روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

تا گیو داره سرسختانه و به قصد کشتن خودش ورزش میکنه!ابرو اومدم اطلاعات بدم و برم. تو یه پست آدرس اینستا رو گذاشته بودم ولی از اونجایی که بازم پرسیده شده احتمالا خوب نگفته بودم. تو کامنت این پست آدرس اینستا با گوشی و با سیستم رو دوتاشو میذارم و آدرس ایمیلم رو که عکس بفرستید.

 

یعنی عاااااااااشقتونم که چهارصد تا عکس برام دایرکت کردین تا گفتم!!! بغلمن باید نظرسنجی میکردم و حالا که وبلاگی دارم با کلی خواننده از همه اقشار جامعه!عینک چرا از همینجا استفاده مفید نکنم؟ کامنت دونی این پستم بسته س ماچ

[ ٢٦ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

امروز خوبم! لبخندفسنجون تو آرامپز در حال تیره تر شدنه و بوش دیوونه م کرده، هوا خوب و کاملا بهاریه با یه ذره از خنکی پاییز، صبح ساعت ۷.۵ بیدار شدم و باز خوابیدم تا ۸.۵، از صبح ۲ تا چای سبز خوردم و مقدار زیادی آب، الانم میخوام جهت رفع گرسنگی کرن فلکس و شیر بخورم و دلم به عشق زندگیم گرمه!قلب داریم روزای بی‌نظیری رو کنار هم می‌گذرونیم (اگه من یهو قاطی نکنم!آخ) تو دو تا سفر اخیرم با یه دقت خیلی‌ بیشتری همه چیز رو نگاه کردم و دیدم؛ حالا صد برابر گذشته برای داشتن خونواده م شاکرم و میدونم عجب نعمت بی‌ بدیلی بهم عرض شده، شکر...خیال باطل این مدت کجا بودم؟! راستش برا خودمم سؤاله!سوال فقط یه وصیت و نصیحت دارم برای همه کسانی‌ که وفادارنه هنوز منو می‌خوننبغل: جون عزیزتون این هورمونای لعنتی رو جدی بگیرین!! فقط در این حد بگم که اون قضیه خجالت آور تلفن به مامان زدن در حال گریه کردن باز هم اتفاق افتاد!!!خجالت ولی‌ شکر خدا بعد از اتمام قرصا و هورمونی شدن اخیر انگار رو به بهبودیم، ولی‌ دل نازکی همچنان به قوت خود باقیست!مژه

 

میخواستم یه کم ناله کنم برای اون روز‌ها که از سفر اومده بودم و دلتنگی داشت رسما میکشتم که یادم اومد من به همین دلیل ننوشتم اون مدت چون می‌ترسیدم حس و حال بدم رو منتقل کنم به خواننده هایی که میگن میایم و انرژی مثبت میگیریمبغل فقط همینقدر بگم که طی دو سه هفته گذشته ۳ کیلو کم کردم!!!تعجب منی که هر کار میکردم وزنم از 60 پایین تر نمیومد، کاملا بهم ثابت شد غصه و اشک مداوم لاغرم میکنه!! جمعه پیش که میرفتیم خونه یکی‌ از فامیلای گیو ریسک کردم و یه تاپ پوشیدم که مدتی‌ بود نمی‌پوشیدم چون می‌چسبید به دور شکمم و توش معذب بودم، دیدم بسیار اندازه ست و مث قدیماساز خود راضی گیو با تعجب و ناراحتی گفت: الان فهمیدم چقدر لاغر شدی! ناراحتحالا بین خودمون بمونه من از این کاهش وزن راضیم و اگه بتونم تو حال خوبیامم حفظش کنم عالی‌ میشه ولی‌ گیو واقعا ناراحته، هر چیم میگم خوب عزیز من ببین الان کلی‌ لباس خوشکلامو می‌تونم باز بپوشم، میگه چه فایده وقتی‌ غصه خوردی!؟قهر  در آخر اینکه اصلا خوش به حالت و اینا نداره و امیدوارم به حق همه خوبی‌‌های دنیا که هیچ انسانی‌ اینجوری وزن کم نکنه...


بقیه ش اینجاس
[ ٢۳ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

نه مثل این که حال نگارنده خوبه که تند تند پست می‌نویسه ها!متفکر هم اکنون که در حال نگارشم کوله بزرگ سفرم بسته شده و ناهارمم که آماده استلبخند یکشنبه شب که رفتیم خونه دوستامون خیلی‌ خوش گذشت، یه سری از دوستای دوماد بودیم ما و یه گروه دیگه اومدن که رو هم ۱۴ نفر شدیم، خیلی‌ زود مچ شدیم با هم و آخراش من فقط می‌ترسیدم همسایه‌ها بیان بزننمون از بس بلند بلند می‌خندیدیم!!آخ عروس خیلی‌ دختر ماهیه، اجازه داد کمکش کنم که کلی‌ تو صمیمیت بیشترمون موثره، از این دختر خاکیای بی‌ حاشیه که هیچ عیبی نمیتونی‌ تو رفتارش با خودت پیدا کنی‌ و درسته که شوهرش رو زیاد دوست ندارم ولی‌ میشه یه رابطه زوجیانه ایجاد کردچشمک یه روز یادمه با یکی‌ از مهندسای شرکت میرفتیم خونه که من تلفنی با دوستم داشتم قرار عصرمون رو فیکس می‌کردم، حرفم که تموم شد مهندسه گفت که از روزگار مجردی استفاده کن و دوستاتو ببین که بعد از تاهل رابطه‌ها زوجی میشه، من خودم تصورشم نمیکردم من و خانومم بیشترین رفت و آمدمون با پسرعموم و خانومش باشه ولی‌ این اجبار زندگیه..افسوس من سریع موضع گرفتم که : نخیرم! من و گیو هیچوقت همدیگرو منع یا مجبور نمی‌کنیمقهر. اونم گفت بحث اجبار نیست بحث ترجیحتونه، تو خودت ترجیح خواهی‌ داد همسرتم کنارت باشه. حالا منم تو دلم فحشش میدادم که چرا اصلا به حرفای من گوش کردی و بعدش نظر دادی؟!؟!زبان حالا میبینم واقعا همینطوری شدهنیشخند (البت این رو هیچوقت براش اعتراف نمیکنم!شیطان) یعنی‌ اگه من با دوست خودم قرار میذارم واقعا ترجیح میدم که همسر یا دوست اونم باشه که گیو هم باشه و یا ترتیبی میدم که گیو بره تو همون زمان دوستای خودشو ببینه و به نظرم خیلی‌ طبیعیه و جزو جریانات زندگی‌...بازنده


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

خدا میدونه از کی این صفحه برا نوشتن بازه و من هی‌ نگاش می‌کنم بعد پا میشم میرم ناهار درست می‌کنم! بعد میام میشینم تو اینستا چرخ میزنم، بعد یه مسج میاد سرگرم چت یا صحبت میشم! بعد میزنگم به گیو میگم موهاشو کوتاه نکنه شب جایی نمیریم!!!ابرو خوب الان از یه جایی شروع می‌کنم دیگه... پسر دایی کوچیکه که رفت با دوس دخترش زندگیشو شروع کنه قبلش گیو کمکش کرد برای دکوراسیون خونه ش، دو روزی رو عکس‌ها کار کردن و وقتی‌ پسر دایی رفت و ساکن شد بعد از یه هفته عکس‌ها رو فرستاد و ما ذوق مرگ شدیم برای خونه خوجل گوگولی پر از عشقشونقلب (ای بابا چقد دلم براش تنگ شد!آخ) دیگه اینکه توی دوره قرص خوردن اوضاع احوال روانی‌ به هم ریخته بود در حد لالیگا! یعنی‌ کافی‌ بود خاله کوچیکه زنگ بزنه و با بغض بگه پسرش تو خیابون یکیو هم قد و هیکل من دیده و داشته از صندلیش میکنده که بره بغل "مرسا" جونش، دیگه من یه ماتم سرایی اینجا راه مینداختم که بیا و ببین!!! وقت تمامیه روز صبح که یه کار عجیب غریب کردم دیدنی‌! در حالی‌ که عرررر میزدم برا خودم گوشیمو برداشتم زنگ زدم به مامانم!!! تعجبتعجب اونم منی‌ که مامان بابامو میشناسم که هر دو تاشون کافیه بغض ما رو ببینن تا ته عزاداری می‌رن! آخمامانم کلی‌ باهام صحبت کرد و سعی‌ کرد تک تک دلیل‌های خوشبختیمو یادم بیاره و آخرشم گفت تو خجالت نمیکشی اینجوری زنگ میزنی‌؟! نصفه عمر شدم فکر کردم گیو طوریش شده!!! عصبانیمیگم مامان منو فروختی به همین راحتی؟! تعجب میگه آی کیو خوب تو که زنگ زدی یعنی‌ سالمی! منطقشو دوست داشتم! بازندهبعدم در دفاع از کار اخمخانه خودم گفتم خوب تو مامانمی، اون روزی که مامانم شدی باید فکر اینجا رو هم میکردی که شاید یه روز زنگ بزنم برات بی‌ دلیل گریه کنم!!! مژهتازه شم ۳۰ سال همش برات خندیدم حالا یه بارم گریه کنم، تازه ترشم برو حالشو ببر که دلیل گریه کردنم دلتنگی‌ برا شما‌ها بوده!!!عینک


بقیه ش اینجاس
[ ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

وقتی‌ آدم خیلی‌ نمینویسه نمیدونه از کجا شروع کنه! همین الان به ذهنم رسید بگم‌ ای جوووووونم به اونایی که اومدن اینستاگرام و وقتی‌ میرم تو پروفایلشون میبینم فقط من رو در حال حاضر دنبال می‌کنن! یعنی‌ خواننده اینقدر وفادار؟‌ بغلماچ ای جون دلم یعنی‌!! قلب درسته که اینجا هم مینویسم، ولی‌ خداییش نوشتن جائی که ارتباط دو طرفه باشه و توی نگارنده حداقل یه عکس از زندگی‌ کسی‌ که داره همه زندگی‌ تو رو میبینه هم ببینی‌ خیلی‌ لذت بخشه بازنده اونجا هم پست‌های طولانی خواهم گذاشت ولی‌ از اونجا که گیو خان بدو بدو اومده منو فالو کرده و رصدم میکنه نمیتونم همه چی‌ رو اونجا بگم مادر! شیطان نکته بعد اینه که آقایون خواننده رو شناختم بالاخره که تو این ۲ سال یه بارم رخ ننموده بودن!! نیشخند خلاصه که فکر کنم از اون مود خمودگی در اومده باشم و باز نوشتن رو از سر بگیرم، مخصوصاً که برنامه هایی برا مفید تر کردن روز هام دارم...

 

من باب کیست جان عارض شم خدمتتون که دکی جان مانیتور رو که میچرخوند سمت بیمار فضولش که همه چی‌ اون تو رو ببینه! گفتش: اینجاست! می‌بینیش؟! از خود راضینه که من دلم تنگ شده بود براش از اون لحاظ میخواست سریع ببینمش!! ابروگفت بزرگ تر شده، منم گفتم کیست پررو! زبان گفت تازه چند تا دوست کوچولو هم آورده کنار خودش! یعنی‌ بر و بچ کیست پارتی راه انداختن اون تو!! تعجبحالا فردا که رفتم دکتر و شروع کردم به ریشه کن کردنشون یه پارتی نشون‌شون میدم! منتظر دیروزم جمعه بود و بعد از یه سر زدن به پارک محبوبمون و دیدن دو تا از بچه ها، خونه مامی اینا بودیم و مامی در جواب قلیه ماهی‌ دبشی که ۳شنبه بهش داده بودم یه بامیه عالی‌ پخته بود و البته برای آقایونمون بادمجونچشم خوشبختی اینجاست که از اون بامیه بهشتی‌ با خودمم آوردم که امروز ناهار نپزم و لپ تاپ در بغل تا وقت ناهار اینجا در حال تایپیدن باشماز خود راضی برم سراغ سفر نامه شیرینم که این سفر تا عمر دارم مزه شیرینش زیر زبونم خواهد موند...خیال باطل


بقیه ش اینجاس
[ ٢٥ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب