منو همه جا نبره!منتظر خوب حالا دوست دارم همه دور همی‌ جریان رو مو به مو مرور کنیم که میدونم خیلی‌‌ها منتظر این خبر از آخرین دیدار مامانا (ایشالا!!چشم) هستن. آماده؟! برییییییییییییییییم؟!بازنده

 

من قرار بود ۴ از شرکت برم و سریع برسم خونه که ۵ که گیو خان میاد دوش گرفته و حاضر و آماده با مامی بریم خونه شون. خوب رأس ۴ کاری برام پیش اومد و من ۴:۲۰ تازه از شرکت راه افتادم سمت خونه.خنثی خونه هم که رسیدم یه چیزی زدم به این معده پر نشدنی‌ و دیدم مامان کاملا آماده س بچه م! گفتم به درک که نمیتونم برم حموم، حالا اوقات خودمو تلخ نکنم، لباس پوشیدم (یه تاپ خاکستری زیر، یه بافت ریز مشکی‌ آستین بلند شیک روش، شلوار خاکستری و جوراب بافت سوراخ سوراخ! مشکی‌) و یه دستی‌ به قیافم کشیدم و موهام رو هم محکم بستم بالای سرم. وسط کارم گیو زنگید و من گوشیو که جواب دادم گفتم کجااااایییییییییی؟؟!!عصبانی که اون طفلک در جواب گفت عزیزم من تا هروقت بخوای منتظرتون وامیستم، فقط تو خودتو اذیت نکن و در آرامش آماده شو. منم آروم شدم و دیگه رفتیم پیشش و بعد از خرید شیرینی‌ هایی که خودم دوست داشتم!خوشمزه رفتیم سمت خونه شون. رسیدیم و تو فاصله‌ای که گیو ماشین پارک میکرد به مامان گفتم با اینکه دیگه دختر بزرگی شدی ولی‌ خیالت راحت باشه که تنهات نمیذارم!نیشخند

 

مامانش اومد استقبالمون و رفتیم نشستیم. من خیلی‌ معذب شدم چون نمیذاشتن مثل همیشه خودم کارامو بکنم و هی‌ ازم پذیرائی میشد که البت به خاطر وجود مامانی بود، گیو هم که دست به سینه و مودب نشسته بود پسرممممم ماچو با هم نگاه بازی میکردیم!!! نگاه بازی یعنی‌ وقتی‌ با لبخند نیگاش میکنی‌ بعد چشاتو چپ کنی‌ و اون خنده ش بگیره! یا اون طوری چشاشو رو هم فشار بده که یعنی‌ دوست دارم. البت سرگرمی‌های دیگه هم داشتیم، مثلا من کف جورابم که سوراخ شده بود رو نشونش می‌دادم و اون سعی‌ میکرد جلو خنده ش رو بگیره و از این سری شیرین کاری ها!!!مژه موقع شیرینی‌ خوردن من ازاون که خیلی‌ کاکائو داشت برداشتم و گیو هم گفت وقتی‌ مهرسا اینو برداشته یعنی‌ خوشمزه است، پس منم از همین برمیدارم!!آخ یعنی‌ یه جو آبرو نمونده واسه من از دست این بچه! دیگه یه نیم ساعتی هم مامانا کاملا ما رو شستشو دادن با آب ۹۰ درجه و بعد از چلوندن حسابی‌ پهنمون کردن رو بند جلو آفتاب جزغاله شیم با گفتن تمام خاطرات کودکی ما از بدو تولد تا کنون!چشم بعد گیو رفت تو اتاقش و از اونجا صدام کرد که :" مهرسا بیا اینجا ببین این تنبختنچگسجبننضارپویتح!!!"تعجب و بعد از پرسیدن من که "جانم؟!" سوالفرمودن بیا بگو چیکارش کنم! خنثیدر اینجا سکه درون مغز من جیرینگی افتاد که آهان الان وقت تنها گذاشتن ماماناس!بازنده لبیک گفتم و بدون نگاه کردن به مامان!! رفتم تو اتاق و حالا من هی‌ میخوام دم در وایسم حرف گوش بدم هی‌ اون میخواد به من ابراز علاقه کنه!!!کلافه یه جایی هم قاطی کردم میخواستم برم از اتاق بیرون که خیلی‌ خونسرد منو نشوند کنار خودش و دستاشم انداخت دور کمر من و با لبخند نیگام میکرد. منم کلی حرف میزدم و وقتی‌ که فکر می‌کردم حواسش پرت شده میومدم فرار کنم که می‌فهمیدم هیچ راه فراری نیست!!افسوس بعد هم برای اینکه صدای قیژ قیژ تخت حاصل از تلاش مذبوحانه من سؤ تفاهم ایجاد نکنه!!! ساکتاز فکر فرار اومدم بیرون و گوشامو تیز کردم که دیدم خدا رو شکر بحث اصلا خطرناک نیست.

 

بعد به کلک چای ریختن رفتم با اسکورت گیو تو آشپزخونه که دیدیم وااای سالاد اولویه توپ تو یخچاله، داشتیم تو ظرفش فضولی میکردیم که مامانش رسید!خجالت و گفت بچه‌ها شما بیکارین اینا رو برا من درست کنید و یه سبد هم نون کوچولو داد دستمون و من و گیو مشغول شدیم و یکی‌ خوردیم و یکی‌ ساختیم! نیشخندبعد هم که اونا رو خوردیم و مامان هی‌ میگفت دیگه نری ها، بیا بشین پیش من!!!زبان گربه شون هم اومد و زیارتشون فرمودیم آقای لوس شبه ببر رو! و وقت رفتن که شد من لباس پوشیده تو اتاق گیو داشتم سرش غر میزدم که چرا زودتر آماده نمیشه و اونم حالا می‌خواست همه کمد لباسشو پرو کنه که گوشام یه چیزایی شنیدن... سوال البت من فقط آخراش رو شنیدم که میگفتن هر چی‌ خواست خدا باشه و مامان گیو هم گفت ما باید زودتر از اینا همو می‌دیم و خدمت میرسیدیم (انگار من گذاشته بودم!عینک) و مامان منم گفت قدمتون رو چشممون و اینا و با کلی تعارف و ابراز خوشحالی و خوشنودی از هم خداحافظی کردیم و پیش به سوی منزل.اوه نمیگم تا وقتی‌ خوابیدم چقدر بخور بخور کردم بعد از همه اون چیزایی که خونه گیو اینا خورده بودیم!!!۱۱افسوس تا ۱۲ هم میگو پلو پزیدم برا امروز ظهر و بعد از چند شب یه خواب راحت رو تجربه کردم...

 

امشب محسن اینا میان خونه مون، امیدوارم باز این دورهمی دوستانه منو شاد و شاد تر کنه و انرژی ذخیره کنم برا مراحل بعدی...

[ ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

 دیروز خونه که رفتم مامان اینا نبودن. یه لیوان از جوشوندنی که مامی آماده کرده بود رو خوردم و یادم اومد تو شرکت تلفنی با خاله صحبت می‌کردم که به خاطر اتمام ساعت کاری مجبور شدم قطع کنم. زنگیدم و کلی خاله بهم امید داد و از این در اون در و پی پی نینیش!ابرو صحبت کردیم و این بغضه خیال نداشت دست از سرم برداره، خاله این روزای من رو گذرونده و خیلی‌ سخت هم گذرونده. نخواستم با گریه م اذیتش کنم چون میدونم روی من خیلی‌ حساسه، همونطور که من به شدت بهش علاقه دارم. دلم لحن مادرانه بیتا رو خواست، سرش شلوغ بود و گفت زنگ میزنه. مامان اینا اومدن و من رفتم مثلا یه کم بخوابم و به کلک خواب تخلیه احساسات کنم که بیتا زنگ زد.بغل خیلی‌ نکات خوبی‌ رو بهم گوشزد کرد یکیشون این بود که این نگرانی‌ چون شوق هم توش هست پس اذیت کننده نباید باشه و حتّی اگه گریه کنم چون برای درد زیاد و ناراحتی‌ نیست پس اونقدرا هم بد نیست و تخلیه احساساته و اینکه من اگه عاقل نبودم نگران هم نبودم و این نگرانی‌ کاملا طبیعی هستش.اوه هی‌ به خودم می‌گفتم مهرسا خفه شو و به ز‌ر ز‌ر نیفت که بغض کردن بیتا وسط آرزوهای قشنگی‌ که برام میکرد و وعده برای بافتن لباس برای دختر کوچولوی آینده م بغض من رو هم ترکوند و دو تامون گریه کردیم و تلفنی همو بغل کردیم و دلداری دادیم . دوست منه دیگه! دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!!!نیشخند

 

دلم که برا گیو تنگ شده بود، اونم بدتر از من، مامان نشست پای یه سریال ترکی‌ و منم نخواستم مزاحم فیلم دیدنش باشم!دروغگو رفتیم با گیو تا پارک و قدم زدیم و از نگرانی‌ هامون گفتیم و سوتی هایی که تو دیدار‌ها دادیم آخرو به هم گوشزد کردیم و بعد هم که فردوس و‌هات چاکلت. چقدررررررر وقتی‌ میرفتم خونه پر انرژی بودم، خونه چای خوردم و دلایلم رو برای تعیین این مهریه به مامان گفتم و در آخر که همه حرفاشو شنیدم  گفتم" نعععععع، همین که خودم میگم!"نیشخند به بابا هم زنگ زدیم و برنامه امروز رو بهش گفتیم و گفتم برا این عصرونه و بی‌ حضور بابای‌ گیو هستش که اصلا جنبه رسمی‌ نداشته باشه.یه کمم شور و مشورت کردیم. مامان با سوزن نخ  چاک چوکای ما رو میدوخت!!از خود راضی منم لذت میبردم از دیدن این صحنه، همه اون کارا رو خودمم می‌تونم بکنم ولی‌ دیدن مامان که با اون دقت کوک میزنه و از بالای عینکش به منی‌ که حرف میزنم نگاه میکنه خیلی‌ خیلی‌ شیرین بود. مثل وقتی‌ که مامان گیو میومد و من مامان رو به زور نشونده بودم و موهاشو سشوار می‌کشیدم، عجله داشتم که برم به کارای خودم برسم که گفتم" آهاااااااای مهرسا! عجله کجا و داری؟! آخه این مامان قد تو کی دیگه میذاره اینجوری با موهاش ور بری؟"افسوس این بود که آروم تر کارمو کردم و دست که می‌کشیدم تو موهای مامان لذت میبردمقلب و دلم می‌خواست دنیا وایسه. آخرشم نتونستم به قیافه خودم برسم!نیشخند

 

امروز هم که ساعت ۵ گیو میاد دنبالمون بریم خونه شون، برا مامان بمیرم که اون همه استرس داره ولی‌ خوب اینا مراحلی هست که باید ازش گذر کنیم و امیدوارم با خوشی و آرامش طی شه.خیال باطلبرم عدس پلو مامان پز بخورم ببینم این حس گرسنگی که بهش مبتلا شدم ذره‌ای آروم میگیره یا نه. از وقتی‌ صحبت دیدار‌ها شده من صبحها گرسنه بیدار میشم و شبا گرسنه می‌خوابم!چشم یحتمل عصبی باشه، والا اون‌ هات چاکلت پر از خامه‌ای که من خوردم اگه خر می‌خورد از پا میفتاد! والا!ابرو

 

میدونی...؟ می‌تونم سالها بعد، یه روزی که خیلی‌ پیر و چروک و تنهام و چونه م رو گذاشتم روی دستام رو عصای چوبیم و از همه چیز زندگیم ناامیدم یاد پست دیدار مادران بیفتم و کامنت‌های سراسر مهر و محبت و عشق و منطق و آرزو‌های خوب. باز از خوشی‌ بغض کنم و لبخند بزنم و بگم: " عجب زندگی‌ شیرینی‌ داشتم، واقعا دیگه چی‌ میخوام؟" اصلا همین الان من باید بیشتر از این بخوام؟ که پستم رو که آاپ می‌کنم دوست من نگران بشه واسه استرس داشتن من و برام مسجی بده که منو غرق خوشی کنهبغل، دوست گلی دارم که پست می‌نویسه و تقدیم میکنه به این روزهای من و با گریه من گریه میکنه و  وقتی‌ بهم میگه "مهرسا خیلی‌ دوست دارم و برام عزیزی و بدون من همیشه هستم باهات" دلم بلرزه و از شوق اشک بریزم و بدونم راست میگه، از صمیم قلبش میگه. خاله‌ای داشته باشی‌ که حال و هوای این روزات رو بفهمه و همش سعی‌ کنه حواست رو پرت کنه به مسائل دیگه و لابلای حرفاش هم بهت آرامش بده، مادری داشته باشی‌ که وقتی‌ موقع صحبت تلفنی با دوستت یهو منقلب میشی‌ و از شوق اشک میریزی ندونه چرا گریه میکنی‌ ولی‌ هم پای تو اشک از صورتش پاک کنه.ماچ پدری داشته باشی‌ که وقتی‌ یکی‌ از تصمیماتو بهش میگی‌ بگه "خوب گفتی‌ بابا، کار خوبی‌ کردی" لبخندو تو رو پر کنه از حس امنیت و آسایش و شادی از داشتن پدری که همیشه مثل کوه پشتت بوده و خواهد بود. تو این ۱ سال رابطه‌ای رو تجربه کردم که نظیرش رو ندیدم قبلا و یه تجربه فوق‌العاده بود برای من. بودن با یه مرد واقعی، مردی که از هیچ کاری کوتاهی نمیکنه برای دیدن خنده معشوقش، مردی که خیلی‌ مرد ه!قلب دوستانی دارم که اینجا رو مرتب می‌خونن و حوصله‌ نظر دادن ندارن ولی‌ من انرژی مثبتشون رو حس می‌کنم و میدونم هستن کسانی‌ که با بغض من بغض می‌کنن و با شادی من شاد میشن...بغل

[ ۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

همه چیز خیلی‌ عالی‌ پیش رفت! دیگه کرمو نشدم بذارم آخر تعریفیهام بگم، ولی‌ عجب استرسی کشیدما، پوووف!اوه ۵شنبه ساعت ۱ دیگه رسیدم خونه، بال بال زنون خودمو پرت کردم تو بغل مامانی و قبل از این که ناهار بخوریم اون دسر انار رو درست کردم که ازش عکس ندارم!نیشخند گذاشتم یخچال و بعد رفتم سراغ ژله هندونه و از اونجا که بستنی نخریده بودم با ژله درست کردمش.بازنده بعد پشمک قالب زدم و خوردنیهای میز پذیرائی رو چیدم و مامان هم تمام مدت مشغول آش رشته ش بود. دیگه ۵ تمیز کاریا هم تموم شد و من پریدم تو حموم. تا موهامو سشوار کشیدمو لباس پوشیدم ( تاپ کرم٬ روش یه کت تا زیر سینه کرم مشکی با دامن کوتاه و ساق مشکی٬ گل موهامم بافتنی کرم مشکی) اولین تک زنگ گیو رو شنیدم، یعنی‌ از خونه راه افتادن، میکاپ در حد رژ داشتم که تک زنگ دوم یعنی‌ نزدیکم و بعد صدای زنگ در!!!کلافه قلبم تو دهنم بود رسما، ثانیه‌های آخر یه گیره زدم به موهام و پریدم در رو باز کردم. گیو گوگولی و مامانیش با یه لبخند بزرگ و یه جعبه شیرینی‌!!نیشخند اومدن تو و از همون ثانیه اول احساس کردم استرسم بی‌خود بوده، چون  جو کاملا صمیمی‌ بود و پذیرائی  کردیم و گفتیم  و خندیدیم و آش مامان هم مثل همیشه عالی‌ شده بود که زیاد درست کرده بود به خونه محسن اینام برسه اونو هم خوردیم و دیگه مامانش اینا باید میرفتن مهمونی‌ که گیو برد برسونه مامانش رو و ما یه کم دراز کشیدیم و تجدید قوا کردیم.مژه مامان گفت من نمیام خونه محسن، شما برید. خوب هنوز حرفش تموم نشده بود که دید پاچه ش گرفته شده و من عنقریبه که به زانو برسم!! عصبانیآماده شدیم و ژله و آش  و بورانی اسفناج به بغل رفتیم خونه بچه ها.

 

 

 اونجا هم خیلی‌ خیلی‌ عالی‌ بود، مامان کلی خندید و خدا رو شکر بچه‌ها هم اصلا معذب نشدن. اولش یه چند مینی خشک و رسمی‌ بازی شد ولی‌ طبق معمول یادمون رفت یکی‌ دیگه هم هست، خود منم یه وقتایی میخواستم به گیو ابراز علاقه!زبان کنم که شکر خدا سر بزنگاه یادم میومد مامی هم هست!!آخ پرخوری کردیم و رقصیدیم و خندیدیم و بازی کردیم و ساعت ۲.۵ هم رضایت دادیم بریم خونه هامون بخوابیم. بچه‌ها از بورانی و ژله خیلی‌ تعریف کردن و کلی با مزه‌هاشون حال کرده بودن که فچ کنم راز خوشمزگی زیاد بورانی برگ‌های تازه سیری بود که توش ریخته بودم.متفکر این از شب یلدا که شکر خدا خیلی‌ خوب و عالی‌ بود، جمعه هم که ۱۰ اینا بود بیدار شدیم و جای صبحونه نون خامه ای خوردیم و گفت و گو کردیم و ناهار که خوردیم مامی رفت خوابید و منم نشستم پای گل‌ بافتنی بافتن که کارت گیو رو یک ماه بعد از سالگرد دوستیمون بهش بدم بالاخره!زبان ساعتای ۷ هم گیو خبر داد که بریم بیرون قلیون و شام؟ که من اوکی دادم و اومدن دنبالمون رفتیم درکه چای قلیون .مامان من که فقط تماشاچی بود عزیزم! ماچبعد هم آپادانا پیتزا خوردیم و ۱۲ رفتیم خونه هامون، بوس سلام رو که وقتی‌ همه از پله‌های چایخونه میرفتن پایین اجرا کردیم یواشکی و تند!وقت تمام بوس خداحافظی رو هم وقتی‌ مامانا از ماشین پیاده شدن با یادآوری گیو انجام دادیم و نمیدونم چرا دل دو تامون گرفته بود. موقع خواب تو تختم بودم که گیو زنگید و وسط صحبتاش گفت مهرسا دلم برات تنگ شده! ناراحتدیدم منم همین حس رو دارم، درسته با هم بودیم این ۲ شب ولی‌ خودمون دو تائی نبودیم و فهمیدم چقدرررررر عادت کردیم به صحبت کردن و خندیدن و راحت بودن با هم. صحبتمون که تموم شد مسج حاوی دوستت دارم دادم بهش و چشمامو بستم تا یه خواب آروم و راحت داشته باشم که... خیال باطلزهی خیال باطل آرزوی محال!!!! تا ۲.۵ در خدمت گوسفندای عزیز بودیم و هر چی‌ شمردیم تموم نشدن جونورا!!منتظر این بود انشای شب یلدای امسال ما٬ برم شب یلداهای بقیه رو بخونم و کامنت جواب بدم٬ عاااااااشقتونم دوستای گلم که به یادم بودینماچبغل

 

پ.ن.: الان گیو زنگ زده که اگه میشه فردا زودتر بیا خونه و منم زودتر میا‌م شما رو می‌برم خونه خودمون که مامانم یه چیزای ابتدائی به مامانت بگه!!!نگران من لال شدم و گیو هم که سه‌ سوت می‌فهمه من چه مرگمه! میگه مهرسا دوستم نداری؟ شک داری با من خوشبخت میشی‌؟ناراحت منم گفتم اگه شک داشتم الان با هم حرف نمیزدیم! و در جواب همه سؤالای دیگه ش و دلیل تردید و بغضم هم گفتم دخترا همه همینجوری میشن، طبیعیه! خنثیولی‌ طبیعی نیست، میدونم! مشکل اینجاس که اینجا ایرانه و درسته ما به شدت همو میخوایم و به هم اطمینان داریم ولی‌ از یه مرحله به بعد باید حرص اینو بخوریم که نکنه مامانم  چیزی بگه که بد شه، نکنه باباش چیزی بگه که به بابام بر بخوره و یه سری از این نگرانیای مسخره که واقعا هم جای نگرانی‌ داره چون بارها دیدم که رو رابطه‌ها تاثیر میذاره.چشم حالا درسته این بار دو طرف ماجرا مثبت هستن و منم میدونم مامانی طفلی من هر چی‌ من بخوام میگه و چیزای که دوست نداشته باشم نمیگه ولی‌ بازم نگرانم دیگه، نمیدونم این بغضی که از دیشب دارم رو کی و کجا خالی‌ کنم.افسوس دوست نداشتم ناله کنم، ولی‌ من اینجا خود خودمم، من این روزها زیر چهره شادش یه چهره نگران داره...

[ ٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب