روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

این روزا پست ۳۵۰ و ۳۵۱ رو تکمیل کردم، اگه روزانه ننوشتم مال این بوده. عکسهای پیکنیک رو هم به آخر پست قبل اضافه کردملبخند

 

شنبه این هفته بعد از کار یه خرید کوچولو کردم و برای فردا و پس فردا نهار درست کردم تا گیو اومد بدو بدو رفتیم خونه مامی اینا که از یکشنبه ندیده بودیمشون، به مامی گفتم یکی‌ از دوستان چه کمک هایی کرده برای گرفتن خونه م (کاش اجازه داده بودی عظمت روح دوستمو به همه نشون بدم عزیز دلمماچ) وقتی‌ مامی تعجب کرد فقط گفت آخه چرا؟ تعجبگفتم والا در جواب بهم میگن تو به ما انرژی میدی، همین! متفکربعد مامی گیر دادهِ  پس منم میخوام بخونمتمژه گیو تو میخونیش؟ ابروگفتم نه گیو نمیخونه، منم آدرس نمیدم، اگه تونستین خودتون پیداش کنینشیطان من اونجا کلی‌ از مادر شوهر غیبت می‌کنم آدرس بدم برا چی‌؟! نیشخندیکشنبه بعد از کار رفتم پردیس با گیو رفتیم سارا خانم و مامان فوق‌العاده مدیر و مدبر و جیگرش رو دیدیم و قرارداد بستیم برا خونهقلب در حالی‌ که حدودا یک پنجم پول پیش رو داده بودیم و قرار شد بقیه ش رو فردا بریزیم و هروقت پرداخت کامل شد کلید رو از آقا بنگاهی تحویل بگیریم، البته دوست گلم مشکلی‌ نداشت با اینکه همون لحظه تحویل بگیریم ولی‌ ما گفتیم اینجوری ما هم راحت تریم و چقدرم اتفاقاً خوب شد!اوه


بقیه ش اینجاس
[ ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هفته چهارم این فروردین ماه زیبا به خونه پیدا کنون گذشت، هفته جالبی‌ هم بود، در حقیقت خیلی‌ جالببازنده شنبه از سر کار مستقیم رفتم پردیس و بیشتر خونه‌ها رو از نماشون دیدیم و فاز‌های مختلف رو برسی‌ کردیم. یکشنبه مامی هم همون‌جا بود و وقتی‌ من رفتم رسیدم ۳ تائی رفتیم چند تا خونه دیدیم که هر کدوم رو من یه عیب روشون گذشتم، خونه اولی‌ که بوی مرد میداد!خنثی خونه دومی‌ هم ورودی زیاد جالبی‌ نداشت و راهرو هاش رو دوست نداشتیم و پارکینگشم محوطه بودمتفکر مثل همیشه تصمیم گرفتیم انتخاب‌ها رو محدود کنیم که زودتر و بهتر نتیجه بگیریم و الکی‌ نگردیمگاوچران قرار شد فقط و فقط فلان فاز باشه و با توجه به شرایط خونه هایی که دیدیم فقط یکی‌ از اون ۲ تا مجتمع مورد نظر. چون هم نگهبانی سفت و سخت دارن، هم مسیر تاکسی‌ خورشون از بقیه جاها بهتره، هم پارکینگ داخل مجتمع دارن، هم دور و برشون ساخت و ساز نمیشه سر و صدا نداره، هم کنارشون زمین بازی و ورزش هستش و هم اینکه معلومه آدم‌های با سلیقه توش زندگی‌ می‌کنن، از اوضاع راهروها و تمیزی ماشیناشونو خوشگلی‌ بالکن و تراساشون معلوم بوداز خود راضی به نگهبانای این ۲ تا مجتمع سپردیم مورد خوبی‌ بود بهمون خبر بدن و به چند تا املاکی هم سپردیم و گفتیم میریم منتظر خبرشون میشیم دیگه، به گیو هم دلگرمی‌ دادم که: " فکر می‌کنم بازم از اون وقتاس که باید لبخند به لب بشینیم و ببینیم قراره چی‌ پیش بیاد که بعد می‌فهمیم بهترین اتفاق بوده..."ماچ


بقیه ش اینجاس
[ ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

در سال جدید هنوز موفق به دیدار هیچ کدوم از دوستام نشدم و فقط یه بار وسط اون هفته رفتیم خونه فرزاد٬ این قضیه داره بهم اثبات میکنه که بهترین راه حل فعلی‌ همینه که بریم و مثل همین الان آخر هفته‌ها کسانی‌ رو که دوست داریم ببینیممتفکر (حالا چه خونه ما چه خونه اونا چه بیرون) اصلا آخرشم اینه که فلانی‌ میگه ۳شنبه شب بیاین خونه من، خوب کلا نیم ساعت راه داریم از اونجا تا رسیدن به بزرگراه‌های اصلی‌، فکر می‌کنیم مثلا تو ترافیک شمال به جنوب یا شرق به غرب موندیم، عوضش ماهیانه کلی‌ پول سیو می‌کنیم و تو جوب (یا جیب صاحبخونه!!) نمیریزیم!زبان دیروز عصرم بعد از کارم ساعت ۵ از شرکت راه افتادم و یه ربع به ۶ پردیس میدون اصلی‌ بودم (چقدر دلم برات تنگ شده پردیس!قلب )، شد مثل وقتایی که پیاده از سر کار میرم خونه، یا مثلا میشه فرض کرد اگه خونه مرکز شهر بود این مدت رو تو مترو یا اتوبوس بودم، با این تفاوت که این مسیر دیگه ترافیک نداره و آقای راننده گاز میده تو هم از هوای تمیز مسیر لذت میبری!! نیشخندخلاصه که در حال حاضر بنده پا به رکاب رفتن شدم و امروز عصرم شاید برم اونجا دوباره با گیو بریم خونه ببینیم. اوضاع احوال روحی‌ رو به میزون شدن میره مثل اینکه! مژه

 

خیلی خوبن اونایی که از پست قبل فقط قسمت نی نی شو دیده بودن!!! ابرو شما اجازه بده من برم اونجا٬ سر و سامونی بگیرم٬ هی قلنبه قلنبه پول سیو کنم٬ سر کارمم بیام٬ بعد به کار خونه فکر کنم و اینا بعدش برا نی نی هم اقدام میکنم!منتظر از همه بهتر مامی بود که داشتم یادش میدادم چجوری بابا رو برای پردیس اومدن تطمیع کنه با نی نی آینده ما ...٬ وسط حرفام میگه مهرسا خبریه؟!هورا میگم مامییییتعجب من که از صبح صد بار گفتم هورمونیم! خودتونم داشتین به فلانی میگفتین عروسی ما تابستونه٬ الان خبر چی باید باشه آخه؟! خنده بعدشم نی نی که مهد کودکی مدرسه ای شد باید جمع و جور کنیم تهران خونه بخریم برگردیم همین جا که٬ من فقط میخوام شما رو گول بمالم بیاین پیشم کمک حالم باشین! نیشخند


بقیه ش اینجاس
[ ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هوا خیلی‌ حالش خوبه! آفتاب چشمتو کور میکنه، همزمان تگرگ سعی‌ میکنه به لایه‌های درونی‌ مغزت رسوخ کنه!تعجب البت حال و هوای هوا رو میبینم یاد حال و هوای خودمم میفتم. به محض اتمام تعطیلات تا الان که اینجا مینگارم با شونصد نوع احساسات روبرو شدم. یکی‌ از دلایلی که ۳ تا پست قبلی‌ رو چیزی توش ننوشتم همینه. من معمولا وقتی‌ پست خوب مینویسم که حالم خوب باشه یا متوسط باشه که بعدش خوب میشهبازنده این حالت چه کنم و گیج الان من پست نوشتنش به درد عمه‌ جانش می‌خوره! زباناون پستا عکساشونم آماده است و خلاصه نویسی روزانه شون هم تو کیفمه، فقط منتظر حال خوب و غیر هورمونیم که بتونم با عشق و علاقه بنویسمشون، همین جا جاشون امنهچشمک

 

آقا تا جوگیرم اعتراف کنم که :"من از تصمیم گیری بدم میاد" خنثییعنی‌ تصمیم‌های بد و خرکی نمیگیرما، ولی‌ از بس برا هر تصمیم گرفتنی مسترس میشم و مهرسای شنگول نیستم و مفکور میشم از تصمیم گیری کلا دوری می‌کنم و گاها مثل اسب میرم تو دل کار! آخ بعد از رد شدن از موانع تجرد و تسقل! و تاهل و این صحبت‌ها رسیدیم به بحث نه چندان شیرین تسکن! به این ترتیب که تا آخر فروردین باید ببینیم میخوایم همین خونه بمونیم یا میخوایم بریم؟ جواب صاحب‌خونه هم مهمه که اعلام کنه این رو میخواد بفروشه یا نه، و اگه نه که میخواد چقدر رو کرایه بذاره؟سوال آیا اونقدری که ما رم کنیم و کلا شاید حتّی قید زندگی‌ در تهران رو برای یکی‌ دو سال بزنیم و به نزدیکی‌ محل کار گیو کوچ کنیم و به جاش کلی‌ پول پس انداز کنیم و حتّی من در زمان مهاجرت و تمیزی آب و هوا یه بچه‌ای هم در درونم بدون دود و پارازیت پرورش بدم و باز در این صورت تکلیف دوستامون و کار کردنم چی‌ میشه و آیا اصلا می‌تونم تو خونه یه کاری بکنم؟!ابله اوف الان که اینا رو نوشتم بازم یادم اومد من چقدر چیز دارم که باید برم بشینم راجع بهش فکر عمیق کنم و تصمیم کبری بگیرما....اوف!

[ ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

سه‌ شنبه ۱۲ فروردین از خواب که بیدار شدیم به مامان زنگ زدم، گفتش میاین اینجا؟ گفتم برا شب میایم، اول بریم مامی اینا پسرشون رو ببینن که مسافرت ۳،۴ روزه ما هفتگی شد! نیشخندناهار رو پیش مامی اینا بودیم، طفلیا چقدر دلشون برامون تنگ شده بود...آخ شب هم رفتیم پیش مامان اینا، مامان آش جو درست کرده بود که بعد از پرخوری‌های سفر گزینه بسیار مناسبی بودخجالت قرار سیزده به در فردا رو هم گذاشتیم و رفتیم خونه سر و سامون دادیم یه کم به اوضاع بعد از سفر. هوای تهران زیاد تمیز بود اون روزا: 

 

چهارشنبه ۱۳ فروردین طبق ساعت قرار از خونه راه افتادیم، قرار شد مامان اینا رو ما اول بهشون برسیم و بعد مامی اینا هم بیان با بقیه، غیر از خودمون ۲ تا از فامیلای گیو اینا هم بودن. جایی که گیو پیش بینی‌ کرده بود عالی‌ بودقلب از یه راه کوچیک که فکر میکردی اون تهش هیچی‌ نیست می‌رفتیم تو، بعد تهش میشد یه زمین چمن پوش که از همه تیکه‌های اون منطقه بالا تر بود. ما به همه دشت زیرمون دید داشتیم و خودمون پنهان از دید بودیم، در حقیقت ما تو پنت هاوس طبیعی منطقه بودیم! خیال باطلمامانا برا ناهار عدس پلو و باقالی پلو آورده بودن، منم بورانی بادمجون برده بودم. غذا‌ها رو با آتیش گرم کردیم، هوا یه کوچولو سرد بود که اون آتیشه حسابی‌ کمک میکرد بهمونبغل مامی برا عصر باقالی هم آورده بود که خوردیم و بساط خنده و تعریف خاطره هم این‌ور تو زنونه به راه بود، آقایونم که معلوم بود دیگه، تاریخ رو ورق میزدن و حرفای جدی میزدن! خنثیمن و گیو هم هی‌ جیم میزدیم عکس میگرفتیم!بازنده


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب