Daisypath Friendship tickers Daisypath Vacation tickers Daisypath Happy Birthday tickers روزهای بهتری هم هست...

روزهای بهتری هم هست...
همه چیز مرتب میشه٬ بیا یه استکان چای بخور! 
قالب وبلاگم
نويسنده

هم الان از خونه خبر رسید که تایگر خان ما حالش خوبه و رفته رو تشک خوابیده!!ماچ خیلی‌ دوست دارم از این موجود فوق شیرین عکس بگیرم ولی‌ نمی‌شه از بس وول میخوره!!!قلب ها؟! از اولش بگم؟ هفته خود را چگونه گذراندید؟ چشم! بازنده۵شنبه هفته پیش دیدم گیو رو تو طول هفته کم دیدم واقعا، یه کدورت کوچولو هم همون عصر برامون پیش اومده بود که باز خدا رو شکر با احترام و صبر حلش کرده بودیماوه چون تقصیر منم بود از خود راضیگفتم بریم بیرون شام مهمون من. رفتیم هانی پارسه عزیزم و شام رو زدیم بعد هم خونه فرندز‌ها قلیون کشیدیم و لالا. جمعه صبح املت مخصوص نوش جان شد و  بعد از خونه تکونی و خودم تکونی رفتیم برا نهار خونه گیو اینا که من با دیدن یک عدد مرغ بریون شده شکم پر سورپرایز شدم هی‌ میخواستم مامان گیو رو بچلونم!!نیشخند بعد هم دیدم رفته برا خودش یه مانتو فسفری خنک خریده و برا منم یه زردشو. این بار دیگه از دل و جون چلوندن آغاز کردم!!خنده از در هم که می‌رفتیم تو گفتش واقعا یه هفته نمیبینیمت دلمون تنگ میشه ها. منم درونم یه مهرسای شرمنده بود که قبلش می‌خواست نره اونجا و به خاطر تنبلی بپیچونه!!!خجالتخجالت

 

شبش تولد فرزین، اون یکی‌ فرندز متولد شده بود، به گلی‌ هم گفتم جمع فوق‌العاده بی‌ ریاست، پا شو بیا! اونم که پایه! بازندهزیادی خوش گذروندیم و خندیدیم، مرسی‌ عشقم که اومدیماچ از اینجا دیگه سیر بی‌ خوابی‌‌های ما شروع میشه، جمعه که دیر خوابیدیم. شنبه که حال من اصلا خوب نبود و وسطهای روز خوب شد و باز بعدش بغض و گریه و آه حسرت و اشک شوق و  این صوبتا، بعد با گیو رفتیم برا تولد مامانش یه گوشی خریدیم و باید می‌رفتیم جایی که همراه شدیم با سیل شادی جمعیت و تا ۱ اینا بیرون هوار می‌کشیدیمهورا و شب دیر خوابیدیم. فردا شبش هم بدو بدو کنان رفتیم تا مامان گیو رو همزمان با وقتی‌ که باباش هر شب میره خونه سورپرایز کنیم که بسیار موفق بودیم و من هر بار قیافه خیلیییییی متعجب مامی یادم میاد وقتی‌ من و گیو رو گل و کیک به دست دید خنده م میگیره، خیللللی حال داد!!تشویق باز اون شب هم دیر خوابیدیم! دوشنبه خواستم جبران کنم گفتم خونه می‌مونم که موندم و گیو آخر شب من رو به بهونه‌ کار با عابر بانک کشوند بیرون و ۱۲ اینا خوابیدم، من عاشق اون اعتماد به سقفتم آقای گیو خان که میگی هر وقت خواستی‌ بیرون نیای فقط کافیه قبلش به من بگی‌!!!زبانخلاصه کنم که همون شبی که خواستم زود بخوابم نصفه شب این تایگر جیگر میو میو کنان پا شد که بعد از تغذیه و عوض شدن جاش گرفت آروم خوابید عزیز دل مادرماچ یه شب ما زود خوابیدیم این پیشی‌ ملوس مگه آسایش گذاشت؟! (آخ که دلم میخواد بزنم لهش کنم بس که شیرینهههههههههه!!!ابله)

 

دیروز عصر هم با گیو رفتم خونه و بعد از تغذیه ببر کوچولو و ناز و نوازش کردنش اومدم یه دقیقه سرم رو بذارم رو بازوی گیو بخوابم که دیدم وروجک بین صورت من و گیو در حال سفره!ابرو در آخر هم رفت زیر موهای من خوابید بغلو ما هم تا خواستیم دمی بیاساییم! دیدیم صدای بوق و جیغ و ووووزلا میاد از تو کوچه، فهمیدیم که ایران بردهگاوچران پیشی‌ رو گذاشتم پیش گیو که ورزش میکرد، بچه مم نگاش میکرد توهم داشت داره باهاش بازی میکنه!!خندهرفتم دوش گرفتم، آماده  میشدم بریم بیرون که دوست گیو زنگید بیاین جشن شادی تماشا کنیم. هنوز هوا روشن بود و خدا رو شکر جا برا پارک ماشین پیدا کردیم، دیگه خلاصه کنم تنها کاری که ما تا ۱۲.۵ شب نکردیم آتیش دادن خودمون بود!!!نیشخند الان این نفس من تنگ میشه اگه بخوام حرف بزنم، گلومم می‌سوزه! از بس عربده زدیم: ایـــــــــران، ایــــــــــــــران!! هورابرا اینکه آدرس دقیق تر بدم، از اونجا که من و گیو حضور پر رنگی داشتیم تو همه جمع ها! تو هر فیلمی که یه دختر شال سفید سرش هستش و تونیک!زبان چارخونه و با دوست پسر تی‌ شرت مشکیش کاملا هماهنگ و پایه میرقصه یا وقتی‌ داد میزنه کیسه بوکس ته حلقش هم دیده میشه، اون خود خود آبجی‌ مهرساتونه!!مژه

 

تایگر عسلی خیلی خیلی به این عکس شبیهه:

برا دوستانی هم که نگرانن از یه بچه گربه مث برگ گل آدم بیماری و نازایی!!!! بگیره باید بگم که به قول یکی از دوستان (گیلاسی): احتمال اینکه بیماری توکسوپلاسموز از یک گربه به شما منتقل شود در حدود احتمال سقوط یک ایرباس از آسمان بر سر شماست!!!نیشخند البت که احتیاط شرط عقله و ما هم رعایت میکنیم ماچ

 

یه جای دیگه هم خوندم: احتمال اینکه ما در طول زندیگمون از طریق خوردن گوشت ، سبزی و غذا های فست فود بیرون ، توکسو پلاسما وارد بدنمون بشه صد ها برابر بیشتر از گربه خانگیه.تازه بر فرض که این اتفاق بیفته....یعنی یا از طریق مدفوع گربه (احتمالش در حد صفره!) یا از گوشت و سبزی مصرفی این انگل وارد بدن ما بشه باز هم سیستم ایمنی بدنمون اجازه نمیده تا بیماری توکسو پلاسموز بگیریم در واقع این انگل فقط افراد خاصی رو آلوده میکنه که اونم بر میگرده به ضعف سیستم ایمنی بدن و ...

کلا چیزی نیست که بخوایم اصلا حتی بهش فکر کنیملبخند

[ ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

واسه آدم کثیر السفری مثل من داشتن لیست همیشه یه چیز واجب بوده، به حال و روز الانم نگاه نکنین که کم سفر شدم، تو خونه بابا که بودم نصفه شب بیدارمون میکردن که پا شین داریم میریم اصفهان مثلا یا خوزستان یا مشهد!!! خمیازهبچه که بودیم این سفر‌ها به دلیل تعطیلات تابستونی ۲ ماهی‌ طول می‌کشید و حسابی‌ حال میکردیم، بعد دیگه تو دانشگاه و بعد از اون عمر سفر‌ها به ۱ هفته و ۲ هفته کاهش یافته و به قول بابا همش تقصیر این بچه هاست!!!چشم یعنی‌ به نظرشون این مدت کم هستش و حالا هم که بچه هایی پیششون نیستن دو تائی زن و شوهر هر روز از یه جای سر در میارن و اعلام می‌کنن که ما اینجاییم!!!بای بای بگذریم... چند تا از بچه‌ها خواستن بگم چجوری یادم مونده خیلی‌ چیزا رو ببرم. راستش کلّ وسیله‌ها رو که جمع کرده بودم٬ خواستم عکس بگیرم، تنبلیم اومد!زبان اونجا تو خونه شمال هم که همه رو چیدم رو کابینت که ببینمشون و استفاده کنم هم خواستم عکس بگیرم که هی‌ گیو می‌اومد ابراز محبت میکرد به من! منتظرولی‌ قول میدم برا دفعه بعد (ایشالا) حتما این کار رو بکنم که ببینید کل چیزای خیلی‌ مفیدی که من با خودم بردم ۱ متر مکعب هم نمی‌شد!!! (اندازه گیریم تو حلقم!!!خنده) حالا من میگم چجوری لیست مینویسم هر کی‌ هر جاشو دوست داشت یاد بگیره استفاده کنه:

 

با تصویر سازی! یعنی‌ چی‌؟! یعنی‌ این که مثلا اگه میدونی‌ چه چیزایی میخواین تو سفر بخورین وسایل لازمشو ببینین می‌خواین ببرین یا همونجا می‌خرین.لبخند اصلا بذارین لیست این سفر آخر رو اینجا بنویسم که ببینیم چجوریا بوده:(قبلش این رو هم بگم که شاید خیلی‌‌ها باشن که بگن اصلا تو مسافرت آشپزی کردن مسخره ‌ست و چرا وقتی‌ میشه همونجا خرید از خونه چیزی برد و... اما خوب این نظر شخصی‌ من هستش و ترجیح میدم تا می‌تونم غذای سالم و دستپخت خوشمزه خودم رو بخوریم و آشپزی تو اون هوای عالی‌ هم کلی‌ لذت بخشه برا منخیال باطل، جدا از بحث مالیش که خوب تعارف چرا؟ تو این اوضاع احوال برا خیلی‌ از ماها مهم هستشبازنده)

 

 خوب ما میخوایم ناهار هامون حتما یه بار جوجه کباب بخوریم و یه بار هم ماهی‌، این ۴ پیمونه برنج، شاید آهو اینا هم بیان می‌کنیمش ۸ تا، ۲ تا هم احتیاطا، رو هم ۱۰ تا پیمونه برنج رفت تو یه دبه کوچیک و روش هم پر شد از این بسته‌های نمک کوچیک رستورانی که به جای نمک پاش استفاده میشه (استفاده بهینه از فضا!!نیشخند) برا سبزی پلو هم که یه ظرف کوچیک سبزی پلویی خشک و زعفرون.

ماست بسیار خوبی‌ بسته بودم و ۲،۳ تا بادمجون هم تو یخچال بود، گفتم یکی‌ ببرم کباب کنم بورانی بادمجون با سیر بزنیم حالشو ببریم، پس ماستی که سرد نگهش میداشتم و بادمجون و نعنا خشک به میزان کم هم برداشتم.

برا صبحونه تو راه هم که گفتم ۲ تا تخم مرغ آب پز خوردیم و بعدش نون پنیر خیار گوجه و مربا، تو خود شمال هم یه بار گوجه و بادمجون تخم مرغ خریدیم برا میرزا قاسمی. نون سنگگ عالی برا صبحونه هم از اینجا بردیم هم اونجا خریدیم.

علاوه بر اینا یه ته قوطی روغن لادن طلایی مونده بود که برداشتم، یه قوطی نمکدونی زردچوبه و نمک و فلفل و سس مایونز بازم از این بسته‌های کوچیک و همین دیگه، ظرف هم که از این ‌ست‌های پیکنیکی که همه چی‌ دارن و آهان یه سبد کوچولو هم برا آبکش کردن برنجبازنده و پارچه دمی تمیز و یه قابلمه که خیلی‌ از این چیزا توش جا داده شد، سیخ کبابی، پاکت فریزر چند تا،مایه ظرفشویی کوچیک، اسکاچ و مهم تر از همه کیف قلیون!!!نیشخند

برا لباس هم که باز همین تصویر سازی این که چی‌ کجا پوشیده می‌شه و با چی‌ ‌ست میشه و خلاص!اوه

 

 کل این هفته به رفیق بازی گذشت. شنبه که رفتیم پارک ورزش و چند تا از دوستامونو دیدیم، یک شنبه خونه میعاد، دوشنبه خونه سینا، سه‌ شنبه با فرندز‌ها سینما و بعد یه خیابون گردی فوق باحال و پر خنده و مسخره بازیهورا ۴شنبه هم که دیشب باشه رفتیم پارک و قرار شد یکی‌ از بچه‌ها بیاد ببینیمشون، تو تعطیلات زمینی‌ رفته بودن یکی‌ از کشورای همسایه و اینقدر حال کرده بودن که تا رسیده بود به گیو گفته بود آخر شهریور تا کاپیتاژ ماشینم هست باید حتما بریم جایی، ما هم که پایه! این بار هم گفته بودن که متاسفانه پاس گیو منقضی شده بود و حواسش نبود اصلا. فقط امیدوارم تا اون موقعه مایه هم باشه که پایه ویران نشه!نیشخند یکی‌ دیگه از بچه‌ها هم رسید و بعد از شنیدن تعریفی‌‌های ما گفتن خرداد بریم شمال ویلای اونا که به شدت امیدوارم اوکی شه، چون من از دو تا دوست دختراشون خیلی‌ خوشم میاد، عجیب ولی‌ واقعی!بازندهزبان

 

دخترامم نتونستم بخرم چون سایز و رنگی که من میخواستم آقاهه نداشت و گفت هفته دیگه پنجشنبه، پس صبر تا پیروزی! خیال باطل

[ ٢۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

علت فس فس اینجانب برای نوشتن سفر نامه مچ درد، کار بیرون از شرکت، دلایل شخصی‌!!!چشم و نداشتن عکس بود که بدون عکس هم توضیحات اضافه بی‌ سند و مدرک باید داده میشد هم حافظه من یاری نمیکرد کجا‌ها چیکارا کردیم و هم صفایی نداشت دیگه... در واقع حسش هم نبود زیاد و اصلا دوست ندارم تو وبلاگم از روی اجبار چیزی بنویسم که اون موقع تمام حس‌های خوبم جاش رو به یه حس فرار میده، منم که عشق رم کردن!!!نیشخند

چون هم کم کم میخوام بنویسم که اذیت نشم و به بقیه کارامم برسم٬ هم حدود ۳۰ تا عکس قراره بذارم میریم تو ادامه مطلب:بازنده

 


بقیه ش اینجاس
[ ٢۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

بفرما بیتا خانوم٬ الوعده وفا! از خود راضیاز همین الان به انگشتان دستم هشدار دادم که بچه‌ها یحتمل تا عصر در گیر و دار تایپ کردن و تفکر وسط تایپ کردن باشید! پس غر نزنید و فرمان ببرید که میخوام در مورد دوست و دوست بودن و قوانینش و قوانینم و این چیزا بنویسم و تو ذهنمم چند روزی درگیر نوشتن بودم حتی، میدونم همه منتظر گزارش و عکس‌های سفر هستن، پس الان هم بهترین وقت برا گذاشتن یه پست واجب، قول داده شده و در عین حال منحرف کننده است!!! شیطان

 

برییییییییییییییم؟!بازنده


بقیه ش اینجاس
[ ۱٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]

در این که من خجسته م که شکی‌ نیست! ولی‌ راستش هنوز نشستیم ببینیم خونه شمالمون چی‌ میشه و خبری هم نیست!آخ ولی‌ من بسیار امیدوارم و حتی لیست سفر نوشتم باز! مهم اینه که با هم باشیم و سفر رو بریم، حالا فوقش تو ماشین میخوابیم دیگه!!!ابله روحیه هم در حد همون لالیگا که بارها بهش اشاره شده در اینجا!بازنده پنجشنبه ساعت ۴ رفتم خونه و کلی‌ تو شرکت موجود مفیدی بودم. تو راه خونه خودمون در خونه فرندزا رو هم باز کردم رفتم تو!!زبان دیدم داداشم رو کاناپه اونجا خوابیده و بچه‌ها هم تو اتاق بودن، منم خوشحاااال از این که یه خونه پر از سکوت منتظرمه، رفتم پریدم زیر پتو و ۴.۵ تا ۶.۵ کمر خوابو شیکستم قشنگ!از خود راضی بعد هم پا شدم با همون قیافه پف ناک رفتم خونه فرندز و طلب چای کردم و بعد از نوشیدن چای به گیو هم گفتم شب اینجا دورهمیه، بدو بیا وقت تمام خودمم رفتم با فرزین یه سری خرید کردیم برا شام و فرزاد هم قرار بود بیاد. طبق معمول این اواخر نوشیدیم و رقصیدیم و خوردیم و تا سر حد مرگ خندیدیم!!!چشم

 

شب که رفتم بخوابم داشتم بیهوش میشدما ولی تا ۴ خوابم نبرد و فرداش ۱۰ به زور پا شدم، گیو هم که فوق‌العاده رعایت خواب منو میکنه دیگه طاقت نیاورد و دو باری زنگ زد که مگه نمی‌ری پیش مامان؟ابرو قرار بود برم سوپروایزر بشم مامانش یه غذای محلی که تو عید براشون پزیده بودیم و بسیااار خوششون اومده بود رو بپزه که الحق و والانصاف هم مثل مال مامانم شد و خیلی‌ عالی‌گاوچران دوش گرفتم و لباس خنک پوشیدم رفتم خونه شون و طی مراسم آشپزی کنون کلی‌ از احساسات پاک گیو که به مامان باباش نشون نمیده ولی‌ به من میگه رو به مامانش لو دادم شیطانو دو تایی قربون صدقه ش رفتیم کلی‌ و مامانش هم کلی‌ متعجب شد از چیزایی که من گفتم و میگفت ولی‌ خودش اصلا اینا رو نشون نمیده ها....متفکر گفتم برا خود منم همین‌جوریه، من از نگاه هاش و تلاش زیاد برای راضی‌ بودنم از همه چیز و اینکه همیشه حواسش به یکی‌ یکی‌ خواسته‌های من هست میفهمم چقدر دوستم داره، والّا بچه مون زیاد زبونشو کار نمیندازه!!نیشخند

 

شادی که من باشم دیروز رفتم خرید سبزیجاتی هم کردم برا سفر (مختصر برای احتیاط که اگه اونجا تعطیل باشه و اینا!بازنده) برنج و نمک و فلفل و روغن و زردچوبه و چای و اینا هم برداشتم و مونده ظرف و جوجه و پتو اینا و در آخر هم آیه مشهور "چی‌ بپوشم" قرائت خواهد شد!مژه یه املاکی تو کلاردشت قراره بهمون خونه معرفی‌ کنه و به یکی‌ از بچه‌های اینجا هم امید دارم برا اوکی شدن خونه، امیدوارم که هر چی‌ بهتره پیش بیاد و ما هم بتونیم تو این تعطیلات خوش بگذرونیم و تلافی یه مدت کار سنگین جفتمونم در بیاد. منم برگردم با کلی عکس و تعریفی...چشمک

[ ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهرسا مستقل ] [ چای میخوری؟ () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

مهرسا کیه؟

دختری متفاوت٬ شاد٬ شلوغ٬ آروم٬ انرژی مثبت٬ خیلی رک٬ منطقی٬دیوونه! ------------------------------------------------- مستقل از خونواده زندگی میکنم و عاشقشونم. ------------------------------------------------- اینجا روزانه هامو مینویسم. لینک اگه میکنین لطف کنین بهم بگین. به همه نظرات جواب میدم٬ نظرات بی آدرس و نشونه پاک میشن. ------------------------------------------------- خوندن جایی که حس خوب نمیده به آدم و دوستش نداری همون داشتن بیماری روانیه به نظرم! ;-)
بلاگهایی که میخونم