روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

بسیار زیاد از همه دوستانی که نگرانم بودن عذر میخوامبغل البته همون روز که رفتم سونو تو اینستا عکس توضیحی گذاشتم ولی‌ خوب یه سری از خواننده‌ها که ندارن اونجا روخجالت منم مگه وقت می‌کردم یک ثانیه بیام اینجا؟! ابدا! ابله نتونستم بنویسم چون بهم توصیه شده بود زیاد ورجه وورجه نکنم و به خودم فشار نیارمزبانبرا همین بعد از ۲ ماه یادم اومد کمد لباسمو کن فیکون کنم و همه چیز رو مرتب کنم!!!آخ اون روز که رفتم سونو گرافی، آقای دکتر خارجکی با حوصله و مهربون تشخیص داد که حفره شکمی من کاملا سالمه و هیچکدوم از توهمات من وجود خارجی‌ نداشتن! اوه فقط یه کیست دو سانتی داشتم تو تخمدان راست که لطف کردم دیروز براش رفتم دکتر و گفتن که فعلا تا ماه بعد که باز میرم سونو صبر می‌کنیم و اگه دیدیم کیست پررو سر جاشه با دارو ریشه کنش می‌کنیم!زبان

 

مامان اینا جمعه اون هفته باز اومدن و یکشنبه‌ گذشته هم رفتن شمال تا پنجشنبه، منم پنجشنبه دیدم بیکارم داشتم به گیو گیر می‌دادم که با فلان دوستت رفتی‌ شمال ویلای آشناتون، فقط نمیتونی‌ منو ببری!!!قهر اونم در همون حالت دراز کشیده رو تخت گفت گوشی منو بده! ماچو اینچنین شد که ما طی ۱ ساعت شمال رفتنی شدیم در حالی‌ که مامان اینام تو راه برگشت بودن! تا شنبه صبح موندیم و برا ناهار هم با مامانم اینا خونه مامی اینا دعوت بودیم که به موقع رسیدیم. دیروز هم که پیش مامانم بودم و دکتر رفتم. الانم دارم تند تند مینویسم که برا ناهار برم پیش مامانم ! نیشخندادامهٔ مطلب رو مینویسم در اولین فرصت که سفر نامه عکسی شماله.بازنده

[ ۳٠ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

ببخشید اگه خبری ندادم یا کامنت جواب ندادم, از آخر هفته پیش درگیر دل دردیم که فردا صبح به خاطرش میرم سونوگرافی. نمیدونیم چیه فقط میدونیم بارداری و هورمونیت نیست! از بس فکر الکی میکنم خوابم نمیبره. گیو ازم قول گرفت زود بخوابم ولی نمیشه. اینارم با آپتیموس مینویسم. برام دعا کنید هیچیم نباشه, من عاشق زندگی کردنم!!!

[ ٢٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

شنبه بعد از نوشتن پست باج دار! با گیو که میرفت تهران رفتم و واقعا دیدم گوشیم راست میگه که اینجا همیشه حداقل ۶ درجه از تهران خنک تره! سر کوچه شرکت که از ماشین خنک پیاده شدم، فقط ۲۰ قدم تا شرکت رفتم و هلاک شدم از گرما! نگرانتا نیم ساعت آب و یخ قورت می‌دادم پشت هم! واقعا اراده و قدرت می‌خواد روزه گرفتن، تبریک میگم به روزه دارا! اوهو لطفا موقع افطار چشمتون نیفته به آب و غذا منو یادتون بره! دعا کنید برامونماچ

 

تو شرکت مهندس رو دیدم و همکارا رو، تبادل خاطرات کردیم و قرار شد این هفته باز برای بقیه کارایی که داریم با هم برم ببینمشون. کارم که تموم شد گیو اومد دنبالم و موقع برگشتن گفت میخوای بریم پلور گوشت بخریم؟! متفکرمنم که پایه! گفتم بزن بریم! بازندهاینجا یه مغازه هست که ازش شیر و ماست واقعی میخریم (به نظر ما شیر پاستوریزه و کلا جعبه ای‌ها پودر شیر و شیر خشک و خدا میدونه چه چیزای دیگه اس! ابروشیر واقعی باید بوی قدیما رو بده و از گاوداری بیاد و خودمون بجوشونیم و بعد از چند روزم اگه تو یخچال بمونه خراب شه، نه که ۱۰۰ سال بیرونم بمونه چیزیش نشه!!!خنثی البت صحبت‌های یکی‌ از دوستامون که تو یه کارخونه معروف کار میکرده در این بدبینی بی‌ تاثیر نبوده!! حالا میا‌‌ن فیلترم می‌کنن که از محصولاتشون بدگویی کردم!!!خنده) ازش پرسیدیم شما که شیر به این خوبی‌ میخورین و میفروشین، گوشتتونو از کجا می‌خرین؟ آدرس یه مغازه درب و داغون قدیمی‌ داد تو پلور.


بقیه ش اینجاس
[ ۱٦ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

بدم میاد از لحن مادربزرگی و نصیحت کردن (نصیحت کردن و دعوت به راه راست و چمیدونم خوب بودن و فلان بودن کار یه آدم خیلی‌ کامل و بی‌ نقصهچشمک) ، ولی‌ امروز میخوام بنویسم یه نکاتی‌ رو برای همیشه ثبت کنم که خودم لازم داشتم برگردم بخونم و ببینم چیا یاد گرفتم. تو هفته‌ای که گذشت بیشتر از هر وقت دیگه ایمان آوردم چیزی که ما از زندگی‌ بقیه میبینم فقط و فقط یه سطح و روپوشه و زیرش شاید تا مرکز زمین ریشه‌های خیلی‌ خیلی‌ پیچیده داشته باشه!! یعنی‌ عاشق منطق آدم هایی هستم که میگن فلانی‌ زن یا شوهرش پولداره، خونوادشم که خوبن، شغلشونم که فلانه، عکساشونم که همیشه خندونن، بعد میشینن حرص میخورن یا بد تر از اون حسادت می‌کنن و زندگی‌ خودشون رو باهاش مقایسه می‌کنن و احساس بدبختی می‌کنن!!! چشموالا من تو باورم نمیگنجه همچین مساله ای، ولی‌ اینقدر دیدم و شنیدم که مطمئن شدم اونایی هستن که با ظاهر قضاوت می‌کنن. عاقل باش مهرسا جان، نکن با خودت اینجوری!!!ابرو

 

یاد گرفتم اگه خوشبختیم و عاشق باید خیلی‌ خیلی‌ قدر وضعیتمونو بدونیم، خیلی‌ هاااوقت تمام فکر نکنیم اوضاع همیشه همین‌جوری می‌مونه! همون گیاهی که میگن باید مراقبش بود و حسابی‌ هواشو داشت تا سالم بمونه و نخشکه. اگه حرمت نگه می‌داریم تو رابطه مون (حالا هر رابطه ای) همیشه نگهش داریم، خیلی‌ هم که با هم دوست باشیم و نزدیک باشیم یه حرف هایی رو نزنیم، دل‌خوری به وجود نیاریم، تخم کینه نکاریم که ۱۰ سال بعد ثمره شو ببینیماوه حد و حدود خودمونو بدونیم و حفظ کنیم. یا اون‌قدر تیز و عاقل باشیم که لازم نباشه تو مسائل شخصی‌ و کاری و وسایل شخص روبرومون کنکاش کنیم، یا که کلا بیخیال همه چی‌ باشیم و بشینیم زندگیمونو بکنیم! خنثیچشممونو نبندیم و حلقمونو پاره کنیم!! یاد اون وقتایی افتادم که شاید من و گیو خیلی‌ خیلی‌ هم از دست همدیگه عصبانی شدیم ولی‌ به جای اینکه وایسیم تو چشمای هم زل بزنیم و دهنمونو باز کنیم و حرمت شکنی کنیم (کاش همسایه روبرویی هم اینجا رو می‌خوند!!!!نیشخند) رفتیم یه جای دیگه و وقتی‌ آروم شدیم با هم صحبت کردیم حلش کردیم یا شب توی تخت قبل از خواب خیلی‌ زیر پوستی‌ جوری که غرورمونم حفظ بشه مژهبرای کارمون عذرخواهی کردیم!!

 

یاد گرفتم وقتی‌ یکی‌ بهمون پناه می‌آره و میبینیم جز ما نمیتونه به کسی‌ اعتماد کنه و این پناه آوردنشم هر جور حساب کنی‌ به زندگی‌ ما لطمه نمیزنه، چشمامونو نبندیم و به روی خودمون نیاریم! منتظراز کجا معلوم که سیب زندگی‌ ما اونجوری چرخ نخوره که لازم باشه به جای آشناها به غریبه پناه ببریم، دیگه اینقدر چیزای عجیب غریب دیدیم و شنیدیم که بدونیم هیچ چیزی تو این دنیای نیم وجبی غیر ممکن نیستبازنده اوه اوه استرسخفن‌ترین درس هفته قبل رو وقتی‌ گرفتم که دیدم مامی خوشبین مثبت بین خیلی‌ محجوب داره فلانی‌ رو اونجوری شست شو میده، نه بابا حتی کرگیری هم کرد بنده خدا رو!! نگرانبعد یاد حرف اون دوستی‌ افتادم که داشتم براش می‌گفتم مادرشوهرم خیلی‌ ماهه، گفت اگه خودت خوب نباشی‌ اونم ماه نیست. یعنی‌ با تمام وجود ایمان آوردم که اون چیزی که ما رو خوب و خوش کنار هم نگه داشته علاوه بر اینکه حالا واقعا جفتمون بدجنسی نداریم برای هم، همین حد و حدود حفظ کردن در عین همه صمیمیت مادر دختریمونه. واقعا اون لحظه که با دهن باز شاهد تیکه اندازی مامی در قالب لبخند و شوخی‌ بودم خدا رو شکر کردم که این بلا تا حالا سر من نیومده!!گریه

 

آقا کلا من که خودمم نفهمیدم چی‌ گفتم! آخفقط الان جمع بندی کنم سخنان گوهر بارمو تو یه جمله برای همه رابطه‌ها (اینو یه بار به ذهنم رسید به داداشم گفتم): رعایت کردن قانون ۳ح!!! : حد، حدود، حرمتبازنده خوب دکتر مهرسا بره سر جلسه مشاوره مهمش تو آشپزخونه با ماهی‌ قزل خال قرمز ببینه میتونه برای ناهار به راه راست هدایتش کنه یا نه!! نیشخندبعد این سریالی که حین نوشتن دانلود شده رو ببینه، بعد بشینه از پیکنیک شنبه گاهی‌ دیروز بنویسهگاوچران

[ ۱٥ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هفته‌ای که گذشت جالب بود! اولش که با ناراحتی‌ شروع شد و حالت‌های قبل از هورمونی شدن، وسطاشم که هورمونیت تشریف آوردن. تقریبا هم همش به مهمونداری گذشت جز جمعه ناهار که خونه عموی گیو دعوت بودیماوه حالا میخوام اعتراف کنم چرا بچه تنبلی شدم! همش تقصیر این آپتیموس پدر سوخته س، از بس تو دست و بالمه من اصلا سراغ این لپتاپ طفلکی هم نمیام، مگه وقتایی که میخوایم فیلم‌های رو هارد رو تو تی‌ وی ببینیم باهاش، یا از تو گوشی میبینم بچه‌های رمزی آپ کردن و مجبورم می‌کنن بیام از اینجا بخونمشون!نیشخند

حالا به رسم پلید همیشگی بریم عکس بازی که یادمون بره من نبودم و اینا! نیشخندعوضش منم قول میدم از این هفته پرررررررررر از درس تو پست بعدی مفصل بگم.بغل


بقیه ش اینجاس
[ ۱٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب