روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگ
کی مینویسه؟

در سال جدید هنوز موفق به دیدار هیچ کدوم از دوستام نشدم و فقط یه بار وسط اون هفته رفتیم خونه فرزاد٬ این قضیه داره بهم اثبات میکنه که بهترین راه حل فعلی‌ همینه که بریم و مثل همین الان آخر هفته‌ها کسانی‌ رو که دوست داریم ببینیممتفکر (حالا چه خونه ما چه خونه اونا چه بیرون) اصلا آخرشم اینه که فلانی‌ میگه ۳شنبه شب بیاین خونه من، خوب کلا نیم ساعت راه داریم از اونجا تا رسیدن به بزرگراه‌های اصلی‌، فکر می‌کنیم مثلا تو ترافیک شمال به جنوب یا شرق به غرب موندیم، عوضش ماهیانه کلی‌ پول سیو می‌کنیم و تو جوب (یا جیب صاحبخونه!!) نمیریزیم!زبان دیروز عصرم بعد از کارم ساعت ۵ از شرکت راه افتادم و یه ربع به ۶ پردیس میدون اصلی‌ بودم (چقدر دلم برات تنگ شده پردیس!قلب )، شد مثل وقتایی که پیاده از سر کار میرم خونه، یا مثلا میشه فرض کرد اگه خونه مرکز شهر بود این مدت رو تو مترو یا اتوبوس بودم، با این تفاوت که این مسیر دیگه ترافیک نداره و آقای راننده گاز میده تو هم از هوای تمیز مسیر لذت میبری!! نیشخندخلاصه که در حال حاضر بنده پا به رکاب رفتن شدم و امروز عصرم شاید برم اونجا دوباره با گیو بریم خونه ببینیم. اوضاع احوال روحی‌ رو به میزون شدن میره مثل اینکه! مژه

 

خیلی خوبن اونایی که از پست قبل فقط قسمت نی نی شو دیده بودن!!! ابرو شما اجازه بده من برم اونجا٬ سر و سامونی بگیرم٬ هی قلنبه قلنبه پول سیو کنم٬ سر کارمم بیام٬ بعد به کار خونه فکر کنم و اینا بعدش برا نی نی هم اقدام میکنم!منتظر از همه بهتر مامی بود که داشتم یادش میدادم چجوری بابا رو برای پردیس اومدن تطمیع کنه با نی نی آینده ما ...٬ وسط حرفام میگه مهرسا خبریه؟!هورا میگم مامییییتعجب من که از صبح صد بار گفتم هورمونیم! خودتونم داشتین به فلانی میگفتین عروسی ما تابستونه٬ الان خبر چی باید باشه آخه؟! خنده بعدشم نی نی که مهد کودکی مدرسه ای شد باید جمع و جور کنیم تهران خونه بخریم برگردیم همین جا که٬ من فقط میخوام شما رو گول بمالم بیاین پیشم کمک حالم باشین! نیشخند


بقیه ش اینجاس
[ ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

هوا خیلی‌ حالش خوبه! آفتاب چشمتو کور میکنه، همزمان تگرگ سعی‌ میکنه به لایه‌های درونی‌ مغزت رسوخ کنه!تعجب البت حال و هوای هوا رو میبینم یاد حال و هوای خودمم میفتم. به محض اتمام تعطیلات تا الان که اینجا مینگارم با شونصد نوع احساسات روبرو شدم. یکی‌ از دلایلی که ۳ تا پست قبلی‌ رو چیزی توش ننوشتم همینه. من معمولا وقتی‌ پست خوب مینویسم که حالم خوب باشه یا متوسط باشه که بعدش خوب میشهبازنده این حالت چه کنم و گیج الان من پست نوشتنش به درد عمه‌ جانش می‌خوره! زباناون پستا عکساشونم آماده است و خلاصه نویسی روزانه شون هم تو کیفمه، فقط منتظر حال خوب و غیر هورمونیم که بتونم با عشق و علاقه بنویسمشون، همین جا جاشون امنهچشمک

 

آقا تا جوگیرم اعتراف کنم که :"من از تصمیم گیری بدم میاد" خنثییعنی‌ تصمیم‌های بد و خرکی نمیگیرما، ولی‌ از بس برا هر تصمیم گرفتنی مسترس میشم و مهرسای شنگول نیستم و مفکور میشم از تصمیم گیری کلا دوری می‌کنم و گاها مثل اسب میرم تو دل کار! آخ بعد از رد شدن از موانع تجرد و تسقل! و تاهل و این صحبت‌ها رسیدیم به بحث نه چندان شیرین تسکن! به این ترتیب که تا آخر فروردین باید ببینیم میخوایم همین خونه بمونیم یا میخوایم بریم؟ جواب صاحب‌خونه هم مهمه که اعلام کنه این رو میخواد بفروشه یا نه، و اگه نه که میخواد چقدر رو کرایه بذاره؟سوال آیا اونقدری که ما رم کنیم و کلا شاید حتّی قید زندگی‌ در تهران رو برای یکی‌ دو سال بزنیم و به نزدیکی‌ محل کار گیو کوچ کنیم و به جاش کلی‌ پول پس انداز کنیم و حتّی من در زمان مهاجرت و تمیزی آب و هوا یه بچه‌ای هم در درونم بدون دود و پارازیت پرورش بدم و باز در این صورت تکلیف دوستامون و کار کردنم چی‌ میشه و آیا اصلا می‌تونم تو خونه یه کاری بکنم؟!ابله اوف الان که اینا رو نوشتم بازم یادم اومد من چقدر چیز دارم که باید برم بشینم راجع بهش فکر عمیق کنم و تصمیم کبری بگیرما....اوف!

[ ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

این سه تا پست کم کم نوشته و پر میشن٬ چون طول و تفصیل داره خواستم هم حجم نگیره زیاد٬ هم خودم و بقیه خسته نشیم چشمک

[ ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

این سه تا پست کم کم نوشته و پر میشن٬ چون طول و تفصیل داره خواستم هم حجم نگیره زیاد٬ هم خودم و بقیه خسته نشیم 

[ ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

سه‌ شنبه ۲۷ اسفند که شبش چهارشنبه سوری بود شرکت به دلیل خطر انفجار پیش از موعد ساعت ۳ تعطیل شد و بنده که کارای آرایشی رو جیره بندی کرده بودم جهت انجام آخرین گام در راستای هلو شدن راهی‌ آرایشگاه شدم. وای ماشالا به این همت خانوما!!! مورد بود که از ۶ صبح اومده بود و ۹ شب کارش تموم میشد میرفتوقت تمام چقدرم ناراضی‌ بودن همه و غر میزدن که از کله سحر اونجان، خوب خواهر من روزی یه کار کن یا تایمت رو درست استفاده کن، روز آخر و همه کارها؟!ابرو یا للعجب! چقدر اونجا خدا رو شکر کردم که اکثر کارهام رو خودم میتونم انجام بدم و صرفا از روی تنبلی یا اجبار میرم آرایشگاه نیشخند منم چون با شخص خاصی‌ میخواستم کارم انجام شه از ۴ تا ۵.۵ منتظر نوبتم بودم، مدت انتظارمم از اونجا که یه نی‌نی از خواب بیدار شده شیر خورده در محل بود که مامانش برا ناخوناش رفت و نمیتونست بغلش کنه، بنده این امر خطیر نی‌نی بغل کردن و چلوندن رو انجام دادم و کلی‌ سرم گرم شد هورا وقتی‌ نوبتم شد شاکی‌ هم بودم که میخوام برم نی‌نی رو باید بدم یکی‌ دیگه!زبان بعد از آرایشگاهم رفتم خونه دوش گرفتم و با گیو به سرعت راهی‌ پارک شدیم یا بهتره بگم خط اول مقدم جبهه‌! ابلهاز در خونه که اومدیم بیرون که بوی گوگرد میومد، اون هیچ! صدای انفجارهای ثانیه به ثانیه ش واقعا این حس رو بهت میداد که منطقه جنگیه! ۲ تا از دوستای گیو رو هم زنگ زدیم اومدن تا پاسی از شب شاهد رقص و پایکوبی و انفجارهای پیاپی بودیم و از رو آتیش‌های متعدد هم پریدیم و پلیس که اومد با کلی هیجان پاکسازی کرد یکی یکی مناطق رو نیشخند رضایت دادیم به خونه رفتن٬ اجساد رو به تخت رسوندیم خوابیدیم برای آخرین روز کاری سال ۹۲ شیرین...قلب

 

چهارشنبه ۲۸ اسفند مثل همه روزای آخر سال یهو یه عالمه کار پیش بینی‌ نشده ریخت سرمون ولی‌ تونستیم ساعت ۱ فلنگه رو ببندیم به سوی پونزده روز بخور و بخواب...هورا به محض رسیدن به خونه لحاف رو بغل کردم و دو ساعتی خوابیدم، بعد به گیو گفتم بیا که یخچال داره لخت میشه، رفتیم تره بار خرید کردیم و تو خونه بعد از جابجا کردن خریدا و کمی‌ استراحت بعد از غروب راهی‌ تجریش شدیم که بساط دم عیدشون واقعا دیدنیه و خیلی‌ صفا دارهخیال باطل مامان اینا هم راه افتاده بودن و قبل از خوابم که زنگ زدم تو مسیر بودن٬ فاصله شونم تقریبا زیاد بود، همون‌جا زنگ زدم بهشون که ببینم اگه میا‌ن خونه ما ما حواسمون باشه زودتر بریم و اینا که دیدم رسیدن نزدیکای خونه بچه ها!! وقت تمامفهمیدم بابا به رسم چند سال پیش که حسابی‌ سالم بود جاده رو تبدیل به باند فرودگاه کرده و پرواز کرده اومده! منتظر البت شوق دیدن بچه‌هاشون فکر کنم واقعا بهشون بال داده بوده... قلب شام هم از هایدا ساندویچ پر سس گرفتیم و وعده دادیم بعد از تعطیلات هر روز میریم می‌دویم!!!دروغگو با خیال راحت از اینکه فردا قرار نیست بریم سر کار تا دیر وقت بیدار بودیم و بعد هم تو خونه مرتب کاری و لباس شویی و آماده کردن لباس‌ها و مقداری هم سفره هفت سین و یه خواب آروم خوشحال به خودمون هدیه دادیم!لبخند

 

پنجشنبه ۲۹ اسفند ما که سحرخیز بودیم متأسفانه همون ساعت ۷ بیدار شدیم! منتظرمن دیدم حالا یه بارم در طول تاریخ زودتر از گیو پا شم، به همین دلیل به گیو که آماده بلند شدن بود گفتم من میرم بیرون، در اتاقم می‌بندم وقتی‌ صبحانه آماده شد صدات می‌کنم بیای بیرون، تو الان فقط استراحت کن! ماچمژهرفتم با تمام قوا مشغول به آشپزی شدم و دیگه آخراش فکر کنم داشت خیلی‌ طول می‌کشید که گیو از اتاق هی‌ میگفت بذار من بیام کمکت کنم یا چای بذارم و ایناابله بالاخره از صبحانه هیجان انگیز رونمایی کردم و نشستیم دولپی خوردیم، املت قارچ بود با یه سوسیس سرخ شده وسطش و املت معمولی‌ تو فلفل دلمه که تو فر پختمش٬ البت بحث سلامت رو هم رعایت کردم و کلا دو تا تخم مرغ استفاده کردم چشمک


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیـــــلی رک٬ منطقی٬دیـــــــوونه! ------------------------------------------------- مستــقل از خونواده زنــــدگی میـــکنم و عاشقشونم... ------------------------------------------------- اینجــا روزانـه هامـو مینویــسم. اگه لیـنک میکنین لطف کنین بهم بگین. بـه هـمـه نـظرات جــواب مـیدم به جز نـظـرات بی آدرس ایــمیل یا وبـلاگ. ما ها با غریبه ها زیاد صحبت نمیـکنیم٬ مــگه نــه؟! ;-) ------------------------------------------------ خوندن جایــی که حـس خوب نمیده به آدم و دوستــش نداری همون داشــتن بیــماری روانیه به نظرم!! :-D
صفحات دیگر
امکانات وب